RSS

بایگانی ماهانه: اکتبر 2008

محسن خان از تاشکند برگشته! (4)

آن آخوند خوش تیپ را که دیدی، امام جماعت این مسجد زیبا و تمیز بود.
همه جای مسجد را از چوب ساخته بودند.
زیبا بود.

سقف و درب و پنجره و محراب همه از چوب بود.

***

وضوخانه و دستشویی های تمیز این مسجد توجه مرا جلب کرد.
خالی/پر بودن دستشویی ها از خاموش/روشن بودن چراغش می شد فهمید.

وضوخانه مسجد

***

گلاب به رویتان،
دستشویی های تمیز و مجهزی هم داشت.
پیش از هر چیز، ایرانی بودنش توجه ام را جلب کرد.
چیزی که در ایامی که آن جا بودم ندیده بودم.

دستشویی مسجد - آفتابه کوچک را جهت آب و آب کشی ملاحظه بفرمایید!

(این هم عکس دوم+)

***

این هم نمایی از بازار اولوی، بخش میوه

نمایی از بخش میوه ی بازار الوی

 

***

نمایی از برج مخابراتی تاشکند،
از اتاقی در هتل مستقلیک.

برج مخابراتی تاشکند

 

***

مجسمه مادر،
نماد مام میهن.
نماد ازبکستان.
میهمانان خارجی کشور، برای ادای احترام به نماد ازبکستان،
پای این مجسمه گل تقدیم می کنند.
(شبیه به مرقد امام خمینی که سران مملکتی دیگر می روند و گل نثار می کنند.)

نماد ازبکستان - مادر میهن طفل ملت را در آغوش گرفته است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

کلمات قصار

از وقتی آقا محسن از من خواست در این وبلاگ بنویسم.مرتب نشد.حالا هم اینگونه شد.امیدوارم به طبعش نچسبد و فعلا ما را معاف کند.

کردان: احساس می‌کنم استعفای من به مصلحت نظام نیست لذا استعفا نخواهم داد.

از آنجا که ما متوجه شدیم که احساسات آقای کردان خیلی خوب کار می کند.بهتر دیدیم برای تایید این ادعا سری به احساساتی که ایشان در گذشته انجام داده اند بزنیم.

احساس می کنم پسر مان خیلی احساساتی باشد و احساس می کنم در آینده انقلابی شود و پسرمان برای نظام بعد انقلاب به مصلحت باشد.(بابای کردان وقتی برای اولین بار قنداقه پسرش را در دست گرفت) {و نشاندهنده این که احساسات ایشان ارثی است.}

احساس می کنم مدرک دکترای من برای نظام لازم باشد.(هنگام فریب خوردن از دلال مدرک ساز)

احساس می کنم تدریس من در دانشگاه به مصلحت نظام است.(هنگام تدریس در دانشگاه با مدرک فوق دیپلم)

احساس می کنم شفاف شدن حساب های مالی صدا و سیما به مصلحت نظام نباشد.(هنگام کارشکنی در ارائه مدارک لازم به هیئت تحقیق و تفحص مجلس)

احساس می کنم این مجلس توان استیضاح بنده را نداشته باشد.(هنگام گفتن جمله ای که در بالا آمد)

(یادم می آید مطلبی از آقای زائری که گفته بود با فلان خطای مسوول و …به گونه ای برخورد می کنیم  که از نظام خرج شود. )

دبیرکل انجمن روزنامه نگاران مسلمان :جریان دوم خرداد هیچ پایگاهى در میان نخبگان جامعه ندارد.

حالا فکر می کنید جناب آقای مهدی فضایلی چگونه به این نتیجه رسیده اند.یک موقع ذهنتان به تحقیق و آمار گیری و این چیزهای باطل نرود.به ذهنتان خطور نکند که شاید از انتخابات های گذشته این برداشت را کرده اند.نخیر ایشان خیلی به روز حرف می زنند و تحلیل های تکراری نمی کنند.پس تا حواستان است ادامه خبر را بخوانید.

فضایلى در جمع خبرنگاران با اشاره به برگزارى انتخابات تعیین نماینده مدیران مسئول نشریات در هیأت نظارت بر مطبوعات، گفت: نتیجه این انتخابات نشان داد که جریان دوم خرداد و افراد حامى این گروه دیگر هیچ پایگاه و جایگاهى در جامعه ندارند و آراى پائین این گروه در این انتخابات نشانه بارز تنزل جایگاه این جریان سیاسى در میان نخبگان و فرهیختگان است.

خداییش نتیجه گیری را حال کردید.اصلا هم به این فکر نکنید که در کل چه تعداد از مدیران مسئول نزدیک به جریان دوم خرداد در این اتخابات شرکت کرده اند و چند تا هم اصلا کاندید شدند.فقط در کف روش نتیجه گیری ایشان بمانید که چگونه این انتخابات را ربط داده اند به جریان کل نخبگان.

فلذا برای تنویر افکار عمومی نتایج زیر حاصل می شود.

نخبه یعنی مدیر مسئول نشریه ای که در انتخابات نماینده شان در هیات نظارت بر مطبوعات ،شرکت کند.

رای نیاوردن افراد دوم خردادی در این انتخابات یعنی آنها هیچ پایگاه و جایگاهی در بین مردم ندارند.

آقای فضایلی که زمانی سردبیر خبرگزاری فارس بود به تنهایی این استدلال را کرده اند و هیچ کمکی هم از بقیه دوستان شان نگرفته اند.

و چهارم اینکه شاید منظور ایشان این بوده که بابا ما نخبه ایم.تو رو خدا یکی ما رو تحویل بگیرد.

(نمی دانم ایشان با این قدرت استدلال چگونه یک خبرگزاری را می چرخاندند.)

و اما جمله سوم

آیت الله احمد جنتى : مردم را باید پاى صندوق هاى رأى بیاوریم.

خیلی نامردید اگر ذهنتان به جاهای بد برود.خیلی بدید اگر با دیدن این جمله پوزخند بزنید.باور کنید ایشان قصد خیر داشته اند ولی بیانشان بد بوده.اصلا بگذارید جمله کامل را بیاورم.

