RSS

بایگانی ماهانه: اکتبر 2010

چند هفته نیستم.

یک چند وقتی باید برویم عمرمان را به غصب بدهیم دست یک مشت الاغ
که به او تجاوز کنند.

خدا لعنت شان کند و به عذاب دنیا و آخرتشان دچار.

ما که از یک ثانیه اش نخواهیم گذشت.

*

احتمالا چند هفته نیستم.

شما هم سر جدتان نیایید کامنت خطرناک بگذارید
و برای ما دردسر درست نکنید.

به امید برافتادن سنت باطل رضاشاهی و شیعیان رضا شاه!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

جمعه – اسیر ثانیه ها

رفیق ِحادثه‌هایی به رنگ ِ تقدیـــــــــری
اسیر ثانیه‌هایی شبیه ِ زنجیـــــــــــــری

در این رسانه‌ی دنیـــــــــا میان ِ برفک‌ها 
نه مانده از تو صدایی،نه مانده تصویــری

رسیده سن حضـــــورت به سن نوح، اما
شمار  ِ مــــــــردم کشتی، نکرده تغییری

.

.

ادامه اش را در وبلاگ خودِ شاعر بخوانید:

کاظم بهمنی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

حد یقف!

پری‌روز توی تاکسی نشسته بودم و فکر می‌کردم با خودم.
یک لحظه تصور کردم که حسین، بیاید از این حرف‌های من بزند به خودم.
بنشیند ناله کند و بی‌ملاحظه،‌ این و آن را ببرد زیر علامات سوال و تعجب و غیره.

واکنش خودم را تصور کردم.
خنده‌ام گرفت.

احساس کردم آن لحظه‌است که با خودم خواهم گفت:
«اُ..اُ… دیگه اوضاع خراب شده. باید ترمز رو کشید!» 
و طی یک چرخش خفن،
-بی‌آن‌که مجبور باشم-
شروع خواهم کرد به دفاع کردن از سیستم و نقاط مثبت را برجسته کردن،
و تلاش برای آرام کردن حسین و این‌که اوضاع این‌قدرها هم خراب نیست،
و لازمه که از کلیات دفاع بشه و …

*

انگار مرزبان ما شده باشد.
خیال‌مان راحت است که -مثلا- او آن جلوها ایستاده و کوتاه بیا نیست.

ماها این‌جا با خیال راحت شلنگ و تخته مان را می‌اندازیم.
تقه‌های ما ممکن است دردش بیاورد، ولی مقاومت‌اش را زیاد می‌کند.

خلاصه می‌بینم که
یک دوست قدیمی،
چقدر می‌تواند در نگاه آدم به مسایل یا کمینه در نوع ابراز آن نگاه،
موثر باشد.

*

قدما گفته‌اند که آدم با جمع دوستان‌ش و اطرافیان‌ش، هویت جمعی خود را می‌یابد.
نقش اجتماعی خود را برای خود تعریف می‌کند.

اگر همه‌ی آدم‌های اطراف آدمی تغییر کنند،
تعیین مختصات جمعی برای ذهن آدم سخت می‌شود.
دچار گونه‌ای از بحران هویت -لاقل هویت جمعی- می‌شود آدم.

این است که آدم‌ها نسبت به تغییرات اینرسی دارند.

و این اینترسی اگر نسبت به خودشان سهل‌گیرانه باشد،
ولی نسبت به طرافیان‌شان، سخت‌گیرانه است.

شاید زورشان نرسد جلوی کسی را بگیرند و اعمال نفوذ کنند.
یا خود را ملزم بدانند که به او و نگاه و فکر و تغییراتش احترام بگذارند.
ولی این سختی، سرجای خودش هست.

چون دیگر مساله، فقط خودِ آن دوست نیست.
بلکه واجد یک نقش مهم دیگری به عنوان هویت دهنده نیز هست.

البته احترام به عقاید دوستان و اطرافیان و … هم سرجای خودش باید باشد و هست.
ولی در لایه‌های زیرین‌تر دوستی،‌ چنین چیزهایی هم هست انگار! 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

بر زبانمان مو رست!

از بس گفتیم که
حضرات!
تنبلی حوزه
-یا به فرموده: کرسی‌های نظریه پردازی اسلامی!-،
ریشه‌اش در زرنگی دانشگاه نیست!

آن بدبخت -دانش‌گاه- خودش یک موجود فشل درب و داغانی است
که یکی باید یک فکری به حال خودش بکند! 

*

که
در فقدان آزادی است.

