RSS

بایگانی ماهانه: اوت 2011

موقتا تعطیل!

نه فرصت خواندن دارم،
نه رمق نوشتن.

 

عجالتا یک هفته ای نیستم.

 

عید هم پیشاپیش مبارک!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 اوت 2011 در وبلاگ و صاحبش, غم زمانه

 

برچسب‌ها:

حفاظت به چه معنا؟

یک نکته‌ی حاشیه‌ای در کلاس جواد طباطبایی از او شنیدم.

می‌گفت آن موقع که ما در فرانسه درس می‌خواندیم (20-30 سال پیش) به در و دیوار مترو و اماکن عمومی نوشته بودند: "لطفا تف نکنید". نشان می‌دهد فرهنگ‌شان طوری بوده که این کار را انجام می‌داده‌اند و فرکانسش کم هم نبوده که موجب چون این تابلوی اعلاناتی شده. و می‌گفت اخیرا که رفتم دیگر اثری از آن تابلوها نبود.

*

 

سوره‌ی مومنون را که می‌خوانی،
می‌گوید همانا مومن‌ها هستند که رستگار هستند.
قد افلح المومنون:

مومن‌ها کی هستند؟

«1. الذین هم فی صلاتهم خاشعون
2. والذین هم عن اللغو معرضون
3. والذین هم للزکوه فاعلون
4.والذین هم لفروجهم حافظون؛ الا علی ازواجهم او ما ملکت ایمانهم»

ویژگی‌های مومنون را بر شمرده:

1. خشوع در نماز، 2. پرهیز از بیهودگی، 3. پرداختن زکات،
4. محافظت از عورت جز بر زنان و کنیزان خودش.

*

کار بنده تفسیر نیست و مطالعه‌ی محدودی داشته‌ام. احتمال می‌دهم چون‌این باشد که این محافظت از عورت، چند معنی داشته باشد.

اولین معنا که صریح و عینی است، پوشانیدن عورت است.  ولی برای ما هضم‌اش سخت است که بپذیریم به همین سادگی باشد و مثلا چیزی در حد و اندازه‌ و اهمیت نماز و زکات و … با این همه لباس که ما این ایام می‌پوشیم و مثلا لباس زیر و شلوار و …  پوشانیدن عورت به عنوان آیتم چهارم از علایم مومن‌ها، چیز غریبی است. یعنی کاملا بدیهی به نظر می‌رسد و ربطی به ایمان ندارد!  (عرف ما بالاتر از این‌ها را از هر فردی طلب می‌کند. چه رسد به شرع مقدس از مسلمین!)

لذاست که ترجیح می‌دهیم برویم سراغ معنای غیرصریح واستعاری.

و تعبیر کنیم که محافظت از عورت و پوشانیدن عورت، نه فقط به معنی فیزیکی آن که به معنی مجازی و استعاری آن مراد است، که عبارت است از نظر سوءشهوی به زنان دیگر نداشتن و با غیرمحارم شهوت ورزی نکردن. و لذا منظور از پوشانیدن عورت، محدود کردن شهوترانی به مجاری حلال است.

که صد البته این معنی نیز صحیح است و شکی در آن نیست.

ولی معنی نخست نیز چندان خالی از وجه نیست. و بد نیست بدانیم که رسول گرامی ما -خصوصا آن اوایلش- با وادار کردن این جماعت به پوشانیدن عورات خود نیز مشکل داشت. و برداشت فیزیکی ما از آیه (مانند «تابلوی لطفا تف نکنید») در آن روزگار، معنای مربوطی نیز داشته است.

یعنی این قباحتی که ما برای عورت مکشوف قایلیم، مردم آن زمان قایل نبوده‌اند. و اسلام حداقلی برای پوشیدگی از ایشان خواسته است.

*

هنوز اگر به افریقا بروید و در قبایل آن جا سری بزنید یا حتی در دهکده‌های توریستی شان بروید، خواهید دید که این مساله چقدر برایشان عادی است. و در این زمینه، اصلا توی حال و هوای ماها نیستند و برای خودشان راحتند! من خودم تا به چشم خودم ندیدم باور نکردم. جالب این بود که برای ما هم مساله ساده شده بود انگار. انگار جزو آیین‌ها و لباس‌هایشان است یا یک چیز تقریبا عادی است. در حالی که اگر یک دهم آن برهنگی جای دیگر بود، به شدت توی ذوق می‌زد و موجب واکنش شدید ما -و اعضای گروه توریستی- ما می‌شد!  این که در قرن 21 باشد، بی‌قیدی در پوشش در 1400 سال پیش، قابل هضم‌تر است.

پ.ن: این+ سخنان سید احمد خاتمی مرا به نوشتن انداخت!

××××××××

در همین رابطه:

1. گشت جواب سلام+

2. اقلیت بی حقوق+

3. چرخه‌ی عمر قانون+

4. سلول‌های حجاب در مغز+

5. تبرئه‌ی خویشتن+

6. حجاب: شرعی، عرفی، قانونی (1)+

7. مگر حجاب «مساله ی مستحدثه» است؟ +

8. حجاب؛ از مزیت اجتماعی تا …+

9. احکام نگاه کردن! +

 

 
 

برچسب‌ها: , ,

یا رسول الله! چه چیز شما را به گریه انداخت؟

شیاطین در این ماه – ماه رمضان – در غل و زنجیرند. از خدا بخواهید که آنها را بر شما مسلط نگرداند.

×××

شیخ عباس قمی رحمة الله علیه در مفاتیح الجنان تا اینجای خطبه شعبانیه را آورده اند. اما خطبه ادامه پیدا می کند:

علی علیه السلام می فرماید: در این حال برخاستم و گفتم: یا رسول الله! برترین اعمال در این ماه چیست؟

حضرت فرمود: یا ابا الحسن! برترین اعمال در این ماه، پرهیز از محرمات خداست.

رسول الله [وقتی این سوال علی را جواب داد،] گریه کرد.

