RSS

بایگانی ماهانه: فوریه 2008

برنامه و زمان

"A good plan today
is better than a perfect plan tomorrow."

 General George S. Patton

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 فوریه 2008 در Uncategorized

 

هفته شهدا

قدیم ها عروسی که می شد٬
خیلی ها -خصوصا بچه ها- خوش خوشانشان می شد.

در دو خانواده٬ انقلاب می شد انگار.
چند وقت همه درگیر می شدند.
مثل حالا نبود که تالار گرفتن رسم باشد
و عروس و داماد تنها بروند دنبال برخی تشریفات زائد و خسته کننده.
خرید طلا-جواهر و لباس و غیره.

خلاصه٬ عروسی که می شد٬ ولوله می شد.
از آشپزی بگیر تا تدارک مراسم و شستشوی حیاط و چیدن صندلی و
چیدن گلدون و چراغانی کردن و شستشوی حوض و میوه انداختن تویش و ….

چند خانواده در گیر می شدند.
چندین هفته و بلکه ماه.
دوختن پتو و ملافه و تشک و بقچه و الخ.
یک صفایی داشت.
ما هم ندیدیم ولی بزرگتر ها که تعریف می کنند٬ حال و هوایش را می گیریم.

***

برای ما که روزگاری در مدرسه مفید بوده ایم٬
هفته شهدا چیزی شبیه عروسی های قدیم است.
چند هفته ای مدرسه می ریخت به هم.

خیلی ها درگیر کار می شدند.
گروهی نمایشگاه.
گروهی مطلب های نمایشگاه.
گروهی مقاله و مجله.
گروهی …

خلاصه در مدرسه هیاهو می شد.
هر کسی یک کاری می کرد.
از چند هفته قبل اش حال و هوایی در مدرسه می آمد و صفایی داشت.
هنوز هم دارد.

دیروز که رفتیم مدرسه٬ باز دوباره حال و هوای همیشگی زنده شد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 فوریه 2008 در Uncategorized

 

داغت ز سینه تاریخ مگر پاک می شود؟

مشهور است که از میان علمای ماضیه٬
علامه سیدمهدی بحرالعلوم٬ مرجع تقلید بزرگوار٬
از کسانی بوده است به محضر حضرت صاحب رسیده اند.

و آورده اند که روز عاشورایی ایشان در جمع عزاداران حاضر بوده اند.
طبق روالِ علما٬ در کنار؛ و مردم در میانه.

ایشان یکباره عمامه از سر می نهد و به میان مردم عادی می رود
و مانند ایشان بر سر و سینه می زنند
به نحوی که موجب شگفتی سایرین می شود.

بعدها حکمت این کار را جویا می شوند.

معروف است که سید گفته است:‌
«دیدم حضرت صاحب در میان این جمعیت و با این مردم عزاداری می کند.
شایسته ندیدم که یک گوشه ای بایستم و نظاره گر باشم.
من هم به میان جمعیت رفتم و عزاداری کردم.»

و باز هم مشهور است که آن قبیله در حین عزاداری با این جمله دم گرفته بودند که
«ابد والله ما ننسی حسینا»
به خدا تا ابد حسین را فراموش نخواهیم کرد.

و من با این جمله کار دارم.

چه این چیزها که از سیدبحرالعلوم گفته اند حقیقت داشته باشد چه نداشته باشد.

***

شیعه این جا را کوتاه نمی آید.

چون امام زمانش کوتاه نمی آید.

(از خود ایشان نقل است که ای جد من٬‌ هر روز برایت گریه می کنم
و اگر اشکم تمام شود٬ خون گریه می کنم.)

چون خدا کوتاه نیامده و ایشان را ثارالله خوانده است.

(یعنی کسی که خونخواهش خود خداست.)

***

این تو بمیری از اون تو بمیری ها نیست.

***

فرض کنید بخواهند این پرچم را بخوابانند.
فرض کیند بخواهند دامان یزید را بشویند.
فرض کنید بخواهند حسین را در کربلا دفن کنند.

