RSS

بایگانی ماهانه: ژوئیه 2008

رخصت پهلوون ها!

اگر خدا خواست،
دو هفته ای توفیق خدمتگزاری در این وبلاگ را ندارم!

رخصت!
تا ١۴ مرداد.

(مگر این که آن جا اینترنت و فرصت پیدا کنیم!)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

سیزدهم رجب:

ای که گفتی «فمن یمت یرنی*»
جان فدای کلام دلجویت

کاش روزی هزار مرتبه من
مُردمی تا ببینمی رویت

 

***

*اشاره به حدیث امیرالمومنین -علیه السلام- است  که فرمودند هر کس بمیرد٬ مرا خواهد دید. انسان نیک با جلوه ی نیک مواجه می شود و انسان بد با جلوه‌ی قهرآمیز.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

روز پدر!

آقا جون می گفت:

 سال ها پیش که داشتند حسینه‌ی فاطمیون (ابتدای خیابان ایران)
را می ساختند،‌
در جلسه ای نشسته بودیم.

گفتند حاجی. شما هم ۶٠٠ تومان بده برای کمک..

ما هم گفتیم باشد ولی چک هایش را فردا می آورم.

فردا که رفتم،
یک چک ١٠٠ تومانی از خودم دادم
و از ۵ پسر دیگر هم هر کدام ١٠٠ تومان چک اش را گرفتم و دادم.

آن آقا که رئیسشان بود،  گفت: مبلغ همان است ولی از چند نفر است.

گفتم: ۵ تاش مال منه یکی اش مال پدرم.

گفت: نه حاجی یکی اش مال توه بقیه مال بچه ها!

گفتم:
چک خودم را داده ام که بگویند خدا پدرش را بیامرزد.
چک بچه هایم را هم دادم که بگویند خدا پدرشان را بیامرزد.
دیدی یکی اش مال پدرم است و ۵ تاش مال خودم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

چه می کنه این بی برقی!؟

نعمتان مجهولتان: البرق و «هذه تر نت»!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

کاش مرتع نشوِیم!

«فاذا کان عمری مرتعا للشیطان، فاقبضنی»
خدایا، هرگاه عمر من چراگاه شیطان گردد، روحم را قبض نما.

***

این را آقا مسیح عیدی داده است+ از دعای مکارم اخلاق.
تولد امام بخشنده است دیگر.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

دلا نزد کسی بنشین که او از دل خبر دارد!

نه هر کلکی شکر دارد، نه هر زیری زبر دارد
نه هر چشمی نظر دارد، نه هر بحری گهر دارد.

«مولانا»

***

نه هر زیری زبر دارد.

 

***

عکس از « Alex Pol»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

موشک های ایرانی

دوست داشتید،
این+ جدول را در ویکیپدیا ببینید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

ترور نافرجام شهبازی!

جناب آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد، ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران

شامگاه دیشب، دوشنبه، حوالی ساعت 9:15 بعد از ظهر، با اتومبیل از خانه خود خارج شدم. در حوالی خیابان زند شیراز، در نزدیکی خانه یکی از خویشانم، احساس کردم چند اتومبیل در تعقیب من‌اند. از راننده، آقای وحید غلامی، خواستم مرا در مقابل خانه فوق پیاده کند و بدون مکث به راه خود ادامه دهد. با توجه به تاریکی و شلوغی کوچه‌های فرعی خیابان زند شیراز (پشت بیمارستان سعدی) به سرعت، در فاصله یک توقف کوتاه، از اتومبیل خارج و وارد خانه مذکور شدم و راننده با اتومبیل، که شیشه‌های عقب آن تیره است، به راه خود ادامه داد. مشاهده کردم که یک دستگاه اتومبیل سمند سفید، که نور قرمزرنگ دوربین فیلمبرداری از درون آن نمایان بود، در حال تعقیب و فیلمبرداری از اتومبیل من است. با موبایل با راننده تماس خود را حفظ کردم. اطلاع داد که سه اتومبیل (یک سمند سفید، یک پژو 405 مشکی و یک پراید هاچ بک سفید) در تعقیب وی هستند. راننده حدس می‌زد اتومبیل‌های فوق متعلق به نیروهای امنیتی است زیرا سمند سفیدرنگ دارای دو آنتن و هر سه اتومبیل فاقد پلاک بودند. توجه فرمایید که این حادثه در شب 18 تیر (سالگرد حادثه کوی دانشگاه تهران)* در خیابان‌های پرتردد شیراز رخ داد که علی‌القاعده در تحت نظارت شدید امنیتی بود ولی هیچ کس ممانعتی از تردد اتومبیل‌های فاقد پلاک نمی‌کرد!

***

ادامه ماجرا را در ادامه مطلب بخوانید.