«مردم را باید پاى صندوق هاى رأى بیاوریم و مقدمات حضور آنها را فراهم کنیم»

دیدید اشتباه کردید؟ حالا استغفار کنید.یک دور تسبیح برای سلامتی ایشان صلوات بفرستید و مراقب باشید که ذهنیات گذشته تان شما را گمراه نکند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

دانه هایت را…

خانه‌ی اسرار تو چون دل شود
آن مرادت زودتر حاصل شود

گفت پیغمبر که هر که سر نهفت
زود گردد با مراد خویش جفت

دانه چون اندر زمین پنهان شود
سِرّ او سرسبزی بستان شود

زر و نقره گر نبودندی نهان
پرورش کی یافتندی زیر کان

***

مثنوی معنوی
دفتر اول – ابیات ١٧۵ الی ١٧٩

***

در همین رابطه: دانه هایت را بکار+

پ.ن: این نکته٬ تعارضی با مشورت کردن ندارد ها. گفته باشم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

لعنت

حضرت صادق -علیه السلام- در دورانی واقع شدند که
مبارزه‌ی فکری با انحرافات را در دستور کار خود داشتند.

جریان جبری گری
(که امویان به شدت ترویج کرده بودند)،
جریان مُرجئه
(که می گفتند عمل ربطی به ایمان ندارد. عمل بد به ایمان خوب صدمه نمی زند. 
مثلا یزید، ایمان داشته و می رود بهشت. ولو حسین را هم کشته باشد!)،
جریان تازه تاسیس زنادقه،
جریان تازه تاسیس -و مورد حمایت حکومت- فقه ِرای و قیاس به رهبری ابوحنیفه،
جریان در بدو تولد تصوف،
و …

در میان همه ی این ها،
ایشان پرچم مذهب شیعه را برافراشتند
و با تک تک این ها مبارزه ی فکری کردند.

نه این که لزوما بتوانند آن جریان را متوقف کنند.
متوقف کردن آن جریانات، ای بسا نیاز به حمایت مردم و قدرت سیاسی و … داشت.
اما در این حد که مسیر درست را نشان دهند؛ مخالفت خود را نشان دهند.
و برای ما چراغ هدایت باشند.

همان قدر که حلقه ی علمی قابل اعتنایی در آن زمان وجود داشته باشد،
که کسی از دور نگاه کند به عالم اسلام،
ببیند که حرفی غیر از جبر، غیر از قیاس، غیر از …. هست.
و بتواند سراغ این حرف را بگیرد و به حقیقت برسد.

در این میان،
ایشان تلاششان این بود که این سران متوجه اشتباه خود شوند.
ایشان تلاش کرد که مثلا ابوحنیفه بفهمد اشتباه می رود.
با او بحث کرد. مجابش کرد. در بن بست انداختش و …

با زنادقه هم همین طور.
با همه ی جریانات فکری، فکری مبارزه کردند.

حسابش را بکنی،
زنادقه خیلی موجودات غریبی بودند.
می آمدند در مکه،  در مسجدالحرام، به همه چیز بند می کردند.
به چیزی اعتقاد نداشتند. لذا لاابالی گری را هم ترویج می کردند و …

ایشان حتی با این گروه هم با لعن و نفرین مقابله نکردند.

اما یک گروه را لعنت کردند.
غُلات را.

ایشان غلات را و سران شان را لعنت کردند و
اتفاقا همه ی سران غلات هم گرفتار لعنت آن حضرت شدند.

***

این ها را دیشب حاج آقا -بر سر منبر- می فرمود. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

مذهب جعفری

 

در دوران امامت امام صادق(علیه السلام)، مدینه چهره دیگری یافته بود. قتل عام مردم این شهر توسط سربازان مسلم بن عُقبه در بازماندگان از کشتار حالتی شبیه به نومیدی پدید آورد، تا آنجا که سست اعتقادان برای زدودن این حالت خویش به خنیاگری روی آوردند و مدینه در سالهای 80-65 مرکزی برای صدور آوازخوانان شد. اما با گذشت زمان، آن حالت از میان رفت و دیگر بار مردم به مسائل مذهبی روی آوردند و محدثان و فقیهان روی کار آمدند.

از سوی دیگر، ضعیف شدن و سپس در هم ریختن حکومت مروانیان، چنان که آزادیهای سیاسی را فراهم آورد و در گوشه و کنار مقدمات قیامهای دینی و دسته بندی علیه حاکمان آماده گردید، آزادی بحثهای علمی را در شاخه های گوناگون نیز موجب شد. لذا در روزگار امام باقر(علیه السلام)، اندکی گشایش پدید آمد و دوران امامت امام صادق(علیه السلام) (سالیان 148-114)،عصر انتشار فقه آل محمد (علیهم السلام) یا به تعبیر دیگر، روزگار تعلیم و تدریس فقه جعفری بود. این گشایشى که در آغاز دهه سوم سده دوم هجرى پدید آمد موجب شد مردم آزادانه‏تر به امام صادق (علیه السلام) روى آورند و گشودن مشکلات فقهى و غیر فقهى را از او بخواهند.

لذا آنگونه که صاحب کتاب کشف الغمه می‌نویسد، متفکرین از هیچ یک از اهل بیت رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) به مقدار آنچه از امام صادق (علیه السلام) روایت دارند نقل نکرده‏اند، و هیچ یک از آنان شاگردانى به اندازه شاگردان او نداشته‏اند و روایات هیچ یک از آنان برابر با روایتهاى رسیده از او نیست. اصحاب حدیث نام راویان از او را چهار هزار تن نوشته‏اند. نشانه آشکار امامت او خردها را حیران می‌کند و اجازه هر نوع شبهه و طعنه را از مخالفان می‌گیرد.(1)

بر همین اساس، مقام علمی آن حضرت حتی بر بزرگان اهل سنت نیز آشکار گردیده است.

ابن حجر در باره حضرتش نوشته است: «مردم از علم او چندان نقل کردند که آوازه آن به همه شهرها رسید. افراد بزرگی چون یحیى بن سعید، ابن جریح، مالک، سفیان بن عیینه، سفیان ثورى، ابو حنیفه، شعبه و ایوب سختیانى از او روایت کرده‏اند."(2)

مالک بن انس، که یکى از چهار پیشواى مذهبهاى اهل سنت است، درباره امام صادق (علیه السلام) گفته است: «از فضل و علم و پارسایى از او برتر ندیده است.»(3)

ابو حنیفه، یکى دیگر از چهار پیشواى اهل سنت، هر چند خود را فقیهی بزرگ می‏دانست، اما امام صادق (علیه السلام) را حرمت می‏داشته است. لذا ذهبى از قول ابوحنیفه، آورده است: «فقیه‏تر از جعفر بن محمد ندیدم."(4) همچنین، ابن شهر آشوب از حسن بن زیاد روایت کرده که از ابو حنیفه پرسیدند: «فقیه‏ترین کس که دیده‏اى کیست؟«