 من [امیرالمومنین] گفتم: یا رسول الله! چه چیز شما را به گریه انداخت؟

فرمودند: یا علی! گریه می کنم به آنچه از تو، در این ماه، حلال می دارند.

 در حالیکه مشغول نماز برای پروردگارت هستی، شقی ترین اشقیاء بپا می خیزد،

 به فرق سرت ضربه ای میزند، محاسنت در خون سرت رنگین می شود.

امیرالمومنین فرمودند: گفتم: یا رسول الله! آیا در آن هنگام دین من سالم است؟

فرمودند: فی سَلامَة مِن دینِک.

رسول خدا ادامه داد: یا علی! کسی که تو را بکشد، مرا کشته و کسی که تو را خشمگین کند، مرا خشمگین کرده و کسی که دشنامت دهد، مرا ناسزا گفته است؛

تو از من هستی، مثل وجود خودِ من،

روح تو از روح من و طینت تو از طینت من است.

خدای تبارک و تعالی من و تو را آفرید، مرا به نبوت و تو را به امامت برگزید و کسی که امامت تو را منکر شود، همانا نبوت مرا منکر گردیده است.

یا علی! تو وصی من و پدر فرزند من، همسر دختر من و جانشین من بر امتم در حیاتم و بعد از مرگم هستی.

فرمان و نهی تو، همان فرمان و نهی من است.

قسم می خورم به کسی که مرا به نبوت برگزید و مرا بهترین بندگان قرار داد، همانا تو حجت خدا بر خلق و امین سرّ خدا و خلیفه خدا بر بندگان هستی.

 ×××

قَالَ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ علیه السلام فَقُمْتُ فَقُلْتُ یَا رَسُولَ اللَّهِ مَا أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِی هَذَا الشَّهْرِ؟ فَقَالَ یَا أَبَا الْحَسَنِ أَفْضَلُ الْأَعْمَالِ فِی هَذَا الشَّهْرِ الْوَرَعُ عَنْ مَحَارِمِ اللَّهِ.

ثُمَ بَکی. فَقُلتُ: یا رَسولَ الله ، ما یُبکیکَ؟ فَقال: یا عَلِیٌ ، أبکی لِما یُستَحَلُّ مِنک فی هذَا الشَّهر ، کَأنی بِکَ وَ أنتَ تُصَلّی لِرَبّک ، وَ قَدِ انبَعَثَ أشقَی الاَوَّلین وَ الآخِرینَ – شَقیقُ عاقِرِ ناقَه ثَمودَ – فَضَرَبَکَ ضَربَهً عَلی قَرنِکَ فَخُضِبَ مِنها لِحیَتُکَ.

قال أمیرَ المُومِنینَ عَلَیه السَّلام: فَقُلت: یا رَسولَ الله وَ ذالک فی سَلامَه مِن دینی؟

فَقال صَلّی الله عَلیه و آله و سَلَّم: فی سَلامَه مِن دینِک. ثُم قال صَلَّی الله عَلَیه وَ آله وَ سَلَّم:

یا عَلِیٌ مَن قَتَلَکَ فَقَد قَتَلَنی وَ مَن أبعَضَک فَقَد أبعَضَنی وَ مَن سَبَّکَ فَقَد سَبَّنی ، لِأنَّک مِنّی کَنَفسی ، رُوحُک مِن رُوحی ، وَ طینَتُک مِن طینَتی. إنَّ الله تَبارَکَ وَ تَعالی خَلَقَنی وَ إیّاکَ وَ اختارَنی لِلنُّبُوَهِ وَ اختارَکَ لِلاِمامَه فَمَن إنکَر إمامَتِکَ فَقَد أنکَر نُبُوَّتی.

یاعَلِیٌ ، أنتَ وَصِیّی وَ أبووَلَدی وَ زَوجَ ابنَتی وَ خَلیفَتی عَلی اُمَّتی فی حَیاتی وَ بَعدَ مَوتی.أمرُکَ أمری وَ نَهیُکَ نَهی.اُقسِم بِالَّذی بَعَثَنی بِالنُّبُوَه وجَعَلَنی خَیرَ البَرِیَّهِ ، إنَّکَ لَحُجَّهُ الله عَلی خَلقِهِ وَ أمینُهُ عَلی سِرِّهِ وَ خَلیفَتُهُ عَلی عِبادِهِ.

عیون اخبارالرضا جلد دوم ص 266

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اوت 2011 در از تاریخ

 

برچسب‌ها: ,

بشنو … همین!

گاهی به نماز می‌ایستم و قبل از تکبیر، یک لحظه، دوربین را می‌برم عقب و مثلا از روی ماه یا خورشید خودم را نگاه می‌کنم. خیلی هم دورتر نمی‌روم -که البته می‌شود رفت-.

حقارت و کوچکی خودم را در پهنه‌ی این خلقت عظیم حس می‌کنم و ناامید -و البته امیدوار؛ خوف و رجا و البته مایل به خوف- تکبیرالاحرام می‌گویم.

و این سوال در ذهنم می‌ماند که "آیا این چندرغاز نماز بی‌ارزش ما را اصلا به چیزی حساب خواهد کرد خدا؟  

من که اگر فرشته‌ی دست چندم دستگاه خدا بودم و این عالم هستی و عظمتش را می‌دیدم، عمرا نگاهی به نماز پلاسیده‌ی بی‌رنگ و لعاب و بی‌تمرکز بنده‌ی کوچکی چون خودم می‌کردم. چه رسد به خود خدا!

که اگر نگاهی بکند، به همه‌ی عمرم -نگاه رحمت هم نه ها!  فقط نگاه خالی!- برای شادی ابدی کافی است. یک عمل و یک روز و یک شب که دیگر به جای خود!

**

مناجات شعبانیه را که قبل‌تر که می‌خواندم، از اولش زود می‌گذشتم تا برسم به اوج‌هایش. مثلا آن جا که سخن از محبت بود یا دعاهای آخرش.

الان فکر می‌کنم، می‌بینم اوجش هم‌آن اولین جملاتش بوده انگار. و الان که می‌خواهم بخوانمش، خیلی از همان جملات اول جلوتر نمی‌روم.

