RSS

بایگانی ماهانه: مه 2010

تذکرات حضرات!

شک ندارم اگر کار علمی و تحقیق میدانی انجام شود،
این فرضیات با احتمال زیادی تایید خواهد شد.

و البته نمی‌خواهم بااین حرف‌، این یادداشت را به عنوان یک مقاله‌ی علمی به شما قالب کنم!
حدسیات و نظراتم را گفته‌ام.

*

احتمالا اغلب مردان،
از هر گونه مراوده با جنس مخالف حظ می‌برند؛
یا لااقل این توان را دارند که حظ ببرند! 

(شاید زنان هم چنین باشند. من مرد هستم و از درون خانم‌ها بی‌خبر. پس گفتم مردان)
(ضمنا، پ.ن.٢. را ملاحظه فرمایید)

 

مراوده هم طیفی وسیع را شامل است.
از نگاه -که کمترین تماس باشد- بگیر تا اوج تماس فیزیکی در خلوت.
(سخن گفتن نیز قاعدتا جایی در این میان است)

 

*
ولی الگوهای رفتاری نهادینه شده در فرهنگ ما -و احتمالا سایر فرهنگ‌ها-،
مراوده‌ی بلاقاعده را برنمی‌تابد.

این مراودات:
١. بهانه‌ی معقول می‌خواهد
(روزگاری «جزوه" در دانشگاه این نقش را بازی می‌کرد!)
و ٢. باید آهسته آهسته و به قاعده توسعه یابد.

مساله‌ی تازه‌ای هم نیست.
و هر روز در زندگی انسان‌ها قابل ملاحظه است.

*

بیاییم روی همین «سخن گفتن» و ارتباط کلامی.

آن هم خود یک طیفی دارد در دل طیف فوق.

یک سرش توهین و تحقیر و هجمه و خشم و فحش (و آگنده از احساسات منفی) است؛
میانه‌اش سخن گفتن بالغانه و خالی از احساس، به قصد تبادل اطلاعات است؛ 
و یک سرش مغازله است و «دل دادن و قلوه ستاندن» و سرشار از احساسات مثبت.

که بسته به نوع رابطه‌ای که میان دو طرف وجود دارد،
جایگاه یک ارتباط کلامی در این طیف مشخص می‌شود.

بسیار هم پیش آمده
که سوتفاهمات زیادی در همین بستر شکل گرفته.
یک کسی در ذهن خودش خیلی با یک کسی صمیمی است.
خودش را با طرف مقابل در یک نقطه‌ای از این طیف می‌بیند،‌ و متناسب با آن سخن می‌گوید.
طرف مقابل که چنین منظر و انتظاری ندارد، یک جوری‌اش می‌شود و با خود می‌گوید:
«ای بابا! باز هم یکی چایی نخورده فامیل شد!»

**

یک ناهنجاری رفتاری در ارتباطات کلامی میان دو جنس مخالف
در کشور ما -و بسیاری کشورها- وجود دارد.

و آن مساله‌ی متلک‌پرانی است.
(مساله‌ای که از قضا اخیرا مورد اشاره شادی صدر قرار گرفت
-البته فقط یک سوی ماجرا که متلک مردان به زنان باشد-
و غوغایی در پی‌اش در وبلاگستان راه افتاد و الخ) 

یعنی شخص،
اقدام به برقراری ارتباط بداهتا یک‌سویه‌ای با جنس مخالفش می‌کند،
بدون این‌که هیچ قاعده‌مندی در این میان وجود داشته باشد،
و مطالبی را بیان می‌دارد که متناسب با جایگاه او و روابط متقابل با طرف مقابل نیست.
لذا نوعی اهانت و آزار در این رفتار به طرف مقابل وارد می‌شود.

سوال اصلی این است که چرا یک موجود نر(حیفم آمد بگویم مرد یا آقا!)، چنین می‌کند؟‌

به زعم بنده، جوابش در همان حظی است که ذکرش رفت.

که می‌توان آن را به صورت متقابل نوعی از روابط غیرسالم جنسی دانست
که به صورت
حظ جنسی(گوینده)/آزار جنسی(شنونده)
واقع می‌شود.

