RSS

بایگانی ماهانه: مه 2010

تذکرات حضرات!

شک ندارم اگر کار علمی و تحقیق میدانی انجام شود،
این فرضیات با احتمال زیادی تایید خواهد شد.

و البته نمی‌خواهم بااین حرف‌، این یادداشت را به عنوان یک مقاله‌ی علمی به شما قالب کنم!
حدسیات و نظراتم را گفته‌ام.

*

احتمالا اغلب مردان،
از هر گونه مراوده با جنس مخالف حظ می‌برند؛
یا لااقل این توان را دارند که حظ ببرند! 

(شاید زنان هم چنین باشند. من مرد هستم و از درون خانم‌ها بی‌خبر. پس گفتم مردان)
(ضمنا، پ.ن.٢. را ملاحظه فرمایید)

 

مراوده هم طیفی وسیع را شامل است.
از نگاه -که کمترین تماس باشد- بگیر تا اوج تماس فیزیکی در خلوت.
(سخن گفتن نیز قاعدتا جایی در این میان است)

 

*
ولی الگوهای رفتاری نهادینه شده در فرهنگ ما -و احتمالا سایر فرهنگ‌ها-،
مراوده‌ی بلاقاعده را برنمی‌تابد.

این مراودات:
١. بهانه‌ی معقول می‌خواهد
(روزگاری «جزوه" در دانشگاه این نقش را بازی می‌کرد!)
و ٢. باید آهسته آهسته و به قاعده توسعه یابد.

مساله‌ی تازه‌ای هم نیست.
و هر روز در زندگی انسان‌ها قابل ملاحظه است.

*

بیاییم روی همین «سخن گفتن» و ارتباط کلامی.

آن هم خود یک طیفی دارد در دل طیف فوق.

یک سرش توهین و تحقیر و هجمه و خشم و فحش (و آگنده از احساسات منفی) است؛
میانه‌اش سخن گفتن بالغانه و خالی از احساس، به قصد تبادل اطلاعات است؛ 
و یک سرش مغازله است و «دل دادن و قلوه ستاندن» و سرشار از احساسات مثبت.

که بسته به نوع رابطه‌ای که میان دو طرف وجود دارد،
جایگاه یک ارتباط کلامی در این طیف مشخص می‌شود.

بسیار هم پیش آمده
که سوتفاهمات زیادی در همین بستر شکل گرفته.
یک کسی در ذهن خودش خیلی با یک کسی صمیمی است.
خودش را با طرف مقابل در یک نقطه‌ای از این طیف می‌بیند،‌ و متناسب با آن سخن می‌گوید.
طرف مقابل که چنین منظر و انتظاری ندارد، یک جوری‌اش می‌شود و با خود می‌گوید:
«ای بابا! باز هم یکی چایی نخورده فامیل شد!»

**

یک ناهنجاری رفتاری در ارتباطات کلامی میان دو جنس مخالف
در کشور ما -و بسیاری کشورها- وجود دارد.

و آن مساله‌ی متلک‌پرانی است.
(مساله‌ای که از قضا اخیرا مورد اشاره شادی صدر قرار گرفت
-البته فقط یک سوی ماجرا که متلک مردان به زنان باشد-
و غوغایی در پی‌اش در وبلاگستان راه افتاد و الخ) 

یعنی شخص،
اقدام به برقراری ارتباط بداهتا یک‌سویه‌ای با جنس مخالفش می‌کند،
بدون این‌که هیچ قاعده‌مندی در این میان وجود داشته باشد،
و مطالبی را بیان می‌دارد که متناسب با جایگاه او و روابط متقابل با طرف مقابل نیست.
لذا نوعی اهانت و آزار در این رفتار به طرف مقابل وارد می‌شود.

سوال اصلی این است که چرا یک موجود نر(حیفم آمد بگویم مرد یا آقا!)، چنین می‌کند؟‌

به زعم بنده، جوابش در همان حظی است که ذکرش رفت.

که می‌توان آن را به صورت متقابل نوعی از روابط غیرسالم جنسی دانست
که به صورت
حظ جنسی(گوینده)/آزار جنسی(شنونده)
واقع می‌شود.

قاعدتا در یک رابطه‌ی سالم و مکمل، حظ باید دو طرفه باشد.
نه این‌که یک طرف حظ ببرد و دیگری رنج.

*

این حرف‌ها را زدم برای طرح این احتمال.
احتمالی که بسیار قوی می‌دانمش.

نمی‌دانم چه طور می‌شود تحقیق کرد.
چه طور می‌شود از صداقت پاسخ دهندگان مطمئن شد.

ولی این حدس را قویا می‌زنم که
نوع مردانی که در مناسبی نظیر گشت ارشاد قرار می‌گیرند،
یا حراست های دانشگاه‌ها یا …
از تذکر دادن، گیر دادن و تحت فشار قرار دادن دخترکان زیبارو،
حظ جنسی وافر می‌برند.

این که چه طور می‌شود این را به صورت علمی ثابت کرد را نمی‌دانم.
ولی می‌دانم هست.
ظن قوی دارم که
اگر درست و ظریف تحقیق شود، و اگر صادقانه پاسخ داده شود،
اکثریت مردانی که توسط قانون مجاز می‌شوند به برخورد با خانم‌ها،
-که نوعا خود را آراسته‌اند و جلب توجه هم می‌کنند-
در وهله‌ی اول از «خودِ تعامل» و «سخن گفتن»
و در مرحله‌ی بعد، از «اعمال این قدرت»
حظ وافر می‌برند.

مثال می‌زنم.
دیدن و چشیدن عز و التماس و تواضع یک دخترک آراسته -که مثلا ماشین خوبی هم دارد-
برای این پلیس جوان مفلوک
(که اگر در جایگاه دیگر و مکان دیگری بود،
محال بود چنان دختری، تف به صورت این حضرت بیندازد؛
امکان نداشت اصلا آدم حسابش کند، یا حتی این شانس را نداشت که باهاش حرف بزند!)
چه حظ وافری باید در بر داشته باشد.