این طوری شروع می‌شود:

وَ اسمَع دُعایی اِذا دَعَوتُک 
و اسمَع نِدایی اِذا نادَیتُک
و اَقبِل عَلی اِذا ناجَیتُک …

بشنو صدایم را وقتی با تو سخن می‌گویم،
بشنو صدایم را وقتی صدایت می‌کنم
و به من رو کن، وقتی مناجاتت می‌کنم …

 

همین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اوت 2011 در دین

 

برچسب‌ها: , ,

توهم رفاه

باید از دکتر روح الله ن. عزیز تشکر کنم بابت بحث جالب‌اش در افطاری عیسی خان.

×

مقدمه: قبل از هر چیز باید بگویم که منظور از لذت وهمی، همان لذتی است که در لایه‌ی "عالم وهم" قابل درک است. و قبل ترش باید بدانیم که عوالم را حکمای ما در سلسله مراتبی نزدیک به سلسله مراتب مزلو، به عوالم "حس" و "وهم" و "خیال" و "عقل" تقسیم کرده‌اند. که قصه اش مفصل است و تفصیلش از دانش من خارج (و در وبلاگ قبلی هم مختصری درباره اش نوشته بودم).

×

دکتر ما می‌گفت که وقتی موبایل خریدم، تازه موبایل آمده بود با گوشی‌های بزرگ. بعدتر سایر دوستان هم موبایل خریدند و بالطبع گوشی‌های جدید تر می‌خریدند و اندکی نگذشت که گوشی ما تابلو شد و موجب شوخی دوستان. یا می‌گفت پرایدی داشتم که به وقتش خوب بود ولی مدتی گذشت و شد اسقاط.

دوستان هم می‌گفتند که این ها را عوض کن. یک گوشی بهتر بخر یا یک ماشین بهتر سوار شو.

دکتر ما هم به‌شان چیزی می‌گفته که الحق باید به‌ش فکر کرد:‌

هم‌این صد و اندی سال پیش، ناصرالدین شاه، شاه مملکت بود و همین گوشی موبایل فزرتی را نداشت. پراید هم نداشت و یک خر داشت! ولی احتمالا بالاترین سطح رفاه ممکن در مملکت را برای خودش متصور بود و واقعی هم بود.

یا همین جناب امین الدوله مشهور -که مسجدی در بازار تهران هم به نامش هست و مرحوم آقای حق شناس سال ها آن جا تشریف داشته اند- یک آدم متمولی بوده و برای این که خانواده‌اش در اوج رفاه باشند یک تونل زیرزمینی داده بود ساخته بودند از خانه تا حمام که زن و بچه‌اش صاف بروند آن جا و در کوچه و خیابان نروند!   چون‌این چیزی، روزگاری اوج رفاه و آسودگی بوده. حالا شما ببین الان کیست که در خانه‌اش حمام اختصاصی بهداشتی نداشته باشد.

از منظر حسی بخواهی ارزیابی کنی، خوراک و پوشاک و مرکب و … را سر جمع حساب کنی و بریزی روی هم، رفاه حسی که امروز یک شهروند کاملا معمولی از آن برخوردار است، به مراتب از شهروند سوپرممتاز صد سال پیش (ناصرالدین شاه یا امین الدوله یا …) بیشتر است. و ای بسا پنجاه سال دیگر وضعیت مرفهین تراز اول امروز در قیاس با شهروندان معمولی روزگار آینده، فلاکت بار به نظر برسد.

×

یک بحثی هست در مباحث برند سازی و برندیابی و ارزش یابی برند که نزدیک است به همین موضوع. و آن این است که یک کالا، یک ارزش کاربردی دارد (Functional Value) که در خیلی کالاها یکسان است و عبارت است از کیفیتی که مصرف کننده از کالا درک می‌کند. این ارزش، اصالت دارد و مسلما اگر پولی بابتش بدهی، می‌ارزد. و این کیفیت، چیزی است که می‌تواند –مثلا– در دو پیراهن کاملا یکسان باشد و حتی از یک کارخانه و تولیدی بیرون آمده باشد. ولی یکی برند است و مارک تجاری مشهوری دارد و یکی ندارد. می‌بینید مشتری حاضر می‌شود قیمتی -گاهی تا صد برابر دیگری- بابت آن برند مشهور بپردازد. علت را در سایر ارزش‌هایی که بر یک کالا بار می‌شود، می‌جویند؛ نظیر ارزش پیوندی (Linking Value) و …

به عبارتی، بخش حسی ماجرا (بخش فیزیکی، عینی، قابل رویت و سنجش که «بیرون از ذهن خریدار" است) ‌برای این دو پیراهن، تفاوت زیادی نمی‌کند ولی بخش وهمی ماجرا، تفاوت بسیاری دارد و باعث می‌شود حس برتری به مصرف کننده القا شود؛ طوری که حاضر شود صدبرابر بیشتر پول بدهد و در عین حال احساس کند که این کارش عاقلانه است و آن پیراهن مارک‌دار به قیمتش می‌ارزیده! 

در حالی که برای کسی که با برند مزبور آشنا نیست، این کار حماقت محض است یا به قول آن جوک مشهور که نیسانی به ماکسیما می زند و در پاسخ به ناراحتی زیاندیده می گوید: « چه خبره مگه؟!  حالا مگه سیلوئه؟»

یا حتی -با پوزش- مثال کمی زمخت تری بزنم. لذت مراوده جنـ.سی را ملاحظه کنید. بُعد "حسی" مراوده با افراد مختلف (که زیبایی یک سان ندارند)، فرق چندانی با یکدیگر ندارد. مثال واضحش در مورد حیوانات است که بهره‌ای از "عالم وهم" ندارند. گمان نمی‌کنم فرق چندانی برای -مثلا- اسب نر میان دو مادیان برای انجام عمل جنـ.سی وجود داشته باشد؛ گرچه یکی زیباتر باشد. یا در مورد یک انسان دیوانه نیز ای بسا چون این باشد.