در جواب گفت: «جعفر بن محمد. چون منصور (خلیفه عباسی در آن زمان) او را خواست، پى من فرستاد و گفت: مردم فریفته جعفر بن محمد شده‏اند. چند مسئله دشوار براى پرسش از او آماده کن. من چهل مسئله فراهم کردم. منصور، جعفر بن محمد را که در حیره به سر مى‏برد به مجلس خود خواست. من نزد منصور رفتم و جعفر را دیدم بر دست راست او نشسته است. هیبت او بیش از منصور بر دلم راه یافت. منصور به من رخصت نشستن داد. سپس خلیفه عباسی گفت: «این ابوحنیفه است!« جعفر بن محمد پاسخ داد: «او را مى‏شناسم.« سپس منصور به من گفت: «مسائلى را که در خاطر دارى، به ابو عبد الله (امام صادق (علیه السلام)) بگو.« من یک یک را مى‏گفتم و او پاسخ مى‏داد که شما چنین مى‏گویید، مردم مدینه چنین مى‏گویند و ما چنین مى‏گوییم. در مسایلى گفته شما را مى‏پذیریم و در مسائلى گفته آنان را، و گاه راى ما، مخالف شما و آنان است تا آنکه هر چهل مسئله را گفتم و او هیچ یک را بى پاسخ نگذاشت. سپس ابو حنیفه گفت: آیا داناترین مردم داناتر آنان به اختلاف (آراء) نیست؟" (5)

در مجموع، آنکه در اخبار فقه شیعه تتبع کند خواهد دید روایتهاى رسیده از امام صادق (علیه السلام) در مسائل مختلف فقهى و کلامى مجموعه‏اى گسترده و متنوع است، و براى همین است که مذهب شیعه را مذهب جعفرى خوانده‏اند.

  (برگرفته از کتاب «زندگانی امام صادق (علیه السلام)«، اثر مرحوم دکتر سید جعفر شهیدی (با اندکی تصرف))

 

به نقل از roshd.org

 

پاورقی:

1- کشف الغمه، جلد 2، صفحه 166

2-الصواعق المحرقه، صفحه 201

3- مناقب ابن شهر آشوب، جلد 4، صفحه 275

4- تذکرة الحفاظ، جلد 1، صفحه 166

5- مناقب ابن شهر آشوب، جلد 4، صفحه 255

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

ضرب المثل های حیواناتی!

  • «راه رفتن را از گاو یاد بگیر، آب خوردن را از خر!»
  • «جوان را مفرست به زن گرفتن، پیر را مفرست به خر خریدن!»
  • «خر پیر و افسار رنگین»
  • «خر را که به عروسی می‌‌برند، برای خوشی نیست، برای آب‌کشی است.»
  • «سر خر بودن بهتر از دم اسب بودن است»
  • «سر سگ بودن بهتر از دم شیر بودن است»
  • «کار کردن خر، خوردن یابو»
  • «مزد خرچرانی، خرسواری است!»
  • «آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی
    یک شکم در آدمی نگذاشتی»
  • «اسب تازی در طویله گر ببندی پیش خر
    رنگشان همگون نگردد طبعشان همگون شود»
  • «پیش خر، خرمهره و گوهر یکی است»
  • «جز آدمی نزاد ز آدم در این جهان
    وین‌ها ز آدمند چرا جملگی خرند»
  • «علم داری عمل نه، دان که خری
    بار گوهر بری و کاه خوری»
  • «فقیه شهر چه خوش گفت دی به گوش حمارش
    هرآن‌که خر شود البته می‌شوند سوارش»
  • «گرگ گرسنه چو گوشت یافت نپرسد
    کاین شتر صالح است یا خر دجال»
  • «مسکین‌خر اگر چه بی‌تمیز است  
    چون بار همی‌برد عزیز است»
  • «هـرکسی را که بخت برگردد
    اسبش اندر طویله خر گردد»
  • «استر را گفتند پدرت کیست؟ گفت آقادائیم اسب است.»
  • «قاطر قصاب‌خونه کارد خونی زیاد دیده.»
  • «دستی که از من بریده شد می‌خواهد سگ بخورد، می‌خواهد گربه.»
  • «دیگی که واسه ما نمی‌جوشه سر سگ توش بجوشه.»
  • «سگ بعد از شستن نجس‌تر است.»
  • «سگ در حضور به از برادر دور.»
  • «سگ در خانهٔ صاحبش شیره.»
  • «سگ را میزند که شیر هوای کار خود را داشته باشد.»
  • «سگ زنده بهتر از شیر مرده است»
  • «سگ سیر دنبال کسی نمی‌ره.»
  • «با بداندیش هم نکویی کن
    دهن سگ به لقمه دوخته به»
  • «با گرگ دنبه خوردن و با چوپان گریه کردن.»
  • «سگ اگه میش بخوره، پیشواز گرگ میره.»
  • «به‌ات نشون میدم، کجا گربه تخم می‌کند!»
  • «شب، گربه سمور می‌نماید،
    هندوبچه حور می‌نماید.»
  • «گربه در راه خدا موش نمی‌گیرد.»
  • «مثل گربه عزیز بی‌جهت»
  • «موش و گربه که باهم کنار آمدند، وای به حال بقال!»
  • «آن گربه مصاحب بابا از آن تو
    وان قاطر چموش لگدزن از آن من»
  • «فلانی گوسفند امام رضا را هم تا چاشت نمی‌چراند.»
  • «گر گرگ مرا شیر دهد میش من است
    بیگانه اگر وفا کند خویش من است»
  • «اینجا اردستان نیست که به شغال باج بدهند.»
  • «شغال که از باغ قهر کنه منفعت باغبونه.»
  • «خدا مار را شناخت ، براش پا نگذاشت.»
  • «در خانه‌ی مور شبنمی طوفان است.»
  • «مور در خانه خود حکم سلیمان دارد.»
  • «گنجشک با باز پرید
    افتاد و ماتحتش درید.»
  • «نکند باز، موش ِمرده شکار»
  • «صدتا گنجشک با زاق و زوقش نیم منه»
  • «یه‌روز حلاجی می‌کنه سه‌روز پنبه از ریش ورمی‌چینه.»
  • «یه‌سال روزه بگیر آخرش با فضله سگ افطار کن!»
  • «یه‌مرید خر بهتر از یه ‌ده شیش‌دانگ.»

