RSS

بایگانی ماهانه: ژانویه 2009

امواج پوشالی صهیونیسم ستیزی!

چند وقتی است که تحریم اقتصادی صهیونیزم، تبلیغ می‌شود.

قبول.
کاری است بسیار خوب.
فتوای شرعی‌اش را هم گرفته‌اند.
بدون فتوا هم قابل قبول بود.

خیلی از طرفدارهای حیوانات،
محصولات چرمی و … نمی‌خرند که
انگیزه نشود برای کشتن حیوانات.
تا به هم‌این مقدار هم در کشتن حیوانات سهیم نباشند.

(فیلم الماس خونین+ نیز چنین نگاهی به الماس 
-به عنوان سوخت موتور جنگ‌های داخلی کشورهای افریقایی-
داشت؛
و مردم بی‌گناهی که در این میان کشته می‌شدند.)

یا خیلی از مردم امریکا اعتراض کردند به دولت‌شان.
که از مالیاتی که از آن‌ها می‌گیرد، به اسرائیل کمک مالی و نظامی می‌کند.
و آن کمک‌ها، منجر به کشته شدن مردم بی‌گناه فلسطین و غزه می‌شود.
و آن‌ها می‌گفتند
ما نمی‌خواهیم در این جنایات، به همین مقدار هم سهیم باشیم.

این‌ها، واکنش‌های معقول انسانی است، که بدون فتوا هم می‌توان نشان داد!

 ***

اما در این میان،
لیست‌هایی بیرون آمده که
عوام زدگی مفرطی در آن موج می‌زند.

لیست‌های عجیب و غریبی که تقریبا هر نام و نشان تجاری (برند)
آشنایی را در بر می‌گیرد.

من منکر این نیستم که صهیونیزم بین الملل -قاعدتا-
دارای پشتوانه‌های قوی مالی است.
اما کشف و معرفی آن‌ها نمی‌تواند این قدر کشکی باشد.

و این هم به کتم نمی‌رود که این‌ها،
تمام دنیا را زیر بلیط داشته باشند.

بسیاری از این شرکت‌ها،
سهامی هستند و میلیون ها سهامدار دارند.
مجمع عمومی شفاف دارند. صورت های مالی شفاف دارند.

مگر به همین راحتی است که یک شرکت بیاید
و سالانه -برای رضای خدا- پول بدهد به اسرائیل!
یا بشود حامی مالی اسرائیل!
آن هم از محل درآمدهایی که این همه برایش زحمت کشیده‌است؟

به مدیر عامل -که این همه زحمت کشیده- پاداش می‌دهند،
سر مبلغش دعوا می‌شود. بحث و جنجال می‌شود. 

مگر بچه بازی است؟

***

هر اسمی گیرشان آمد می‌گذارند در لیست.
که بعله! این ها اسرائیلی اند.

این ادعاها اثبات می‌خواهد.

آخر به چه حسابی می‌گویند فلان شرکت اسرائیلی است؟

من از این زورم می‌آید که در برابر یک مشت چلغوز، منفعل شوم.
چهار تا بچه-پُر-رویِ بی‌سواد ِجو گیر بنشینند دور هم،
یکی بگوید:
«حاجی! نوکیا رو هم بذارم تو لیست؟»
دیگری پاسخ دهد:
«بذار سید جون! 
چه خوب شد گفتی!
اون بالا -مالا- هام بذار که تو چش(م) باشه!»

اگر این طوری باشد،
 من هم از فردا لیست درست می‌کنم.  
دور تا دور خانه‌ات را بگرد، هر چه برند و مارک دیدی بنویس.

این که نشد.
و نباید به این راحتی آلت دست و بازی‌چه شد.

***

از دیگر سو،
من گمان می‌کنم که این لیست ها، بیش از این که به ضرر صهیونیست ها باشد،
به نفع آن هاست.
و -ای بسا- اگر صهیونیزم، 
خودش این لیست ها را درست نکرده باشد،
از وجودشان که بسیار خرسند است.

برای این که در ناخودآگاه مردم القا کند که چقدر قدرتمند است!
و بر همه‌ی دنیا سیطره دارد.
و همه‌ی شرکت‌های مهم دنیا، حامی او هستند.

و نمی‌توانی از دستش خلاص بشوی.
فکر کن یک فقره اینتل را بخواهی تحریم کنی.
مگر به این راحتی است؟
چه رسد به سایر شرکت‌ها.

واقعا اگر بخواهی همه‌اش را -همین الآن- تحریم کنی،
زندگی‌ات تعطیل می‌شود.

یک جوری استیصال نمایی می‌شود.
این طور القا می‌شود که 
«بدون شرکت های صهیونیستی، نمی‌شود زندگی کرد!»

فکر کنید که صهیونیست ها می‌خواستند مستقیما چنین چیزی را القا کنند.
چند میلیارد دلار باید هزینه‌ی تبلیغات می‌کردند؟
تازه،
داد ِاغلب این شرکت‌ها در می‌آمد که
«کی گفته ما متعلق به شماییم!
چرا دروغ می‌گویید؟»

گرفتار هم می‌شدند بابت این تبلیغاتشان!

الآن از جو گیر شدن امثال ما -مجانا- حداکثر بهره را می‌برند.

هم میهمان جیب «آبرو و اعتبار و غیرت اسلامی» مسلمانان جوگرفته هستند،
هم کسی نمی‌تواند گریبان آن‌ها را بگیرد که آقا چرا دروغ گفتی!

و از دیگر سو،
یکی از این شرکت‌های نگون‌بخت هم اگر موضع گیری کند که
«ما صهیونیست نیستیم»؛
ما شک‌مان بیشتر هم می‌شود!
که حتما یک خبرهایی آن پشت -مشت- ها هست که ما نمی‌دانیم!
پس اگر بقیه صهیونیست نباشند،
این یکی -که تکذیب کرده- حتما هست!

***

آدم نباید به این راحتی بازی‌چه بشود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

نگاه اشتباه

شناخت صحیح درد،
-شاید-
مهم‌ترین مرحله‌ی درمان باشد.