ولی واضح است که «کیفیت وهمی» و «لذت وهمی» در عمل تولید نسل برای یک مرد، کاملا متفاوت است که با کسی باشد که زیبا می‌داندش یا زیبا نمی‌داندش. که البته خود ِ "زیبایی» نیز موضوعی است «وهمی" که اتکای بسیار به ادراک شخص از موضوع دارد و لاجرم بسیار متغیر و نسبی است. 

 

*

خیلی وقت ها خودمان را الکی عذاب می‌دهیم.
خیلی وقت ها خودمان را بی خود به دردسر می‌اندازیم.

خیلی وقت‌ها که خیلی به‌مان فشار می‌آید، خوب است خودمان را با ناصرالدین شاه قیاس کنیم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 اوت 2011 در نگاه اقتصادی, نگاه اجتماعی

 

برچسب‌ها: ,

اشتباه گرفته ای آقای جمشیدی

امروز سحرگاه فرزاد جمشیدی آمد باحال بازی در آورد.
به مناسبت تولد حضرت حسن، کرم و بزرگواری و بخشندگی بی‌نظیر ایشان را مثال کرد
و از سرلشکر فیروزآبادی خواست سربازان را ببخشد.

فراری و غایب و … را.

خواستم بگویم:

اولا.

آن که باید ببخشد نه آن ژنرال کذا و نه حتی فرمانده محترم کل قوایتان است. آن که باید ببخشد من و هزاران سرباز نگون بخت دیگریم که از بخت بد در این خراب شده به دنیا آمده‌ایم. جایی که در آن هر نوزادی، به مثابه "خر حمال" و "سرباز مجانی" آینده دیده می‌شود. و دولتی که سیاست کنترل جمعیت داشته،‌ باید مواخذه و متهم به خیانت شود به جرم "کاهلی در تکثیر بردگان آینده«(+)!

بعله!  درست است که به قاعده‌ی هجو یاسای رضاخانی، ما -جوانان مظلوم این سرزمین- مجبور به خدمت اجباری شده‌ایم. و ظاهرا همان قانون چنگیزی سربازی، حق و حکم را به دست ژنرال شما می‌دهد که ببخشد یا نه. ولی من و شما بهتر می‌دانیم که واقعیت چیز دیگری است.

همین قدر برای ما مشخص است که در دستگاه خدا و در حساب اخروی اش، آن که حقی برای بخشش دارد، مسلم سرلشگر شما نیست. این جا اگر قرار باشد کسی کسی را ببخشد، آن کس ماییم که عمرمان ارزان تر از پشکل زیر دست امثال آن لندهور در حال هدر است؛ ماییم که به مان ظلم شده و می‌شود.

 

ثانیا.

کاش حضرت حسن و بخشندگی کم نظیرش را این چنین ارزان و بی‌محابا خرج این‌ها نمی‌کردی.

چه دخلی دارند این ها به هم؟

حضرت حسن اگر بخششی می‌کرد، از آن چه خود داشت می‌کرد. اگر چیزی داشت، به حلال و از کوشش به کف آورده بود و می‌بخشید.  این‌ها از چه کیسه‌ای و به چه کسی ببخشند آخر؟

کسی از کسی مالی بدزدد و نقصی در "مال دزدی" باشد. شما امام حسن و کرمش را کشیده‌ای وسط و شفیع کرده‌ای که "ای دزد عزیز و بزرگوار! به کرم امام حسن اقتدا کن و بگذر از قصور و تقصیر مال‌باخته؟ "

حیف! حیف! ‌حیف!‌

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 اوت 2011 در Uncategorized

 

باران، نعمت و اخلاق

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 اوت 2011 در Uncategorized

 

اخلاق و دین

این مطلب، به قلم دوست گرامی‌ جناب "شکاک" نوشته است که بی کم و کاست درج می شود:

××

اخلاق و دین

 

محمد تقی مصباح یزدی اخیرا گفته امروز در جامعه تصور غلطی از دین و اخلاق وجود دارد. وی افزود: رابطه بین دین و اخلاق مسئله بسیار مهم است که در این خصوص کتاب‌ها نوشته شده و در سطح بالای فلسفه اخلاق، در مورد آن بحث می‌شود که اخلاق با دین ارتباط مستقیم دارد و اینکه داشتن اخلاق بدون دین ممکن نیست.

در این عقیده مصباح یزدی تنها نیست. تقریبا اکثر دین دارانی که من می‌شناسم بر همین باور هستند که  اخلاق هدیه دنیای ماورا است. طرز برداشت مسلمانان از دیگر دین داران جالب‌تر است.

یک: مسلمانان ادیان غیر ابراهیمی را ساختگی و برکشیده انسانها می‌دانند. شیعیان ایرانی گاهی زرتشتیان را مستثنی از این قاعده می‌شمارند (چرا؟) مسلمانان حتی ادیان مسیحیت و یهودیت را تحریف شده می‌دانند.

دو: مسلمانان تنها منشا اخلاق را خدای یگانه (به صورتی که در ادیان ابراهیمی تعریف شده) می‌دانند. به علاوه اکثر مسلمانان (شامل شیعیان) به نسبیت اخلاقی اعتقاد ندارند. به این معنی که تنها و تنها یک سیستم اخلاقی «درست» و جود دارد و آن همانی است که «خدا» از طریق دین به انسان آموخته.

نتیجه یک و دو: مسلمانان، اکثر مردم جهان را بی اخلاق می‌شمارند. اکثر جمعیت بیش از یک میلیارد نفری هند که از دید مسلمانان بت پرست و مشرک هستند و جمعیت بیش از یک میلیاردی چین که به هیچ خدایی اعتقاد ندارند نمی‌توانند از اخلاق بویی برده باشند. چون نور اسلام یا هیچ دین الهی دیگری بر آن‌ها نتابیده. گروه‌های بی‌خدا یا حتی ضد خدای سایر نقاط جهان در آمریکا (چنوبی و شمالی) و اروپا هم بر مبنای این تفکر مسلمین بی‌اخلاق هستند.

