RSS

بایگانی ماهانه: دسامبر 2009

پروندۀ خونین شاه شهدا، زینب

روزها، روزهای زینب سلام الله علیها است.

سلیم موذن زاده جانسوز می خواند و دل مان را آتش می زند. معنایش را ندانسته.

عزیزی لطف کند این ها را معنا کند تا بیشتر بسوزیم.

***

زینب زینب زینب، کنز حیا زینب کان وفا زینب
زینب زینب زینب، درد آشینا زینب غرق بلا زینب
غم قهرمانی زهرا نیشانی

ای روح با ایمان، جانیم سنه قوربان

زینب زینب زینب، سرگشته دوران آواره طوفان
زینب زینب زینب، حفظ عهد و پیمان شیر شه مردان
زینب زینب زینب، محبوبه جانان قرآنینه قوربان

زینب زینب زینب، شمشیر دو پهلو دان برنده بیان زینب
زینب زینب زینب، قارداش باشونین اوستونده زولفی آراران زینب
زینب زینب زینب، صحرای مصیبت ده غمنن قوجالان زینب
زینب زینب زینب، قارداش باشونین قانی زولفینده حنا زینب
زینب زینب زینب، پیمان حَقَ مظهر قرآنه او لان یاور
زینب زینب زینب، حجب و ادبه مظهر شأن و شرف منبر
زینب زینب زینب، دائم گوزی قان یاشلی باشینده قارا معجر
زینب زینب زینب، زهراسی اولن گوندن آماج بلا زینب
زینب زینب زینب، تعبیر رسا زینب تسبیح خدا زینب
زینب زینب زینب، محراب عبادت ده تفسیر دعا زینب
زینب زینب زینب، پروندۀ خونین شاه شهدا زینب
زینب زینب زینب، محکم سوزی اوستونده مردانه دوران زینب
زینب زینب زینب، کاخ ستم و ظلمی قل باغلی یخان زینب
زینب زینب زینب، چوخ قمچی دگن باشی محمل ده یاران زینب
زینب زینب زینب، یولّاردا پرستاری حبُ الاُسرا زینب
زینب زینب زینب، سر قافله نهضت اوز نهضتنه قیمت
زینب زینب زینب، اولّ ده گورن عزت آخرده چکن ذلت
زینب زینب زینب، آغلار گزی غربتده قارداشلارونا حسرت
زینب زینب زینب، جان سینه ده سوئلرده وای بخته قرا زینب
زینب زینب زینب، هم نایب زهرایه هم دیننه پیرایه
زینب زینب زینب، آقزوندا شیرین سوزلر غمنن دولانان وایه
زینب زینب زینب، ایستکلی رقیه یینن قبری اولان همسایه
زینب زینب زینب، هیچ گور میین عمرینده بیر لحظه صفا
زینب زینب زینب، زینب جان نقدنه دین اوسته ارزان ورن زینب
زینب زینب زینب، غربت ده اولن یالقوز محتاج کفن زینب

زینب زینب زینب، کنز حیا زینب کان وفا زینب
زینب زینب زینب، درد آشینا زینب غرق بلا زینب
غم قهرمانی زهرا نیشانی

ای روح با ایمان جانیم سنه قوربان

***

ویرایش شده اش را از اینجا بگیرید.

برگرفته از اینجا و اینجا.

***

پی نوشت. سپاس از عزیزی که اینها را معنا نموده است. در قسمت «پیام های دیگران».

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

چه راه‌پیمایی خوب و باشکوهی بود امروز!

من خصوصا خیلی از سخنرانی آیت الله علم الهدی لذت بردم!
حالا من در انتخاب نقطه‌ی اوجش شک دارم.
نمی‌دانم اوجش آن فرازی بود که ایشان خاطره‌ای از امام فرمودند؛
یا آن فراز عرفانی گوساله دار؟

*

نمایی از جمعیت انبوه مردم انقلابی و عاشورایی

*

و از آن‌جا که نفس الهی ایشان، سخت در ما گیرا شده،
خوب است ما هم برای عقب نماندن از قافله‌ی یاران تازه‌ی امام،
خاطرات خود را بگوییم.

یک‌بار خدمت امام رسیدیم.
چقدر بسیجیان و مردم عزیز بودند و گریه و شعار سر دادند.
امام هم چه صحبت‌های مهمی کردند.
یادم هست که ایشان اولش با بسم الله الرحمن الرحیم شروع کردند.

و چه سخنان مهمی بیان شد!

بنده البته، سه سالم بود آن روز.
و عملا همان بسم الله را متوجه ‌شدم!
ولی چه عبارتی بزرگ‌تر و مهم‌تر و کامل تر از بسم الله؟

 

*

پ.ن: خدا را شکر که در روزگار ما، دیگر کسی «استخوان شتر»، دم ِدستش نیست!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

کتاب بزرگ «احادیث و قصص مثنوی»

چندی پیش،
حسب اتفاق،
نگاهم به کتابی افتاد که از خرید آن، به غایت مسرورم.

مرحوم بدیع الزمان فروزانفر،
دو کتاب مجزا در این زمینه داشت.

اولی، کتاب «احادیث مثنوی» است که غالبش فارسی نیست.
دومی، کتاب «مآخذ قصص و تمثیلات مثنوی» است که بیشتر مربوط به اصل ماجراهاست.

نظیر آن‌که مثلا داستان اول -عشق کنیزک بر زرگر- و روش درمان را،
سال‌ها قبل، بوعلی سینا ذکر کرده‌
و در مورد یکی از بستگان قابوس وشمگیر به کار بسته است.

آقای حسین داوودی،
کاربزرگ و ارزشمندی کرده‌است.
این هر دو کتاب را تلفیق نموده و ترجمه را نیز به متون عربی اضافه کرده‌است.
علاوه بر این‌ها ظاهرا به تفسیر مثنوی فروزانفر نیز مراجعه کرده و مطالبی که آن‌جا بوده
ولی این‌جا نبوده را نیز به این مجموعه افزوده.

علاوه بر این‌ها، چندین فهرستی عالی به صورت‌های مختلف فراهم آورده
و ضمیمه‌ی کتاب نموده است تا یافتن یک روایت یا حدیث یا منبع یا … آسوده باشد.

دست ایشان هم درد نکند.
کتابی است که حتی تورق کردنش برای اهالی مثنوی، یقینا لذت بخش خواهد بود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

حسین کو؟

خیلی ها در ایمیل یا کامنت‌های عمومی و خصوصی،
قصد دارند مرا تحریک و تحریض کنند به موضع گیری.
به بیانیه صادر کردن.

حتی گاهی فحش و دری وری هم می‌گویند.
به خانواده‌ و پدر و … هم توهین روا می‌دارند.

که امام حسین به کمرت بزند.
تو چرا نیامده‌ای در خیابان؟
چه برای زدن؛ چه برای خوردن!
(=لباس شخصی‌گری؛ اعتراض ساختارشکنانه)

*

بنده‌ی حقیر، یک اصلی دارم.

