RSS

بایگانی ماهانه: اوت 2008

باز هم کامنتی که نشر نشد!

برای این+ نوشته‌ی جوانفکر هم کامنت گذاشتم و نشر نکرد.

***

سلام.
-پیشتر هم برایتان کامنت گذاشته ام و نشر نکرده اید. برای نشر هم ننوشته بودم.
کاش خوانده باشید اش. برای خواندن شما نوشته بودم اش.
چون یک فرض معصومانه دارم و آن این است که این ها را که نوشته اید
به آن معتقدید و از سر بازی های سیاسی ننوشته اید.-
***

می دانید که فیفا یک سمن «NGO» است. یعنی مردمی است.
دولتی نیست. فدراسیون های ورزشی، غالبا همین طور هستند و دولتی نیستند.

اگر ما چیزی به نام ملت اسراییل را قبول داریم،
پس تیم های ورزشی شان را هم
-که به قول دولت نهمی ها «سمن» یا «سازمان مردم نهاد» هستند-
باید تیم بدانیم و با آن ها مسابقه بدهیم! نه؟

چنان چه با همه ی دشمنی هایی که با امریکا یا سایر دشمنانمان داشته ایم،
ولی با آن ها مسابقه داده ایم و می دهیم.

***

گفته اید
«مشایی از جنس کسانی نیست که با اظهارات دو پهلو یا معنی دار
به بیگانگان چراغ سبز نشان می دهند»

شما درست می گویید.
«مشایی از جنس کسانی است که
با اظهارات صریح و مستقیم به بیگانگان چراغ سبز نشان می دهند»

انشاءاله در شما هنوز آن قدر از منطق و فهم باقی هست
که اظهارات آقای مشایی را چراغ قرمز یا زرد تلقی نکنید.

 درست می گویم؟

***

یادمان نرفته است آقای جوانفکر عزیز.
روزگاری در این مملکت به خاطر حرف های دو پهلوی افراد نزدیک به مسئولین
(و نه حتی مسئولین)
بعضی ها کفن پوش می شدند و بعضی های دیگر تیتر و یادداشت روز می نوشتند
و تا طرف را به معذرت خواهی وا نمی داشتند، رهایش نمی کردند.

چه شده است در این مملکت
که معاون رئیس جمهور، صریحا چنین چیزی می گوید
و می خواهید بدون معذرت خواهی
و با این آسمان و ریسمان کردن ها
و با موضع طلبکارانه سر و ته قضیه را هم بیاورید؟
من درست فهمیده ام؟

راستی، شما که این همه اهل تساهل و تسامح هستید،
چرا خشتک عده ای دیگر را سرشان کشیدید؟
شما که دارید به فتوای مفتی ای که چندی پیش به دارش کشیدید، عمل می کنید.

نکند گفتن اش جرم است و عمل کردنش مباح؟

 

***

با کسی که از صحبت های اخیر مشایی خوشش آمده بود صحبت می کردم.

می گفت:
«حرف بدی نزده. دستش هم درد نکند. تنش های جهانی ما را کم می کند و …. «

چنانچه حدس زده اید٬ این آقا چندان انقلابی نبود.

 من هم گفتم:
» من کاری به محتوای حرفش ندارم. این که درست است یا غلط مهم نیست.
من می گویم پارادایم و خط مشی هایی مهم نظام -غلط یا درست- ،
تا امروز این نبوده. موضع نظام این نبوده.

 این موضع و این پارادایم اگر اشتباه هم بوده باشد و بخواهد عوض هم بشود،
یک علف بچه به اندازه‌ی مشایی کسی نیست
که بخواهد این پارادایم و این استراتژی را عوض کند.
یک کسی که تا دیروز معلوم نیست کجا بوده  و زیر کدام بوته رشد کرده و حالا به نوایی رسیده.

که اگر معلوم هم بود، باز هم قد و اندازه‌ی این که بخواهد 
استراتژی  یک نظام را عوض کند، نبود و نخواهد بود.

اگر این طور باشد که هر کسی از راه برسد
و چندصباحی مسئول باشد و برای توریست ها توالت بسازد٬
‌بعد بخواهد چارچوب شکنی پیشه کند و استراتژی سیاست خارجی نظام را عوض کند؛
چیزی از نظام باقی نمی ماند.»

می دانید چه گفت:

«این ها که می گویی درست.
ولی این تغییر باید از یک جایی شروع شود.
تا قبل از احمدی نژاد کسی حتی در مکاتبات رسمی جرات به کار بردن نام اسراییل را نداشت.
ما اسراییلی نمی شناختیم و نمی شناسیم.
احمدی نژاد اولین کسی بود که در نامه اش به بوش از نام کشور اسراییل استفاده کرد.
این رحیم مشایی هم همین است.
هزار بار هم روزنامه چی ها و اصلاح طلب ها بگویند،‌ فایده ندارد.
بالاخره یک نفر از مسئولین اصولگرای افراطی باید شروع می کرد.
که کرده.
خوب است دیگر.
مشکل مان با اسراییل و دنیا هم حل می شود! «

چنان چه شابد حدس زده باشید،
قصد من از این نقل قول،
جملات آخر این دوست غیرانقلابی-غیرمذهبی ام بود.

 بالاخره باید از یک جایی شروع شود.

و تبریک می گویم به دولت پر افتخار احمدی نژاد و خاصه معاون نورچشمی اش،

که شروع مبارک و میمون رفع کدورت با کشور دوست و برادر :»اسرائیل» را
به دست خود رقم زدند!

آن هم بدون خون ریزی و کفن پوشی برادران کیهانی و حزب الله همیشه بیدار همیشه در صحنه!

 تبریک ندارد؟

**

اضافه کنم که
مردم؛ بسیار بیش از آن که عزل مشایی برایشان مهم باشد، عزل کردان مهم است.
ماجرای ملت مظلوم فلسطین و دولت غاصب صهیونیستی،
غمناک هست ولی خون عده ی قلیلی را به جوش می آورد.

اما ماجرای دکتر کردان عزیز، خیلی ها را کفری کرده است دکتر جان! 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 اوت 2008 در Uncategorized

 

آزادی

خاتمی افزود:
آزادی ما را ولنگاری توصیف می کردند،
نه خیر!

ولنگاری الان است که بزرگترین معیارهای بدیهی اسلامی و انسانی زیر پا گذاشته می شود.

***

کامل اش این جاست+.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 اوت 2008 در Uncategorized

 

یک بار برای همیشه

از میان کسانی که مرا بیرون از این وبلاگ می شناسند،
بسیارند کسانی که به این وبلاگ سر می زنند و
یا گذارشان به این کلبه افتاده است.

قدم سر چشم.

***

بعضی از این عزیزان، 
احساس «زبلی، خوشمزگی و حاضر جوابی» توامی دارند.

این احساسات توامان، در فقدان احساس کلیدی شجاعت،
چیز مزخرفی است.