آیا این مساله را جز موهبتی عظما که قانون در اختیارش گذارده، خواهد دید؟ 
(موهبتی که نوع دیگرش در اختیار آقای رامین هست تا درب مطبوعات را به جفا ببندد!)

چشم چرانی، تزاحم، توهین، مذاکره و مطایبه و طیف وسیعی از مراودات
را قانونا و علنا در اختیار وی نهاده‌ایم.
طیف وسیعی که پیش‌تر،
در حسرت بخش کوچکی از آن -آن هم به صورت قاچاقی و یواشکی- می‌سوخت!

*

و این، واقعا برای امثال بنده، زجر آور است.
درد آورتر این‌که به نام دین، به نام اسلام، به نام فرهنگ عفاف و حجاب انجام می‌گیرد.
و این -خود- تعفنی است که گندش واقعا خفه کننده است.

شما فکر کرده‌اید آن افسر بی‌همه‌چیزی که
دختر مردم را
(که از ترسش و  این‌که نمی‌خواهد پایش به کلانتری باز شود،
از رفتن به داخل ون گشت ارشاد پرهیز می‌کند و مقاومت می‌کند)
بغل می‌کند و فشار می‌دهد یا وحشیانه او را بر زمین می‌کشد،
بیش از هر چیز نگران چیست؟
در پی چیست؟

نگران دین است؟
نگران عفت عمومی است؟ 
از عشق میهن یا آرمان‌های امام راحل و دستاوردهای نظام مقدس ما پر پر می‌زند؟
نگران «خون شهدا» است؟
موهای آراسته‌ی دخترکان به‌ش فشار آورده و رگ غیرت – ِنداشته‌- اش را به جوش آورده؟
یا نگران قانون‌ است؟

 

کدام را بپذیریم که کم‌تر «خنده‌ دار/گریه‌ دار» باشد؟

*

آقایان هم انگارشان نه انگار.
با افتخار بر طبل گشت‌هاشان می‌کوبند. 
بگذار بکوبند.

واقعا هیچ گمانمان این نبود که چنین چیزهایی در افقی که ما برای جامعه اسلامی ترسیم کرده‌ایم،
اصلا امکان اتفاق افتادن داشته باشد.

مثل خیلی چیزهای دیگر، که فکر نمی‌کردیم و اتفاق افتاد!

سر آخر به حضرات باید بگوییم:
«آفرین! احسنت! گلی به گوشه‌ی جمال‌تان!
لطف بفرمایید و کلاه‌تان را بالاتر بگذارید آقایان!»

 

***

خیلی هم دنبال شاهد نگردید.
یعنی دنبال گشتن ندارد.
چشم باز کنید، نظایرش را بسیار خواهید دید.

*

غروب‌ها تشریف ببرید اتوبان صدر (ورودی مدرس) که یک سری از این اراذل افاسر ایستاده اند،
و به زن و بچه‌ی مردم گیر می‌دهند.

ترافیک مضاعف که به همت مضاعف حضرات ایجاد می‌شود را بی‌خیال.

شما ببین این چند روزه
چه شور و نشاطی در حضرات افسران سابقا خموده و خسته حکم‌فرما شده‌است.
اصلا نمی‌فهمند چه‌طوری روزشان شب می‌شود؛
این قدر که سریع می‌گذرد لامصب!

*****

پ.ن.١. : در همین رابطه+  : یکی از مخالفین جنگ افروزی‌های دولت بوش به نام صلح.

پ.ن.٢. : نکته‌ای از کتاب «زبان بدن» از آلن پیز. تغییر وضعیت ناخودآگاه زن و مرد هنگام مواجهه با یکدیگر (قبل+، حین+، بعد+)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مه 2010 در Uncategorized

 

چهار انگشت، فاصله

تازگی شنیدم فلان کار هم حرامه…

شنیده ام که فلانی فلان کار را کرده…

شنیده ام که در فلان جا فلان برنامه بوده…

شنیده ام که فلانی قصد دارد که…

من شنیده ام که هر کسی که…

از بعضی شنیده ام که…

از یک منبع موثق شنیدم که …

بعله، من هم شنیدم

حتی من شنیده ام که…

    امام باقر علیه السلام مى فرمایند: مردى از شام از طرف معاویه خدمت امام حسن علیه السلام رسید و گفت: پادشاه روم از معاویه سؤال کرده: «کَمْ بینَ الحَقِّ و الباطل؟ بین حق و باطل چقدر فاصله است؟». حال آمده ام تا جوابش را از شما بگیرم.

 حضرت فرمودند: «أربع أصابع، فما رَأَیتَه بعَینک فَهُو الحق و قَد تَسمَعَ باُذُنیک باطلا کثیراً»

  « چهار انگشت است. آنچه را با دو چشم خود دیدى حق است و چه بسا با دو گوش خود باطل زیادى بشنوى ». (1)

   از امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز همین سؤال شد، و حضرت فرمودند: «چهار انگشت است». سپس حضرت چهار انگشت را به هم چسبانیده و در فاصله بین گوش و چشم خود گذاردند، سپس فرمودند: «آنچه چشمان تو دید، حق و آنچه گوشهاى تو شنید، اکثر آن باطل است»! (2)

   در جاى دیگر فرمودند: «بین حق و باطل چهار انگشت است… و باطل این است که بگوئى شنیدم، حق این است که بگوئى دیدم». (3)

(1) بحار الانوار، ج 75، صفحه 196 ـ ج 43، صفحه 357
(2) بحار الانوار، ج 75، صفحه 196
(3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 9، صفحه 72 ـ بحار الانوار، ج 75، صفحه 197

 از اینجا

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مه 2010 در Uncategorized

 

فرار از مدرسه!

عاقبت فرار از مدرسه!
(برای مشاهده در ابعاد بزرگتر، کلیک کنید+)

*

متن پشت خاور:

 شماره موبایل و نام راننده به انگلیسی (Hamid)

«طهرون             یا شاه عبدالعظیم»

«عاقبت فرار                      از مدرسه»

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مه 2010 در Uncategorized

 

سلطان عشق!