**

نارضایتی که در افراد مختلف وجود دارد،
در ذهن آن‌ها سوال ایجاد می‌کند.
آن‌ها را وا می‌دارد که علت این نارضایتی را بشناسند.

آن‌ها می‌کوشند که این عامل را رفع کنند.
تا آن‌جا که موفق می‌شوند، هیچ.
اما آن‌جا که شکست می‌خورند، پی ِریشه‌ی مشکل در جایی دیگر
-جز خودشان-
می‌گردند.

***

(گویی -خدا بیامرز- جان اف کندی بود که گفته بود:
«از کشورتان نپرسید برای شما  چه کرده.
از خودتان بپرسید برای کشورتان چه کرده‌اید!»)

**

با دانشجوها -و غیر دانشجوها-، زیاد پیش می‌آید که بحث می‌کنیم.
مذاکره و مباحثه و -ندرتا- مشاجره می‌کنیم.

می‌گویم من نگاه جانب دارانه‌ی ایدئولوژیک صرف به این حکومت ندارم.
اما این که شما می‌گویید هم،
نگاه صحیحی نیست.

خیلی شنیده‌ام که می‌گویند:
«مشکل این مملکت از ولایت فقیه است.
یا
قانون اساسی مشکل دارد!»

(انگار هر چه مشکل مبنایی‌تر و فلسفی‌تر باشد، کلاسش بیشتر است!)

اگر کمی معتدل‌تر باشد،
می‌گوید
«مشکل این مملکت، ولی فقیه هم نباشد.
شخص رهبر که هست!
آقای خامنه‌ای خوب نیست.»

یا ….

به‌شان می‌گویم،
شما فرض کن که از همین الآن آقای خامنه‌ای دیگر رهبر نیست.
ولایت فقیه هم از قانون رفت.

مشکل این مملکت حل شد؟
دیگر کاری نداریم؟
شما راضی می‌شوی؟

یا این که
کماکان
بیکاری و دنبال کار می‌گردی؛
و خانه گران است و ازدواج مشکل.
و در عین حال  
از تبعیض و ظلم و فاصله‌ی طبقاتی و رانت و
عدم برخورداری از حقوق شهروندی‌ات
نالانی؟

عامل نارضایتی تو،
عوامل دم دستی (در ساحت مدیریت اجرایی) هستند.
عوامل اولیه‌ای هستند که هر حکومتی بیاید،
(چه مسلمان و چه کافر و چه مشرک، با هر ایدئولوژی دیگر)
باید این عوامل نارضایتی را بر طرف کند.

باید نظم و نسق و حیات مناسب با حقوق انسانی شهروندانش را تدارک کند.

حالا ولی فقیه نباشد،
اعلی حضرت همایونی باشد.
یا اصلا رفیق مائو باشد.
«چه»‌ -انقلابی بزرگ امریکای لاتین- را بیاوریم خوب است؟

این چیزهایی که تو ازش ناراضی هستی،
بدنه‌ی قدرت و شاکله‌ی حاکمیت و ساختار ذهنی است که
به تو تحمیل می‌شود و تو را محدود می‌کند.

شما رفتی انگشت گذاشته‌ای روی چیزی که اگر مشکل هم باشد،
-که نیست-
برای بهتر زندگی کردن، نیازی به عوض کردن او نیست.

یعنی با بهبود رویه ها و تغییر سیستم مدیریت اجرایی،
می‌توان عوامل نارضایتی را تا حد خوبی کاهش داد.

از آقای خمینی مقدس تر که نداشتیم.
خدایی‌ش هر که بگوید این آدم، مرد خدا نبود و مرد اخلاقی نبود و
آدم خالصی نبود، -خودش می‌فهمد که- حرف مفت زده.
واقعا برای خدا کار می‌کرد و برای این مملکت روزهای بهتری را می‌خواست.

٢٢ بهمن ۵٧ که گذشت و چند روز بعد که خیالشان از انقلاب راحت شد،
گفتند ملت برگردند سر کارهایشان.
سر مشاغل قبلی‌شان که در بدنه‌ی حکومت سرنگون شده‌ی قبلی داشتند.
با همان روال های اداری. با همان سیستم اجرایی قبلی.
(شاید درست هم همین بود.
حقیقت هم همین است که نمی‌توان کل مملکت را یک باره به هم ریخت.
مثل این که نمی‌توان یک باره کل اعضای بدن را عوض کرد.
حتی اگر نیاز به این کار باشد،
دانه-دانه این کار را می‌کنند. )

سواد و دانش و تجربه هم نداشتند.
اسلامی کردن ساختار اجرایی، شد ریش گذاشتن کارمندان.
خدمت به مردم شد ژست -پر تکبر ِ تواضع گرفتن.

یعنی ساختار، قرار شد رفته رفته درست شود. اسلامی شود.
(شد و نشد اش بماند.
دست به دلم نگذار که خون است!)

شما فکر کن به اپوزیسیون موجود.
بهترین و سالم ترین‌شان را هم بیاوری،
چه غلطی می‌خواهد بکند.

فکر می‌کنی، مریم رجوی بیاید بشود رهبر خوب است؟
حل می‌شود؟
یا اصلا هر کس تو بگویی بیاوریم.
مشکلات حل می‌شود؟

***

شما فکر کرده‌ای قانون اساسی ما از
عربستان سعودی (که قانون اساسی هم ندارد) بدتر است.
یا از قانون اساسی  درب پیت (!) انگلستان بدتر است.
(برخی معتقدند که اصلا آن ورق پاره قانون اساسی نیست.
اصلا در قالب قانون اساسی نمی گنجد).

یا انقلابیونی که -به فرض شما- بر قدرت چنبره زده‌اند،
از آل سعود یا آل مکتوم (در دوبی) بدتر هستند؟

(که من می‌گویم: باز دمشان گرم.
برای چنبره زدن بر قدرت یک تکانی به خودشان داده‌اند!
در جنگی شرکت کرده‌اند. یک دوره‌ای را انقلابی گری کرده‌اند.
آل سعود یا آل مکتوم یا …، مفت‌خورهای بی‌شخصیت فرمان‌بردار چه؟ )

یا مثلا آقای خامنه ای از آن امرای عرب فاسدتر و بدتر است؟
می‌دانی که نیست.

