RSS

بایگانی ماهانه: ژانویه 2009

مصاحبه شهبازی با وطن امروز

در تمامی این دوران، از بدو آشنایی‌ام با تاریخ تا امروز، دغدغه اصلی‌ام شناخت ناشناخته‌ها بود؛ یعنی حوزه‌هایی که ضرورت شناخت آن حس می‌شود، به‌طور اجمال آن را می‌شناسیم، ولی طبق یک قاعده غیررسمی و تعریف نشده درباره آن سکوت می‌شود. در واژگان سیاسی به این‌گونه پدیده‌ها، که محققان رسمی یا آکادمیک به‌طور غیررسمی در مسکوت گذاردن آن اجماع دارند، «توطئه سکوت» Conspiracy of Silence می‌گویند. این «توطئه سکوت» علت‌های مختلف دارد. انگیزه کاوش من در تاریخ و ورود به جرگه تاریخ‌نویسان برای شناخت عرصه‌هایی بود که دیگران با «توطئه سکوت» از کنار آن می‌گذشتند.

***

به عبارت دیگر، عرصه‌هایی که به عنوان «فرا سیاست»  Parapolitics شناخته می‌شود تا دو دهه پیش از حوزه مطالعات آکادمیک خارج بود. واژه «پارا- پالیتیک» اخیراً به واژگان زبان انگلیسی افزوده شده دقیقاً به همان معنایی که منظور من است: یعنی شناخت لایه‌های ناشناخته و تعمداً مسکوت گذارده شده یا مغفول تاریخ؛ یعنی به‌طور اخص شناخت نقش سرویس‌های اطلاعاتی یا کانون‌های پنهان در تاریخ.

***

امروزه، مفهومی به‌نام «قوم آریایی» مورد قبول دانشمندان و متخصصان نیست و من سخنی عجیب یا «شاذ» نگفته بودم. امروزه، نه هندی‌ها نه اروپایی‌ها، هیچ یک، خود را «آریایی» نمی‌دانند و بنیان مکتب آریایی‌گرایی ماکس مولر به‌کلی فروپاشیده است. تحقیقات ژنتیک نیز ثابت کرده که بخش مهم سکنه هند از نژادهای آفریقایی یا بومی هستند و مردم ایران نیز با همین ترکیب غالب نژادی حداقل از یازده هزار سال پیش در فلات ایران می‌زیسته‌اند. بنابراین، این خطای بزرگی است که ما منشاء اقوام ایرانی را قومی ناشناخته و مجهول به‌نام آریایی بدانیم که از اواسط هزاره دوّم و در هزاره اوّل قبل از میلاد به فلات ایران مهاجرت کرد. ما تنها ملتی هستیم که در دانشگاه‌ها به جوانانمان می‌گویند نژادتان آریایی است در حالی‌که در این زمینه هیچ یک از تحقیقات و نقدهای جدید علمی تدریس نمی‌شود. گویا افتخار است که خود را «آریایی» بدانیم!

***

کامل اش را این جا+ بخوانید.
(و اگر با فیلتر روبرویید، همین جا در« ادامه ی مطلب»!) 

 

گفتگوی علیرضا سمیعی با عبدالله شهبازی

 

علائق و انگیزه‌های من در تاریخنگاری معاصر

 

این گفتگو در روزنامه وطن امروز (شماره 60، 29 دی 1387، ص 10) منتشر شد. [1]

متن PDF برای چاپ

سمیعی: تاریخ‌نویسی شما با تاریخ‌نویسی رسمی متفاوت است. از نظر خودتان، مهمترین نقاط این تفاوت‌ها در کجاست؟

 

شهبازی: اگر این تفاوت وجود دارد یا احساس می‌شود به این علت است که ورود من به عرصه تاریخنگاری با انگیزه‌هایی بود خاص خود من. هر انسانی برای رویکرد به مسئله‌ای دارای انگیزه‌های مختص به خودش است و وجه تمایز انسان‌ها در این است.

من، برخلاف بسیاری از مورخین، از درون یک زندگی متلاطم سیاسی و پر از تلاش و جستجو برای «شناخت» وارد حوزه تاریخ شدم. من از درون خانواده‌ای وارد عرصه سیاست و سپس پژوهش شدم که با خیلی از خانواده‌های دیگر تفاوت داشت به این معنا که خانواده من سران یکی از طوایف کوه‌نشین جنوب فارس بودند و ما را طی سه نسل قتل‌عام کردند: پدر بزرگ و یک عمو و تعدادی از خویشانم در 1295، دو عمو و تعدادی از خویشانم در 1311 (در پی قیام عشایر فارس)، و پدرم در سال 1343. من اوّلین فرد مذّکر از نسل خود هستم که طی یکصد سال اخیر سنم از پنجاه گذشته است. در سه نسل اخیر، دیگران زیر پنجاه رفتند. به تأثیر و به تبع این سنت، من از 12- 13 سالگی وارد عرصه سیاست شدم و بسیار پرشور و جستجوگر. بزرگ‌ترین دغدغه من از ابتدا این بود که چرا باید عشیره و خاندان من چنین سرنوشتی می‌یافت.

در تمامی این دوران، از بدو آشنایی‌ام با تاریخ تا امروز، دغدغه اصلی‌ام شناخت ناشناخته‌ها بود؛ یعنی حوزه‌هایی که ضرورت شناخت آن حس می‌شود، به‌طور اجمال آن را می‌شناسیم، ولی طبق یک قاعده غیررسمی و تعریف نشده درباره آن سکوت می‌شود. در واژگان سیاسی به این‌گونه پدیده‌ها، که محققان رسمی یا آکادمیک به‌طور غیررسمی در مسکوت گذاردن آن اجماع دارند، «توطئه سکوت» Conspiracy of Silence می‌گویند. این «توطئه سکوت» علت‌های مختلف دارد. انگیزه کاوش من در تاریخ و ورود به جرگه تاریخ‌نویسان برای شناخت عرصه‌هایی بود که دیگران با «توطئه سکوت» از کنار آن می‌گذشتند.

مثلاً، من بدیهی می‌دیدم که سازمان‌های اطلاعاتی نقش مهمی در شکل‌گیری تاریخ معاصر دارند ولی مورخین آکادمیک ترجیح می‌دهند اصولاً وارد این حوزه نشوند. این امر مختص ایران نبود؛ در غرب نیز چنین بود. این «تابو» تا بدان حد بود که اصولاً پرداختن به این‌گونه مسائل منافی با «پرستیژ علمی» معرفی می‌شد. کریستوفر اندریو، استاد ارشد دانشگاه کمبریج و یکی از مورخینی که این «تابو» را شکست، می‌نویسد:

«تاریخ نگاران آکادمیک که دشواری پژوهش اطلاعاتی آنان را دلسرد می‌کند… معمولاً به نادیده گرفتن و ناچیز شمردن ابعاد اطلاعاتی تاریخ تمایل دارند. در بسیاری از بیوگرافی‌های نخست‌وزیران، وزیران امورخارجه وسایر وزیران بریتانیا، حتی نام رؤسای سرویس‌های اطلاعاتی‌شان ذکر نشده است. چنین تغافلی غیرقابل درک و نادرست است… هر تحلیل از سیاست دولت، به‌ویژه در زمینه مسائل خارجی ودفاعی، که بر ابعاد اطلاعاتی چشم پوشد، ناقص خواهد ماند وحتی ممکن است به استنتاجی واژگون برسد.»

به عبارت دیگر، عرصه‌هایی که به عنوان «فرا سیاست»  Parapolitics شناخته می‌شود تا دو دهه پیش از حوزه مطالعات آکادمیک خارج بود. واژه «پارا- پالیتیک» اخیراً به واژگان زبان انگلیسی افزوده شده دقیقاً به همان معنایی که منظور من است: یعنی شناخت لایه‌های ناشناخته و تعمداً مسکوت گذارده شده یا مغفول تاریخ؛ یعنی به‌طور اخص شناخت نقش سرویس‌های اطلاعاتی یا کانون‌های پنهان در تاریخ.