در جر زنی و خرج کردن از کیسه‌ی میراث دین -به جای نان بازوی تلاش خوردن- است.

در شنا کردن مداوم حضرات در کم عمق و عادت به «آب بازی» کردن است.
در موج و طوفان ندیده بودن این شناگران پفکی است.

در قرنطینه کردن است؛ به جای واکسینه کردن.

در حذف کردن حق انتخاب است.

*(حاشیه
آن شاه ملعون، کار مثبتی برای دین‌داری مردم نکرده بود.
ولی حق انتخاب را هم حذف نکرده بود.
و این، شاید پاسخی باشد به این همه تفاوت میان دو نسلی که یکی آن شد و یکی این.

ختم حاشیه)*


در "از بین بردن رسمی نقاط زیر صفر" است.
که هم مثبت را بی ارزش می‌کند و هم منفی را -مفت- لاپوشانی می‌کند.
در …

*

اصلا بروید دانشگاه را تخته کنید.
هم‌این در‌های نیم‌بند علم و دانش را گل بگیرید.
به خیالتان این نازپرورده‌ی لوس ِمیدان ندیده،
رستم دستان می‌شود؟

*****

ای که شمشیر جفا بر سر ما (بچه‌های علوم انسانی) آخته ای
دشمن از دوست ندانسته و نشناخته ای! 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

توصیف و تجویز

پیش‌تر بگویم که به رای برخی دوستان،
اصلا نباید آن سخنان در باب علوم انسانی را به عنوان یک موضع واقعی، جدی گرفت،
و در پی ردی از منطق واستدلال و حقیقت در آن گشت.
و باید آن‌را ذیل یک کنش سیاسی و در راستای راه‌برد دهه‌ی آینده‌ی نظام ارزیابی کرد.
و ای بسا آن‌را باید سرآغاز دوران تقیه‌ی عالمان علوم انسانی قلم‌داد کرد.

با این‌حال،
رای ما این نیست و گوینده‌ی آن سخن را یک کنش‌گر سیاسی صرف نمی‌دانیم،
و لاجرم به هر سختی که شده،
در پی یافتن رد پایی از خرد و عقل و -کمینه نقل- در میان آن سخنان و دلایل می‌گردیم. 

پس حکمت این دست و پا زدن‌های ما معلوم باشد.
گرچه از هر دو سوی میدان، به دشمنی متهم شویم.

*

یک تقسیم بندی کلی -و ناقص البته- می‌توان در علوم انسانی (بلکه سایر علوم) داشت.
و آن این که محتوایی که در علم ارائه می‌شود،
یا به توصیف می‌پرداز
یا به تجویز.

که -البته- مرز دقیق و روشن و مستحکمی نیز میان این دو نمی‌توان کشید.
-چنان‌که گفته‌اند "تشخیص درد، نیمی از درمان است" و …-
و لاجرم هیچ تجویزی بدون اتکای به توصیف، معقول و ممکن نیست.
ولی تا حدودی می‌توان این تقسیم بندی را پذیرفت.

بالاخره دسته بندی مشاهدات و دسته بندی آن‌ها -بیش‌تر-و کاویدن و تحلیل آن‌ها-کم‌تر-،
-با روش تحقیق مدون و قابل دفاع
امری است که ناظر به توصیف پدیده‌هاست.

فراتحلیل و پیشنهاد و تجویز هم که مشخص است.

این توصیفات، 
در ادبیات علمی، غالبا با روش تحقیق و روش گردآوری داده و … هم‌راه است.
و به شما اجازه می‌دهد که آن را ارزیابی کنی،
و آن را اصلاح کنی، نقاط کور تحقیق را بیابی و نتایج را دقیق‌تر کنی.

خلاصه، در علوم، چشم بندی ای در کار نیست.
کسی هم چیزی آن لالوها قایم نکرده -مثلا جهان‌بینی ماتریالیستی را یا …-
همه چیز باز و شفاف است و قابل نقد و عیارسنجی.

**

از سوی دیگر،
دین و معلومات دینی، احادیث و روایات و آیات،‌
گرچه تاویل پذیرند،
اما در نهایت نه حاوی روش تحقیق‌ هستند و نه تحقیق بردار و تشکیک پذیر.
نباید هم باشند و اصلا کارکرد دین و نسبتش با عقل و علم، چیز دیگری است.

