RSS

بایگانی ماهانه: اوت 2010

عجالتا عذرخواهم.

اگر اتفاق مهمی نیفتد،
یک هفته‌ای نخواهم نوشت.

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 اوت 2010 در Uncategorized

 

شه ملک کرامت

خدا خیر بدهد سعید خان اخلاق‌پور عزیز را،
که چند سال پیش، این را در وبلاگش خواندم و کیف کردم و از شوق گریستم. 

شاید هر سال روز ولادت حضرتش، عین آن نوشته را می‌آورم.
امسال هم با اجازه:

*****

 

داستان اینه که فقیر -خوش‌ذوقی- شب‌هنگام خدمت حسن بن علی علیهماالسلام میره و عرض میکنه:

لَم یَبق لی شَیءٌ یُباعُ بدِرهمٍ / یَکفیکَ مَنظرُ حالتی عن مَخبری
إلّا بَقایا ماءِ وجهٍ صُنــــــتُه / ألّا یُباع و قَد وَجَدتُک مُشتری

چیزی برایم باقی نمانده که به درهمی بفروشمش/ چهره من از روزگارم خبر میدهد!
تنها باقیمانده‌ای از آبرویم هست که تا به حال نگاه داشته‌بودم که نفروشم/ ولی شما را خریدار [خوبی] میبینم!

نقل شده که امام علیه‌السلام "تمام" پولی که اون شب در منزل داشتند (ظاهرا ده، دوازده یا چهارده هزار درهم) رو به سائل میدن و جواب شعرش رو هم فی‌البداهه، با همون وزن و همون قافیه میدن که:

عاجَلتَنا فأتاکَ وابلُ برّنا طَــلّا / وَ لَو أمهَلتنا لـَـــــــم نَقصر
فَخُذ القَلیل و کُن کأنّک لَم تَبَع / ما صُنتَه وکأنّنا لَم نَشتَری

برای آمدن نزد ما شتاب کردی و از باران بخشش ما تنها نمی‌به تو رسید/ اما اگر بیشتر مهلت میدادی کوتاهی نمیکردیم! پس همین مقدار کم را بپذیر و چنان فرض کن که انگار نه انگار تو چیزی فروختی و انگار نه انگار ما چیزی خریدیم! (:

 

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 اوت 2010 در Uncategorized

 

شما صلاحیتت را کجا تایید کرده ای؟!

آن آقا،
برگشته گفته که
«شجریان صلاحیت حضور در قلب مردم را از دست داده!»

یکی نبود به‌ش بگوید:

تو و آن رئیست
-که معلوم نیست از کدام لپ لپ بیرونش کشیدند و رئیس صداوسیما کردندش-
خودتان کجای قلب مردمید؟

اصلا می‌فهمید قلب مردم یعنی چه، یعنی کجا؟
اصلا هنر خودتان چه بوده؟
به چه صلاحیتی آن‌جا نشسته‌اید؟
به چه رویی این حرف‌ها را می‌زنید؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 اوت 2010 در Uncategorized

 

هدفمند کردن یارانه ها!

طرح هدفمند کردن یارانه ها!

 

عکس از Chema Madoz

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 اوت 2010 در Uncategorized

 

چه کنیم؟‌

که در این محکمه،
مادری به ما افتاد
و دایگی بدین دونان بی‌شفقت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 اوت 2010 در Uncategorized

 

بیعت و وحدت

یک روز شاگردوار گریبان حاج آقا را به سوالی گرفتم.
که بفرمایید امیرالمومنین که تا پای جان ایستاد و بیعت نکرد
و حتی همسر بی نظیر خود را در این پایمردی از دست داد،
چه شد که بیعت کرد؟

نفرمایید که پیغمبر گرامی کنار گوش ایشان زمزمه کرده بودند که
فلان روز برو بیعت کن.
یک دلیل اجتماعی/سیاسی قوی تر بفرمایید که به کت بولفضول ما برود!