چه می کنند؟

اول کاری که می کنند این است که می گویند:

«شما درست می گویید. حق باشماست. یزید خیلی پست بود. خیلی رذل بود.
یک غلطی کرد. حالا هم مرد. شما کوتاه بیایید.
دیگر این هر سال عزاداری گرفتن شما که امام حسین نمی شود برای شما!
این همه خودتان را اذیت می کنید. استرس درست می کنید.
گریه می کنید. دپرس می شوید. از لحاظ روانشناسی هم خوب نیست.
 این همه شلوغ کردن ندارد که!»

بعد که به کتمان رفت و عزاداری را تعطیل کردیم٬

می گویند:
«حالا یزید بیچاره هم که مرده است. پشت سر مرده هم حرف زدن شگون ندارد.
تاریخ هم گواهی می دهد که زمان حیاتش هم جلوی همه ی مردم توبه کرد و
گفت که من راضی نبودم به این کارها. توبه کرد. خدا هم که رحمن و رحیم است.
شما هم اینقدر تن این بیچاره را در قبر نلرزانید! »

این هم که به کتمان رفت و تبری جستن و لعنت ظالمین را هم گذاشتیم کنار٬

می گویند:
«اصلا حسین چوب خشونت جدش در بدر و حنین و …. را خورد!
اگر جدش خشونت نمی کرد٬ یزید هم انتقام گیری نمی کرد!

از این ها گذشته٬ این حسین شما سرش برای دعوا درد می کرد.
دنبال قدرت بود. شورشی بود.
جامعه اسلامی نظم دارد. قانون دارد. حساب و کتاب دارد.
نمی شود که هر کسی بر شخص اول مملکت شورش کند و اسلحه دست بگیرد.
اگر این طوری بشود که سنگ روی سنگ بند نمی شود.
هر کسی که بر علیه حکومت اسلامی شورش کند٬‌حق اش است که پدرش در بیاید.
این حسین اگر سرش برای دعوا درد نمی کرد مثل برادر و پدرش صلح می کرد و ….»

اگر این ها را هم بپذیریم و به کتمان برود٬ می گویند:‌….

***

البته گمان نکتم اگر این مسیر را تا آخر هم برویم٬
حرف های اخیر دکتر سروش به کتمان برود!
شاید هم رفت. خدا را چه دیدی!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 فوریه 2008 در Uncategorized

 

دست و پا

کاش یاد بگیریم٬ دست های هم را بگیریم
-که همدیگر را بلند کنیم-
نه این که پاهای هم را بگیریم٬
-که همدیگر را به زمین بزنیم-

***

این جمله را امروز از دکتر برجعلی -در رادیو جوان- شنیدم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 فوریه 2008 در Uncategorized

 

اشتباه

یک فیلم شنگول و منگول می دیدم به نام
خاطرات پرینسس ۲
(The Princess Diaries 2+)
محصول والت دیسنی.

برای گروه سنی ج و د ساخته شده بود اما یک جمله‌ی خوبی آخرش بود.

مادربزرگی که به نوه اش می گفت:

«از تو می خواهم که مثل یک زن٬ خودت انتخاب کنی.
اشبتاهاتی شبیه اشتباهات من را مرتکب نشو.
اشتباهات خودت را بکن.
اشتباهات خودت٬ لذت اش بیشتر است!
باور کن!»

 ***

Mia,
 
I want you to make your choices as a woman.
Don’t make the same mistakes I did.
Make your own mistakes.
There’ll be plenty of them,
believe me!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 فوریه 2008 در Uncategorized

 

طلب التعاون علی اقامة الحق امانة و دیانة

خدا عمر پربرکت حاج اقا مجتبی تهرانی را طولانی کند.

امسال محرم را به موضوع حق اختصاص داده بودند.
ما هم یک شب بیشتر نصیبمان نشد که استفاده کنیم.
اما بخت با ما یار شد و آن شب٬ شب عاشورا بود
و خودشان فرمودند
که صحبت امشب٬ جمع بندی ای از فرمایشات این دهه شان خواهد بود.

محور بحث آن شب٬ همین حدیثی است که بر مصدر این متن نشسته است.