قاعدتا در یک رابطه‌ی سالم و مکمل، حظ باید دو طرفه باشد.
نه این‌که یک طرف حظ ببرد و دیگری رنج.

*

این حرف‌ها را زدم برای طرح این احتمال.
احتمالی که بسیار قوی می‌دانمش.

نمی‌دانم چه طور می‌شود تحقیق کرد.
چه طور می‌شود از صداقت پاسخ دهندگان مطمئن شد.

ولی این حدس را قویا می‌زنم که
نوع مردانی که در مناسبی نظیر گشت ارشاد قرار می‌گیرند،
یا حراست های دانشگاه‌ها یا …
از تذکر دادن، گیر دادن و تحت فشار قرار دادن دخترکان زیبارو،
حظ جنسی وافر می‌برند.

این که چه طور می‌شود این را به صورت علمی ثابت کرد را نمی‌دانم.
ولی می‌دانم هست.
ظن قوی دارم که
اگر درست و ظریف تحقیق شود، و اگر صادقانه پاسخ داده شود،
اکثریت مردانی که توسط قانون مجاز می‌شوند به برخورد با خانم‌ها،
-که نوعا خود را آراسته‌اند و جلب توجه هم می‌کنند-
در وهله‌ی اول از «خودِ تعامل» و «سخن گفتن»
و در مرحله‌ی بعد، از «اعمال این قدرت»
حظ وافر می‌برند.

مثال می‌زنم.
دیدن و چشیدن عز و التماس و تواضع یک دخترک آراسته -که مثلا ماشین خوبی هم دارد-
برای این پلیس جوان مفلوک
(که اگر در جایگاه دیگر و مکان دیگری بود،
محال بود چنان دختری، تف به صورت این حضرت بیندازد؛
امکان نداشت اصلا آدم حسابش کند، یا حتی این شانس را نداشت که باهاش حرف بزند!)
چه حظ وافری باید در بر داشته باشد.

آیا این مساله را جز موهبتی عظما که قانون در اختیارش گذارده، خواهد دید؟ 
(موهبتی که نوع دیگرش در اختیار آقای رامین هست تا درب مطبوعات را به جفا ببندد!)

چشم چرانی، تزاحم، توهین، مذاکره و مطایبه و طیف وسیعی از مراودات
را قانونا و علنا در اختیار وی نهاده‌ایم.
طیف وسیعی که پیش‌تر،
در حسرت بخش کوچکی از آن -آن هم به صورت قاچاقی و یواشکی- می‌سوخت!

*

و این، واقعا برای امثال بنده، زجر آور است.
درد آورتر این‌که به نام دین، به نام اسلام، به نام فرهنگ عفاف و حجاب انجام می‌گیرد.
و این -خود- تعفنی است که گندش واقعا خفه کننده است.

شما فکر کرده‌اید آن افسر بی‌همه‌چیزی که
دختر مردم را
(که از ترسش و  این‌که نمی‌خواهد پایش به کلانتری باز شود،
از رفتن به داخل ون گشت ارشاد پرهیز می‌کند و مقاومت می‌کند)
بغل می‌کند و فشار می‌دهد یا وحشیانه او را بر زمین می‌کشد،
بیش از هر چیز نگران چیست؟
در پی چیست؟

نگران دین است؟
نگران عفت عمومی است؟ 
از عشق میهن یا آرمان‌های امام راحل و دستاوردهای نظام مقدس ما پر پر می‌زند؟
نگران «خون شهدا» است؟
موهای آراسته‌ی دخترکان به‌ش فشار آورده و رگ غیرت – ِنداشته‌- اش را به جوش آورده؟
یا نگران قانون‌ است؟

 

کدام را بپذیریم که کم‌تر «خنده‌ دار/گریه‌ دار» باشد؟

*

آقایان هم انگارشان نه انگار.
با افتخار بر طبل گشت‌هاشان می‌کوبند. 
بگذار بکوبند.

واقعا هیچ گمانمان این نبود که چنین چیزهایی در افقی که ما برای جامعه اسلامی ترسیم کرده‌ایم،
اصلا امکان اتفاق افتادن داشته باشد.

مثل خیلی چیزهای دیگر، که فکر نمی‌کردیم و اتفاق افتاد!