مکان: خیابان زهره
(برای مشاهده در اندازه بزرگ‌تر، کلیک کنید+)

*

متن عقب وانت پیکان:

«سلطان عشق عباس (ع)»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 مه 2010 در Uncategorized

 

به یاد حضرت روح الله

اجابت دعوت دودینگ هاوس+ عزیز.

*

«و اذ قال الله:
یا عیسی ابن مریم!
اَ اَنتَ قُلتَ لِلناس ِاتَخَذونی و اُمّی اِلهَین مِن دون ِالله؟

قال:
سُبحانَک!
ما یَکون لی اَن اَقولَ ما لیسَ لی بحق؛
اِن کُنت قُلته فَقَد عَلِمتَه؛
تَعلَم ما فی نَفسی و لا اَعلَمُ ما فی نَفسک؛
اِنک اَنتَ علامُ الغیوب. 

ما قُلتُ لَهُم اِلّا ما اَمَرتَنی بِه:
«اَنِ اعبدوا الله رَبّی و ربّکم.»

و کُنتُ عَلیهم شَهیداً ما دُمتُ فیهم.
فَلَمّا تَوَفَّیتنی، کُنتُ اَنتَ الرَّقیب َعلیهم.
و اَنت عَلی کُل شَیئ شَهید» 

سوره مائده، آیات 116 و 117

*

ترجمه‌ی آزاد:

 

«و خدا رو کرد به عیسی و پرسید:

ای عیسی بن مریم! 
آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به عنوان دو الهه (خدای دروغین) قرار دهید؟

 

و عیسی جواب داد:

خدایا اولا که ذات تو پاک است از این نسبت ها -که خدایی جز تو باشد-؛
و من که باشم که جرات کنم چیزی که این قدر غلط و ناحق باشد بگویم!
-وانگهی!- اگر گفته بودم، تو خودت می‌دانستی؛ 
چرا که از درون من مطلعی، و من از درون تو بی خبرم.
و این تویی که غیب‌ها را می‌دانی -نه من!-

من چیزی به ایشان نگفتم،
جز آن چه دستور داده بودی که بگویم:

«فقط خدا را بپرستید که پروردگار من و شماست»

و خدایا! تو خودت شاهد بودی بر ایشان تا وقتی که من در میان‌شان بودم.
و بعد از من نیز کماکان کاملا از حال ایشان مطلع و بر ایشان شاهد بوده‌ای،
که البته بر همه چیز شاهد هستی
-و چیزی از حضور تو پنهان نیست-
»

*******

پ.ن: بنده چندان اهل این بازی های وبلاگی نیستم. ولی هم حساب دعوت کننده+  سوا بود و هم حساب موضوع دعوت. خیلی چیزها برای نوشتن در سرم بود. خواستم از دم عیسای روح الله مدد گیرم؛ قصد کردم که با این آیه شروع کنم و ادامه دهم. شروع کردم و محو آیات ماندم. آن حرف‌ها باشد برای بعد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 مه 2010 در Uncategorized

 

یادش می‌رود / یادش نمی‌رود!

رفته بودیم ده‌مان.
با جمعی از رفقا.
به حسب قرار ١٠ سال پیش که دوباره با هم برویم.

از آن جمع ٣٠-۴٠ نفره،
فقط ۵ نفر آمدند.
هر کسی را عذری بود.

*

رفتیم برای رفقا گلاب بخریم.
از حاج رحمت الله خریدیم که بهترین است.

*

آقاجون پرسید از کی خریده‌اید؟ 
گفتیم از حاج رحمت.

گفت به‌ش گفته‌ام که 

«هرگز به میهمان‌های ما جنسی جز جنس عالی نده.

چون پولی که می‌دهد-ولو زیاد هم باشد-، از یادش می‌رود؛
ولی اگر جنس مرغوب باشد(یا بد باشد)، همیشه به یادش خواهد ماند.
» 

*

راست هم می‌گوید.
قاعده‌ی «از دل برود هر آن‌که از دیده برفت» را هم در نظر بگیریم،
خریدار پول را داده و رفته و دیگر جلوی چشمش نیست.
آن‌ چیزی که جلوی چشمش باقی‌است،
همان محصولی است که خریداری کرده.

این هم یکی دیگر از نصایح تجاری آقاجون!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 مه 2010 در Uncategorized

 

وجدان …

مکان: اتوبان مدرس، نزدیک به مصلی تهران
(برای مشاهده در اندازه بزرگتر کلیک کنید+)

*

متن پشت تاکسی:

«وجدان تنها محکمه ایست
احتیاج به قاضی ندارد»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 مه 2010 در Uncategorized

 

همینجوری

مثل همه روزهای آخر سفر به ساحل غربی

دیروز با خانم در برکلی گشت می زدیم.

زمانی که در یک رستوران خلوت مشغول به صرف نهارشدیم،

مرد سفید بلند بالایی چند میز اون طرف تر با آرامش غذا می خورد.

خانم گفت: که چقدر قیافه این بنده خدا آشناست.

وقتی که کنار میز ما آمد تا چیزی رو در سطل زباله بندازه،

من بلند مشغول سخنرانی بودم (تقریبا مثل عادت بقیه ایرانیها)!

پیرمرد جلو آمد، سلام کرد و شروع کرد به فارسی سلیس

 حال و احوال کردن، ما هم با تعجب پرسیدم که تو فارسی بلدی!؟

و خیلی سریع هر دو ادامه دادیم: که تو حتما باید حامد الگار باشی !؟

متواضعانه ایستاد و چند دقیقه ای گفتگو کرد،

وقتی ازش پرسیدم که شنیدم تازگی بازنشست شدی، حالا می خوای چه کار کنی؟

با لبخند جواب داد:

حالا دیگه میخوام بشینم تو خونه، فقط کتاب بخونم و کتاب بنویسم. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 مه 2010 در Uncategorized

 

یا رب!

مکان: اتوبان افسریه 
(برای مشاهده در اندازه بزرگ تر، کلیک کنید+)

*

متن عقب خاور:

«یا رب نگهدار توئی»

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مه 2010 در Uncategorized

 

ماجرای ٨٨، ماجرای ۵٨ – (١)

شکل و ماهیت دو پدیده‌ای که طرح خواهم کرد، با یکدیگر بسیار متفاوت است.
ولی یک وجه اشتراکی میان این دو به چشم می‌رسد.