فرمودند:
ظاهرا تا وقتی که حضرت صدیقه زنده بودند که بیعت نکردند.
بعد از ایشان هم غیر از فشار داخلی،
بحث دشمن خارجی قوی شده بود.

مثلا مسیلمه‌ی کذاب، دعوی پیامبری‌اش خوب گرفته بود
و تا آن روز شاید بیش از 10 هزار نفر را جمع کرده بود.
در آن شرایط متزلزل داخلی حکومت اسلام،
اگر مدت بیشتری بر آن می‌گذشت، و آن جماعت راهی مدینه می‌شدند،
شاید چیزی از مدینه و اسلام باقی نمی‌ماند.

حکومت -خلیفه اول- هم بدون موافقت یا تعهد و توافق با علی، جرات خالی کردن شهر
و ارسال لشکر و تنها ماندن با علی در شهر را نداشت.

*

ایشان راضی شد به این که اصل این اسلام بماند،
-به نقل آن روایت مشهور، برای آن که اذان و اسم پیامبر بر ماذنه باقی بماند-
ولو بعضا تحریفاتی واقع شود و …

لذا در جبهه‌ی سیاسی و امنیتی ایشان به نفع اسلام صلح کرد،
ولی مواجهه‌ی فرهنگی -و مبارزه‌ی منفی- را هرگز رها نکرد
و این مسیری است که تا انتها توسط همه‌ی ائمه دنبال شده.

گرچه، در هم‌آن جبهه‌ی فرهنگی هم در شرایط خاص،
مجبور بوده‌اند که در ظاهر مواجهه را رها کنند -تقیه-
تا جان خود و شیعیان را که تنها ذخایر اصلی برای حفظ اسلام ناب بوده،
حفظ کنند.

اما هر جا و زمانی که ممکن بوده، ایشان دکان تعلیم و تربیت را گشوده‌اند،
و مردمان را تربیت کرده‌اند.

*

خلاصه این‌که
در شرایطی که بنیان نظام اسلامی در معرض تهدید است،
شاید علی -با همه‌ی حقانیت اش- مجبور باشد با غاصبان منصب،
و تحریف کنندگان آیین محمدی،
مصالحه کند،
تا بنای بزرگتری حفظ شود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 اوت 2010 در Uncategorized

 

نوشته بود: عزت‌کده!

تیتر زده بود،  فلانی به «عزت‌کده»‌ی اوین بازگشت!

 

قاعدتا منظورش زندان/ندامت‌گاه/اندرزگاه/ … بوده. 

 

چی بگوییم؟

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اوت 2010 در Uncategorized

 

ناسزا نگویید!

«ولا تَسبّوا الذین یَدعون مِن دون الله
فَیَسبّوا الله عدوا بغیر علم
کذلک زَیَّنّا لِکُل اُمهٍ عَمَلهم
ثُم اِلی رَبّهم مَرجِعُهُم
فَیُنَبِّئُهُم بِما کانوا یعملون»

سوره انعام، آیه ١٠٨

*

ترجمه ی آزادش شاید این باشد که :

«کسانی که غیر از خدا را می خوانند، دشنام ندهید. 
مبادا آنان نیز از روی ندانستن خدا را به دشمنی دشنام دهند.

این گونه است که برای هر امتی، عمل خودش را زینت دادیم،
ولی عاقبت بازگشت همه به سوی پروردگارشان خواهد بود،
و از حقیقت آن چه کرده اند، آگاهی داده خواهند شد» 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اوت 2010 در Uncategorized

 

با مداحی حاج منصور فرضی …

فاین تذهبون؟

عکس از : Chema Madoz

*

تهمت «زنا» به سادات زدن، توی مسجد، بر سر منبر امام حسین،
وسط مناجات ماه رمضان
هم جزو دین تان است؟

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 اوت 2010 در Uncategorized

 

مهاجرت نخبگان!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 اوت 2010 در Uncategorized

 

از ۴٨ تا ٨٨

یک پیرمرد عزیزی را می‌شناسم که سال‌ها قبل از انقلاب از تجار مذهبی بوده
و پس از ١۵ خرداد هم به ملاقات امام رفته بود و سر یک سفره نشسته بود
و با ایشان عکس دارد و الخ.

