RSS

بایگانی ماهانه: نوامبر 2008

در حسبت بر نجاران و چوب بران و بنایان و کارگران و گچ کاران

ابن اخوه در این فقره،
حسبت بر پیمانکاران ساختمانی را بررسی کرده است
که به غایت شیرین و خواندنی است.

جالب ترین بخش اش دو چیز است که هنوز که هنوز است، درگیر آن هستیم.
و تا روزگار ما ادامه یافته است.

یکی بند کردن تیشه توسط بنا است.
که گفته اند چون تیشه را بند کند، دیگر رها نمی کند.
یکی دبه کردن و تدلیس کردن بنا و… است!

بخوانید:

  ž«برخی از بنایان و نجاران و روغنگران (نقاشان)
کاری را که کارفرما پیشنهاد می کند در نظر وی سبک و کوچک نشان می دهند
تا بدان راغب شود.
چون راغب شد و بدان آغاز کرد،
به هزینه ای بیش از آن چه پیش بینی شده، نیازمند می شود
و متضرر می گردد و گاهی فقیر و مقروض می شود.
تا آن جا که قبل از پایان یافتن بنا، اجبارا آن را می فروشد،
این کار آزار بزرگی است!»

ž«محتسب باید بنایان را به خدا سوگند دهد که
از گچ فروشان رشوه و هدیه نگیرند تا گچ ناپخته و بد را بپذیرند
و در نتیجه به کارفرما ضرر زنند.»

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 نوامبر 2008 در Uncategorized

 

معمای فاجعه‌ی بمبئی

شبهازی عزیز، اولین واکنش قابل خواندن را نسبت به این فاجعه نشان داده است+.
کاش فیلتر نبود (یا کاش شما فیلتر شکن داشته باشید! تا عکس ها را هم ببینید.)

به هر حال، اگر علاقه‌مند بودید، کامل اش را در ادامه مطلب بخوانید.

***

آیا حمله به کنیسه فرقه کلیمی «شاباد» در بمبئی، زمانی که خاخام سابق بروکلین نیویورک و همسر و فرزندانش در آنجا بودند، تصادفی است؟ آیا مهاجمان، اگر «ضد یهود» بودند، نباید کنیسه بزرگ یهودیان بمبئی، کنیسه الیاهو با 150 سال قدمت، را اشغال کنند و سکنه آن را به گروگان گیرند؟ … مگر کنیسه مهم و تاریخی الیاهو، مهم‌ترین کنیسه یهودیان بمبئی، در نزدیکی بندر آپولو و هتل تاج محل (نزدیک به موزه پرنس ولز) واقع نیست؟ چرا باید ساختمان کوچک و گمنام فرقه کم‌شمار «شاباد» اشغال می‌شد که در مکانی دورتر از «مرکز عملیات» (هتل تاج محل و بندر آپولو) واقع بود و حتی یافتن آن دشوار؟

**

پ.ن(۸۷۰۹۱۰): عکس ها را اضافه کردم. اما به علت مشکل سایز درست دیده نمی شود. عکس ها را ذخیره کنید و به صورت صحیح ببینید.

شنبه، 9 آذر 1387/ 29 نوامبر 2008، ساعت 4:30 صبح

معمای فاجعه بمبئی

1- چهارشنبه شب و صبح پنجشنبه به شدت گرفتار بودم و از اخبار دور. عصر روز پنجشنبه با تلفن یکی از دوستان از خواب بیدار شدم. از انفجار و ترور گسترده در بمبئی خبر می‌داد. از آن زمان تاکنون، تمام وقت، از طریق شبکه‌های خبری و اینترنت پیگیر این ماجرای عجیب هستم.

مشروح ماجرا را می‌توان در سایت‌های خبری خواند. خلاصه این است: حوالی 9:30 بعد از ظهر چهارشنبه 26 نوامبر تعدادی افراد مسلح به تفنگ‌های اتوماتیک با قایق، به گفته پلیس و به گزارش CNN، در مقابل «دروازه هند»، واقع در ساحل بمبئی و روبروی هتل تاج محل، پیاده می‌شوند. این افراد، درست مانند فیلم‌های هالیوود، به چند گروه تقسیم می‌شوند؛ با شلیک گلوله و کشتن مردم، چند ماشین، از جمله یک اتومبیل ون پلیس، را تصرف می‌کنند، به هتل تاج محل و هتل اوبروی ترایدنت و کافه لئوپولد، سه مکان محل سکونت و اجتماع توریست‌ها، و کنیسه فرقه کلیمی «شاباد» می‌روند؛ مردم، به‌ویژه خارجیان، را می‌کشند یا به گروگان می‌گیرند. [1]

گزارش‌ها از بیش از 160 کشته و 300 زخمی خبر می‌دهد که در حال افزایش است. سرشناس‌ترین‌ مقتولین خاخام سابق فرقه «شاباد» بروکلین نیویورک، مرکز این فرقه، و همسرش هستند. این ماجرا به‌ویژه در کلیمیان نیویورک، از هر فرقه، تأثیری بزرگ بر جای نهاده و خاخام گاوریل هالتزبرگ و همسرش، ریوکا، را به نماد قربانیان «تروریسم» بدل کرده است. صهیونیست‌ها و دولت اسرائیل نیز خود را «صاحب عزا» کرده و می‌خواهند خون خاخام هالتزبرگ و همسرش و سایر کلیمیان کشته شده در کنیسه «شاباد» بمبئی را به دستمایه تبلیغات به سود صهیونیسم بدل کنند.

 

2- مهاجمان که بودند؟ این پرسشی است که روزنامه کریستین ساینس مانیتور در روز جمعه، 28 نوامبر، به طرح آن پرداخته است. [2]

هنوز جنگ خیابانی جریان داشت، و ماجرا پایان نیافته بود، که مقامات دولتی هند، «عوامل خارجی» را متهم کردند؛ منظورشان دولت پاکستان بود. طبعاً، مقامات پاکستانی بلافاصله این اتهام را رد کردند. روزنامه هندو، که ظاهراً به جنگ مجدد میان هند و پاکستان علاقمند است، باز در زمان وقوع حادثه و بدون هیچ دلیل، اعلام کرد که تروریست‌ها اعضای گروه «لشکر طیبه» هستند که در پاکستان مستقر است. [3]

واشنگتن‌پست، به‌نقل از «کارشناسان ضد تروریست» آمریکایی، نوشت «مهاجمان در خارج آموزش دیده و حمایت شده‌اند.» این «کارشناسان» نیز «علم غیب» داشتند و مهاجمان را «مسلمان» و عمل آن‌ها را «جهاد» عنوان کردند. روزنامه فوق، پرتیراژترین روزنامه ایالات متحده آمریکا که از سال 1933 به خاندان زرسالار یهودی مه‌یر- گراهام، اعقاب اوژن مه‌یر (اوّلین رئیس بانک جهانی[4] تعلق دارد، از قول بروس رایدل، کارشناس سابق سیا و شورای امنیت ملّی و مؤلف کتابی درباره «القاعده»، افزود: «این گام بزرگ و هولناکی در جهاد جهانی است. هیچ گروه بومی هندی چنین توانمندی ندارد...» راجر کرسی، کارشناس ضد تروریست کاخ سفید در دولت‌های کلینتون و بوش، گفت: «این یک عملیات پیش پا افتاده نیست؛ این گروه از آموزش و حمایت متخصصان حرفه‌ای تروریسم برخوردار هستند.» [5]

روزنامه نیویورک تایمز، دوّمین روزنامه پرتیراژ آمریکا که از 1935 به خاندان زرسالار یهودی شولزبرگر [6] تعلق دارد، کار را ساده‌تر کرد و بدون هیچ مدرک و دلیلی «اعضای اقلیت مسلمان هند» را عامل این فاجعه خواند. [7]

روزنامه انگلیسی گاردین مهاجمان را «هندی» خواند و ظن خود را متوجه گروه ناشناخته‌ای به‌نام «مجاهدان دکن» و چند گروه دیگر کرد که «تصادفاً» همه مسلمان‌اند. علت، ارسال ایمیل‌هایی به مطبوعات با امضای این گروه بود! [8]

3- حاصل پیگیری و کاوش دو روزه من چیست؟

ادعای «کارشناسان ضد تروریست» آمریکایی درست است. مهاجمان قطعاً بسیار آموزش دیده و حرفه‌ای بودند و قطعاً «دست خارجی» در کار است. ماجرا کاملاً و به دقت سازمان‌یافته بود. حتی اماکنی که مورد حمله قرار گرفتند نیز به دقت و با اهداف معین انتخاب شده بود. این انتخاب به دانش تاریخی و سیاسی تخصصی نیاز داشت.

4- انتخاب «هتل تاج محل» به عنوان مرکز اصلی تهاجم تأمّل‌برانگیز است. درست مانند فاجعه 11 سپتامبر 2001 و فروپاشی «برج‌های دوقلو» در نیویورک، تصویر بنای باشکوه و تاریخی هتل تاج محل، که در آتش می‌سوخت، دو روز کامل در برابر چشم میلیون‌ها بیننده در سراسر جهان بود. هر دو مکان نماد شهرهای فوق بودند: برج‌های دوقلو نماد نیویورک (مرکز تجاری و مالی دنیای غرب)، و هتل تاج محل نماد بمبئی (که تا نیمه اوّل سده بیستم مرکز تجاری و مالی شرق بود). 