خود را به دانستن چیزهایی از پس پرده ی زندگی نویسنده، زدن؛
و از آن دانسته های ناقص نتایج ابلهانه گرفتن؛
و آن نتایج را در قالب نیش و کنایه های بی مزه و با لحن طلبکارانه بیان کردن،
و سیمایی -به قول کوروش- ملیح الابتسام
(که ملاحت خود را از «حلاوت ظفرمندی بر حریف» در «آوردگاهی وهمی» به عاریت گرفته)
به خود گرفتن،
نشانه هایی از آن احساسات توامان اند.

 در عین حال،
نامی از خود نبردن و خود را در پس اسامی کودکانه، نظیر
«یک دوست. یک آشنا. یک ….»
پنهان شدن،
نشانه هایی از فقدان آن احساس کلیدی -یعنی شجاعت-  اند.

انتظار «گرفتن پاسخ از بنده»،
یا ستیزه جویی کردن با کسی نمی شناسد،
انتظاری ابلهانه است
که ممکن است در وجود کسی که چنین کامنتی می گذارد باشد.
این واکنش هم آخرین واکنش من است.

اگر اسمش واکنش باشد.

***

اگر می خواهی کنایه بزنی؛
اگر می خواهی شوخی کنی؛
اگر می خواهی ضایع کنی؛

هر کاری که دوست داری بکنی،
حق توست.
واکنش توست.
محترم است.

***

اگر یک جمله را از دهان دو نفر بشنویم، ممکن است دو برداشت کاملا متفاوت بکنیم.
از یکی احساس توهین و جسارت داشته باشی و از دیگری صمیمیت یا شوخی و …

یک جمله٬ با یک لحن٬ شوخی است و با لحن دیگر توهین.

***

برادر/خواهر ناشناس!

اگر واکنش نشان دادن به عنوان یک انسان به یک حرف، هدف توست، بسم الله.
جدا با عث خوشحالی است.
بنده که ترجیح می دهم یک مخالف روراست با شخصیت داشته باشم
تا یک موافق ریاکار ترسو (موافق منافق).

و اگر خراشاندن و آزردن مطمح نظر است، باز هم بسم الله.
زهی خوشی٬ اگر التیامی تواند بود به زخمی در وجودت.

هر چند بعید می دانم که به زخمی، زخمی دوا توان کرد.
و بیش از این،
خیلی بعید می دانم که بتوانی به این شمشیر چوبین، زخمی زدن بر این کرگدن!

**

من هم می خواستم به این جریان،
 که کوروش علیانی "نهضت شعور و بی‌شعوری+" نامش نهاده بپیوندم. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 اوت 2008 در Uncategorized

 

عجب تر

طوطی را با زاغی در یک قفس کرده بودند…

عجبتر آنکه غراب هم از مجاورت طوطی به جان آمده بود.

 

گلستان سعدی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 اوت 2008 در Uncategorized

 

مشت و موتور

تا همین چند سال پیش که مترو نبود یا اگر بود تا بازار نمی رفت،
موتوری ها، بهترین و سریع ترین وسیله‌ی حمل و نقل در بازار بودند.

ما هم اگر کاری داشتیم،
از این ها استفاده می کردیم.

***

یکی از این ها یک چیز خوبی گفت که سال هاست در ذهن ام مانده.

در مورد سخاوت و بخل بود.
در مورد تنگ نظری و سعه‌ی نظر.

این که کسی بتواند و بگذارد از کنار دستش کسی بهره مند شود.

***

گفت:
« یک گونی برنج یا گندم بگذار جلو رویت.
فکر کن این گونی دنیاست و تو حق داری هر قدر می توانی، بادست هایت برداری.

بار اول سعی کن جوری برداری که چیزی از دستانت نریزد.
و همه اش در پیش خودت بماند.

این مشت را بگذار یک گوشه.

بار دوم نگران چیزهایی که از دستت می ریزد نباش.
فقط تمرکز کن به این که بیشتر برداری.

این مشت را هم بگذار یک گوشه‌ی دیگر.

آن وقت این دو را با هم مقایسه کن.»

ببین کار دنیا، چه جوری است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 اوت 2008 در Uncategorized

 

چیزی که نمانده. چیزی که نداریم.

الهی،
آفریدی رایگان،
روزی دادی رایگان،
بیامرز رایگان.

که تو خدایی نه بازارگان!

(خواجه عبدالله انصاری)

***

الهی،
ما در دنیا معصیت می کردیم.
حبیب تو محمد اندوه‌گین می گشت و دشمن تو ابلیس شادمان.

اگر تو در قیامت ما را عذاب کنی،
حبیب تو محمد اندوه‌گین می گردد و دشمن تو ابلیس شادمان.

دو شادی به دشمن مده و دو غم بر دل دوست منه.

(خواجه عبدالله انصاری.
برگرفته از مناجات حضرت سجاد)

***

خدایا،
خودت که بهتر می دانی.
من وسواسی نیستم.
-از آن ها که می روند زیر دوش، 
صدبار خودشان را می شویند. آن قدر که یا پوستشان برود یا به دلشان بچسبد.-

گفتی:
«بیا زیر دوش رحمت… بقیه اش با من!»

به حساب خودمان آمده ایم.
-یا آورده ای مان! حالا چه فرقی می کند؟-

نه شامپو آورده ایم و نه کیسه و لیف و  …
وسواسی هم که نیستیم که مدام «بشور و بساب» کنیم!

پیش خودمان بماند. گیرم هم می آوردیم.
کار این صدمن چرکی که بر پوست‌مان نشسته،
با کدام کیسه و لیف راه می افتاد؟

***

سرت را درد نیاورم.

تو که حال و روز ما را بهتر می دانی.
کار ما از شامپو و کیسه و … گذشته!

 

قربان دستت.

اسیدشور کن برود!

***

 پ.ن: ان لنا فیک املا طویلا. ان لنا فیک رجاء عظیما!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 اوت 2008 در Uncategorized

 

درباره خواب

آن قدر جناب ابوی پی گیر این خواب ما شدند که
ما را بر آن داشتند که برویم در مورد خواب اندکی مطالعه کنیم.

اسباب خیر شدند!

در مورد خواب خیلی بی اطلاع بودم.
الآن هم هستم.
موضوع پیچیده و مرموزی هم هست.
اما یک سری چیزها در این مطالعات یافتم که شاید به درد بخورد.

***

برایم همواره عجیب بوده است که :

چه طور برخی اوقات خیلی کم می خوابم و سرحال هستم و
برخی اوقات-با این که زیاد خوابیده ام؛  کسل و گیج و ملول.

یا این که چه طور می شود در مواقع ضروری کم تر خوابید و سرحال بود.

یا این که چه طور می شود سر ساعت خاصی بیدار شد.
من خوابم خیلی سنگین است.
و این برایم همواره  یک مساله بوده است.