سه‌شنبه 18 تیر 1387، ساعت 4:15 صبح

سخنی با رئیس جمهور

حمله مسلحانه به اتومبیل و ترور نافرجام من

 جناب آقای دکتر محمود احمدی‌نژاد، ریاست محترم جمهوری اسلامی ایران

شامگاه دیشب، دوشنبه، حوالی ساعت 9:15 بعد از ظهر، با اتومبیل از خانه خود خارج شدم. در حوالی خیابان زند شیراز، در نزدیکی خانه یکی از خویشانم، احساس کردم چند اتومبیل در تعقیب من‌اند. از راننده، آقای وحید غلامی، خواستم مرا در مقابل خانه فوق پیاده کند و بدون مکث به راه خود ادامه دهد. با توجه به تاریکی و شلوغی کوچه‌های فرعی خیابان زند شیراز (پشت بیمارستان سعدی) به سرعت، در فاصله یک توقف کوتاه، از اتومبیل خارج و وارد خانه مذکور شدم و راننده با اتومبیل، که شیشه‌های عقب آن تیره است، به راه خود ادامه داد. مشاهده کردم که یک دستگاه اتومبیل سمند سفید، که نور قرمزرنگ دوربین فیلمبرداری از درون آن نمایان بود، در حال تعقیب و فیلمبرداری از اتومبیل من است. با موبایل با راننده تماس خود را حفظ کردم. اطلاع داد که سه اتومبیل (یک سمند سفید، یک پژو 405 مشکی و یک پراید هاچ بک سفید) در تعقیب وی هستند. راننده حدس می‌زد اتومبیل‌های فوق متعلق به نیروهای امنیتی است زیرا سمند سفیدرنگ دارای دو آنتن و هر سه اتومبیل فاقد پلاک بودند. توجه فرمایید که این حادثه در شب 18 تیر (سالگرد حادثه کوی دانشگاه تهران)* در خیابان‌های پرتردد شیراز رخ داد که علی‌القاعده در تحت نظارت شدید امنیتی بود ولی هیچ کس ممانعتی از تردد اتومبیل‌های فاقد پلاک نمی‌کرد!

در ساعت 9:30 آقای غلامی (راننده) اطلاع داد که در یکی از خیابان‌های خلوت سه اتومبیل فوق راه تردد وی را مسدود کرده‌اند. در لحظات بعد تلفن‌های من به وی مکرر قطع و دو سه بار وصل شد. یک بار فرد ناشناسی چند ناسزا به من گفت و اعلام کرد که «جنازه راننده را تحویلت خواهیم داد.» در تماس دیگر، فریادهای آقای غلامی را می‌شنیدم که ناله‌کنان می‌گفت: «آقای شهبازی کمکم کنید، مرا کشتند.» و در تماس بعد، شنیدم که فریاد می‌زد: «این‌ها اراذل‌اند.»

اینجانب در ساعت 9:37 بعد از ظهر با موبایل معاون اداره کل اطلاعات فارس تماس گرفتم بدین امید که اداره فوق از طریق دستگاه‌های ردیاب الکترونیکی بتواند با ردیابی موبایل آقای غلامی وی را بیابد. متأسفانه، این تماس و تماس‌های مکرر من با ایشان بدون پاسخ ماند. پس از نومیدی از پاسخ اداره اطلاعات، در ساعت 9:46 دقیقه به پلیس 110 ماجرا را اطلاع داده و شماره اتومبیل و محل تقریبی ربودن آقای غلامی و شماره موبایل وی را در اختیار گذارده و ماجرا را به عنوان سرقت و آدم ربایی عنوان کردم. این تماس با پلیس 110 چند بار تکرار شد و هر بار با اصرار خواستار تلاش برای جلوگیری از فاجعه قتل یا شکنجه آقای غلامی شدم.

سرانجام، در حوالی ساعت 10 شب نوجوانی با موبایل آقای غلامی تماس گرفت و سپس گوشی را به وی داد و او ناله کنان محل رها شدن خود را در بلواری خلوت، بالاتر از میدان کوزه‌گری شیراز، اطلاع داد.

در اسرع وقت، اینجانب و تعدادی از بستگان و خویشان در محل حاضر شدیم. پلیس 110 نیز حضور داشت و در حال تحقیق بود. با اظهارات آقای غلامی، که هم‌اکنون به شدت مضروب و در اتاق مجاور اینجانب در حال استراحت است، روشن شد که اتومبیل‌های فوق به تصوّر این‌که اینجانب، عبدالله شهبازی، در صندلی عقب اتومبیل حضور دارم (زیرا متوجه خروج سریع من در کوچه تاریک محل خانه خویشاوندم نشده بودند) راه را بر وی می‌بندند و در حالی‌که سلاح‌های کمری خود را به دست داشتند در عقب ماشین را، با هدف شلیک به اینجانب، باز می‌کنند و زمانی که متوجه فقدان من می‌شوند، سه تن از چهار سرنشین اتومبیل پژو، که هر سه اسلحه کمری و بی‌سیم به دست داشته و خود را «مأمور اطلاعات نیروی انتظامی» معرفی کردند، در اتومبیل من نشسته و اقدام به ربودن آقای غلامی با اتومبیل می‌کنند. مقاومت آقای غلامی در قبال فشار آنان، که منجر به تهدیدات مکرر با اسلحه کمری مسلح و ضربه‌های شدید با ته اسلحه کمری و مشت به سر وی می‌شود، سبب می‌گردد که تلاش ربایندگان برای بردن اتومبیل به بیابان نافرجام بماند. سرانجام، آقای غلامی، به‌رغم ضربات شدید، اتومبیل را به جدول پیاده‌رو بلوار می‌کوبد و به سرعت از ماشین خارج می‌شود. با متوقف شدن حرکت اتومبیل، سه فرد مسلح فوق نیز خارج شده و یکی از آنان با چوبی شبیه به باتوم، که از زیر پیراهن بلند خود خارج می‌کند، و دو نفر دیگر با مشت و لگد و ته اسلحه کمری به شدت وی را کتک می‌زنند. سرانجام، وی را در چمن گل آلود خوابانیده و گلوی وی را فشار می‌دهند. آقای غلامی بی‌حس می‌شود و ربایندگان به تصوّر این‌که نامبرده به قتل رسیده او را رها می‌کنند. در این اثنا، جوانی 15- 16 ساله، کلاسور به دست، از راه می‌رسد و ربایندگان پیکر آقای غلامی را رها کرده و با اتومبیل پژو 405 از محل حادثه می‌گریزند.