این هتل در سال 1903، مصادف با سلطنت مظفرالدین شاه و اندکی پیش از آغاز انقلاب مشروطیت در ایران، گشوده شد. در آن زمان بزرگ‌ترین هتل شرق بود. اکنون نیز یکی از زیباترین اماکن تاریخی بمبئی و هند به‌شمار می‌رفت. (بنگرید به مقاله مندرج در روزنامه هندو) [9] این هتل را دیده‌ام. به‌رغم زیبایی فرسوده بود. به بازسازی و مرمت نیاز داشت. اکنون، احتمالاً با بودجه دولت هند، این بازسازی انجام خواهد گرفت.

هتل تاج محل به خاندان تاتا تعلق دارد؛ خاندانی از پارسیان هند (زرتشتیان بومی هندی نژاد) که از زرسالاران درجه اوّل جهان به‌شمار می‌روند. این خاندان، مانند سایر زرسالاران پارسی هند، ثروت اوّلیه خود را از تجارت جهانی تریاک در سده نوزدهم به دست آوردند. جلد ششم کتاب زرسالاران من، که منتشر نشده، به معرفی «الیگارشی پارسی هند» و شراکت تاریخ‌ساز آنان با زرسالاران یهودی و آمریکایی و انگلیسی اختصاص دارد. خاندان تاتا، مانند سایر زرسالاران پارسی، دارای پیوندهای عمیق ماسونی- صهیونی است و با زرسالاران یهودی از شرکت و همپیوندی دیرین برخوردار است. بخش مهمی از صنایع و تجارت هند به این الیگارشی تعلق دارد.


من در مقابل «دروازه هند»  در بندر آپولو (1372)
Gateway of India
این بنا به مناسب سفر جرج پنجم، پادشاه بریتانیا و امپراتور هند ، به هندوستان طی سالهای 1911- 1924 احداث شد.


من در مقابل  هتل تاج محل بمبئی (1372)

5- آیا حمله به کنیسه فرقه کلیمی «شاباد» در بمبئی، زمانی که خاخام سابق بروکلین نیویورک و همسر و فرزندانش در آنجا بودند، تصادفی است؟ آیا مهاجمان، اگر «ضد یهود» بودند، نباید کنیسه بزرگ یهودیان بمبئی، کنیسه الیاهو با 150 سال قدمت، را اشغال کنند و سکنه آن را به گروگان گیرند؟ (این کنیسه‌ای است که یعقوب ساسون، زرسالار نامدار یهودی، در سال 1884 ساخت و نام پدرش، الیاهو ساسون، را بر آن نهاد.) مگر کنیسه مهم و تاریخی الیاهو، مهم‌ترین کنیسه یهودیان بمبئی، در نزدیکی بندر آپولو و هتل تاج محل (نزدیک به موزه پرنس ولز) واقع نیست؟ چرا باید ساختمان کوچک و گمنام فرقه کم‌شمار «شاباد» اشغال می‌شد که در مکانی دورتر از «مرکز عملیات» (هتل تاج محل و بندر آپولو) واقع بود و حتی یافتن آن دشوار؟

بنگرید به نقشه زیر که محل هتل تاج محل، کنیسه الیاهو (کنیسه یهودیان صهیونیست بمبئی، در جوار موزه پرنس ولز) و «ساختمان نریمان» (محل کنیسه کوچک فرقه شاباد) را نشان می‌دهد. این نقشه روشن می‌کند که یکی از اهداف اصلی عملیات اشغال «کنیسه فرقه شاباد» Chabad House و قتل خاخام هالتزبرگ، یکی از رهبران اصلی فرقه «شاباد»، و خانواده‌اش بوده نه کشتار تصادفی یهودیان. 

1- دروازه هند در بندر آپولو
2- هتل تاج محل
3- موزه پرنس ولز
4- کنیسه بزرگ و تاریخی یهودیان بمبئی بنام کنیسه الیاهو (ساسون)
5- کنیسه کوچک و گمنام  فرقه شاباد که مورد حمله قرار گرفت.


ساختمان کنیسه قدیمی و اصلی بمبئی (کنیسه الیاهو [ساسون]) در نزدیکی هتل تاج محل که مورد حمله قرار نگرفت


ساختمان پرت و دورافتاده و گمنام کنیسه فرقه شاباد که مورد حمله قرار گرفت

6- مهاجمان «یهودیان صهیونیست» یا حتی «یهودیان معمولی» را به گروگان نگرفتند و خاخام سرشناس ایشان را به طرزی فجیع نکشتند. آنان اعضای برجسته فرقه «شاباد» را آماج قرار دادند.

«شاباد» فرقه‌ای است از کلیمیان حسیدیم. حسیدیم گرایشی ارتدکس و اصالت‌گرا در کلیمیان است که خود را مؤمن و متقی می‌دانند و به این دلیل این نام را برگزیده‌اند. «حسید» به معنی «متقی» است و «حسیدیم» به معنی «تقواگرا». «شاباد» فرقه‌ای است 250 ساله که در شهر لوباویچ، شهری کوچک در روسیه تزاری، پدید آمد و به این دلیل «شاباد لوباویچ» Chabad-Lubavitch نامیده شد. امروزه، این فرقه به عنوان بزرگ‌ترین فرقه «یهودیت ارتدکس» شناخته می‌شود و حدود دویست هزار نفر پیرو دارد. نام این فرقه از ترکیب سه واژه عبری «حُکمه» Chochmah (حکمت)، بینَه Binah (درک، فهم)، دَعَت Da’at (دانش، معرفت) پدید آمده. در واقع، باید نام این فرقه را «حَبَد» تلفظ کرد. «فرقه شاباد» شامل کلیمیانی مؤمن و پرهیزکار است که نه تنها با «یهودیت سیاسی» میانه‌ای ندارند بلکه صهیونیسم مذهبی و سیاسی را نمی‌پذیرند. آنان دولت اسرائیل را به رسمیت نمی‌شناسند.

یکی از سایت‌های صهیونیستی با درج نامه‌ای از پنجمین رهبر فرقه شاباد چنین درباره ایشان افشاگری می‌کند:

«شاباد به شدت ضد صهیونیست است حتی پس از تأسیس دولت اسرائیل. زمانی که یهودیان از اروپا می‌گریختند و به اسرائیل یا آمریکا می‌رفتند، خاخام‌های لوباویچ مخالف ترک اروپا بودند. ششمین خاخام لوباویچی، ضد صهیونیستی شدید به سبک خود، به پیروانش می‌گفت جنگی در کار نیست و اروپا برای ماندن امن است. او این سخنان را چهار ماه پیش از شروع جنگ جهانی دوّم می‌گفت که با بمباران و حمله به لهستان آغاز شد…» (بنگرید به متن نامه پنجمین رهبر شاباد . او می نویسد:)

«در رابطه با سئوال شما درباره صهیونیستها و گروه آنها… حتی اگر صهیونیستها کلیمیان واقعی خداترس و معتقد به تورات اند، و حتی اگر ما دلیل داشته باشیم که  هدف آنها قابل تحقق است، باز ما مجاز نیستیم به آنها بپیوندیم…» [10]

 

در سال‌های اخیر، سران فرقه شاباد به همکاری با دولت روسیه و پوتین تمایل نشان داده‌اند و این امر نگرانی‌هایی را در سران صهیونیسم و اسرائیل برانگیخته است. (بنگرید به مقاله «شاباد (لوباویچ)، پوتین، الیگارک‌های روسیه» در وبلاگ یواخیم مارتیلو، 11 اکتبر 2008).   [11]

سیاست دولت پوتین، همانند روسیه تزاری که کلیمیان قرائی را در مقابل یهودیت خاخامی تقویت می‌کرد، تقویت شاباد در مقابل یهودیان صهیونیست است. در راستای این سیاست، پوتین در سال 2003 به مندل پیوزنر، خاخام فرقه شاباد، مدال طلا اعطا کرد، [12] و در سال 2005 مانع ورود خاخام بزرگ یهودیان روسیه، پیناس گلداسمیت، به روسیه، در پی سفر او به اسرائیل، شد و به جای او برل لازار، خاخام فرقه شاباد، را در مقام خاخام بزرگ روسیه جای داد. رسانه‌های صهیونیستی این اقدام پوتین را «استالینیستی» خواندند. (بنگرید به بیوگرافی خاخام برل لازار در ویکی‌پدیا [12]، و مقاله زیر درباره ممانعت پوتین از بازگشت خاخام بزرگ یهودیان روسیه. [13] )

 

 

ملاقات برل لازار، خاخام بزرگ فرقه شاباد در روسیه با ولادیمیر پوتین

7- تهاجم به کنیسه کوچک کلیمیان شاباد در «ساختمان نریمان» بمبئی، به گروگان گرفتن خاخام 29 ساله شاباد و همسر و کودکانش و قتل فجیع این زن و شوهر، و سپس مظلوم‌نمایی مقامات اسرائیلی و یهودیان صهیونیست، مرا به یاد کشتار قرائیون ساکن بیت‌المقدس در زمان جنگ‌های صلیبی به دست فرقه «شهسواران معبد» می‌اندازد؛ همان «تمپلارها» که صهیونیست‌ها امروزه در فیلم‌های هالیوود یادشان را زنده نگه می‌دارند و رهبر فاسدشان، ژاک دموله، در فراماسونری مورد تکریم و «قدیس» است. در نیمه دوّم سده یازدهم میلادی، یک واحد از شهسواران صلیبی، به فرماندهی گادفری بویلونی، به تحریک یهودیان خاخامی، رهبران دینی و پیروان فرقه قرائی را در کنیسه‌شان محبوس کردند و ساختمان و زندانیان را یک‌جا به آتش کشیدند. در تاریخنگاری رسمی یهود، این مظلومیت به‌نام «یهودیان» ثبت شده و هیچگاه گفته نمی‌شود شوالیه‌های صلیبی شریک با سوداگران یهودی به تحریک چه کسانی این فاجعه را مرتکب شدند.