غیر حیواناتی: ولی با مزه

  • «یه‌حموم خرابه چهل‌تا جومه‌دار نمی‌خواد.»
  • «یه‌پول جیگرک، سفره‌ی ‌قلمکار نمی‌خواد.»
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

محسن خان از تاشکند برگشته! (3)

آخوند خوش تیپ که می گویند، این است!
خوش برخورد و باحال هم بود. افتر شیو خوش بویی هم استفاده کرده بود!

آخوند خوش تیپ!

***

آخرین گلابی که آن جا تناول فرمودیم!
خیلی بزرگ نبود ولی برای نمونه کافی است!

گلابی!

 

***

گوجه های بزرگ بازار OLOY

گوجه

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

مباد!

گاهی به هم می رسیم و صمیمانه دست می دهیم،درحالی که دست مان آلوده به خون یکدیگر است،ساعتی پیشش جایی هم را شهید کرده ایم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

محسن خان از تاشکند برگشته! (2)

  • این روزها، تیم ملی نوجوانان آن جا بود. راستی اگر این ها -ماشاءاله- با این هیکل شان نوجوان اند، ما -فکر کنم- هنوز متولد نشده ایم! ولی بچه های خوبی بودند. دو روز آخر، هتلمان با هتلشان یکی بود. مربیانشان را زیاد در آسانسور می‌دیدیم. چیزی که بیش از هر چیز جلب توجه می‌کرد، صدایی بود که دم دمای اذان در آسانسور-خاصه هنگام عبور از طبقه چهارم- به گوش ات می‌آمد. در هتلی که اثری از اسلام و مسلمین نیست، یک باره صدای اذان و تکبیر و دعای فرج و … جمعیت به گوش می‌رسد! تقریبا تعجب هر کسی را بر می‌انگیخت. ما که خودمان با این چیزها بزرگ شده ایم، کف کرده بودیم. نه این که بد باشد. عجیب و نادر بود. جلوی آسانسور طبقه چهارم (که ظاهرا تنها فضای غیر دالانی در هتل ددمان بود و می‌شد در آن نماز جماعت خواند و …) زیرانداری انداخته بودند و تیم و مربیان و … نماز جماعت و بعد هم تعقیبات مفصل با صدای بلند و همراه با شور جوانی و آهنگ کوبنده! خلاصه حالی داشت برای خودش! خدا را شکر، قهرمان هم شدند و ضعف نشان ندادند. من که بدم نمی آید. ولی نمی‌دانم این کار چقدر درست است. 

 

  • ایرانی ها در این جا زیاد بودند. برخی برای نمایشگاه پنبه، برخی برای نمایشگاه تجار ایرانی (که یکی دو هفته بعد برگزار می‌شد). در هتل ددمان هم بودند. سر صبحانه یکی از مربیان را خفت کردم که آقا بلیط بدهید بیاییم مسابقه را ببینیم. گفت برای بازی قبل یکی آمد گفت ما ۱۸ نفریم. و ما برایشان بلیط گرفتیم. نیامدند و بلیط ها سوخت رفت و … گفتیم طیب الله!

 

  • نظام کمونیستی، اسمش از میان رفته ولی سیطره ی دولت بر همه منابع و موارد به وضوح قابل مشاهده است. از این سیطره ی رسمی وقانونی که بگذریم، اسلام کریمف+ و تیمش بر مصدر قدرت چنبره زده اند و توپ تکانشان نمی‌دهد. لذا از حیث سیاسی ثبات قابل توجهی دارد. دختر رئیس جمهور -که ظاهرا در هاروارد هم درس خوانده- قدرت اقتصادی بلامنازع است. آن چه این جا درباره پسران هاشمی به شایعه و فسانه می‌گویند، دو چندانش علنا به دست گلناره خانم+ هست و کسی را یارای پرسش نی!

 

  • مردم ضعیف اند. قدرت خرید بسیار پایین است. با یک پسری دوست شدم به نام انوار. می‌گفت:« I have a great salary» . گفتم یعنی چند؟ گفت ۱۷۵ دلار! تازه در بخش خصوصی و در یکی از بهترین هتل های تاشکند٬ کار آبرومندی داشت. دانشجوی مدیریت در دانشگاه مسکو هم بود. اکثر استخدام شدگان دولتی چیزی حدود ۱۰۰ دلار حقوق می‌گیرند. هر چند هزینه های خورد و خوراک و رفت آمد و مسکن شان چندان بالا نیست که به عفاف و کفاف نرسد.

 

  • آن جا اوضاع خوراکی به سامان است. آن هم چه جور. همه جور میوه ای بود. می‌رفتی دنبال ممتاز ترین اش. انار داشت که شاید هر یکی اش یک کیلو بود. سایزش بود به قدر طالبی. من تا به حال انار به این هیکل ندیده بودم. کیلویی چند؟. ۴۰۰۰ صوم (=۳۰۰۰ تومان). تازه من خارجی بودم و مسلم در پاچه ام می‌کردند. احتمالا خودشان می‌توانستند ارزان تر هم بخرند. گلابی داشت که در یک دست جا نمی شد. من تا به حال گلابی به این بزرگی ندیده بودم. آن وقت مپرس از مزه اش! که از گلابی نطنزی درجه یک، ترد تر و شیرین تر و آبدار تر بود. شاید طولش 15 سانتی متر بود. آن قدر چاق شده بود که قیافه گلابی نداشت. گلابی سرش باریک تر از ته اش است. آن قدر چاق شده بود که استوانه به نظر می‌آمد. کیلویی چند؟ ۳۵۰۰ صوم (~۲۶۰۰ تومان). جایتان خالی. دلی از عزای میوه درآوردیم. انگورهایشان را که دیگر نگو! یک انگورهای کشیده ای داشتند که به‌ش می‌گفتند "انگشت دختر" از بس باریک و کشیده است. طول یک حبه اش، به راحتی به قدر دو بند انگشت می‌شد. انگور به این کشیدگی و بزرگی و در عین حال شیرین-عسلی ندیده بودم. به انگور های سیاه بی دانه هم می‌گویند کشمش. (ما به انگوری که آب از دست داده می‌گوییم کشمش.) خلاصه دیدن داشت میوه هایش. شما هم اگر رفتید، حتما به بازار OLOY (که می‌نویسند اولوی و می‌خوانند آلوی و معنی اش هم "عالی" است) سربزنید. همه چیز درش پیدا می‌شود. خاصه بازار میوه و تره بار اش که حرف ندارد. اصلا من هر جایی که می‌روم، اول از همه می‌روم سراغ بازار میوه و تره بار اش. مکه ومدینه هم که می‌روم همین است. آدم کف بازار را لمس می‌کند انگار.
    تهِ شهر، بازار میوه اش است. این را ازمن یادگار داشته باش!