*(حاشیه
ما -در مقام یک مسلمان و در عرصه‌ی عمل-
اگر به این نتیجه رسیدیم که فلان مساله، واقعا حرف خدا و دستور اوست، 
هزار کیلو مطالب علمی هم معارضش باشد،
به لحاظ تعبد و اطاعت از پروردگار،
از آن اطاعت می‌کنیم.

فرض محال کنید که آمدند و گفتند نماز برای سلامتی بدن بد است.
فرض کنید که اثبات هم شد به طرق علمی. 
ما به لحاظ اعتقاد به آخرت و هدف اصلی که برای این بدن متصوریم و آن‌را وسیله می‌دانیم،‌
  به استهلاک بدن تن می‌دهیم و نمازمان را زمین نمی‌گذاریم.
این بدن را می‌خواهیم برای عبادت و اطاعت پروردگار دیگر.

لذا، در مواجهه با دین،
دنبال کشف و اصالت دستور و شناخت تجویز ِ پروردگار هستیم.
وقتی مطمئن شدیم که آن حرف اصیل است، دیگر با خدا که بحث نداریم.

جالب این است که آیین محمدی ما،
شاید از کم‌ترین توصیفات در جزئیات علمی برخوردار باشد،‌
و این است که توانسته‌است -کمابیش- جان سالم از طوفان‌های مهلک و سنت شکن عالم مدرن،
به در برد.
با تحولات مدرن، کم‌ترین مواجهه وسرشاخ شدن را داشته است.
چیزی که در مورد کلیسا، جور دیگری محقق شد.

**(حاشیه در حاشیه
البته حضرت سروش و برخی حضرات تلاش کردند که هر جور شده،
-ولو با کم دقتی-
یک چیزهایی از قرآن بیرون بکشند و بگویند
مثلا قرآن غلط علمی دارد و بر مبنای هیات بطلمیوسی بیان شده،
و با هیات جدید و فیزیک جدید نمی‌سازد.
خدا هم که حرف غلط نمی‌زند. رسول هم که دروغ نگفته و ما برایش شعر هم گفته‌ایم.
لذا قرآن حرف خدا ولی بیان پیامبر است که آن روز عقلش نمی‌رسیده
و جهان را بطلمیوسی می‌دیده.

که البته ما زیر بار این حرف‌های عجیب نمی‌رویم.

ختم حاشیه در حاشیه)**

ولی نگاهی به دگرگونی که نظرات هم‌این سه تن:‌ 
گالیله، نیوتن،  اینشتن
در فیزیک و توصیف جهان ایجاد کرد،
باید ما را قانع کند که
بپذیریم قرآن و آیین محمدی، از چه طوفان‌های مهلکی جان به در برده‌است.

حال، سخن ما این‌ها نبود.

ختم حاشیه)*

**

سخن این‌جاست که
حتی اگر در مرحله‌ی عمل،
و در مقام تجویز،
علوم جدید را نپذیریم،‌
آیا در مقام توصیف، می‌توانیم علوم جدید را مردود بدانیم؟

اگر سپر تعبد دینی، بتواند جلوی تجویزات علوم جدید را بگیرد،
آیا می‌توان شمشیری از آن ساخت و به توصیفات علوم جدید نیز حمله برد؟

*

شما می‌توانی علوم جدید را ناقص بدانی.
-نقصی که خود عالمان علوم جدید بدان واقفند و متذکر هم شده‌اند-
بگویی یک چیزهایی هست که این علوم ندیده‌اند؛  
توصیفات‌شان منطبق به شرایط خودشان است؛
در کانتکست ما نیاز به ویرایش و تجدید نظر در آن هست.
سلمنا.

شما بگو چه چیزی را ندیده‌اند،
شما ببین.
روش تحقیق هم که گفته شده.
دلایل استنتاج هم که آورده شده.
بیا ردش کن.
بیا نقطه‌ی کورش را پیدا کن و نشانش بده. 
برو تحقیق کن به همان قدرت -بلکه قدرت‌مند تر- که دهان همه را ببندی.
از کیسه‌ی دین هم خرج نکرده باشی؛ پشت دین هم سنگر نگرفته باشی.
نادانی و تنبلی خودت را هم به دین نبسته باشی.
بلکه تو دفاع کرده باشی از دین.

دنیا هم از این روش استقبال می‌کند.
حرف شما هم قابل بحث می‌شود.
می‌شود مبنایی برای تحقیقات نفر بعدی.

یعنی چی که می‌گذاری‌اش سینه‌ی دیوار و تبربارانش می‌کنی که
غربی است! شرقی است! مادی است! بومی نیست!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

آیا جامعه‌ی مدرسین، امام را مرجع کرد؟!