درخواست کمک کردن برای برپایی حق٬ هم دیانت است و هم امانت.

حضرت حسین در تمام طول مسیر٬ به هر کسی که رسید٬ 
از او برای اقامه حق٬
برای یاری کردن آن حضرت در اقامه حق٬
و بیعت کردن با آن حضرت دعوت کرد.

طلب یاری کرد.

روز عاشورایش را هم که همه بلدیم آن ندای جانسوز را. 
هل من ناصر ینصرنی را کسی هست که نشنیده باشد؟

طلب یاری کردن از دیگران٬ برای اقامه حق نه تنها خفت نیست٬ عزت است.

واجب است.
کسی نکند٬ کارش اشتباه است.
کارش لنگ است. درست نیست.

حاج آقا مجتبی با تاکید می فرمودند که تک روی نداریم.

نگو٬ من از خدا می خواهم.
مساله شخصی که نیست.
باید بروی از مردم بخواهی که بیایند کمک.

«زهیر بن قین» را مگر نشنیده ای ماجرایش را.
سر ناهار بود که پیک حضرت آمد.
او هم شوک زده شد و لقمه در دهانش ماند.
بعد هم رو به زنش گفت:
« من از مکه تا این جا از مسیرهای غیرمتعارف نرفتم٬ 
مگر به این دلیل که با حسین -علیه السلام- روبرو نشوم.»

خلاصه زنش به‌ش تشر زد که
خجالت بکش! بلند شو برو ببین پسر پیغمبر چه می گوید!

یا آن بدبخت 
-که خدا کمک کند ما مثل او امتحان پس ندهیم-
عبیدالله بن حر جعفی.
خود حضرت رفت پیش اش.
گفت: بیا
و او هم گفت: من یک اسب خوب دارم و یک شمشیر خوب. بفرمایید ببرید!
(=من همین جا جایم خوب است!)
حضرت هم گفت نگه دار لازمت می شود!

***

با دوست عزیزی راجع به کار مسافرت جهادی صحبت می کردیم.
گفتم:
برو پیش فلانی! 
بالاخره چند سالی است که روی این زمینه کار کرده است.
لینک دارد. آدم می شناسد و تجربه دارد.
گرفتار هم هست.
آدم گرفتار٬ همین جوری خودش را گرفتار نمی کند.
باید ازش خواست. طلب کرد.
شما هم برو ازش طلب کن و کمک بخواه.

گفت:
ما از خدا کمک می خواهیم.

گفتم:
مثل این که ایمان شما از حضرت حسین قوی تر است؛ اخوی!
چون ایشان به خدا اکتفا نکرد!
-و تا آن جا که ما می دانیم-
از خیلی ها طلب کمک و یاری به راهش را کرد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 فوریه 2008 در Uncategorized

 

طمع رحمت

چندی پیش نوشته بودم که -به فراخور حال-
 چند روز است که در ماشین قرآن گوش می کنم.

دوستی از قول بزرگی افاضه فرمود که
در ماشین قرآن گوش نکنید که ماشین «وانصتوا» ندارد و
شامل رحمت نمی شوید!

ما هم آمدیم خوشمزگی کنیم و جواب خوشمزه بدهیم٬
گفتیم که
ما به طمع رحمت گوش نمی کنیم.
گوش می کنیم چون باهاش حال می کنیم.

از آن روز به بعد از فکرم بیرون نرفته است.
این جمله٬ جمله‌ی خوبی نبود.

ما اصلا جز طمع در رحمت حضرت حق٬ سرمایه‌ی دیگری نداریم.

شاید طمع در بهشت خوب نیست. مرامی نیست.
-آن هم برای بزرگان و نه مثل بنده-
ولی طمع در رحمت حضرت حق نداشتن٬ شاید کفر باشد یا نزدیک به کفر.

لذا آن حرف را به جد پس می گیرم.

***
اما اخوی!
با این بزرگان٬ بزرگان کردن و «وانصتوا» گفتن ات٬
ببین می توانی همین ارتباط نیم بند ما با قرآن را از ما بگیری یا نه؟!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 فوریه 2008 در Uncategorized