اما نارضایتی که در این‌جا می‌بینی،
آن‌جاها نمی‌بینی.

علتش،
(جدای از طبع کمال جوی ایرانی، و طبع تن‌پرور عربی)
این است که عامل نارضایی مردم،
بیش از هر چیز معاش و زندگی دنیایشان است.

اگر آن تامین بشود، دیگر کاری با سایر مسایل ندارند.
ظاهرا در امریکا بود که
بودند کسانی که اسم رئیس جمهور کشورشان را هم نمی‌دانستند.
یا اسم مهمترین وزرایشان را نمی‌دانستند.  

یعنی اصلا با ساختار قدرت کاری ندارد.
اصلا با سیاست و حکومت کاری ندارد.
زندگی اش را می‌کند.
فرق می کند با ایران که راننده تاکسی اش
خود را با بالاترین مقام مملکت طرف می‌بیند!

***

خیلی کم اند کسانی که علاوه بر زندگی دنیا،
طبع آزاده‌ای داشته باشند و
بگویند ما اگر زندگی دنیایی مان گوارا هم باشد،
برایمان خواریِ «زیر دست آدم ناجور بودن»، عذاب است؛
و مرگ باعزت را بر زندگی با ذلت ترجیح می‌دهیم
و زیر یوغ آدم دون نمی‌رویم.

***

من دیده‌ام از نخبگان علمی این مرز و بوم،
که این سرخوردگی از وضعیت نامطلوب -که شایسته‌ی ایران نیست- را
-چنانچه ذکرش رفت-
یا بر سر شخص اول مملکت می‌شکنند،
یا بر سر پایین ترین گروه قدرت،
یعنی مردم.

می‌گویند: «مردم ما خوب نیستند.»
اعتقادشان به مردم را از دست داده‌اند. 

***

اما من طور دیگری فکر می‌کنم.

من، مردم ایران را بهترین مردم می‌دانم.
مردمی بی نظیر، باهوش و روشن ضمیر.
نور محبت علوی و شور شرافت‌مندانه‌ی حسینی در خون این مردم هست.
شما هنوز نمی‌دانی این مردم چه کرده‌اند.

از دیگر سو،
من رهبران جمهوری اسلامی را، از سالم‌ترین رهبران می‌دانم.
(نمی‌گویم بهترین مدیران. اما از سالم‌ترین رهبران هستند.)

اما مدیریت اجرایی را به جد مزخرف و ناکارآمد یافته‌ام.
سیستم حکومتی را به شدت اقتدارگرا و ناشفاف و قدرت طلب یافته‌ام.
و این نیازمند تغییر است.

گوشه‌هایی هستند که تغییر کرده اند و درخششی داشته‌اند.
هم‌آن‌ها هم عامل رضایت مردم بوده‌اند.

در حقیقت،
این ساختار و سیستم اداره کشور است که نیازمند تغییر است.
نیازمند نگاه علمی برای تغییر است.

نیازمند مدیری کارآمد است.
مدیری که شفافیت و پاسخگویی را سرلوحه‌ی کارهای خود قرار دهد.

**

دوم خردادی‌ها، اولین گروهی بودند که از این واژگان سخن راندند.
اما به همان اشتباهی رفتند که دیگران رفته بودند.

اشتباهی که روشنفکر جماعت،
از مشروطه به این طرف، دارد تکرارش می‌کند.

قرار بود این واژه‌ها (شفافیت و پاسخگویی) مدیریت اجرایی را کارآمد کند.
اما آمدند با نظام و با حاکمیت و ولایت فقیه سرشاخ شدند. 

گویی آن‌ها هم این حرف های درست را بهانه کرده بودند
که سیاسی کاری خودشان را بکنند و مثلا رهبری را به زیر بکشند.
اف بر این ژست علمی گرفتن و رفتار لمپنی کردن!

باز هم جراحانی که تیغ را جای نادرست گذاشته بودند.
باز هم نگاه اشتباه.

مدیران اجرایی‌ای که به جای کارآمد کردن ساختار اجرایی،
افتادند به جان قانون اساسی. به جان فرهنگ. به جان دین مردم.
که چه؟

مدیر اجرایی بعدی،
(احمدی نژاد)
از این‌ها هم بدتر بود.

آن ها نگاه بومی نداشتند؛ لااقل نگاه علمی غربزده که داشتند.
یک چیز علمی در چنته داشتند.
یک تجربه‌ای داشتند.

گروه جدید، نه تجربه داشت و نه دانش
و نه سعه‌ی صدر برای استفاده از تجربه و دانش دیگران.

خدا بعدی را به خیر کند.

پ.ن: نمی‌خواستم به دام بحث های روز بیفتم. نشد!

مطالب مرتبط: از کجا شروع کنیم؟+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

های غیر ملفوظ!

من نمی‌دانستم.
شاید خیلی‌ها بدانند.

دو جور ه در آخر کلمات فارسی داریم.

های ملفوظ و های غیرملفوظ.
آن که ملفوظ است که هست.

اما آن که نیست،
گفته اند که قبلا گ بوده.

مثل تشنگ، خستگ.

که به ترتیب شده:
تشنه ، خسته.

آن وقت وقتی چیزی (مثل ی) به‌ش بند می‌شود،
آن گ برمی‌گردد سرجایش.

می‌شود: تشنگی،  خستگی.

(در انگلیسی هم g هایی که خوانده نمی‌شود زیاد دیده‌ایم!)

پس احتمالا،
همین طوری نوشتن: تشنگی از نوشتن تشنه‌گی بهتر باشد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

در کدام لایه زندگی می کنی؟

تکمله‌ای بر بحث تفکر لایه‌ای+.

***

احتمالا حوصله‌ات نمی‌کشد تا آخرش را بخوانی.
ولی کاش بکشد.

