RSS

بایگانی ماهانه: ژانویه 2009

پروپاگاندا

هفتادسال پیش در طول جنگ‌جهانی دوم جنایت نفرت‌انگیزی در لنینگراد رخ داد. یک گروه تندرو بیشتر از هزار روز میلیون‌ها شهروند غیرنظامی را به گروگان گرفته و از میان آن‌ها٬ ارتش آلمان را تحریک می‌کردند. طوری که برای ارتش آلمان راهی جز بمباران مردم غیرنظامی و محاصره کامل شهر که به کشته‌شدن صدهاهزار نفر منجر شد٬ نماند. گروه تندروی یادشده ارتش سرخ نام داشت.

هنوز مدت زیادی نگذشته است که در انگستان نیز یک چنین جنایتی رخ داد. اعضای باند چرچیل خود را میان ساکنین لندن مخفی کرده و به این وسیله میلیون‌ها شهروند را به سپر دفاعی خود تبدیل کرده بودند. و آلمان‌ها مجبور شدند با استفاده از نیروی هوایی خود لندن را به تلی از خاکستر تبدیل کنند.

این‌ها حکایاتی هستند که امروز در کتاب‌های تاریخ جای داشتند٬ در صورتی که هیتلر در جنگ پیروز شده بود.

این پوچ و عبث نیست؟

نه پوچ‌تر و عبث‌تر از چیزی که رسانه‌ها آن را این‌روزها آنقدر تکرار می‌کنند که به آدم حالت تهوع دست می‌دهد:  تروریست‌های حماس از ساکنان غزه به عنوان «گروگان» استفاده می‌کنند٬ و زنان و کودکان را به «سپرانسانی» تبدیل کرده‌اند. آن‌ها راه دیگر برای ما نمی‌گذارند٬ جز بمباران شدیدی که متأسفانه هزاران زن و کودک و مردان غیرمسلح زخمی یا حتی کشته می‌شوند.

***

متشکرم از مانی ب. عزیز به خاطر این انتخاب و ترجمه اش.
مابقی اش را این جا+ بخوانید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

خوب چند هفته نرو!

خدا بیامرزد مرحوم (علامه) کرباسچیان را.

حاج آقای حقیقت از قول ایشان می‌گفت:

یک کسی بود که سال ها پیش از انقلاب،
هر هفته مقید بود که به قم برود.
به صورت لاینقطع،
پنجشنبه شب ها می رفت و بر می گشت.

پرسیدم: 
علت این قم رفتن شما چیست؟

گفت:
من ١۵٠ تومن بدهی دارم.
می روم آن جا متوسل می شوم
که حضرت معصومه کمک کند و بدهی ام ادا شود!

گفتم:‌
مرد ناحسابی!‌
خب چند هفته نرو قم. می‌شود ١۵٠ تومان. بدهی ات هم صاف می شود!‌

این که نشد روش توسل و دعا

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

مرغ و سایه

مرغ بر بالا و زیر آن سایه‏اش
می‏دود بر خاک پران مرغ‏وش‏

ابلهی صیاد آن سایه شود
می‏دود چندان که بی‏مایه شود

بی‏خبر کان عکس آن مرغ هواست
بی‏خبر که اصل آن سایه کجاست‏

تیر اندازد به سوی سایه او
ترکشش خالی شود از جستجو

ترکش عمرش تهی شد عمر رفت
از دویدن در شکار سایه تفت‏

سایه‏ی یزدان چو باشد دایه‏اش
وارهاند از خیال و سایه‏اش‏

سایه‏ی یزدان بود بنده‏ی خدا
مرده او زین عالم و زنده‏ی خدا

دامن او گیر زودتر بی‏گمان
تا رهی در دامن آخر زمان‏

کیفَ مَدَّ الظِّلَّ نقش اولیاست
کاو دلیل نور خورشید خداست‏

اندر این وادی مرو بی‏این دلیل
لا أُحِبُّ الْآفِلِینَ گو چون خلیل‏

رو ز سایه آفتابی را بیاب
دامن شه شمس تبریزی بتاب‏

***

مثنوی معنوی
دفتر اول
ابیات ۴١٧ الی ۴٢٧

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

اصل و کپی

«You were born an original.
Don’t die a copy.»

