RSS

بایگانی ماهانه: مارس 2009

فعلا خدا نگه‌دار!

اگر خدا خواست، مسافریم.
انشاءاله تا بعد از تعطیلات نیستیم.

اگر اینترنت دم دستمان آمد و فرصت بود،
شاید آپدیت کردیم.
اگر نه، نه.

خوب و بدمان را به خوبی خود حلال کنید.
در این سال که گذشت، اگر کسی را رنجاندیم،
به دمی یا قدمی یا قلمی یا ….
از من درگذرد.

**

آغاز سال نو را تبریک می گویم.
و امیدوارم که آن چه از نوآوری و شکوفایی در این سال نصیبمان نشد،
در سال های آینده نصیبمان شود!

انشاءاله سال ٨٨ برای شما سال آرزوهای خوب باشد.
سال تصمیمات خوب.
سال نتایج خوب.

سال رویدادهای شیرین به یادماندنی.

رفقایی که این‌جا می نویسند،
-هر از چندی-
قلم رنجه کنند و نگذارند این جا سوت و کور بماند.

سر آخر این که:

«ربِ اِنّی لِما اَنزلتَ اِلیَّ مِن خیر ٍفقیر»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 مارس 2009 در Uncategorized

 

زیباترین واکنش

در میان تمام واکنش هایی که به جنایات اسرائیل در غزه داده شد،
و در میان کارهایی که بزرگان و روسا و شاهان و … خیلی کله گنده ها کردند،
به زعم من،
بهترین و ارزشمند ترین واکنش،

متعلق به گروهی کارگر ساده بوده است.

گروهی کارگر ساده و سیاه پوست که در اسکله‌،
وظیفه‌ی تخلیه‌ی بارها از کشتی‌ها را بر عهده داشته اند.

این کارگرها،
که یک جو مردانگی در وجودشان بود،
حاضر نشدند که بارهای اسرائیلی را از کشتی خالی کنند.

به نظر من،
این بزرگترین و ارزشمند ترین واکنشی بود
که در ایام جنگ غزه، به جنایات اسرائیل داده شد.

عزت و شهامت در این واکنش موج می‌زند.

دمشان گرم.

*

اگر چیزی و حرکتی بتواند اسرائیل را مستاصل کند،
به نظرم، چیزی از جنس این حرکت خواهد بود!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 مارس 2009 در Uncategorized

 

خط زمان (تایم لاین) ائمه بعد از پیامبر

خط زمان ائمه - برای دیدن عکس در سایز بزرگتر کلیک کنید

**

برای دقیق تر شدن و فهم بهتر شرایط،
باید به موازات این تایم لاین،
تایم لاین خلفای هر زمان را رسم نمود.
و وقایع مهم تاریخی را در آن اضافه نمود.

که البته در حال انجام این کار هستم.
ولی شما فعلا تا این جایش را داشته باشید!

**

پ.ن١ (٨٧١٢٢٧): دوستی تذکری خصوصی داده که به جاست و پاسخی عمومی می‌طلبد. من هم خیلی دوست داشتم که می‌توانستم اسامی ائمه -درود خدا بر ایشان- را با تشریفات و احترامات مرسوم بیاورم. برای خودم هم سخت است به جای «حضرت حسین  علیه السلام» بنویسم «حسین(ع)». ولی زورم به ویزیو+ نرسید. شما اگر زورتان می‌رسد، بفرمایید تا اصل فایل را برایتان بفرستم و زحمتش را بکشید و به من بدهید تا جایگزین‌اش کنم. خوب است؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 مارس 2009 در Uncategorized

 

دم ات گرم حبیب. دم ات گرم.

آن قدر دوستت داشت که
وسط روز چهار پنج بار ول می‌کرد و می‌آمد دیدنت.

این آخری‌ها خجالت می‌کشید.

دیگر صدایش را در نمی‌آورد.

از در مسجد می‌آمد تو.
چند دقیقه تماشایت می‌کرد.
بعد می‌رفت.

دلش طاقت نمی‌آورد انگار.

حق داشت حبیب.

به خدا حق داشت.

 

*

یکی-دو روز پیدایش نشد.
سراغش را گرفتی.
رفتی دم مغازه‌اش.

نمی‌دانم چه گفتند.‌
گفتند مرده است. گفتند مریض است.
یادم نیست.

آهی کشیدی و گفتی خدایش رحمت کند.

حسود بودند. احمق بودند. نامرد بودند. هر چه بودند، نمی‌دانم.
گفتند:
« آقا این رفیق شما چشمش درست کار نمی‌کرد ها!»

تو هم خوش‌ات نیامد.
ولی نامرد نبودی.
رفیق‌فروش نبودی.

حالشان را گرفتی.

خوب حقشان را گذاشتی کف دستشان.

به خدا تا امروز دل ما ها را هم خوش کرده‌ای.

گفتی:
«آن قدر مرا دوست می‌داشت؛
که هر گناهی هم که داشت،
خدا  بی‌گمان از او در می‌گذشت.»

*

دم ات گرم حبیب.

دم ات گرم.

***

١٧ ربیع الاول ١٣٨٧

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مارس 2009 در Uncategorized

 

تدریس در دانشگاه

این روزها هر کسی را که بعد از دو سه سالی بی خبری می بینم و می پرسم چه می کنی می گوید "در دانشگاه تدریس می کنم".

نمی دانم تدریس در دانشگاه خیلی کشک شده  یا رفقای من توی این دو سه سال  خیلی علمی فرهنگی شده اند!؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 مارس 2009 در Uncategorized

 

چرا اول سالها عید است؟

اینکه می گوید عید روزی است که در آن گناه نشود؛ خیلی خوب است.چراکه معیار و ملاک دارد.حالا شما بگو روزی که حقوق می گیری عید است و من ادعا کنم روزی که در آن هدف داشته باشم، برایم مثل عید است.

اما اینکه اول یک ماه را فقط به خاطر اول ماه بودن عید بدانیم ،به نظر مسخره می آید.حالا آمد و در آن روز اول ماه یا ایام اول سال ، هرچی بدبختی بود سر شما هوار شد،باز هم می شود این ها را عید نامید.