برای نماز صبح،
هم ساعت کوک می کنم
هم موبایل را تنظیم می کنم،
هم رادیو را تنظیم می کنم که از قبل از اذان روشن شود
و تا نزدیکی طلوع آفتاب روشن بماند!
با این حال بعضی روزها، نمازم را از ترس قضا شدن، با تیمم می خوانم!

به هر حال،
این که از خواب کمی سر در بیاورم و بتوانم کمی کنترلش کنم،
برایم موضوعی بسیار جذاب است.

اگر برای شما هم جذاب است،
شاید این نوشته ها بتواند کمک کند.

***

خواب+ چیز عجیب و پیچیده ای است.
و به این راحتی ها نمی توان در آن نفوذ کرد و تئوریزه اش کرد و …

اما حسب علایم و نشانه های فیزیولوژیک و امواج مغزی٬‌
یک حدس هایی زده می شود و یک طبقه بندی هایی انجام می شود که
هر چند در شناخت خواب٬ چیزی به حساب نمی آیند ولی
ابعاد فیزیولوژیک و ظاهری خواب را اندکی تشریح می کنند.

این که در خواب کاهش جریان خون و دمای بدن و … رخ می دهد که از علایم اولیه است.

برای اولین بار در سال ۱۹۶۸ ٬
Allan Rechtschaffen و Anthony Kales
بودند که با الکتروانسفالوگرافی+  (اندازه گیری امواجی که از مغز صادر می شود)
اقدام به مرحله بندی خواب کردند و
در سال ۲۰۰۷ بود که آکادمی خواب درمانی امریکا
«The American Academy of Sleep Medicine – AASM»
این طبقه بندی را لحاظ و به روز رسانی نمود.

«امواج ۵ گانه که از مغز ساطع می شود: عبارتند از دلتا٬ تتا٬ آلفا٬ بتا و گاما+»

به هر حال، بر حسب همین امواج مغزی و سایر علایم فیزیولوژیک، نظیر حرکت چشم،
طبقه بندی هایی رخ داده است که عرض خواهد شد.

***

خواب ما یک تکه و یک دست نیست.

یک دست نیست از آن جهت که
خواب عمیق داریم و خواب سبک و ..

یک تکه هم نیست.

چند تکه است.
هر کدام از این تکه ها یک سیکل است.

تصور ما از خواب به صورت یک سهمی (منحنی U شکل) است.
خیلی ها تصور عمومی شان، سهمی شکل است.
فکر می کنند خوابشان، سر شب سبک است و وسط شب سنگین و آخر شب سبک.

مثل یک شیرجه که از سطح هوشیاری به عمق خواب می زنیم،
مدتی زیرآبی می رویم و بعد در انتهای خواب، دوباره به سطح بر می گردیم.

این تصور درستی نیست.
لااقل دقیق نیست.

ما مثل یک غواض عمل می کنیم.
از سطح هوشیاری به عمق خواب می رویم،
سپس به سرعت به سطح هوشیاری بر می گردیم و نفس می گیریم
(=خواب می بینیم!)
و دوباره به عمق خواب بر می گردیم.

اما مانند یک غواص که رفته رفته خسته می شود،
هر بار که از عمق به سطح  بر می گردیم،
بیشتر از دفعه ی قبل نفس می گیریم،
و بعد از نفس گرفتن، به عمق کمتری می رویم.

مراحل خواب طی 8 ساعت

این است که
آخرین خوابی که می بینیم، از همه طولانی تر است.
(اولی حدود ۵ دقیقه و آخری حتی بیش از ۲۰ دقیقه است)
و عمقی که اولین بار تجربه می کنیم و به آن فرو می رویم، از همه عمیق تر است.

هر «شروع از سطح و رفتن به عمق و بازگشتن و نفس گرفتن(خواب دیدن)»
یک سیکل است.
که غالبا از ۹۰ الی ۱۱۰ دقیقه به طول می انجامد.

پس ۴۵۰ دقیقه خواب (۷ساعت و نیم)٬
می تواند شامل ۵ سیکل خواب باشد.

ازین پس وقتی از خواب اسم می بریم٬ منظور یک سیکل خواب است.
نه ۷-۸ ساعت خواب.

چنانچه می بینید، ترتیب خواب ما به این شکل است:

هشیاری » مرحله ۱ » مرحله ۲ » مرحله ۳ » مرحله ۴ » مرحله ۳ » مرحله ۲ » REM.

***

سیکل خواب را بر حسب همان امواج مغزی و علایم ظاهری٬‌ تعیین کرده اند.

بر حسب حرکات سریع چشمی٬
کل خواب به دو قسمت تقسیم می شود.

خواب همراه با حرکات سریع چشمی٬
«Rapid Eye Movement : REM+»
 و خواب بدون حرکات سریع چشمی،
«Non-Rapid Eye Movement : NREM»

چنانچه از شکل فوق حدس زده اید، 
در REM است که ما رویا می بینیم.
حرکات سریع چشمی ما در این حالت نیز،
 مشابه وقتی است که در سینما مشغول دیدن فیلم هستیم.

همه همیشه خواب می بینند.
(حتی تحقیقات مشابه بر روی پستانداران، نشان می دهد که
 آن ها نیز -به احتمال زیاد- خواب می بینند.)
اما اغلب، آن ها را فراموش می کنیم.
و حداکثر آخرین خواب هایی که دیده ایم را به خاطر می آوریم.

به هر روی، حالت دیگر«NREM» که عمده ی خواب ما را تشکیل می دهد،
خود از چهار مرحله تشکیل شده است.

 

یک سیکل خواب

 

مرحله ی اول:
حالتی است میان هشیاری و خواب.
چرت اصطلاح مرسومی است برای این مرحله.

امواج مغزی آرام آرام از آلفا به تتا تبدیل می شوند.
برخی توهمات با تصاویر شفاف، از ویژگی های این مرحله هستند.
برخی اوقات انقباض عضلانی موضعی نیز در این مرحله رخ می دهد.

به صورت کلی در این مرحله، عضلات رفته رفته شل می شوند
و آگاهی از محیط پیرامون کاهش می یابد.

اگر در این مرحله از خواب برخیزیم، احساس نمی کنیم که به خواب رفته ایم.
اما گاهی همین مختصر نیز می تواند خستگی زیادی را از تن ما بیرون کند.

مرحله ی دوم:
حالتی است که 5 تا 15 دقیقه بعد از خوابیدن وارد آن می شوید.
ضربان قلب کاهش می یابد.
فعالیت مغز کاهش می یابد.
«دوک های خواب و گره k »+ نیز در این مرحله رخ می دهد.
امواج مغزی کماکان تتا هستند.

هوشیاری و آگاهی ازمحیط بیرونی در این مرحله تقریبا به صفر می رسد
و مغز استراحت می کند.
و جز در موارد معدود که محرک خاصی تحریک کند
(مثل به زمین خوردن یک شیئ مثل کتاب یا… که گره k را روی پلی گراف تشکیل می دهد)
مغز مشغول استراحت است.