 

 John Mason

 

 

****

تو به صورت یک نسخه اصلی به دنیا آمده ای،
یک وقت به مانند یک نسخه‌ی کپی نمیری!

 

جان میسون

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

علی العباس واویل

شما فکر نکن عباس،
یک شبه پناه طفلان شد.
امان حرم شد.

فکر نکن که چند روزی مامور بود مواظب حرم باشد.
و به خاطر همین چند روز،
شده بود پشت و پناه حرم.
مامن بچه ها.
آخرین نقطه امید و تکیه گاه بچه ها.

عباس یک عمر کارش این بوده.

شما فکر نکن که حضرت حسن و حضرت حسین را،
دشمنان رها کرده بودند تا زندگی شان را بکنند.

اصلا یک علتی که حضرت حسین در مکه نماند،
این بود که می‌ترسید ترور شود.
هم خونش هدر شود
و هم حرمت کعبه پاس داشته نشود.

در هر شلوغی، در هر فرصتی،
بنی امیه،
مترصد بود که این حضرات را از میان بردارند.

و چه بهتر بود برایشان که خون ایشان را گردن نگیرند.
و تازه،
بیایند طلب کار شوند که پسرعموی ما را کشته‌اند.
ما خون خواه حسن و حسین هم هستیم!

جانبازی عباس، مال یک شب و دو شب و یک دهه و چند ماه نیست.

بیداری شب و نگهبانی از حرم رسول، 
برای عباس که تازه نبود.

به قول سید مرتضی خاتمی عزیز،
برای عباس که همیشه مراقب و محافظ امام زمانش بوده،
اتفاقا کربلا، صحنه‌ی آسان قضیه است.
که دشمن رفته آن طرف ایستاده. جایش معلوم است.
در غیر آن، خیلی باید حواسشان را بیشتر جمع می‌کردند.
مگر حضرت حسن را از داخل خانه اش مسموم نکردند؟

خلاصه،
شما فکر نکن که عباس،
با چند شب نگهبانی و چند روز پهلوانی شده عباس.
شده مامن حرم.
شده پناهگاه آل الله.
شده ستون فقرات حسین.

شده آن چیزی که نبودنش،
عطش را از یاد کودکان برده است….

****

«الیوم نامت اعین بک لم تنم
و تسهدت اخری، فعز منامها »

خدا رحمتت کند محمد رضای ازری.

« امروز، چشمانی که (از ترس تو و ) با بودنت،
خواب نداشتند، آسوده می‌خوابند.

(اما در عوض)  چشمان دیگری هم هستند که بی‌خواب شده‌اند.
و خوابیدن برای‌شان سخت شده‌است
»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

دین مهندس‌پسند!

یک علاقه‌ی خاصی در بچه‌های مذهبی
(خاصه از نوع ریاضی-فیزیک)
به رفتن به حوزه و … هست.
یک جذابیت هایی برایشان دارد.

برای ما هم داشت.
قضاوتی جز این که این علاقه
از دل صاف این عزیزان نشات می‌گیرد ندارم.

اما نکته‌ای هست که باید در نظر داشت.

***

به ما در رفتار سازمانی یاد دادند که
با تقریب خوبی،
هر علمی،
یک بخش حدود ۵ درصدی دارد که
کاربردی و عملیاتی (و شیرین) است،
یک بخش ٩۵ درصدی دیگر دارد که
جعبه‌ی سیاه آن است.
بحث هایی است که مادر ِ آن بخش کاربردی هستند.
بحث های تخصصی‌ای که مخصوص متخصصین است.