زمان ،که معیا ر خوبی برای عید شدن نیست.این که قدیمی ها روزهای اول سال را عید می دانستند برای خودش دلایلی داشته و از آن مهمتر ،مقدمه و موخره ای.حالا اول و آخرش را زدیم ، مفاهیم قشنگش را انداختیم دور، پیرزن 15 روزه بزک کرده ای شده که دید و بازدید و عیدمبارکی و خرید و …ازش مانده.

کی گفته که شما مثلا با کسی که اسمی فامیل شماست و در طول سال یک بار همدیگر را ندیدید و به خانه هم نرفتید و نمی توانید دو دقیقه با هم گپ بزنید، رفت و آمد عیدی داشته باشید.از هم بپرسید: چه خبر؟ و جواب سربالا حواله کنید.صبح شما به خانه او بروید و بعدازظهر او به خانه شما بیاید.بعضا در و دیوار و خودتان و خانواده تا ن را چشم بزند و بساط غیبت اش فراهم شود.

از آن بدتر به خودتان و خانه تان برسید و جلوی دیگران قمپز در کنید و خودتان را به گونه ای نشان دهید که درحدتان نیست و یک سال بابت کیف پوچ 15 روزه تان قسط و بدهی ها را صاف کنید.

قرار بود آدم ها با دیدن طبیعت و مهربانی و تغییرش ،با هم مهربان تر شوند و به خودشان تلنگری بزنند و از روزمرگی در بیایند.

اما حالا یا عاطلیم و از دنیا گریزان و توی صفحه تلویزیون و مانیتور و موبایلمان خزیدیم.و یا دور باطل دید و بازدید عید داریم.

البته من ترجیح می دهم با راه سوم از این دوگانه زشت رو فرار کنم.به سفر می روم و سعی می کنم صدای طبیعت را بشنوم.البته اگر هنوز از صدا کردن ما خسته نشده باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 مارس 2009 در Uncategorized

 

هنوز

صدایم نکن…خوابِ خوابم هنوز
خمارم… خمودم… خرابم هنوز

 

در و شهر و شاعر به دنبال نان
من خفته را…فکر آبم هنوز

 

سوالم کماکان همان «شخص تو» است
کماکان ولی بی جوابم هنوز

 

مزاجم ضعیف است و طبعم رقیق
که مست از خیال شرابم هنوز

 

***

٨٧١٢٢٠
سر کلاس مدیریت بحران دکتر تسلیمی!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 مارس 2009 در Uncategorized

 

جناب پیگمالیون؛ سیاست و اقتصاد

این جناب پیگمالیون که ذکر خیرش رفت،
(١+ و ٢+)
کراماتش منحصر به تربیت و رفتار نمی‌شود.

از اسم قلنبه و سلنبه‌اش هم پیداست که باید چیز خفنی باشد:

پیش گویی خود محقق کننده !
یا
غیب گویی ِخود-کامیاب شونده!

یا هر چه که شما دوست داری بنامی‌اش!

***

در مساله‌ی مسکن،
ما چنین پدیده‌ای را به جد مشاهده کرده‌ایم.

یعنی نگرش مثبتی که به مقوله‌ی ملک و مسکن وجود داشته‌است،
(این که سرمایه گذاری مطمئن و کم خطر و پرسودی است)
همواره به صورت طیفی از ظن‌های مثبتِ تقویت‌شونده عمل کرده است.

در بازارهای متشکل و غیر متشکل رسمی و غیر رسمی نیز،
این پدیده کمابیش مشاهده می‌شود.

ظن مثبت یا منفی ای که نسبت به کسی/چیزی وجود دارد و
با اولین واکنش‌ها که در راستای آن ظن باشد،
تقویت می‌شود و …

که خیلی اوقات فضای روانی یا جو نامیده می شود.
هر چند در بازارهای شفاف، این پدیده کمتر امکان بروز خواهد داشت.

***

یا همین روزها،
توقع عمومی و جو انتظار رکود دارند.
منتظرند که همه چیز خراب تر بشود.

روز روزش که این جا خراب بود،
آن ور آب اوضاعش جور بود!
حالا که آن طرف به هم ریخته است،
اینجا فضای روانی، انتظار رکود دارد.

و این ظن، کما بیش تقویت هم می شود.

همیشه، شب عید،
ملت سعی می کردند که خرید خوبی قبل از عید بکنند.
چون سال بعد، احتمال افزایش قیمت ها وجود داشت.

همواره، بازار برخی خرید های درشت، در آخر سال، خوب بوده.
امسال از این خبرها نیست.
یا کسانی که همیشه درشت خرید می کردند،
امسال دست به عصا شده اند.

چون هر چیزی که نخریده اند، الآن، ارزان تر شده است.
با خود می گویند چه بهتر که نخریم تا ارزان تر بخریم.

این رکودی را ایجاد می کند که خود به رکود دیگری دامن می زند.
و این امواج رکودی یکدیگر را تقویت می کنند.

***

اگر برایتان ممکن شد،
این که می‌خواهم عرض کنم را،
فارغ از بعد سیاسی‌اش ببینید.

*

سال ٨٣، روزی که هاشمی رفت ثبت نام کرد،
بعد از مدت ها رکود، بورس تکان خورد و خود را بالا کشید.
هاشمی که آن روز کاری نکرده بود. 
هیچ کار عملی‌ای صورت نگرفته بود.
اما اثرش را گذاشته بود.

حالا شما نروید سراغ مافیا.
این واقعا واکنش بازار بود و هست.

شما نگو چه کرده و چه نکرده،
خوش بینی (یا بدبینی) که یک رئیس جمهور،
همان اول بسم الله می‌تواند ایجاد کند،
بسیار موثر است.

فضای روانی، جو عمومی و جهت‌گیری سرمایه و سرمایه گذار را شکل می‌دهد.

**

بابا به خدا من مافیا نبوده‌ام و نیستم!
من یک سهامدار جزء بوده‌ام.
ولی مترصد بودم ببینم نتیجه‌ی انتخابات چی می‌شود.
به محض انتخاب احمدی نژاد،
هر چه قابل فروش باقی مانده بود، گذاشتم در صف فروش!
کلی هم ضرر کردم، ولی باز راضی بودم و هستم!

چون جلوی ضرر را از هر کجا بگیری نفع است.  

مساله‌ی شخص هم مطرح نبوده و نیست.
احمدی‌نژاد بوی کار، بوی تولید، بوی توسعه نمی‌داد و نمی‌دهد.
احترامی برای سرمایه و پول قایل نبود.
خدایی‌اش هنوز هم نیست.