***

در زندگی روزمره‌مان که نگاه کنی،
قواعد و قوانین نوشته و نانوشته‌ی بسیاری میان ما آدم‌ها
و تعاملات‌مان حکمفرماست.

پروتکل‌هایی وجود دارد برای هر نوع ارتباطی.
برخی نوشته و رسمی. برخی نانوشته و غیررسمی.

من یک نگاه لایه‌ای دارم.
باز هم نمی‌دانم این نگاه را وام‌دار دانش شبکه‌های کامپیوتری+ هستم یا نه.
ولی بسیار شبیه است.

پیش‌تر بگویم که
این‌ها نه وحی منزل است و نه حتی رفرنس علمی خاصی دارد.
نگاه من است به دنیا و آدم ها.
شما شاید جور دیگر ببینی و لایه ها را بچینی.

و دیگر این که این لایه‌ها در هم تنیده اند.
اوربیتالی هستند.
این طوری که کاملا از هم منفک باشند و مستقل، نیست.

***

نمای کلی

لایه های روابط انسانی 

***

لایه‌ی سخت افزاری قضیه،
این است که پروتکل ارتباطی، قانون جنگل باشد.
هیچ پروتکل انسانی و اخلاقی در بین نباشد.

دو نفر، مثل دو حیوان در کنار هم‌ زندگی می‌کنند.

تا وقتی تعارض منافع ندارند، که ندارند.
وقتی هم که دارند، یکدیگر را می‌درند
و برنده، برنده‌ی منافع مزبور است!

جنگ. زور بازو. قوای نظامی.
که هنوز هم کارآیی خودش را دارد و به کار هم گرفته می‌شود!

این پروتکل، هیچ وقت از روی میزهای آدمیان، برداشته نشده است!
به قول دنزل واشنگتن در فیلم مردی در آتش+:
گلوله هیچ وقت دروغ نمی‌گوید.

و قضاوت را می‌سپرد به دست همان گلوله!

*

لایه‌ی بالاتر،
که تامین کننده‌ی حداقل های زندگی آدم‌وار است،
قانون است.
حقوق است.

یعنی تعیین حداقل‌هایی برای روابط میان انسان‌ها.
و تعیین برنده (محق) و بازنده (ظالم)،
بر اساس معیار های عقلی و یا لااقل معیارهای مورد قبول جمع.

حقوق مدنی، حقوق جزا و …

در یک جامعه، این مبانی حداقلی حقوقی،
می‌تواند مبنایی برای زندگی مسالمت آمیز افراد در کنار هم.
تعیین کننده‌ی مناطقی است که شاخ گربه وجود دارد و
شخص با دانستن قانون می‌تواند جوری رفت و آمد کند که گربه شاخش نزند!

*

لایه‌ی بالاتری ما برای آدم های با ایمان قایلیم.

اسمش فقه است.
احکام شرعی است.

چهارچوب‌های تامین کننده‌ی حداقل‌ها برای ما (=مومنین) است.

البته -لااقل- در عالم اسلامی،
تفکیک این دو لایه‌ -فقه و حقوق- بسیار مشکل بوده است.
عملا کتب فقهی ما، کاملا شاکله‌ی حقوقی دارند.
تبیین کننده‌ی قوانین و حقوق شهروندی هستند،
علاوه برآن نیز چیزهایی دارند.
که مربوط به احکام شرعی است و منبعث از منابع وحیانی.

در عالم جدید، آن مطالب فرا-حقوقی، از حقوق تفکیک شد.

ما هم از دقیق تر شدن بدمان نمی‌آید.
قبول کردیم.
حقوق لایه‌ی مبنایی باشد. (برای زندگی انسانی)
فقه هم لایه‌ی بالاتر. برای مومنین. (برای زندگی ایمانی اولیه)

*

همان طور که اسلام آوردن آدم‌ها مراتب دارد،
ایمان و زندگی ایمانی‌شان هم مراتب دارد.

فقه، تبیین کننده‌ی مبانی اولیه است.
ما هیچ وقت از فقه‌مان تخلف نمی‌کنیم و آن را حتما لازم می‌دانیم.
اما برای زندگی شیرین، آن را کافی نمی‌دانیم.

لایه‌ای بالاتر از فقه داریم که
اخلاق اسلامی نام دارد.

دین از شما فقط عمل خشک به قواعد فقهی نمی‌خواهد.

بلکه می‌خواهد که آدم درستی باشید.
و مزین به اخلاق حسنه شوید.
چنان‌چه حضرت ختمی مرتبت، علت بعثت خود را
تکمیل و تتمیم بنای مکارم اخلاق دانسته‌اند.

رساله‌ی حقوق حضرت سجاد،
ای بسا در این لایه باشد.

خیلی از حقوقی که ایشان فرموده‌اند، واجب فقهی نیست.
(از حقوق خدا بر بنده فرموده تا اسب و الاغ!) 
ولی یک مسلمان واقعی و شیعه‌ی ایشان،
این حقوق را رعایت می‌کند.

به عبارتی،
یک زندگی اخلاقی بر می‌گزیند.

و چقدر زندگی با یک آدم متخلق آسان تر و شیرین تر است.

آدم متخلق، در ارتباط با همه، چنین نگاه آرام‌بخشی دارد.
هر چه به‌ش نزدیک تر باشی، بیش‌تر از خیرش بهره‌مند می‌شوی.

*

از آن بالاتر،
زندگی بر مبنای رفاقت و مرام است.

شما خیلی جاها در رفاقت، پای یک چیزهایی می‌ایستید، 
که هیچ الزام حقوقی و فقهی و حتی اخلاقی شما را مجبور نمی‌کند.
آن مرام و رفاقت است که شما را به آن عمل وا می‌دارد.

گفته اند بین الاحباب، تسقط الآداب.

علاوه بر آن اخلاق حسنه‌ای که فرد با خود دارد،
رابطه‌اش با شما صمیمی تر و نزدیک تر است.

*

از آن هم بالاتر هست.
انس و علاقه و محبت.