مثال ماشین و رانندگی را هم برایمان زدند.
برای رانندگی کردن و از ماشین استفاده کردن،
دانشی که برای استفاده از ماشین لازم است،
بسیار کمتر از دانشی است که برای تعمیر آن لازم است. 

و به همین صورت، دانشی که برای تعمیر ماشین لازم است، 
بسیار کمتر از دانشی است که برای طراحی و تولید ماشین لازم است.

***

با اندکی تسامح که بنگری،
دین نیز بخش کاربردی‌اش آن چنان مشکل و غامض نیست.
نیازی نیست که سال‌ها وقت صرف ضرب ضربا کنی و
درس بخوانی تا بتوانی دین دار درجه یکی باشی. 
بدون اجتهاد هم می‌توان مسلمان خوبی بود.

رجبعلی خیاط ها، خیاط بودند و سواد اولیه داشتند.
-بنا به فرموده‌ی بزرگان-
به آن مقامات بالا هم رسیدند.

اصولا پیشروی‌های عرفانی و اخلاقی،
راه‌های رفتنی است نه درس‌های آموختنی.
به تعبیر امام -رضوان خدا بر او-
یافتنی است نه بافتنی.

شما؛ الآن جذب آن ۵% کاربردی شده‌ای.
می‌روی می‌بینی آن ٩۵% اصلا چیزی نبود که تصور می‌کردی.
نمی‌گویم آن ٩۵% بد یا خوب است.
می‌گویم بداهتا برایت آن‌ها جذاب نبوده. شما جذب چیز دیگر شده‌ای.

یکی می‌خواست برود در دانشگاه ادبیات بخواند.
همین را به او گفتم.

گفتم اگر از شعر و شاعری و حال و حول شاعرانه خوش‌ات آمده،
الآن توی همان یک وجب عسل اولش هستی!
مزه‌ی آن ۵% آمده زیر زبانت.
اما اگر بروی تویش این خبرها نیست.
اگر مرد آن میدان سخت تخصصی هستی،
بسم الله.
اگر نیستی، به هوای این عسل اولش، نروی در بشکه!

شما ببین می‌خواهی چه کاره بشوی.

می‌خواهی عمرت را وقف تبلیغ دین کنی
(که بسیار طاقت فرساست. هم دنیایش سخت است و هم آخرتش!)
یا می‌خواهی مسلمان خوبی باشی.

چون راه «مسلمان خوب» بودن که از درس خواندن در حوزه نمی‌گذرد.

اما
اگر می‌خواهی، عمرت را وقف دین کنی،
باز ببین در چه ساحتی می‌خواهی کار کنی.

ما به یک آخوند درست و با اخلاق و … در یک محله،
(در سطح چند نفر مردم عادی)
نیازمندیم،
تا به متفکرین و فیلسوفانی مانند علامه طباطبایی.

این لشکر آن قدر بزرگ هست و پست های خالی دارد که
در هر گوشه‌ای که بخواهی، می‌توانی درش خدمت کنی.
زحمت و مقیاس اثرگذاری که دارد متفاوت است.

به جد هم -به همه‌شان- نیازمندیم.
آدم‌های پای کار با استعداد با انگیزه‌های الهی،
واقعا کم داریم.
خیلی جاها، خیلی کارهایمان می‌لنگد.
خیلی راه برای رفتن باقی داریم. خیلی کار داریم.

تاریخ و علوم اجتماعی و اقتصاد و مدیریت و…
این ها اصلا در حوزه ریشه‌ی عمیقی ندوانده‌اند.
ما مدعی هستیم که باید بدوانند.

ما اگر بخواهیم جلوی غرب بایستیم،
-جلوی غرب پیش کش!-
بخواهیم روی پای خودمان بایستیم،
الآن،
به جد از فقر تئوری رنج می‌بریم.
تقریبا هیچ‌ تکست قابل اعتنای حوزوی 
در هیچ یک از موارد فوق نداریم.