جناب آقای رئیس‌جمهور

حادثه فوق در شب هیجدهم تیر، سالگرد فاجعه کوی دانشگاه، در حوزه استحفاظی یکی از شهرهای بزرگ و مهم ایران رخ داد؛ در شبی که باید امنیت و حفاظت بیش از مواقع دیگر مورد توجه نیروهای امنیتی و انتظامی باشد.

جناب آقای رئیس‌جمهور

روشن است که هدف از این توطئه قتل اینجانب بود. اظهارات آقای وحید غلامی دال بر این‌که مهاجمین مسلح ابتدا با حالتی تهاجمی و آماده شلیک در عقب اتومبیل (محل مورد انتظار آن‌ها برای نشستن من) را گشودند و تهدیدها و الفاظ رکیک آنان علیه من گواه بر این مدعاست؛ و زمانی که از یافتن من نومید شدند راننده را ربوده و در تلفن به من اعلام کردند که جنازه راننده‌ات را تحویل خواهیم داد.

جناب آقای رئیس‌جمهور

حدود پنج ماه پیش، در پی خطری که برخی مقامات عالی مملکتی به دلیل پژوهش اینجانب درباره مفاسد اقتصادی در فارس متوجه من می‌دانستند، دو تماس با مقامات امنیتی و انتظامی استان فارس گرفته شد. در تماس نخست، از آقای بشیری، مدیرکل اطلاعات فارس، خواسته شد که اداره متبوع ایشان امنیت جانی مرا تأمین نماید. معهذا، به دلیل عدم رضایت برخی مقامات نهاد فوق از تحقیقات اینجانب، از وزیر تا مدیرکل فارس و معاونین ایشان، در این زمینه اقدامی ننمودند. دوّمین تماس مقامات مملکتی فوق، با سردار علی مؤیدی، فرمانده نیروی انتظامی فارس، انجام گرفت. در پی این تماس، اینجانب با آقای مؤیدی دیدار حضوری کردم ولی نامبرده به بهانه‌های مختلف از پذیرش امنیت جانی من استنکاف ورزید. توجه فرمایید که هر دو نهاد امنیتی و انتظامی فوق تابع دولت و از نظر قانونی باید متبوع ریاست‌جمهوری باشند.

اینجانب در اوّلین فرصت در سازمان قضایی نیروهای مسلح فارس حضور یافته و به دلیل حادثه فوق شکایت خویش را علیه اطلاعات نیروی انتظامی تقدیم خواهم نمود زیرا مهاجمان با نشان دادن کارت ادعایی خود را مأمورین اطلاعات نیروی انتظامی معرفی کرده‌اند. به‌علاوه، تردد سه اتومبیل فاقد پلاک و مشکوک در خیابان‌های شلوغ شهر شیراز و اقدام آن در ترور نافرجام اینجانب و ربودن و ضرب و شتم آقای وحید غلامی و نیز ربودن اتومبیل اینجانب بیانگر تبانی یا ضعف فاحش نیروهای امنیتی و انتظامی شهر شیراز می‌باشد. آقای وحید غلامی چهره سه تن از ربایندگان را می‌تواند شناسایی کند و به‌گفته وی افراد فوق یکدیگر را با القاب «حاجی»، «سید» و «جناب سروان» خطاب می‌کردند. عجیب‌تر این‌که، به‌رغم اطلاع سریع اینجانب به پلیس 110 دال بر ربودن آقای غلامی مأمورین فوق به محض یافتن پیکر مضروب نامبرده به جای امداد به جستجو در اتومبیل پرداخته و اعلام کرده‌اند که طبق اطلاع واصله ماجرا «کیس مواد مخدر» است! این نیز قرینه‌ای است بر وجود دست‌های مشکوک در ماجرای فوق.

جناب آقای رئیس‌جمهور

اینجانب، به دلیل نگارش کتاب 1461 صفحه‌ای «زمین و انباشت ثروت: تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز» نه تنها آماج هتاکی‌های برخی مطبوعات و سایت‌های مفتری و بی‌اخلاق قرار گرفته‌ام، که هوّیت گردانندگان آن را به زودی اعلام خواهم کرد (که متأسفانه در پشت برخی نهادهای مقدس سنگر گرفته‌اند) بلکه از سوی برخی مقامات استان نیز هدف انواع اقدامات ایذایی، از پرونده‌سازی‌های‌ قضایی تا درج مطالب افتراآمیز در مطبوعات محلی، قرار دارم. یک نمونه، مطلب مندرج در صفحه اوّل روزنامه سبحان (مورخ 30 خرداد 1387) است که طبق اطلاع موثق به سفارش آقایان محمدحسن حائری (پسر و رئیس دفتر امام جمعه شیراز) و مهرزاد خرد (مدیرکل منابع طبیعی فارس) و سردار علی مؤیدی (فرمانده نیروی انتظامی فارس) درج گردیده است. (تصویر مطلب کذب و افتراآمیز فوق به پیوست است.)