تفاوت دوّمی که میان کار خود با بسیاری از مورخین دیگر احساس می‌کنم، کاوش مبتنی بر دانش‌های مختلف علوم اجتماعی در تاریخ است. من کار خود را از علوم اجتماعی و مردم‌شناسی، با گرایش به ایلات و عشایر، آغاز کردم. در حوزه جامعه‌شناسی و مردم شناسی و علوم سیاسی مطالعات جدّی و تألیفات داشتم. با فلسفه غرب و فلسفه اسلامی نیز آشنا بودم. برای مثال، اکثر آثار مرحوم سید جلال‌الدین آشتیانی را خوانده و فهمیده بودم. با ادبیات و شعر کلاسیک فارسی و با رمان آشنا بودم. رمان فراوان خوانده بودم و معتقد بودم بدون خواندن رمان نمی‌توان جامعه را شناخت؛ مثلاً بدون خواندن بینوایان ویکتور هوگو نمی‌توان فرانسه عهد لویی فیلیپ را شناخت یا بدون خواندن آثار تولستوی و بالزاک و استاندال نمی‌توان به شناخت جامعی از تاریخ غرب سده نوزدهم رسید. با نظرات متفکران بزرگ اقتصادی غرب نیز آشنایی داشتم و زمانی در کلاس‌های خصوصی برای دانشجویان «اقتصاد سیاسی» تدریس می‌کردم.

اوّلین آشنایی جدّی من با تاریخنگاری در 14 سالگی بود که تصادفاً دوره کاملی از مجله خواندنیها (از شماره اوّل در سال 1320) تا سال 1335 را از یک دستفروش در شیراز به مبلغ پنجاه تومان خریدم. این مجموعه را، که بعدها ساواک در بازرسی از خانه‌ام با خود برد، با ولع خواندم در حدی که حوادث در ذهنم ثبت شد. در سال‌های 1349- 1353 در زندان‌های کریم‌خانی و عادل ‎آباد شیراز بعضی از هم سلولی‌هایم، که بعضاً از بلندپایگان گروه‌های سیاسی بودند، به سراغم می‌آمدند و جزئیات حوادث تاریخی دوران 1320 – 1332 را از من می‌پرسیدند. در آن زمان کم سن و سال‌ترین زندانی سیاسی بودم. با بسیاری از سران و فعالین برجسته جریان‌های سیاسی که در زندان‌های شیراز بودند، جلسات خصوصی گذاشتم و تاریخ معاصر را از زبان خودشان شنیدم و به حافظه سپردم: افرادی مثل مهندس عزت‌الله سحابی و طاهر احمدزاده از نهضت آزادی، علی خاوری (در سال 1349 در زندان کریم‌خانی شیراز) و عمویی و کی‌منش و حجری از حزب توده، غنی بلوریان و عبدالله عزت پور از حزب دمکرات کردستان، مجید امین مؤید از فرقه دمکرات آذربایجان، مهرداد سورکی و عزیز سرمدی و فرخ نگهدار از گروه جزنی، پیران از حزب ملل اسلامی، محمدرضا شالگونی و داوود صلحدوست از گروه فلسطین و بسیاری از سران چریک‌های فدائی و مجاهدین خلق مانند محمود محمودی، بهرام قبادی، حمید ارض پیما و غیره (فدائیان خلق) و منصور بازرگان و علی‌محمد تشید و لطفعلی بهپور و علیرضا زمردیان و عباس داوری و نبی معظمی و ابراهیم آوخ و غیره از مجاهدین خلق. حتی یادم است که تنها زندانی عضو گروه توفان فردی به‌نام حسن سعادتی بود. با اصرار چند جلسه با ایشان برگزار کردم و تاریخ معاصر و تاریخ گروه شان را از زبان خودشان شنیدم. قبل و بعد از زندان نیز با فعالین مذهبی نهضت امام ارتباط داشتم و حتی یادم است که در جلسه‌ای با مرحوم آیت‌الله ربانی مباحثه مفصلی بر سر یک حزبی یا تک‌حزبی بودن حکومت اسلامی نمودم در زمانی که سن و سالی نداشتم. (مرحوم ربانی از یک حزبی بودن حکومت اسلامی دفاع می‌کردند.)

زمانی که به‌طور تخصصی وارد حوزه تاریخ شدم، طبعاً این مطالعات و تجربه در تاریخنگاری‌ام مؤثر بود. چنین نبود که صرفاً به «سند» اکتفا کنم. تحلیل عقلی و تلاش برای استنتاج عقلی از داده‌های خشک تاریخی را، مشروط بر این‌که تحلیل معقول و مستدل باشد، بهترین راه برای تاریخنگاری شناختم.

 

سمیعی: چرا شما در مواردی که مطرح نمودید با دیگران زاویه دارید؟

 

شهبازی: من با انگیزه شناخت نقاط کور و مبهم و ناشناخته تاریخ و «حوزه‌های ممنوعه» وارد تاریخنگاری شده و به‌طور تخصصی به تاریخ پرداختم. زمانی وارد این عرصه شدم که تاریخنگاری ایران تا انقلاب مشروطه پیش می‌آمد و تاریخنگاری پس از مشروطه و دوران پهلوی اصلاً مطرح نمی‌شد. این «تابو» را شکستم و به‌علاوه کوشیدم نقش کانون‌های پنهان قدرت (داخلی و خارجی) در تحولات دوران مهم مشروطه و پس از آن را بشناسم و بشناسانم. جوان بودم و شور و انرژی فراوان برای این شناخت داشتم. بنابراین، طبیعی است که بسیاری از مسائل مربوط به این دوران را اوّلین بار من مطرح کنم و پیگیری نمایم. مثلاً، نقش ریپورترها (اردشیر و شاپور، پدر و پسر) در انقلاب مشروطه و دو کودتای سرنوشت ساز 1299 و 1332 را من شناختم و معرفی کردم. مسائل زیادی است که به‌تدریج وارد حوزه تاریخنگاری شد.

در حوزه تاریخنگاری معاصر، من به دلیل علاقه‌ام به اندیشه سیاسی و آشنایی‌ام با اندیشه سیاسی غرب، معتقد بودم که باید مباحث نظری که در دوران معاصر طرح شده و شکل گرفته، و امروزه زیرساخت‌های فکری ما را تشکیل می‌دهد، مثل مباحث مربوط به تاریخ ایران باستان که در تکوین حکومت رضا شاه نقش مهم داشت یا مباحث مربوط به مدرنیزاسیون و توسعه که از زمان انقلاب مشروطه تا امروز مهم‌ترین مسئله فکری ماست باید در حوزه تاریخنگاری معاصر بررسی شود. یعنی، این عرصه‌ها بخشی از تاریخ اندیشه سیاسی جدید در ایران است.

علاوه بر «تاریخنگاری معاصر»، که امروزه تا پایان دوره پهلوی و وقوع انقلاب اسلامی، امتداد دارد و در این نقطه پایان می‌یابد، به ضرورت «تاریخنگاری روز» Current History نیز اعتقاد دارم و در این راه کوشیده‌ام؛ یعنی تاریخنگاری پس از انقلاب و حوادث جاری. برخی از مقالات و مصاحبه‌های من در زمینه سیاست‌های مدرنیزاسیون پس از انقلاب اسلامی و سه کتاب من در این حوزه است: کودتای نوژه، حزب توده از آغاز تا فروپاشی، و زمین و انباشت ثروت: تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز که مبحث بسیار مهمی است.