جای کار، تا دلت بخواهد هست.
به زعم این حقیر، حوزه های ما -خاصه در این علوم- بکر بکر است!

یلی پیدا نشده که در این زمینه ها دخول درست و حسابی کند.

 

اما زحمت دارد.
مرارت هایی دارد که ابدا برآوردی ازش نداری.
شیرینی هم دارد. اما جان کندن می‌خواهد.

مردش هستی؛
بسم الله.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

سی ان ان، سی ان ان که می گن، اینه؟

دیشب چیزی در سی ان ان اینترنشنال دیدم که
در شبکه خبر بسته‌ی جمهوری اسلامی هم ندیده بودم.

در بررسی بحران اخیر غزه-اسراییل،
با دو نفر فلسطینی به عنوان «پلستینین ساید» گفتگو کرد.
هر دو از کرانه‌ی باختری بودند
و هر دو دل خوشی هم از حماس نداشتند.

قاعدتا این سی ان انی ها هم گشته بودند دو نفر عرب خودفروخته پیدا کنند
که مصاحبه‌شان ضایع نشود.
حتی انتقادات لایت این بدبخت‌ها را هم تحمل نکردند.

دومی
(مصطفی برغوتی+)
که یک ذره آمد انتقاد صریح بکند،  قطعش کردند.

خانم مجری+ هم گفت: چه حیف که قطع شد. امیدواریم زود برقرار بشه.

***

حالا چه خبر بود.
مصطفی داشت می‌گفت
«وقتی بمباران می‌شوند، برقشان قطع می‌شود، تحت فشار قرار می‌گیرند، 
دارو ندارند، ….
حتی نمی‌گذارید مردمی که کاری به این حرفها ندارند، از غزه بروند بیرون،
نمی گذارید …
آن وقت شما می‌گویید چرا ۴ تا موشک زدی؟»

مجری پرید وسط حرفش که
«خوب حماس اسرائیلی ها را کشته!»

او هم گفت:
«کدام کشته؟
یک نفر اسرائیلی بیشتر نمرده.
در حالی که بیش از ۴٠٠ نفر فلسطینی مرده‌اند.
قبل از آن که اولین اسرائیلی بمیرد!»
یا یک چنین چیزی.

مجری+ گفت:
«یک نفر هم مهم است.
یک زندگی هم مهم است!»

و خودش نفهمید چه سوتی ای داده.

و مصطفی هم گفت:
«البته. من هم همین را می گویم.
یک زندگی هم مهم است …»

که صدای قطع شدن تلفن آمد و …

***

بعد هم ٣ ثانیه نگذشت که بلافاصله،
تکرار صحبت های آن خانم اسرائیلی
-که ظاهرا سخنگوی ارتش اسراییل بود-
را پخش کرد!

که ما برای دفاع از خود،
هر کسی را که می‌خواهد اسرائیل وجود نداشته باشد،
یک هدف بالقوه می‌دانیم.
فور سلف دیفنس!

حتی نگذاشتند ٣ ثانیه از حرف‌های پلستینین ساید بگذرد.
به سرعت رفتند روی تکرار ایزرائیلین ساید!
نکند حرف نفر قبلی را کسی یادش بماند!

***

طیب الله!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 4 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

روحانیون در دانشگاه

پیش‌تر بگویم که این نوشتار نیز
مانند بسیاری از نوشتارهای «نگاه اجتماعی» ام،
مطلقا درست نیست. 
بنده نیز داعیه‌ی جهانشمول و خالی از استثناء بودن این نوشتار را ندارم.

این ها نظرات شخصی بنده است.
نظراتی که در مصاحبه و محاوره با بسیاری از حوزویان،
به دست آمده است.

***

یک تلقی عام،
و نانوشته و ناگفته‌ای در اذهان دانشگاهی‌های ما وجود دارد.
از روحانی‌هایی که در دانشگاه حضور دارند.
(بیشتر در قالب گروه معارف مراد است)

و آن این که،
این روحانی‌ها که در دانشگاه حضور دارند،
زبده‌های حوزه هستند.