من -در این نوشتار- به همان کار دارم.
می‌دانم.
هزاران اختلاف و افتراق ماهوی و شکلی و معنایی و … درشان هست. 

*

یکی،
مهم‌ترین ماجرای سال ۵٨ است که همانا
تسخیر سفارت امریکا -و ماجرای گروگان‌گیری- بود.
(کمینه از نظر بین‌ المللی که مورد نظر ما در این یادداشت است.)

بحث بر سر آن ماجرا زیاد بوده و هست.

یک دیدگاه بدیع و نویی
-لااقل برای من و نسبت به آن‌چه از این سو ترویج می‌شود-
را شاید ١٠-١٢ سال‌ پیش از یکی از آشنایان مقیم ایالات متحده،
که پی‌گیر مسایل سیاسی و … هم بود، شنیدم.

تایید یا ردش نمی‌کنم.
ولی شنفتن‌ش کنار سایر اقوال شاید بد نباشد.
و اتکایم در این نقل قول، تنها به حافظه‌ی آقا رضای خودمان می‌شود.
-یعنی حتی ممکن است ایشان اشتباه هم نقل کرده باشد!-

*

و آن این که
یک فعال سیاسی در امریکا هست به نام لیندن لاروش+،
که بارها کاندیدای ریاست جمهوری هم بوده.
یک زمانی مستقل -یعنی حزبی جز دو حزب اصلی-، یک وقتی هم حزبی.

با مسایل ایران هم ناآشنا نبوده
و ظاهرا در ماجرای "سورپرایز اکتبر" و مذاکره برای تبادل گروگان‌ها هم نقش داشته.

آقا رضا می‌گفت که ظاهرا در یک مقاله یا یک سخنرانی،
ایشان طرح می‌کند که
ما، سفارت خودمان در تهران را،‌ خودمان اشغال کردیم! 
تا آیت الله خمینی را در یک دو دوزه‌ی سیاسی -بلکه چند دوزه!- قرار دهیم.

آن وقت او مجبور بود بین چند راه ناخوش‌آیند که ما پیش رویش گذاشته بودیم،
یکی را انتخاب کند:

١. با اشغال سفارت موافقت کند:
(= ایزوله شدن در صحنه‌ی بین الملل)

١.١. یا شخصا زیر بار اشغال سفارت برود و مسئولیتش را به عهده بگیرد،
(بعنوان دستور دهنده‌ی مستقیم)
و دولت نیز حمایت بکند و لذا کل کشور موضع خصمانه‌ی رسمی داشته باشد؛ 
که بنا بر عرف دیپلماتیک،
بهانه‌ی کافی برای جنگ احتمالی و برخورد قهری را فراهم آورده.

١.٢.  یا با اشغال سفارت موافقت ضمنی کند
(که گرچه راه را برای اقدام سخت ناهم‌وار می‌ساخت)

در پی آن در صحنه‌ی بین‌المللی ایزوله شود
و وجهه‌ی عقلایی اش را در دنیا از دست بدهد.  

-خاصه به عنوان یک رهبر انقلابی دموکراتیک که ناجی یک ملت بزرگ بوده
و بعنوان الهام بخش بزرگ در عرصه بین الملل و کمینه جهان اسلام را دارا بود،
و بسیاری از آزادی‌خواهان دنیا را تحت تاثیر خود قرار داده بود
و نیز منادی و الگوی مجسم و موفق ِبازگشت به دین و معنویت بود و …-

و سپس امریکا با یک عملیات نظامی غافل‌گیرانه
-نظیر طوفان صحرا-
گروگان‌ها را آزاد کند،
حال آیت الله را بگیرد و او را سنگ روی یخ کند
و وی را با آبرویی ریخته در صحنه‌ی بین الملل
و دستان خالی از گروگان‌ها و مردمانی ناراضی و مغلوب در داخل،
واگذارد.

*

ایرانیانی که در آن زمان در خارج از کشور، خصوصا امریکا ساکن بودند،
به خوبی آن فشار شدید روانی علیه ایران را درک می‌کنند،
و نوعا خاطرات تلخ زیادی از آن دوران برای نقل کردن دارند.

**
٢. و یا با اشغال سفارت مخالفت کند.
که بلافاصله در صحنه‌ی داخل کشور، ایزوله شود.
خصوصا در فضای ملتهب و مارکسیزم زده‌ی آن روزگار
و روزنامه‌های متکثر و بی در و پیکر اوایل انقلاب،
آیت الله را با شارلاتانیزم مطبوعاتی،
به عنوان محافظه کار و امریکایی و انگلیسی و حامی امپریالیزم و …. انگ می‌زدیم.

*

که به نظر می رسد آن‌چه که رخ داد و واکنش مرحوم امام و اتفاقاتی که بعدها افتاد،
خارج از برنامه‌ریزی‌های امریکایی‌ها بود.
خصوصا در طبس که امداد غیبی، چنان کرد.

«و مکروا و مکرالله، والله خیرالماکرین» 

و نیز

«یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم!»

******

جالب است بدانیم که
سفارت امریکا، پیش از این اشغال مشهور ١٣ آبان، دو بار دیگر نیز اشغال شد،
ولی یخ‌ آن اشغال‌ها نگرفت.

شاید یک علتش این بود که عناصری که در دفعات اول سفارت را اشغال کرده بودند،
عناصر مشکوکی بودند و جهه‌ای نداشتند.
اگر درست یادم باشد،
بار دومش که سردسته‌ی ماجرا، یک آقایی بود که یکی از لات‌های کمابیش مشهور بود.
که از قدیم پشت سرش در مورد این‌که با سفارت سر و سری داشته، حرف‌ها بوده.

 

**

حالا بنده هرگز به خود جرات نمی‌دهم که بگویم که
کسانی که از دیوار سفارت بالا رفتند، اجیر امریکا بودند.

حتی نمی‌توانم گفتار لاروش را تایید/رد کنم.
ولی به عنوان یک تحلیل، می‌توان در نظرش داشت.