متأسفانه، هم‌اکنون اقدامات ایذایی از سوی کانون‌های زورمند و زرسالار فارس برای هتک حیثیت و جان و مال اینجانب گستره‌ای خطرناک یافته و به تهاجم مسلحانه برای ربودن و قتل من رسیده است. از آن مقام محترم تقاضا دارم مطالب مورد ادعای من در کتاب فوق مورد رسیدگی جدّی قرار گرفته و زراندوزان مفسد و همدستان صاحب مقام آنان تحت پیگیرد قانونی قرار گیرند.

با احترامات

عبدالله شهبازی

ساعت 4 صبح سه‌شنبه 18 تیر 1387

شیراز

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

درباره ازدواج (4)

بنای اولیه (٢)

  • آن روضه ها+ را برایت خواندم که غیر از  نتیجه‌ی مستقیم اش – که هم‌آن‌جا گرفتم- چند تا نتیجه‌ی دیگر هم این جا بگیرم. بلکه به دردت بخورد. خلاصه‌ی آن حرف ها این بود که ماها اختلاف هایمان همین جوری زیاد هست و به راحتی می‌توان اختلافات فراوان را جست و به میان کشید و تبدیل به دعوایش کرد. هنر در رعایت ادب و متانت و احترام و تاکید بر مشترکات است. گفتم بنای اولیه ات را بر این بگذار که این مورد -که خیلی هم چشمت را گرفته است- همان موردی است که قرار است تو-زرد از آب در بیاید و دهان ات را صاف کند. کافی است یک ذره پرده دری بشود و حیا از بین برود تا آتشی درست شود که بیا و ببین. شاهد هم برایت آوردم. چشم ات را هم سعی کردم بترسانم. و از قدیم  گفته اند+:
    «برای بهترین شرایط امیدوار باش ولی برای بدترین شرایط برنامه ریزی کن»

 

  • حالا که به این جا رسیدیم، و این نکته ی تلخ را سعی کردم به شما بقبولانم، اول از همه به آقا پسرها بگویم که «عزیزم، زیر بار مهریه ی سنگین نرو». یک حرف بی مزه ای در افواه مرسوم شده که «کی داده کی گرفته»! از قول من بگویید: «خیلی ها داده اند و خیلی ها گرفته اند!».
    «مهریه سنگین» که می گویم٬ یعنی چه؟ یعنی که مبلغی که نتوانی «بدون بیچارگی» و «ظرف مدت کوتاهی» فراهم کنی.
    از قدیم گفته اند که افسار خودت را به دست دیگری مده ولو عزیزترین عزیزانت. از میان همه ی این جماعتی که در بعله بران نشسته اندو می‌خندند و می‌گویند بی خیال شو و چیزی نیست و کی داده و کی گرفته، اصلا این حرف ها چیست و زندگی به مهریه نیست و … وقتی پایش بیفتند هیچ کدام پیدایشان نمی شود ها. خود دانی. خودت را گرفتار نکنی!

 