بعد از انقلاب هم تا هم‌این اواخر گاهی نماز جمعه می‌رفته
و خلاصه ضد انقلاب نبوده و نیست.

*

می‌گویند حوالی سال ۴٨،
ایشان باقتضای شرایط و قمپز محل کار و اصولا نوگرایی و نودوستی،
می‌رود یک رادیوی خیلی شیک و گران قیمتی می‌خرد می‌گذارد در مغازه.

مدتی نمی‌گذرد که یک جوری حاجی را قانع می‌کنند که علما گفته‌اند
«رادیو حرام است و نگه‌ هم نباید داشت و …»

پسر بزرگش با خنده برای ما تعریف می‌کرد که

«آقاجون دلش هم نمی‌آمد رادیو را از بین ببرد،
برداشت گذاشتش دم درب مغازه، که یک کسی که حرام نمی‌داند بردارد ببرد.
»

*

قضاوت و درست و غلط نمی‌خواهم بکنم.
بحثم این نیست.
بحثم راسخ بودن عزم و قوت اعتقادات این پیرمرد است که البته آن روزگار پیر هم نبوده.

****

سال ٨٨، سال عجیبی بود.

یادم نمی‌رود که همین پیر‌مرد
چند ماهی از انتخابات نگذشته بود که رو به من کرد و گفت:

«
شما که از این چیزها سر در می‌آوری،
کسی را سراغ نداری بیاید یکی از این ماهواره‌ها برای ما نصب کند؟
من دیگر خسته شده‌ام از این همه دروغ.
حیلی بدم می‌آید که مرا خر فرض کنند.

من می‌خواهم خبر داشته باشم و …

»

-بالاخره ما همیشه مشغول ور رفتن به لپ تاپ و تکنولوژی‌های جدید هستیم-

ما هم عذرخواستیم و کسی را هم نداشتیم.
گفتیم
«حاج آقا، ما اینترنت و کامپیوتر و … سر در می‌آوریم ولی ماهواره را نه. شرمنده!»

*

آخرش هم به حسن گفت و حسن برایش کسی را فرستاد.

 

****

به راستی از ۴٨ تا ٨٨ چه بر سر باورهای ما رفته؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 اوت 2010 در Uncategorized

 

آیا ما رهین عمل کرد خویش نیستیم؟

افراد که اصولا رهین عمل‌کرد خویش هستند.
درش بحثی نیست.
-چه عرفانی و شخصی، چه اخلاقی و اجتماعی-

شخصی ترین حالتش را هم بگیری،
خدا با کسی پسرخاله نیست.
پارتی بازی هم در کار نیست.
شیطان هم بازی را کاملا جدی گرفته و لحظه‌ای کوتاه نیامده.

این است که هم‌واره باید مراقب بود و به خدا پناه برد
تا از سقوط در مهلکات، خلاصی یافت.

این مربوط به افراد است.

در جامعه هم آدم مسئولیت دارد و باید با نتایج عملکردش روبرو بشود.
برود دادگاه یا زندان بکشد یا …

**

آیا رژیم‌ها و نظام های حکومتی، رهین عمل‌کرد خویش نیستند؟‌
گردن‌شان زیر بار عمل‌کردشان نیست؟

مشروعیت‌شان با عمل‌کردشان نسبت ندارد؟

*

جواب بنده با شما یا دیگران متفاوت است و اقوال در این فقرات گوناگون.

چه در ابعاد فردی، چه در ابعاد اجتماعی.

*

ولی گمان من این است که نظر حضرت آقا در این فقره، نظر معقولی باشد.
و آن این که
ما رهین عمل‌کرد خویش هستیم.

مشروعیت ما به نتایج حکومت ما، به عمل‌کرد ما وابسته است
و نسبت دارد.