و بر آن اساس گفت که
شاید امریکا بدش نمی‌آمد که سفارتش در تهران و به هزینه‌ی امام، ‌اشغال شود.

بعلاوه،
شاید بتوان برخی واقعیت‌ها را با آن مدل کرد
و -برای سرگرمی– یک بار هم پازل را آن طور که او می‌گوید، چید!
پارامترها را آن طور که او می‌گوید جایگذاری کرد تا ببینیم جواب معادله چه می‌شود.

قول می‌دهیم که بلافاصله، آن پازل را خراب کنیم،
و دوباره به شکل اولش برگردانیم!
حل است؟

**

حالا اصل حرف من مانده.
انشاءاله عرض خواهم کرد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 مه 2010 در Uncategorized

 

دم‌ات گرم دریابان! دم‌ات گرم.

دیشب برنامه‌ی یامین پور (دیروز، امروز، فردا) را دیدم.

غیر از آن بخش‌های مشمئز کننده‌ی هفته‌ی قبلش، که تکرارش هم می‌کردند؛
از صحبت‌های دریابان شمخانی، حظ کردم.

به نحوی که دو-سه بار، پای تلویزیون شروع کردم به کف زدن.
سلطان‌بانو با تعجب نگاه‌ می‌کرد.

*

برجسته‌ترین نکته‌اش این بود که به وضوح سعی می‌کرد انصاف را رعایت کند.
و این بود که این گفتگو را لذت بخش می‌کرد.

برداشت من این بود که
دریابان با شرکت در چنین برنامه‌ای، خطر کرده بود.
خدا خدا می‌کردم که وی را نَسُرانند.

بعنوان یک فرمانده‌ی ارشد نظامی،
گذراندن این ریسک، کار بزرگی بود و تهور و مهارت زیادی می‌خواست.
بالاخره در چنین برنامه زنده‌ای، کافی‌است یک لحظه به سویی سرانده شوی که نباید.
پخش زنده هم هست و کاری‌ش هم نمی‌شود کرد.

و خیلی خوش‌حالم که سرافراز بیرون آمد.

*

جواب دادن به سوال‌های این جوانک خندان،
فقط جواب به سوال‌های او نیست.

برخی اوقات پاسخ دادن به گرگ‌های بی‌حیایی است که
در پس چنین صحنه‌هایی منتظرند یک کلمه از دهان او بیرون بیاید تا با همان یک کلمه،
او را و همه‌ی سوابق و افتخاراتش را بدرند.

و واقعا چند باری شد که سردار را برد به لبه‌هایی که خطرناک بود.

پرت‌گاه‌هایی یک سویش برای دنیایش خطر داشت،
و یک سویش برای آخرتش.

بعضی اوقات من نیز هول می‌شدم.

*

دم‌ات گرم دریابان!
دم‌ات گرم.

نه به خاطر این‌که چند فقره حال این جوانک از گرد راه نرسیده -و آن گرگ‌ها- را اساسی گرفتی.
بل‌که به خاطر این‌که حال‌شان را با انصاف،‌ بدون نامردی و بی‌تهمت و کاملا اخلاقی گرفتی.
و پا را از انصاف و حقیقت فرا نگذاشتی.

سرت سلامت.

****

پ.ن: به قول دوستی «یه مدتی می‌شه که دیگه واقعا انتظار دیدن آدم عاقل/منصف رو توی صدا و سیما -خصوصا توی این برنامه‌ی یامین پور- نداریم! اصولا دیشب خیلی سورپرایز شدیم!»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مه 2010 در Uncategorized

 

سال‌گردی که نخواهد گرفت!

چند دلیل وجود دارد.

اول.
انگیزه و هدفی وجود ندارد.
اوایلش شاید امیدی به ابطال یا … بود.
الان اصلا موضوعیتی ندارد.
فرض کنید گذاشتند و دور یکدیگر جمع شدید.
بعدش چی؟

دوم.
این طرفی‌ها به قصد کشتن می‌آیند.
از هیچ چیز هم ابایی ندارند.
زورشان هم زیاد است و بر کار سوارند.
قبلا هم تا ته‌اش را رفته‌اند.
بالاتر از سیاهی هم که رنگی نیست. هست؟

سوم.
کسانی که اوضاع امنیتی را رصد می‌کنند،
سایه‌ی جنگ را
-اگر چه به لطف تدابیری که شد، از نقطه‌ی نهایی اندکی فاصله‌ گرفته‌ایم-
کماکان کاملا رفع شده نمی‌بینند.
مجموعا شرایط طوری نیست که دامن زدن به این مسایل به نفع کشور باشد.

چهارم.
نان یک گروه، بیش از هر کس دیگری در جنجال و تنش است.
و آن کسی نیست که جز الفنون و تیمش.
تنش و دعوا، برای این جماعت حکم نَفَس را دارد.

دعوا که نباشد، باید جواب هزار اشتباه و ندانم کاری و بی‌نظمی و … را بدهند.
مجبورند پاسخ‌گو باشند.

جایگاه‌شان و شرایط‌شان عوض می‌شود.

مملکت آرام است دیگر؛
پس وعده‌هاتان کو؟
حرف‌هایی که زدید چه شد؟
فرصت به اندازه‌ی کافی هم که داشتید و دارید!

مجلس که غلام خودتان است.
شواری نگهبان که می‌میرد برای شما.
قوه‌ی قضاییه هم از اطلاق ابرو به موهای بالای چشمتان ابا دارد.
بسیج و سپاه و هیئتی‌ها و موتلفه و هر موجود زنده‌ی دیگری در ارکان حاکمیت،
عاشقان و همراهان شما هستند.
رهبری و بیت رهبری هم که هم‌راهی نبوده که با شماها نکنند.
مخالفین شما هم که نفس‌شان در نمی‌آید.
یا فیلتر شده‌اند یا توقیف؛ و یا پارازیت نوش جان می‌کنند یا آب خنک

شما هم که ادعاهایتان عالمی را جر داده!

بسم الله!

*

دعوا که باشد،
همه چیز امنیتی خواهد بود.