درباره رابطه فاجعه بمبئی با نومحافظه‌کاران و سوداگران تسلیحاتی در یادداشت بعد سخن خواهم گفت.

 

قرائیون: در سده دوم هجری/ هشتم میلادی حاکمیت مقتدرانه الیگارشی خاخامی اعتراض یهودیان تهیدست را برانگیخت و جنبشی نیرومند را بر ضد ایشان پدید آورد. رهبری این جنبش با عنان بن داوود بود. عنان در حوالی سال‏های 135-159ق./ 754-775 م.، مقارن با خلافت منصور عباسی، می‌زیست و ساکن بغداد بود. پیروان او در آغاز به "عنانیه" شهرت داشتند و سپس "قرائیون" نام گرفتند. یهودیان به آنان "بنی‌ مخرا" یا "بیله مخرا" (طایفه مخرا) می‌گفتند. "مخرا" به معنی "کتاب مقدس" است. علت آن است که ایشان تنها منبع شناخت و سلوک دینی را متون اصیل و اولیه دینی می‌دانستند و منکر سنن شفاهی بودند که حاخامیم یهودی در سده‌های اخیر رواج داده بود. طبق مندرجات منابع قرائی، حاخام‌ها ابتدا کوشیدند تا عنان را با خود همراه کنند ولی موفق نشدند. سپس، عنان به دستور منصور (قاعدتاً با دسیسه سران یهودی) زندانی شد. ابوحنیفه او را راهنمایی کرد که در برابر خلیفه از تشابه عقاید خود با اسلام سخن گوید و بدینسان بخشوده شد. عنان برخی نظریات خود را از اسلام گرفت و از ابوحنیفه متأثر بود. او به‏ویژه مخالفتی شدید با نظام بسته اجتماعی یهودی و منع رابطه با غیر یهودیان ابراز می‌داشت. در نیمه دوم سده نهم میلادی، مکتب عنان به‏ وسیله بنیامین بن موسی نهاوندی به صورت یک فرقه متنفذ درآمد. نقش او در این فرقه تا بدانجاست که در منابع عربی از آن به عنوان "اصحاب عنان و بنیامین" یاد می‌شود. در سده‌های هشتم تا یازدهم میلادی، کانون تکاپوی قرائیون در شبه جزیره عربستان بود و از آن پس در میان یهودیان آسیای صغیر نیز گسترش یافت. قرائیون تا زمان پیدایش جنبش اروپایی هاسکالا در سده نوزدهم میلادی جدی‌ترین تهدید برای الیگارشی حاخامی در میان یهودیان به‏ شمار می‌رفتند. دایره‌المعارف یهود عمده‌ترین علت پیدایش جنبش قرائی را «ظهور و گسترش اسلام و تبدیل آن به یک دین جهانی و وخامت وضع اجتماعی و اقتصادی طبقات تهیدست یهودی» ذکر کرده است. از سده چهارم هجری/ دهم میلادی، گروهی از متفکرین و ادبای برجسته عربی‌نویس در میان قرائیون پدید شدند و این فرقه به نیرویی مقتدر در میان یهودیان بدل شد که بطور جدی یهودیت حاخامی را به معارضه ‌می‌طلبید. در این زمان، کانون اصلی قرائیون در ایران، بین‌النهرین، فلسطین، مصر و شمال آفریقا بود. از این زمان است که حاخام‌های یهودی نگارش رساله علیه عنان و فرقه قرائی را آغاز کردند. جالب است بدانیم که هم نوشته‌های قرائیون به زبان عربی است و هم رساله‌هایی که حاخام‌ها علیه آنها می‌نگاشتند. در زمان تهاجم الیگارشی صلیبی اروپا به فلسطین (نیمه دوم سده یازدهم میلادی)، شوالیه‌های صلیبی کانون قرائیون در بیت‌المقدس را به طرزی فجیع که گفته شد، منهدم کردند. این ضربه سختی بر پیکر قرائیون بود. از زمان حادثه فوق تا سده پانزدهم میلادی مصر به پناهگاه اصلی قرائیون بدل شد. در سده‌های چهاردهم تا شانزدهم بخشی از قرائیون در آسیای صغیر مستقر بودند. در سده‌های هفدهم و هیجدهم کانون اصلی قرائیون به کریمه و لیتوانی انتقال یافت. در اواخر سده هیجدهم این سرزمین به امپراتوری تزاری روسیه منضم شد. در آغاز، حکمرانان روسیه تمایزی میان قرائیون و یهودیان حاخامی قایل نبودند و با هر دو به یکسان سلوک می‌کردند. از زمان کاترین دوم، تمایز قرائیون‌ و یهودیان کشف شد؛ قرائیون مورد توجه قرار گرفتند و به ایشان امتیازات ویژه اعطا شد. در زمان نیکلای اول، رهبران قرائی به نزد مقامات تزاری رفتند و اعلام کردند که برخلاف یهودیان حاخامی مردمی صنعتگر و درستکار و از نظر سیاسی اتباعی وفادارند. این تمایز مورد توجه بیشتر دولتمردان روس قرار گرفت و در سال 1863 به قرائیون حقوق کامل شهروندی روسیه اعطا شد. در سال 1932 تعداد قرائیون روسیه ده هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در کریمه می‏زیستند. در این زمان حدود دو هزار نفر قرائی نیز در خارج از روسیه بودند: لهستان، استانبول، فلسطین، قاهره و عراق. در ژانویه 1939 دولت آلمان اعلام کرد که قرائیون "یهودی" به ‏شمار نمی‌روند. بدینسان، آنان از تهاجم آلمان آسیب ندیدند و در دوران جنگ دوم جهانی با مقامات آلمانی رابطه حسنه داشتند. در سال 1970 تعداد قرائیون ساکن اسرائیل هفت هزار نفر گزارش شده که بطور عمده در رمله سکونت دارند.

شهسواران معبد: طریقت شهسواران معبد در آغاز نام دسته‌ای از شوالیه‌های فرانسوی بود که پس از اشغال بیت‌المقدس به دست صلیبی‌ها به سال 1118 میلادی در این شهر ایجاد شد. بتدریج این دسته توسعه یافت و به صورت یک سازمان مزدور نظامی درآمد که خدمات خویش را به حکمرانان صلیبی عرضه می‌کرد. توانمندی نظامی‌ آنان چنان مورد توجه قرار گرفت که مأموریت انتقال شمش‌های طلا و اموال تاراج شده از شرق به پاریس و لندن به ایشان سپرده شد. با پایان جنگ‌ صلیبی، در سال 1291 اعضای گروه فوق به اروپا بازگشتند. آنان که سال‏ها به کشتار و راهزنی خو گرفته بودند، طبعاً در محیط جدید آرام نداشتند؛ لذا سازمان خود را حفظ کردند، برای خویش رئیسی به‏ نام «استاد اعظم» برگزیدند و به شکلی پنهان به عملیات خود ادامه دادند. تکاپوی این گروه مخل امنیت فرانسه بود. در نتیجه، به سال 1304، فیلیپ چهارم پادشاه فرانسه، دستور دستگیری آنها را صادر کرد. بسیاری‌شان به جرم عملیات غیراخلاقی و آشوبگری و جنایت زندانی و در دادگاه‌های فرانسه و پاپ محاکمه شدند. در سال 1312، پاپ دسته فوق را منحل اعلام کرد و فیلیپ تعدادی از سرکردگان "طریقت" را، از جمله ژاک دموله آخرین "استاد اعظم" آن که به یک خاندان اشرافی تعلق داشت، در ملاء عام اعدام نمود. بقایای شهسواران معبد به پرتغال گریختند و فرقه جدیدی به‌نام «شهسواران مسیح» تشکیل دادند. این فرقه در تهاجم استعمار پرتغال به شمال آفریقا و سپس به شرق و تأسیس امپراتوری استعماری پرتغال نقش اصلی داشت. پرچم این فرقه همان پرچم شهسواران معبد بود. (صلیب سرخ بر پارچه سفید که امروزه نماد سازمان صلیب سرخ است.) امروزه، طریقت شهسواران معبد از شاخه‌های مهم ماسونی و دارای آداب ویژه خویش است؛ برای نمونه استاد اعظم "فرمانده اعظم" نام دارد. در تمامی طریقت‌های ماسونی یاد و نام ژاک دموله+ بسیار گرامی است و فیلیپ چهارم سخت منفور.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2008 در Uncategorized

 

لال‌تان که این باشد…

ما در ده مان یک پیرمرد بانمکی داریم که اسمش اکبر است.
برادر بزرگتر حاج اسماعیل خودمان است.
پیرمردی است ساده دل و -اگر غیبتش نباشد- پر حرف.
شاید علتش گذار عمر و تنهایی باشد.
در به در٬ پی ِیک گوش مفت می گردد که …

مادرش هم، «عمه لاله»‌ی خدا بیامرز بود.
که در حقیقت عمه‌ی آقاجون می‌شود.  