در مورد زن و شوهر،
محبت سوزان و عشق ورزی به نحو کامل آن نیز میسر است.

 

****

حالا من بیشتر مد نظرم همان محیط خانواده بود.

این که در کدام لایه می‌خواهی زندگی کنی؟

(پیشتر، یک چیزهایی درباره سطح روابط دو کشور نوشته بودم+.
و وصلش کرده بودم+ به خانواده.)

در لایه ی حقوقی نمی‌شود در خانواده زندگی کرد.
نه این که نشود.
زهر مار است.
تلخ است.

محبت است که آدم را سیراب می‌کند.
قرآن هم، طرفدار سکون و آرامش و انس است.
در خانواده، این جنبه اش مهم است.

***

بگذار مثال بزنم.

در فقه،
مثلا گفته است که کار کردن زن در خانه شوهر وظیفه اش نیست.
بلکه وظیفه‌ی مرد است که آسایش همسرش را فراهم کند.
آن هم در حد شان.

قبول.
ما هم دعوا نداریم.
هر وقت که خانم کاری بکند، بر ما معلوم است که وظیفه‌اش نبوده و لطف کرده.
اما، بر این مبنا می‌شود زندگی کرد؟

لااقل عرف ایرانی این را نمی‌پذیرد.
از عرف بگذریم.
شما اگر هر روز از در بیایی و ببینی خانه به هم ریخته،
از غذا هم خبری نیست،
نه لباسی شسته می شود و نه اتویی کشیده می شود و نه ….

چه حسی داری؟
(تعبیر فرهنگ ایرانی از چنین خانه‌ای چیست؟)

اشتباه نشود.
حرف این است که جدای از فقه و حقوق و …
آدم وقتی می‌آید در خانه ای که اجاق روشن است و دیگی بر آن قل می‌زند،
فضا مرتب و تمیز است،
احساس زندگی به‌ش دست می‌دهد.
می‌فهمد چند نفر آدم زنده در این خانه هستند.
می‌فهمد که زنی که این همه زحمت کشید و وظیفه نداشت،
پس عشقی داشت که این کارها را کرد.

می‌فهمد این جا، در دل ها، چراغی روشن است.

بوی غذا، فقط بوی غذا نیست که.
در بوی غذا، هزار نکته ی باریکتر ز مو هست.

این است که در لایه‌ی اخلاق،
توصیه‌های اکید کرده اند به خانم‌ها به شوهرداری.

گفته اند جهاد، دری از درهای بهشت است که بر بندگان خاص خدا باز می‌شود.
زن‌ها دلشان خواست. گفتند پس ما چه؟ ما را که نمی‌گذارید برویم جهاد.
گفته‌اند،
جهاد زن، خوب شوهرداری کردن است.

نگفته‌اند که واجب است.
ولی آن که در لایه‌های بالاتری زندگی می‌کند،
و ارتباطش را با دیگران، در سطوح بالاتر نگاه می‌دارد،
متناسب با آن رفتار می‌کند.

تاکید می‌کنم.
فقه و قانون را زیر پا نمی‌گذاریم و حتما رعایت می‌کنیم‌شان.
اما، در  این لایه توقف نمی‌کنیم.

لایه‌ی فقهی وحقوقی مال غریبه‌هاست.
مال وقت دعواست.
وقتی می‌روی توی خانه، که نمی‌شود با آن خط کش‌ها کار کرد.
پایش می‌لنگد.
کم می‌آورد.
راضی کننده نیست.

یا از این سو بگویم.
مثلا طبق فقه، زن موظف است تمکین جنسی بکند.

حالا جناب مرد، به مانند حیوان،
بی توجه به احساس طرف مقابل،
بی توجه به شرایط روحی اش،
حتی بدون مقدمات حداقلی جسمی برای یک آمیزش مناسب،
هر غلطی خواست بکند و طرف مقابل را بین زمین و آسمان،
منزجر از چیزی که باید لذت می‌بود و الآن رنج شده،
 رها کند.

شاید فقه این‌جا گریبان مرد را نگیرد.

اما اخلاق چه؟
رفاقت چه؟
محبت چه؟

***

چه خوب است آدم با زن و بچه اش رفیق باشد.

رفیق باشد؛ نه این که بی‌ادب باشد.
نه این که رکیک باشد.
بی خیال ادب بشود.

این رفاقت و مرامی که ما ازش دم می‌زنیم،
والاتر از اخلاق است.
مبنایش اخلاق است.
نمی‌شود بر شاخه نشست و بن برید.
علاوه بر اخلاق است.

فداکاری‌ها، پایش این جا باز می‌شود.
(اگر در اخلاق باز نشده باشد.)

در هم آمیختن و درگیر مرام و محبت یکدیگر شدن، از این جاست.

شما هم سطح زندگی ات را بالا نگه دار.
نگاهت نگاه حقوقی و فقهی نباشد.
(باز می‌گویم. آن نگاه ها را زیر پا نمی‌گذاریم. ولی کافی هم نمی‌دانیم. )

برای خودت، روابط ات، کلاس داشته باش.
درگه و درگاه داشته باش.
زود تسخیر نشو.
به اولین داد و بیداد و قهر، وا نده.
سطح خودت را نیاور پایین.

در قهر کردن‌ات هم با کلاس باش.
اخلاقی باش. رفاقتی باش.

رفیق که با رفیق قهر می‌کند؛
حرف نمی‌زند، سرد برخورد می‌کند،
اما جدال را تا یک جایی ادامه می‌دهد.
یک جایی کوتاه می‌آید.

دلسوزی‌اش لحظه‌ای قطع نمی‌شود.
در اوج دعوا هم، آن جا که لازم است، می‌آید و مرام می گذارد.
طرف رفیق‌اش را می‌گیرد.

از گرگ کمتر نیست.
اگر گوشت رفیقش را هم بخورد،
استخوانش را جلوی دشمن نمی‌اندازد.

بیرون از خانه، آبروداری می‌کند. 
نیازی نمی‌بیند که کسی از دعوا خبر دار شود.