بنده، گرده‌ی مجانی برای کولی دادن به کسی ندارم.

*

دلم می‌خواهد این مملکت روزهای بهتری داشته باشد.
و ما به واقع -و نه فقط به شعار- بتوانیم به عالمی فخر بفروشیم.
و مایه‌ی سرفرازی کشورمان -ایران- و مکتب اهل بیت باشیم.

که فرموده‌اند:
«برای ما زینت -و اسباب افتخار- باشید. و برای ما اسباب سرشکستگی نباشید.»

و بر این باورم که ما این‌قدر کار فرهنگی عمیق برای انجام دادن داریم،
و آن‌قدر نیازمند دانستن و روشن شدن و فرهیخته‌ شدن و رشد در جامعه هستیم،
که شاید به این زودی ها نوبت به اصلاحات بنیادین و ساختاری نرسد.

*

مرحوم بهشتی بارها این کلام زیبا را فرموده بودند که
«اول کادر، بعد کار»
ما هر کار درستی بخواهیم صورت بدهیم،
نیازمند یک کادر تربیت شده و هماهنگ هستیم.

ماجرای حضرت صاحب و ٣١٣ نفر، به گوش‌تان که خورده؟

**

معاویه وقتی خواست یزید را عَلَم کند،
آمد در مجلسی نشست و حضرت حسین و عبداله بن زبیر و یکی دیگر از بزرگان را نشاند.
نفری یک شمشیر زن هم گذاشت پشت سرشان.
گفت که اگر نفسی در مخالفت من بکشید، خونتان هدر است.

رفت بالای منبر.
گفت
«ای مردم من برای شما یزید را پسندیدم. این هم بزرگان شما و فرزندان صحابی.
این ها هم راضی هستند و این حرف مرا تایید کرده‌اند،
و  این خیرخواهی من برای امت را پسندیده‌اند.»

آن‌جا حضرت حسین، 
چیزی در مخالفت آشکار نگفت.
و خونش را الکی هدر نداد.
ملت هم دیدند که این‌ بزرگان ساکت هستند؛ به علامت رضایت گرفتند.
و رفتند در حضور معاویه -و به نیابت از یزید- بیعت کردند.

حالا شما بیا گریبان حضرت حسین را بگیر!
که پدرت یک ساعت هم صبر نکرد بر ظلم معاویه و حکم عزلش را نوشت یا …
پس چرا شما خودت را به کشتن ندادی؟

ایشان خودش بهتر بلد بود که سیره‌ی پدرش چیست و راه درست چیست.
و کجا باید -چگونه- فداکاری کرد.

برداشت ما از سیره‌ی اهل بیت، نباید سطحی و دگم و توام با قشری گری باشد.

***

شما حق را بشناس.
و با آن معیارها، امام حق -حسین- را بشناس.
تنها آن وقت است فدا شدن و فداکاری در راه او، -احتمالا- آسان خواهد بود و کاری درست.

در غیر این صورت، فدا شدن بر هوا و هوس دیگری، خسرانی است عظیم.

*

تنها بصیرت است که فداکاری را معنا دار می‌کند.
فداکاری بی‌نهایت و عباس گونه را ممکن می‌کند.

وصف حضرت عباس توسط معصوم،‌ خیلی ظریف و دقیق است.
اول بصیرت را فرموده و بعدش ایمان و تقوا و …

کان عمنا العباس، نافذ البصیره …

در شهدای کربلا، بالاترین فداکاری در راه سیدالشهدا را
به گمانم حضرت عباس انجام داده باشد.

و احتمال می‌دهم، ریشه‌اش همین بصیرت بالا و شناخت عمیق از حق و امام حق است.

(حالا من کارشناس امور دین نیستم. حدسیات و ذوقیات است.)

**

بنده و شما،
از خیلی مسایل ناراحت می‌شویم.
در نگاه جزء نگر هم می‌توانیم برای آن اَعمال،‌ حکم صادر کنیم.
ولی تعمیم جزء به کل، چندان ساده نیست.

و با چند حرکت زشت و باطل از داعیان پیروی از یک جبهه،
نمی‌توان برای رئوس آن جبهه، حکم صادر کرد.
و جبهه‌ی حق و باطل تشکیل داد
و از دیگران نیز طلب فداکاری کرد!

لااقل از توان ذهن پرسش‌گر این حقیر، خارج است.

*

شاید شما طور دیگری فکر کنید.
و برای‌تان حق و باطل، مثل روز روشن باشد.

این حق شماست. مسئولیت تفکراتتان هم با خودتان است.

بگذارید ما هم به مثنوی معنوی خودمان برسیم،
و بحث‌های فرهنگی و دینی و اجتماعی خودمان.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

دو بیتی شب عاشورا

دستان مرا بگیر علم‌دار!
در راه فتاده‌ایم … بردار! 

ما سخت اسیر درد خویشیم
وز مرهم ِمهر ِ خویش، بگذار!

**

۵ دی ٨٨
شب عاشورا

**

رفته بودیم دکتر اسدی،
حالی دست داد و همین دو بیت مختصر بر طبع ریخت.
ما هم روی ورق پاره‌ای نوشتیم‌اش.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

تکیه‌ی اینترنتی!

وبلاگ «برای خاطر آیه‌ها»، تا این‌جا که آمده، یکی از پربارترین و معنوی ترین جاهای این «اینترنت ِخراب شده» بوده‌است که گذر ما بر آن افتاده. خدا نویسنده‌اش را توفیق بدهد و انشاءاله بتواند به همین زیبایی و کیفیت و عمق، پیش برود.

محرم امسال،‌ وبلاگ ایشان یک پا هیئت بود برای خودش. هیئتی کامل. که هم معرفت در آن بود، هم لطافت  ادیبانه و هم محبت و سوزی که در قلم ایشان عیان است. حیفم آمد که در این روز عاشورا، شما را به تکیه‌ی ایشان دعوت نکنم. 

*****

پرده‌ی اول: هجرت+

پرده‌ی دوم:توبه‌ی نصوح +

پرده‌ی سوم: استجابت دعوت +

پرده‌ی چهارم: عزت +

پرده‌ی پنجم: مجاهدت +

پرده‌ی ششم: طعم شهادت+

پرده‌ی هفتم: ایثار +

پرده‌ی هشتم: گذر از محبت +

پرده‌ی نهم: ولایت +

پرده دهم: … +

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

در دل همه

«یا حسین!»

یا جدّاه!

هر کسی قابل مصادره  و یا قصد انحصارش باشد،

تو قابل مصادره نیستی

و مال همه و در دل همه ای!

همه!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

در اتحاد عقل و دل

حرف نابی که از حاج آقای جاودان شنفته بودیم،
و اخیرا حضرت آقا هم در آن سخنرانی+ اخیرش با مبلغین و حوزیان -قبل از محرم-
نیز به آن اشاره کرد،
شاید نزدیک به این معنا باشد.