 

  • غذا آن جا به نسبت ارزان است. با توجه به این که حدود ۹۰ درصدشان هم مسلمان هستند، غذا خوردن در آن جا مشکلی ندارد. اما باز احتیاط می‌کردیم و می‌رفتیم به جاهایی که درش مشروبات الکلی سرو نمی‌کردند. دو سه تا رستوران بود که معروف بودند به رستوران مسلمان ها. اتفاقا با رئیس یکی اش -که غذایش بهتر هم بود- رفاقتی به هم زدیم. اسم رستورانش بود بال طلایی (Golden Wing ). نزد مردم به رستوران ترک مشهور بود. ولی مالکش ازبک بود و مرد نازنینی هم بود. عربی و انگلیسی و ترکی را علاوه بر ازبکی و روسی می‌دانست. گفتم «اگر چینی را هم یاد بگیری، راحت می‌توانی با 6 میلیارد نفر صحبت کنی!» سوپ گوجه خیلی عالی هم داشتند. شیشلیک سفارش می‌دادی، هر چند شاندیز نبود و 4 قطعه بیشتر نبود، ولی در آن جا غنیمت است. برنج را هم فقط قدر دو قاشق سر پر. مابقی بشقاب را سیب زمینی و خیار و گوجه و پیاز و جعفری. بعدش هم 5-6 تا چایی در استکان های کمر باریک؛ آخرش ده-دوازده هزار صوم می انداختی روی میز و به پیش خدمت می‌گفتی:« Keep the change » و او هم نیشش باز می‌شد و می‌گفت: Thank you. ظاهرا انعام خوبی گرفته بود!
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

محسن خان از تاشکند برگشته! (1)

  • تاشکند+، شهر زیبایی است. خیابان های بزرگ، با درخت های بلند. خیابان بزرگ که می‌گویم، چیزی است در پهنای اتوبان مدرس. و این پهنای خیابان ها تا خیابان های فرعی و غیر مهم شهر نیز ادامه دارد. شهری را تصور کنید که همه خیابان هایش اندازه اتوبان مدرس باشد. ساختمان بلند در شهر یا نمی‌بینی یا خیلی کم است. شهر باز است و گسترده. دلت درش تنگ نمی‌شود. درخت ها بلندند و تا کمر (حدود 1.5 متر) از آهک سفید رنگی پوشیده شده اند. می‌گویند هم برای دفع حشرات موذی خوب است و هم رسوبش در خاک برای قدرت درخت. درخت های بلندش مثل خیابان ولیعصر خودمان نیست که آن چنان بر هم خم شده باشند که دیگر آسمان را نبینی. آن قدر فاصله شان در دو طرف خیابان از هم زیاد است که جای هم را تنگ نمی‌کنند. سر نور دعوایشان نمی‌شود. سرشان را برای تصاحب نور بیشتر، خم نمی‌کنند. چه می‌دانم؟ شهر یک سطح است. بلندی و پستی ندارد. گویی بر یک دشت مسطح بنا شده است. سر جمع وقتی بالای سرت را نگاه می‌کنی، پهنای آسمان را داری. صحنه‌ی جالبی است.

 

  • اسم پولشان صوم (SUM) است (عکس+). از بی‌ارزشی یک سور زده به تومان خودمان. هزار صوم می‌شود 750 تومان ما. هر چند ریال که بیاید وسط، صوم آبرو پیدا می‌کند. تاکسی که سوار می‌شوی، برای یک مسیر مستقیم معمولی که در تهران 200 تومان می‌گیرند این ها هم 200 صوم می‌گیرند. اما اگر خارجی باشی و نتوانی حرف بزنی، کمتر از هزار صوم را باید از فکر بیرون کنی. این است که یا اصلا حرف نزنید یا پولِ خارجی حرف زدنتان را بدهید! خیلی کم پیش می‌آید که کسی از راننده ها انگلیسی بلد باشد. البته دست بر قضا یک راننده به تور ما خورد که عربی بلد بود!

 

  • ازبکستان کشور هزار اقوام است. از ازبک بگیر تا مغولی و اویغوری. از تاجیک تا روس. همه جور قیافه و چهره ای می‌بینی. کلکسیون قیافه های آسیاست انگار. همه هم ازبکستانی اند. همه زبان ازبکی را بلدند. غیر از آن٬ همه زبان روسی را بلدند. حالا اگر طرف تاجیک باشد، فارسی خاص خودشان را هم بلدند. اگر مغول باشند ….

 

  • زبان ازبکی بسیار نزدیک به زبان ترکی خودمان است. اعدادش که عینا همان است. این طور که دوستانمان می گفتند، گرامر و لغات و … نیز بسیار به ترکی شبیه است. شاید قرابتی شبیه به قرابت فارسی ما با فارسی تاجیکستان. ترکی ِاین ها با ترکی ما یا ترکی استانبولی نیز چنین قرابتی دارد. خلاصه این که آذری زبان های ما پس از اندکی اقامت در آن جا، فونتشان دانلود می‌شود و می‌توانند کاملا ازبکی بفهمند و حرف بزنند.

 

  • اجناس وارداتی به شدت گران هستند. از اتوموبیل بگیر تا کفش و لباس. گران که می‌گویم، گرانی‌ای است به شدت بالا. ماتیز زپرتی دست دوم را باید بخری 8 هزار دلار. یا سی یلوی دست دوم را حدود 12 هزار دلار. یعنی از ایران بدتر. کل شهر هم پر است از ماشین های دهه 70 . فیات ژیگولی، چیزی در مایه های پیکان خودمان است که در شهر بسامد مالکیت اش بسیار بالاست (بی‌خود نیست که ایران خودرو می‌خواهد برود آن جا و خودرو تولید کند!). اجناس خارجی هم بسیار گران قیمت اند. ظاهرا شرایط واردات در این جا از ایران سختگیرانه تر است. فکر خرید سوغاتی از مغازه های با مارک نسبتا مشهور (مثل جوردانو و باس و …) -که طبعا وارداتی است- را از سر بیرون کنید. از بی‌انصاف‌ترین مغازه‌های تهران گران‌تر است!