مرحله ی سوم:
در این مرحله از خواب امواج مغزی به امواج دلتا تبدیل می شوند.
این مرحله بخش اول از خواب آرام و عمیق است.
در این مرحله،
شب ادراری، هراس شبانه، راه رفتن در خواب و حرف زدن در خواب رخ می دهد. 

تمایز دقیق بین دو مرحله سوم و چهارم مشخص نیست.

مرحله چهارم:
این مرحله، نسخه ی عمیق تر مرحله ی سوم است.
بیش از 50 درصد از امواج مغزی در این مرحله، امواج دلتا می باشد.
استانداردهای جدید AASM،
به علت تشابه زیاد مرحله 3 و 4، 4 را ادامه ی 3 فرض کرده اند.

اگر در مرحله ی 3 یا 4 از خواب بیدار شویم،
احساس می کنیم، منگ و گیج هستیم
و به در و دیوار می خوریم و میل شدیدی به بازگشت به تخت خواب خواهیم داشت.

***

اگر در مرحله ی 1 بیدار شویم،
آماده ی بیداری بوده ایم و سرحال خواهیم بود.

هر چند استراحت کاملی نکرده باشیم.
ولی توان بیدار بودن و سرحال بودن را خواهیم داشت.
برای حرکات خلاقانه، و شادابی و نشاط موثر، نیاز به استراحت عمیق و کافی داریم.

اما برای مواقع ضروری٬
یک جوری تنظیم کنید که در مرحله‌ی ۱ بیدار شوید.

و مثلا اگر سیکل خوابتان ۹۰ دقیقه است٬
سعی کنید یا ۹۰ دقیقه بخوابید یا ۱۸۰ دقیقه یا ۲۷۰ دقیقه یا …

ساعت را جوری تنظیم کنید که
وقتی در مرحله‌ی ۱ سیکل خواب هستید بیدار شوید.
و بیداری تان به مرحله ۳ یا ۴ نخورد که هم سخت بیدار شوید
و هم گیج و منگ باشید!

راستی٬‌برای این که بفهمید سیکل خوابتان چند دقیقه است٬
خوبست که چند مدتی روی خوابیدن و بیدار شدنتان دقیق شوید.
تا متوجه شوید سیکلتان دقیقا چند دقیقه است.

 

****

هم اکنون می توانیم،
با اندکی دقت بیشتر به خواب نگاه کنیم.

سیکل خواب و حواشی

***

نکات پراکنده:

معمولا افزایش عمر با کاهش نیاز به خواب همراه است.

یک نوزاد، دو سوم اوقاتش را در خواب سپری می کند.
و اتفاقا عمده ی خوابش را رویا می بیند.

برای یک سالمند استراحت در کمتر از یک سوم اوقاتش کفایت می کند.

توجه شما را به جدول ذیل جلب می کنم:

سن میانگین استراحت
نوزاد بیش از 18 ساعت
1 تا 12 ماه 14 تا 18 ساعت
1 تا 3 سال 12 تا 15 ساعت
3 تا 5 سال 11 تا 13 ساعت
5 تا 12 سال 9 تا 11 ساعت
نوجوان 9 تا 10 ساعت
جوان و سالمند 7 تا 8 ساعت
زن باردار بیش از 8 ساعت

نمودار وضعیت خواب در سنین مختلف

 

***

مطالبی که خوانده ام پراکنده اند.
جمع و جور کردنشان مشکل است.
عجالتا این مختصر را بپذیرید تا بعد!

خواب های خوبی داشته باشید.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 اوت 2008 در Uncategorized

 

یک ماهی می شود….

شاید یک ماه می شود که
مطلب جان داری که
خودم را سر کیف بیاورد ننوشته ام.

شرمنده.

ولی دو سه تایی در آب نمک خوابانده دارم که -اگر عمری بود-
به همین زودی خواهید خواند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 اوت 2008 در Uncategorized

 

از کرباسچی تا احمدی نژاد!

یکی از مشاورین رییس جمهور قریب چهار ساعت مهمان من در دفتر حیّان بود ، ایمان عجیبی به احمدی نژاد داشت ، آمده بود تا شاید مرا به راه راست هدایت کند ! از کرامات او می­گفت و اینکه او را امام زمان (عج) آورده است و قبل از انتخابات می­دانست که رئیس جمهور می­شود !

 