یک مقاله‌ی خواندنی و یک سری از اسناد تاریخی در این+ مقاله‌ی جدید شهبازی هست؛ 
به لحاظ این که خواسته این مطلب جالب در دعواهای سیاسی حیف نشود،
آن ایام که این بحث‌ها داغ بوده،‌ منتشرش نکرده.

خیلی جالب بود برای من آن گزارش ساواک که از درس‌های برقرار آن روز خبر می‌دهد.
و نشان می‌دهد که درس مرحوم امام بعد از درس مرحوم آقای بروجردی،
از درس سایر علما شلوغ‌تر بوده است. 
و به عنوان مرجع احتمالی آینده در قم، -حتی از دیدگاه ساواک- مطرح بوده. 

*

متن کامل آن یادداشت را در ادامه‌ی مطلب ببینید.

***************

«جامعه مدرسین» و مرجعیت امام خمینی

مقاله حاضر اندکی پیش آماده شد ولی، به احترام ساحت امام راحل و برای پرهیز از تبدیل شدن این بحث مهم تاریخی به دستمایه مناقشات سیاسی روز، انتشار آن را به تعویق انداختم. امید که خوانندگان، صرفنظر از مواضع سیاسی جاری، درباره اصل مسئله داوری کنند.

متن کامل به صورت فایل پی. دی. اف. برای چاپ

آیت‌الله شیخ محمد یزدی در گفتگو با هفته‌نامه پنجره (سال دوّم، شماره 63، شنبه 17 مهر 1389) درباره تاریخچه سازمانی به‌نام «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» [+] و نقش آن در آغاز مرجعیت امام خمینی (ره) چنین گفته‌‌اند:

«مسئله سابقه تأسیس جامعه مدرسین و اقدامات آن به قبل از پیروزی انقلاب اسلامی باز می‌گردد. اساساً این جامعه در زمان حیات آیت‌الله بروجردی، یعنی قبل از سال 1342، شکل گرفت… در سال 1342 جریان مبارزات انقلابی توسط امام (رحمت‌الله علیه) آغاز شد و در این برهه جامعه مدرسین به صورت رسمی وارد بحث حمایت از امام (رحمت‌الله علیه) شد… یکی دیگر از کارهای بسیار مهم جامعه مدرسین در قبل از پیروزی انقلاب اعلام مرجعیت حضرت امام بود. وقتی عوامل رژیم امام (رحمت‌الله علیه) را دستگیر کردند ایشان عنوان مرجعیت نداشتند و بر اساس قانون اساسی مشروطه مراجع دارای مصونیت بودند. برای همین، جامعه مدرسین بلافاصله با توجه به صلاحیت حضرت امام در اطلاعیه‌ای اعلام کردند که امام خمینی (رحمت‌الله علیه) جزو مراجع تقلید هستند و با این کار دست ساواک را برای هر گونه تعرض به جان امام بستند.» (پنجره، همان مأخذ، صص 20-21)

سرآغاز نهادی به‌نام «جامعه مدرسین»

ارتحال مرجع نامدار جهان تشیع، آیت‌الله حاج سید حسین طباطبایی بروجردی، در 10 فروردین 1340 رخ داد. به عبارت دیگر، طبق گفته آقای یزدی، باید پیش از این تاریخ، یعنی سال‌های 1330، را سرآغاز تأسیس نهادی به‌نام «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» بدانیم.

در همان نشریه (ص 27) روزشماری از تاریخ «جامعه مدرسین» درج شده بدون رعایت ترتیب زمانی. کهن‌ترین سوابقی که از نهاد فوق ذکر شده این است:

16 خرداد 1341: صدور اعلامیه و معرفی امام خمینی به عنوان مرجع تقلید با هدف جلوگیری از محاکمه ایشان.

مهر 1341: تشکیل جلسات تعدادی از مدرسین حوزه به منظور اعتراض به برخی مواد مصوبه انجمن‌های ایالتی و ولایتی و مسائل مربوط به اصلاح در حوزه.

زمستان 1344: تهیه نخستین اساسنامه تشکیلاتی جامعه مدرسین.

بهار 1345: بازرسی از منزل یکی از اعضا و کشف اساسنامه و بازداشت تعدادی از اعضای مدرسین…

بنابراین، حتی در روزشمار هفته‌نامه «پنجره» نیز ذکری از سوابق نهادی به‌نام «جامعه مدرسین» در دوران حیات آیت‌الله بروجردی، یعنی در سال ‌ 1339 یا پیش از آن، مندرج نیست و در واقع، اگر ادعای آقای یزدی را جدّی بگیریم، سرآغاز تشکلی به‌نام «جامعه مدرسین» را باید زمستان 1344 بدانیم نه پیش‌تر.