 

سمیعی: آیا این تعصب ملی ما است که باعث شده تا تاریخ‌نویسی ما از بیان حقایق فاصله بگیرد. چگونه؟

 

شهبازی: تاریخنگاری یک جریان خاص نیست؛ یک حوزه دانش است که در آن گرایش‌ها و افراد فراوانی حضور دارند. اگر قلب حقایق دیده می‌شود مختص به همه جوامع است و به دلایل عدیده باز می‌گردد. مثلاً، در غرب تاریخنگاری سده نوزدهم شالوده تاریخنگاری آکادمیک (دانشگاهی و رسمی) جدید را گذارد. متفکران غربی کوشیدند تا برای اروپای غربی و تمدن جدید غربی یک تداوم و تسلسل تاریخی تا یونان باستان ایجاد کنند. بدین‌ترتیب، مفاهیمی مثل «غرب» و «شرق» ایجاد شد به مفهومی که امروزه می‌شناسیم.

از سوی دیگر، تاریخنگاری رسمی غرب در سده نوزدهم چنین پایه‌گذاری شد که گویا تمدن جدید غرب پیامد رنسانس ایتالیای سده پانزدهم میلادی است و تداوم تمدن‌های یونان و روم باستان. حتی اگر به تاریخ فلسفه کاپلستون نیز بنگرید این نگاه دیده می‌شود؛ یعنی کاپلستون در حالی‌که خود منتقد است که چرا فلسفه مسیحی دوران قرون وسطی در دانشگاه‌ها مسکوت مانده و به متفکران بزرگ مسیحی چون اگوستین و اکوئیناس پرداخته نمی‌شود، و دانشجویان فلسفه در غرب باید از ارسطو (متوفی 322 قبل از میلاد) به بیکن و دکارت در قرن شانزدهم میلادی بپرند، خودش دوره طولانی و پربار فلسفه اسلامی را در تاریخ اندیشه فلسفی مسکوت می‌گذارد. این یعنی «فاصله گرفتن از حقایق» که فرمودید.

یا در سنت تاریخنگاری غرب، مبداء غرب جدید «رنسانس» ذکر می‌شود، و ما نیز باورمان شده و حتی در نقد تمدن جدید غرب این مبداء را پذیرفته‌ایم. ترسیم تمدن جدید غرب به عنوان تداوم «رنسانس» برای این است که این تمدن حاصل یک «نوزایی» فکری جلوه داده شود و یک تحول فرهنگی که از رنسانس آغاز شد. در حالی‌که، از نظر من، رنسانس خود معلول تحولاتی است که در جنگ‌های صلیبی و پس از جنگ‌های صلیبی در اروپای غربی رخ داد. در این حوزه نیز تفاوت نظرهای جدّی است که ما توجه نمی‌کنیم. اولاً، مدت‌هاست این کلیشه که «رنسانس» در سده‌های پانزدهم و شانزدهم میلادی رخ داد در هم شکسته و محققین جدّی، مانند آرماندو ساپوری و چارلز هسکینز، رنسانس واقعی غرب را در سده‌های یازدهم و دوازدهم و سیزدهم میلادی و به دلیل جنگ‌های صلیبی و آشنایی با تمدن اسلامی می‌دانند. یکی از دستاوردهای جنگ‌های صلیبی تأسیس حوزه‌های علمیه در اروپا بود. حوزه علمیه پاریس در سال 1160 میلادی و حوزه آکسفورد به‌عنوان شاخه‌ای از حوزه پاریس و سپس حوزه کمبریج تأسیس شدند. این حوزه‌ها برنامه‌های خود را به تقلید از حوزه‌های اسلامی، مانند نظامیه بغداد، تنظیم کردند بی هیچ تغییری.

از نظر من، اصولاً نمی‌توان بسیاری از مفاهیم کلی (فرا روایت‌ها) شکل گرفته در دوران معاصر را به گذشته تعمیم داد. از جمله این انگاره که تمدن جدید غرب تداوم تمدن‌های یونان و روم باستان است درست نیست. در آن اعصار ما چند حوزه بزرگ تمدنی داشتیم که یکی از مهم‌ترین آن‌ها حوزه تمدنی مدیترانه بود که شامل مصر و یونان و روم باستان و تمدن‌های شرق مدیترانه و شمال آفریقا می‌شد. این‌ها خود را «شرقی» و «غربی» یا «اروپایی» و «آسیایی» نمی‌دانستند.

البته، در تاریخنگاری ما نیز «فاصله گرفتن از حقایق» کم نیست. مطالب فوق را اجمالاً عرض کردم که بدانیم در همه جا چنین است و این مسئله به «تعصب ملّی» ما ربط ندارد گرچه در تاریخنگاری ایران این «تعصب» نیز مؤثر بوده است.

 

سمیعی: همواره کتاب‌ها و مقالات زیادی درباره «زرسالاری یهود» نوشته شده و می‌شود. اما شما «زرسالاری پارسی و یهودی» را بررسی نموده‌اید، چرا؟

 

شهبازی: منظور من از «پارسیان» ایرانیان نیست بلکه اقلیت زرتشتی هند است که در قرون هیجدهم و نوزدهم میلادی در غرب هند زندگی می‌کردند. سران این طایفه «پارسی» ابتدا در پیوند با استعمارگران پرتغالی و سپس سایر اروپائیان و سرانجام در پیوند با انگلیسی‌ها و آمریکایی‌ها به خاندان‌های زرسالار بزرگ شرق و جهان بدل شدند. جلد ششم کتاب زرسالاران من (که منتشر نشده) به معرفی این طایفه پارسی اختصاص دارد که تأثیرات بسیار مهمی در دوران قاجاریه و به‌ویژه در دوران مشروطه و پس از آن در ایران نهاد تا حدی که می‌توان تأسیس سلطنت پهلوی را متأثر از این کانون دانست و نفوذ بزرگ آن در دیوان‌سالاری استعماری بریتانیا.

لازم به توضیح است که این الیگارشی پارسی برای خود تاریخی جعل کرد و طبق افسانه منظومی به‌نام «قصه سنجان» مدعی شد که بقایای اشراف و موبدان ساسانی است که به دلیل تعقیب و آزار مسلمانان در قرون اوّلیه هجری به هند مهاجرت کرده است. این افسانه، به دلیل نفوذ اردشیر ریپورتر (رئیس شبکه‌های اطلاعاتی انگلیس در ایران که خود پارسی بود و به دلیل نفوذ مالی و سیاسی الیگارشی پارسی بمبئی) در دوران مشروطه در ایران رواج گسترده یافت. مثلاً، عارف قزوینی، که وابستگی عمیق به این کانون داشت، چنین سرود:

از آن روز تا روزگار عرب/ که شد بر عجم روز چون تیره شب/ همه خاندان‌های والاتبار/ از ایران سوی هند بستند بار/ از این خانه بیرون به خواری شدند/ فراری به صد سوگواری شدند/ ندادند تن در ره بندگی/ کشیدند سر از سرافکندگی/ گریزان ز ننگ اسارت شدند/ فراری ز قید حقارت شدند/ برستند از این خاک خائن‌پرست/ ببستند رخت و بشستند دست/ سوی خاک هندوستان تاختند/ در آن خاکدان خانمان ساختند/ شدی خاک زرخیز هندوستان/ ز جان زرخرید وطن‌دوستان/ هزار و سه صد سال در آن دیار/ ببودند با عزت و افتخار/ مرا نیست شکی در این اعتقاد…

این افسانه را نه تنها من نقد کرده‌ام بلکه برخی محققین برجسته پارسی، به‌ویژه گشتاسپ شاه نریمان که بزرگ‌ترین اندیشمند معاصر پارسی هند به‌شمار می‌رود، این قصه را از اساس مجعول می‌دانند که در زمان پرتغالیان و به تأثیر از یهودیان مخفی (مارانوها)، که در امپراتوری استعماری پرتغال در شرق بسیار مقتدر بودند، ساخته شد. محققین پارسی هند چون بهرامشاه ناسیکوالا، باتنا و کلنل مهربان سهراب ایرانی نیز این قصه را کاملا مجعول و فاقد هرنوع پایه تاریخی می‌دانند. به‌زعم آنان، پارسیان از قبل از اسلام در هند سکنی داشته‌اند و داستان فرار آنان از دست اعراب برای حفظ دین‌شان کاملا مجعول و بی‌پایه است. باتنا در سال 1943 در کنفرانس شرق‌شناسی بنارس پژوهشی در اثبات دروغین بودن این قصه ارائه داد و این گزارش را با عنوان «قصه سنجان؛ دروغی آشکار» منتشر کرد و در مقدمه آن نوشت:

«قصه سنجان از سوی بسیاری از دانشمندان پارسی و غیر پارسی مورد پذیرش قرار گرفته و یک اثر تاریخی جدی انگاشته می‌شود. به‌رغم دروغین بودن این قصه، از آنجا که سرانِ خودساخته جامعه پارسی و برخی باصطلاح استادان دارای مدرک دکترا مصرند تا ما پارسیان را با پذیرش این قصه، به عنوان تاریخ واقعی زرتشتیان هند، به گمراهی کشند، من لازم دانستم تا گزارش خود را منتشر کنم.»