آیا این استدلال غلط است؟ آیا اکثر مسلمانان (به خصوص توده‌های جامعه) این گونه فکر نمی‌کنند؟ اگر به نظر شما (خواننده) این نتیجه گیری درست نیست باید یکی از دو مقدمه یک یا دو و یا هر دو غلط باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 اوت 2011 در Uncategorized

 

تبعیض نوع دوم!

تبعیض دو نوع است.

نوع اول (تبعیض کلاسیک).

دو موجودیت مساوی، دو برخورد متفاوت.

دو فرزند دوقلو دارید که به یکی شان بیشتر توجه می‌کنید.
بیشتر آغوش گرفته می‌شود، بیشتر هدیه می‌گیرد، به جوک‌هایش به‌تر خندیده می‌شود،
و …

 

نوع دوم.

دو موجودیت متفاوت، یک برخورد مساوی.

مثلا به پسر کوچک‌تر که هنوز مدرسه نمی‌رود،
هم‌آن قدر پول تو جیبی بدهید که به پسر بزرگ که دبیرستان می‌رود.

ظاهرش عدالت است، باطنش تبعیض. 

البته بدیهی است که این تفاوت باید اصالت و ارتباط موضوعی داشته باشد.
وگرنه کیست که با دیگری تفاوت نداشته باشد.
یا مگر تبعیض نژادی -که به درستی مغضوبش می‌داریم- جز لحاظ کردن تفاوتی غیر اصیل است؟‌

××××

یک لات بی سرو پای بی‌سواد دارید که بی‌کار است و سربار خانواده و جامعه. 
مهارت خاصی ندارد و در حال حاضر وقتش هیچ ارزش ریالی ندارد.

یک فارغ التحصیل فوق لیسانس/دکتری دارید که سرش شلوغ است و برای جامعه مفید است.
زن و بچه و سر و همسر دارد. مسئولیت دارد.
وقتش را -بسته به جایگاه- از ساعتی 30 هزار تا 100 هزار تومان می‌فروشد.
(تدریس، مشاوره، کسب و کار و …)
درآمد ماهیانه‌ی خوبی دارد و مهارت‌های مرتبط متعدد.
او هم می‌توانسته الواطی کند
و سال‌های دبیرستان و دانشگاه را به دختربازی و لاطائلات جوانی بگذراند.
ولی کار دیگری -نسبت به نفر قبل- انجام کرده.
یک عمر حال و حول و الواطی نکرده تا آن مهارت‌ها را و جای‌گاه فعلی را به دست آورد.
کارهای مهمی هم در رزومه‌اش هست و در آینده هم خواهد بود.

و شما این هر دو را فقط یک خر می‌بینید که باید بار بکشد! 

عدالتت من رو کشته! (رفرنس به جوک رشتی! با پوزش البته!)

هر دو را مجبور می‌کنید سر را بتراشند و بروند زیر دست یک الدنگ 18 ساله‌ی دیگر،
که دوران آموزشی خدمت خود را طی کنند.

الدنگی که بسیار به نفر اول ما شبیه است!
فرقش این است که چند ماه زودتر آمده در این الدنگ آباد چندش آور (=پادگان).

**

به راستی نمی‌فهمم.

تبعیض از این آشکارتر هم هست؟
(تبعیض نوع دوم)

دو نفر آدمی که کاملا متفاوت‌اند، (این تفاوت، اصالت دارد)
ارزش اجتماعی متفاوت دارند،
توان فکری متفاوت دارند،
وقت‌شان ارزش ریالی کاملا متفاوت دارد،
را یکسان با ایشان برخورد می‌کنیم.

به یکی ماهی 40 هزار تومان بدهی، اسراف در بیت المال است،
(چون همان قدر هم نمی‌ارزد)
به یکی ماهی 4 میلیون تومان بدهی، کم‌اش است.

تعجب نکن! ‌

می‌دهند خوب.
حسین ما که سرباز بود، بهش می‌دادند.
(آن هم در شرکتی که به خاطر سربازی مجبور بود پارت تایم درش کار کند.
یحتمل فول تایمش بیش از این‌ها می‌ارزیده!)
الان هم در غرب بسیار بیشتر از این ها دارد می‌گیرد.

مغز را گذاشته اید کنار روده،
«اشک چشم» را کنار «پشکل»؛
بلکه زیر دست «پشکل».

اسمش را گذاشته اید عدالت!

خدا بچشاندتان از طعم همین عدالت خودتان!

*

پ.ن: من در دوران آموزشی که در پادگان بودم، دفترچه‌ای درست کرده بودم از معایب و کاستی‌ها و پیشنهادهایی که برای اصلاح سیستم سربازی می‌شد داشت و داد. با بچه‌ها صحبت کرده بودم، جلسه گذاشتیم و … قصد داشتم کاری بکنم. پشیمان شدم. این سیستم به قدری معیوب هست که از اصلاحش ناامید باشم. یعنی اگر اصلاح شود، احتمال می‌رود باقی بماند و قابل تحمل شود. قابل تحمل شدن، موجب دوام این ظلم است و من نمی‌خواهم در آن شریک باشم. بهترین واکنش، بی‌تفاوت بودن است. بگذارید سیستم کار خودش را بکند. نتیجه‌اش دلخواه ما خواهد بود! آن قدر احمق و بی‌شعور هستند که تیشه‌های اساسی به ریشه‌های خودشان بزنند. (تقریبا مطمئن هستم کسی از پادگان بیرون نمی‌آید مگر حالش از این سیستم -بلکه کل نظام- به هم می خورد! لااقل در بسیاری نخبگان که ما دیدیم این طور بود!  ((پس خدمت رفته ها را هم بیاورید در دایره قرمز جنگ نرم)!!))  ) هیچ چیز بهتر از عملکرد احمقانه‌ی این ها، به تمام شدن کارشان کمک نمی‌کند. به نظرم هزینه‌ی اصلاح (از آن‌جا که سبب دوام ظلم می‌شود)، در دراز مدت بسیار بیش از ادامه‌ی هم‌این فساد موجود است (که لاجرم منجر به تخریب این بنای فاسد خواهد شد) است.