اگر نگوییم این تلقی، درست نیست؛
باید بگوییم که
خود حوزوی‌ها این را ابدا قبول ندارند.

(بگذر از چند استثناء انگشت شمار)

اتفاقا، در حوزه،
نگرش کاملا منفی‌ای وجود دارد
نسبت به کسانی که برای تدریس و … به دانشگاه می‌روند.

می گویند این ها که می‌روند دانشگاه،
کم‌سواد و پولکی هستند.
به هوای درآمد معین و … می روند دانشگاه.
حال درس خواندن نداشته اند و …

البته، ما که بسیاری از فضلای حوزه را از نزدیک دیده‌ایم،
می‌فهمیم که این حرف پر بیراه نیست.

با این آخوندهای دوزاری که در دانشگاه‌ها موج می‌زند، 
به نظرمان این تلقی حوزوی ها،
از آخوندهای گروه معارفی،‌ 
بی‌ربط هم نیست.

اما ببینید که چه وضع خنده‌داری در فرآیند «وحدت حوزه و دانشگاه» پیش می‌آید:

یک مشت آخوند پیاده،
می‌چسبند به این گروه‌های معارف.
نه سواد کافی دارند 
و نه به اخلاقی آراسته‌اند که چهره‌ی مثبتی از خود به جا بگذارند.

این ها
-در نگاه دانشجو و استاد دانشگاه از همه جا بی خبر-
نماینده‌ی حوزه،
و زبده‌گان و برگزیدگان و برجستگان حوزه تلقی می‌شوند.

نتیجه چیست؟

به گمان من،
خود حوزوی‌ها  هم
میلی به وحدت با برخی از این آخوندهای بی سواد را ندارد؛
چه رسد به دانشگاه!

***

شما نگاه نکن به آقای مطهری.
به آقای مفتح.
به حاج آقا حمیدی خودمان.

که این ها از شاگردان بزرگان حوزه، و واقعا از زبده ها بوده‌اند.

با وضع فعلی حوزه،
بعید است کسی در قد و قواره‌ی آقای مطهری پایش را به دانشگاه بگذارد.

آقای مطهری را
-با این که صدایش را در نمی‌آورند-
تقریبا از حوزه‌ی قم بیرون کردند.

خدا بیامرزد آقای دوانی را.
ایشان فرموده بود که
آقای مطهری از آقای بروجردی وقت خواست.
گفت «آقا ما از قم می‌رویم. اما بگذارید بیاییم توضیح بدهیم و بعد برویم.»
اما اجازه ندادند. به ایشان وقت ملاقات هم ندادند.

شما فکر کرده اید که آقای مطهری، دانشگاه تهران بیا بود؟

همین الآن،
شنیدم که آقای جوادی‌آملی، فرزند برومندشان را
از رفتن ِ این طوری به دانشگاه منع کرده‌اند.
گفته‌اند: بروی آن جا، بی‌سواد می‌مانی.

 

گفته‌اند که
حوزه باید خرما صادر کند. نباید نخل صادر کند.

***

خلاصه، شما فکر نکنید که
این گروه معارفی‌های دانشگاه‌ها،
خیلی آدم های خفنی بوده اند که آمده اند دانشگاه.

انتظارتان را بیاورید پایین.

حساب حوزه را از این ها جدا کنید.

و اگر یک آخوند درست و حسابی را دیدید که آمده در دانشگاه،
بدانید که از آبروی علمی‌اش مایه گذاشته و
طعن و طرد حوزویان را به جان خریده و
با از جان‌گذشتگی، آمده دانشگاه.

استثناء است!

حالا ما گفتیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

چارچوب فهم

یک نکته ای را باید دقت کنیم.

 مردم مسلمان تا زمان حضرت امیر، حضرت حسن و حضرت حسین،
اسلام را در قالب خلفایی آن می‌فهمیدند.
و کوچکترین تردیدی راجع به صحت و اصالت آن نداشتند.