  • ** خدا نکند زندگی خراب شود، خدا نکند کار به دعوا بکشد. خدا نکند خانواده ها یا خودمان بی انصاف باشیم. خدا نکند وجدان فراموش شود. خدا نکند انسانیت را فراموش کنیم -دین که جای خود-. ولی عقل می‌گوید که به بدترین شرایط فکر کن. اگر شرایط -خدای نکرده- این طوری بشود، با مهریه ی سنگین، دهان مبارکت چنان صاف می‌شود که …. گفته اند «جهنم عقرب هایی دارد که مردم از دست آن ها به مار غاشیه پناه می‌برند!»
  • ** خدا نکند گرفتار آدم نانجیب شوی. خدا نکند گرفتار آدم بی شرف شوی. خدا نکند گرفتار آدم نفهم شوی. ولی عزیز دلم، همسر، هندوانه ی در بسته است. معلوم نیست تویش چی در بیاید. شما خیلی زور بزنی، نشانه های هندوانه‌ی خوب+ را می‌جویی و تفحص می‌کنی. باز هم آخرش صد در صد نیست. ما یک چیزهایی به چشم خودمان دیدیم که اگر به چشم خودمان نمی دیدیم باورمان نمی آمد. حاج آقای فلانکی با چنان اسم و رسم و ظاهری که بیا و ببین. حاج خانوم … بگذریم. یک کسانی آمده اند در دادگاه دست روی قرآن گذاشته اند و قسم دروغ خورده اند که …. شرف که نباشد همین می‌شود. خدا این یکی را از ما نگیرد. و اگر نداریم به‌مان بدهد.
  • **بچه نشوی ها. بروی زیر بار مهریه ی سنگین. برای یک نفر 100 سکه سنگین است و برای یک نفر 1000 سکه سنگین نیست. ببین وضع ات چه جور است. وضع پدرت چه جور است. خودت چه جوری. از آن هایی هستی که فقط می‌خواهد روی پای خودش باشد یا مشکلی با کمک سایرین ندارد. خلاصه ببین شرایطت چیست. زیر بار مهریه سنگین نروی ها. حرف های قوه قضاییه و 200 سکه و این ها هم حرف مفت است. اگر چیزی داشته باشی سرضرب ضبطش می‌کنند. مهریه از مهمترین سندهایی است که در ایران وجود دارد. هیچ جور هم نمی توانی از زیرش در بروی مگر به ندرت. عندالمطالبه هم هست. تا بخواهند باید بروی بدهی. وگرنه تحت تعقیبت قرار می‌دهند. از چک برگشتی بدتر. هم زندانت می‌کنند. هم ممنوع الخروج ات می‌کنند هم ممنوع المعامله ات می‌کنند هم … هر بلایی که سر یک دزد فراری در می‌آورند، می‌توانند سرت در بیاورند. حواست باشد. این ها را شوخی نگیر. زیر بار مهریه سنگین نروی ها!
    توی جو، داغ نشوی که نقره داغت می‌کنند!
  • ** می‌روند مهریه را از دو جا میگذارند اجرا. گفتم که. از چک بانکی نقد تر است. با نصفش می‌روند میدان فاطمی، تامین اموال می‌گیرند، هر چه که داری، تا سرحد مهریه متوقف می‌کنند و خودت را ممنوع الخروج می‌کنند و ممنوع المعامله و… فرش زیر پایت، موبایل توی دستت، حتی خانه ی پدرت اگر به اسمت شده باشد، همه را می‌برند در گرو تا این که اموال مزبور به مقدار مهریه برسد. نصف دیگرش را هم می‌برند دادگاه. دادگاه خانواده نه. دادسرای شکایات کیفری و حقوقی. پی اش را می‌گیرند و حکم جلب ات را هم می‌گیرند. تا بیایی ثابت کنی که نداری و نمی توانی بدهی، غیر از رفت و آمد و گرفتاری های دادگاهش، حداقل چند روزی آب خنک خورده ای و از کار و زندگی مانده ای و محکومت هم که کردند، هزینه وکیل و دادرسی و … را هم ازت می‌گیرند. حالش را ببر! هر چند قانون به صورت عمومی به نفع مردان است اما این مهریه مرد را داغان می‌کند.
  • **صورت قضیه اولش این جور بوده که مهریه را به عنوان یک هدیه -آن اول- آقا داماد می آورده است برای عروس خانم. صدجور حکایت و قصه هم داریم از مجنون و لیلی گرفته تا قصه های دیگر که این روش را تایید می کند. بعد هم شرع تخفیف داد که اگر عروس خانم قبول کرد٬ می تواند بعدا آن را بگیرد. در واقع شرع می‌گوید اگر کسی ازدواج کند ولی قصدش این باشد که مهریه را ندهد٬ اصلا عقد ازدواج باطل است. شرعی نیست. ولی الآن صورت قضیه جور دیگری شده است. بهترین تشبیه اش این است که انگار خانواده عروس به داماد بگوید بیا یک چک سفید امضا «یا یک چک با رقم بسیار» بالا بدون تاریخ بنویس بگذار پیش ما باشد. که هر وقت خواستیم بتوانیم دهانت را مسواک کنیم! اگر به جای این مهریه٬ چنین چیزی از شما می خواستند٬ زیربار می رفتید. چک تضمین می‌دادید؟
  • ** دیگر این که در قباله های جدید ازدواج مد شده است که چند بند را اضافه می‌کنند که از دید مردانه، چیز بسیار بدی است. یکی این که حق تعیین محل سکونت را که حق مرد است را به زن می‌دهند. (ما خودمان حق سکونت را مبنی بر توافق طرفین تعیین کردیم). برخی حق طلاق را به زن داده اند یا می دهند. این هم چیز خوبی نیست.«دستشان را بالا گرفته اند که بفرما نعل کن!». نکته بعدی حق عدم جواز ازدواج مجدد بدون اذن همسر یا دادگاه است که این آخری به صورت قانونی پیش فرض است. آن دوتای دیگر را باید اضافه کنند ولی این آخری پیش فرض است.
    برای یک زندگی سالم و مرتب، این ها هر جوری باشد، کوچکترین اهمیتی ندارد. نه دختر دنبال مهریه گرفتن است و نه شوهر دنبال همسر دوم و … اما خدا نکند کار به دست اندازهای ناجور زندگی بیفتد، آن وقت تازه معلوم می‌شود که چه بلایی سر خودش آورده آقا داماد توی شلوغ پلوغی و شیرینی خوران و بعله بران!
  • **خجالت هم ندارد. یک لحظه به افسوس و دریغ و حسرتی که اگر -خدای نکرده- گرفتار شوی خواهی خورد فکر کن. ببین چه قدر به خودت فحش خواهی داد که به خاطر یک لحظه خجالت بی‌مورد، مدت های مدید خودت را بیچاره کرده‌ای. آن وقت خیلی مودبانه زیر بار نرو. بگو: «این مهریه، دین شرعی من است. اگر دختر خانم هم نخواهد، من خود را موظف به پرداختش می‌دانم. باید یک جوری باشد که در افق چندین ساله بتوانم بپردازم.» خواهند گفت کی داده کی گرفته. بگو «من می‌خواهم بدهم. عهده‌ی شرعی من است. هر قدر هم که نمی خواهید بگیرید، از همین الآن نگیرید و در قباله و … نیاورید.» مودبانه بگویی ها!
  • **به دختر خانم ها هم می‌گویم، کاش همه به مادرمان حضرت زهرا اقتدا کنیم. حقوق زن، با این بازی ها و صاف کردن دهان شوهر تادیه نمی شود. مهریه ات را گرفتی. دهان داماد هم صاف شد. بعدش چی؟ بروی منزل پدر بنشینی. چند بار مگر زندگی می‌کنی؟