ما هم قاطی بازاری‌ها بزرگ شده ایم.
بازاری که شامه‌ی اقتصادی‌اش تیز نباشد،
کسب و کارش به روز دوم نمی‌کشد.
همان اول کاری قورتش می‌دهند، می‌رود پی کارش!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 مارس 2009 در Uncategorized

 

بشتابید…بشتابید! عیدی می دهند!

گویا عیدی می‌دهند!
نرخ هر دانشگاهی هم فرق می‌کند.
نرخ خوابگاهی و غیرخوابگاهی هم فرق می‌کند.

**

الزهرا:
خوابگاهی: ٢۵ هزار تومان. 
غیرخوابگاهی: ۵ هزارتومان*.

(*منبع موثقِ عیدی گرفته!)

**

علم و صنعت:
خوابگاهی کارشناسی: ۵٠ هزار تومان.
خوابگاهی دکتری: ١٠٠ هزار تومان.

(منبع این یکی هم موثق شد)

**

نرخ بقیه دانشگاه ها را هم اگر درآودید، خبر بدهید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 مارس 2009 در Uncategorized

 

جناب پیگمالیون و افکت محترمه! (2)

جناب پیگمالیون را فعلا بی‌خیال شویم.
برویم یک سری به رفقای دیگرمان بزنیم. 

ما توی این کتاب‌های مدیریت و روانشناسی،
دو تا رفیق داریم که یکی روانشناس+ است و دیگر ناظم+!

این عزیزان، کرم‌شان گرفت!

شاید با خودشان گفتند که
اثر تلقین که معلوم است.
به کسی اگر هوشیارانه چیزی را مستقیم و آگاهانه، تلقین کنی،
بالاخره اثر می‌کند و او را به آن سمت و سو خواهد کشاند!

گفتند ببینیم ناخودآگاهش هم اثر دارد یا نه!

دسیسه کردند و به صورت تصادفی،
از میان بچه های‌ مدرسه، تعدادی را بی سر و صدا انتخاب کردند.

بعد هم -کماکان، بی سر و صدا- به معلم‌های‌شان گفتند که
این بچه‌ها، هوش و نبوغ خاصی دارند.

نتایج، حیرت آور بود.

اکثر آن بچه‌های معمولی، آخر سال، شاگردان ممتاز و برتر مدرسه شده بودند!

این آزمایش، بعدها، به اقسام گوناگون، توسط افراد گوناگون، تکرار شد.
و تایید شد.

***

شاخک‌ها جنبید!
مثل این که یک اتفاق مهم افتاده بود!

این ماجراها،
در نهایت پدیده‌ای را در کتاب های روانشناسی و رفتارسازمانی به یادگار گذاشت،
که دکتر رضائیان ما، «کامیابی فراخود» ترجمه‌اش کرده‌است.

خارجه‌ای‌ها به‌ش می‌گویند:‌
« self-fulfilling prophecy»
(پیشگویی خود-کامیاب‌شونده!
ذهنیت خود-محقق‌شونده)

ما که با عبارت «کامیابی فراخود» رضائیان یادگرفته ایم.
به گفتن همان هم عادت داریم!

***

بررسی‌های بیشتر، 
نشان داد که
تصویر ذهنی‌ای که شما از هر فرد یا پدیده‌ای دارید،
او را به همان سمت و سو خواهد کشانید.

اگر شما نگاه مثبت و خاصی به یک نفر داشته باشید،
در درازمدت، می‌تواند او را واقعا تبدیل به همان نگاه مثبت شما بکند!
(توضیح خواهم داد)

ده‌ها فیلم و نمایشنامه و داستان و واقعیت، بر همین مبنا نوشته شده است. 
نمایشنامه‌ی پیگمالیون اثر برنارد شاو نیز چنین چیزی است.
مردی با همین روش، دخترک فقیر گل فروشی را تبدیل می‌کند به دختری نجیب زاده.
(از حیث رفتار و شخصیت)

یا خیلی از فیلم‌های کمال تبریزی.
مثل لیلی با من است.
یا از آن بهتر، مارمولک.

نظر مثبت مردم به رضا مارمولک (و لباس‌اش)،
او را در نهایت اصلاح کرد.

**

چه طور این‌طوری می‌شود؟

قدما گفته‌اند
و متاخرین هم با آمار گیری و آزمون و آلفای کرونباخ و روش دلفی و…،
ثابت کرده اند که

نزدیک به نود درصد از افعال و حرکاتی که از یک فرد سر می‌زند،
برای سایرین، همین طوری و بی مقدمه، خنثی است. 
معنی و مفهوم مثبت/منفی ندارد.

اما،
پیش داوری‌ها و قضاوت‌ها و ذهنیت‌هایی که در ذهن‌ها رزرو شده است،
باعث می‌شود که شما این رفتار ِ-برای شما- خنثی را چگونه تعبیر کنی؟

رضا مارمولک،
وقتی نیمه شب می‌رفت در محله‌های خراب شهر
تا برای خودش پاسپورت جعلی تهیه کند،
برای من و شمای بیننده‌ی سینما (که خبر داشتیم) حرکتش ارزش انسانی نداشت.

نیمه شب به جایی رفتن، یک رفتار خنثی است.

اما توی فیلمی‌ها که نمی‌دانستند! 
و چون آن‌جا ذهنیت مثبت نسبت به این آقا وجود داشت،
مردم گفتند که حاج آقا با لباس مبدل می‌رود به کمک فقیر-بی‌چاره‌ها!

یعنی آن رفتار خنثی را، تعبیر کردند به یک رفتار بسیار مثبت.
و ظن‌ مثبت‌شان بیش از پیش تقویت شد.
و اعتقادشان به حاج‌آقا، بیشتر شد!

متعاقبا، واکنشی که نشان دادند،
متناسب بود با همین نگرش مثبت تقویت شده.

این واکنش مثبت مردم،‌
متعاقبا، واکنش مثبت تر دیگری را از سوی جناب مارمولک طلب می‌کرد.
و کرد.

و متعاقبا، مردم ظن مثبت خود را بیشتر تقویت شده می‌یافتند.

این امواج، مدام یکدیگر را تقویت می‌کنند، و ادامه می‌یابند.