اکبر هم در سار چندتایی هست.
لذا این یکی معروف شده است به :
«اکبر ِلاله»
یعنی اکبر پسر لاله خانم.
(اضافه بنوت)

این را داشته باشید.
و بگذارید کنار این که
معمولا در طول هفته،
سار خالی است و جز این پیرمردها کسی در ده نیست.
آخر هفته و عید و تابستان است که سار شلوغ است.

***

اما حکایت:

یک روزی یک دستفروشی گذرش به سار می‌افتد.
می‌آید و جلوی درب حسینیه بساط می‌کند.

(درباره درب حسینیه سار باید مفصل بنویسم.
شاید مهمترین ویژگی سار این جلوی درب حسینیه است.
تقریبا مرکز اخبار و ارتباط و همه‌ی اتفاقات مهم سار است)

«اکبر ِلاله» هم از آن‌جا می‌گذشته است و
دست بر قضا، گوش مفت پیدا می‌کند و
فک مبارک را می‌زند به برق
و شروع می کند به حرف زدن!

آن کولی از همه جا بی‌خبر نیز که کسی را نمی شناخته است.
و به طمع جنس فروختن به اکبر آقا٬‌
خوب به حرف هایش گوش می‌کرده است.

فقط می دیده گاهی، عابری رد می شود و
به اکبر آقا سلام می کند با این عبارت:

« اکبر لاله را ! »

***

پرانتز:

این عبارت،
توضیح لازم دارد
و بدون توضیح -احتمالا- جز کاشانی و ساری نمی‌فهمدش.

«فلانی را»
از یک نظر،
عبارتی است شبیه لااله الا الله.
آخرش معلوم نیست.
آخرش به تقدیر رفته.

یعنی معلوم نیست:
فلانی را چی؟
فلانی را عشق است؟
فلانی را دیدم؟
فلانی را …

ولی خلاصه، نوعی عرض ادب است.
یعنی شما را دیدم و عرض ارادت دارم.

پس اگر در کاشان رفتی و شنیدی:
«حاج محسن را !»
یعنی یک چیزی در مایه های دم ات گرم.
یعنی «مخلص حاج محسن!»
یعنی …

پرانتز بسته.

***

خلاصه،
این دستفروش نگون بخت که خبر از مرحوم «عمه لاله» نداشته است، ‌
گمان برده است که این «لاله»٬ صفت اکبر آقای ماست (= لال‌ اِه).

راویان گفته اند که
بعد از یکی دو ساعت،
جان به لب شده و بساط را جمع کرده و
با غرولند از سار رفته است.
با این عبارت که:

لال‌تان که این باشد،‌ وای به حال زبان دار و گویایتان!

والعهده علی الراوی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2008 در Uncategorized

 

در حسبت بر سلاخان و قصابان

  •   ž«و نباید گوسفند را به سختی از پایش بکشند،
    و نباید با کارد کُند سر ببرند زیرا سبب آزار حیوان است
    و رسول(ص) از آزار حیوان بازداشته است.» ž

 

  • «باید که محتسب قصابان را نگذارد تا بر در دکان هایشان کشتار کنند.
    زیرا راه٬ به خون و سرگین آلوده می‌شود که ناشایست و ممنوع است؛
    و معبر عمومی تنگ؛ و تراوش نجاست به جامه‌ی مردم سبب اضرار می‌شود.
    پس حق آن است که در کشتارگاه ذبح کنند.»

 

  • ž«و نیز نباید قصابان پاره‌های گوشت را چنان آویزند
    که از حد سکوی دکان بیرون آید.
    چه بسا گوشت جامه های مردم را می‌آلاید.
    و نیز محتسب فرمان دهد که گوشت بز را از گوسفند جدا گذارند
    و به هم نیامیزند و گوشت بز را با زعفران نقطه چین کنند تا مشخص شود.
    و نیز دم بز را تا فروش آخرین قسمت آن٬ بر گوشت وی آویزان بدارند.»

 

  • ž«هرگاه نزد قصابی چارپایی مریض یا به رنگ دگرگون پیدا شود
    محتسب او را از فروش آن٬ با گوشت های دیگر بازدارد
    و فرمان دهد که بیرون از دکان خود بفروشد
    تا به عنوان گوشت سالم فروش نرود.
    و نیز آن را در حضور امینی از طرف محتسب بفروشد
    و اجازه ندهد که به طباخانی که برای مردم غذا می پزند٬ فروخته شود.»
    (یاد پرونده‌ی گوشت های آلوده به خیر!)

 

  • ž«محتسب یکایک قصابان را فرمان دهد که چون فروش را تمام کردند،
    روی تخته‌ی قصابی نمک بپاشند
    تا به هنگام گرما کرم نگذارد.»

***

این ها که خواندی،‌ بخش هایی است از کتاب ابن اخوه.
معالم القربه فی احکام الحسبه،
اثر «ضیاءالدین محمد بن محمد بن احمد القرشی الشافعی» مشهور به ابن اخوه.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 نوامبر 2008 در Uncategorized

 

درباره‌ی ازدواج (5)

پیش‌شرط‌ها 

  • پیش از این راجع به انگیزه اولیه و سن+، توکل+، نگاه اولیه+ و بنای اولیه+ مطالبی به عرض رسانده ایم. این مطالب که عرض شد، اغلب مطالبی بود که بیش از هر چیز معطوف به مسایل فکری بود و تلاش می‌کرد بر روی نگرش شما به برخی مسایل تاثیر بگذارد.  اما جدای از آن موارد، پیش‌شرط‌هایی برای ازدواج وجود دارد که تنها به نگرش و فکر شما باز نمی‌گردد. پیش‌شرط‌های ناگزیری که در فرآیند ازدواج موثر خواهند بود. شاید خلاصه‌ی همه‌اش یک چیز باشد: بلوغ.

 

  • بهترین حالت این است که شما باید با یک آدم بالغ ازدواج کنید. آن هم بلوغی شبیه یا نزدیک به بلوغ خودتان!  یک آدم بالغ٬ آدمی است که می‌شود کنارش زندگی کرد. آدمی است منطقی و متعادل. هر چند نه سنجه‌های تمام و کمالی در دست داریم برای سنجش بلوغ و نه لزوما آدم کاملا بالغ به این راحتی یافت می‌شود.

 

  • در جزوه تنظیم خانواده ما یک حرف خوبی بود که من چند جا نقل‌اش کرده ام (این یکی اش+). ازدواج حداقل ۴گونه بلوغ می‌طلبد. ١.بلوغ جنسی و جسمی. ٢. بلوغ فکری و عقلی ٣. بلوغ روانی ۴. بلوغ عاطفی (۵. احتمالا بلوغ اقتصادی) که به این موارد خواهیم پرداخت و آن را به قالبی جدید خواهیم آورد.

اما در باب بلوغ.

  • بلوغ، یعنی رسیدن. یعنی واجد شدن. این تعبیر قشنگی است که ما داریم. شاید واژه‌ی انگلیسی‌اش این قدر رسا و دقیق نباشد. "خام بدم؛ پخته شدم؛ سوختم؛" مولوی را که یادت بیاید، شاید اشاره به سِیر بلوغ آدمی است. آدم ِخام٬ رفته-رفته پخته می‌شود. جوان ِکال، می‌رسد. رسیده می‌شود. این هم چیزی نیست که یک شبه رخ دهد.
    درست است که بلوغ جنسی از حیث رسمی و شرعی، از اولین باری آغاز می‌شود که در یک شب یا روز، نشانه های خاصی در اندام تناسلی بروز کند، اما همین بلوغ جنسی نیز فرآیندی دارد و طی یک شب و یک روز و یک سال رخ نمی‌دهد. سال ها طول می‌کشد که بلوغ رخ دهد. حتی بعد از این بلوغ رسمی و ظاهری، سال ها طول می‌کشد که اندام تناسلی به اندازه کافی رشد کند و قوه باه قوت بگیرد و فرد در اندام و مهارت‌های مربوطه، ورزیده شود. بلوغ‌های غیرفیزیولوژیک که پیچیده‌تر است و احتمالا طولانی‌تر. فرآیند پخته شدن آدمی بسیار طولانی است. مهمترین عامل موثر در رسیده شدن و بلوغ آدمی، همانا تجربه است.  «بسیار تجربه باید تا پخته شود خامی!»