آن سخنرانی با یک فراز بیست دقیقه‌ای اقتدار‌آمیز سیاسی تمام شد.
و بخش‌های دیگر آن مطالب،‌ تحت الشعاع بخش سیاسی قرار گرفت.
حال آن که آن مطلب ابتدای بحث، به نظر من خیلی عمیق‌تر از بخش سیاسی بود.

حسین عزیز هم اینجا+ اشاره‌یی به کلیت آن مطلب -با ادبیات خودش- کرده است.
ما نیز چنین خواهیم کرد و اندکی از ذوقیات بر آن خواهیم افزود.

**

کلیت مطلب این است که خدا از ما نسبت به خودش
-و لذا اولیای خودش
سه چیز در قرآن خواسته است.

اولیش در حوزه عقیده و عقل است.
که ولایت باشد.

خدا از ما خواسته ولایت او -و لذا اولیا و فرستادگانش- را بپذیریم.

این پذیرش، کاری است که از عقل بر می‌آید.

بعدیش در حوزه عمل است.
یعنی خدا از ما خواسته که از او -و لذا اولیا و فرستادگانش- اطاعت عملی بکنیم.

اطاعت در عمل هم که خروجی رفتاری است.
به تعبیر استعاری، کاری است که از دست بر می آید.

*

این دو تا، تقریبا خواسته‌ی هر نظام و ساختار مدیریتی دیگری هم است.
شما وارد هر سازمانی هم که بشوی،
بدیهی است که از شما می‌خواهند که سلسله مراتب -ولایت- را بپذیری،
و در حوزه‌ی کاری‌ات،
از مافوقت در سلسله مراتب حرف شنوی داشته باشی.
و اطاعت عملی بکنی.

*

اما رابطه ما و خدا، محدود به این‌ها نیست.
خدا از ما یک توقع مرامی هم دارد.

توقع دارد او را -و لذا اولیا و فرستادگانش را- دوست بداریم.

این مودت و دوست داشتن، کار دل است.

و شاید این تمایز کلیدی مکتب اهل بیت با مکتب خلفا باشد.

این  سازگاری و اتحاد میان عقل و دل و عمل،
یک تجانس ذوالوجوه به دین‌داری یک بچه‌شیعه می‌دهد.

***

چقدر نعمت بزرگی داریم ما در این محرم ها.
و چه چیزهای خوبی داریم در فرهنگ عزاداری هامان.
-گرچه آسیب‌هایی هم دارد این فرهنگ ما-

دل‌ها‌مان را می‌آوریم کنار دریای محبت.
-ولو بهره‌ی امثال ما اندک است و یک گوشه‌ای، به یک حوضچه راضی هستیم-

به زور ِشرکت در این مراسمات آیینی هم که شده،
دل را ساعتی رها می‌کنیم در میان این حوض.
مثل بچه ها.
می‌گذاریم صفا بکند. شالاپ شولوپ بکند. آب بازی بکند.
نمی از یمی بگیرد و غباری از جان بسترد.

**

با دوستی رفتیم هیئت.
سخن به همین نقطه رسید که چرا گریه؟
چرا این طوری؟
برویم کتاب بخوانیم؛ بحث کنیم و … که بهتر است!

جوابش را با هم‌این‌ها که خواندی دادم.
که عقل خوب است و لازم است و هرچه درش جلو بروی کم است.
اما این جا -در عزادای محرم- عمده‌ی کار، با دل است.
این جا بازار محبت است.

*

گر چه،
اصولا ماها، خیلی زرنگ تشریف داریم.

از این سه تا خواسته‌ی حق‌تعالی،
آسان‌ترین بخش را
-آن هم در مقام ادعا-
چسبیده ایم.

این هم از تنبلی خودمان است و آسیب‌هایی هم که دچاریم
غالبا از ناحیه‌ی همین تنبلی و بی‌توجهی به ابعاد دیگر است.

قدم زدن در وادی فکر و عقل و عقیده که سخت است.
اطاعت عملی را هم که خیلی سخت تر است، اصلا حرفش را نزن!

می‌ماند این ابراز محبت.
که به لطف شرکت در مراسمات آیینی و فرهنگ خوبی که در این فقره داریم،
-اگر نگوییم شدنی است-
کمینه قابل ادعا کردن است.

ولی به هر حال پر واضح است که
تنبلی و کم کاری ما در دیگر ابعاد ماجرا،
نمی‌تواند بهانه‌ای برای تنبل شدن در همان بعدی که درش تنبل نیستیم، باشد!

***

یک نکته خوبی آمیرزاجواد اقای ملکی تبریزی، عارف کم نظیر و بزرگ شیعه،
در المراقباتش در فصل ماه محرم دارد.
که شاید توضیح و نمونه‌ی خوبی بر این بخش -ابراز محبت- باشد.

*

قبلش بگویم که
احادیثی که هست،
به ما صراحتا می‌گوید که
کمیت اشک، تقریبا ارزشی ندارد.

یک جور دیگر بگویم.
طبق متن احادیث،
شما اگر حتی به قدر بال مگس،
یا فقط به قدر مرطوب شدن بیخ مژه ها،
یا حتی خود را به گریه زدن -در حالی که اشکی هم در کار نیست-
در این ابراز محبت بکوشی،
آن اجر عظیمی که باید را خواهی برد.
نظیر اجر کسی که ذکرمصیبت کرده و گریسته و پنجاه نفر را هم گریانده.

اصل بر ابراز محبت خالصانه است.
پس به زور روضه‌ی دروغ و فشار و آواز خوش و برخی اطوارهای خاص مداحین محترم و …
-احتمالا- فضلیتی ندارد که اشک بریزیم.

پس این حرف برخی مداح ها که
«به چشمات التماس کن که اشک ازش بیاد!» لزوما حرف خوبی نیست.

کیفیتش مهم است.
آن یک ذره اشک که حتی قابل تشخیص -جز برای صاحبش- نیست،
کار صدها لیتر اشک معمولی را می‌کند؛
وقتی که از روی محبت باشد؛ 
وقتی که با معرفت و پذیرش ولایت باشد.

*

برگردم به آمیرزا جواد آقا.

یک تمثیل و توصیه‌ی خوبی دارد.

می‌فرماید شما در ذکر مصیبت‌ها،
حضرت حسین را مخاطب قرار بدهید.

و از روی صدق و با اخلاص بگویید که:
«آقا جان! کاش من بودم و جلوی شما فدا می‌شدم.
این بلاها بر سر من می‌آمد.
من می آمدم جلوی شما و جان می‌دادم و شما این طور نمی‌شدید.
کاش زن و بچه‌ی من گرفتار می‌شدند و خاندان شما این طور با مصبت ها روبرو نمی‌شد.»

و تذکر می‌دهد که
زنهار اگر در بیان این مطالب، دروغ گو باشی.