من چرخی در سایت ایشان زدم و متاسفانه متن اصلی را نیافتم.
ولی اگر اشتباه نکنم در دوران دوم خرداد بود – شاید اوایل مجلس ششم- که
ایشان یک سخنرانی کرد و این مطلب را گفت.

که جمهوری اسلامی به صِرف ِادعا، نه جمهوری می‌شود نه اسلامی.
و به صرف همین ادعا، مشروعیت ابدی پیدا نمی‌کند.
باید با عمل‌کرد قوی و منطبق با اصول اسلامی
و جلب حمایت و رضایت مردم و …
آن مشروعیت را کسب و حفظ کرد.

یک چنین چیزهایی.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 اوت 2010 در Uncategorized

 

کی گفته، ربنا…«ربنا»ست؟

شاید برای شما هر ربنایی، «ربنا» باشد
و صدایش فرق نکند.

برای ما… گمان نکنم.

دیشب دم افطار،
تمام موجهای رادیو و تمام موجهای تلویزیون را ورق زدم.
به حدی که اعصاب سلطانبانو خرد و شد و ناراحتی کرد.

اما هیچ کدام «ربنا» نداشت.
البته چند دسته و گروه و نفر بودند که در هر شبکه به سبکی «ربنا» می خواندند.
ولی «ربنا» نداشت.

 

*

فکر کنم چند وقت دیگر باید «ربنا»یمان را هم از فارسی1 بشنویم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 اوت 2010 در Uncategorized

 

مسئول یا ممدوح؟

تا وقتی دانشجو و تحصیل‌کرده‌ی ما،
مسئول را ممدوح معنی کند،
هم‌این آش است و هم‌این کاسه.

*

در نگاه من،
مسئول کسی است که باید ازش سوال پرسید.
باید پاسخگو باشد. باید مورد سوال باشد.

چرا؟

چون قدرت دستش است.
اختیار دستش است.
تصمیم گیری می‌کند.
باید برای تصمیم گیری‌ها،‌ جواب داشته باشد بدهد.
نزد خدا.
نزد خلق خدا.

هر کس تصمیم‌هایش روی زندگی و سرنوشت دیگران اثر دارد،
باید زیر تیغ سوال باشد.
باید زیر نظارت باشد.
باید توان اقناع داشته باشد.

هر چه قدرت بیشتر، مسئولیت بیشتر؛
و لاجرم باید که «دقت در تصمیم گیری» و «تقوای در موضع گیری» و …
بیشتر و بیشتر باشد.
و لذا،‌ فشار نظارت و پاسخ‌خواهی باید بیش‌تر بشود.

*

برخی، «شرایط احراز شغل» را
با بررسی عملکرد و پاسخگویی و مسئولیت‌پذیری
اشتباه گرفته اند.

*

صد البته
صلاحیت‌هایی هست که برای تصدی یک شغل، باید آن‌ها را واجد بود.
هر شغل و مقام و مسئولیتی هم به جای خود پیش نیازهایی دارد که
شرط لازم تصدی آن است.

ولی کدام حجره دار بازار،
نظارت بر شاگردش را رها کرده
به صِرف شناخت اولیه و احراز صلاحیتی که -هنگام استخدام- کرده؟‌

یا کدام مدیر مالی،
به صرف این‌که فلان کارمندش لیسانس حسابداری داشته،
عمل‌کرد حسابدار را از بازرسی و نظارت و
خود حسابدار را از مسئول بودن و رهین عملکرد خویش بودن مبرا می‌داند؟

*

می‌پرسی چرا فلان گزارش حسابداری اشتباه دارد؟‌
می‌گوید: ببین! لیسانس حسابداری دارد!

خوب لیسانس داشته که این شغل را به‌ش داده‌ایم.
ولی این چه طرز ترازنامه نوشتن است؟

*

می‌پرسی: چرا جناب شاگرد مغازه از دخل مغازه دزدیده؟
می‌گوید: حاج آقا فلانی معرفی اش کرده!