با او ازکاستی ها و سوءمدیریت گفتم که در این مختصر نگنجد ، اما برای ایشان خاطره ای از ملاقات با کرباسچی ( به عنوان شهردار تهران ) و احمدی نژاد ( به عنوان شهردار تهران ) نقل کردم که نقدی ظریف داشت ، مشارٌالیه نقد را کاملاً وارد دانست و برای آن دفاعی نداشت ، حکایت ملاقات من با دو شهردار چنین است .
ملاقات با کرباسچی :
با دفتر شهردار تماس گرفتم و خواستار ملاقات با او شدم ، وقت ملاقات ساعت 9 صبح تعیین شد – شاید ساعت پیک کار اداری باشد – رأس ساعت مراجعه کردم ، ورودی طبقه همکف گویا انتظار مرا داشتند بدون توقف با ادب و احترام به آسانسور راهنمایی­کردند و راهی طبقه ششم شدم ، پس از خروج از آسانسور بدون معطلی به اتاق منشی راهنمایی و پس از خوش آمد گویی منشی شهردارکه در اتاقی حدوداً 20 الی 30 متری مستقر بود به اتاق شهردار وارد شدم ، اتاقی قریب 80 الی 100 مترمربع با نوری ملایم ، آقای کرباسچی به استقبال آمد و پس از سلام و تعارفات رسمی در مبلمان مقابل میز کار ایشان جای­گرفتیم ، قریب یک ساعت از طرحهای فرهنگی و اطلاع رسانی پزشکی برای کلان شهر تهران سخن گفتم و او با حوصله و دقت گوش می­داد ، در این مدت کسی جز برای پذیرایی چای وارد اتاق نشد و رشته سخن را قطع نکرد ، نمی­دانم چرا ، اما در نهایت با استدلال منطقی و ادب بیان داشت که در حوزه های مذکور قصد ورود ندارد و سیاست فعلی شهرداری نیست و اولویت های مهمتری دارند ، هر چند کرباسچی با هیچ یک از طرحهای فرهنگی و اطلاع رسانی من موافقت نکرد اما آرامش او در کار برایم یک الگوی مدیر موفق بود و درسی از مدیریت ، پس با کوله باری تجربه مفید از مدیریت و هنر« نه » گفتن از دفترشهردار خارج شدم .
ملاقات با احمدی نژاد :
بارها و بارها با دفتر شهرداری تماس گرفتم ، امکان تماس حاصل نمی­شد ، شهردار نبود یا سرش شلوغ بود ، در نهایت با واسطه و رابطه یکی از بزرگان موفق به تماس با او شدیم ، وقت ملاقات ساعت 8 شب تعیین شد ، خارج از ساعت اداری ! ، ابتدا برایم عجیب بود امام بعد دیدم قرار ملاقات 12 شب هم دارد ! راس ساعت 8 شب به دفتر شهرداری تهران رسیدم ، نگهبان طبقه اول از ادب سابق برخوردار نبود ، ظاهراً هماهنگ هم نشده بود مدتی منتظر شدیم تا با دفتر شهردار تماس بگیرد و پس از تایید ، با آسانسور به طبقه پنجم هدایت شدیم ، در راهروی مقابل آسانسور یک میزکار و یکدست مبلمان برای مراجعین در نظرگرفته بودند ، جوانی که به ظاهر سپاهی بود از ما استعلام هویت کرد و سپس گفت منتظر بمانید و کتابهایی که همراه داشتیم را گرفت که برای تخریب ! ببرد ، ابتدا از تعبیر ایشان که کتابها را بدهید برای تخریب آزرده خاطر شدم ، اما بعد خدا را شکر کردم که به بهانه تخریب از بار سنگین کتابها راحت شدم و هنگام ورود به دفتر شهردار با دست خالی می توانم با او مصافحه کنم ، پس از مدتی انتظار و عبور از تونل X-Ray به طبقه ششم راهنمایی شدیم ، باز در راهروی مقابل آسانسور میز کارو یک ست مبلمان برای ارباب رجوع تعبیه شده بود و باز انتظار تا شهردار آماده ملاقات شوند .
شاید ساعت 30/8 دقیقه بود که از یک کوریدر باریک که به زحمت در آن سه میز کار جای داده بودند و سه نفر منشی بصورت کتابی از لای میزها به صندلی خود می­رسیدند عبورکردیم و به همان اتاق منشی سابق -که آقای شهردار برای تظاهر به مردمی بودن و ترک تجملات در آن مستقر بود- رسیدیم ! سلام کردیم ، کسی در اتاق نبود، یک میز کار در محل میزکار سابق منشی و یک دست مبلمان هفت نفره برای ملاقات با ارباب رجوع در اتاق دیده می شد ، تقریباً روی 5 مبل انباشت پرونده ها بود و چون ما دو نفر بودیم با همکاری منشی یک مبل را از پرونده خالی کردیم تا بتوانیم به اتفاق شهردار سه صندلی خالی داشته باشیم . کمی بعد شهردار با آستین های بالا زده و خیس از اتاق شهردار سابق خارج شد ( ظاهراً اتاق بزرگ و تجملاتی ، خلوت و وضوخانه ایشان بود و اتاق منشی بار عام و محل تظاهر ) بسیار گرم مرا درآغوش گرفت ، در فرصت کوتاهی­که با شهردار ملاقات داشتیم ( حدود 15 دقیقه ) حتی یک دقیقه آرامش برای سخن گفتن نداشتیم مکرر کارتابل برای امضای شهردار می­آمد و یا تماس تلفنی و پیام ! از آنجایی که کار هیأتی را می­شناختم قبلاً برای سه طرح فرهنگی نامه هایی مهیا کرده بودم ، در وانفسای مراجعات منشی ها ، پیام ها و تلفن ها سریع طرحها را در جملات کلیدی و خلاصه بیان کردم ، بسیار استقبال کرد و پای هر نامه یک دستور قوی و مؤکد صادر فرمود ، و مقرر شد مجدداً برای ادامه همکاری ایشان را زیارت کنیم . مخاطب دستورهای شهردار ، مدیر مسئول همشهری ، ریاست سازمان فرهنگی هنری و معاونت فرهنگی شهرداری بودند ، نامه ها را تحویل منشی دادم و از او تلفن تماس مخاطبین دستور شهردار را خواستم ، قریب 5 دقیقه روی میز شلوغ منشی ، به دنبال دفتر تلفن می­گشتیم ، آنهم برای یافتن شماره تماس مدیر مسئول همشهری ، معاونت فرهنگی و رئیس سازمان فرهنگی هنری ! به منشی شهردارگفتم ، نامه های ما به دفترچه تلفن شما نپیوندد و مفقود نشود ! و او گفت :« خیالتان راحت فردا می توانید نامه ها را پیگیری کنید.»
و صد البته هیچ وقت آن فردا نیامد و مدتها نامه ها مفقود بود تا سودای ریاست جمهوری و انتخابات نهم و دیگر هیچ !
در پایان نقل خاطره به مشاور عزیز رئیس جمهورگفتم ، اگر این بی نظمی و سوء مدیریت به دولت سرایت کند بایستی فاتحه کشور را خواند ، اگر می­خواهید به احمدی نژاد کمک کنید ، تلاش کنید که بجای کار هیأتی به سازماندهی و کار تشکیلاتی روی آورد و به زعم من کارهای دولت به سمت و سوی تلاش هیأتی می­رود و برنامه ای در کار نیست ، و عاقبت خوشی را برای مردم و دولت نمی بینم.
اینک بیش از دو سال از ملاقات با مشاور رئیس جمهور می­گذرد و هر روز بر تفاوت دو مدیریت بیش از پیش واقف می شویم ، و اگر نظام اسلامی مدیری چون کرباسچی را از دست نداده بود وضع ما به مراتب بهتراز این بود .

***

این ها را دکتر مهدی خزعلی (فرزند آیت الله) در سایتش نوشته بود. این‌جا+.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اوت 2008 در Uncategorized

 

کامنتی که نشر نشد!

روی این نوشته+ از وبلاگ علی اکبر جوانفکر -مشاور مطبوعاتی رئیس جمهور-  کامنتی گذاشتم
که نشر نشد.

البته باید بگویم که این که از اطرافیان رئیس جمهور بالاخره یک نفر پیدا شد که
به مردم جواب (هرچند کودکانه و بی منطق) بدهد،
جای شکرش باقی است!

این رئیس جمهور محبوب، Divert Managemnt اش زیادی خوب است!

***

به این جملات دقت بفرمایید:

 

*مردم: مدرک ادعایی دکترای اقای کردان جعلی است ولی ایشان بر آن اصرار دارند.

=> جرم کردان در نگاه مردم: جعل مدرک و دروغگویی و دست اندازی به بیت المال و ….

 

*جنابعالی : آقای احمدی نژاد در معرفی کردان، او را دکتر خطاب نکرده و او را دکتر ندانسته است.

=> جرم کردان در جمله‌ی شما: نداشتن دکترا

 

***

برادر بزرگوارم. جرم کردان، نداشتن دکترا نبوده است. جرم او جعل و تحریف بوده است.

 که ظاهرا دولت محترم از آن بی خبر نبوده است
و اتفاقا به همین دلیل هم وی را دکتر خطاب نکرده اند. چرا که اگر نمی دانستند که مدرک جعلی است یا خللی به‌ش وارد است، قاعدتا  ایشان را دکتر خطاب می کردند و می بینیم که نکرده اند.

چرا از زیر بار مسئولیت خود؛ شانه خالی می کنید. والله ما مسئولیم.