پس در همین بیان هم، لاف زدن لازم نیست.
لاف ِبی‌جا، آدم را از خود بیگانه می‌کند. اثر عکس می‌دهد.
هدف، تمرین ِموضع ِمحبت و ارادت است.

دل را باید باهاش مدارا کرد.
باید حرف را نرم نرم دهانش گذاشت.
باید گذاشت خودش بگوید.
هر قدر از این عبارت را که خواست و پسندش بود و درش صادق بود،‌ بگذار همان را بگوید.

صادقانه -و جدی- گفتن ِتمامی آن حرف‌ها برای آمیرزا جواد آقا،
قاعدتا بسیار سهل‌تر از آلوده‌ی خرابی چون من است.
رسیدن به موضع محبت، به موضع ایثار محبانه، ساده نیست.
از همت مهم‌تر، توفیق و طلب می‌خواهد از آن سوی.

پس
هر قدرش را که درش صادقی بگو.
دل، رفته رفته یاد می‌گیرد. انس می‌گیرد.

دل، بعضی وقت‌ها نمی‌داند چه بگوید یا چه کند.
عقل باید گاهی در گوشش زمزمه کند نظیر ِاین حرف‌های آمیرزا را.

ولی فشار نباید آورد.

*

حالا ما را از احوال دل خبری نیست.
خواستیم در آستانه عاشورای حسینی،
ما هم یک عرض ادبی کرده باشیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

پاسخ شهبازی به حسام مطهری + محکوم کردن دستگیری نوری زاد

مواضع اخیر شهبازی، برای برخی سوال آفرین شده بود.
مصاحبه‌اش با بی‌بی‌سی، برای برخی دوستان‌ او -مثل حسام مطهری-
بهانه‌ای شد تا محترمانه طرح ابهام و دغدغه کنند.

این‌جا+،‌ آن دغدغه‌ها و پاسخ خواندنی شهبازی را بخوانید.

البته در همان صفحه، بازداشت محمد نوری زاد را نیز محکوم کرده.

*

در همین رابطه،
بهترین پاسخ را آینده داده به این حرکت زشت زندان داران.
که گریبان حسین شریعتمداری و فاطمه رجبی و منصور ارضی و … را هم بگیرید،
«اِن کُنتُم صادِقین»!

حالا ما آن نامه‌ی آقای بهشتی را نمی‌گوییم که
چرا گریبان وزیر اطلاعات و نمایندگان مشکوک را نمی‌گیرید!

*

امان از این طنزهای تلخ روزگار ما.
 لیست کسانی که توهین به ایشان جرم است! +

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

هر دو یک نامند، ولیکن این کجا و آن کجا …

 

روزی که سناتور سابق، خانم هیلاری کلینتون در اوائل سال ۲۰۰۳ به طرح جنگ عراق در مجلس سنا رأی مثبت داد، هرگز گمان نمی‌کرد که این رای ۵ سال و نیم بعد به قیمت از دست دادن ریاست جمهوری برای ایشان تمام خواهد شد.

می‌پرسید چرا؟

بگذارید از سبک ‫Flashforward استفاده کنم و از آخر به اول ماجرا بیایم. پارسال روز ۲۰ ژانویه که مراسم سوگند رئیس جمهور جدید آمریکا بود، از ساعت ۴ بعد از ظهر به وقت آلمان تا ۱۲ شب جلوی تلویزیون، این مراسم زیبا و با شکوه را تماشا می‌کردم که در همین حین گوینده اخبار گفت که فردا که روز چهارشنبه ای  بود، مساله وزارت خارجه خانم کلینتون به رای گیری گذاشته می‌شود. از آنجا که از سالهای سال قبل‌تر از آن، از آرأ و افکار خانم کلینتون خوشم می‌آمد، روز بعد، موقع رای گیری در سنای آمریکا به طور مستقیم به سی ان ان نگاه می‌کردم. در آمریکا اگر روی وزیری توافق باشد، معمولاً رای گیری در مورد ایشان نمی‌شود و سنا به طور مستقیم ایشان را تائید می‌کند. اما در مورد خانم کلینتون، سناتور جان کرنین از تگزاس به علت اینکه شوهر خانم کلینتون، آقای بیل کلینتون موسسه بین المللی C.G.I را راه اندازی کرده و ممکن است از آنجا که کشورها و افراد خارجی نیز این موسسه را کمک مالی می‌کنند، این باعث شود روی عملکرد خانم کلینتون تاثیر بگذارد، به این مساله ایراد گرفت و برای همین سنا مجبور شد که وزارت خانم کلینتون را به رای گیری بگذارد.

زیادی حاشیه نروم، داشتم جلسه رای گیری سنا رو به طور مستقیم می‌دیدم که بعد پایان سخنرانی سناتور هری ریید و سناتور مک کین، وزارت خانم کلینتون به رای گیری گذاشته شد. من فکر کردم الان سناتورها، مثل ایران، آرایشان را به صورت مخفی روی کاغذ می‌نویسند و بعد آرا شمارش و نتیجه اعلام می‌شود. با کمال تعجب دیدم وقتی آغاز رای گیری اعلام شد، سناتورها تک تک به میز منشی سنا مراجعه می‌کردند و به ایشان رأی آری یا نه خود را می‌گفتند و منشی مثلا هر رایی که می‌گرفت را پشت بلندگو اعلام می‌کرد که مثلا که سناتور X رأی آری داد (با گفتن عبارت  "Senator  X، Yea") یا سناتور Y رأی نه داد (با گفتن عبارت  "Senator  Y، Nay") و برای اطمینان این را دوبار برای هر سناتور اعلام می‌کرد و تلویزیون و رادیو هم که به طور مستقیم آن‌را نشان می‌دادند و مردم در جریان قرار می‌گرفتند که کی چطوری رای داده است. در پایان رای گیری قبل اعلام نتایج، منشی سنا پرسید آیا کسی می‌خواهد رایش را عوض کند یا نه، و چون کسی حرفی نزد، نتایج آرا توسط رییس سنا اعلام شد، اما رای گیری طوری بود که در پایان آن من می‌دانستم که کی به  وزارت خانم کلینتون، رای آری داده و کی رای منفی داده بود. من که تعجب کرده بودم، بلافاصله شروع به گشتن و خواندن متن قوانین سنا و کنگره آمریکا کردم و دیدم که بله. حتی در کنگره هم به این شکل است که هر طرح که به رای گذاشته می‌شود، رای دادن آشکار است و شما هر لحظه می‌توانید بدانید که چه نماینده و سناتوری در چه سالی به چه طرحی چه رایی داده است. جالب است در سایت کنگره یا سنا+ یا سایت شخصی اکثر نمایندگان و سناتورها نیز سابقه رای‌های سابقی که از اول دوران مسئولیت تا به حال داده‌اند را هم اعلام کرده‌اند. ( می‌توانید این‌جا+ مثلا نتایج رای گیری در مورد وزارت خانم کلینتون را ببینید. جلوی اسم هر سناتور نوشته شده است که چه رایی داده است.)