توجه کنیم که اصولاً مکانی به‌نام «سنجان»، که گویا پارسیان به آنجا گریختند، در هیچ نقطه‌ای از هند وجود نداشته و این نام آشکارا یک نام پرتغالی است (سن+ جان= جان مقدس). و نیز، اصولاً در ایران هیچ نوع فشار دینی برای گروش زرتشتیان و پیروان سایر ادیان به اسلام وجود نداشته و طبق منابع تاریخی معتبر می‌دانیم که تا قرون ششم و هفتم میلادی زرتشتیان آزادانه در ایران زندگی می‌کردند. کتاب بسیار مهمی که بر اساس آن می‌توان جعلی بودن ادعاهای مندرج در قصه سنجان را ثابت کرد تاریخ و فرهنگ ایران اثر گرانقدر مرحوم دکتر محمد محمدی ملایری است. دکتر محمدی ملایری اندیشمندی بزرگ بود که متأسفانه قدر او در زمان حیاتش شناخته نشد، به‌رغم این‌که من بارها در مصاحبه‌هایم از کتاب هفت جلدی ایشان تجلیل کردم.

داستان «قصه سنجان» را از آنرو به تفصیل ذکر کردم تا توجه کنید به تفاوت زاویه نگاه من. اگر من این اسطوره دروغین را نقد می‌کنم ممکن است از سوی کسانی که پارسیان هند را واقعاً فراریان ایرانی در زمان حمله اعراب می‌دانند یا اصالت قصه سنجان را بدون نقد علمی پذیرفته‌اند، و مرتب این مسائل را تکرار می‌کنند، به «دگراندیشی» یا «زرتشتی ستیزی» متهم شوم. چنین است بیان نقش مانکجی هاتریا به عنوان مسئول شبکه‌های اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران ناصری که بعداً این نقش را سر اردشیرجی ریپورتر به دست گرفت. در بسیاری موارد دیگر نیز چنین است. مثلاً در زمینه نقش «بهائیان مخفی» در عملیات اطلاعاتی و ترورهای دوران مشروطه، مانند نقش احسان‌الله خان دوستدار (بهائی متعصب) در تخریب نهضت جنگل یا نقش ابوالفتح‌زاده و سایر بهائیان در ترورهای کمیته مجازات و غیره. بیان این مطالب، که همه نو است و کاملاً مستند، سبب شده که به «بهائی ستیزی» متهم شوم. یا بیان نقش «یهودیان مخفی» در تأسیس بهائیت یا بررسیهایم در زمینه نقش زرسالاران یهودی در تکوین استعمار جدید غرب و نقش آن‌ها در ایران که باز به «یهود ستیزی» متهمم کرده‌اند؛ که چنین نیست. من در نگاه تاریخی تعصب ندارم و ابایی ندارم از بیان نظراتم حتی اگر «شاذ» و جدال برانگیز باشد. یک نمونه، نقش مثبت احمد قوام (قوام‌السلطنه) است. من در ظهور و سقوط سلطنت پهلوی (1369) قوام‌السلطنه را درست نمیشناختم و نگاهم همان نگاه منفی رایج بود. بعدها که او را درست شناختم در کتاب زندگی و زمانه علی دشتی (1385) کوشیدم تا چهره مثبت تاریخی قوام‌السلطنه را، به‌رغم برخی معایب و کاستی‌های او، عرضه کنم.

 

سمیعی: دیدگاه‌های شما در زمینه ایران باستان چه تناسبی با نظرات آقای ناصر پورپیرار دارد.

شهبازی: من مطالب آقای پورپیرار را از آغاز دنبال می‌کردم. ایشان از نظر نگاه تاریخی و فکری هیچ تجانسی و نسبتی با من ندارد. من برای تاریخ تمدن ایرانی، ایران باستان و به‌ویژه تمدن هخامنشی احترام فراوان قائلم و میراث تمدن ایرانی را بسیار مهم و ارزشمند می‌دانم. می‌دانید که واژه «باستان گرایی» را من ساختم ولی منظورم از این واژه ایجاد تقابل کاذب میان ایران باستان و ایران اسلامی بود که بنیان تاریخنگاری رسمی دوران پهلوی را شکل می‌داد. پرستش اغراق‌آمیز تصویری خودساخته از ایران باستان، به عنوان حکومت‌هایی متمرکز و توتالیتر، و انطباق آن با حکومت پهلوی به عنوان وارث تاج‌وتخت کیان. این تصویر را نفی کردم. از سوی دیگر، برای تاریخ ایران در دوره اسلامی نیز ارج فراوان قائلم. اگر کسی جلد اوّل کتاب‌ زرسالاران مرا به دقت خوانده باشد می‌داند که من اصولاً یهودیت را، به معنایی که امروزه می‌شناسیم، مولود دوران مسیحی می‌دانم یعنی از دوران یهودا ناسی (یهودا بن شمعون بن جمالیل دوّم) است که فقه مدوّن یهودی، به شکل کتاب «میشنا» که مادر «تلمود» است، شکل گرفت و نهادهای سیاسی جدید یهودی تکوین یافت. یهودا ناسی از سال 192 میلادی به مدت پنجاه سال ریاست یهودیان را به دست داشت و با خاندان حکومتگر سوروس (امپراتوران روم) پیوند نزدیک داشت و به تأثیر از او بود که خاندان سوروس به آئینی گرایش یافت که آمیزه‌ای از پاگانیسم رومی و یهودیت بود. پیوند آلکساندر سوروس، امپراتور روم، با یهودان اسی در حدی بود که سوروس از سوی دشمنانش به «آرکی سیناگوگوس» (رئیس کنیسه) معروف شود. این دوران مقارن است با فروپاشی دولت اشکانی و صعود دولت ساسانی  و قرن‌ها با دوره هخامنشی فاصله دارد.

بنابراین، در زمان هخامنشیان یهودیان (بنی‌اسرائیل) جامعه‌ای کوچک و کم‌اهمیت، مانند سایر جوامع شرق مدیترانه چون کنعانی‌ها (فنیقی‌ها)، بودند و اصلا در قد و قواره‌ای نبودند که بر تمدنی بزرگ چون ایران هخامنشی تأثیر گذارند. افسانه استر و مردخای هم فقط یک افسانه است. قدمت کتاب استر به حوالی قرن اوّل میلادی می‌رسد. استر واقعیت تاریخی نیست و ملکه ایران و همسر خشایارشا نبود. ساخته یهودیت جدید است و البته بسیار نژادپرستانه.

به این ترتیب، آقای پورپیرار جنجال عجیبی ایجاد کرد و فضایی پدید آورد که راه بر هر گونه نقادی جدّی و علمی تاریخنگاری ایران باستان بسته شد. او فعالیت خود در این زمینه را چند ماه پس از مصاحبه مفصل من با آقای محمدرضا ارشاد آغاز کرد. این مصاحبه از 17 تا 21 فروردین 1379 در چهار قسمت یک صفحه‌ای در روزنامه انتخاب منتشر شد.