خوب معرفش آدم خوبی بوده که به‌ش کار داده‌ایم. 
ولی این که جواب آن را نمی‌دهد!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 اوت 2010 در Uncategorized

 

ماه ما

یا أیها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب على الذین من قبلکم لعلکم تتقون

اى کسانى که ایمان آورده‏اید روزه بر شما مقرر شده است همان گونه که بر کسانى که پیش از شما [بودند] مقرر شده بود، شاید که تقوا پیشه کنید.

سوره بقره، آیه 183

***

امام سجاد علیه السلام در دعای وداع ماه مبارک رمضان فرموده:

خداوندا! به وسیله ی این ماه، ما را بر سایر امتها برترى دادى، و به فضل آن، از میان همه ملتها، ما را برگزیدى، پس به فرمان تو، روزش را روزه گرفتیم، و به یاری تو، شبش را به عبادت برخاستیم.

صحیفه سجادیه، دعای 45

***

حفص ابن غیاث گفته: شنیدم حضرت صادق علیه السلام فرمود: خداوند روزه ماه رمضان را بر هیچیک از امتهای پیش از ما واجب نکرده است.

عرض کردم: پس قول خدای تعالی ((یا ایها الذین آمنوا کتب علیکم الصیام کما کتب علی الذین من قبلکم)) چه می شود؟

فرمود: خداوند روزه ماه رمضان را فقط بر پیامبران واجب کرده بود نه بر امتها. اما به وسیله ماه رمضان این امت را {بر امتهای گذشته} برتری داد، و روزه آن را بر رسول خدا و بر امت او واجب کرد.    

من لا یحضره الفقیه ١٨۴۴/٩٩/٢

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 اوت 2010 در Uncategorized

 

مسیر انکار

یک اتفاقات و اخباری آدم می‌شنود
که دیگر متواتر شده و نمی‌شود همه را بالکل دروغ‌گو دانست.
خصوص آن‌که برخی را از نزدیک یا با واسطه‌های قابل اطمینان بشناسی.

آن وقت امثال بنده که هیچ کاره هم هستیم،‌
جگرمان می‌سوزد.
یعنی انگار نمی‌توانیم ساکت بنشینیم.
مثل اسفند بر آتش می‌جهیم.
دل‌مان می‌خواهد کاری بکنیم.
بر مظالم آشکاری که رفته و می‌رود، خروشی کنیم،‌
اعتراضی کنیم،
اعلام برائتی کنیم.

یک وقتی می‌شود؛
یک وقتی هم نمی‌شود ولی آدم زیر زبان، فحشکی می‌دهد و نفرینی نثار می‌کند،
بلکه این قلیان درون خاموشی گیرد.

*

یکی از استراتژی‌های برخی رفقای ما،
-رفقایی که هنوز آسمان‌شان همان رنگ قبلی است
و به هیچ چیز حتی شک نکرده‌اند و بر دامن کبریای "ما به الاعتقاد"شان گردی ننشسته-
همانا پی گرفتن مسیر انکار است.

از چندتاشان شنفته‌ام که مثلا دیگر وبلاگت را هم نمی‌خوانیم.

حالا وبلاگ ما آش دهان‌سوزی نیست؛ منظور چیز دیگری است.
رسانه‌های غیرهم‌سوشان را که اصولا نمی‌خوانده‌اند،
ما هم که مثلا دوست و رفیقیم هم فیلتر کرده‌اند در ذهن خودشان.

چون امثال ما آزارشان می‌دهیم.
با چه؟
با اخبار و شوایع و تحلیل‌ها.

*

البته این یک مکانیزم دفاعی ذهنی است که باید بدان حق داد.

کار زیادی که از دست بنده‌ی -مثلا- دانشجو/بازاری/معلم و … بر نمی‌آید؛
جز این‌که تناقضی بر انبان تناقضات موجود نزد ما افزوده شود و غصه‌ای اضافه.
اطلاعات کافی -خاصه از پس پرده- هم که نداریم.
قضاوتی که بکنیم، ناقص -و لذا ناحق- خواهد بود.
کسی هم که به چیزی اعتقاد ندارد،‌ نگرانی هم ندارد؛ از هیچ خبری هم ناراحت نمی‌شود. 