 ‎حالا چرا اینطور است؟

در غرب شان نزول مجلس این است که از آنجا که برای رای گیری و تصمیم گیری برای هر طرح و لایحه نمی‌توان همه پرسی و انتخابات گذاشت، مردم هر شهر و منطقه یک نفر را به عنوان نماینده به مجلس می‌فرستند تا در مورد این مسائل تصمیم گیری کند. اما این لزوما به این معنی نیست که رای دهنده نتواند به کار نماینده خود نظارت کند و برای اینکه این نماینده به فکر مردم باشد و شخص یا گروهی نتواند او را به قول معروف بخرد، آرایی که به طرح ها و لوایح میدهد، باید آشکار باشد که مثلا هر شهروند بداند نماینده اش در مورد فلان طرح بیمه چه رایی داده یا در مورد مساله مالیات چه نظری داده است تا در انتخابات بعد اگر از عملکرد نماینده یا سناتور اش خوشش نیامد، بتواند به کسی دیگر رای بدهد و به او رای ندهد. این باعث می‌شود که نماینده همواره نظر و منافع مردم را در نظر داشته باشد و نرود داخل مجلس و ۴ سال خبری از او جز چند مصاحبه و نطق نباشد.‎

حالا برمی‌گردم به زمان انتخابات ریاست جمهوری آمریکا. من این انتخابات را به شدت دنبال می‌کردم و روزی چندین ساعت برایش وقت می‌گذشتم. یکی برای اینکه به تمرین زبان انگلیسی ام کمک می‌کرد، چون در مورد مسائل مختلف صحبت می‌شد در آن، دوما برای این‌که درس‌های زیادی از آن یاد می‌گرفتم. ( شاید به زودی در مورد درس‌هایی که از این انتخابات گرفتم، مطلب جداگانه ای بنویسم.) من می‌دیدم که وقتی کاندیداها بحث و مناظره می‌کنند، به خانم کلینتون گیر می‌دهند که چرا به جنگ عراق رأی آری دادی و از آنجا که مردم آمریکا در آن زمان به جنگ عراق حساس بودند و این موضوع برایشان مهم و اکثرا مخالف این جنگ بودند، با کسانی که باعث و بانی و یا موافق این جنگ بودند، مخالفت می‌کردند، این باعث شد که با اینکه اکثرا پیشبینی می‌کردند که خانم کلینتون، هم انتخابات مقدماتی را ببرد، هم انتخابات نهایی را، اما یک رأی مثبتی که ۶ سال قبل به جنگ عراق داده بود و در سابقه ایشان بود، باعث از دست رفتن آرای بسیاری از ایشان در انتخابات مقدماتی شد و در کنار چند مساله دیگر، این یک رای خانم کلینتون در ۶ سال قبل، راه را برای آقای اوباما باز کرد. جالب هست بدانید که خود آقای اوباما را کاندیداهای دیگر، مخصوصا سناتور سابق ایالت کارولینای شمالی، سناتور جان ادواردز در مناظرات انتخاباتی به سابقه رای دادن های آقای اوباما در زمانی که سناتور سنای محلی ایالت ایلینوی بوده، ارجاع داده و استناد می‌کردند و از ایشان ایراد می‌گرفتند و از این فهمیدم که حتی در مجالس و سنای ایالتی هم رای گیری به همین شیوه است.‎

شاید اگر خانم کلینتون می‌دانستند که آن رای ایشان در سال ۲۰۰۳ ، چند سال بعد اینطوری باعث زحمت ایشان می‌شود، طور دیگری در آن زمان رای می‌دادند.‎

نتیجه:

۱– در غرب، مجالس، واقعا مردمی و با نظارت مردم و در رأس امور هستند.

۲-  ما هم مجلس داریم …

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

مصاحبه خواندنی شهبازی با بی بی سی

مصاحبه‌ی مزبور را در بی‌بی‌سی خوانده بودم.
اما این یکی، کامل تر از آن است.

یا بی بی سی کامل منتشر نکرده،
یا شهبازی ویرایش کرده و تکمیلش کرده.

این‌جاست+

و عنوان مصاحبه این است:

حوادث جاری و آینده ی تحولات سیاسی ایران‏

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

در مورد سایر نویسندگان وبلاگ

یکی دو مطلب اخیر دوستان را بهانه می‌کنم برای این توضیح مختصر.

برای دوستان زیادی دعوت‌نامه عضویت در نویسندگان این وبلاگ ارسال کرده‌ام.
این دوستان که نامشان را در حاشیه‌ی بلاگ می‌بینید،
آن‌ دعوت را پذیرفته‌اند.

برخی،
از رفقای قدیم و دوستان جانی‌ ما هستند،
برخی را اصلا هنوز ندیده‌ام و جز از طرق مجازی یا حداکثر تماس تلفنی،
آشنایی شخصی میان ما نیست.

غالب این دوستان نیز خودشان وبلاگ دارند و نظرات خودشان را می‌توانند در آن بازتاب دهند.

هدف این‌جانب از دعوت این دوستان،
حفظ تکثر آرا -تا حد ممکن- و یک‌سویه نشدن فضای وبلاگ،
در ذهن خودم و خوانندگان،
بوده‌است.
و شریک شدن با ایشان در نگاه‌هایی که در ایشان هست و در ما نیست.

قاعدتا انگیزه برخی دوستان در مشارکت در نوشتن این وبلاگ،
علاوه بر محبت و لطفی که بنده داشته‌اند،
شاید طیف متکثر خوانندگان این بلاگ باشد.
و چندان که از کامنت‌ها در طول عمر این بلاگ بر می‌آید،
صاحبان آرای بسیار متفاوت، گذری از لطف بر این بلاگ داشته و دارند.

مطلبی که شاید در بلاگ خودشان مهجور بماند،
این‌جا خوانده می‌شود و سرش دعوا می‌شود و … 

*

طبیعی است که همه‌ی نظرات دوستان مورد تایید بنده نیست.
گاهی پیش آمده که با یک یادداشت کاملا مخالف بوده باشم.

ولی بالاخره این را هم خار کوچکی بر آن گل باید شمرد.
اگر فقط خودم نویسنده‌ی این بلاگ بودم، چنین مساله‌ای هرگز پیش نمی‌آمد،
ولی به عوض از دیدگاه‌ها و نوشته‌های ارزش‌مند دیگر دوستان،
بهره‌مند نمی‌شدم.

وقتی قلم را به دست دوستی داده‌ام،
این حواشی را نیز در کنارش پذیرفته‌ام.

از خواننده ی عزیز نیز می خواهم که این انعطاف را به خرج بدهد،
و تحمل بکند.

*

مطلب پولادگر عزیز، پیرامون فراماسون‌های سبز را عمیق نمی‌دانم،
پاسخ سید عزیز را نیز شدید -Overreact- و غیردقیق یافتم.