هم چنان که نسبت به صمیمی‌ترین لحظاتش،
و نزدیک‌ترین و عاشقانه‌ترین تغزلات و روابطش غیرت دارد،
و خوش ندارد کسی در آن سرک بکشد؛
بیشتر نسبت به این کشمکش ها و اختلافات غیرت دارد.
دلش نمی‌خواهد چیزی برود بیرون.

اگر به طرفش سیلی می‌زند، خودش بیشتر دردش می‌گیرد.
به قصد زدن نمی‌زند.
به قصد از خود جدا کردن و برائت نمی‌زند.
زدنش هم به قصد پیوند است.

توی گوش رفیقش می‌زند، ولی از پشت خنجر نمی‌زند.
پشتش را خالی نمی‌کند.

چه می دانم!

***

حالا من نمی دانم چقدر توانستم حرف را برسانم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

کم‌دانی قانون‌گذار؛ مصیبت مدیر و محرومیت مردم!

یک حرف بامزه‌ای دکتر باباجانی ما -در رشته‌ی خودش- می‌زد.

می‌گفت:
« در دوران قانون نویسی اولیه‌ی ما،
چون یا عمدتا از منابع غربی، ترجمه می‌کردند
(و مترجمین هم آدم های باسوادی بودند. کارشان را بلد بودند)
یا مستقیما توسط مستشارانی نوشته و پیشنهاد می‌شدند که کارکشته بودند،
گرچه بومی نبودند و نیاز به اصلاح داشتند،
ولی از حیث فنی، قوانینی استخواندار و قوی بودند.
آن کسی که قانون را نوشته بود، مطلب را فهمیده بود.
(لاجرم این فهم مولف، در ترجمه هم مشاهده می‌شود!) 
این است که ما خیلی از قوانینی که حتی قبل از دهه ۴٠ داریم،
قوانین خوبی است که چارچوب کارشناسی خوبی دارد.»

**

اتفاقی که بعدها افتاد و در دوران جمهوری اسلامی تشدید شد،
اتفاق عجیبی بود از حیث بلایی که بر سر قانون آمد.

شروع کردند به وصله و پینه کردن قانون.
بدون نگاه جامع. بسیاری اوقات با یک قیام و قعود بی فکر. 
بدون نگاه کارشناسی. 

لااقل قوانینی که در حوزه مدیریت شهری از تصویب مجلس گذشته است،
از لحاظ کیفیت قانونی به جد افتضاح هستند.

آن قدر آشفتگی درقانون وجود دارد که
کاملا رد پای نگاه های محلی و جزئی نگر و غیرکارشناسی را
در قوانین می‌توان یافت.

و حتی بدون نگاه به صورتجلسه مجلس،
می‌توان حدس زد که فلان تبصره‌ای که اضافه شده،
حاصل زور زدن‌های فلان نماینده‌ی فلان ده کوره بوده است که
تنها منافع کوتاه مدت خودش را دیده 
و دود اصلی تبعات‌اش را به چشم شهرها و کلانشهر ها و کل کشور ارسال فرموده.

آن وقت، وقتی قانون تاسیس شهرداری در اوایل مشروطه را می بینی،
و قانون مصوب در دهه ۴٠ و قانون فعلی را،
ناخودآگاه انگشت تحیر به دندان می گزی که
چه طور شد که آن قوانین شد این قوانین؟!

چه شد که پس از گذشت یک قرن، نه تنها پیشرفتی حاصل نشده که …

بگذریم.

درد، در این فقره بسیار است.

***

مثالی بزنم.

آن روز اول که قانون شهرداری را نوشتند (یا ترجمه کردند)،
گفتند یکی از وظایف شورای شهر و شهرداری، احداث کتابخانه باشد.
(احداث سینما و تماشاخانه و … نیز را به عهده شهرداری گذاشته بودند)

بعد از انقلاب گفتند:
«نه!
کار شهرداری نیست که!
مردم را منحرف می کند.
وظیفه‌ی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی است!
پس شد کار وزارت فرهنگ!
(یا چنین چیزی که: شهرداری احداث کند و تحویل بدهد به وزارت فرهنگ!)
»

آن قانون اولی، منطق داشت.

می‌گفت، این جور چیزها، باید با امکانات محلی درست شود.
به صورت چتربازی (که از آسمان نازل شود) نمی‌شود.

این‌که از پایتخت و از وزارت‌خانه بیایند و کتابخانه بسازند و
تجهیز کنند و کتاب درش بگذارند و بروند،
دلیل نمی‌شود که مردم استقبال کنند.
اصلا ذائقه‌ی مردم چه طوری است؟‌ از چه کتاب هایی استقبال می‌کنند؟
گیرم از کتابخانه استقبال هم کردند.
چه کسی و چه طوری نگهداری‌اش کند؟
چه طوری به روز رسانی شود؟
هزینه‌اش را کی بدهد؟
اگر دولت باشد، بلافاصله بحث اولویت‌ها پیش می‌آید
و دعوا بر سر سواری مجانی+ آغاز می‌شود.
و …
(مثل همه‌ی جاهایی که دولت می‌خواهد به عده‌ای سواری مجانی بدهد!
-البته از جیب مردم کل کشور-)

 

سوال:
از تهران چه طور می‌توان کتابخانه‌ای در بشاگرد احداث و آن را اداره کرد؟
مسلما ناکارآ و مزخرف خواهد بود و اتلاف منابع.

این جور کارها باید مقیاسش محلی باشد.
در محل ساخته شود.
مردم محلی اداره‌اش کنند.
تامین‌اش کنند،
و …

و شهرداری است که دستش در این زمینه‌ها باز است.
و شهرداری است که در اغلب کشورهای پیشرفته، متولی این امر است.

اگر در فیلم‌ها دیده باشید،
در بسیاری از آن کشورها،
کارت یک کتابخانه‌ی محلی در شهر، 
یک مدرک شناسایی است.
و ای بسا از گواهینامه رانندگی هم معتبرتر است.

***

اتفاقی که الآن افتاده چیست؟

فکر کنید، وزارت فرهنگ بخواهد در شهر تهران یک کتابخانه کوچک
١٠٠ متری معمولی احداث کند.