امام حسن و امام حسین برایشان
این امام حسن و امام حسینی که ما می‌شناسیم -و معتقدیم- نبود.
حداکثر می‌شدند نواده‌ی پیامبر. یا آدم های متقی و کریم. 
یا به خاطر نسب احترام می شدند.
قریشی هم که بودند و …

حتی -شاید- بخشی از احترامی که نزد عوام به ایشان می‌شد، 
مربوط بود به ارزش‌های قریشی مکتب خلفا،
که اسلام واقعی تلاش داشت آن ها را با
«ان اکرمکم عندالله اتقیکم»
ریشه کن کند.

این پدیده، دلیل هم داشت.

نتیجه ی سرشماری مسلمین،
در هنگام آغاز خلافت ابوبکر 
و آغاز خلافت امیرالمومنین،
تغییرات شگرف جمعیتی را نشان می‌دهد.

جمعیتِ -به نسبت کم- مسلمانی که
هنگام خلافت ابوبکر در مدینه و عربستان حاضر بود،
جمعیتی بود که کمابیش بویی از اسلام واقعی -طوعا یا کرها- به مشامش رسیده بود.
اهل بیت را می‌شناخت.

حتی اگر کوتاه بیاییم و بگوییم تازه مسلمان‌ها، اهل‌بیت را نمی‌شناختند،
نمی‌توانیم از نام علی بگذریم.

حتی اگر یک تازه مسلمان -هنگام وفات رسول خدا- را در نظر بگیریم؛
در تاریخچه و تصویری که از اسلام در ذهن داشت،
مسلما علی -لااقل به عنوان یک پهلوان دلیر- در آن نقش داشت.
(اگر نگوییم پر رنگ بود.)

دوستان و مسلمانان که علی را می‌شناختند؛
اما اگر دشمن هم بودند و مسلمان نبودند،
در جنگ ها، دلاوری علی را -در جبهه ی مقابل خود- دیده بودند و شنیده بودند.

حال آن که
 برای یک تازه مسلمان عهد عمر و عثمان،
علی نامی آشنا نبود.
چه رسد به اهل بیت؟

(بی خود نبود که برای آن ها -و حتی اهل سنت امروز-  ام المومنین عایشه،
نقشی بسیار پررنگ تر از صدیقه‌ی طاهره داشت.
اگر کسی سراغ بیت پیامبر را هم می گرفت،
آدرس ام المومنین عایشه (و حتی حفصه) را به‌ش می‌دادند.)

از اسلام، نام پیامبری مانده بود و قرآنی.
آن هم بدون تفسیر. بدون ترجمه. بدون هیچ حدیث غیر رسمی.
تنها احادیثی بر منابر روایت می شد که ممیزی حکومتی شده بودند.

هر کس هم بر نمی تافت،
نیم شبی ترور می شد و قتل اش می افتاد گردن جنی ها.

در میان نام هایی که
تازه مسلمان عهد عثمان، به گوش اش می خورد،
نام علی نامی نبود که چندان تکرار شود.

تلاش خلفا برای دفن اسلامی که پیامبر آورد،
خوب اثر کرده بود.
از مدینه، جز صدای رسمی باند خلافت بیرون نمی‌رفت.

*پرانتز باز

مختصر آن که:

در زمان جناب ابوبکر، نقل حدیث (و تفسیر) به کلی ممنوع شد.

در زمان جناب عمر، بیرون رفتن صحابه از مدینه ممنوع شد.

در زمان جناب عثمان، متن قرآن از تفسیر جدا شد.

*پرانتز دوم باز

به دستور جناب عثمان
قرآن های صحابه (که حاوی تفسیر بود) جمع آوری و سوزانده شد.
(جز قرآن امیرالمومنین و قرآن اُبی که هر چه کردند، تحویل ندادند)

و این قرآن جدا از تفسیر، در 7 نسخه تهیه و به ولایات ارسال شد.