(هیچ کدام از عزیزان نیز با من در مورد یادداشت شان مشورت نکردند)

ادامه ی چنان موضوعی را هم در سطح خود و دوستان نمی‌بینم.
چه بخواهد مطلب به همین صورت سطحی ادامه پیدا بکند،
-که سطحی و کم ارزش است و حاصلی جز کدورت ندارد-
چه بخواهد به لایه های ژرف و پیچیده فراماسونری و جنبش های امروز (؟!) بپردازد.
-که فراتر از توان علمی امروز ما و دوستان است و نیازمند دسترسی به اطلاعات سری دقیق-

*

باید تاکید کنم که در نگاه من،‌
مشی و روش شهبازی عزیز در دخول به این مباحث،
بالکل با این دوستان و نظائرشان متفاوت است.

مع‌الاسف، هر از چندی در گوشه‌ای از نت،
یک کسی حرف‌هایی از آن دست را سخیف می‌کند
و ناشیانه آن جور مباحث را به کار می‌برد و بعضا موجب استهزاء می‌شود،
و از این طرف،‌
مخالفین شهبازی، سریع این کشف مضحک جدید را به شهبازی می‌چسبانند.
و او را تخطئه می‌کنند.

 

یاد آن لطیفه می‌افتم که آرنولد را گرفته بودند،
کسی پرید وسط که ما دو تا را کجا می‌برید.

 

*

توضیحی بود که لازم دیدم عرض کنم.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

آیت الله منتظری، دار فانی را وداع گفت

مطالبی پیرامون ایشان هست،
که بیانش اقتضای شرایط نیست.

چه از این سوی و چه از آن سوی.

*

یادم هست که جوانی نورس بودم.
اوایل دبیرستان.

سرم داغ بود.
در مدرسه و هفته شهدا و …
یادم می‌آید که رنج‌نامه‌ی حاج احمد اقا را مدرسه‌ی راهنمایی می‌رفتم که خواندم.
با همان بچگی‌ام، خوشم نیامده بود.

ولی به هر حال،
پس از مدتی بودن در جمع رفقا و فضای جنگ و جبهه و امام و …
-که آن ایام قویا در مدرسه ترویج می‌شد-
و بر حسب داغی جوانی و جو خاص رفقا،
خیلی نسبت به این عالم دینی، احساس بدی داشتم.

خوب یادم هست که یکبار جلوی حاج‌آقای حمیدی بود که به پرخاش و تندی،
و عدم رعایت ادب مرسوم برای یک عالم دینی،
چیزی در مورد آقای منتظری گفتم.

حاج آقا، اخم کرد و خوشش نیامد.
در دفاع از خود، گفتم مگر منتظری فلان و بهمان نیست؟

گفت:
«شاید باشد، شاید نباشد.
اگر هم باشد، اندازه‌ی دهان شما به قدری نیست که با چنین شخصی، مواجهه کنی.
یا به خودت جرات بدهی راجع به ایشان، اظهار نظر کنی.
آن هم با چنین ادبیاتی.

اصلا شما چی از آقای منتظری می‌دانی؟»

خواستم چیزهای مختصری که شنفته بودم بگویم.
ولی زبان در کام گرفتم.
می‌دانستم که این سوال، یک سوال استفهامی‌ است
و به وضوح معلوم بود که چیز زیادی -جز آن‌چه از مجاری حکومتی منتشر شده- نمی‌دانسته‌ام.

فی‌المجلس، بر من گران آمد.
اما دیری نپایید.
اندکی فکر کردن در خلوت، کافی بود که مرا متوجه اشتباهم کند.

*

حرمت بزرگان را نگاه نداشتن،
نرخ توهین به بزرگان را -ولو اشتباهی داشته باشند- ارزان کردن،
دامن همه‌ی بزرگان را خواهد گرفت.
نه ففط دامن ِبزرگان به اشتباه رفته را!
-با فرض وقوع اشتباه-

این‌که پروردگار عالم می‌فرماید که به بت‌هایشان توهین نکنید،‌ بی‌دلیل نیست.

چون واضح است که بازار توهین که داغ بشود،
فقط معبودهای باطل نیستند که مورد وهن قرار می‌گیرند.
معبود ِحق نیز مورد وهن قرار خواهد گرفت.

*

خدا همه‌ی ما را غریق بحار رحمتش بگرداناد.
این مرد بزرگ را نیز در جوار صاحبان نامش -حسین و علی- سکنی دهاد.

حرف‌های دیگری هم هست که عجالتا وقتش نیست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

در جواب پولادگر

به دلائلی که خاصه بر صاحب وبلاگ پوشیده نیست، بنده سعی کرده ام تا الان حتی المقدور از ورود به مسائل سیاسی روز خودداری کنم. اما مطلب اخیر آقای پولادگر در این وبلاگ، من را بر آن داشت که نکته ای را گوشزد کنم.

داستان معروف «در باز است. باز هم پرنده است. پس در، پرنده است.» را حتما شنیده اید که در اینجا ترجمه اش میشود : «علامت طرح این آرمها، مثلث است. علامت فراماسونری (که علامت درست و واقعی آن، در شکل زیر نشان داده شده است) هم شبیه مثلث است (البته برعکس). پس طرفداران این آرم سبز، فراماسونر هستند.».

ایشان کافی بود قبل هرکاری، با چند کلیک در اینترنت،  علامت واقعی فراماسونری را میدیدند و به حرف هر مشدی ممدلی مالیخولیایی توهم زده قرص اکس خورده خدایی که ۴ تا آرم و عکس را کنار هم میگذارد و به جایی وصلشان میکند و نتیجه گیری دلخواه خود را میگیرد، گوش ندهند، تا این اشتباه خیلی بدیهی را نکنند. ( مقایسه کنید علامت واقعی فراماسونری را با علامات مطلب ایشان.)

به قول آمریکاییها:

«!Get Your Facts Right»
اگر حرفی را میزنیم، پایه و اساس حرف را اول درست پیدا کنیم.

در علم منطق، یکی از اصول اولیه منطق این است که علم منطق، متعدی( تراگذاری، ترایابی، transitive)  نیست. یعنی اگر برای ۳ گذاره منطقی B ،A و C، رابطه A=B و B=C صدق کند، لزوما رابطه A=C، درست نمیباشد.  در مسائل سیاسی هم همینطور است. اگر من گفتم A و B را قبول دارم، شخصی دیگر گفت من B و C را قبول دارم، دلیل نمی شود به خاطر اینکه هر ۲ مشترکا B را قبول داریم، من C و شخص مقابل A را قبول داشته باشد.

سیاست  بازی نیست که الابختکی نتیجه گیری کرد در آن، چه بسا که با یک نتیجه گیری سطحی و اشتباه، آخرتمان تباه شود یا زندگی کسی را خراب و گرفتار بلایات یومیه کنیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

قدرت استدلال، قدرت ایمان

با آقا مسیح که می‌رفتیم میهمانی منزل حسین،
-دو هفته پیش بود اگر اشتباه نکنم-
در راه صحبت‌های مختلفی کردیم.