 

سمیعی: در این مصاحبه چه گفته بودید؟

 

شهبازی: من در این مصاحبه تاریخنگاری رسمی در حوزه ایران باستان را نقد کرده بودم و پدیده‌ای به‌نام «نژاد آریایی» را افسانه خوانده بودم. همان‌جا گفتم که موهوم بودن قومی به‌نام «آریایی» به معنای تحقیر یا تخفیف تمدن ایرانی نیست بلکه تکریم آن است. گفتم:

«مکتب آریایی‌گرایی، درست مثل تاریخ 2500 ساله دولت در ایران که متأسفانه هنوز هم بر سر زبان‌ها است، پیشینه تاریخی ایران را بسیار تحقیر می‌کند و آن را به مهاجرت قومی به‌نام آریایی محدود می‌کند. در جعل تاریخ 2500 ساله، سابقه دولت فراگیر در ایران به کورش می‌رسد و حتی مادها را هم به ماقبل تاریخ بردند در حالی‌که طبق همان مکتب مادها هم آریایی هستند. مکتب آریایی‌گرایی بخش مهمی از تاریخ تمدن ایرانی را نفی می‌کند و به دوران پیش تاریخ تبدیل می‌کند. یعنی تاریخ واقعی تمدن در فلات ایران با مهاجرت آریایی‌ها یعنی از اواخر هزاره دوّم پیش از میلاد شروع می‌شود. این یعنی تحقیر و تخفیف تاریخ تمدن در ایران. توجه کنیم که دو تمدن همسایه، آشوری و بابلی، به ترتیب از هزاره پنجم پیش از میلاد و هزاره دوّم پیش از میلاد آغاز می‌شوند. یعنی در آن دوران ایران برهوتی بیش نبوده. من از چند هزار سال تاریخ تمدن ایرانی در پیش از به‌اصطلاح ورود آریایی‌ها دفاع می‌کنم. به اکتشافاتی که اخیراً، پس از بیست سال تعطیل، به همت سازمان میراث فرهنگی در شهر سوخته سیستان انجام می‌شود و خوشبختانه نتایج تحقیقات به‌طور مفصل در مطبوعات انعکاس می‌یابد توجه بفرمایید و ملاحظه کنید که قدمت تمدن پیشرفته در ایران تا چه زمانی است.»

باید بیفزایم که در سده نوزدهم میلادی اندیشه‌پردازان استعماری برای متلاشی کردن حوزه تمدن اسلامی به ابداع و ترویج نظریات نژادی پرداختند. آرمینیوس وامبری، یهودی اسلام‌شناس مجارستانی که از نوابغ زمان خود است، و آرتور دیویدز (یهودی انگلیسی) و لئون کوهن (یهودی فرانسوی) مفهومی به‌نام نژاد «تورانی» یا «ترک» را ساختند و پراکندند. قبل از قرن نوزدهم ترک‌ها خود را به عنوان «ترک» تعیین هوّیت نمی‌کردند. در عثمانی، نام «ترک» به قبایل بدوی می‌شد و غربی‌ها نیز برای تحقیر و توهین عثمانیان را «ترک» می‌خواندند مثلاً به سلطان عثمانی می‌گفتند: «سلطان ترک». من استناد می‌کنم به نوشته برنارد لویس، اندیشمند نومحافظه‌کار یهودی- آمریکایی که در عین حال متخصص تاریخ ترکیه است. او می‌نویسد:

«تا قرن نوزدهم ترک‌ها خود را در مرحله اوّل مسلمان تلقی می‌کردند… زبانی که خود به آن تکلم می‌کردند و یا سرزمینی که در آن زندگی می‌کردند و یا نژادی که مدعی برخاستن از آن بودند، ممکن بود مفهومی شخصی، احساساتی یا اجتماعی داشته باشد ولی هیچ یک از اینها مفهوم یا ربط سیاسی نداشت.»

فریدریش ماکس مولر، اندیشه‌پرداز کمپانی هند شرقی انگلیس و ایران شناس برجسته، مکتب آریایی‌گرایی را بنیان نهاد.

واژه سانسکریت «آریا» در آیین بودا به واپسین مرحله از مراحل چهارگانه سلوک و رسیدن به «نیروانا» اطلاق می‌شد. در هند به اسامی بزرگانی برمی‌خوریم با پیشوند «آریا»، مانند «آریا بهاتا» و «آریا هیچیتا». در سال 1885 ژنرال ادوارد بالفور در دایره‌المعارف هند واژه سانسکریت «آریا» را به معنای «اصیل‌زاده» می‌داند. تا پیش از نظریه‌پردازی ماکس مولر نامی از قومی به‌نام «آریایی» در میان نیست. ماکس مولر اقوام سلت، ژرمن، اسلاو، یونانی، ایتالیایی، ایرانی و هندی را در یک گروه‌بندی نژادی جای داد و بدینسان آنها را از اقوام «تورانی» یا «ترک»، و نیز از اقوام «سامی» یعنی عرب، جدا کرد. به‌زعم ماکس مولر، این اقوام دارای نیاکان واحدی بودند به نام «آریایی‌ها» و در سرزمینی در شمال هند می‌زیستند. به این ترتیب، در اواخر قرن نوزدهم خاورمیانه اسلامی تقسیم شد به سه قوم اصلی ترک، آریایی و سامی!

امروزه، مفهومی به‌نام «قوم آریایی» مورد قبول دانشمندان و متخصصان نیست و من سخنی عجیب یا «شاذ» نگفته بودم. امروزه، نه هندی‌ها نه اروپایی‌ها، هیچ یک، خود را «آریایی» نمی‌دانند و بنیان مکتب آریایی‌گرایی ماکس مولر به‌کلی فروپاشیده است. تحقیقات ژنتیک نیز ثابت کرده که بخش مهم سکنه هند از نژادهای آفریقایی یا بومی هستند و مردم ایران نیز با همین ترکیب غالب نژادی حداقل از یازده هزار سال پیش در فلات ایران می‌زیسته‌اند. بنابراین، این خطای بزرگی است که ما منشاء اقوام ایرانی را قومی ناشناخته و مجهول به‌نام آریایی بدانیم که از اواسط هزاره دوّم و در هزاره اوّل قبل از میلاد به فلات ایران مهاجرت کرد. ما تنها ملتی هستیم که در دانشگاه‌ها به جوانانمان می‌گویند نژادتان آریایی است در حالی‌که در این زمینه هیچ یک از تحقیقات و نقدهای جدید علمی تدریس نمی‌شود. گویا افتخار است که خود را «آریایی» بدانیم!

بهرحال، این مطالب غیرعلمی نبود ولی در فضای فکری ایران نو بود. چند ماه پس از این مصاحبه آقای پورپیرار وارد صحنه شد و کل تاریخ باستان و تمدن ایران باستان را «یهود ساخته» عنوان کرد و فضایی ایجاد کرد که، همان‌طور که عرض کردم، امکان بررسی نقادانه تاریخ ایران باستان بسته شد و حتی کار به فحاشی به محققانی محترم چون دکتر پرویز رجبی نیز کشیده شد. خلاصه، فضایی ایجاد شد که صاحب‌نظران و اساتید فاضل تاریخ و فرهنگ ایران باستان نسبت به این‌گونه مباحث نوعی حساسیت منفی و «آنتی پاتی» پیدا کنند.