با آغاز نهضت امام خمینی در سال‌های 1341-1342 بسیاری از مراجع تقلید و علما و طلاب حوزه‌های علمیه قم و نجف و تهران و مشهد و اصفهان و شیراز و تبریز و سایر شهرها، در کنار روشنفکران و دانشجویان و عشایر و بازاریان و کسبه و برخی گروه‌های سیاسی و دیگران، اطلاعیه‌های فراوان در حمایت از نهضت امام خمینی، پیش و پس از دستگیری امام، منتشر کردند. آیا این بدان معناست که مثلاً سرآغاز نهادی سازمان یافته به‌نام «جامعه روحانیت شیراز» را می‌توان اعلامیه‌ای دانست که با این عنوان در تابستان 1349 در مجلس ختم آیت‌الله سید محسن حکیم در مسجد نو شیراز توزیع شد؟ معهذا، حتی در بیانیه‌های فراوانی که با امضای تعدادی از علما و فضلا و طلاب قم در سال‌های 1341- 1342 منتشر شده ذکری از نام «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» نمی‌یابیم. انتشار اعلامیه‌هایی با امضای علمای قم، که بسیاری‌شان از شاگردان امام خمینی و مدرسین وقت حوزه قم بودند، نمی‌تواند امروزه برای اثبات قدمت نهادی به‌نام «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» به کار گرفته شود. به عبارت دیگر، نهادی که به‌نام «جامعه مدرسین» می‌شناسیم دارای مبداء و تاریخ و عملکرد روشن و مستند است. استناد به این و آن اعلامیه علما و فضلا و طلاب حوزه علمیه قم، که عنوانی عام است، در سال‌های 1341-1342 را نمی‌توان مبداء تشکلی موسوم به «جامعه مدرسین» تلقی کرد.

  

نمونه‌ای از بیانیه‌های تعدادی از علمای حوزه علمیه قم در سال 1342 در حمایت از امام خمینی
در این بیانیه، مانند بیانیه‌های مشابه، از تشکلی با ‌نام «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» یاد نشده.

معهذا، سخن اصلی آقای یزدی، که مرا به نگارش این مقاله وادار کرد، تاریخچه و مبداء فعالیت نهادی به‌نام «جامعه مدرسین حوزه علمیه قم» نیست. سخن بر سر ادعای اعلام مرجعیت امام خمینی از سوی «جامعه مدرسین» است با هدف پیشگیری از پیگرد قضایی ایشان با این تأکید از سوی آقای یزدی که در زمان دستگیری امام خمینی (سحرگاه 15 خرداد 1342) «ایشان عنوان مرجعیت نداشتند.» سخن آقای یزدی را تکرار می‌کنم:

«وقتی عوامل رژیم امام (رحمت‌الله علیه) را دستگیر کردند ایشان عنوان مرجعیت نداشتند و بر اساس قانون اساسی مشروطه مراجع دارای مصونیت بودند. برای همین، جامعه مدرسین بلافاصله با توجه به صلاحیت حضرت امام در اطلاعیه‌ای اعلام کردند که امام خمینی (رحمت‌الله علیه) جزو مراجع تقلید هستند و با این کار دست ساواک را برای هر گونه تعرض به جان امام بستند.»

حوزه علمیه قم در سال 1335

در سال 1372 به گزارشی تحلیلی و جامع از وضع حوزه علمیه قم دست یافتم و آن را در جلد دوّم مجموعه «مطالعات سیاسی» (پائیز 1372، صص 393-400) منتشر کردم با عنوان: «حوزه علمیه قم در سال 1335، نخستین سند تحلیلی ساواک.» مقدمات تشکیل ساواک (سازمان اطلاعات و امنیت کشور) از اوائل سال 1335 فراهم آمد و در اسفند 1335، با تصویب مجلسین، رسمیت یافت. سند فوق به 22 اسفند 1335 تعلق دارد و بنابراین اوّلین سند تحلیلی ساواک درباره حوزه علمیه قم به‌شمار می‌رود. متن سند این است:

«گزارش

محترما با تقدیم عین سه برگ اطلاعیه واصله در مورد حوزه علمیه قم به‌طوری که خاطر عالی مستحضر است اطلاعیه مزبور در تأیید گزارش سرهنگ 2 رحمانی افسر این دایره که به مأموریت قم اعزام شده می‌باشد.