این ماییم که به خاطر اعتقاداتمان، سیبل هستیم و آماج حملات خبری و …

اگر به این حملات تن بدهیم و گوش‌مان بده‌کار حرف معترضین بشود،
با این ‌همه تناقضات آشکار،
یا باید معتقداتمان را بگذاریم کنار،
یا باید برای معتقد ماندن به همان افکار و افراد،
آن قدر زیاد بدانیم که بتوانیم گره‌ها را باز کنیم و مطالب را از بالا تحلیل کنیم،
که بامحدودیت‌های زمانی و شغلی و … به نظر شدنی نمی‌رسد.

لاجرم به‌ترین راه برای ما، ندانستن است.

*

راست هم می‌گویند.

بعضی وقت‌ها یک خبری را می‌خوانم،
اولش که می‌گویم انشاءاله دروغ است.
بعد هم می‌گویم اگر یک ذره احتمال راست بودن درش باشد،
بنده‌ی یک لاقبای خالی از مسئولیت،
نمی‌توانم درموردش ساکت بنشینم و جگرم می‌سوزد و می‌خواهم فریاد بزنم،
چه طور فلان آقا و فلان مسئول ساکت است؟

باید حق داد که اصولا خبر نداشتن، چیز به‌تری است.

*

فقط امیدوارم این دوستان ِ سر در برف کرده،
در موسم فداکاری،
یک‌باره سر بر نیاورند و با یقینی که با ندیدن‌ها حفظش کرده‌اند،
سر ِخویش را مفت نبازند.

البته سر ِخودشان است.
به ما چه؟!

****

بعدالتحریر١ – (٨٩٠۵٢١): این+ مطلب «سعی» درباره هم‌این‌ یادداشت را ببینید. فقط درباره آن مطلب باید اشاره کنم که منظور بنده از بند آخر ربطی به دشمن خارجی ندارد. دشمن خارجی که بیاید اصلا ماجرا -برای امثال ما- تغییر می‌کند. دیگر مهم نیست که چه کسی حکومت می کند. حتی اگر این نظام هم نباشد، و نظام دیگری باشد، جهاد واجب می شود و نیاز به فتوا هم ندارد. قبل‌تر تشبیه کردم الفنون را که مثلا از فتحعلی شاه قاجار که بدتر نیست -اگر چه الان در صحت این عبارت تردید دارم- ولی اگر جنگی رخ بدهد، همه باید جلوی دشمن خارجی بایستیم.

 

بعدالتحریر٢ – (٨٩٠۵٢٢): این+ مطلب زیبای زهرا را هم ببینید. توضیح آن‌که قصد ما متهم کردن آن هم به بی‌مطالعه‌گی نبوده؛ بالعکس، دقیقا به مواردی که نوشته -در مورد "میل و منبع"- باور دارم. بحث این است که اگر می‌بینند، چه طور این کوه تناقض را حمل می‌کنند. بگویند؛ بلکه ما هم یاد گرفتیم و توانستیم و بار از جان ما برداشته شد. ثواب دارد به خدا!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اوت 2010 در Uncategorized

 

لِمَ؟

این «لِمَ» در عربی، یک جورهایی معنی‌اش می‌شود «آخر واسه‌ی چی چی؟!»
(که با لهجه‌ی کاشی ما، دقیق تر هم هست!)

*

یکی از این آیاتی که کلا به شوخی می‌گیریم،
و تعارف تلقی‌اش کرده و از کنارش می‌گذریم،
همانا آیات ٢ و ٣ سوره‌ی صف است.