 

سمیعی: آیا پروژه شما دنبال کردن گروه‌های خاص یا حرکت‌های اجتماعی ویژه است. چون این گمان وجود دارد که در پروژه شما، ما درواقع درحال محاکمه خود هستیم؟

 

شهبازی: نگاه من به تاریخ چند بعدی است. زمانی که در حوزه‌های نظری قلم می‌زنم (مثلاً بنگرید به مصاحبه‌ها یا مقالاتم در مباحث نظری مانند مدرنیزاسیون یا نقد آراء آرامش دوستدار یا نقد سلطانیسم ماکس وبر یا پاسخم به آقای سعید حجاریان) نگاهم نظری- تحلیلی است. زمانی که به بررسی کانون‌های توطئه‌گر می‌پردازم طبعاً در پی شناخته «توطئه»‌ام. این‌که در آثار من در حال محاکمه خود هستیم، شاید چنین باشد. با شناخت دقیق تاریخ و حوادث گذشته درمی‌یابیم که در برخی موارد سرنوشت‌ساز هنوز پیرو همان انگاره‌های از اساس باطل و کاذب هستیم. مثلاً، در تاریخنگاری رسمی ایران باستان، انگاره‌های شکل گرفته در دوره مشروطه و پهلوی اوّل را هنوز دنبال می‌کنیم و تحقیقات جدید وارد اندیشه تاریخی‌مان نشده. یا در مباحث مدرنیزاسیون و توسعه از سطح جدال‌های دوره مشروطه و پس از آن فراتر نرفته‌ایم و همان حرف‌ها تکرار می‌شود. این شناخت می‌تواند ما را به تأمّل و تجدیدنظر در بنیان‌های نظری نگاهمان به تاریخ و اندیشه سیاسی و نقد نگرش موجود وادارد که از اساس عمیق نبوده و تابع فضای زمانه تکوین آن بوده است.

 

شیراز، جمعه 6 دی 1387

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

عاقبت شراکت با …

 زیباتر آنچه ماند ز بابا از آنِ تو  
بَد، ای برادر از من و اعلی از آنِ تو 

 

ای یــــــار! صبر ِماتم بابا از آنِ من 
خرج عزا و شیون و غوغا از آن تو

 

در خفیه استماع وصیت از آن من  
در نوحه همزبانی ماما از آن تو

 

کهنه قلمتراش شکسته از آن من  
طومار نظم و دفتر انشا از آن تو

 

یابوی ریسمان گسل ِمیخ کَن ز من  
مهمیز کله تیز مطلا از آن تو

 

این لاشه اشتران قطاری از آن من  
آن بارکش خران توانا از آن تو 

 

این دیگ لب شکسته‌ی صابون پزی زمن 
آن چمچه ی هریسه و حلوا از آن تو

(چمچه+= قاشق یا کفگیر/ملاقه ی کوچک
هریسه+= حلیم)

 

این مال‌ها که مانده به دنیا از آن من
آن خیرها که کرده به عقبی از آن تو

 

این قاطر چموش لگدزن از آن من
آن «گربه ی مصاحبِ» بابا از آن تو

(برخی «گربه ی میومیو کن»  گفته اند)

 

این قوچ شاخ‌ کج -که زند شاخ- از آن من 
غوغای جنگ قوچ و تماشا از آن تو

 

از صحن خانه تا لب بام از برای من
از بام خانه تا به سقف ثریا از آن تو

وحشی بافقی

***

آب رفتن فلسطین در طول زمان

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

کلید

I don’t know the key to success,
but the key to failure is
trying to please everybody.

 

Bill Cosby

***

راستش، من  نمی دانم کلید موفقیت چیست.
ولی کلید شکست را می شناسم.
و آن این است که سعی کنی همه را راضی نگه‌ داری.

بیل کازبی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

نفی و اثبات در حرکت حضرت حسین.

تقریبا بر همه‌مان واضح است که
اصل و اساس حرکت حضرت حسین،
نفی ای بود.

لااقل باید گفت که آغاز حرکت ایشان، با یک «نه»‌ بزرگ بود.

که کسی مثل من، با کسی مثل یزید بیعت نمی‌کند.
این از خروج حضرت حسین.

و ایشان از همان زمان که این «نه» را گفت،
عملا کفن خود را به تن کرد.
(بی ادبی است. اما ما خودمان می‌گوییم فلانی قبر خودش را کند)
ایشان خودش هم شبیه به چنین فرمایشی را دارد.
که من اگر بیعت نکنم، اگر در سوراخ موش هم پنهان شوم،
مرا بیرون کشیده،  خواهند کشت.
و من بیعت نخواهم کرد.

خلاصه، حضرت حسین، از همان ماه رجب، پس از مرگ معاویه‌ی ملعون،
خروج کرده بود.

«نه» را گفته بود.
و تا وقتی هم که بر سر این «نه» باقی می‌ماند،
(که می ماند و هیچ گاه از این «نه» باز نگشت)
جانش در معرض خطر بود.

چه کوفه‌ای در کار می‌بود چه نمی‌بود.
(این را از جواب ایشان به برادرش محمد حنفیه می‌توان فهمید.
که‌ کجای کاری برادر! اصلا قضیه‌ی کوفه نیست که
مرا از خیانت مردمش پرهیز می‌دهی!)

خبر «نه» گفتن ایشان که به کوفه رسید،
برای حضرت یک بله‌ای هم پیدا شد.

که قدم دومی را بردارد.
کوفیان گفتند که
ما هم مثل تو ناراضی هستیم و بیعت نمی‌کنیم.
تو بیا و بشو رهبر ما. ما پشت سرت هستیم.
از نامه های «فدایت شوم» نوشتند تا نامه‌های تهدید آمیز.
که اگر نیایی، فردای قیامت در حضور جدّت گریبانت را خواهیم گرفت.
گناه امت می‌افتد گردن‌ات! و ….

در عین این که می‌دانیم:
 حضرت حسین، قصد داشت که در مکه نماند.
هم احتمال ترور و هدر شدن خون ایشان می‌رفت
و هم این که اگر رسما هم او را شهید کنند،
حرمت کعبه پاس داشته نشود و حرمت حرم هتک شود.
این است که ایشان از ابتدا، عمره‌ی مفرده انجام دادند و نه عمره‌ی تمتع.

*
پرانتز باز:

این اشتباه مصطلح مشهور، که ایشان حج را ناتمام گذاشت،
حرف های روضه خونی است.
قاعدتا نمی‌تواند واقعیت داشته باشد.

چون حج و عمره را باید تمام کرد.
واجب شرعی است.
امام مرتکب حرام نمی‌شود.
آن هم وقتی که هیچ ضرورتی برای این کار نیست.
علامه‌ی عسکری -رضوان خدا بر او- هم همین را می‌فرمودند که
از روز اول، ایشان و اهل بیتشان،
عمره‌ی تمتمع نبسته بودند و عمره‌ی مفرده به جای آورده بودند.

پرانتز بسته
*
لذا -به تعبیر امروزی- رای مردم کوفه،
در انتخاب مسیر ایشان به سمت کوفه،  موثر بود.

خروج ایشان بر یزید، وخروجشان از شهر مکه،
هر دو در راستای آن حرکت نفی‌ای است و کاری به کسی ندارد.

اما حرکت به سمت کوفه،
حرکتی اثباتی است که نیازمند حضور مردم بوده است.
و با نامه و بیعت و رای کوفی ها، ایجاد شده است.

در آن حرکت نفی‌ای،
که بافت فرهنگی و تبلیغی دارد،
ایشان به عنوان امام، وظیفه دارد مخالفت کند.
مخالفتش را هم جوری ابراز کند که
هم، معاصرین ایشان و هم بعدها،
در پس قرن‌ها، اگر به تاریخ نگاه کنند،
بفمند که حسین ابن علی بیعت نکرد و مخالفت کرد.