 ***

در ارتباطات اثبات کرده اند (اثبات کننده اش هم ایرانی است اتفاقا)
که بیش از 70 درصد ارتباطات انسان ها غیرکلامی است.
از آن 30 درصد باقی مانده هم کمتر از 10 درصد مربوط به واژه هایی است
که در مکالماتمان به کار می بریم.
مابقی اش مربوط به تن صدا و لحن و …. است.

به صرف به کار نبردن چند واژه که نمی توان گفت حمایت نکرده ایم!

چه طور می گویید که آقای احمدی نژاد از مدرک جعلی ایشان حمایت نکرده است.

 مگر ما در خلا زندگی می کنیم. مگر ما بار اولمان است که استعاره می شنویم.

«به در گفتن و به دیوار شنوانیدن!» را سالهاست مردم ما بلدند.

***

گفته اند که شیر و و گرگ و روباه  رفتند یک گاو و یک بره و یک مرغ گرفتند.

شیر به گرگ گفت تقسیم کن.
گفت گاو از شما و بره از من و مرغ از روباه.
شیر خروشید و با ضربه ای سر گرگ را از بدن جدا کرد.
به روباه گفت تقسیم کن.
گفت گاو را صبحانه بخورید و بره را ناهار و مرغ را شام.

شیر گفت: آفرین! این عدالت در تقسیم کردن را از چه کسی یاد گرفته ای؟
گفت از سر جناب گرگ! 

***

 جانشین قبلی وزیر کشور دارد می رود
و وزیر جدید می خواهد معارفه شود.

عبارت ورق پاره را رئیس جمهور برای نفر قبلی به کار برده اند.
نفر قبلی (آقای هاشمی) چه نیازی به چنین حمایتی داشت. آن هم روز رفتن اش.

یک کودک دبستانی هم می فهمد که این حرف ها در حمایت از کیست.

فرض کنید که قبول کنیم که حمایت مستقیم نیست.

(این کامنت رانشان هم نخواهید داد. اما بیننا و بین الله. اصلا ما هم نه. بینکم و بین الله:)

 خروجی این حرف که "مدرک ورق پاره ای بیش نیست«،
در این روزهای این مملکت -بیش از هر کسی- به درد چه کسی می خورد؟   

آقا را که قبول دارید؟
این یکی که توصیه ی آقا (رهبری) هم هست به جوانان. 
که گول ظاهر جربانات سیاسی و ظاهر حرف ها را نخورید.
بروید ببینیدآخرش؛ آب فلان جریان یا فلان حرف،
به کدام جو ریخته می شو و به کدام آسیا می رود.

 

 لطفا یک جوری فرمایش نکنید که احساس کنیم ما را "شل گوش" فرض کرده اید.
هوش زیادی نمی خواهد.
اگر کسی مختصری با استعاره اشنا باشد،
می فهمد که ماجرای «سر جناب گرگ» است.

 ***

بنده از ابتدا با خط مشی های بدون برنامه و غیر علمی آقای احمدی نژاد موافق نبوده ام.

هنوز هم نیستم و ایشان را مدیر خوبی نمی دانم.
اما ایشان را آدم درستی می دانسته ام و می دانم.
(اگر محدوده‌ی تقوا را شخصی بدانیم و قبول کردن کاری فراتر ازتوان را بی تقوایی ندانیم.)

با این حال؛
ایشان را آدم سالم و حق طلب
و به فرمایش رهبری کسی می دانم که علی الانصاف برای خدمت به مردم سر از پا نمی شناسد.
راه درستش را بلد نیست یک بحث دیگری است.

اما ایشان را آدم حق طلب و حق جو و در اجرای آن چه درست می داند؛ آدمی صریح یافته ام.

و واقعا توقع از ایشان دارم.
ایشان -به زعم من- مدیر خوبی نبوده ولی -حسب ادعا- بچه حزب اللهی که بوده.
-باز هم حسب ادعا- اهل مماشات و زد و بند و این حرف ها که نبوده.

 و من به عنوان یک بچه حزب اللهی ساده از ایشان توقع دارم.

 هم مسئولیت خود را بپذیرد و هم جبرانش  کند.

شما هم که مشاور ایشان هستید
سعی نکنید نقش «بر دامن کبریاش ننشیند گرد» را بازی کنید
و ایشان را از هر تقصیری مبرا بدانید
و ایشان را از  آن صداقت که حداقل های مسلمانی
و انتظار ما از یک بچه مسلمان است دور کنید.

شما هم اگر تقوا داشته باشید ایشان را تشویق می کنید
به برخورد قاطع با خاطی و نه زیر پر و بال گرفتن و حمایت کردن از خاطی.

 

ایشان از مولایمان علی بزرگتر که نیست.
مدیر خاطی را عزل می فرمود
و همان جا در حضور مردم رو به خدا می کرد و گریه می کرد و استغفار می کرد
که خدایا من او را به خطا نخوانده ام
و نمی دانستم که او خطا خواهد کرد و مردم را رنجور خواهد ساخت.

 ما چشممان به عملکرد ایشان است.

دلمان خوش بود این دوستمان اگر مدیریت بلد نیست؛
صادق و پاک و خادم است.
صداقتی در حد خاله خرسه که دارد!

این یکی دلخوشی را از ما نگیرید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 اوت 2008 در Uncategorized

 

این جمله برایت آشنا نیست؟

«Dream as if you’ll live forever,

 live as if you'll die today."

 

— James Dean

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 اوت 2008 در Uncategorized

 

آموزش رانندگی

می توان از هر کسی در هر شغل و جایگاهی، درس زندگی گرفت.

بچه که بودم،
 اولین ضرب المثلی که یادگرفتم،
آن کلام مشهور لقمان بود که:
«ادب از که آموختی، از بی ادبان!»

این نگاه٬
موید این نکته است که از هر کسی و در هر جایگاهی می توان درس آموخت.

رفت و آمد در بازار با وسایل شخصی و عمومی مشکل است.
موتور سیکلت ها -علی رغم خطرشان- سریعترین و خنک ترین وسیله هستند!

درس هایی که از این موتور سوارها -در حین گفتگوها- گرفته ام را،
برایتان خواهم نوشت.
آن وقت حرق مرا تصدیق خواهید کرد.

اما امروز نوبت خانمی است که تعلیم دهنده ی رانندگی است.

**

فاطمه خانم می گفت که
امکان نداشت این خانم  یک وعده غذا بخورد و از همان به حیوانات ندهد.

می گفت:
هیکل اش درشت بود -و مثلا- یک ساندویچ همبرگر کم اش هم بود.
ولی مقیَّد بود که حتما تکه ای از غذایش را ببخشد.

می گفت:
داشتیم می رفتیم،
می گفت بزن کنار …بزن کنار! این گربه هه شل اه… بیچاره گرسنه است!
می زدم کنار و یک تکه گوشت از غذایش می داد.
غذایی که خودش دوست داشت بخورد.

یا خرده نان هایش را حتما مقید بود جای درست می ریخت که پرنده ها بخورند.