حرف سیاسی هم امنیتی خواهد شد.
سیاست که خوب است؛
حرف اقتصادی هم امنیتی خواهد شد.
اقتصاد که سهل است؛
حرف ورزشی هم امنیتی خواهد شد!

آمار ازدواج و طلاق دادن هم سیاه نمایی و اقدام علیه امنیت ملی قلمداد خواهد شد.
-تصویر یک بخش‌نامه را دیدم که اگر واقعی باشد، جدا نوبر است!-

خیلی‌ها دوست ندارند، به آتش تنوری که نانش نصیب الفنون است، بدمند.

پنجم.
موضع گیری رسمی و دعوت میر و …
که بدون تردید تنش‌های خیابانی و درگیری ایجاد خواهد کرد
و باز هم بدون تردید جمع خواهد شد و تزلزلی در حاکمیت ایجاد نخواهد کرد،
بهانه‌ی کامل و محکمه پسند و خلق پسندی
فراهم خواهد آورد که آقایان را دستگیر کنند و …

به زعم خویش، فتنه‌ی سبز را جمع کنند.
بنده البته مشکلی ندارم با این جمع و جور کردن‌ها.
ولی یک پتانسیلی را می‌بینم که پس از انتخابات، هدر رفت؛
پتانسیلی که می‌توانست دولت بر سر کار را به صورت اصولی به چالش بکشد،
بتواند جلوی خیلی اشتباه‌ها و هدر رفت‌های منافع ملی را بگیرد،
اقلیتی بزرگ و قدر باشد و با ذخیره‌ی وسیعی که از نیروهای آکادمی دیده و علمی دارد،
بماند و نقادی علمی کند و در نهایت به پیشرفت مملکت کمک کند.

عاشورا،
چهار نفر آمدند و کارهای عجیب کردند.
بالاخره داد زدند و فریاد کردند و شاید دلشان چند دقیقه خنک شد.
ولی محملی به دست داد
و به سبک آن پیراهن معروف، پروپاگاندای وسیعی علیه ایشان شکل گرفت
و الخ.

این سال‌گرد،
که واقعا نمی‌دانم با چه هدفی و توسط چه کسی در دست تدارک است،
بهانه‌ی بزرگ بعدی را به دست این طرفی ها خواهد داد.

ششم.
جمعیت زیادی برای  ١۴ خرداد و سالگرد امام به تهران خواهند آمد.
جمعیتی که به جد به امام راحل اعتقاد دارد
و این همه راه را -این همه سال- به تهران آمده و خواهد آمد.
اگر اندکی تمهیدات اندیشیده شود، افزایش نیز خواهد یافت.

پس اگر لازم باشد -و امکانات مهیا-،
این لشکر بالقوه‌ی مردمی، حاضر است چند هفته بیش‌تر در تهران بماند
تا از آرمان‌های امام دفاع کند.

هفتم.
یک بُعد دیگر دارد این مطلب.
سبزها به تظاهرات خیابانی به عنوان یک عامل بازدارنده نگاه می‌کنند.

که -به زعم ایشان- باعث می‌شود حاکمیت برخوردش ملایم‌تر بشود،
و رئوس را زندان نکند و …

اولا تلقی صحیحی نیست،
ثانیا در بلند مدت اثرات عکس خواهد داشت.

*

حالا ما گفتیم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مه 2010 در Uncategorized

 

جز تو کسی نیست … !


(برای مشاهده در اندازه بزرگتر، کلیک کنید+)

*

متن پشت تاکسی:

«الهی و ربی من لی غیرک»

ترجمه:

«ای خدای من و ای پروردگار من،
آخر من چه کسی جز تو دارم؟»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مه 2010 در Uncategorized

 

خاک جمکران!

مکان: اتوبان مدرس، نزدیک به مصلی تهران
(برای مشاهده در اندازه بزرگتر کلیک کنید+)

 

*

متن عقب پراید سواری:

«ببوسم خاک پاک جمکران را»

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 مه 2010 در Uncategorized

 

اثر آونگی (پاندولی)

برخی به اثر پاندولی
در سیاست و اجتماع و تربیت و … نیز معتقدند.

آونگ یا پاندول

یعنی بر این باورند که
به مانند پاندول،
اگر فرد یا جامعه را نیز به افراط به یک سوی سوق دهیم که از حالت تعادل دور است،
به محض رفع نیروی سوق دهنده،
به نقطه‌ی تعادل بازخواهد گشت،
و آن را نیز رد خواهد کرد و به نقطه مقابل خواهد رفت.

تا آن جا که از فیزیک یادم می آید،
ظاهرا در خلا و شرایط بدون اصطکاک و …  اینرسی خواهد داشت،
و این رفت و آمد آونگی، ادامه خواهد یافت.

ولی در شرایط عادی -که اصطکاک و … وجود دارد-،
رفت و آمد ادامه می‌یابد ولی مدام دامنه‌اش کم می‌شود،
تا آن جایی که مجددا در نقطه تعادل بایستد.

(البته شاید مقایسه با فنر زیبا تر می‌بود. باشد برای یک پست دیگر!)

*

دنبال اثبات عددی و آماری هم نیستیم.
شاید اثر پاندولی در علوم انسانی نیز اثباتی داشته باشد، یا نداشته باشد.
هر چند، اثبات دقیقش هم کمک بیشتری نمی‌کند.
هم‌این که به مدل کردن برخی پدیده‌ها کمک بکند، برای ما کافیست.

*

ضمن این که در خیلی از مسایل -چه خرد و چه کلان- این پدیده را به چشم دیده‌ایم.

چه بسیار کسانی که تحت تربیت خشک و متعصبانه مذهبی قرار گرفته‌اند
-یا حتی خودشان آدم های متعصبی بوده‌اند و تربیت کننده مشکل تعصب نداشته-،
مدت‌ها از این سوی بام افتاده بودند،
یک‌باره تغییر اساسی کرده‌اند و دوباره از آن سوی بام افتاده‌اند،
و در فسق و تجاهر به آن، گوی سبقت از دهریون ربوده‌اند!