خیانتی که امروزه به عنوان افتخار عثمان نقل می‌شود.
خودم از یکی از مشهورترین اساتید قرآن تهران شنیدم که می‌گفت:
«عثمان بود که قرآن را جمع کرد!»

آخر عزیز من! مگر قرآن کجا بود که جمعش کنند؟
این همه وسواس و دقت پیامبر و امیرالمومنین، آن وقت قرآن صدپاره باشد و
تا زمان عثمان جمع نشده باشد!

پس چرا حضرت امیر بعد از وفات پیامبر فرمود:
«پیامبر گفته تا قرآن را جمع نکرده‌ای از خانه بیرون مرو. »
قرآن صفحه صفحه و سوره سوره، حاضر و آماده بود. 
حضرت امیر، صحافی اش را نهایی کرد.

در روایات بعد از سقیفه هم داریم که بعد از یکی دو روز
حضرت امیر قرآنش را زد زیر بغل اش و آمد مسجد.
و به صحابه عرضه کرد.  گفتند خودمان داریم.

هر دو پرانتز بسته*

خلاصه،
اسلام آن روز، در چارچوب مکتب خلفا فهم می‌شد.
مردم، اسلامشان را از طریق مکتب خلفا یاد گرفته بودند.
چه مردان و زنان پاک دل و بی غرضی که در دام این چارچوب اسیر بودند.

امام حسین، برایشان کسی بود که محترم بود.
آن هم چون فرزند پیامبر بود.
اما او هم تا زمانی محترم داشته می شد که تحت لوای امام زمانش
-یزید ملعون- باشد.
این، آن چیزی بود که چارچوب مکتب خلفا می‌گفت.

مثال واضح بزنم:

عمر گفته بود نماز شب را در رمضان به جماعت بخوانند.
(هنوز هم برادران اهل سنت، نماز تراویح را می‌خوانند)

امیرالمومنین،
در مسجد پایتخت خودشان (کوفه) به مردم گفتند که
نخوانید. بدعت است. نماز مستحبی، جماعت ندارد.

نزدیک بود که شورش شود.
و بلکه  شد که
« وا سنت عمراه! »
سنت عمر از دست رفت!

یعنی، عمر بود که بعدش تو آمدی.
تو هم -ای علی- در همین چارچوبی.

امیرالمومنین،
برای مردمی که ریختند به درب خانه اش برای بیعت،
بیشتر آن شخصیت حقیقی ِبزرگ و حق طلبش ملاک بود تا
این شخصیت حقوقی‌اش که ما -امروزه- می‌شناسیم
(جانشین قانونی پیامبر و والاتر از سایر خلفا).

 

راجع به مظالمی که به اهل‌بیت روا داشته شد،
در نگاه برخی، شرارت مردم نقش اول را دارد.
به نظرم نگاه کاملی نیست.

مردم کوفه بی‌شخصیت بودند، قبول.

اما شرارت، تنها جواب نیست.
چون شرارت، جواب سوال ما
راجع به کسانی که قربت الی الله حسین را کشتند
نمی‌دهد.

مساله این بود،
که برای این جماعت، یزید ملعون، امیرالمومنین بود و
حسین (درود خدا بر او) بر وی شورش (خروج) کرده بود.
حکم شورشی (خارجی) هم که معلوم است و خونش هدر است!
(فتوای شریح قاضی+)

(دیده و شنیده‌ایم بعضی از این روضه‌خوان‌های بی‌سواد،
خارجی را بیگانه و غیرهموطن معنا می‌کنند!)

خلیفه، بت جدیدی بود که به دست اسلام خلفایی، تراشیده شده بود.  

آن وقت این بت جدید (خلیفه)،
هر چه می‌گذشت، شکستن اش سخت تر می‌شد.
جمعیت معتقدان بیشتری پیدا می‌کرد.
ریشه اش تناور تر می‌شد.