پ.ن.2: حکایت مردی که افسار شتر را به دم خر می بست! +

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 اوت 2011 در Uncategorized

 

خیابان‌های ما -همه- از "بالامحله" به "پایین‌محله" یک طرفه است!

البته که هر کس تخلف کند و «ورود ممنوع» برود، باید جریمه بشود.

درستش هم همین است.
چرا که علاوه بر تخطی از قانون، جان خود و دیگران را به خطر انداخته.

اما در شهری که همه‌ی کوچه‌هایش "ورود ممنوع» نباشد!
 (برای عده‌ای؛ و  آزاد و یک طرفه باشد برای عده‌ای دیگر!)

 

××

پ.ن: زارت و پورت‌های حضرات و چشم و ابرو آمدنشان برای انگلیس (و سایر کشورهایی که شهروندان‌شان از حداقل‌های حقوق انسانی و آزادی‌های مدنی برخوردارند و البته گاهی دچار مشکل هم می‌شوند)، وقاحتی می‌خواهد که جز از خودشان بر نمی‌آید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اوت 2011 در Uncategorized

 

نمی‌روی ز خاطرم!

این جا که ما سربازیم و خدمت می‌کنیم،
کارت ورود و خروج را برداشته‌اند
و به جایش اثر انگشت گذاشته‌اند.

دستگاهش هم این طوری است که
یک سوراخ دارد که انگشتت را می‌کنی تویش
و می‌گذاری روی اسکنر مربوطه تا اثرانگشت را بشناسد.

صبح به صبح و عصر به عصر،
نیت می‌کنیم
به نام کسانی که ما را -و همه‌ی جوانان نگون بخت دیگر را- مجبور به سربازی رفتن کرده اند!

چه آن‌ها که باعث و بانی‌اش هستند (از رضاخان الدنگ بگیر و بیا تا هر کجا خواستی!)
و چه آن‌ها که "سمعت بذلک و رضیت به"!
(=این ظلم را شنیدند و به آن راضی بودند!)

خلاصه خواستم بگویم به یاد همه تان هستم! 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اوت 2011 در Uncategorized

 

حقوق اقلیت / حاکمیت اکثریت (سرنوشت "مدارا" پس از هزار سال!)

رفرنس داده‌های خام این یادداشت: مقاله‌ی ارزشمندی از شهبازی عزیز است با عنوان «محمد اقبال، نریمان پارسی و صعود سلطنت پهلوی+»  که در بخش سومش نکته‌ای آورده بود که به درد بحث‌های ما می‌خورد.

*

ظاهرا علما دین زرتشت در دوران ظهور اسلام، با دست بردن در آیین‌ها وعبادات، آن را تبدیل به آیینی بسیار مشکل و عجیب کرده بودند. یکی از این آیین‌ها، مجازات زن حائضی بوده است که تن به مقاربت/زنا داده باشد.

عبارت «ابن حوقل» این است (به نقل از مقاله ی فوق):

«در آیین زردتشتی اگر زنی حامله یا حایض مقاربت کند پاک نمی‌شود
مگر این که بدین آتشکده بیاید
و در نزد آتشبان و هیربد برهنه شود
و او با پیشاب گاو پاکش گرداند.»


(سفرنامه ابن حوقل، ترجمه و توضیح از دکتر جعفر شعار، تهران: امیرکبیر، 1366، ص 43.)

 

به عبارتی، او می‌بایست در حضور دو مرد روحانی زردشتی و در معبد برهنه می‌شد، و با ادرار گاو غسل می‌کرد (!) تا پاک شود!

 برای بنده -و یحتمل شما- این بسیار عجیب بود -و هست-. ولی از آن عجیب‌تر این است که در «سفرنامه ابن حوقل»  -که در سده چهارم هجری می‌زیسته- آمده.  آن‌هم نه به عنوان گزارش از تاریخ گذشتگانش، بل‌که به عنوان گزارش از روزگاری که به چشم خود دیده.

عبارتی که شهبازی به کار برده این است: 

«

این مراسم تا سده‌ها پس از اسلام همچنان پابرجا بود، و به‌رغم زنندگی آن، بی‌هیچ منعی برگزار می‌شد و آتشکده‌های زرتشتیان، در پناه حکومت مسلمانان، رونق داشت. در سده چهارم هجری، ابن‌حوقل وضع آتشکده‌های فارس را چنین می‌دید:

«در فارس آتشکده‌های بسیار نیز وجود دارد و تنها از طریق دیوان می‌توان به آن ها آگاه شد، زیرا شهری و ناحیه‌ای و روستایی نیست مگر آن که آتشکده‌های فراوان دارد.»  
(سفرنامه ابن حوقل، ترجمه و توضیح از دکتر جعفر شعار، تهران: امیرکبیر، 1366، ص 43.)

 »

******

جالب است که
ببینیم چقدر آیین مدارا در صدر اسلام وجود داشته،
که غسل زن عریان در معبد با بول گاو
10 قرن پیش و در فارس انجام می‌گرفته و مانعشان نبوده‌اند.
و به حقوق اقلیت احترام می‌گذاشتند.

و الان،
آب پاشی چند جوانک در پارک با "لباس و حجاب(ولو شل و ول)" تحمل نمی‌شود.

به نظر می‌رسد پدران دور ما که هراز سال پیش می‌زیسته‌اند،
بسیار با شعورتر از پدران نزدیک ما بوده‌اند.

خدا رحمتشان کناد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 اوت 2011 در Uncategorized

 

سپاس آن راست که حکمش به "عالمین" رواست!

«حاتم طایی» را فرزندی بود به نام «عدی» که خوشنام بود و بخشنده بود و روشنفکر بود و اهل تحقیق. قبل از اسلام هم تحقیق کرده بود و به مسیحیت گرویده بود. مسلمان شدنش هم حکایتی دارد -که جایش اینجا نیست- و در اواخر حیات پیامبر بود ولی آگاهانه بود.