 

  • آن چه در این بند در پی آن هستم، توجه به فرآیند بالغ شدن است. مثال ملموسش، بلوغ جنسی است. کسی که هنوز از حیث جنسی بالغ نشده است، اصلا نمی‌فهمد مسایل جنسی یعنی چی. حظ جنسی را نمی‌فهمد یعنی چه. برایش مساله نیست.
    یادم می‌آید بچه تر که بودیم، (اول راهنمایی بود شاید) می‌رفتیم حدیث و روایت می‌خواندیم. می‌دیدیم که صحبت از کنترل چشم است. هیچ وقت یادم نمی‌رود که متعجب بودم و با خود می‌گفتم "این کنترل چشم که مساله‌ای نیست. چیزی نیست که! سختی ندارد که!" راست هم می‌گفتیم. برای ما، کنترل چشم، فقط فضولی نکردن بود. تقصیری هم نداشتیم. هنوز بالغ نشده بودیم. وقتی بالغ می‌شوی، نیاز های جدید پیدا می‌کنی. از علایمش هم همین است.
  • مرحوم آوینی یک مقاله‌ی جالبی داشت در مورد جذابیت در سینما. آن جا یک اشاره‌ای کرده بود که من خیلی پسندیدم. می‌گفت جذابیت، ریشه‌اش در لذت است. لذت هم ریشه‌اش در رفع نیاز است. ارضای غرایز و نیازهاست. آن وقت نیازها٬ خود دو گونه است. یا طبیعی است یا غیرطبیعی. مثلا نیاز به آب نیازی طبیعی است و نیاز به سیگار برای یک سیگاری، هست؛ ولی طبیعی نیست. بعدها چیزی شبیه این را از آقای جوادی آملی شنیدم. نیاز، رفع که می‌شود، لذت دارد. سرکوب که می‌شود، درد و الم دارد.

 

  • خلاصه این که، در نتیجه‌ی بلوغ، تغییراتی در فرد رخ می‌دهد که نیازهای جدیدی را در وی ایجاد می‌کند. هم چنان که بلوغ جنسی، علایم فوق الذکر را دارد و منجر به ایجاد نیازهای جدید و تمایلات جدید، و مجموعه ای از لذائذ و آلام جدید می‌گردد، در سایر بلوغ ها، نیز مشابه چنین مواردی را سراغ داریم.

 

  • حالا که نگاهمان راجع به بلوغ معطوف به نیاز شد، بد نیست روی هرم سلسله مراتب نیازهای مزلو+ پیش برویم. نیازهای فیزیولوژیک پایه‌ای‌ترین نیازهای بشر اند. خوردن و آشامیدن و تنفس و تداوم نسل و … فرد باید بلوغ فیزیولوژیک رسیده باشد و حداقلی از بلوغ جنسی را واجد باشد. لااقل در این حد که در درونش فرق مونث و مذکر را دریابد! مردم معمولا به پسر نابالغ دختر نمی‌دهند! دامادها معمولا از حیث جسمی به حداقلی از بلوغ رسیده اند.

 

  • نیازهای بالاتر نیز بلوغ های خود را دارند. نیاز به امنیت از اولین نیازهای بشری است و در طبقه دوم هرم مزلو نشسته است. نیاز به مسکن بروز واضح‌اش است. لاجرم بخشی از تامین امنیت بر می‌گردد به (بلوغ اقتصادی)*. یعنی توان تامین سرپناه برای اهل و عیال. معمولا دومین معیار بدیهی برای ازدواج کردن آدم‌ها٬ توان اداره کردن اقتصادی خانواده است. هر چند ممکن است در ابتدای راه این بلوغ به صورت اکمل و اتم وجود نداشته باشد ولی باید زمینه‌اش به نحوی مهیا باشد.(جربزه ی فرد٬‌ حمایت خانواده و …).  حسابش را که بکنی، می‌بینی مردم به مرد بالغی که درآمدی و شغلی داشته باشد، زن می‌دهند! در عین این که یکی دیگر از بدیهیات در تامین امنیت خانه و خانواده تعادل روانی حداقلی مزدوج است. من شخصا ترجیح می‌دهم بلوغ روانی+ را در این لایه قرار داده و مورد نظر قرار دهم. بلوغ روانی، در تعریف، تغییرات روانشناختی و شخصیتی در سنین نوجوانی و جوانی  است که باعث گذار از کودکی به بزرگسالی می‌شود. هر چند با توجه به این تعریف٬ می‌توان دایره بلوغ روانی را به وسعت کلیه تغییرات ناشی از هر بلوغی کشانید. اما ما این گونه از بلوغ را، هم این جا قرارش می‌دهیم. بالاخره باید یک آدم از حیث روانی متعادل باشد تا جرات کنیم زیر یک سقف با او زندگی کنیم!

    *نکته: ما به سبب یکریخت کردن عبارات و نیز مرسوم و مشهور بودن عبارت «بلوغ اقتصادی» آن را آوردیم. بدیهی است که بلوغی به نام بلوغ اقتصادی وجود ندارد. لااقل با این تعریفی که از بلوغ در این نوشته منظور داریم. چرا که تحولی در فرد رخ نمی دهد که وی را دچار بلوغ اقتصادی کند!

 پیش از ادامه٬ بد نیست که نموداری که ترسیم کرده ام را ببینید:

سلسله مراتب نیازهای مزلو و بلوغ

  • چنان چه می‌دانی؛ طبقه سوم نیازها، محبت و تعلق (Love and Belonging) نام دارد. پس طبقه‌ی بالاتر از نیازهای امنیتی، عاطفه است. کودک، این نیاز را از طریق دریافت کردن محبت مادر و پدر و در آغوش کشیده شدن ارضا می‌کند. این نیاز در شکل خام و اولیه‌اش تنها به دریافت محبت منحصر می‌شود و گونه‌ی اولیه‌‌ی آن نیز همان نوازش است. رفته رفته با بزرگتر شدن کودک، به این دریافت محبت٬ اشکال زبانی و … نیز افزوده می‌شود.  هنگامی که بلوغ عاطفی رخ می‌دهد لاجرم فرد توان دریافت محبت دیگران و محبت کردن به دیگران را با روش های معقول پیدا می‌کند.
    بعضی بچه ها را دیده‌ای؟ بلد نیست محبتش را ابراز کند. از ذوقش گاز ات می‌گیرد. چنین الگویی در برخی بزرگترها هم هست!
    یا برخی بزرگتر ها را دیده‌ای؟ اصلا نمی‌تواند تحمل کند که محبتی به‌ش بشود. من که بسیار دیده‌ام. نمی‌گذارد یک چای 50 تومنی زپرتی میهمانش کنی. فکر می‌کند رفته زیر بار منت. (خوب دفعه‌ی بعد نوبت تو باشد!) پذیرفتن محبت دیگران (در یک روند معقول، عزتمندانه و بدون منت) یکی از نشانه‌های جدی این بلوغ است.
    البته از طرفی٬ برخی هم هستند که آویزان هستند و غرور و شخصیت اجتماعی درستی ندارند که مربوط به طبقه‌ی بالاتر نیازهاست (احترام و عزت نفس) که در جای خود به آن خواهیم پرداخت.
    یا برخی هستند که نمی‌توانند احساساتشان را بروز بدهند. این عبارت چهار هجایی «دوست ات دارم» از دهانشان برای کسی که واقعا دوستش دارند -انگار- بیرون نمی‌آید. گاهی به غریبه‌ها و در قالب تعارف، بذل و بخشش می‌کنند و دوستت دارم می‌گویند اما به کسی که واقعا دوست دارند نمی‌توانند مثل بچه‌ی آدم بگویند «دوستت دارم». یاللعجب! 
    گذشته از محبت، جنبه های دیگری نیز در این طبقه از بلوغ وجود دارد که حول و حوش بلوغ هیجانی است. یعنی کسی بتواند احساسات و هیجانات غالب بر روح خود را کنترل کند و رفتاری عاقلانه و بالغانه از خود بروز دهد. بتواند خشم خود را کنترل کند. و سایر امیال و غرایز خود را تحت کنترل بگیرد.
    کودک است آن کسی که نمی‌تواند برای به دست آوردن آن چیزی که می‌خواهد، صبر کند. کودک است آن کسی که بی اجازه عروسک دوستش را بر می‌دارد و به‌ش پس نمی‌دهد. کودک است آن کسی که به محض دیدن چیزی که توجه‌اش را جلب کرد، دلش می‌خواهد و بی تابی‌اش را می‌کند و به روش‌های غیر‌منطقی روی می‌آورد.. کودک است کسی که اندکی پس از به دست آوردن چیزی که صدها شیون و زاری برایش کرده بود، آن را رها می‌کند. کودک است کسی که … ما با ویژگی های کودکی مخالفتی نداریم. ما حتی کودک درون را هم می‌ستاییم و در جای خود به آن هم خواهیم پرداخت. اما این جا بحثمان بلوغ است و رفتار کودکانه در جایگاه یک انسان بالغ رفتار پسندیده‌ای نیست.  سرآخر این که بلوغ هیجانی/ عاطفی+، یکی از مهمترین گونه های بلوغ است. کسی که واجد این گونه از بلوغ نشده‌است، با لقب های مختلفی در اجتماع شناخته می‌شود. از «گوشه‌گیر» و «سرد» بگیر تا «بچه» و «دیوانه».   