یک نکته‌ای که چندی در ذهنم بود را برایش گفتم.
نمی‌دانم پسندید یا نه.
ولی تجربه به من چنین چیزی را نشان داده.

*

و آن این‌که،
ماها، زور استدلالمان، تا یک جایی می‌رسد.
از یک جایی به بعد، ایمان و اعتماد ماست که باور ما را به یک موضوع شکل می‌دهد.
-که اتفاقا بخش عمده‌ی مبانی پذیرفته شده‌ی ذهن‌های ماست-

هر چه اعتماد ما به یک موضوع
-از مبانی و اعتقادات دینی گرفته تا یک ضرب المثل یا یک جمله‌ی قصار-
بیش‌تر باشد،
و باور ما به صحت/سقم آن موضوع و صاحب آن موضوع بیش‌تر باشد،‌
لاجرم ایمان ما بیش‌تر و قوی‌تر خواهد بود.

طبیعی هم هست.

این پای چوبین استدلال، یک تشبیه عمیقی است که جناب مولوی دارد.

پای چوبین در پیاده روی روزمره، نقاط ضعفش را نشان نمی‌دهد،
و خیلی کم نمی‌آورد.

ولی وقتی نوبت به کوه‌ نوردی باشد یا به مبارزه یا مسابقه‌ی دو،
آن وقت است که معلوم می‌شود که پای چوبین، سخت بی‌تمکین است
و کم توان.

*

غالب باورهای که داری را بگذار وسط.
با یک کلمه‌ی «چرا؟» به چالشش بکش.
هر جوابی که به هر «چرا؟» دادی، یک «چرا؟»ی جدید جلویش بگذار.
ببین تا چند «چرا؟» می‌توانی مقاومت کنی.

غالبا با کمتر از ١٠ فقره «چرا؟»، ناک اوت می‌شویم!

یعنی در مواجهه با بدنه‌ی باورمان،
به سرعت پوست و غشای استدلال را می‌توان شکافت و به بافت ایمان و اعتماد رسید.

-جهت تکمیل تمثیل، استخوان بندی و اسکلت را هم باید با تجربه نظیر کنیم!-

*

غرض این‌که،
ما، خیلی وقت‌ها، مواضع محکم و تندی می‌گیریم.
و با کمال استحکام و از موضع قدرت -موضع حق مطلق- حرفی را می‌زنیم
و باور یا محصول باورمان را بیان می‌کنیم.

تا این‌جایش مشکلی نیست.

فقط خوب است که خودمان باورمان نشود.
خوب است که خودمان حواسمان باشد که این بیانات مصرح و قاطع ما،
منبعث از قدرت ایمان ما به باورهامان بود،
نه منبعث از قوت استدلال ما.

بعضی وقت‌ها این‌ها را با هم اشتباه می‌گیریم.

آن وقت مواضع‌مان برای دیگران خنده دار می‌شود.
-و در برخی شرایط، عصبانی‌شان می‌کند-

اگر همین طوری ساده بیانش می‌کردیم، کسی خنده‌اش نمی‌گرفت.
ولی وقتی این‌قدر محکم و آتشین و قاطع سخن می‌گوییم،
چنان‌چه گویی باور داریم که این سخنان ریشه در استدلال و منطق دارد،
خروجی مواضع ما را کمی خنده‌دار خواهد کرد.

*

«غالب اوقات،
باورها و یقین‌های ما بیش از اتکای به استدلال و منطق،
متکی به ایمان و اعتماد ماست.

این ایمان، ممکن است برای تصمیم/موضع گیری خود ِما کافی باشد.
ولی توقع این‌که سایرین نیز در این ایمان به ما بپیوندند،
شاید زیاد باشد!»

جناب خودمان!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

فراماسون های سبز!؟

ابتدا در وبلاگ بلوغ سیاسی به این  برخوردم .مبهوت مانده بودم. به اصل عکس ها مراجعه کردم و دیدم بله!  فتوشاپ و فتنه ای در کار نیست.

تقدیم به آقای شهبازی!

  

برای دیدن عکس ها در اندازه واقعی روی آنها کلیک کنید.

هنوز برای خود من این موضوع مبهم و غیر قابل هضم است .نمی دانم تاچه حد دیگران توجه شان به این موضوع جلب شده . ولی علامت ها خیلی واضح هستند.  دو عکس اول مربوط به سایت جرس است . منبع اصلی عکس سوم را نتوانستم پیدا کنم . این سبز ها چه طیف گسترده ای دارند ها! واقعا بی شمارند!

 

لینک های مربوط :  منبع عکس ها در سایت جرس  +  +      مطلب بلوغ سیاسی +

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

بیت

بیت مراجع،
قبل از مرجع شدن، که همان بیت (خانه) است.
یعنی غیر از خود حاج آقا، عبارت است از حاج خانوم و بچه‌ها!

وقتی کار زیاد می‌شود و مراجعه زیاد می‌شود و وجوهات می‌رسد،
لاجرم یک تعدادی برای کمک باید اضافه شوند.
تعدادی برای پاسخ‌گویی به سوالات شرعی مقلدین،
تعدادی برای سامان‌دهی امورمالی؛
یکی دو نفر برای پذیرایی و رتق و فتق امور و …

این است که یک مرجع تقلیدی که بالاخره اسمش به گو‌شها خورده،
معقول و طبیعی است که بیتش متشکل از ٧-٨ نفر تا ٢٠-٣٠ نفر باشد.

البته من آمار دقیقی ندارم. حدسیات و شنفته‌های ماست.
خوب است که کسی برود یک تحقیق میدانی بکند.

پس این که می‌گویند «بیت آقای ایکس»
-آقای ایکس از مراجع است-
احتمالا یعنی فرزندان ذکور و برخی از شاگردان و نزدیکان آن مرجع تقلید
که عهده دار امور و دستگاه مرجعیت وی هستند.

به عبارت بهتر، بیت مراجع، همان دفتر کار مراجع است.

منظور، خانه‌ی مراجع که در آن‌جا شب‌ها می‌خوابند، نیست.

گرچه به لحاظ ساده زیستی که در علمای ما هست،
نوعا تا جایی که ممکن است، جای جدیدی را اشغال نمی‌کنند،
و تا جایی که ممکن باشد، مثلا یک اتاقی در گوشه‌ی منزل به این کار اختصاص می‌دهند.

البته ناگفته نگذارم که اصولا خانه برای علما،‌ محل خیلی کارهاست.

محل مطالعه، محل نوشتن، محل تدریس.
استادی که درس خصوصی دارد، یا درسش شلوغ نیست،
در همان خانه‌ی خود به همه‌ی امور خود می‌رسد.