***

آدمی که طبعش سخی است،
در نداری اش هم سخاوتی است.

در کم اش هم سخی است.

ما ها منتظریم به یک ایستگاه موقعیتی -از حیث مادی یا حتی غیرمادی- برسیم،
و تازه از آن جا به بعد شروع کنیم به بخشیدن!

می گوییم بگذار خودم به یک جایی برسم،
به یک نقطه ی ثباتی برسم.
به قدر کافی جمع کنم،
آن وقت شروع می کنم به بخشش.
آن وقت شروع می کنیم به کارهای خیر یا …

آن نقطه، چون موهوم است، هر قدر هم که رشد می کنی،
متناسبا دورتر می شود.

ممکن است امسال، در نقطه ای باشی که 5 سال پیش برایت آن ایستگاه بود،
ولی الآن خود را در ایستگاه نمی بینی!

تو بزرگ شده ای و ایستگاهت هم رفته جایی دیگر!

***

یکی از تجار متمول را می شناسم که می گفت:
« همین ۲۰ سال پیش٬ آرزو می کردم که
<خدایا…می شود روزی بیاید که من از خودم ۵۰ میلیون تومان پول داشته باشم؟>
اگر بیاید٬ فلان می کنم و بهمان می کنم و …

خلاصه کنم که چه خیرات و مبراتی مد نظرم بود که خواهم کرد.
۵۰ میلیون تومان٬ آخر دنیا بود به نظرم!»

حالا ۵۰ میلیارد هم دارد
و باز احساس نمی کند٬‌
این جا٬ آن نقطه ای است که
باید کارهای خیریه ای که می خواست بکند را بکند!

می خواست یک انجمن خیریه راه بیندازد.
یک بخش اش قرض الحسنه. یک بخش اش …

***

کریم باش که کریم در جهنم باقی نخواهد ماند هرچند کافر باشد
و بخیل مباش که بخیل بوی بهشت را هم نخواهد شنید هر چند مسلمان باشد!

مولا علی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 اوت 2008 در Uncategorized

 

به بهانه‌ی روز "جوان"

«Anyone who stops learning is old, whether at twenty or eighty.

Anyone who keeps learning stays young. The greatest thing in life is to keep your mind young.»

 

— Henry Ford

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 اوت 2008 در Uncategorized

 

از علی برای شما مثال آوردن حیف است حضرت اجل!

و هم شنیدم که
در غزنین خبازان درب دکان ها ببستند
و نان٬ عزیز و نایافت شد.

و غربا و درویشان در رنج افتادند و به تظلم به درگاه شدند.
و پیش سلطان ابراهیم،‌ از نانوایان بنالیدند.

فرمود تا همه را حاضر کردند.
گفت:
«چرا نان تنگ کرده اید؟»
گفتند:
«هر باری  گندم و آرد که در این شهر می آرند،
نانوای تو می خرد و در انبار می کند و می گوید «فرمان چنین است!»
و ما را نمی گذارد که یک من بار بخریم.»

سلطان بفرمود تا خباز خاص را بیاوردند و در زیر پای پیل افگندند!

چون بمرد بر دندان پیل ببستند و در شهر بگردانیدند و بر وی منادی می کردند که
«هر که درب دکان باز نگشاید از نانبایان،
با او همین کنیم!»

و انبارش خرج کردند.

نماز شام، بر در هر دکانی پنجاه من نان بمانده بود و کس نمی خرید!

***

سیرالملوک،‌ سیاست نامه‌ی خواجه نظام الملک طوسی.
انتشارات علمی فرهنگی، چاپ هفتم ١٣٨٣ صفحه ۶٢

***

پ.ن: تازه ما این حکام را فاسق و فاجر می دانیم ها!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 اوت 2008 در Uncategorized

 

بزرگترین دروغگوی تاریخ جمهوری اسلامی!

من بسیار متاسفم که این لقب را
-به همین زودی ها-
کسی بر دوش خواهد کشید که
-حسب ظاهر- اصولگرا تلقی می شود
و در کابینه‌ی -حسب ادعا- ارزشی حضرت احمدی جا خوش کرده است
و از مجلس مدعی اصولگرایی و ارزشمداری رای اعتماد گرفته است!

من چند روزی است بسیار غصه دارم که
چنین بی پروا
-در ملا عام و بر فراز منابر رسمی و مقدس-
چونان قند و شکر،
دروغ می گویند.

شاید این حد از وقاحت،
در تاریخ ما مثال زدنی باشد.

***

آقای رئیس جمهور!

وزیر نیاز به کاغذ پاره و یا کاغذ سالم و یا حتی کاغذ طلا گرفته ندارد.
به زعم من٬ وزیر سواد هم نیاز نیست داشته باشد.
(راستی شما که دکترای اورجینال دارید، چه گلی به سر مردم زده اید؟)

ولی وزیر صداقت نیاز دارد داشته باشد.

حتی اگر در قاموس شما،
خدمت کردن نیاز به صداقت هم نداشته باشد،
نیاز به دروغ گو نبودن؛ آن هم این چنین عیان و عریان که دارد‍!

(لااقل امیدوارم این یکی در قاموس شما باشد!)

***

و ما کنت متخذ المضلین عضدا

(کهف-51)

***

آی آقایی که به خاطر 4 تا شوید و 3 سانت کوتاهی مانتو و شلوار،
نیروی انتظامی را انداخته ای به جان زن و بچه‌ی مردم!
و پای دختر مردم را به کلانتری باز کرده ای!

پیامبر فرمود: یک دروغ از 60 زنا بدتر است!

***

آی آقایی که بخشنامه کردی که کپی رنگی نگیرند که بیت المال اسراف نشود!

آی آقایی که در حین راه رفتن در کاخ ریاست جمهوری خم شده ای
و سوزن بیت المال را از زمین برداشته ای و داده ای ببرند بگذارند در سوزن‌دان که
اسراف نشود!
(نقل از وبلاگ جوانفکر+
-ظاهرا سوزن نبوده و گیره‌‌ی کاغذ بوده!- )

زیر دست شما یک بنده خدایی سال هاست
بر اساس یک مدرک دروغین حقوق گرفته است!

***

نه فکر کنی بنده تنگ نظری ام می آید ها.
مساله تنگی و سعه‌ی نظر من نیست اخوی!

شما قرارت بود
که اگر بیت المال را کابین زنانشان هم کرده باشند، از حلقومشان بکشی بیرون.
نه این که دستشان را بگیری ببری مجلس،
بر مال و جان و ناموس و رای مردم امین شان کنی!

***

طیب الله!

پ.ن: مطلب مرتبط سایت الف+

پ.ن2(870523): الف را فیلتر کردند!

پ.ن.۳ (۸۷۰۵۲۶): تکذیبیه+ سایت دانشگاه آکسفورد

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 اوت 2008 در Uncategorized

 

خداحافظی و ملاقات.

حاج آقای حمیدی یک مشی جالبی در دید و بازدید دارند.