تا  این که
یا پیگمالیون‌های ما (در این مثال: مردم) کامیاب شوند،
و مجسمه‌های سنگی‌مان تبدیل به آدم شوند (در این مثال: رضا مارمولک)،
یا این که یک جای کار، این رابطه قطع شود.
یا رسوایی به بار بیاید (جناب مجسمه بشکند) و 
از بار مسئولیت و فشار اجتماعی و … شانه خالی کند.

***

یادم نمی‌رود،
یک وقت هایی یک کار بدی کرده‌بودیم،
مادرم می‌خواست پدرم هم دعوایمان کند.
راپورت می داد و ما هم از بابا خجالت می‌کشیدیم.

بابا هم نامردی نمی‌کرد و
خیلی محکم می‌گفت:
«محسن من از این کارها نمی کند.
شما اشتباه می‌کنید!
امکان ندارد محسن من از این کارها بکند!»

نمی‌گذاشت رودربایستی‌ها از بین برود.
نمی‌گذاشت بشکنیم.
نمی‌گذاشت فشار اجتماعی محیط خانه،
طوری بشود که شانه خالی کنیم.

خدا نگه‌اش دارد.

***

هم چنین است داستان پادشاهی که به مردمش گفت:
«من فرزندم را با یکی از فرزندان شما عوض کرده ام.
بعد از ١٠-٢٠ سال خواهم گفت که با فرزند چه کسی.
ولی دوست دارم که مثل یک شاهزاده‌ی خوب تربیت شده باشد.»

و بعد از ١٠-٢٠ سال، آن شهر هزاران جوان داشت که
مودب و موقر و باسواد و باهنر و ورزیده و … بودند! 

هر کسی فکر می‌کرد که شاهزاده، فرزند اوست.
و مهم این بود که کسی از شاهزاده بودن، انصراف ندهد.
و خود را نجیب و نجیب زاده و محترم بیابد.

که «من هانت علیه نفسه…فلا تامن شره!»

 

***

خلاصه این ماجرا، اسمش شد اثر پیگمالیون.
یا همین افکت محترمه‌ی جناب پیگمالیون+!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 مارس 2009 در Uncategorized

 

جناب پیگمالیون و افکت محترمه! (1)

جناب پیگمالیون،
یک آقای هنرمند پیکره تراشی است که
خودش را -به زور- قاطی اساطیر یونانی جا کرده است.

این طور که پیداست،
یک آدم عادی -و البته هنرمند- بوده است.

از خانم‌ها هم دل خوشی نداشته است.
می‌گفته :
«این زجری که مردم بابت عشق و دوری و … می‌کشند،
ابلهانه و احمقانه و بی‌خود است. »
از خانم‌ها هم می‌پرهیخته که گرفتار نشود.

و برای این که هنرش را کامل نشان بدهد و روی خانم‌ها را هم کم کرده باشد،
روز و شب را صرف ساختن مجسمه‌ی زنی زیبا می‌کند.
و هر آن چه از زیبایی می‌شناخته است، در آن به کار می‌گیرد.

و از آن جا که از قدیم گفته‌اند که
«منع سر تاقچه‌ ایستاده‌است، تا صدایش کنی، می‌پرد بغل‌ات! 
پس هیچ وقت منع کسی را نکن! »

جناب منع ایستاده بود که حال آقای پیگمالیون را بستاند.
و زد و این آقا،
گرفتار عشق به همین مجسمه‌ی دست ساز خودش شد.

عشقی که -لاجرم- نتیجه‌ای هم نداشت.
امکان به انجام رساندن‌اش وجود نداشت.
و پیگمالیون ما در غم و اندوه و زجری افتاد
که هیچ عاشق بدبخت دیگری نیفتاده بود!
عشق به پیکره‌ی سنگی که هیچ تحرکی هم نداشت.

ولی جناب پیگمالیون که دست بردار نبود که.  
از سرزنش مردم هم ابایی نداشت.

خدایان هم از دور این جناب را تماشا می‌کردند.
سرکار خانم ونوس هم،
که مشاور ارشد زیبایی در امور خدایان محسوب می‌شد، 
حواسش سخت جمع این آقا و مجسمه‌اش بود.
اولش او هم خندیده بود و زیر لب گفته بود:
«تا چشم ات در بیاید و دیگر مردم را بابت مهرورزی مسخره نکنی!»
ولی مدتی که گذشته بود، دلش به رحم آمده بود.

سرآخر،
این جناب پیگمالیون آخرین تیری که در ترکش دارد را رها می‌کند. 
و می‌رود متوسل می‌شود به حضرت ونوس!
«که ای حضرت ونوس! یالا حاجت من را بده!»
یک گوسفند چاق و چله هم می‌برد و برای حضرتش قربان می‌کند.

عصر که از مراسم قربانی بر می‌گردد منزل، می‌بیند که بعله!
عنایتی شده است و
حاجت روا شده است.

و آن مجسمه‌ی سنگی، تبدیل شده است به بانویی زنده و دارای گوشت و خون!

و خلاصه…حالی به حولی!

*

این از جناب پیگمالیون.

افکتش را هم همین روزها -اگر عمری بود- عرض می‌کنم!

****

پ.ن: این ماجرا دست مایه‌ی بسیاری داستان‌های دیگر شده است. 
از جمله، جناب برنارد شاو که نمایشنامه‌ای به همین نام نوشته‌است. 
به گمانم از صادق هدایت، نگارشی دیگر از این ماجرا با نام «عروسک پشت پرده»
خوانده‌ام (که البته آخرش به این خوشی نیست!)
شاید ماجرای پینوکیو، نسخه‌ی دیگری از این ماجرا باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 مارس 2009 در Uncategorized

 

شاید وقتی دیگر

مهر 75 تومانی سیدعلی میرفتاح را خیلی دوست داشتم.یک جورهایی شبیه زندگی و حال و هوای آن موقع ام بود.هیچ وقت سروش جوان و چلچراغ و همشهری جوان هم نتوانستند  جای خالیش را پر کنند.دنبال بهانه ای می گشتم تا به آنجا بروم و با میرفتاح و دارو دسته کرگدنی اش بچرخم.یک بار مسعود ده نمکی که آن موقع گروه فشار خطاب می شد در مهر مطلب نوشت.کلی بر جناب سردبیر خرده گرفتند که چرا به این آقا تریبون داده.البته میرفتاح معتقد بود که جنس ده نمکی مهر با ده نمکی جبهه و شلمچه فرق می کند و راست هم می گفت.دقیق یادم نیست ولی ابراهیم نبوی و بهروز افخمی و برادران موسوی و کلی آدم با مرام و مسلک متفاوت در مهر صفحه داشتند .حالا داستان من و آقا محسن(صاحب فخیم این وبلاگ) دارد شبیه به آن روزهای مهر می شود.خیلی وقت است که ایشان از بنده دعوت کردند تا در وبلاگشان بنویسم.و من می بینم که با ایشان دربسیاری از امور سیاسی و اقتصادی و فرهنگی و چه و چه مخالفم.یا بهتر است بگویم دیدگاه متفاوت دارم.اگر چه در اصل و ریشه به نظر شبیه هستیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 مارس 2009 در Uncategorized