  

  • دومین چیزی که می‌خواهم بگویم این است که دست و پایت را جمع کن و مراقب باش. نگران باش. نگران زندگی ات باش. ادب را از کف منه. در کدورت ها خودت را سبک مکن. نگذار پرده ها دریده شود تا باقی بماند. کلاس زندگی ات را بالا نگه دار. به زندگی ات به چشم یک گنجینه ارزشمند نگاه کن. به روابطتت با همسرت احترام بگذار. به خودت اجازه نده که خشم این احترام را بدرد.

 

  • سومین چیزی که می‌خواهم بگویم و به نکته ی دوم متصل است، این است که یادت بیاید آن کفتر ها را+ و قصه ی اعتماد کردنشان را+. به مجید می‌گفتم که شما بنایت را بگذارد بر این که یکی دو سال را اختصاص بدهی به اعتماد سازی. به رابطه سازی. بنده شخصا شاید دو سال نگذاشتم یک بار هم خانم ام عذر خواهی کند نه تنها عذر خواهی کند که نگذاشتم یک بار هم برای آشتی پا پیش بگذارد. همیشه خودم پا پیش می‌گذاشتم. بعضی وقت ها سخت هم بود.  بالاخره روزهای اول تصادم و کدورت -به علت عدم آشنایی- بیشتر پیش می‌آمد (و البته زودتر هم رفع می شود). خیلی هایش را من مقصر بودم و خیلی هایش را ایشان. اصلا یک چیزی بگویم. خیلی وقت ها اصلا مقصری در میان نیست. او یک تصوری داشته و من یک تصوری. خیلی وقت ها پیش آمده که هم من به شدت دلخور شده ام هم او. هر دو هم حق را کاملا به خودمان می‌دادیم در دلمان. هر کسی هم فکر می‌کند که «دیگری مقصر است و باید همو پیش قدم شود». این طوری هیچ کس پیش قدم نمی شود و آن قدم اول هیچ وقت برداشته نمی شود. یاد آن قضاوت مولا بیفت که مادری و نامادری بر سر کودکی اختلاف کردند و هر دو ادعای مادری کردند. حضرت گفت بگیرید بکشید بچه را. هر کس که بچه را از چنگ دیگری بیرون آورد؛ مال او. شروع کردند به بچه را به سمت خود کشیدن. مادر واقعی دید بچه دارد از بین می رود. با چشم گریان رها کرد و گفت این بچه مال این یکی است. من از ادعایم گذشتم. حضرت هم دانست که مادر واقعی همین است و بچه را به او داد. باید -برای طفل زندگی- مادر واقعی بود. باید غرور را -خاصه آن اولش- گذاشت کنار.  باید اول برادری را ثابت کرد بعد داعیه ی ارث و میراث داشت. اول باید یک کانون با محبتی ایجاد کنی. باید نشان بدهی پای این زندگی ایستاده ای. باید نشان بدهی که برایت  ارزش دارد.
    «در کسی که به تو بی میل است٬‌ دل مبند (نامه ۳۱)».
    این میل داشتن را باید نشان بدهی یا نه؟
    حالا من این مشی را برگزیدم. شاید آگاهانه هم نبود. این اعتماد به این راحتی جلب نمی شود. درحالی که به راحتی سلب می‌شود. من اولین بار که خانم ام پا پیش گذاشت را یادم نمی رود. زمستان ۸۲ بود. ما زمستان ۸۰ ازدواج کرده بودیم. شاید کار من لزوما درست هم نبوده. حرفم چیز دیگری است.
    مسایل ریز را ریز ببین. درشت نبین. «ستمکاری کسی که بر تو ستم می کند دردیده ات بزرگ جلوه نکند (نامه۳۱)»
    حالا یک چیزی آن وسط کدورت شده است که اصلا مساله‌ای نیست. حدیث داریم «غضب اولش کوهی می نماید مهار ناشدنی. به محض این که کظم غیظ می کنی، خوردنش از لقمه ای آسان تر می شود». وقتی ناراحتی پیش آمده، به چشمت خفن می آید. وقتی حل می شود واقعا به نظر کوچک می آید. و آدم متعجب می شود که مساله به این کوچکی چه طور این قدر جلوی چشم را گرفته بوده است.

 

  • طرفت را بشناس. اگر دیدی می ارزد، پایش بایست. همسر از دوست کمتر نیست. امیرالمومنین در همان نامه ی 31 که به حضرت حسن (علیهما السلام) نوشته است عباراتی آورده که آدم متعجب می ماند. به قصد تبرک، این بخش از این مقال را با عبارات زیبای حضرتش در آن نامه، به سر می آوریم.
  • «چون برادرت از تو بگسلد،  خود را به پیوند با او وادار؛ و چون روی برگرداند، تو مهربانی پیش آر؛  و چون بخل ورزد، تو از بخشش دریغ مدار. هنگامی که دوری می گزیند، تو نزدیک شو و چون سخت می گیرد، تو آسان گیر. و به هنگام اشتباهش عذر او را بپذیر. چنان که گویا تو بنده ی اویی و او ولی نعمت توست. مبادا دستورات یاد شده را در جایی که نباید و برای کسی که شایسته اش نیست انجام دهی.»
  • «و خویشاوندانت را گرامی دار. زیرا آن ها پر و بال تو می باشند که با آن پرواز می‌کنی و ریشه‌ی تو هستند که به آن ها باز می گردی. و دست نیرومند تو می باشند که با آن حمله می کنی.»