***

و شما فکر کن که
چه دستگاه عظیم تبلیغی ای لازم داشت که
نام علی را -آن هم به جلوه‌ی نیک- به گوش تازه مسلمان‌ها برساند.
اهل بیت را به آن ها بشناساند.
اصلا به تازه مسلمان‌های شامی
که به دست آل ابوسفیان مسلمان شده بودند،
بفهماند اهل بیت چیست و کیست و کجا بوده و نقش اش چیست.
شناخت اهل بیت پیش کش.

شما فکر کن که
چه بودجه‌ای باید صرف می‌شد تا این ها را راجع به آل ابوسفیان
فقط به شک بیندازد!

فرض کنید الآن بیایند به شما بگویند فلان شخصیت بسیار بسیار مهم بوده که
اصلا دین، همه‌اش به او بسته بوده ولی تا امروز اسمی از او به شما نرسیده.
و این کسی که امام شماست، توسط پیامبر بارها لعنت شده و …

شما که خود را مسلمانی شایسته و خوب می دانی که دین را فرا گرفته ای؛
و عمری پشت سر یزید و پدرش و عمویش نماز خوانده‌ای،
شما چه می‌کنی؟
پذیرش‌اش راحت است؟
یا می‌گویی «برو پی کارت ای کافر!»
یا خیلی روشنفکر باشی می‌گویی:
«علمای ما چیز دیگری گفته اند.»
یا …

***

وقتی با توده‌ها کار داری،
(با ابزارهای آن روزگار بی‌اینترنت و ماهواره و رادیو، )
چگونه می‌توان جامعه‌ای را لرزاند؟

چگونه می‌توان به این مریض در حال احتضار، شوک وارد کرد؟

 ***

من هر چه فکر می‌کنم،
می‌بینم حضرت حسین اگر تمام دارایی‌اش را هزینه می‌کرد که
فقط چند سفیر بفرستد به شام که
بتوانند با مردم حرف بزنند،
و حرف حق را فقط به گوش مردم برسانند، نمی‌شد.
چه رسد به تحت تاثیر قراردادن مردم.
چه رسد به آگاه شدن و پرسان شدن شان.
چه رسد به گریان شدن شان. چه رسد به …

چه رسد به لرزاندن پایتخت یزید.
چه رسد به این که فشار اجتماعی مردم شام،
(که از روز اول امامشان معاویه و برادرش بوده‌اند)
یزید را بر آن دارد که سیاه بپوشد
و در ملا عام عبیدالله بن زیاد را لعنت کند
«که پسرعموی ما (حسین) را کشت!».

مگر ابوذر نبود.
که در جمع نخبگان شام هم تحمل‌ش نکردند.
چه رسد به توده‌ها.
اخراجش کردند به مدینه
و از مدینه تبعید شد به ربذه و …

آن هم مردمی که در دوران خلافت معاویه،
پای منابری نشسته اند که
با لعن علی آغاز می‌شد.

چه شد که شام این‌چنین لرزید؟

یزید گمان نمی‌برد که باور مردم‌ش این‌چنین ترک بردارد.
او نه تنها مست پیروزی نظامی بر حسین بن علی بود،
او مست قدرت بی‌نهایتی بود که سیستم خلفایی در اختیارش گذاشته بود.  

او، به مخیله‌اش هم خطور نمی‌کرد که
خودش، چنین بلایی به سر خودش بیاورد.

***

جان ما بقربانت ای اباعبدالله.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2 ژانویه 2009 در Uncategorized

 

داغ

 داغی است داغ تو که سینه از آن چاک می‌شود
وز دود آه ، ‌تیره گنبد افلاک می‌شود

 

با سیل اشک عاشقان تو صد بار شسته ایم
داغت ز سینه‌ی تاریخ مگر پاک می‌شود؟

***

١٢ دی ٨٧

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 1 ژانویه 2009 در Uncategorized