 

فیلم های متاخرالتماشا (2)

جشنواره‌های سینمایی پی در پی این روزها،
فیلم‌هایی را جلوی ویترین خود و چشم تماشاگران می‌گذارند.
و با اعلام نامزدی آن‌ها، تماشاگران را به دیدن آن ها ترغیب می‌کنند.

***

ماجرای عجیب بنجامین باتون+،
فیلمی دیدنی بود.
اسم دیوید فینچر برای ترغیب شدن کافی بود.

موضوع جذاب فیلم هم که جای خود.

شکی نیست که بعدها نیز،
از این فیلم در میان پنج فیلم برتر ٢٠٠٨ یاد خواهد شد.

**

فراست/نیکسون+،
فیلمی بسیار زیبا بود.

برایم باعث تعجب بود که ران هوارد برود در این سبک کار کند.
این جور کارها بیشتر به اسکورسیزی می آید.

**

استرالیا+،
فیلم بدی نبود.
ای بسا اندکی هندی بود!
کارگردان خیلی کمک کرده بود که ماجرا به خیر و خوشی تمام شود.

*

ونتیج پوینت+،
در ژانر حادثه‌ای فیلم ردیفی بود.
بنده که خوشم آمد.

**

دابت+ (شک)
هم فیلم در خور تحسینی بود.

مریل استریپ و فیلیپ سیمور هافمن،
کار را خیلی تمیز در آورده بودند.

اوج فیلم، آخرین لحظات آن است.
دم مریل استریپ گرم!

***

اما اسلامداگ میلیونر+!
اسکارهایی که برد، نوش جانش باشد.

من از فیلم هندی حالم به هم می خورد و فکر می کردم این هم از آن هاست.
دو-سه هفته هم فیلم در میان فیلم هایم خاک خورد،
تا با اکراه برش داشتم و دیدم.

ولی خدایی‌ش فیلم جالبی بود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 مارس 2009 در Uncategorized

 

خوشبختی

خوشبختی، چیزی است که تنها در پیوند با حال و آینده معنا شدنی است.

هر آن چه که کرده باشی و بوده باشی،
تنها آن گاه می تواند موجب شادی تو باشد،
که با حال تو پیوند یابد.

و تنها آن گاه ادامه می یابد،
که بتواند پیوند خویش را با آینده‌ی تو برقرار کند.

از این منظر، یک برهنه در گوشه‌ای از دنیا، می تواند خوشبخت تر از بیل گیتس باشد!

***

حسین جراحی!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 مارس 2009 در Uncategorized

 

سیب و ایده – فلسفه اوپن سورس

If you have an apple
and I have an apple
and we exchange apples
then you and I will still each have one apple.

 But if you have an idea
and I have an idea
and we exchange these ideas,
then each of us will have two ideas.

George Bernard Shaw

***

اگر تو یک سیب داشته باشی،
و من یک سیب داشته باشم،
و ما این ها را با هم مبادله کنیم، 
هر یک از ما، کماکان یک سیب خواهیم داشت.

اما اگر تو یک ایده داشته باشی،
و من یک ایده داشته باشم،‌
و ما این ها را با هم مبادله کنیم،
هر یک از ما دارای دو ایده خواهیم شد.

جرج برنارد شاو

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 مارس 2009 در Uncategorized

 

بخور دایی جون… بخور!

پدربزرگ مادری پدرم، بابارضا+، 
مردی بود،‌ دانا و هوشیار و زرنگ.

تا این آخری‌ها هم که زنده بود و پیری، ترد و چروکیده‌اش کرده بود،
باز هم مغزش سر جایش بود.
عجیب این که
با آن که ارتباط اجتماعی زیادی هم نداشت،
باز مغزش مثل ساعت کار می‌کرد.

آدم عجیبی بود.

خدایش رحمت کناد.

***

جوان که بوده، با برادرش می‌آیند تهران برای کار.

دایی‌شان هم تهران بوده است.
این‌ها هم می‌روند پیش او.

هر چی هم که با جان کردن به دست می‌آورده اند،
می‌گذاشتند نزد دایی جان به امانت.

ایام می‌گذرد و قحطی نان می‌شود.

این آقا دایی عزیز هم، هر از چند گاهی، یک بره‌ی چاق و چله به زمین می‌زند
(قربانی می‌کند)
و روزگاری که نان گیر کسی نمی‌آید،
کباب بره را می‌بندد به شکم این خواهرزادگان عزیز!

و کلی هم تعارف و قربان صدقه که :
«بخورید دایی جون! بخورید!
مال خودتونه عزیزانم. تعارف نکنید!»

آن برادر دومی، هم خوشحال بر سر سفره می‌نشسته
و از داشتن چنین دایی میهمان نوازی به خود می‌بالیده.

اما این بابا رضای ما،
می‌نشسته سر سفره و با گریه، مشغول خوردن می‌شده‌است.

*

بعد از مدتی، این دو برادر، از دایی جان سراغ پول ها را می‌گیرند.
که می‌بایست -الآن- برای خودش سرمایه‌ای شده باشد!

دایی هم می‌گیردشان به فحش و ناسزا که
«پدر سوخته ها!
اگر من آن کباب‌ها را نداده بودم شماها بخورید، که تا الآن مرده بودید!
فکر کرده اید من سر گنج نشسته بودم؟
پول خودتان بود، خودتان هم خوردید!‌
به‌تان هم می‌گفتم که!»

*

بابا رضا هم سیخونک می‌زند به برادرش،
که آن گریه ها که من می‌کردم،
برای این بود که می‌دیدم داریم پول خودمان را می‌خوریم!