در ارزانترین نقاط، حداقل باید ١٠٠ میلیون تومان پول زمین بدهد.
در شمال شهر، حداقل باید ٣٠٠-۴٠٠ میلیون تومان پول زمین بدهد.
شدنی است؟
(با صد میلیون تومان می توان چند کتابخانه در جاهای دور تاسیس کرد)

در حالی که شهرداری،
الی ماشاءاله زمین دارد.
تمام پارک ها و بسیاری از فضاهای شهری هست
که قانونا متعلق به شهرداری -به نمایندگی از طرف مردم شهر- هستند.

الآن،  
پردیس سینمایی ملت+ در جنوب پارک ملت، توسط شهرداری، احداث شد.
بنای بسیار زیبا و با شکوهی است.
و سینمای بسیار خوب و با کیفیت و جالبی است.
به قول رضا: «انگار آدم رفته خارج!»

غیر از هزینه‌های ساخت چنین بنای زیبایی،
بدون شک،
اگر شهرداری می‌خواست این مساحت زمین را در این نقطه از تهران خریداری کند،
مطمئنا چند برابر هزینه‌ی ساخت این بنای بزرگ و زیبا،
باید فقط پول زمین را می‌داد.

ولی پارک، متعلق به شهر و تحت نظر شهرداری است.

حالا شما نگویید که شهرداری موظف شود زمین مجانی بدهد به وزارت فرهنگ.
چون از شما می‌پرسم با همین بودجه‌ای که وزارت فرهنگ در دستان مبارکش دارد‌،
چه گلی به سر این مملکت زده که با این دارایی های جدید بزند؟
و چرا وزارت فرهنگ باید برای تهران -با امکانات زیادش- کتابخانه بسازد
و برای بشاگرد نسازد؟

یا اصلا مگر شهرداری دیوانه است که همچین خبطی بکند؟
بی خیال!

***

پ.ن: کی بود سراغ فرهنگ کتابخوانی را می‌گرفت؟
اگر این اشتباهات قانون‌گذاری نبود، محتمل نبود الآن در دل هر پارکی یک کتابخانه عمومی نیز باشد و اوضاع کتابخوانی این طور که امروز هست نباشد؟

پ.ن٢: در این نوشتار از فرمایشات اساتیدم دکتر کاظمیان و دکتر باباجانی بهره برده ام.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

تفکر لایه ای

نمی‌دانم این تفکر لایه ای را از عالم کامپیوتر با خود دارم،
یا سابقه‌ی بیشتری در ناخودآگاهم دارد.

اما، واقعا نگاهی است در هنگام کاربردی کردن مسایل ذهنی،
کاملا لازم است.

***

مثلا لایه های حیات+.

ما لایه‌های حیات را از سال‌ها پیش می‌شناسیم.

سال‌ها پیش از کنث بیلدینگ،
قشنگ تر و گویاتر اش را از مولوی شنیده بودیم.
و سال‌ها پیش تر از مولوی، حدیثش را از امیرالمومنین شنیده بودیم.
زیبا تر و قشنگ تر.

این که آدم‌ها، لایه لایه اند.
این که در عوالم مختلفی هستند.

به تعبیر بیلدینگ، در مراحل مختلف حیات به سر می‌برند.

به تعبیر مولوی،
اولش جمادی بوده‌اند، بعد نامی (گیاه) شده‌اند.
بعد حیوان. بعد انسان.
بعد ملک.
و بعد هم بالاتر از آن.

یا به تعبیر حدیثی که پیشتر ذکرش رفته است+،
بر جسم انسان، ارواحی سوار است:
اول روح البدن.
از آن بالاتر، روح الشهوه
بالاتر، روح القوه.
و بالاتر، روح الایمان.
و از ملک پران ترش هم روح القدس!

***

این که شما یک میلی در وجودت هست،  
باید ببینی ریشه اش کجاست.

خیلی وقت ها تنها منحصر در یک لایه نیست.

گرسنگی -و نیاز به غذا- در انسان هست.
ریشه اش هم در روح البدن (زندگی نباتی) است.
هر موجود زنده، نیاز به تغذیه دارد.

اما این که چه طور این نیاز را ارضاء کند،
به سایر ارواحی که فرد با خود دارد بر می‌گردد.

نبات، هر چه بریزی پایش را می‌کشد بالا و می‌خورد.
حیوان بو می‌کند. اگر دید خوردنی است، همان طوری می‌خوردش.
انسان ِمتمدن، می‌شوید و می‌پزد؛  دست های خودش را هم می‌شوید
و تمیز غذا می‌خورد.
مومن، علاوه بر این‌ها، غذایش را با گفتن بسم الله شروع می‌کند.
به حلال و حرامش هم کار دارد.

***

کامپیوتر هم لایه لایه است.
یعنی یک لایه‌ی سخت افزاری داریم که آن زیر است. توی کیس.
یک لایه‌ای بالاتر از آن هست که BIOS می‌نامیم‌اش.
یک لایه‌ی بالاتر داریم به نام سیستم عامل+.  (مثل ویندوز یا لینوکس)
یک لایه‌ی بالاتر داریم که نرم افزارهای کاربردی هستند.

لایه های رایانه

هر لایه ای، زبان و عوامل مخصوص به خودش را دارد.

*
زبان در لایه‌ی سخت افزار، چیزی جز صفر و یک نیست.
صفر و یکی که به انحاء مختلف ایجاد می‌شوند.
یا با سیگنال ها و ولتاژ برق،
یا با مغناطیسی بودن/نبودن،
یا بازگشت پرتو نور یا ..

*
لایه‌ی بالاتر که BIOS باشد،
هر چند بسیار ساده تر از صفر و یک است،
اما کماکان دستوراتی کاملا نزدیک به سخت افزار دارد.
زبانی که با آن می‌توان در این لایه برنامه نوشت،  اسمبلی است.

لایه‌های بالاتر، نیز زبان‌های خودشان را دارند.