سر آخر به حضرات باید بگوییم:
«آفرین! احسنت! گلی به گوشه‌ی جمال‌تان!
لطف بفرمایید و کلاه‌تان را بالاتر بگذارید آقایان!»

 

***

خیلی هم دنبال شاهد نگردید.
یعنی دنبال گشتن ندارد.
چشم باز کنید، نظایرش را بسیار خواهید دید.

*

غروب‌ها تشریف ببرید اتوبان صدر (ورودی مدرس) که یک سری از این اراذل افاسر ایستاده اند،
و به زن و بچه‌ی مردم گیر می‌دهند.

ترافیک مضاعف که به همت مضاعف حضرات ایجاد می‌شود را بی‌خیال.

شما ببین این چند روزه
چه شور و نشاطی در حضرات افسران سابقا خموده و خسته حکم‌فرما شده‌است.
اصلا نمی‌فهمند چه‌طوری روزشان شب می‌شود؛
این قدر که سریع می‌گذرد لامصب!

*****

پ.ن.١. : در همین رابطه+  : یکی از مخالفین جنگ افروزی‌های دولت بوش به نام صلح.

پ.ن.٢. : نکته‌ای از کتاب «زبان بدن» از آلن پیز. تغییر وضعیت ناخودآگاه زن و مرد هنگام مواجهه با یکدیگر (قبل+، حین+، بعد+)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مه 2010 در Uncategorized

 

چهار انگشت، فاصله

تازگی شنیدم فلان کار هم حرامه…

شنیده ام که فلانی فلان کار را کرده…

شنیده ام که در فلان جا فلان برنامه بوده…

شنیده ام که فلانی قصد دارد که…

من شنیده ام که هر کسی که…

از بعضی شنیده ام که…

از یک منبع موثق شنیدم که …

بعله، من هم شنیدم

حتی من شنیده ام که…

    امام باقر علیه السلام مى فرمایند: مردى از شام از طرف معاویه خدمت امام حسن علیه السلام رسید و گفت: پادشاه روم از معاویه سؤال کرده: «کَمْ بینَ الحَقِّ و الباطل؟ بین حق و باطل چقدر فاصله است؟». حال آمده ام تا جوابش را از شما بگیرم.

 حضرت فرمودند: «أربع أصابع، فما رَأَیتَه بعَینک فَهُو الحق و قَد تَسمَعَ باُذُنیک باطلا کثیراً»

  « چهار انگشت است. آنچه را با دو چشم خود دیدى حق است و چه بسا با دو گوش خود باطل زیادى بشنوى ». (1)

   از امیر مؤمنان علی علیه السلام نیز همین سؤال شد، و حضرت فرمودند: «چهار انگشت است». سپس حضرت چهار انگشت را به هم چسبانیده و در فاصله بین گوش و چشم خود گذاردند، سپس فرمودند: «آنچه چشمان تو دید، حق و آنچه گوشهاى تو شنید، اکثر آن باطل است»! (2)

   در جاى دیگر فرمودند: «بین حق و باطل چهار انگشت است… و باطل این است که بگوئى شنیدم، حق این است که بگوئى دیدم». (3)

(1) بحار الانوار، ج 75، صفحه 196 ـ ج 43، صفحه 357
(2) بحار الانوار، ج 75، صفحه 196
(3) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 9، صفحه 72 ـ بحار الانوار، ج 75، صفحه 197

 از اینجا

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مه 2010 در Uncategorized

 

فرار از مدرسه!

عاقبت فرار از مدرسه!
(برای مشاهده در ابعاد بزرگتر، کلیک کنید+)

*

متن پشت خاور:

 شماره موبایل و نام راننده به انگلیسی (Hamid)

«طهرون             یا شاه عبدالعظیم»

«عاقبت فرار                      از مدرسه»

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مه 2010 در Uncategorized

 

سلطان عشق!

مکان: خیابان زهره
(برای مشاهده در اندازه بزرگ‌تر، کلیک کنید+)

*

متن عقب وانت پیکان:

«سلطان عشق عباس (ع)»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 مه 2010 در Uncategorized

 

به یاد حضرت روح الله

اجابت دعوت دودینگ هاوس+ عزیز.