ظاهرا یک اشکالی که او گرفته بود و از پیامبر پرسیده بود، این بود که شما گفته ای و در قرآن در وصف اهل کتاب آمده که «اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ» (سوره توبه آیه 31) یعنی «آن ها احبار (علمای دینی) و راهبان (و کشیشان مقیم کلیسا) شان را به خدایی گرفتند و همچنین مسیح فرزند مریم را ». در مورد مسیح حرفی نیست ولی ما کشیش ها و اسقف هایمان را  نمی‌پرستیدیم. این چه چیزی است که به ما نسبت داده‌اید؟

پاسخ پیامبر گرامی توضیحی بود که منبعش تفاوت "رب" و "اله" است که هر دو از صفات خداست و در برابر هر دو "عبد" و بنده می‌آید.

«اله" آن است که مخاطب کرنش و تعظیم و خضوع قرار می‌گیرد. بنده در برابر "اله" اش سجده می‌کند و خضوع می‌کند و … 

«ربّ" آن است که مخاطب  اطاعت و پیروی و "پذیرفتن قانون و دستور" بنده قرار می‌گیرد. بنده از دستور "رب" اطاعت می‌کند و آن را قانون می‌داند و درست می‌شمرد و …

به عبارتی ایشان شاید در جواب عدی این طور فرموده‌اند که

«بعله! درست است که شما آن‌ها را (علمای دین‌تان را) سجده نمی‌کرده‌اید، ولی در اطاعت "بی‌چون و چرا و خداگون" و مطلق از ایشان بوده که قرآن شما را این گونه خطاب کرده و متهم به خدا گرفتن "علمای دین" تان به جای پرستش "رب واقعی:خدای متعال" کرده است.» 

*

و اصولا در ادبیات قرآن (این طور که حاج آقای جاودان می‌فرمودند)، بحث ربوبیت یک بحث مهمی است. شیطان مشکلی با الوهیت خدا نداشت. می‌گفت هزاران سال سجده خواهم کرد و کرده بود و حاضر بود بیش‌تر هم بکند. مشکلش از آن جایی شروع شد که ربوبیت خدا را زیر سوال برد. در اطاعت کردن به مشکل خورد و صلاحیت خدا را زیر سوال برد که فرق بین آتش و خاک را نمی‌فهمد و قانون و دستورش، دستور غلطی است؛ پس من اطاعت نمی‌کنم! و آدم را سجده نکرد. جلوی قانون خدا، قانون آورد و به مشکل خورد.

و در مناجات ها و … هم داریم که «خدایا من اگر هر خطایی کردم، از جهل و نادانی و شهوت پرستی و غفلت و … بود. و من هرگز ربوبیت تو را زیر سوال نبردم (و ما انا بربوبیتک جاحد)».

بالاخره -مع الاسف- آدم می‌شنود که برخی می‌گویند فلان چیز را قبول ندارم. یا فلان حکم خدا غلط است. یا …

این‌ها اصلا خوب نیست. باز یک رفیق دیگرباش(!) داشتیم، اهل تحقیق دینی نبود ولی کلا راحت بود و می‌گفت "این‌ها را آخوندها از خودشان در آورده‌اند!" که صد البته حرف خوبی نیست ولی همین قدر که حاضر نبود خودش را با ربوبیت خدا در بیندازد، ارزش داشت!

به قول حاج آقا، گناه‌هایی که عقیده پشتش نیست، شهوت است یا غفلت است یا … هزار هزار می‌بخشند به یک توبه‌ی ساده یا یک کار خیر کوچک (کرم خداست دیگر، به من و شما چه؟) ولی از یک گناه کوچک که عقیده‌ی این طوری پشتش است (که حکم خدا غلط است یا اشتباه است یا …) و با "ربوبیت خدا" در تعارض، نخواهند گذشت.

×

هم چنین از این سوی، چیزی به خدا بستن و میل خود و عقیده‌ی خود و "عرف مورد پسند خود" را به شرع و قرآن تحمیل کردن -که نوعا از علمای دین بر می‌خیزد و عوام را اصولا دستی به مجاری تشریع نیست یا اگر هست، گشاده نیست همچون علما- نیز به همان اندازه گناهی کبیره و بزرگ دانسته شده چرا که گونه ای دیگر از تمسخر ربوبیت خدا و دست اندازی به مجاری ربوبیت خدا و حریم دین است که به شدت از آن پرهیز داده شده (من فسر القرآن برایه مقعده فی النار).

از آن جاست که مفسرین بزرگ ما نیز مدام تاکید کرده‌اند که این که ما بیان می‌کنیم،‌ لزوما تفسیر قرآن نیست و همه‌اش نیست و آن چیزی است که با عقل ناقص خودمان می‌فهمیم. که از پیش خود چیزی به قرآن و خدا نسبت نداده باشند.

یا مراجع ما بسیار با احتیاط فتوا می‌دهند و اصولا بافت فقه ما به شدت با احتیاط گره خورده است و مبنای اساسی احکام و فتاوی صادره،‌ احتیاط است. که جا دارد به این موضوع در مدخل دیگری بپردازیم.

 

*

این‌ها را عرض کردم که برسانمش به امروز؛ حیفم آمد. جدا باشد بهتر است. این‌ها بحث مبانی است و آلوده به مناقشات سطحی نشود شایسته تر است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 اوت 2011 در Uncategorized

 

حقوق اقلیت / حاکمیت اکثریت

همه می‌دانیم و به حکم عقل و فطرت می‌پذیریم که
در جامعه‌ی متکثر، ناچاریم از پذیرفتن حکم اکثریت و تبعیت از آن.

قوانین نیز در نهاد قانون گذاری (قوه مقننه) تصویب می‌شوند و لازم الاجرا هستند،
که لاجرم در پارلمان نیز اکثریت می‌تواند قانون تصویب بکند.