و ایشان هم موسم حج، که بزرگترین گردهم‌آیی مسلمانان بود را انتخاب کرد.
و از موسم حج، عصر عرفه را برگزید، که متمرکز ترین ساعت جمع شدن مسلمانان
در تمام سال است. همه‌ی حاجی ها عصر عرفه، در عرفات جمع می‌شوند.
و از عرفات، جبل الرحمه را برگزید که بلند ترین نقطه است و واضح ترین مکان.
و احتمالا آن روز عرفه سال ۶١،  احدی -حتی کور یا کری- باقی نماند،
مگر این که شنید که حسین ابن علی، عصر عرفه، از مکه بیرون می‌رود! 
چرا؟ چون بیعت نکرده و …

همان طور که امیرالمومنین، -به این معنای فرهنگی‌اش- سکوت نکرد.
(هر چند ناچار شد -برای حفظ اصل دین- سکوت سیاسی/اجتماعی بکند)
همان طور که حضرت حسن، سکوت نکرد.

کتابی به ابن قتیبه دینوری منتسب است به نام
امامت و سیاست (الامامه و السیاسه)
دیدم راجع به سقیفه نوشته است که
علی رو به ابوبکر کرد که :  
«ای ابوبکر، بیا. تو از من و از همه صالح تر و بهتری. و بیا تو بشو رئیس….»

پاچه خواری هایی که به جناب عمر هم نمی چسبید
را به امیرالمومنین نسبت داده بود.

اما واقعیت چیز دیگری است.
جز شیعه، اکثریت علمای اهل سنت نوشه اند که ایشان تا زمانی که
حضرت زهرا زنده بودند، بیعت نکرد.
یعنی من این سیستم را قبول ندارم.

یا حضرت حسن، تا وقتی یار داشت و جنگ ممکن بود،
با معاویه کنار نیامد.

این بزرگواران رسالت فرهنگی خود را انجام داده اند.
برای من و شمایی که از فراز تاریخ به آن ها می نگریم،
روشن کرده اند که اگر در بعد اجتماعی اش، با این حکومت ها کنار آمده اند،
مجبور بوده اند.
پس ما که مجبور نیستیم، با این ها و اذنابشان کنار نمی آییم.

خط معلوم است.
وظیفه‌ی امام هم جلوگیری از انحراف است.
و این یک اصل است که تعطیل بردار نیست.
در هر زمینه‌ی عمده ای که بستر انحرافی بوده،
باید امام آن زمان، حضور داشته باشد و نظرش را معلوم کرده باشد
و برای ما و شما پیغامی در دل تاریخ به جای نهاده باشد.

اما، تشکیل حکومت و حرکات اثباتی، چیز دیگری است.
نیاز به حضور و حمایت مردم دارد.
نیاز به بیعت مردم دارد.
بدون مردم نمی‌شود.

از این هم بگذریم.

***

این جا، جا دارد که بپرسیم،
معاویه هم مثل یزید. بلکه بد تر.
یا خلفای دیگر، چندان توفیری -در غصب خلافت- با یزید نمی‌کردند.

و ما می دانیم که این «نه» که اباعبداله گفت،
به کل سیستم خلفایی بود و نه فقط یزید ملعون.
فرصتی بود که حضرت امیر و حضرت حسن هم به دنبالش بودند
و نصیبشان نشده بود.

چرا حضرت حسین، در زمان معاویه،
10 سال دندان سر جگر گذاشتند،
و از این «نه» ها نگفتند؟

چه طور شد که ایشان یزید را که دید،
لبان مبارکش به «نه» گفتن باز شد؟

***

قبل تر هم چیزهایی نوشته ام.
مختصر آن که:

یزید، در مقایسه با سایر خلفا،
دو ویژگی منحصر به فرد داشت.

اول.
متجاهر به فسق بود و در عالم اسلام، به این صفت شهره.
هیچ رعایت ظواهر را نمی‌کرد.
گندش را تا انتها در آورده بود.
شاید در خباثت، معاویه چیزی از فرزندش کم نداشته باشد (اگر بیشتر نداشته باشد)،
اما متجاهر نبود.
حداقلی از ظواهر را جلوی مردم رعایت می‌کرد.

گفته اند که معاویه به زیاد (پدر عیبداله)
-لعنت خدا بر هر سه-
گفته بود که می‌خواهیم یزید را برای خلافت علم کنیم. نظرت چیست؟
او که از مقربان درگاه معاویه بود ،
و خون هزاران شیعه و علوی را به خاطر این خبیث ها ریخته بود،
و آدم تیز وسیاست مداری هم بود،
گفته بود:
«بابا به خدا نمی‌شود!
این یزید را ما هیچ جوره نمی‌توانیم مطرح کنیم.
اصلا هیچ جایی برای دفاع باقی نگذاشته .
شما لااقل بگو یک دو سه ماهی مست و پاتیل نیاید بیرون.
با میمون و سگ در انظار ظاهر نشود. با کنیزان در ملا عام …
بعد هم بفرستیدش مثلا دم مرز. بگوییم رفته جهاد.
یک مکه هم برود و یک حج سوری به جا بیاورد.
آن وقت ما چو بیندازیم که یزید توبه کرد و آدم شد!
این طوری، نمی‌توانیم بگوییم.
این پسر، هیچ بویی از اسلام نبرده است. »

که گفته اند اوقات معاویه تلخ شد و به او فحش داد که
پدر سوخته، نکند این حرف ها را که می‌زنی، 
برای خلافت بعد از من -برای خودت- کیسه دوخته ای!

دوم.
آن قدر احمق بود که دست خود را به خون اهل بیت آلوده کند.
و چنین اشتباهی را مرتکب شود.
اگر معاویه بود، هرگز تن به چنین کاری نمی‌داد.
(چنان چه به یزید، وصیت نیز کرده بود که دست از دامان حسین بدار! )

چه زیبا نوشته است، شیخ راضی آل یاسین، در کتاب صلح امام حسن اش.
حضرت حسن، در شجاعت از حضرت حسین هیچ کم نداشت.
(چه بسا خود حضرت حسین فرموده باشد که برادرم شجاعتش بیشتر است!)
اما شمشیری نمی‌یافت که او را در یابد و به شهادت برساند.

و برای مردی با آن همه شجاعت،
که شب و روز در پی شهادت و غرقه شدن در خون خویش -برای خدا- می‌گردد،
تن به این صلح دادن،
هزاران بار مشکل تر از شهادت خونین در میدان نبرد بود.

معاویه، چنین حماقتی نمی‌کرد؛
چون به چشم دشمنی هم که شده،
اسلام را می‌شناخت.
و می‌دانست -برای حفظ خودش هم که شده- بعضی کارها را نباید بکند.

***

پ.ن: صدر و ذیل این نوشته، وام‌دار استفاده از محضر استاد جاودان است که خدا برایمان نگه‌اش دارد. اشتباهی اگر هست، در برداشت بنده از بیانات ایشان بوده.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

سه برادر

آقاجون برای ما که این طوری نقل کرده است:

***

«

»
آورده اند که
در بنی‌اسرائیل،‌ کسی کارش گیر افتاد.
یا یک سوال خیلی واجبی داشت.
گفتند برو پیش فلان نبی، یا فلان حکیم.
-حالا من یادم نیست-

رفت، دید -به ظاهر- یک پیرمردی است تکیده که تمام موهایش سپید شده.
مشکل را گفت و چاره خواست.

و جواب شنید:
نه! این کار من نیست.
ولی من یک برادری دارم که ١٠ سال از من بزرگتر است.
بروی پیش او بهتر است.

آدرس برادر بزرگتر را گرفت و رفت پیش اش.
دید که -به ظاهر- مردی است میان سال و سرحال با موهای جو گندمی.
مشکل را گفت و چاره خواست.

و جواب شنید:
نه! این کار من نیست.
ولی من یک برادری دارم که از من ١٠ سال بزرگتر است.
بروی پیش او بهتر است.

آدرس برادر بزرگتر را گرفت و رفت پیش اش.
دید که -به ظاهر- مردی است جوان که یک موی سپید به سر ندارد!