 

  • شهر تاشکند، با وجود وسعت اش، شهر کوچکی است. مرکز اصلی شهر میدانی است که میدان امیرتیمور نام دارد. مجسمه بزرگی از امیرتیمور گورکانی -بر فراز اسب- نیز در وسط آن میدان قرار گرفته است (عکس+). از مجسمه امیرتیمور به شعاع یک کیلومتر مهمترین بخش شهر را تشکیل می دهد. به نوعی مرکز فرهنگی-سیاسی شهر محسوب می شود. خیابانی این میدان را قطع می کند به همین نام. خیابان امیرتیمور نیز مهمترین -یا یکی از مهمترین- خیابان های شهر است که هتل های بزرگ شهر، بازارهای بزرگ شهر، برج مخابراتی، شرکت های بزرگ، فروشگاه های مارک دار خارجی و بزرگ، و البته تفریحگاه های بزرگ شهر در آن قرار دارند.

 

  • هوایش -در این فصل- به تهران می ماند. لختی خنک تر و معتدل تر و تمیز تر. تقریبا بهترین هوایش هم همین فصل است. پیش از رفتن ترس سرما داشتم. لباس گرم برداشتم. جز یک شب که بارانکی زده بود، نیاز نشد. هوای شهر آلودگی ندارد. خصوصا بعد از گران شدن بنزین. بنزین ظاهرا شده بود لیتری یک دلار یا نزدیک به این رقم. ماتیز در شهر محبوب شده بود. می گویند سرمای زمستانی اش بدجور است. چیزی در مایه های مشهد خودمان.که ظاهرا سوز اش بیشتر  هم هست.

 

  • از اصناف٬ ببیشترین صنفی را که می‌بینی، پلیس است. مثل مور و ملخ، خصوصا در پارک ها و فضاهای عمومی،‌ پلیس ایستاده است. لذا فضای شهر و مکان های عمومی برای آدم های عادی فضای امنی است. این تراکم پلیس ها اختصاصی به روز و شب ندارد. همیشه هست. کمتر و بیشتر. آن وقت یک قانونی دارند که بعد از ٣ روز، شما باید دقیقا مشخص کنی شب را کجا به سر می‌بری. اگر در خانه‌ی کسی هستی٬ باید با تو بیاید به مراکز خاص (۹گانه) پلیس و شما را معرفی کند و برگه مخصوص که به آن رگیسترا می گویند بگیرید. اگر در هتل هستید، هتل برای شما این را صادر خواهد کرد. پلیس هر گاه شما را ببیند،‌ حق دارد که پاسپورت و رگیسترای شما را بخواهد. لذا در هتل ها،‌ پاسپورت شما را نگه نمی دارند. و به شما بر می گردانند. به هر حال،‌ اگر پلیسی هم به شما گیر نداد و رگیسترایتان را نخواست،‌ در فرودگاه و هنگام خروج این را از شما خواهند خواست و اگر نقصی داشته باشد، قاعدتا شما را از بازرسی و تفحص و برخی آزارهای این چنینی بی‌نصیب نخواهند گذاشت و تقریبا می توانید روی از دست دادن پروازتان حساب کنید!

***

خارج از این جا:
تاشکند در ویکی تراول+
توصیه های سفر به ازبکستان+

پ.ن:‌با احترام به مرحوم علی حاتمی؛ خالق «جعفرخان از فرنگ برگشته»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

آ محسن، شما دوباره…

مقدمه:
دفعه قبل،
یا بهتر است بگویم بار اولی که به تنهایی سفر رفتم
و سلطانبانو تشریف برده بودند منزل ابوی شان،
حج واجب بود.

***

موخره:
در فرودگاه، در سالن ترانزیت٬ منتظر ساک ها بودم.
زنگ زدم منزل پدرم و بعد پدرخانم ام که خبر بدهم.

یک خواهر خانم دارم که الآن کلاس دوم دبستان است.
گوشی را او برداشت و حال و احوال کرد.

آخرش هم با کمی خجالت یک سوالی پرسید، شنیدنی:

«آ محسن … شما دوباره کچل کردین؟»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

دو quote بی ربط به هم

١- مدتی پیش کتابی می خوندم که

یکی از مقالاتش با عنوان زیر مطرح شده بود:

The Tragedy of Fatima-alzahra in the debate of two Shiite theologians in Lebanon

این مقاله بیشتر به مباحثه نوشتاری سید محمد حسین فضل الله و

جعفر مرتضی عاملی می پرداخت.

محور این مباحثه نظرات مختلف این دو  در رابطه

با وقایع بعد از رحلت پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و

نوع تفسیر و نقل حادثه حمله به خونه

حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) بود.

جدا از جهت گیری نویسنده و نحوه انعکاس بحث؛

اهمیت چنین موضوعی (که به نظر صرفا تاریخی و احیانا بحث بر انگیزمیاد)

از نقطه نظر یک  نویسنده غربی مثل Stephen Rosiny

ممکنه که جالب باشه. پاراگراف زیر توجیه نویسنده

در مورد اهمیت موضوع مورد بحث هست:

 

“The Shiite historians' struggle will be presented not as something exotic, but rather as two ideal types of different approaches to history and modernity. From a religious point of view, history and salvation constitutes an inseparable entity in the form of a "Heilsgeschichte". History is understood as the incarnation of God's holy truth. Religious historiography seeks to integrate past and present events into this eschatological perspective, to make them thereby understandable. With the help of symbols, rituals, dogmas and beliefs, religion may offer advice, confidence and solace for this life, and also provide the hope of salvation, at least in the thereafter. For this purpose, the Shiite faith offers an elaborate iconography of healing and mediating saints like the twelve Imams, Zeynab, and Fatima”

٢- دو سال پیش یک دوست اسکاتلندی کتابی در مورد ایران به

من هدیه داد و جمله نسبتا معروف زیر رو در ابتدای کتاب نوشت:

«We [Iranians] were invaded by Greeks, Arabs, Mongols, and Turks, but we never lost our identity because foreign invaders would find a richer culture in Persians than that of their own.»

بعدها فهمیدم که ظاهرا این جمله از جمشید آموزگار نقل شده.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

یک هفته

یک هفته ای، مسافرت هستم.

البته از دوستان بزرگواری که دعوتم را اجابت کرده اند،
خواهشمندم که نگذارند چراغ این کلبه خاموشی گیرد.