 

  • لایه‌ی بالاتر نیازها، نیازهای اجتماعی است که تحت عنوان «احترام» (Esteem)  نام گذاری شده اند. نیاز به احترام، یک نیاز اجتماعی است. به این معنی که با حضور فرد در اجتماع معنی پیدا می‌کند. نیاز به محترم داشته شدن، قدر و منزلت داشتن، شان و اعتبار داشتن، قدرت داشتن و جایگاه اجتماعی داشتن جملگی در این لایه هستند.  کودک خردسال، چندان نگران احترام و اعتماد بیرونی به خود نیست. اما فرد بالغ این طور نیست.
    دراین مرحله٬‌ خود فرد٬ -بیش و پیش از هر کس- باید خود را لایق احترام گذاشته شدن بداند. و در مرحله‌ی بعد٬ احترام گذاشتن دیگران برایش مهم باشد. این جاست که نقش پدر و مادر در احترام گذاشتن به فرزندان مهمترین اصل در شکل گیری شخصیت فرد در این لایه است. کسی که در کودکی به‌ش احترام نشده باشد، ای بسا٬ خود را شایسته احترام نمی بیند.  «من هانت علیه نفسه، فلا تامن شره». کلمه‌ی غرور کلمه ای است آشنا. غرور داشتن چیز بدی نیست. غرور واژه ای منفی است. بگذارید بگویم عزت نفس.  بگذارید بگویم احترام و اعتماد به خویشتن.  به کسی که فحش می‌دهند و واکنش نشان نمی‌دهد. یا بسیار بزرگ است که بر دامنش گردی نمی‌نشیند٬ یا بسیار کوچک و زبون. و من گمان نکنم زبونی و عزت به هم در آیند.
    و افرادی با این حد از بزرگی٬ چندان زیاد نیستند. هر چند کودکی مثل بنده گمان برد که سکوتش از سر بزرگی بوده است نه جبن و زبونی!. (کار پاکان را قیاس از خود مگیر) 
    شخصی که نگران آبرو و شخصیتش نیست، هنوز بالغ نشده است. شخصی که بی بهره از جدیت و وقار یک انسان بالغ است و شخصی که استقلال فکری ندارد و نمی تواند برای خود تصمیم بگیرد،بالغ نیست …این ها مواردی است که قابل طرح در این لایه هستند.  هر چند نه بنده روانشناس بلوغ ام و تخصصی دارم و نه اگر بودم گفته هایم وحی منزل بود. شاید شما جور دیگر بپسندی و این طور که من تشخیص می‌دهم تشخیص ندهی.  
  • بگذارید مرور کنیم. شخص باید که بلوغ جسمی داشته باشد. بلوغ حداقلی اقتصادی و روانی نیز داشته باشد. بلوغ عاطفی نیز داشته باشد و بتواند دوست بدارد و دوست داشته شود. و نیز کسی باشد که بتواند نقش اجتماعی و مسئولیت های مربوط به همسر بودن را بپذیرد. دوست داشته باشد که به عنوان یک انسان متاهل به مسئولیت هایش پایبند باشد و در جامعه دارای نقش مشخص بوده و شایسته‌ی احترامات همراه با آن باشد. دوست داشتن هم نگوییم باید بگوییم «بفهمد و بداند و بپذیرد». که نقش اجتماعی یک مرد (زن) در زندگی چیست.  (این نوشته های حاج آقا را ببینید+) خیلی وقت ها با جوانی مواجه ایم که در اوان جوانی ازدواج کرده است(کمتر از ۲۰ سال)  و به جوانی نرسیده است که پشیمان می‌شود. می‌زند زیر اش. می‌بینی ۲۵ سال اش نشده است که می‌زند زیر همه چیز و بسیاری دیده ایم که -متاسفانه- جدا می‌شوند. چون می‌گوید که نمی‌دانستم ازدواج یعنی چه. مسئولیت یعنی چه. برآوردی از آن چه در حال اتفاق افتادن بود و بلایی که بر سرم می‌آمد نداشتم و …. هر چند بسیاری از این حرف ها بهانه است (و احتمالا ریشه را باید جای دیگر جست) اما در این فقره که ما این حرف ها را گواه آورده ایم٬ کمک حال نظرات ماست!

  

  • و طبقه‌ی بالاتر، نیازهای خودشکوفایی است. نیاز توسعه و پیشرفت و تعالی است. حس هنر دوستی و علم دوستی و توسعه درونی و ارتباط متافیزیکی و …
    آدمی که به بلوغ فکری و روحی رسیده باشد، نیاز به رشد هر چه بیشتر را در خود (و اطرافیانش) می‌بیند. همواره به فکر توسعه و پیشرفت است. نیازهای دیگران برایش مهم است. مانع پیشرفت دیگری نمی‌شود. چنان چه نمی‌خواهد مانع پیشرفتش شوند. بیشترین درد برایش واماندگی و راکد بودن است. حاضر می‌شود از نیازهای پایین ترش بگذرد ولی این نیاز پیشرفت در او ارضا شود. حاضر است از نان شبش بزند تا بتواند کتابی تهیه کند. حاضر است که بر بسیاری از لذات چشم بپوشد تا به لذت بزرگتری که در لایه‌های لطیف‌تر روحش شکل می‌گیرد دست یابد. حاضر است از خواب شیرین سحرگاهی کم کند و به راز و نیاز عاشقانه با معبود بپردازد. حاضر می‌شود….
    انسان هر چه کامل تر می‌شود، هرچند نیازهای پایین تر را بکلی فرو نمی‌نهد اما رجحان و برتری نیازهای روحانی و متعالی در وی بیشتر می‌شود.

    بیا نگاه کنیم:‌
    کودک، یک لحظه هم میان سینه‌ی مادر و هر چیز دیگر در این عالم تردید نمی‌کند. انتخابش واضح است: شیر مادر وارضای غریزی گرسنگی. بزرگ‌تر که می‌شود و با بازی آشنا می‌شود، برخی اوقات، غذا را وا می‌نهد و بازی را برمی‌گزیند. تا آن زمان که لذت وهم و تخیل به کامش نشیند. از کارتون‌های کودکانه بگیر که ساده ترند تا رمان‌ها. می‌بینی رمان را در دست گرفته است و از غذا و بازی و خواب نیز جدا مانده. و نیز بالاتر از آن٬ لذائذ جنسی که لذتی بی‌نظیر در این عالم هستند. و امیرالمومنین فرمود که خدا این لذت را دردنیا قرار داد تا شاهدی باشد بر لذائذ بهشت برای بنی بشر. در پی این لذائذ٬ بسیاری دوان‌اند و خواهند بود! و برای بسیاری از آدمیان٬ این لذت در صدر امیال نشسته‌است. و این بر قرار است تا آن زمان که لذت دانستن بر کامش شیرین افتد و خود در کار علم و دانش یا هنر یا خودسازی و خودشناسی افتد.

 

  • مختصر کنم. اگر کسی باشی که بلوغ فکری کافی داشته باشد، چه خوب است که با کسی ازدواج کنی که او هم بلوغ فکری داشته باشد و لااقل از بلوغ اجتماعی بهره مند باشد. یعنی اگر با تو هم عالم و هم لایه نیست٬ لااقل به عالم بلوغ تو نزدیک باشد و زبان مشترکی میان‌تان یافت شود.

 

 این ها را داشته باشید تا یک مطلب دیگر عرض کنم.

****

 

  • انسان بالغ+، ویژگی هایی دارد. این طور که در مباحث مدیریت رفتار سازمانی (با نگاه از بیرون و به صورت کاربردی) بحث می‌شود٬ این هاست.

انسان بالغ انسانی+ است برخوردار از:

  • اول. خودکنترلی(Self-Control) .
    انسان بالغ، خودکنترل است. می‌تواند خود را مهار کند و بر هیجانات روحی‌اش فائق آید.
  • دوم.ثبات (Stability).
    انسان بالغ، شخصیتی قدرتمند و لااقل با ثبات دارد. از این حداقل کمتر نباید باشد. این است که در جامعه٬ روی شخصیت کسی که هر روز به یک شکل و قیافه در می‌آید و از این ثبات حداقلی در ظاهر برخوردار نیست٬ حساب باز نمی‌شود.
  • سوم. استقلال. (Independence)
    انسان بالغ، شخصیتی مستقل دارد. می‌تواند خودش فکر کند و برای کارهایش اقامه دلیل کند. توان خود تنظیمی (Self-Regulating) دارد. می‌تواند خودش برای خودش برنامه ریزی کند و تصمیم بگیرد.
  • چهارم. جدیت و وقار. (seriousness)
    انسان بالغ، با وقار و جدی است. به این معنی که می‌تواند با زندگی به صورت جدی مواجه شود.
  • پنجم. مسئولیت پذیری (Responsibility)
    انسان بالغ، انسانی است مسئولیت پذیر. مسئولیت پذیری چیزی است که در تعامل با پاسخگو بودن (درباره عملکرد و نحوه و چرایی تصمیم گیری) و متعهد بودن (به تعهدات و آن چه مسئولیت‌اش بر گردن اوست) و قابل اتکا بودن، قابل تعریف است.
  • ششم. روش بردار (Method/Tact)
    انسان بالغ، انسانی است که توان فکر کردن بر روی مساله و حل آن و برنامه ریزی برای آینده، صبر کردن در مواقع لزوم و … را داشته باشد. تاکتیک و متد بردار باشد.
  • هفتم. استقامت (Endurance)
    انسان بالغ، انسانی است که توان و میل به ایستادگی در برابر مشکلاتی که با آن مواجه است را داشته باشد. میدان را خالی نکند. از حل مساله نگریزد. پاک کردن صورت مساله، یک گریز کودکانه و نابالغانه است.
  • هشتم. تجربه (Experience)
    انسان بالغ، انسانی است که ذهنی آماده برای تجربه کردن و فهمیدن دارد. از تجربیاتش درس می‌گیرد و اشتباهات مشابه را مدام تکرار نمی کند.
  • نهم. بی طرفی و استقلال فکری(Objectivity)
    انسان بالغ، انسانی است دارای هدف اما بی طرف و دارای استقلال فکری. و دارای نگاهی که بر اساس نگرش صحیح به واقعیت های موجود شکل گرفته است. و نه احساسات خودش و گرایشات و اهداف خودش.
  • دهم. ظرفیت تصمیم گیری (Capability of Decision Making)
    انسان بالغ، انسانی است دارای توان تصمیم گیری مناسب و متناسب با موقعیت زمانی و مکانی.
  • یازدهم. اولویت (Priorities)
    انسان بالغ، انسانی است که در زندگی‌اش اولویت دارد و در هر زمانی می‌تواند تشخصی بدهد که چه چیزی لازم است و اولویت با چیست.