می گفتند:

«دیدن زائر رفتن مستحب که هست.
من هم دوست دارم و اغلب می روم.

اگر کسی خداحافظی کند،
حق زیارت هم پیدا می کند و 
لذا  وقتی بازگشت، حتما به دیدنش می روم.»

**

پاک شرمنده مان کردند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 اوت 2008 در Uncategorized

 

توصیه های بنزینی!

پیش نوشت:‌
سید محسن اکرمی عزیز، چندی پیش ایمیلی زده بود و
که در آن توصیه هایی را جع به بنزین زدن بود.

دیدم بد نیست شما هم آن را ببینید.

***

چگونه و چه زمانی بنزین بزنیم؟

 

 

اطّلاعاتی که ذیلاً ذکر می‌شود بسیار جالب و سبب صرفه‌جویی، یا بهتر بگویم، استفادهء بیشتر و بهتر از بنزینی است که خریداری می‌نمایید.  یکی از دوستان به زبان انگلیسی ارسال داشت؛ به نظر رسید اگر به فارسی برگردانده شود، برای تعداد بیشتری می‌تواند مفید فایده باشد.  امید که چنین باشد.

 

 

چند راهنمایی برای بنزین زدن

 

 

من نمی‌دانم بنزین در مملکت شما لیتری چند است، امّا اینجا در کالیفرنیا ما برای هر لیتر یک دلار می‌پردازیم.  امّا رشتهء کاری من مدّت 31 سال در زمینهء نفت و بنزین است، بنابراین ترفندهایی وجود دارد که بتوانیم از هر لیتر بنزینی که می‌خریم ح­دّاکثر استفاده را بکنیم.

در اینجا در خطّ لولهء کایندر مورگان که من در سان خوزهء کالیفرنیا کار می‌کنم، در 24 ساعت از طریق خطّ لوله چهار میلیون گالن تح­ویل می‌دهیم.  یک روز گازوئیل، روز بعد بنزین هواپیما و انواع بنزین معمولی.  ما 34 مخزن در اینجا داریم که گنجایش آنها روی هم رفته 000ر800ر16 گالن است.

 

 

نکته اول..فقط صبح­ زود که حرارت زمین هنوز در پایین‌ترین حدّ قرار دارد بنزین بزنید.  به خاطر داشته باشید که در تمام پمپ‌بنزین‌ها مخزن سوخت در زیر زمین قرار دارد.  هرچه زمین سردتر باشد، بنزین غلیظ‌تر و متراکم‌تر است.  وقتی هوا گرم می‌شود، بنزین منبسط می‌گردد.  بنابراین، خرید بنزین در بعد از ظهر و حتّی شب که هنوز هوا کاملاً سرد نشده و بر بنزین اثر نگذاشته، سبب می‌شود که یک لیتر شما واقعاً یک لیتر نباشد.  در صنعت نفت، گرانش معیّن و حرارت بنزین، گازوئیل و سوخت هواپیما، اتانول و سایر محصولات نفتی نقشی مهم ایفا می‌کند.

هر درجه حرارت که افزایش یابد منفعت زیادی نصیب این صنعت می‌کند.  امّا جایگاههای سوخت دارای دستگاه جبران حرارت در پمپ‌هایشان نیستند.

 

 

نکته دوم..وقتی مشغول بنزین زدن هستید، دستگیره را تا آخر فشار ندهید.  اگر نگاه کنید میبینید دارای سه درجه است: کُند، متوسّط و تند.  در حالت کُند میزان تبخیر را که در اثر پمپ شدن بنزین حاصل می‌شود به حدّاقلّ می‌رسانید.  همهء شیلنگ‌ها دارای محلّ بازگشت بخار هستند.  اگر سریع بنزین بزنید، مایع دیگری که وارد مخزن بنزین شما شده بخار می‌شود.  این بخار مکیده شده وارد مخزن زیرزمینی می‌شود به طوری که وقتی شما بنزین می‌زنید، در واقع به آن میزان که دستگاه نشان می‌دهد بنزین نزده‌اید.

 

 

نکته سوم..یکی از مهم‌ترین نکات برای بنزین زدن این است که وقتی باک اتومبیل نصفه است بنزین بزنید.  دلیل آن این است که، هرچه بنزین بیشتری داخل باک باشد، هوای کمتری فضای خالی آن را اشغال میکند.  بنزین به مراتب سریع‌تر از آنچه که تصوّر میکنید تبخیر می‌شود.  مخازن ذخیرهء بنزین دارای سقف داخلی شناور هستند.  این سقف به عنوان نقطهء صفر بین بنزین و جوّ عمل می‌کند تا تبخیر را به حدّاقل برساند.  برخلاف جایگاه‌های بنزین، اینجا که من کار میکنم، هر تانکری که ما بارگیری میکنیم دارای دستگاه جبران حرارت است تا هر گالن عملاً به میزان یک گالن باشد.

 

 

 

نکتهء آخری که باید یادآوری کنم این است که اگر تانکر بنزین در حال تخلیه به مخزن بنزین باشد و شما هم در جایگاه سوخت باشید، در آن موقع بنزین‌ نزنید.  به احتمال زیاد بنزینی که تخلیه می‌شود سبب می‌گردد که بنزین داخل مخزن به هم بخورد و آنچه از آشغال و آلودگی که معمولاً ته‌نشین می‌شود، بالا بیاید و قسمتی از آن نصیب اتومبیل شما شود.

امیدوارم این نکات برای حفظ ارزش پول شما مفید بوده باشد.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 اوت 2008 در Uncategorized

 

آدم آبرو دار

کسی به اشتباه مال کسی را برده بود.
بعد طرف مشورت می کرد که چه طور برود مالش را پس بگیرد.

بابا از قول آقاجون می گفت:

«ببین اگر طرف آدم آبرو دار است،
می توانی باهاش سفت و محکم صحبت کنی.
و با شدت بگویی
» آقا یالا مال من را بده!»

ولی اگر طرف آدم حسابی نیست و
پاچه ورمالیده است،
مجبوری با آرامش و احتیاط و احترام برخورد کنی و
اگر لازم شد چاپلوسی هم بکنی و
چهارتا حاج آقا حاج آقا هم به ریشش ببندی و
و با زیرکی مال ات را به در ببری! »

***

این طوری است دیگر.

آدم آبرودار، گرفتار است.

آبرو، آب ِرو است.

آبی که روی ظرف قرار گرفته را دیده ای.

ظرف، یک ذره کج و راست بشود،
آن آبِ روی ظرف،
می ریزد زمین.

هر چه آبرودار تر٬
ظرفش لبریز تر و پر تر.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 اوت 2008 در Uncategorized

 

کم نخواه.

آقا جون همیشه می گوید:

خدا برایش کم و زیاد فرقی ندارد.

یک وقت از خدا کم نخواهی ها.

همیشه از خدا بزرگ بخواه.

خودش بزرگ است.
خواهش بزرگ را هم دوست دارد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 اوت 2008 در Uncategorized