تعجب اش از حد برون شد و
گفت که من خودم سوال و مشکل داشتم.
ولی برایم سوال جدید پیش آمد.
بگذار اول این سوال جدید را بپرسم!

ما برادر کوچک را دیدیم، عنقریب بود که قبض روح شود.
پیر و تکیده و شکسته.
برادر وسطی از او جوان تر می‌نمود.
برادر بزرگتر که تویی، کاملا جوانی.

در حالی که من وقتی از پیش برادر کوچکتر می‌خواستم پیش شما بیایم، 
خدا خدا می‌کردم تا وقتی که من به شما می‌رسم،
از پیری و فرتوتی، قبض روح نشده باشید!

گفته‌اند که آن حکیم خندیده بود و
گفته بود که تعجب ات به جاست.

برادر کوچکترم، متاسفانه، زن بدی گیرش آمده.
آن طور شده.
زن برادر وسطی، بد نیست. معمولی است.
اما همسر بنده، زن خیلی خوبی است.
«

 

بعله آقاجون!
زن خوب، آدم رو زنده نگه می‌داره. زندگی رو شیرین می‌کنه.
آدم رو جوون می‌کنه!
از آن طرف، زن بد، از هر بلایی بدتره!
»

***

خدا آقاجونم را حفظش کند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

گسست تاریخی

یک نکته‌ای را -در نگاه تاریخی به ایران- نباید فراموش کرد

(قبل از آن، این+ جدول را ببینید.)

شهرهای ما 
در طول هزاران سال، با مکانیزم های مختلف اداره شده‌اند.

شهرها: حاکم، امیر، کلانتر، داروغه، عسس، محتسب، کدخدا و قاضی داشته‌اند.
نمی‌گوییم ایده آل، ولی به هر حال امور شهرها، اداره می‌شده‌اند.

این نظام مدیریت شهری،
فراز و فرود هایی داشته است.
برخی اوقات خوب عمل کرده و برخی اوقات بد.

اما هر چه که بوده،
در دوران مشروطه،
آمدند -واو به واو- از مدل‌های غربی الگوبرداری کردند
و لذا، همه‌ی آن ساختار کهن،
به یکباره کنار گذاشته می‌شود؛ 
 و
جای خود را به دو-سه نهاد تازه ساز و مبهم و -لااقل در آن زمان- ناکارآمد
انجمن شهر و بلدیه و امنیه و … می‌دهد.

این تغییرات عمده‌ی ساختاری،
آن قدر شگرف است که
به مثابه شخم زدن ساختار اداره‌ی کشور بوده است.

نتیجه، آشفتگی عجیبی است که طبیعی به نظر می‌رسد.

به این آشفتگی، اضافه کنید
کارشکنی ارباب قدرتی که قدرتشان را در اثر این تغییر در خطر می‌دیدند
و با این تغییرات و به ثمر نشستن آن، مبارزه می‌کردند.
گاهی یک برنامه‌ی تغییر خوب، در اثر این مقاومت‌ها خراب می‌شود.
چه رسد به این برنامه‌ی تغییر غیربومی (و غیرکارشناسی)!

نتیجه این که،
شاه صبور، تنها چهار سال طاقت می آورد.
و در نهایت، آن قدر شور ِاین آش در می‌آید که شاه کل ماجرا را منحل می‌کند. 
 -جدا صبور بوده است.
شاید اگر من به جای او بودم، چهار ماه هم طاقت نمی‌آوردم!-

البته منحل ِمنحل که نه.
یک گند دیگری می‌زند که هنوز هم بویش می‌آید.

قانونی می‌برد به مجلس.
شورای شهر و شهرداری و …های موجود -همه را- منحل می‌کند،
(توجه کنید که از قانون حذف نمی‌کند. موجودها را منحل می‌کند)
و به جای آن، نیابت تام الاخیتار نهاد های فوق را
برای وزیر داخله (وزیر کشور) می‌گیرد.

این است که
تا قبل از این که این سید آشوبگر اصلاح طلب! (خاتمی عزیز)
بیاید و شوراها را علم کند،
شهرداری از طریق وزارت کشور تعیین می‌شد.
و وزیر کشور، عملا به نیابت از شورای شهر عمل می‌کرد.

این شد که مردم واقعا فکر می‌کنند شهرداری هم جزو دولت است.

این شد که ما این چنین دچار گسست تاریخی شدیم.
این شد که همان ذهنیت مزخرف‌مان را هم نسبت به شهرمان از دست دادیم!

فراموشی هویت گرفتیم.
خلق و خوی شهروندی یادمان رفت.

شهر برایمان شد خوابگاه.
شهرداری -هم مثل دولت- ایده آل ترین حالتش برای ما،
این بود که فقط کاری به کارمان نداشته باشد.
ما هم کاری به کارش نداریم!

این شد که احساس تعلق و مالکیت به شهرمان را از دست دادیم.

***

پ.ن: هم‌چون بسیاری اوقات (در زمینه‌ی مدیریت شهری)، این مطلب را نیز وام‌دار بحث‌های جالب دکتر کاظمیان عزیز هستم.

پ.ن٢: نه. نه. اشتباه نشود. شهرداری، کماکان مهمان جیب شهروندان بود. این است که زور دارد. که پولش را مردم بدهند، مدیرش را دولت انتخاب کند و حالش را ببرد. و در تعارض منافع، مدیر هم قاعدتا باید  طرف منافع بالاسری خودش (دولت و نه مردم) را بگیرد! سایر بخش های دولت، ردیف بودجه دارد. دولت بودجه می‌دهد، مدیر را هم خودش معین کند. نوش جانش. این بخشش از کیسه‌ی خلیفه -یا بهتر است بگوییم بیت المال- بود که زور داشت! وگر نه این همه مدیر نالایق. ما چه کارشان داریم؟!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

چپولی و احولی!

گفت استاد احولی را «کاندر آ !
رو برون آر از وُثاق (=اتاق) آن شیشه را»

گفت: احول «ز آن دو شیشه من کدام
پیش تو آرم؟ بکن شرح تمام‏»

گفت استاد: «آن دو شیشه نیست! رو! 
احولی بگذار و افزون بین مشو!»

گفت «ای استا مرا طعنه مزن»  
گفت استا «ز آن دو، یک را در شکن‏»

شیشه یک بود و به چشمش دو نمود 
چون شکست او شیشه را، دیگر نبود

چون یکی بشکست، هر دو شد ز چشم 
مردم، احول گردد از میلان و خشم‏

خشم و شهوت، مرد را احول کند  
ز استقامت، روح را مبدل کند

چون غرض آمد، هنر پوشیده شد 
صد حجاب از دل به سوی دیده شد

چون دهد قاضی به دل رشوت، قرار 
کی شناسد ظالم از مظلوم ِزار؟

***

مثنوی معنوی، دفتر اول.
ابیات ٣٢٧ الی ٣٣۵.

***

برای کسی که حال خواندن شعر را ندارد:

جناب مولوی، می فرماید که یک چپولی -که خودش هم قبول نداشت چپول است- را اوستایش فرستاد دنبال کوزه. گفت برو از اتاق بغلی، کوزه را بردار و بیار. این هم رفت و دو تا کوزه دید. پرسید کدام یکی را بیاورم؟ اوستا هم گفت: ابله جان! دو تا نیست. یکی است. چپول هم گفت: نه خیر دو تاست!

استاد هم برای این که حالی اش کند، گفت خب، یکی اش را بشکن!

طرف به خیال خودش، یکی را شکست ولی دید که ای دل غافل! هر دو نابود شد.

این جا بود که فهمید که چپول است و دوبینی دارد!

بعد هم مولانا می فرماید حب و بغض کسی نسبت به چیزی او را دچار اعوجاج و اشتباه در نگرش می کند. و می فرماید که میل و خشم دو مانع درک صحیح شرایط است.

«خشم و شهوت، مرد را احول کند!»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 ژانویه 2009 در Uncategorized