یا در مورد مساله حجاب.
یکی از دغدغه‌هایی که هست
(در این یادداشت+ از این خواهر اندیشمندمان نیز بدان اشاره شده)
از همین نوع است.

که مثلا اگر الان اجبار را در حجاب رها کنیم،
-نیروی سوق دهنده‌ی پاندول را برداریم-
نمی‌دانیم بی حجابی و برهنگی به کجا خواهد انجامید،
و احتمالا تا مدت زیادی، با افراط در برهنگی و بی‌حجابی مواجه خواهیم بود.

البته بنده این حدس را تایید یا رد نمی‌کنم
ولی احتمالی است که با مدل آونگی ما تناسب دارد.

*

یکی دیگر از مواردی که به نظرم افراط درش بوده و هنوز هست،
مساله تقابل ایران و اسلام است؛ 
که برخی اوقات تراژدی و برخی اوقات، کمدی آفریده‌است.

*

قبل از انقلاب،
نمی‌دانم به چه دلیلی ولی یک پروپاگاندای پرحجمی علیه اسلام انجام گرفت،
و به شدت تبلیغ شد.

به قول قوجانی در سرمقاله‌ی مهرنامه‌ی اردیبهشتش،
شاید به نیت شبیه‌سازی با رنسانس اروپا.
که مثلا اروپا مذهب را کنار گذاشت و بازگشت کرد به یونان!
(واقعا؟)
حالا ما هم مذهب را کنار بگذاریم و بازگشت کنیم به پرشین امپایر!

هر چه که بود،
ظاهرا یک هجمه‌ی فراگیری بود که
مرحوم آقای مطهری را بر آن داشت که موضع بگیرد
و سخنرانی‌های مفصلی بکند
و نهایتا کتاب جالب «خدمات متقابل ایران و اسلام» را برای ما به یادگار بگذارد.

ایشان و خیلی‌ها در موضع دفاع از اسلام، موارد خوب زیادی گفته‌اند.
ندرتا مواردی هم هست که به نظر می‌رسد چندان دقیق یا جالب نباشد(+).

*

اصولا برای من ِایرانی مسلمان،
تمام سوابق‌ خوب‌مان با ارزش است.

تمام گذشته‌ای که زیبا و افتخار آمیزبوده، زیبا و افتخارآمیز است.

چه بخش‌های پیش از اسلامش، چه بخش‌های پس از اسلامش.

و دوران‌هایی از تاریخ ما نیز که تاریک بوده و زیبا نبوده،
زیبا نیست.

چه قبل از اسلامش،‌ چه بعد از اسلامش.

*

یا یک دوستی داشتم که مادرش علویه بود.

می‌گفت:
«این عرب‌ها نژاد ما را خراب کرده‌اند و …»

گفتم: 
«
حالا اگر شما به یک نژاد علاقه‌ی خاصی داری، به جای خودش محفوظ.

ولی مثلا بعد از هزار سال،
شاید در اعقاب شما، ده‌ها نژاد وجود داشته باشد
که احتمالا هیچ یک بر دیگری نمی‌چربد.

پس «نژاد ما» در مورد شما، یعنی ده‌ها نژاد. 
مثلا هم‌آن قدر که عرب هستی، فارس هم هستی،
و هر نژاد دیگری که در پیشینیانت بوده.

به چه حسابی وقتی می‌گویی «نژاد ما»،
و فقط یکی از آن همه نژاد که در تو هست را مراد می‌کنی؟
»

و از این دست مثال‌ها فراوان است.

***

شخصا،
هم‌آن‌قدر که از شکست خوردن در برابر لشکر «اسکندر» حس خوبی ندارم 
یا از غلبه‌ی لشکر «چنگیز» یا «هلاکو» یا «تیمور»،
نسبت به شکست از لشکر «عمر ابن خطاب» نیز حس خوبی ندارم.

با این‌حال،
نگاه کاسب‌کارانه هم داشته باشیم،
باید بریزیم روی کفه‌ی ترازو.
که لشکر فاتح،
چه گرفتند و چه دادند.

*

از اصل بحثم دور نشوم.

برخی برای تقویت اسلام و دفاع از مسلمین، با دوران قبل از آن می‌ستیزند.
برخی برای دفاع از میراث تاریخی کهن، با دوران پس از اسلام می‌ستیزند.

شاید،
بتوان این را واکنشی به آن، و آن را واکنشی به این دانست.
در یک مدار متقابل، شبیه به حرکت آونگ.

اگر نیروهای سوق دهنده، به دامن افراط‌های جدید نیفتند،
و بگذارند منطق در این میان قضاوت کند،
دوران این افراط‌ها به سر خواهد آمد.

و رفته رفته،
این آونگ متحرک،
در نقطه‌ای نزدیک به تعادل آرام خواهد گرفت.

به امید آن روز!

*

ای که شمشیر جفا بر سر ما آخته‌ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 مه 2010 در Uncategorized

 

الحسود!

مکان: اتوبان افسریه، بالاتر از سه راه.
(برای مشاهده در ابعاد بزرگتر، کلیک کنید+)

**

متن پشت خاور:

«الحسود        لا یسود»

ترجمه:

«آدم حسود  هرگز نیاسود!»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 مه 2010 در Uncategorized

 

تکرار

بی‌نظمی که تکرار شود، خود نظمی جدید است.

 

 

جناب خودمان!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 مه 2010 در Uncategorized

 

هزینه‌ها

اصولا در زندگی،
-چه در زندگی مشترک و چه در دوران تجرد-
میانه‌روی (اقتصاد) اصل مهمی است.

نه گشاده دستی مفرط و خرج کردن بی‌حساب و کتاب هنر است و درست است،
نه تنگ دستی و محرومیت کشیدن بی‌جا.

*

بابا در این فقره یک مثالی دارد که مودبانه‌اش می‌شود این که:

«پول را خرج کردن، مثل ریختن آب از بالا به پایین ست؛
به راحتی می‌توان مقادیر زیادی آب را از ارتفاعی بر زمین ریخت.

ولی پول در آوردن، مثل پمپاژ آب از پایین به بالاست.
به این سادگی‌ها نیست.»