رئیس دایره ایلات و مذاهب

سرهنگ قلقسه [امضا]

به عرض می‌رساند

سرهنگ صمدیانپور [امضا]

22/ 12/ 35

یک نسخه دیگر واصل و به عرض رسیده است. بایگانی شود.

[متن گزارش پیوست در سه برگ:]

حوزه علمیه قم

مرجع اوّل آقای حاج آقا حسین طباطبایی بروجردی به عنوان فرد اوّل شناخته شده است. تعدادی بیش از پنج هزار نفر از طلاب مقیم قم اساس معیشت آن‌ها به مساعدت آقای بروجردی منوط می‌باشد که به هر طلبه‌ای بر حسب مدارج تحصیل و وضع خانوادگی ماهیانه نقدی و جیره جنسی (حواله نان) دارند.

طبقه‌بندی طلاب. بر حسب مدارج تحصیلی سه طبقه‌اند:

1- طلبه محصل سطوح مقدماتی که مطابق است با دوره دوّم دبیرستان.

2- طلبه محصل سطوح مطابق است با دوره لیسانس.

3- طلبه‌ای که درس خارج می‌خواند و آماده مقام اجتهاد است مطابق است با دوره دکترا.

پرداخت شهریه به طلاب بدین شرح است:

1- طلبه مجرد مقدماتی ماهی 120 ریال.

2- طلبه معیل مقدماتی ماهی 240 ریال.

3- طلبه تحصیل سطوح مجرد ماهی 150 ریال.

4- طلبه تحصیل سطوح معیل ماهی 300 ریال.

5- طلبه درس خارج مجرد ماهی 230 ریال.

6- طلبه درس خارج معیل ماهی 450 ریال.

هر فرد طلبه در هر درجه از تحصیل ماهیانه 5 من یا 15 کیلو حواله نان دارد. برای عیال و هر اولاد پنج من نان به وظیفه جنسی ماهیانه اضافه می‌شود. بعضی از طلاب هستند که گاهی فوق‌العاده می‌گیرند. این فوق‌العاده از صد تا چهار صد و پنجاه ریال می‌شود.

آقای بروجردی به طلاب حوزه علمی خراسان، کرمانشاه، نجف اشرف و کربلا هم وظیفه نان را حواله می‌دهند و مرحوم حاجی سید ابوالحسن اصفهانی هم همین رویه را داشتند.

آقای بروجردی دارای دو پیشکار هستند:

1- آقای حاج احمد که مراقب امور شخصی آیت‌الله است.

2- آقای حاج شیخ محمدحسین احسن که متصدی دفاتر طلاب و مباشر پرداخت است.

تعداد طلابی که درس خارج استفاده می‌کنند در حدود 1300 نفر می‌باشند که همیشه در محضر درس آیت‌الله در مسجد بالاسر در حدود هزار نفر حاضر می‌شوند.

مراجع و مدرسین و سران درجه دوّم حوزه علمی قم که هر یک واجد مقام اجتهاد و صاحب فتوی و مدرس علوم دین و مورد مراجعه مقلدین در بخشی از کشور می‌باشند به ترتیب مقام و درجه و اهمیت به شرح زیر می‌باشند:

شماره ردیف

نام

تعداد طلاب درس خارج حوزه هر یک

مسجدی که اقامت می‌کنند

منطقه نفوذ تقلید

1-

آقای سید محمدرضا گلپایگانی

در حدود 300 نفر

مسجد بالای سردرصحن و مسجد حسین آباد

ایالات مرکزی ایران

2-

آقای سید کاظم شریعتمداری

در حدود 300 نفر

مسجد مرحوم حجت

آذربایجان و تهران

3-

آقای سید محمدحسین طباطبایی قاضی

در حدود 200 نفر

اقامت نمی‌کند

آذربایجان و تهران

4-

آقای شیخ محمد اراکی از صحابه مقدم مرحوم شیخ عبدالکریم

در حدود 100 نفر

مدرسه فیضیه

اراک، بروجرد

5-

آقای حاج آقا روح‌الله خمینی که از لحاظ درس حائز اهمیت است

در حدود 500 نفر

اقامت نمی‌کند

ایالات مرکزی و غرب ایران

6-

آقای سید شهاب‌الدین نجفی

در حدود 100 نفر

در صحن قم بالای سر

تبریز و قم و کشور عراق

7-

آقای شیخ عباسعلی شاهرودی

در حدود 50 نفر

مسجد بازار

در اطراف خراسان

8-

آقای سید محمد داماد، داماد مرحوم حاجی شیخ عبدالکریم

در حدود 100 نفر

مسجد بازار خندق

 