 

  • نکته‌ی مهم این که این شاخص ها و علایم، دیجیتالی (صفر/یک) نیستند. هر کسی، می‌تواند از هر یک از این علایم به میزانی بهره مند باشد. کم یا زیاد.
  • و نیز این موارد، محدودیت سنی خاصی ندارند. کسی که با سن کم واجد این خصایص باشد، می‌توان وی را -لااقل از حیث شخصیت- بالغ دانست.  به عبارت دیگر٬ این علایم٬ مربوط به کسی است که دوران گذار از انواع بلوغ را طی کرده است و در سطح قابل قبولی از انواع بلوغ (جسمی/فکری/عاطفی…) (در نسبت با سایر افراد پیرامون‌اش) قرار دارد.

 

  • این نگرش به انسان بالغ، چنان چه از منبع نقل قولمان پیداست (رفتار سازمانی) با نگاه از بیرون (نگاه به رفتار) شکل گرفته است و با درون فرد چندان کاری ندارد (برعکس رویکردی است که در ابتدای متن راجع به نیازهای هر فرد و بلوغ و … با نگاه از درون٬ طرح کردیم ).
    هر چند این نشانه‌ها٬ بسیار گویاست و با دقت شناسایی شده، اما نگرش ما در این مقال٬ بیشتر درونی است و مخاطب ما، شخص بالغ است که از درون خود خبر دارد. طرح این نشانه ها نیز به همین منظور٬ و برای تکمیل رویکرد مزبور٬ در این نوشته گنجانده شد.

 ***

نکات و حواشی عملی

*چه از بیرون نگاه کنی و چه از درون، زندگی، شما را به سوی پخته شدن خواهد برد. و شما را بالغ خواهد کرد. دیر یا زود. شما ناگزیری از بالغ شدن و بالغانه رفتار کردن. فریب عشق و شور جوانی را مخور.
این که پس از یک عمر زندگی٬چقدر بالغ شوید و چقدر پیش بروید، به خود شما بستگی دارد. اما این که الآن در چه مرحله‌ای از بلوغ هستید و چه میزان رسیده اید و از خامی به در شده اید، همان چیزی است که می‌تواند برخی از معیارهای شما برای ازدواج را تعیین کند. این که دغدغه هایتان در کدام لایه ها است، و آیا حداقل‌های لایه‌های پایین‌تر را (که از آن‌ها گریزی نیست) برآورده و ارضا توانی کرد یا نه، مساله‌ای است که تو و جامعه مورد نظر قرار خواهید داد.

راجع به دغدغه‌ها هم وسواسِ بی‌جا به خرج ندهید. با خودتان تعارف نکنید. در این مملکت مرسوم است که همه خود را طالب علم و دانش و … نشان دهند. راست و حسینی بروید ببینید ته اش چی می‌خواهید. با خودتان رودربایستی نکنید. بی‌خود در تعارف با خودتان گیر نکنید و دنبال معیارهای خفن لایه بالایی نگردید.
«هر چه بالاتر٬ والاتر. اما به شرطی که واقعی باشد و در وجودتان اصالت داشته باشد». اگر زیبایی ظاهری برایت خیلی مهم است٬ قیافه نگیر که «نه… قیافه و جمالاتش مهم نیست. کمالاتش را بچسب!».  بعد بروی در زندگی واقعی٬ ببینی «ای دل غافل! تهِ دل ات -بدجوری- هوس جمالات کرده است!».  بعد هم -زبانم لال- گند بالا بیاید! گند هم بالا نیاید٬ لذتی که باید٬‌ از زندگی ات نبری.

*دیگر این که چه خوب است که انسان موفق شود با کسی ازدواج کند که به همان میزان٬ رسیده باشد یا لااقل زمینه‌ی رسیده شدن و بالغ شدن در لایه‌های بالاتر در وی باشد.  و صبر و حوصله و توان و هنر پروریدن+ در شما.
مثال بزنم. زنی که ارزشی برای علم و دانش قایل نیست و شرکت در میهمانی‌های پر‌ زرق و برق و غالبا بی‌خاصیت زنانه را برای خود کافی می‌بیند و شرکت در نشست فالگیری زنانه را به تلاش برای خلق یک اثر هنری یا خواندن و … ترجیح  می‌دهد، لاجرم نمی‌تواند درک کند که علاقه‌ی وافر همسرش به مطالعه از بی‌علاقه بودن به او نیست.  تغییر کردن چنین زنی، اگر بعید نباشد، بسیار نادر است. و تغییر دادن چنین زنی به مراتب سخت‌تر از شیعه کردن یک وهابی متعصب است! (به روایت آن جوک، همان خلیج فارس را آسفالت کنیم راحت تر است!).

 *برخی از این علایم که ذکر کردیم٬ مواردی نیست که به راحتی قابل تشخیص باشد. مگر از طریق آشنایی (مستقیم یا غیرمستقیم).  البته تست های روان شناسی هم هستند. بروید پیش دکتر گلزاری توجیه تان می‌کند! 

*حاشیه:
ضمن این که یکی از بهترین ابزارهای چنین شناخت‌هایی، سفر است. ویژگی سفر این است که -به نوعی- حکم یک محیط آزمایشگاهی را دارد و متغیرها در آن تا حدودی کنترل شده هستند و می‌توان فارغ از بسیاری از عوامل تاثیر گذار، تنها به بررسی عوامل موثر پرداخت(در این جا به دنبال شناخت شخصیت و مرحله‌ی بلوغ‌اش هستیم.). شناخت شخصیت فرد در زندگی روزمره نیز ممکن است. اما از آن جا بخش عمده‌ای از زندگی روزمره‌ی ما، روزمرگی‌هاست و ماهیتی تکراری و کنترل شده دارد، پیش آمدن حالات خاص که منجر به بروز واکنش های کلیدی می‌شود (که خود٬ کلیدهایی از شناخت شخصیت طرف مقابل را به دست می‌دهد)٬ کمتر پیش می‌آید و ایجاد شناخت مناسب مستلزم طی زمان‌های نسبتا طولانی است. ولی در سفر دو ویژگی منحصر به فرد وجود دارد. اول. این که فرد از محیط‌های اجتماعی قبلی -که چارچوب های نادیدنی را بر شخصیت و رفتار وی تحمیل می‌کرده است و رفتار وی را تحت تاثیر قرار می‌داده است- جدا می‌شود. این ویژگی، آن محیط آزمایشگاهی را که گفتم فراهم می‌کند و بسیاری از متغیرهایی که مورد نظر نیستند را -نظیر فشار اجتماعی و … که مربوط به شخصیت فرد نیست- حذف می‌کند. (البته بسیاری را و نه همه را!) دوم. شرایط سفر اغلب غیرتکراری و غیر روزمره است. و سرشار است از شرایط پیش‌بینی نشده‌ای که محیط ِبسیار مناسبی برای بروز واکنش‌های کلیدیِ فوق‌الذکر فراهم می‌آورد. و لذا سفر به عنوان یک کاتالیزور٬ می‌تواند سرعت واکنش‌های مطلوب را افزایش دهد تا ما بتوانیم شناخت بهتری از طرف مقابلمان٬ ظرف مدت کوتاه تری داشته باشیم.  
حالا من نمی‌گویم بعد از خواستگاری (یا آشنایی) بروید سفر. چون برای ما و التون مایوی+ مرحوم بعد از مطالعات هاثورنش+ معلوم شده است که «اگر کسی بداند تحت نظر است، عملکردش به شدت تحت تاثیر قرار می‌گیرد».