 

مطالب مرتبط:
درباره ازدواج(۳)+
درباره ازدواج(۲)+
درباره ازدواج(۱)+
درباره ازدواج+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

طیّب الله!

امسال حج واجب،‌ خاطرات به یاد ماندنی کم نداشت.

یکی از خوشمزه هایش همین خاطره‌ی طیّب الله است.

عبارت «طیّب الله انفاسکم» را معمولا به عنوان تشویق به کسی که کار خوبی کرده می گویند.
مثلا کسی که قرآن خوانده یا مداحی کرده یا بالاخره حرکت جالبی انجام داده،
می گویند «طیّب الله انفاسکم».
احتمالا یعنی خدا نفس های شما را پاک/خوشبو گرداند.
(کسی اگر دقیقش را می داند، کامنت کند که من این را اصلاح کنم)

و اما حکایت ما.

در طواف نساء‌ بودیم.
شاید یک روز مانده به غدیر بود.
آخرین عمل حج تمتع، ‌همین طواف نساء‌ است.

حال خوشی هم به لطف پروردگار دست داده بود.
خیلی دعای
«وارزقنی عودا ثم عودا ثم عودا…»
(نصیب کن دوباره بیایم، دوباره بیایم،‌دوباره بیایم‌…)
را می خواندم و خلاصه در حال خودم بودم
 و اشکی و آهی و …

جمعیت هم انگار نه انگار که یک هفته از ایام تشریق گذشته؛
هیچ کم نشده بود.

در دور دوم یا سوم بودیم و در احوال خویش، 
که مردی مالزیایی که دوقدم جلوتر از ما در جمعیت طواف می کرد،
-عذر می خواهم-
یک بادگلوی جانانه و از عمق جان و با صدایی رسا در فضا رها کرد
و بوی نامطبوعش به ما نیز رسید.

ما هم بلافاصله -آرام- زدیم پشت شانه اش
و خیلی جدی گفتیم:
«طیّب الله!»

 این بیچاره،
سرش را آرام و با اندکی خجالت برگرداند که ما را نگاه کند.
آن چشمان به تازگی سرخ شده اش (!) که
افتاد توی چشمان ما،
جفتمان پِقّی زدیم زیر خنده.
آن هم چه خنده ای که توجه اطرافیان هم جلب شد.

دیگر آن روز طواف ما طواف نشد.

هر چند دقیقه از هم جدا می شدیم و فاصله می افتاد
ولی تا دوباره به هم می رسیدیم،
قهقهه مان بلند می شد.

طواف خوبی بود.
خوش گذشت!

خدا نصیب کند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

گوش بده عربده را…. دست منه بر دهنم!

گوش بده عربده را... دست منه بر دهنم!

***

حالا تازه گیرم هم بنهی…!

***

عکس از «Yegor senyugin»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

پیچ نخودکار!

این سار ما حکایت زیاد دارد.

یکی اش هم اسامی گردنه هاست.

جاده ای که به سار منتهی می شود، جاده ای است پر از پیچ و خم و گردنه.
(حالا من می گویم گردنه٬‌ فکر نکنی گردنه‌ی حیران است ودره‌ی عمیق.
اصلا دره ای در کار نیست.
پیچ تندی که در راس یک بلندی قرار گرفته و پشتش معلوم نیست٬
در نگاه بنده٬‌ گردنه است.)

سر هر پیچ و گردنه هم،
در طول این سالیان دراز،
یک نفر بالاخره چپ کرده یا تصادفی -چیزی- کرده است.
(البته خوشبختانه تلفات جانی اش کم بوده.)

آن وقت ساری ها٬
همین جوری غیر رسمی٬
 اسم آن فرد را گذاشته اند روی آن پیچ.

یکی از این گردنه ها، 
پیچ نخودکار است.

که اگر اشتباه نکنم، آخرین پیچ تند قبل از سار است.

ماجرایش هم این است که
مثل این که آقای نخودکار یک پیکان صفر خریده بوده و
می خواسته برای اولین بار با آن بیاید به سار.

تقریبا به پیچ نخودکار (که قبل از آن اسم نداشته یا اسم دیگری داشته) نرسیده بود،
که می گوید:
«خوب…خدا را شکر که سالم رسیدیم!»

این کلام از دهان مبارکش در نیامده،
می رسد به گردنه‌ی مزبور و با ماشین صفرش چپ می کند.
 هم ماشین٬ صفرش یک می شود؛
هم گردنه صاحب اسم!

از آن پس،‌ نام آن گردنه شد «پیچ  نخودکار»!

لبخند

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

"عزیز جون" هم به رحمت خدا رفت!

عزیز جون،
-متعلقه‌ی مرحوم شهابیان-
مادرِ مادر ِپدر خانم ام بود.

خدا رحمت اش کند.