***

بی‌اختیار
یاد رئیس جمهور محبوب می‌افتم که این طور متواضع و خاشع است.
و به مردم بذل و بخشش می‌کند!

«بخورید عزیزان من… بخورید….»

بالیدن ندارد؟

***

به نظرم این عکس؛ تلخ ترین تصویری بود که در تمام این چند سال دیده ام.

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 4 مارس 2009 در Uncategorized

 

تکریم و تخفیف

میان
تکریم و گرامی داشتن و محترم داشتن نماز،
و تخفیف و سبک شمردن و بی‌محلی کردن به آن،
خوش‌بختانه،
محلی تعبیه شده،
که برای امثال ماست.

نماز را اولِ اول ِوقت که بخوانی،
خیلی خوب است.
هم صفای دیگری دارد.
هم احترام نماز را گرفته ای.
هم «حی علی …» یعنی «بشتاب به سوی … » را عمل کرده‌ای.
هم به فرموده‌ی بزرگان،
عاقبت به خیری می‌آورد و از مهلکات آدم را نجات می‌دهد.
هم …
هزار تا خاصیت و ثواب دارد.

این خواص را نداشت هم، 
برای کسی که بین خودش و خدا،
یک حساب و کتاب رفاقتی و مرامی و معرفتی دارد،
معطل کردن و پشت گوش انداختن نماز، پسندیده نیست.

اما،
گروهی -از جمله نگارنده، تا همین چند وقت پیش- با نماز اول وقت،
بسان یک واجب برخورد می‌کنند.

تا وقتی مساله شخصی باشد،‌هیچ اشکالی ندارد.
اتفاقا برای این که به کار خوب عادت کنی،‌ باید اولش کمی به خودت سخت بگیری.
و نگذاری تنبلی فائق شود.

اما وقتی موجب تزاحم برای بقیه است، کار خوبی نیست.

این نگاه (وجوب اول وقت خواندن نماز)، اندکی افراطی است.

**

یک آقای شیرپاک خورده‌ای که این نگاه را در مخ ما کرده بود،
احتمالا برای این که ما را خیلی ترغیب کند به نماز اول وقت،
فلسفه‌ای به ما یاد داده بود.

می‌گفت کسی که اول وقت نماز نخواند، مستخف نماز است.
نماز را کوچک کرده و بی‌احترامی کرده. 
و امام صادق گفته که شفاعت ما به مستخف صلات نمی رسد.

یکی نبود ازش بپرسد، 
کی گفته کسی که اول وقت نماز نخواند، مستخف صلات است؟

**

اصلا مستخف صلات (سبک شمارنده‌ی نماز) این نیست.

بلکه
کسی است که کلا نسبت به نماز بی‌مبالات است.

یک وقت می‌خواند، یک وقت نمی‌خواند.
یا اگر نمازش قضا شد، عین خیالش نیست.
به احکام نماز و طهارت و … اهمیت نمی‌دهد.
غلط غولوط بخواند و عمل کند.
و بگویندش و باز هم اهمیت ندهد.

یعنی بنایش نباشد که این امر خدا را -مثل بچه‌ی آدم- اطاعت کند.

***

من خدای نکرده نمی‌خواهم اگر کسی نماز اول وقت می‌خواند،
عقیده‌اش را سست کنم.

می‌خواهم بگویم،
دین را همان طوری که هست باید پذیرفت.

اگر بنده، حال کردم با یک چیزی،
حق ندارم شل و سفتش کنم.

حق ندارم از پیش خودم، چیزی را قبض و بسط بدهم.
بلکه همان طوری که در دین هست باید برای ما هم باشد.

***

نامه‌ای که از حبیب بیاید،
می‌گذارند سر چشم. می‌بوسند. سر ضرب هم باز می‌کنند.
سرضرب هم جواب می‌دهند.
بی‌معطلی.

نامه از آشنا بیاید،
سر وقتش می‌خوانند و قبل از دیر شدن، جواب می‌دهند.

نامه‌ی بی‌خود که بیاید،
سرنوشتش برای گیرنده مهم نیست.
شاید بخواند، شاید نخواند.

شاید هم جوابی ندهد.
بیندازدش دور یا …

***

نماز اول وقت، یعنی آن جواب «حی علی…» را زود دادن.
یعنی نامه را بوسیدن و سرچشم گذاشتن و زود پاسخ دادن.
یعنی این جا، «رفاقت و مرام» در میان است!
یعنی پای «محبت و معرفت» وسط است!

کسی هم که بدقول نمی‌شود،‌ و در موعد مقرر پاسخ می‌دهد،
هم ماجور است. کاری که باید می‌کرده را کرده.
چرا گریبانش را بگیریم؟

مستخف هم که کوچک شمارنده‌ی فرستنده است.
خدا می‌داند و بنده اش! به ما چه!

***

اما خوب است که
ما به زور کسی را عاشق نکنیم.
چون زورکی نمی‌شود.

من، خودم،
چند تا جلسه و مهمانی و … را برای ریای نماز اول وقت
به هم زده باشم خوب است؟
(الآن می‌گویم ریا. خداییش آن روز فکرم این نبوده!)

چند نفر را ناراحت کرده باشم خوب است؟

خانم‌ام، آن اوایل -که خیلی هم خشک بودم- می‌گفت:

«بعد از دیدن تو، سیر شدم از هر چی نماز اول وقته!»

(!)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 مارس 2009 در Uncategorized

 

چترها را باید بست…زیر باران باید رفت.

Life is not about waiting for the storms to pass

it’s about learning how to dance in the rain

***

زندگی آن نیست که صبر کنی تا طوفان بگذرد…
بلکه آموختن راه و رسم رقصیدن زیر باران است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 مارس 2009 در Uncategorized

 

حیف از آن رادیو جوانی که به فنا رفت!

عصرها که از سر کار بر می‌گشتیم، 
بی هیچ تردیدی،
موج‌های رادیوهامان
(لااقل غالب جوانان فامیل خودمان)
روی رادیو جوان تنظیم بود.

از آن برنامه‌ی اولی که زهره هاشمی و منافی اجرا می‌کردند،
تا آن برنامه هایی که اجرای قوی فاطمه صداقتی+ را با خود داشت.

امکان نداشت -رادیوهایمان- روی موج دیگری باشد.