* دیگر این که قاعدتا جوانی که خوب رُسته باشد و در همه‌ی موارد فوق به بلوغ کافی و کامل رسیده باشد٬‌ لااقل در سنین جوانی٬ کمتر یافت می شود.(بنده که بالشخصه در سنی که ازدواج کردم٬ عمرا آن قدر بالغ نبودم!)  یک آیتم این جا هست که اگر جنس اورجینالش باشد٬ می‌توانی امیدوار باشی که این بلوغ‌ها٬ به تدریج رخ خواهد داد. ایمان یک جوان٬ اگر ایمان باشد٬‌ متضمن بلوغ و تکامل او خواهد بود. ایمان را هم که می‌دانی؛ نماز و روزه و چادر و مقنعه نیست (هر چند این ها هم تویش باشد). این است که گفته‌اند به جوان با ایمان زن بدهید. یا با آدم با ایمان ازدواج کنید. ایمان٬ فرد را در مسیر بالغ شدن و رشد کردن قرار خواهد داد. ایمان تعهدی است فراتر از منافع روزمره فرد. ایمان چیزی است که فرد را ملزم می‌کند به پیش‌رفت. بالاخره جوانی که به یک چیزی ایمان دارد را می‌توانی بنشانی و مواخذه کنی. بنشانی و نهیب بزنی و بگویی چرا فلان کردی و بهمان نکردی. جوانی که دین دارد٬‌ لااقل اهرمی دارد که با آن بتوانی به‌ش فشار آوری. لااقل یک زبان دارد که با آن بتوانی با او حرف بزنی. چقدر فرق دارد با جوانی که به چیزی اعتقادی ندارد. چه می‌خواهی به‌ش بگویی؟ اصلا چه می‌توانی به‌ش بگویی؟ کجایش را می‌خواهی بگیری؟ کجایش را می‌خواهی بچسبی. اصلا «لباس ِاعتقادی» به تن ندارد که بتوانی گریبانش را بگیری. تنها منافع شخصی اوست که ابزاری برای مذاکره در دست تو می‌نهد. به گمانم باید خودت را در قبال چنین آدمی٬‌ بسپری به خدا!

یک مثل خیلی خوبی هم آقای فاطمی نیا داشت. می گفت دین ما سوپرمارکتی نیست. در سوپر مارکت اگر بروی -مثلا رب گوجه- بخری گریبانت را نمی گیرند که چرا ماکارونی یا مسواک نخریده ای. هر چیزی بخواهی می‌خری و هر چه نخواهی نمی‌خری. اما دین این طور نیست. نمازت را که خواندی می‌گوید روزه هم بگیر٬ شوهرداری هم بکن٬ زن داری هم بکن. گریبانت را می‌گیرد که‌ اخلاقت هم باید خوب بشود و …..

البته خیلی از مدعیان دین داری -مثل بنده- هم هستند که دین برایشان لباس دنیاست. فعلا خر ِدین در این جامعه می رود٬ این ها هم سوارش شده اند. به محض این که پایش بیفتد٬ چیزی از خدا و پیغمبر به خاطرشان نمی‌آید. عصبی که می‌شود٬ پای منفعتش که می‌آید وسط٬ دچار آلزایمر دینی می‌شود. طبیعی است که چنین کسی را نمی‌گوییم.
کسی که راستگو و امانتدار و خوش قول باشد. این‌ها نشانه‌های کلیدی است (به فرموده‌ی نبی اعظم). شناخت این نشانه‌ها در یک فرد٬ چیزی است که به تدریج و به مرور زمان و با آشنایی با فرد به دست می‌آید. البته منظورم توصیه به دوستی پیش از ازدواج نیست. آن هم به این صورت که این روزها مرسوم شده. که اگر عمری بود؛ در گفتار بعدی٬ در این رابطه مفصلا خواهم نوشت. اما آن مختصر آن که آشنایی می‌تواند مستقیم باشد و می‌تواند غیر مستقیم باشد. سخن ما و توصیه‌ی ما به آشنایی غیرمستقیم است. هم هزینه‌اش کم‌تر است و هم زمانش سریع‌تر و هم صحتش بیش‌تر و هم ابعادش وسیع تر.

***

*خیلی ها به دنبال زن «چشم و دل سیر» می گردند. حق دارند.
(گفتن ندارد که «چشم و دل سیری»، ربطی به غنی و فقیر بودن شخص از حیث مالی ندارد. که سعدی چه خوش «گفت: چشم تنگ دنیا دوست را؛ یا قناعت پر کند یا خاک گور»)
زنی که نیازهایش منحصر به نیازهای اولیه نباشد. زنی که چیزی از احترام و خودشکوفایی سرش بشود. زنی که عشق ورزیدن به او٬ ارزشش را داشته باشد. عشق بی‌نهایت و بی‌قید شرطت را که نثارش می‌کنی، قلب‌ات را که می‌گیری در دستت و می‌گذاری پیش‌اش، خودت چندشت نشود. خودت تعجب نکنی. خودت زیر سبیلی رد نکنی. شخصیتش برایت ارزشمند باشد. چیزی جز خودت سیرش نکند. تا چشم هایش را هم که از طلا بیاگنی، دلش به این‌ها خوش نشود و تو را طلب کند. کیفش و حسابش را از پول پر کنی ولی بدون تو دلش نخواهد که به خرید برود. حتی اگر یک هفته‌ی تمام سرکارش بگذاری و امروز و فردا کنی. آن هم برای چیزی که لازم دارد. برای کارش. برای دانشگاه اش. که:
«ما از تو به غیر از تو نداریم تمنا؛     حلوا به کسی ده که محبت نچشیده‌است»

خدا نصیبتان کند.

 

***

مرا ببخشید.
دو هفته است که این موضوع و مطلب در ذهنم خلجان می کند.
تلاش کردم که یک جوری مطالب متفاوتی که در ذهنم بود را یک پارچه کنم.
که ظاهرا چندان توفیقی نداشته و خود٬ راضی نیست‌ام.

سلسله مراتب نیازهای مازلو+٬ نظریه مراحل مختلف زندگی گریوز٬
روانشناسی بلوغ٬ بحث های رفتاری و ایده های شخصی ام راجع به ازدواج،
مجموعه ای بود که می‌خواستم یک پارچه اش کنم.
شاید بی دلیل٬ آیتم ها زیاده گسترده شد و شیرازه‌ی ذهن فروپاشید.
اصل ایده هایم (خاصه راجع به ازدواج) هم در این میان گم شد و
تلاشم معطوف شد به انطباق نظریه ها و یکپارچه کردنشان. 
که آن هم نشد!

عجالتا این مختصر را از این کمترین بپذیرید.

***

مطالب مرتبط:

درباره ازدواج(1)+

 درباره ازدواج(2)+

 درباره ازدواج(3)+ 

درباره ازدواج(4)+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 نوامبر 2008 در Uncategorized

 

دچار

به چیزی دچاریم،دردی شاید،شوری شاید،زخمه ای شاید.خیال می کنیم خوب می شویم،می گوییم جوان که شدیم ،قد که کشیدیم ،به زندگی که مشغول شدیم خوب می شود.
جوان می شویم ،قد می کشیم،به زندگی مشغول می شویم، ولی خوب نمی شویم ،آن دچار بودن در ما می ماند.دل خوشیم هنوز،می گوییم ازدواج که کنیم،تشکیل خانواده که بدهیم محبت اهل و عیال این دچار بودن را از ما می گیرد،ولی چنین نمی شود،هنوز همانیم،با همان آشوب ها،همان شعله کشیدن ها ،همان دم به دم در تپش بودن ها.هنوز امیدواریم به رفتنش.می گوییم تولدی که رخ بدهد ،فرزندی که از ما به این جا بیاید آن گاه دیگر دچار نخواهیم ماند،او می آید و ما هنوز دچاریم،ناگریز آرزو داریم او چنین دچار و پرشور و پر زخمه نباشد…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 نوامبر 2008 در Uncategorized

 

در حسبت بر لکّانه پزان

 لکّانه+ 
(لکامه، نکانه، نقانق، زونج، عصیب، چرغند)
«چیزی شبیه به کالباس خودمان است.»

روده ٔ گوسفند را گویند
که آن را با گوشت و نخود و مصالح پر کرده
و پخته باشند و آن را به عربی عُصیب خوانند. (دهخدا)

***

توصیه هایی برای حسابرسی و نظارت بر لکانه پزان:

ž «
 شایسته است که دکان های لکانه پزان نزدیک دکه ی محتسب باشد،
و مراقبت کند که لکانه را در حضور او بسازند،
زیرا در آن تقلب بسیار کنند.

و فرمان دهد که گوشت خوب و فربه برگیرند و آن را تمیز کنند.
و نیز گوشت گوسفند باشد.

و در ظرف پاکیزه ای بکویند
و به هنگام کوبیدن گوشت کسی را نزد خود بگمارند
که مگس پران به دست گیرد و مگس ها را براند.

و نیز پیه و امعا و احشای چارپا (جگر) و فلفل و انواع روغن ها را
در حضور محتسب یا جانشین وی یا معتمد وی به گوشت بیامیزند.

سپس گوشت کوبیده را در روده های تمیزی که با آب و نمک شسته اند بیاگنند.»

***

ž «محتسب باید لکانه پزان را موظف بدارد
که تابه را هرسه روز یک بار به وسیله روغن کنجد تمیز کنند
و پس از بریان کردن لکانه، دانه های خوش بو بدان بپاشند.»

 

***

این که خواندی، نوشته ای بود از قرن هفتم هجری:

معالم القربه فی احکام الحسبه، اثر ابن اخوه.
ترجمه «آیین شهرداری در قرن 7» از جعفر شعار،
انتشارات علمی فرهنگی، سال 1360.
صص 82-83

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 نوامبر 2008 در Uncategorized