 

***

گویی جناب بویحیی چندی است حوالی خاندان ما پلکیدن گرفته است!

لطفا نفری یک صلوات بفرستید و ثوابش را به جناب عزرائیل هدیه کنید،
بلکم …

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 ژوئیه 2008 در Uncategorized

 

مردی که مرا تکان دان.

چندی پیش داشتم می رفتم خیابان 16 آذر، ستاد عمره دانشجویی.
سوار یک ماشین شدم به مقصد میدان ولیعصر.

راننده٬ یک تاکسی پیکان داشت.
موهایش هم سفید بود.

چند دقیقه ای که گذشت،
توجهم به اطرافم جلب شد که چقدر تمیز است.
آن بوی نامطبوع (چیزی میان دنبه‌ی فاسد و قنبید!) که در اکثر تاکسی ها می آید،
این جا نمی آید.

توجهم بیشتر جلب شد.
سرم را گردادندم صندلی های عقب را ببینیم.
دیدم روی همه صندلی ها -عقب و جلو- ملافه سفید تمیزی کشیده است.

خوشم آمد.
برگشتم خودش را یک بار دیگر با دقت نگاه کردم.
دیدم صورتش کاملا اصلاح (شیو) شده و مرتب است.
موهایش ریخته و آن چه مانده؛ بلند و شانه زده است.
لباسش کاملا تمیز است.
این جور مواقع به جلوی صندلی راننده باید نگاه کرد.
دیدم آن جا هم تمیز است و مرتب.
پایش هم دمپایی بود.
و تمیز هم بود.
مثل اغلب راننده تاکسی ها که یک مَن چرک زیر ناخن هایشان جمع است نبود.

بیشتر خوشم آمد.
خنده ام گرفت.
گفتم:
«حاجی، خیلی مرتب و منظم هستی!
ارتشی بوده ای؟»

با لهجه‌ی آذری اش٬ گفت:
«نه. ولی توی گارد خدمت کردم.
آن جا مجبور بودیم روزی دوبار ریش را اصلاح کنیم.
روزی …
خلاصه از آن جا منظم شده ام!
البته من از بچه‌گی تمیزی را دوست داشتم ها…»

بعد کیف کردم.
دیدم خودش هم دارد کیف می کند.

هیچ عجله ای ندارد که به جایی برسد.

گفت:
«روزی حداقل یک بار می روم خانه و دوش می گیرم.
و حداقل یک بار لباسم را عوض می کنم.»

و چقدر جالب بود.

آدمی که تمیز نیست، مرتب نیست،
اول از همه، خودش از خودش فراری است.

خیلی از این راننده تاکسی ها را که می بینی،
 سرضرب یاد فلاکت و بدبختی می افتی.

نه به خاطر این که شغلش راننده تاکسی بودن است.
به خاطر خودش.
به خاطر وضع خودش.
به ش که نگاه می کنی عجله دارد انگار.

«عجله داری کجا برسی برادر؟»

نمی داند که دارد از خودش فرار می کند.

بعد هم با هر کسی که دم دستش باشد دعوا می کند.
باعث می شود بقیه هم از دستش فرار کنند.

آخر شب هم با همان حال و اعصاب می رود خانه.
با همان حال هم می خوابد.
(تازه اگر با زن و بچه اش دعوا نکند؛ لطف خدا شامل حالشان بوده!)
فردا هم هم‌آن جور.

خودت، خودت را گرامی بدار.
هر قدر هم وضعیت ات بد است،
اگر خودت خودت را گرامی نداری،
بدتر می شود.

بدهکار هستی؟
اجاره خانه داری؟
بچه ات می رود دانشگاه آزاد؟
زنت آرتوروز گرفته؟

همه ی این ها را گفتی.
من هم بگویم.

مرتب زندگی کردن،
«کیفیت ِبودن» خود را ارتقا دادن، 
 ابدا پر هزینه نیست.

پیغمبر هیچ وقت لباس گران نپوشید.
پیغمبر هیچ وقت لباس  لباس ناپاکیزه نپوشید.

باید درس گرفت.
حتما شنیده ای.
در سبد مخارج خانوار پیغمبر، بزرگترین سهم مربوط به کدام یک از اقلام بود؟
مربوط به عطریات بود.

یک بُعد از عطریات مربوط به سایرین است و جنبه رواابط عمومی دارد.
بخش عمده اش حظی است که خود فرد می برد.
روی «کیفیت ِبودن» آدم تاثیر می گذارد.

آیا پیامبر فقط برای مجامع عمومی عطر می زد.
یا وقتی خلوت می کرد هم عطر می زد؟

آیا استحباب عطر زدن هنگام نماز،
برای بغل دستی است یا برای خود آدم.

آدم که عطر می زند،
اول از همه خودش سرکیف می آید.
خودش کیف می کند.

لذت می برد از این که در کنار خودش نشسته!
روحش لذت می برد از این که سوار چنین مرکب خوبی (بدن تمیز و معطر) است.

من٬ استاد دانشگاه مرتب و منظم زیاد دیده ام.
من٬ میلیاردر شیک و خوش بو زیاد دیده ام.

من٬ راننده تاکسی مرتب و منظم و خوش بو،
ندیده بودم.

و این پیرمرد راننده،
مرا تکان داد.

خدا حفظش کند هر جا که هست. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2 ژوئیه 2008 در Uncategorized