یا حق.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

چرا گوگل ریدر؟

شش هفت ماهی هست که از گوگل ریدر+ برای مطالعۀ وبلاگ ها و سایت ها استفاده می کنم. پیشتر برای مطالعۀ  سایت ها و وبلاگ های مورد علاقه ام مجبور بودم به خود آن سایت یا وبلاگ مراجعه کنم. در کل،ده-پانزده مراجعه بیشتر نمی شد که خسته می شدم و رها می کردم. بعضی هایشان مطلب تازه ای نداشتند و یا مطلبشان چنگی به دل نمی زد. بعضی وبلاگ ها نیز به دلیل سنگین بودن قالبشان دیر لود می شدند.

 

اما اکنون به صفحۀ گوگل ریدرم می روم،و همین!

از ویترین گوگل ریدرم حدود سیصد سایت و وبلاگ فارسی و غیر فارسی را رصد می کنم،بی هیچ زحمتی؛ خیلی ساده،با یک کلیک؛ سایت ها و وبلاگ های مورد علاقه ام را در گوگل ریدرم اضافه کرده ام و پس از آپ شدن آن سایت یا وبلاگ، مطلبش در ویترین گوگل ریدر من قابل ملاحظه است.

 

بسیارند افرادی که از گوگل ریدر برای مطالعۀ اینترنتی بهره می برند؛ بعضی از این افراد را می پسندم؛ طرز فکرشان را،دغدغه هایشان را و…؛ مطالبی که نظر آن ها را جلب می کند،خیلی وقت ها نظر من را هم جلب می کند؛ و همین بهترین دلیل است تا مشترک خروجی گوگل ریدر آن ها شوم.

 

می پرسید خروجی گوگل ریدر چیست؟ می گویم؛ وقتی در ویترین گوگل ریدرتان،مطالب را ملاحظه می کنید،گاهی مطلبی نظرتان را جلب می کند. شما می توانید آن مطلب را (به صورت خام یا با درج توضیح مختصری) به اشتراک بگذارید؛ مطالبی که به اشتراک می گذارید،در صفحه ای جداگانه منتشر می شود که در اصطلاح،آن صفحه را «صفحۀ مطالب اشتراکی گوگل ریدر» شما می گویند.

 

من علاوه بر آن سیصد سایت و وبلاگ،مطالب اشتراکی (حدود) بیست نفر از وبلاگ نویس هایی که گوگل ریدر هم دارند را نیز (از طریق گوگل ریدرم) دنبال می کنم. در واقع،حاصل وب گردی های ایشان را نیز ملاحظه می کنم.

 

از مطالبی  که به مذاقم نمی خورند به سرعت می گذرم؛ و بر روی مطالبی که نظرم را جلب می کنند،مکث می کنم و با حوصله مطالعه شان می کنم.

 

گرچه گوگل ریدر جزو معروف ترین هاست،اما هم اکنون خوراک خوان های بسیاری در اینترنت موجودند. سعی کرده ام وبلاگ ها و سایت های متنوع و متفاوتی را در گوگل ریدرم وارد کنم؛ از گرافیک و عکس و هنرهای تجسمی گرفته،تا سایت ها و وبلاگ های دانلود موسیقی و فیلم و نرم افزار؛ از تحلیل ها و یادداشت های سیاسی و اجتماعی گرفته تا مطالب طنز و فکاهی؛ به این ترتیب خیلی با حوصله تر و متنوع تر از پیش مطالعه می کنم و از زمانی که  به اینترنت صرف می شود  لذت می برم.

تازه! نگفتم که اگر سایت یا وبلاگی فیل تر(!) شد،برای گوگل ریدر فیل تر نیست و بدون مشکل مطالبش بر روی ویترین گوگل ریدرتان ظاهر می شود.

 

بس نشد؟!

باز هم بگویم چرا گوگل ریدر؟!

 

 

 

پی نوشت: این اولین نوشتۀ من در این جاست؛ به قول خانم ایرانشاهی: «مباد که اسرائیل شویم!». حاج محسن! یعنی می شود یک روزی،جمع خوبی تدارک ببینیم و یک سایت گروهی دبش راه بیندازیم؟ خدا کند که بشود! …رها کنم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

چرا؟

ای کاش لااقل مواظب باشند بچه ها چی توی دانشگاه یاد می گیرند؟

من نمی دانم بابا مگر این دانشگاهها با پول نفت نمی چرخد؟

مگر نفت ایران را از خوزستان نمی گیرند؟

پس چرا به این جوانها نمی گویند که از این حرفها نزنند؟

چرا بهشان یاد نمی دهند که دفاع کردن از خاک و ناموس با جنگیدن فرق دارد؟

 اصلا فرق خاله بیسوادت با دختر دانشگاه رفته اش چیست؟

چرا هر دوشان یک حرف را می زنند؟ ها بابا؟

چرا فقط می خندی؟ چرا جوابم را نمی دهی …

***

این ها آخرین سطور یک نوشته+ بود از مدرسه ما.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

خار در پا. خار در دل.

چون کسی را خار در پایش جَهَد
پای خود را بر سر زانو نهد

وز سر سوزن همی جوید سَرش
ور نیابد می کند با لب تَرش

خار ِدر پا شد چنین دشوارْ یاب
خار ِدر دل چون بود؟ وا دِه جواب!

***

مثنوی معنوی؛
دفتر اول، ابیات ١۵٠ -١۵١-١۵٢.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

من که نمی خورم!

یک کسی قهر کرده بود.
نیامد سر سفره و رفت یک گوشه نشست.

برایش یک بشقاب غذا کشیدند و گذاشتند کنار سفره،
که اگر خواست بعدا بخورد.

او هم پشت لبش را خشک انداخته بود و
با سردی خاصی گفته بود:

«من که غذا نمی خورم.
ولی اگر این غذا را برای کسی کشیده اید،
کم اش است!»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

بزرگتر ِعاقل

خدا این منوچهر خان شیرازی ما را حفظش کند.

مرد باصفایی است.
تهرانی الاصل و خوش صحبت.
با آن لهجه‌ی خاص تهرونی اش.
چهار ساعت برایت حرف بزند، هیچ خسته نمی شوی.

چندی پیش،
که  منزل حاج آقای عبایی بودیم٬
حرف های جالبی می زد.

***

«
بزرگتر ِعاقل نعمت است.

من٬ پدرم٬ یک کارمند بانک بود.
فکر نکنی از ثروت پدری به این جا رسیده ام.

از بچه گی مثل چی کار می کردم.
جون کندیم تا به این جا رسیدیم.
عرق ریختیم.

می گفتند ازدواج کن.
می گفتم من باید همه چیز داشته باشم بعد ازدواج کنم.
(هر چند این حرف محقق نشده. ولی ایده اش را داشته!)