و اصولا خرج کردن و هزینه کردن، کاری‌است بس راحت و لذیذ!

گرچه، محدودیت‌های اقتصادی،
خود به خود مانعی برای مصرف بی‌رویه هستند.
ولی به هر حال برای کسی هم که محدودیتی برای خود احساس نمی‌کند،
باز هم حفظ مشی اعتدال و اعمال نظم و روال،
کاری است لازم و واجب.

که اگر این نباشد، در بلند مدت نتایج جالبی به بار نخواهد آورد.

*

یک صحبتی با خانم دکتر جواهری داشتیم.
-ایشان را یکی از بهترین روان‌شناسان و مشاوران یافتم در این روزگار قحط «مشاور خوب»!-

یک پیشنهادی کرد و گفت که در جایی در حال چاپ داردش.
و از آن‌جا که ایشان هنوز چاپش نکرده،
ما این مطلب را به نام ایشان نقل می‌کنیم
و ابتکار آن را از ایشان می‌دانیم.

البته اندکی دستکاری‌اش کردم ولی نهایتا چنین چیزی شد: 

 

سبد مخارج
(برای مشاهده در اندازه بزرگ‌تر کلیک کنید+)

(شاید مخارج دیگری قابل تصور باشد که این جا نیامده. بفرمایید اضافه کنم)

این که سهم هر کدام چقدر باشد، بستگی به شما دارد.

یک کسی -مثلا- هر روز از کرج به تهران می‌آید و باز می‌گردد.
قاعدتا هزینه کرایه راهش سهم زیادی خواهد داشت.
حال آن که -مثلا- در تهران مستاجر بود و در کرج صاحب‌خانه است.
(هزینه‌ی کرایه ی خانه را کم کرده ولی کرایه‌ی راهش افزوده شده).

*

یا دیده‌ام که برخی -خاصه آن اوایل ازدواج- در خوردن غذای بیرون و تفرجات،
یک مقدار افراط می‌کنند.
این تکه از کیک مخارجشان، بزرگ می‌شود.

غیر از مخارج،
و جدای از سلامتی،
افراط در غذای بیرون -برای زوج جوان- احتمالا نتایج عاطفی بلند مدت مثبتی نخواهد داشت.

*

از مخارج اکازیونی، مخارج بدون نظم و پیش بینی نشده، منظور است.
خدای نخواسته، بیماری، تصادف و خرابی ماشین،
یا -خدای خواسته– مثلا میهمانی،
یا بیمه‌ی بدنه / ثالث ماشین که سالی یک‌بار است، 
یا هدیه تولدی که برای نزدیکان می‌خریم،
یا ….

*

یک تعادلی باید میان بخش‌های مختلف این هزینه‌ها برقرار کرد.

در فرهنگ ما،
به برخی از این هزینه‌ها خَرج می‌گویند،
به برخی دیگر بَرج

و مثل مشهوری هست که
«خَرجمون زیاد نیست؛ بَرجمون زیاده!»

منظور از خرج، هزینه‌های اصیل (=ناگزیر) است،
و از بَرج، هزینه‌های غیرضرور و تزیینی است.
(مثل غذای بیرون و دکوراسیون منزل و …)

و این تلقی وجود دارد که خرج اشکال ندارد ولی بَرج اشکال دارد.

به هر حال، افراط نباید کرد.
مساله این است که دامنه‌ی بَرج می‌تواند خیلی گسترده شود.
هزینه کردن هم که کاری ندارد و لذیذ هم هست!
این می‌شود که اگر در بَرج ملاحظه نکنیم، مهار زندگی از دست به در می‌رود.

با این حال،
زندگی همه‌اش پول نیست.
گاهی اوقات بَرج هم لازم است.
باعث گرمی رابطه و احساس بهره‌مندی می‌شود.

*

می‌ماند چند نکته:

اول.
حتما پس انداز داشته باشیم.
از هر کدام از تکه‌ها کم گذاشتیم و به صفرش رساندیم،
به تکه‌ی پس انداز دست نزنیم و حتما حفظش کنیم.

هر قدر هم کم باشد مهم نیست.
مهم سنتی است که باید ماندگار شود.
باید عادت شود.

لذاست که هم رنگش را در تصویر متمایز آوردم و هم سایز فونت را.

دوم.
برخی از این موارد، مربوط به یک ماه نیستند. باید کنار گذاشت تا جور بشوند.
بدیهی است که با یک سهم کوچک از درآمد ماهانه نمی‌شود یک سفر خوب رفت.
ولی اگر کنار گذاشته بشود،
سالی -مثلا- دو تا سفر خوب از توی دلش در می‌آید.

سفر نیز به همین دلیل از تفرجات و تفریحات دم دستی (سینما/ غذای بیرون/…) جدا شده.

سوم.
خوبست که یک مدتی مخارج را دقیقا زیر نظر داشته باشید،
تا نسبت‌هایی که در وضعیت فعلی در هزینه‌های شما برقرار است،
و اندازه هر یک از این تکه‌ها را به دست آورده و اندازه‌گیری کنید.

با دانستن وضع موجود، به‌تر می‌توانید برنامه‌ریزی کنید.

چهارم.
شاید بسیاری از این نکات به نظر بدیهی برسند.
ولی تجربه نشان می‌دهد که معمولا از ناحیه‌ی همین بدیهیات ضربه می‌خوریم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 مه 2010 در Uncategorized

 

واقعا؟

مکان: اتوبان آزادگان، قبل از خروجی خلیج فارس
(برای مشاهده در اندازه بزرگتر، کلیک کنید+)

**

متن پشت پراید:

«دیگه پسر خوبی شدم»

بعلاوه ی نماد فروهر که در عقب -سمت راننده- حک شده.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 مه 2010 در Uncategorized

 

تکلیف جوانان!

مکان: شریعتی، پارک کوروش
(برای مشاهده در سایز بزرگتر کلیک کنید+)

*

متن نوشته شده پشت نیسان گاوی:

«با ادب باش که تکلیف جوانان ادب است
-خودتی-
فرق ما بین بنی آدم و حیوان ادب است

بی تو
بهتر»

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 مه 2010 در Uncategorized