*

«یا ایها الذین آمنوا! لِمَ تَقولونَ ما لا تَفعَلون» 
«کَبُرَ مَقتاً عِندَالله اَن تَقولوا ما لا تَفعَلون»

که ترجمه‌ی آزادش شاید نزدیک به این باشد که

«ای کسانی که ایمان آورده اید،
آخر واسه‌ی چی چی، چیزی می‌گویید که به‌ش عمل نمی‌کنید؟
-دِ مگه مجبورتون کردن؟!-» 

«نزد خدا، خیلی سنگین و ناراحت کننده -بلکه خشم آور- است،
که چیزهایی را بگویید -و شعار بدهید- که عمل‌ش نمی‌کنید»

 

*

اول کسی هم که باید بابت این آیه چوب بخورد، خود پر حرفم هستم!
پناه می‌برم به خودش!

****

تیزر تبلیغاتی قرعه کشی ماه شعبان را هم که شنفته‌اید و خوانده‌اید لابد. 
تیزری که سعی می‌کند اوس کریم را تحریک کند!
که بیاید و یک‌بار دیگر روی ما حساب باز کند.
خدا کند که بکند.
خدا کند که گند نزنیم.
خدا کند که پشیمان نشود.

*

 

«اللهم اِن لَم تَکُن غَفَرتَ لَنا فی ما مَضی مِن شَعبان

فَاغفِرلَنا فیما بَقی مِنه
»

«خدایا، اگر تا الانی که از شعبان گذشته، مرا نبخشیده‌ای…
تا فرصت ِشعبان باقی‌است مرا ببخش»

شاید دیگر از این فرصت‌ها دست ندهد ها!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 اوت 2010 در Uncategorized

 

از در درآمدی…

عین القضات عزیزمان،
چون عید نو،
با رخت نو،
باز آمد.

خوش‌آمد مجدد می‌گویم
و ابراز مسرت می‌کنم،
و آرزوی صحت و عزت و عافیت.

*

وه‌ه  هم اسم سایتش است!

«وه+ … چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 اوت 2010 در Uncategorized

 

تو گواه باش …

داشتم فکر می‌کردم
یکی از جاهایی که غفلت می‌کنیم و کار دست خودمان می‌دهیم،
همانا وقت توبه کردن‌هاست.

می‌خواهیم خیلی توبه‌مان حسابی بشود
و -مثلا- قول مردانه بدهیم به اوس کریم،
سفت و محکم -از پیش خودمان- می‌گوییم:

«خدایا!
خیالت تخت که دیگر فلان کار را نخواهم کرد؛‌
یا بهمان کار را خواهم کرد
و الخ»

با یک قطعیتی که انگار نقش اصلی‌، خودمان هستیم.
از جنس آن نقشه‌های دور و درازی که در ذهن می‌کشیم و قاعدتا خراب می‌شود.
به خامی خیال‌های خام.

 

حال آن‌که،
آن‌که باید نگه‌دارد، یک کس دیگری است.
آن چیزی که آدم را نگه می‌دارد، از یک جنس دیگری است.

محبت است، نه قول و قرار؛ 
رودربایستی است، نه زور و اجبار؛ 
توفیق است، نه کوشش و اصرار.

*

ظاهرا باید با مولوی هم‌نوا شوم که :

 

«تو گواه باش خواجه … که ز «توبه» توبه کردم» 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 اوت 2010 در Uncategorized

 

اصل این‌جاست …

از حاج آقا مکرر شنیده‌ایم؛
وقتی می‌رویم برای خداحافظی یا طلب حلالی ِ قبل از زیارت؛
چه مشهد باشد، چه مکه، چه کربلا و …

که
«آدم باید همین‌جا که هست، یک کاری کرده باشد.
تا آن‌جا که می‌رود،‌ رفتن‌اش به دردی بخورد.»

البته، همیشه برکاتی -پیدا و پنهان- بر این رفتن‌ها مترتب هست.

ولی اصولا آدمی‌زاد، با مکه و مشهد و کربلا رفتن، آدم نمی‌شود.