*
یک کلیک در لایه ی کاربری،
در لایه‌ی زیرین خود (سیستم عامل)، به ده‌ها دستور ترجمه می‌شود.
و به همین ترتیب هر یک از دستورات لایه‌ی سیتم عامل،
در لایه‌ی BIOS به ده ها دستور دیگر ترجمه می‌شوند.
و هم چنین در لایه‌ی 0/1 (سخت افزار) یک دستور از لایه‌ی BIOS
به هزاران تحرک و سیگنال ترجمه می‌شود.

این چنین است که یک کلیک ساده در لایه‌های بالایی،
می‌تواند موجب هزاران عمل‌کرد و دستور نانو-ثانیه‌ای در لایه‌های پایین‌تر شود.

*
ما زبان‌های برنامه نویسی را هم لایه لایه نگاه می‌کنیم.

و می‌گوییم،
فلان زبان به سخت افزار نزدیک‌تر است (زبان سطح پایین).
فلان زبان به کاربر نزدیک‌تر است (زبان سطح بالا).

***

حالا این قصه‌ها را گفتم برای چه؟

طبق معمول، با اخوی‌مان مباحثه فکری داشتیم.

بحث‌ها معمولا از لایه های کاربری شروع می‌شوند.

مثلا چرا ما ایرانی‌ها فلان مطلب را این طوری برگزار می‌کنیم؟

اما چنان چه پیداست، بحث ها در این لایه و در این نقطه محدود نمی‌ماند. 

در این جور مواقع،
احتمال رخ‌داد دو اتفاق بسیار بالاست.

حالت اول.
دو طرف؛ یا یکی از طرفین، 
از این شاخه به آن شاخه می‌پرند. 
یعنی در همان لایه‌ی شروع بحث، باقی می‌مانند،
ولی دامنه‌ی آتش را می‌گسترند و از این شاخه به آن شاخه می‌پرند. 
در نتیجه،
به سبب گستردگی بیش از اندازه‌ی بحث،
دیگر امکان جمع کردن بحث وجود نخواهد داشت و
کسی پیروز یا شکست خورده نخواهد بود.

این حالت، برای کسانی که در آغاز ِآشنایی ِمباحثه‌ای هستند،
بیش‌تر رخ می‌دهد.
تا رفته رفته به اخلاق و ادبیات و فرهنگ واژگان یک دیگر آشنا شوند.

حالت دوم.
دو طرف؛ یا یکی از طرفین،
بحث را عمیق کنند و به لایه های پایین‌تر ببرند.

این طوری، بحث کردن پیچیده‌تر می‌شود
و مستلزم مطالعه و کنکاش بیشتر است.

چنان چه در عالم رایانه مثال زدیم،
یک کلیک در لایه‌ی کاربردی، شاید منجر به 10 دستور در لایه ی سیستم عامل شود.
پس وقتی یک‌باره دست از لایه‌ی کاربری می‌شویی و
می‌خواهی با زبان سیستم عامل و در لایه ی هسته با آن حرف بزنی،
کار، بسیار مشکل تر، تخصصی تر و طولانی تر است.

***

با توجه به این که بیش از 20 سال است که
بنده و اخوی مشغول مباحثه با یکدیگر هستیم
شگردهای فنی یکدیگر را فراگرفته ایم
و به این راحتی نمی‌توانیم با یکدیگر در سطح کاربری، بازی کنیم.
و دامنه‌ی بحث‌ها را در سطح بگستریم.

لذا بحث‌ها سریعا عمیق می‌شود.
و به ریشه‌های تاریخی و مذهبی و گاه، بحث‌های فلسفی کشیده می‌شود.
و وقتی هم عمیق شد،
مثل من‌ای، سوادش تا یک جایی می‌کشد.
تا یک حدی کتاب خوانده است و پای درس نشسته است!
از یک حدی پایین تر نمی‌تواند برود.

آن وقت است که باید کنار بکشد.

***

این قصه‌ها را گفتم که این را بگویم که 
روز عاشورا به اخوی گفتم:

«ببین.
ما ها (=اکثریت آدم‌ها) اصلا کاری به برنامه‌نویسی نداریم.
اینترنت اکسپلورر دنیا را آورده‌ایم بالا.
کار خودمان را می‌کنیم.
وبگردی و ولگردی‌مان را می‌کنیم.
تازه، یک کسی مثل من و شما که چموش است،
و زور می‌زند و در این سوراخ و آن سوراخ انگشت می‌کند، که ببیند چه خبر است؛ 
حداکثرش «ویژوال بیسیک» نویس هستیم.

شما اگر می‌خواهی، اسمبلی بنویسی، بنویس. 
ولی باید بروی دنبال اسمبلی نوشتن.
خیلی هم خوب است.
دم ات هم گرم!

وقتی ویژوال بیسیک می‌نویسی،
دیگر با زیرش کاری نداری.
نمی‌خواهی بفهمی ویندوز آن زیر چه غلطی می‌کند.
یا «مایکروسافت ویژوال استودیو» چه گندی موقع کامپایل کردن می‌زند.
 نوشتن در آن لایه را انتخاب کرده ای.
عوضش ذهنت را آسوده کرده ای و
می‌توانی برنامه‌ی پیچیده‌ات را هم بنویسی.
و مثل بچه‌ی آدم زندگی ات را بکنی!
اما یک برنامه‌ی ساده با اسمبلی نوشتن، دهان آدم را مسواک می‌کند.

این راه توست.

اما ترسم این است که ویژوال بیسیک را رها کنی.
اسمبلی نویس هم نشوی.
برای این که از شر قواعد ویژوال بیسیک راحت شوی،
رفته باشی سراغ لایه های پایین تر.
اما -عزیزم!- قواعد اسمبلی بسیار مشکل تر است.

می‌ترسم، برنامه نویسی را بگذاری کنار.
می‌ترسم، برنامه را بگذاری کنار.»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

وبلاگ هفت (سون) را هم فیلتر کردند!

شدنی است...

***

منبع: وبلاگ هفت+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 ژانویه 2009 در Uncategorized