اما تیغ قانون اکثریت به راستی تا کجا می‌برد؟

 

آیا اکثریت با تسخیر پارلمان و تایید شورای نگهبان (به فرض)،
می‌تواند قانونی تصویب کند که
طی یک رفراندوم با رای قاطع اکثریت،
اقلیت، جملگی تبدیل به «برده» ی اکثریت شوند؟
و موظف شوند که نفری یک قلاده هم بیندازند گردن شان به علامت بردگی!؟

×

بدیهی است که این، مثالی کاریکاتوری و اغراق شده است.

ولی سوال ما این است که آیا مرز مشخصی دارد حیطه‌ی دخالت اکثریت؟

و آیا اقلیت را حقوقی نیست؟
هر قدر هم ضعیف باشد و کوچک؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 اوت 2011 در Uncategorized

 

باز گلی به گوشه ی جمال فارسی وان !

باز باید مرحبا زد به شعور فارسی 1 و احترامش به خواست مخاطب.
(شما بگو فرصت طلبی! خروجی اش چه فرقی می کند!)

دم افطار تلویزیون روشن بود و سر بنده توی کامپیوتر.
یکباره صدای ربنای شجریان شنیدم.

با تعجب آمدم پای تلویزیون، دیدم فارسی 1 است دارد ربنای شجریان را پخش می کند.
دقایقی بعد هم اذان را پخش کرد و بعد هم دوباره رفت سراغ بساط خودش!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 اوت 2011 در Uncategorized

 

10 دقیقه ها را بپا!

از نصایح تجاری خوب این است:

علی شف. عزیز از قول پدربزرگش می‌گفت که

«هر آدمی -هر قدر هم باهوش باشد- سالی 10 دقیقه جیره دارد که خر می‌شود!
باید خیلی حواسش باشد در آن 10 دقیقه کار مهمی انجام ندهد.
و اگر در آن مدت کار/معامله ی مهمی کرد (=خراب کاری کرد)
بقیه‌ی سال را باید بدود دنبال راست و ریس کردن همان 10 دقیقه!»

خلاصه حواستان به آن 10 دقیقه هاتان باشد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 4 اوت 2011 در Uncategorized

 

تنوع انسانی

این یادداشت به قلم «شکاک» عزیز است.

×××

 

هر روز صبح (به عبارت دقیق‌تر ظهر) از پارکینگ باید حدود پنج دقیقه از مرکز پردیس دانشگاه قدم بزنم تا به دفترم در دانشکده برسم. هر روز در همین پنج دقیقه حداقل چهار یا پنج زبان مختلف می‌شنوم. در روزهای مختلف تمام این زبان‌ها رو شنیده ام:

زبان‌های چینی مثل مندرین و کنتنیز

زبان‌های هندی مثل اردو و بنگالی

کره‌ای

ویتنامی

ژاپنی

اسپانیایی، فرانسه، آلمانی، ایتالیایی، روسی

عربی

فارسی

عبری

و خیلی زبان‌های دیگر ….

 

با وجود اینکه این زبان‌ها رو بارها و بارها هر روز و هر هفته می‌شنوم اما هر بار غرق شعف می‌شوم از این تنوع انسانی (به قول آمریکایی ها racial and ethnic diversity ).

در محیط کارم همکارانی از چهار گوشه‌ی دنیا دارم. هر کدوم در کشور خودشون سرآمد بوده‌اند و آدم‌های باهوشی هستند. هر وقت بخواهم می‌تونم با هر کدوم در مورد شرایط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کشورش صحبت کنم و چیزهای جدید یاد بگیرم.

 به رای من "تنوع" یکی از مهمترین جاذبه‌های دنیای غرب جدید است.

 

این تنوع محدود به محیط دانشگاه نیست. در تمام شهرهای بزرگ آمریکای شمالی کم و بیشم همین تنوع به چشم می‌خورد. در شرکت‌هایی که کار کرده‌ام همین تنوع انسانی رو بین همکارانم دیده‌ام. در ایران هیچ وقت چنین چیزی رو تجربه نکردم. با کمی تخفیف نزدیک‌ترین تجربه رو در عربستان داشتم. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 اوت 2011 در Uncategorized

 

وقتی روی ریل درست نیستیم!

وقتی روی ریل درست نیستیم،
«ریزش» قطعی است.

مساله، فقط مساله‌ی زمان است.
یعنی دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.
لااقل برای نخبگانی که دستِ تحلیل‌شان به دهان ِعقل‌شان می‌رسد، ندارد.

یکی ایمان و محبتش به فلانی قوی‌تر است، دیر‌تر؛
و یکی ضعیف‌تر است، زود‌تر!

*

حالا شما هر اسم ِ»رد گم کنی" می‌خواهی رویش بگذار.
بگو جنگ نرم، بگو تلفات جنگ نرم، بگو شبیخون فرهنگی، بگو تهاجم فرهنگی، بگو بی‌بصیرتی…

این‌ها سال ها بوده و هست و خواهد بود.
-و لااقل امثال بنده منکر وجودشان نیستیم-

ولی الان و این‌جا، آدرس غلط دادن و نعل وارونه زدن است.
-یا شاید هم نفهمیدن!-

این ریزش‌های کیفی عظیم، ناشی از چیز دیگری است!
به خدا که منبعش، قدرت دشمن – باصطلاح خودتان: در جنگ نرم- نیست.
مربوط به ذکاوت محدود دشمنان نیست؛ مربوط به حماقت بی‌پایان (ظاهرا) دوستان است!

مربوط به این است که
کثیری از نخبگان به چشم می‌بینند
که -بی‌خیال و شاد و "خر برفت و خر برفت" گویان- رو به پرتگاه می‌بریدمان
و از برای راننده‌ی "خاله خرسه‌ی بی‌فکر" (یا شاید هم "روباه مکار خوش فکر"!) هورا می‌کشید!

چه کند نخبه‌ی (نگون بختی) که می‌بیند؟

چاره‌ای جز بیرون پریدن از قطار -چاره ای جز ریزش- دارد در محضر عقل؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2 اوت 2011 در Uncategorized