آدمی با مسافرت زیارتی،
نه کسبش حلال می‌شود؛ 
نه اخلاق حسنه را شامل می‌شود و نه اخلاق رذیله از او زایل؛

حالا آن صورت ِمحض ِعمل، منظور است.

(حاشیه: 

البته ممکن است آدم برود و حالش عوض شود و دلش را به محبت ببرند؛
بیاید بعدا در عمل کارش را درست بکند،
کسبش را حلال بکند و خُلقش را کمال بدهد و … 
که اتفاقا امثال ما هم به طمع آن تغییرحال و جلب آن محبت می‌رویم زیارت؛
وگرنه «صلاح کار کجا و من خراب کجا؟»

:ختم حاشیه)

*
اعمال را (چه واجب، چه مستحب و چه مباح) جمله‌گی صورتی هست و ظواهر و مناسکی.
علاوه بر آن، یک بطن و سر و یک سیر درونی هم قاعدتا باید داشته باشد.

که اتفاقا هدف اصلی از تمام عبادات هم همان بعد درونی است؛
که فرمود «اقم الصلوه لذکری».
اقامه‌ی نماز، به چشم دیدنی است و صورت عمل است.
آن‌چه نادیدنی است، آن ذکر و یاد خداست که در دل است.

زور فقه و احکام و اوراد، فقط به صورت عمل می‌رسد.
آداب و احکام را می‌گوید،
آن سفر فیزیکی را شرح می‌دهد.
که مثلا مقصد مکه است و محدوده حرم این‌جاست و از این‌جا باید مُحرِم شد و …
یا در مورد نماز، آداب و مناسکی به ظاهر دارد از خم و راست شدن و ترکیب بدن بگیر تا اذکار. 
نهایت دقتش تا تلفظ واژگان است و اوجش آن ضادِ مشدد «ولاالــضّـالین»!

حالا این‌که حاج محسن آقا،
همان زمان که در دهن اطباق+ آمیخته به استعلای+ ضاد مشدد را ادا می‌کند،
در ذهن در کدام تجارت‌خانه مشغول چه معامله‌ایست، یک بحث دیگر است.

*

صورت عمل را البته باید احترام کرد.
بالاخره ظواهر دستورات و قوانین را رعایت کردن،
خود احترام به دستوردهنده و مقنِن و نوعی احترام به خود است.
نشانه اطاعت و محبت است.

*

ولی اصل ماجرا هم‌این جاست.
توی سینه‌ی خودمان.
از آن مهم تر، توی عمل هر روز خودمان.

غافلیم.
بازی می‌کنیم.
بازی گرفته‌ایم.

دین و دین‌بازی هم که مُسَکّن خوبی هست.
هم برای درد جاودانگی، هم برای تخفیف عذاب وجدان، هم برای …
بالاخره معتقداتی داریم و آرامش‌مان می‌دهد.

عجیب هم نیست که یک عمری برمان می‌گذرد،
یک‌باره توی یک دست‌اندازی می‌افتیم، به تناقضی بر می‌خوریم.
یک‌باره همه چیز به نظرمان مسخره می‌رسد.
از خودمان می‌پرسیم «آخرش که چی؟»
و بعدش همه را رها می‌کنیم.

مسخره هم هست خوب!

ایمان، فقط با عمل است که در آدمی مجسم و مجسد می‌شود.

*

روز شهادت حضرت صدیقه بود. دو سال پیش.
یک حدیثی حاج آقا گفتند که چارستون ذهن نحیف ما را لرزاند.

اوایل آن روایت، این بود:

«ایمان، عَملٌ کُله… والقول، بَعضٌ مِن ذلکَ العَمل»

که ترجمه آزادش شاید این باشد که :

« ایمان، همه اش عمل است…
و قول (ادعاها و شعارها) هم بخشی از هم این عمل است.
(یعنی ‌اصل، همان عمل است و چیزی خارج از آن نیست)
»

**

ای قوم به حج رفته، کجایید؟
مقصود هم‌این جاست…بیایید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 اوت 2010 در Uncategorized