9-

آقای حاج شیخ فکور

در حدود 50 نفر

ندارد

قم و بعضی از بخش‌های جنوبی

10-

آقای حاج میرزا ابوالفضل قمی

در حدود 100 نفر

مسجد امام

 

11-

آقای سید باقر سلطانی

در حدود 100 نفر

ندارد

غرب ایران، مورد توجه عوام قم

12-

آقای حاج میر سید حسن برقعی

در حدود 100 نفر

صحن و مسجد کوچه حرم

 

13-

آقای سید رضا صدر، جوان‌ترین مدرسین است

در حدود 100 نفر

ندارد

قم و اصفهان

طلابی که در محضر درس هر یک از علما شرکت می‌کنند به نحوه انحصار نیست بلکه در محضر درس چند مدرس شرکت می‌کنند زیرا بعضی از مدرسین در فقه سلطه دارند، بعضی در اصول قدرت بیان و تحقیق دارند، بعضی در علوم معقول واردتر است، و به همین جهت طلاب برای استفاده بیش‌تر چند حوزه تدریس را انتخاب می‌نمایند.

علمایی که [به] عامل اجتماعی هم علاقه‌ای دارند:

1- آقای سید کاظم شریعتمداری

2- آقای حاج آقا روح‌الله خمینی

3- آقای سید محمدحسین قاضی طباطبایی

علوم علما و مدرسین مخالف کمونیسم هستند ولی به دستگاه حاکمه کشور هم اعتقادی ندارند.

سه نفر آقایان فوق تبلیغات و فعالیت منطقی بر علیه کمونیسم را هم تعقیب می‌کنند.

هفته‌ای یک نفر در محضر آقای سید محمدحسین قاضی (طباطبایی) علاقمند و مستعد را برای تنظیم مقالات و تحقیق و انتقاد در عقاید مادی اجتماعی تشکیل است و بحث و گفتگو صورت می‌گیرد و به همین جهت معظم‌له تألیفات متعددی در این زمینه دارد.

ملاحظات زیر قابل بررسی و تحقیق است:

1- گروه زیادی از طلاب فراریان نظام وظیفه هستند که به امید سنگر مصونیت از بخش‌های مختلف به حوزه قم رو می‌آورند و به تحصیل علوم دینی می‌پردازند.

2- شهریه و کمکی که در حوزه قم به آن‌ها می‌شود کافی برای تأمین معیشت نیست و اغلب از وطن و خانواده خود کمک دریافت می‌دارند یا در ایام ماه رمضان و محرم و صفر از منبر دستمزدی به دست می‌آورند.

3- به علت رسوخ لزوم تبعیت از احکام اسلام قوانین موضوعه را موافق دین نمی‌دانند.

4- چون ایام ماه رمضان و محرم و صفر درس تعطیل است، طلاب به وطن خود مراجعت می‌کنند تا از منبر و وجوه بریه کمک خرجی به دست آورند و بدین جهت مجموع افکار و نظریاتی که در این مدت در حوزه‌های علمیه منعکس شده در شهرستان‌ها انتقال یافته و زمینه فکر طبقات حقیقی مردم دین‌دار می‌شود.

پیشنهاد:

اگر در تهران سازمان دینی به وجود آید و از مقدورات فعلی مثل مسجد سپهسالار، دستگاه تولیت قم، دستگاه تولیت آستانه در حوزه علمیه قم پرتو اندازد می‌توان غیرمستقیم این حوزه را تحت‌تأثیر ابهامات مفید قرار داد و بیش از هر دستگاه تبلیغاتی برای ارشاد و رهبری افکار عمومی بخش مهمی از مردم کشور اقدام نمود.»