صبح تا شب از ١٠-١٢ سالگی، یک بند کار کردیم.
نه این که پشت میز بنشینیم
و منتظر بشیم بندازن تو دهنمون.

اون وقتی که خواستیم بریم خواستگاری،
خدا بیامرز پدر زنم -که هنوز پدرزنم نبود- آدرس گرفته بود
که بیاد مَنو در محل کار ببینه.
بعدش اجازه بده بریم خواستگاری.

تابستون بود و من پای دستگاه بافندگی بودم.
یک جایی داشتیم زیر شیروونی.
از گرما لخت شده بودم و پیرهنمو در آورده بودم.
اومد تو.
پریدم لباس پوشیدم.
رفتم پایین از جلوی در،
-اون موقع از این گاری ها بود-
میوه خریدم و شستم و آوردم برایش بالا.

نشست و خورد و چند کلمه حال و احوال کرد و رفت.

مثکه بعدش رفته بود پیش دایی ام.
گفته بود:
"این جوونی که من دیدم،
نه تنها دختر منو نون می ده،
که یه فامیلو نون می ده.
 بگید بیاد خواستگاری!"

رفتیم و پسند همدیگه شدیم.

بعدش ما رو کشید کنار.
گفت:
چقدر پول اضافه داری؟

حساب کردم، سرمایه ام رو جدا کردم و …
گفتم:
غیر از سرمایه که واسه کار می خوام٬
۵ هزار تومان، الآن اضافه دارم.

گفت:
من هم می خواستم ٨ هزار تومن جهیزیه واسه دخترم بخرم.
اون جهیزیه رو که بخرم،
خونه که نداری،
باید بری، چهارتا اتاق اجاره کنی،‌ این ها رو بریزی توش.

شما این ٨ هزار تومن و ۵ هزار تومن خودت رو بگذار.
من هم همین قدر به عنوان قرض می گذارم روش؛
بریم یه خونه بخریم،
هر وقت داشتی پول منو پس بده.

رفتیم یک خونه‌ی کوچولو تو امیرآباد برای ما خرید به ٢۴ هزار تومان.
دو طبقه بود و چهارتا اتاق داشت.
بایک سری اثاث ساده ولی کافی شروع کردیم.
توی دو تاش نشستیم.
دو تاش رو هم داریم اجاره.

چیزی که قرار بود فقط هزینه باشد٬
هم برایمان درآمد شد٬
هم سرمایه.

این شد واسه ما یک پایه و پشتوانه ای.

بزرگتر عاقل واقعا نعمته.
خدا هم بیامرزدش.
مرد عاقلی بود پدر زن ما.

بعد از چند سال،‌ همین جوری،‌
دست ما رو درست گرفت
و یک جای بزرگتر و بهتر خریدیم.
همین طوری تا این که تونستیم روی پای خودمون وایستیم.

الآن می بینی،
بزرگتره هیچ چی نمی فهمه انگار.
داماد بدبخت رو می چسبن،‌ انگار دزد گرفتن.
می آن جوون رو بیچاره می کنن،
انگاری می خوان بدوشنش.

باید این کار رو بکنی و اون کار رو بکنی.

از کجا بیاره جوون بدبخت.
مگه چند سالشه؟
مگه چقدر کار کرده؟
مگه چقدر داره؟
الآن وقت جمع کردنشه.
باید خودشو جمع و جور کنه.
 نه وقت بریز و بپاشش.
الآن وقت چریدن و جمع کردنشه نه وقت دوشیدنش.

مجبور می شه بره زیر قرض و قسط و …
فلان تالار رو بگیره
و فلان ماشین بگیره
و فلان جا خونه اجاره کنه و …
که چی؟

که یک شب یک مُشت مردم جمع شن و بخندن!
هه هه هه؟!

بعدش این آقا یک عمر بدوه دنبالش؟!

بزرگتر، باید بزرگتری کنه.
خدا بیامرزه حاجی ذوالفقاری رو (پدرزنش) که در حق ما بزرگتری کرد.

ما یک عمره،‌ دعاش می کنیم و ممنونشیم.
ما هم سعی کردیم با دومادامون همین جوری باشیم.

جوون رو باید دستش رو گرفت.
باید کمکش کرد که خودشو جمع و جور کنه.

نه این که بیفتی به جونش…

»

***

چقدر راست می گفت.

بزرگتر عاقل، چقدر نعمت بزرگی است.

پ.ن: حالا من این حاجی ذوالفقاری مرحوم را که می گویم فکر نکنی امامزاده بود و هاله نورانی بالای سرش بود. یک آدم معمولی بود. خیلی خوش مشرب و مشتی بود ها ولی پنج دقیقه که حرف می زد بیست و پنج کلمه کاف دار قاطی صحبتش بود. کسی که نمی شناختش ممکن بود هزار فکر در موردش بکند. ولی این طور که دامادش تعریف می کرد، عقل و انصاف داشت. لااقل آن جا باید، داشت. خدایش رحمت کند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 4 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

نگار من

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
چطور امد و یک هو وزیر کشور شد

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 1 اکتبر 2008 در Uncategorized

 

عید فطر

حیف که خودت عیدش کرده ای.
گفته ای عید است.

و اگر خودت عیدش نکرده بودی،
عزا می گرفتیم.

میهمانی تمام شده است.

و ما مثل آن بچه هایی که به صاحب خانه و بچه هایش انس گرفته اند،‌
گریانیم.
التماس می کنیم که بیشتر بمانیم.

مهربانی صاحبخانه بد جوری به مذاقمان خوش آمده است.

قربانت بروم با این مهمانی گرفتنت.
قربانت بروم با این عید کردنت.

تو هم مثل صاحب خانه مهربان، می خندی.
دم درب  -موقع رفتن-  هم یک هدیه می دهی مان.
دلمان خوش بشود.
ناله مان فرو کش کند.
مثل هواپیما.

عید کرده ای.

دستت درد نکند.
ولی ما کلاه سرمان نمی رود ها.

ما بچه پر روییم.

باز هم میهمانی می خواهیم.
باز هم دعوت مان کن.
نگاه نکن که زدیم میهمانی ات را خراب کردیم.
ریخت و پاش کردیم.
بی ادبی کردیم.
نمکدان شکستیم.
یا آدم بدها را که به افتخار میهمانی اسیر کرده بودی،
خودمان بند از پایشان برداشتیم.

این طوری ایم دیگر؛ نمی فهمیم.
تو هم این طوری ای دیگر؛ مهربانی.

زت زیاد

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 1 اکتبر 2008 در Uncategorized