حتی بابا
(که به صورت کلاسیک، همیشه رادیو سراسری (٩٣وخورده ای اف ام) را گوش می‌دهد؛
من هم همیشه اذیتش می‌کردم که موج پیرمردها را گوش می‌دهد!)
این آخری‌ها، آمده بود روی رادیو جوان.

زیرپای گیل آبادی را کشیدند!
و احتمالا یکی از آن رفقای بی‌بخارشان را آورده اند سر کار.
نمی‌شناسمش؛
ولی حدس می‌زنم یک کسی باشد در مایه‌های عنادی+!

الآن من هم اکثر اوقات، ترجیح می‌دهم همان رادیو سراسری را گوش کنم!

از بقیه‌ی آشنایان و کسانی که پایه‌ی رادیو جوان بودند هم پرسیدم.
آن ها هم دیگر علاقه‌ و توجهی به این شبکه جوان ندارند!

*

هم‌چنین است
گفتگوی ویژه‌ی خبری قدرتمندی که
روزگاری با حضور عزتمندانه‌ی علیرضا حیدری، 
ده و نیم شب از شبکه دو اجرا می‌شد.

آن هم کاملا یخ کرده است.
از آن افه های پفکی ساجدی نیا بگیر
تا آن آقای کچل عینکی (خداییش اسمش را نمی‌دانم!)
که جدا نمی‌دانم از کجا پیدایش کرده اند.

***

این جاست که آدم آرزو می‌کند
کاش شبکه‌های رادیو تلویزیونی خصوصی وجود داشت.
تا سفله‌های پاچه خوار، کار در دستشان نماند.
و پول ملت و بیت المال زیر دست و پای آن ها که

نه ارزش کار خود را می‌فهمند نه برای مردم ارزشی قایل‌اند
و نه رسالتی برای خود قایلند،
و نه شخصیتی آن چنان قوی دارند
که تن به دون‌پایگی بدهند ولی به دون‌مایگی ندهند؛

تلف نشود.

***

اگر شبکه‌های خصوصی داشتیم،
ای بسا برای حفظ آبروی خودشان هم که شده،
مجبور می‌شدند کیفیت شان را حفظ کنند.

مجبور می‌شدند، منت مجریان محبوب و قدرتمند را بکشند.
نه این که مثل حیدری و حسنی (با همه‌ی افاده‌های مزخرفش) و …،
بایکوتشان کنند.
در فشار شدید و حتی عسرت مالی قرارشان بدهند.

افسوس!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2 مارس 2009 در Uncategorized

 

نمایندگی انحصاری

فکر کن شما نماینده‌ی انحصاری سونی باشی در شهر خودت.
بعد هم چهار قدم آن طرف تر از مغازه‌ات، یک آقای متقلبی بیاید دکان بزند. 

بزرگترین تابلوی شهر را هم بزند سر در مغازه اش.
بنویسد:
نمایندگی انحصاری کلیه‌ی محصولات سونی در کل کشور!

اداره‌ی تعزیرات و آژان‌‌های محل را هم ساکت کرده باشد.
نمی‌توانی شکایت کنی و کار را به جایی برسانی.
مدام هم در رادیو و تلویزیون و روزنامه، تبلیغات پرحجم بکند.
به کسانی هم که ازش خرید می‌کنند،
مفصلا اشانتیون و تخفیف و … می‌دهد.

این طوری،
یواش یواش، شما را در بازار حذف می‌کند.

بعد هم که زورش برسد، می‌دهد تابلوی مغازه‌ی شما را بیاورند پایین. 
اگر زورش بیشتر برسد، می‌زند تمام شیشه‌های مغازه‌ی شما را هم می‌آورد پایین.
خودت را هم ممکن است بدهد، مفصلا کتک بزنند و درب و داغان کنند.
و اگر آدم بی‌شرفی باشد، 
زن و بچه‌ات را هم اگر بتواند، مورد اذیت و آزار قرار می‌دهد.

اگر شما نگران خودت -و زن و بچه‌ات- هم نباشی،
ولی دلت به حال مردمی که می‌روند محصولات تقلبی می‌خرند بسوزد،
هر کاری بخواهی بکنی،
بالاخره -پیش از هر کسی- با آن آقای متقلب مواجه‌ هستی.

خودش را نزد اکثر مردم جا انداخته‌است.
جای نفس کشیدن برای کسی باقی نگذاشته‌است.

شما باید قبل از هر چیز،
به عموم مردم، تقلبی بودن اجناس او را اثبات کنی.
باید جنس خرابش را آشکار کنی.

لذا صبر می‌کنی تا وقتی که وقتش بشود.
گند جنس تقلبی در بیاید.
جایی برای چانه زدن و شبهه کردن باقی نماند.

بر همه معلوم بشود که این که به نام ال سی دی می‌خواهند به مردم بفروشند،
فقط قابی پلاستیکی است.
دوزار هم نمی‌ارزد.

من با عذر خواهی بسیار از این تشبیه، و اقرار به این که: 
«خاک بر فرق من و تشبیه من»
می‌خواستم نتیجه ای بگیرم.

و آن این‌که:
این مسایل، شبیه به اتفاقاتی بود که زمان یزید افتاد.
جنس تقلبی، کاملا رسوا شد.

***

وقتی خود خدا روی زمین باشد،
شما که نمی‌توانی بروی جلویش -از طرف او- حرف بزنی.

**

ببینید:
این ها
(دستگاه خلافت)
اولش فقط به حکومت راضی بودند.

گفتند:
فخر نبوت از بنی هاشم باشد، بس است.
چه خبرتان است دیگر؟
چقدر افتخار می‌خواهید مگر؟
حکومت هم مال بقیه‌ی قریش بشود!

بعد دیدند مزه دارد.
فقط حکومت دنیا نیست که!  
دستشان یواش یواش به دین هم دراز شد. 

وقتی دیدند عوام هم خطشان را می‌خوانند.
دیدند چه معامله‌ی شیرینی بوده!

خود را خلیفه‌ی رسول خدا (خلیفه رسول الله) دانستند.

بعد دیدند نه خیر. مزه اش بیش از این حرف‌هاست.

از پیش خودشان، شدند خلیفه‌ی خود خدا (خلیفه الله).
و خود را جانشین خدا بر روی زمین خواندند.

*

امیر عراق بود شاید که
به مردم گفته بود که
چرا می‌روید مکه و دور خشت و گل (کعبه) می‌گردید که خالی است؟
بروید دمشق، دور قصر خلیفه‌ی خدا که زنده و حاضر است بگردید که پُر هم هست!