خلاصه این‌که، «بیت» در حوزه، یک معنی -و کارکرد- بینابینی میان دفترکار و منزل دارد.

**

جایگاه رهبری، هم متناسبا نیازمند دستگاهی جداگانه است.
نوع اطلاعات و کارشناسان و تشکیلاتی که مستلزم جایگاه رهبری است،
با یک مرجع تقلید فرق می‌کند.

نوع ارتباطش با مردم هم فرق می‌کند.

*

مرحوم امام نیز مانند سایر مراجع، بیتی داشت.
و از آن‌جا که آن زمان قدرتی نداشت و شیرینی در کار نبود که مگسی در کار باشد
-و بلکه در فشار حکومت شاه بود و نوعی اقلیت بود و نزدیک بودن به او، بی‌هزینه نبود-
بیت ایشان و شاگردان و نزدیکان و پیروان ایشان،
آدم‌هایی بودند که نوعا امتحان پس داده بودند.

یعنی یک حلقه‌ی مبارز ِامتحان پس داده و از جان گذشته،
-که حتی حاضر شده بودند طعن برخی حوزویان را به جان بخرند-
دور امام جمع شده بودند.

این بود که ایشان، به رهبری هم که رسید،
ساختار بیت اش چندان دست‌خوش تغییر نشد.
تا اواخر هم -بنا بر شنیده‌ها- تعداد افراد بیتش بیش از ١۵-٢٠ نفر نشد.

به اندازه‌ی کافی هم ایشان نیروی قابل اعتماد از قدیم  داشت.
که در جای‌جای نظام باشند و به ایشان گزارش بدهند و …

به این دلایل یا هر دلیل دیگر که من نمی‌دانم،
بیت ایشان با رهبری، گسترش چندانی نیافت.

 

به هر حال، چنین بیت جمع و جوری،
انتساب عمل‌کردش به امام، معقول است.
چنین بیتی، کاملا توی دست صاحب بیت است.

*

اما در مورد مقام معظم رهبری،
ایشان اول رهبر شدند، بعد مرجعیت‌شان توسط جامعه مدرسین اعلام شد.

یعنی بیت رهبری، ساختار و تشکیلاتی بود که به وجود آمد.
پس از آن یک بخشی برای مرجعیت به آن اضافه شد.
-من از داخل بیت خبری ندارم. فقط سیر طبیعی حوادث، چنین چیزی را به ذهن می‌آورد- 

عدد دقیقی را نمی‌دانم.

ولی تعداد کارمندان و کارکنان بیت رهبری،
به نظرم باید بیش از ۵٠٠ نفر باشند.
-در شایعات، تا پنج هزار نفر هم شنفته‌ایم-
کتابخانه و حسینیه و بازرسی ویژه و گروه های مشاوره و گروه‌های مرور اخبار و …
-وجود این بخش‌ها را در بیانات خود رهبری یا اخبار رسمی شنیده‌ام-

بحثی هم نیست.
اقتضای رهبری در کشوری مثل ایران،
-که پیچیدگی‌های عمیقی دارد-
وجود چنین تشکیلاتی را، لازم می‌نماید.

**

نکته‌ی من این‌جاست که عمل‌کرد این بیت -رهبری- با سایر بیت‌ها فرق می‌کند.
و انتساب خروجی‌اش به صاحب بیت، به سادگی بیت امام یا بیت مراجع دیگر نیست.

در چنین تشکیلاتی، خیلی اتفاقات محتمل است.
خیلی سلیقه‌ها وجود دارد.

اصلا برخی سلایق معارض و مخالف وجود دارد.
در بیت مقام معظم رهبری،
کسانی هستند که گویی الفنون را می‌پرستند.
کسانی هم هستند که او را دشمن نظام و ولایت می‌شمرند.

این طور نیست که مثل بیت ِجمع و جور مراجع،
یا مثل بیت مرحوم امام،
یک جمع کوچک ِکاملا شناخته شده و تودستی باشند،
که کلیه‌ی عملکردهاشان قابل مانیتور کردن باشد
و همه‌ی اعضای بیت، ارتباط نزدیک با صاحب بیت داشته باشند؛
و بیت، جز به میل و اراده‌ی صاحب بیت، هیچ تحرکی نتواند بکند.

**

این ها که گفتم،
-خدای ناکرده-
تعریص و طعن بیت رهبری و روش رهبری نیست.
اتفاقا برعکس.
من چنین سبکی را خیلی می‌پسندم.
و به نظرم درستش هم همین است.
که وقتی این حجم عظیم از قدرت را مطابق قانون اساسی در اختیار دارید،
نگذارید یک عده آدم خاص با یک نوع سلیقه، شما را دوره کنند.

غرضم از بیان این مطلب، این بود که
هر حرکتی که منشاءش بیت رهبری بود را نمی‌شود راحت چسباند به شخص رهبری.
لااقل به راحتی بیت سایر مراجع و مرحوم امام نیست.

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

همینطوری

یک ضرب المثل آلمانی هست که میگوید:

همه انسانها با هم برابرند، اما بعضی از آنها با هم برابرترند و آنها که برابرترند، معمولا پولدارتر و قدرتمندتر هستند.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

چند نوشتار خواندنی از دوستان

این+ یادداشت موسی وار، الحق که خواندنی بود. خاصه آن‌جا که ما را به یاد مامون و حمایتش از امام رضا -علیه السلام- انداخت. برخی اگر امروز بودند، از امام رضا می‌خواستند که بیدار شود و به خود بیاید! چرا که مامون از وی حمایت کرده تا آن‌جا که او را ولی‌عهد خود ساخته!

*

این+ یادداشت شهبازی نیز تکمله‌ای بر یادداشت پیشین است که در نگاه من بسیار با اهمیت است.

*

یادداشت عمار کلانتری با عنوان «برخورد سخت با نهضت نرم+» که چیزی شبیه آن را پیشتر نوشته بودم که آن یادداشت و برخی دیگر، الان از ترس سلیمان و جنوده، فی مساکنهم خسبیده اند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 دسامبر 2009 در Uncategorized

 

گمشدگان

افراد ذیل در تاریخ ۲۳ خرداد ۱۳۸۸ به منزل وارد شده و دیگر به بیرون برنگشته اند. از یابندگان محترم تقاضا میشود در صورتی که هرگونه اطلاعی از ایشان دارند، آن را اعلام فرموده و بعضی ها را از نگرانی در بیاورند. ضمنا نامبردگان دارای اختلال موضع گیری میباشند:

غلامحسین کرباسچی

مصطفی معین

محمد علی نجفی

عبدالواحد موسوی لاری

حسن روحانی

محمد رضا خاتمی

سید محمد صدر

جمیله کدیور

مرتضی حاجی

محمدرضا عارف

محسن مهرعلیزاده

صادق زیباکلام

محمد شریعتمداری

کمال خرازی

محمود حجتی

احمد خرم

و …

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 دسامبر 2009 در Uncategorized