*

«و اذ قال الله:
یا عیسی ابن مریم!
اَ اَنتَ قُلتَ لِلناس ِاتَخَذونی و اُمّی اِلهَین مِن دون ِالله؟

قال:
سُبحانَک!
ما یَکون لی اَن اَقولَ ما لیسَ لی بحق؛
اِن کُنت قُلته فَقَد عَلِمتَه؛
تَعلَم ما فی نَفسی و لا اَعلَمُ ما فی نَفسک؛
اِنک اَنتَ علامُ الغیوب. 

ما قُلتُ لَهُم اِلّا ما اَمَرتَنی بِه:
«اَنِ اعبدوا الله رَبّی و ربّکم.»

و کُنتُ عَلیهم شَهیداً ما دُمتُ فیهم.
فَلَمّا تَوَفَّیتنی، کُنتُ اَنتَ الرَّقیب َعلیهم.
و اَنت عَلی کُل شَیئ شَهید» 

سوره مائده، آیات 116 و 117

*

ترجمه‌ی آزاد:

 

«و خدا رو کرد به عیسی و پرسید:

ای عیسی بن مریم! 
آیا تو به مردم گفتی که من و مادرم را به عنوان دو الهه (خدای دروغین) قرار دهید؟

 

و عیسی جواب داد:

خدایا اولا که ذات تو پاک است از این نسبت ها -که خدایی جز تو باشد-؛
و من که باشم که جرات کنم چیزی که این قدر غلط و ناحق باشد بگویم!
-وانگهی!- اگر گفته بودم، تو خودت می‌دانستی؛ 
چرا که از درون من مطلعی، و من از درون تو بی خبرم.
و این تویی که غیب‌ها را می‌دانی -نه من!-

من چیزی به ایشان نگفتم،
جز آن چه دستور داده بودی که بگویم:

«فقط خدا را بپرستید که پروردگار من و شماست»

و خدایا! تو خودت شاهد بودی بر ایشان تا وقتی که من در میان‌شان بودم.
و بعد از من نیز کماکان کاملا از حال ایشان مطلع و بر ایشان شاهد بوده‌ای،
که البته بر همه چیز شاهد هستی
-و چیزی از حضور تو پنهان نیست-
»

*******

پ.ن: بنده چندان اهل این بازی های وبلاگی نیستم. ولی هم حساب دعوت کننده+  سوا بود و هم حساب موضوع دعوت. خیلی چیزها برای نوشتن در سرم بود. خواستم از دم عیسای روح الله مدد گیرم؛ قصد کردم که با این آیه شروع کنم و ادامه دهم. شروع کردم و محو آیات ماندم. آن حرف‌ها باشد برای بعد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 مه 2010 در Uncategorized

 

یادش می‌رود / یادش نمی‌رود!

رفته بودیم ده‌مان.
با جمعی از رفقا.
به حسب قرار ١٠ سال پیش که دوباره با هم برویم.

از آن جمع ٣٠-۴٠ نفره،
فقط ۵ نفر آمدند.
هر کسی را عذری بود.

*

رفتیم برای رفقا گلاب بخریم.
از حاج رحمت الله خریدیم که بهترین است.

*

آقاجون پرسید از کی خریده‌اید؟ 
گفتیم از حاج رحمت.

گفت به‌ش گفته‌ام که 

«هرگز به میهمان‌های ما جنسی جز جنس عالی نده.

چون پولی که می‌دهد-ولو زیاد هم باشد-، از یادش می‌رود؛
ولی اگر جنس مرغوب باشد(یا بد باشد)، همیشه به یادش خواهد ماند.
» 

*

راست هم می‌گوید.
قاعده‌ی «از دل برود هر آن‌که از دیده برفت» را هم در نظر بگیریم،
خریدار پول را داده و رفته و دیگر جلوی چشمش نیست.
آن‌ چیزی که جلوی چشمش باقی‌است،
همان محصولی است که خریداری کرده.

این هم یکی دیگر از نصایح تجاری آقاجون!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 مه 2010 در Uncategorized

 

وجدان …

مکان: اتوبان مدرس، نزدیک به مصلی تهران
(برای مشاهده در اندازه بزرگتر کلیک کنید+)

*

متن پشت تاکسی:

«وجدان تنها محکمه ایست
احتیاج به قاضی ندارد»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 مه 2010 در Uncategorized