(!)

*

شما تا وقتی که نمایندگی انحصاری خدا (!) بر روی زمین راه می‌رود،
(و زورش آن قدر هست که احکامی که پیامبر آورده را عوض کند،
و حرف خود را به جای حرف خدا بنشاند)
که نمی‌توانی از طرف خدا چیزی بگویی.
و بروی به مردم بگویی
«خدا این یکی را گفت و آن حرف‌های مکتب خلفا، چرت است.»

با زور همین عوام کالانعام،
می‌زنند درب و داغانت می‌کنند.
نفس‌ات را می‌برند.

بی‌آنکه اورجینال بودن جنس تو معلوم شده باشد.
بی‌آنکه تقلبی بودن جنس آن‌ها معلوم شده باشد.

*

اگر قرار است روزی درب و داغان هم بشوی،
باید بگذاری برای یک وقتی که
-اگر حتی اورجینال بودن جنس تو معلوم نمی‌شود-
لااقل تقلبی بودن جنس این جماعت معلوم شود.

این،
آن صبری است که حضرت حسن -که جانم به فدایش- کرد.
و این،
کاری است که حضرت حسین با قیامش کرد،
و تابلوی این جماعت را شکست.

بر همه معلوم شد که این‌ها نمایندگی انحصاری خدا نیستند.

اباعبدالله، پای آن خدا (که یزید نمایندگی انحصاری‌اش بود) را از زمین برید.

*

حالا، شدیم برابر.
حالا،  بیا با هم کشتی علمی بگیریم.

نبرد خدا و انسان که محال است.
( هر چند خدای تقلبی دستگاه خلفا باشد.
مردم که نمی‌دانند تقلبی هست یا نه!)

تا وقتی خلیفه در جای خدا نشسته، دست نمی‌شود به‌ش زد.

حرکت حضرت حسین،
این خلیفه را از خدایی انداخت.
نمایندگی انحصاری‌اش را ازش گرفت.

حالا نوبت هم‌آوردی محصولات شد.
کاری که در دوران ائمه بعدی انجام شد.
حضرت سجاد و حضرت باقر و حضرت صادق در اوج.
(بزرگترین سلام های خدا بر ایشان)

حالا، بیا ال سی دی ها را روشن کنیم،
بگذاریم کیفیت، حرف اول و آخر را بزند.

این خدمت بزرگی بود که نه فقط به آیین تشیع، که به اسلام شد.
مواجهه‌ی خدا و انسان-که باید بنده باشد-،
تبدیل شد به مواجهه و مذاکره‌ی علمی علما.
دو تا انسان.

حضرت صادق روی یک موضوع بحث می‌کردند و نظرات خود را تبیین می‌کردند.
آن طرف هم کسی مثل ابوحنیفه
(که ابتدا، مورد حمایت شدید هیئت حاکمه بود)
بحثی مغایر می‌کرد و نظرات خود را تبیین می‌کرد.

کیفیت هر یک از این دو محصول علمی هم برای بیننده‌ی عاقل،
واضح بوده و هست.

***

ضمن این که خوب است،
یادی کنیم از جناب جابر بن عبدالله انصاری.
پیرمردی که بزرگ از صحابه‌ی پیامبر بود.

و کار بزرگی انجام داد.

تابلوی اهل بیت را مکتب خلفا آورده بود پایین.
حضرت حسین هم با آن حرکت بزرگ، تابلوی مکتب خلفا را در هم شکست.

این وسط، جابر، با اعتبار و احترامش،
تلاش جالبی کرد برای بازگرداندن تابلوی مکتب اهل بیت. 
در آن مقطع، توجه ها و چشم های زیادی به جابر جلب شده بود.
شان و منزلت و اعتبار خاصی نزد مردم و علما و … داشت.

و او،
از عمد در کوچه های مدینه گام بر می‌داشت،
و می‌گفت:
«یکی دست مرا بگیرد و ببرد و به شکافنده‌ی علوم نبوی برساند.
(حتی آن هنگام که حضرت باقر، کودکی خردسال بود.)
پیامبر به من مژده داده که او را درک خواهم کرد.
و به من گفته که سلام او را برسانم.»

و ای بسا،
آن پیرمرد سالخورده‌ی محترم،
بسان شاگردی، می‌نشست پای درس این جوان.
جوری که مردم ببینند.
و معلوم شود که جنس اورجینال، این جا پیدا می‌شود.

فکر کنید که یک شخصیت عظیم، یک مرجع تقلید بزرگ،
یکی مثل آقای بهجت یا مثلا مرحوم آقای خویی،
یک چنین احترام و عظمتی برای یک طلبه‌ی جوان قایل شوند.
(بدون هوا و هوس و در سلامت عقل و جسم.
و با تاکید بر این که این احترام گذاشتن، دستوری الهی است)
آن طلبه، چه جایگاهی پیدا می‌کند؟
چقدر نظرها به او جلب می‌شود؟
اصلا همه، منتظر می‌شوند تا او دهان باز کند، ببینند چی می‌گوید.
و اگر بیان او واقعا پرمایه‌ باشد و پرمغز و فراتر از انتظارات مردم،
چه اقبال و وجهه‌ای پیدا می‌کند؟

(*باز هم قیاس ضعیفی بود اما به امید نزدیک شدن به ذهن، جسارت کردیم.
*این را هم اضافه کنیم به نقش خواص در شکل‌گیری جریان‌ها)

خدایش غریق انوار رحمت خاصه‌ی خویش کناد
و ما را در طریقت وی کناد و ثابت قدم داراد!

***

نمی‌دانم که
توانستم ماجرای آن بت بزرگ که حضرت حسین شکست را منتقل کنم یا نه.
جسارتم را می‌بخشید.

شاید بهتر بود به جای ال سی دی بی خطر،
مثال داروخانه را می‌زدم.
چون ال سی دی تقلبی،‌ فقط کار نمی‌کند؛ آزار دیگری ندارد. 
ولی داروی تقلبی، مسموم می‌کند و خطر جانی دارد.
و به ممثل ما نزدیک تر است.

یا شاید بهتر بود اصلا حرف نمی‌زدم!
چه می‌دانم!

***

«ای برون از وهم و قال و قیل من
خاک بر فرق من و تمثیل من»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 1 مارس 2009 در Uncategorized