سند فوق از ابعاد مختلف حائز اهمیت فراوان است، ولی آن‌چه مدّ نظر ماست تأکید آن بر مدرسین و فقهای درجه اوّل قم در سال 1335 است؛ یعنی در اوج مرجعیت آیت‌الله بروجردی. چنان‌که می‌بینیم، ساواک 13 تن از علمای وقت حوزه را، که پس از آیت‌الله بروجردی، «سران درجه دوّم» به‌شمار می‌رفتند، نام برده و تأکید کرده که این افراد «واجد مقام اجتهاد و صاحب فتوی و مدرس علوم دین و مورد مراجعه مقلدین در بخشی از کشور می‌باشند.» در این سند، تعداد کل طلاب درس خارج 1300 نفر، طلاب درس خارج آقای بروجردی یکهزار نفر و تعداد طلاب درس خارج «آقای حاج آقا روح‌الله خمینی» 500 نفر ذکر شده است. سایر فقها و مدرسین بزرگ حوزه بین 50 تا 300 نفر شاگرد داشتند. به عبارت دیگر، درس خارج امام خمینی دوّمین درس پس از آیت‌الله بروجردی به‌شمار می‌رفت. در سند ساواک دو بار بر اهمیت امام تأکید شده: بار اوّل ذکر شده که درس خارج آقای خمینی «از نظر درس»، یعنی از نظر علمی، «حائز اهمیت است.» و بار دوّم تأکید شده که در میان فقهای فوق آقایان شریعتمداری و خمینی و طباطبایی (علامه طباطبایی) به مسائل اجتماعی علاقمند هستند و «سه نفر آقایان فوق تبلیغات و فعالیت منطقی بر علیه کمونیسم را هم تعقیب می‌کنند.»  

مضمون این سند منطبق با خاطرات آن گروه از علمای بزرگ حوزه است که امام خمینی را دوّمین شخصیت علمی و سیاسی حوزه در زمان حیات آیت‌الله بروجردی دانسته‌اند.

مرجعیت امام خمینی پیش از 15 خرداد 1342

در تشیع، برخلاف کلیسای کاتولیک یا پروتستان، «مرجع تقلید» از سوی شورا یا نهادی خاص تعیین نمی‌شود. در کلیسای کاتولیک مجمع کاردینال‌ها پاپ آینده را تعیین می‌کند [+، +] و در کلیسای پروتستان انگلستان شورایی از مقامات عالی روحانی چند نفر را برمی‌گزینند و انتخاب نهایی «اسقف اعظم کانتربوری» [+] با پادشاه- ملکه است. یعنی در بریتانیا پادشاه یا ملکه عالی‌ترین مقام روحانی کشور به‌شمار می‌رود و اسقف‌اعظم کانتربوری تابعی از اوست. [+، +] این رویه حکومتی را در سال 2003، در زمان انتصاب روان ویلیامز، [+] شاهد بودیم.

در تشیع تعیین مرجع تقلید منوط به تشخیص و اقبال و پذیرش مقلدان (مردم) است و هیچ نهاد رسمی، اعم از حوزوی یا حکومتی، برای دخالت در این امر معتبر تلقی نمی‌شود. معهذا، با توجه به اهمیت جایگاه سیاسی مرجعیت شیعه و به‌ویژه به دلیل مواضعی که آیت‌الله بروجردی، به‌ویژه در سال‌های پایانی عمر خویش، در انتقاد از حکومت پهلوی اتخاذ نمود، شاه کوشید در تعیین مرجع نیز دخالت کند.

از اواخر سال 1338، که وضع جسمی آیت‌الله بروجردی به وخامت گرائید، مسئله مرجعیت آینده مورد توجه ساواک قرار گرفت. در سند ساواک، مورخ 14 فروردین 1339، پیشنهادات زیر درج شده است:

«1- از هم‌اکنون بین فقها و علما شخصیتی که از هر حیث واجد شرایط علمی- مذهبی و مورد توجه مسلمین باشد انتخاب و منظور گردد.

2- پس از انتخاب به وعاظ آموزش داده شود که در خاتمه وعظ پس از دعاگویی به ذات اقدس شهریاری محمدرضا شاه پهلوی و حضرت آیت‌الله بروجردی نام شخص منظور را هم ببرند و بدو دعا کنند.

3- از طرف علمای مشهد دعوتی از این شخص بشود و قبلاً طبق برنامه صحیحی در تهران و مشهد استقبال شایانی از او بشود که در خور شأن و مقام نیابت امامت باشد…» (پرونده آیت‌الله بروجردی در بایگانی ساواک)

در پایان، «نشاط»، مقام ساواک، اعلام می‌کند که بر اساس تحقیقات او در ماه رمضان و رفت و آمد با علما به این نتیجه رسیده که بعد از فوت آیت‌الله بروجردی در نجف آقایان سید محسن حکیم و سید محمود شاهرودی و سید عبدالهادی شیرازی و در قم آقایان حاج آقا روح‌الله خمینی، سید کاظم شریعتمداری، آقا نجفی حائز مقام مرجعیت خواهند شد. اسامی فوق به همین ترتیب در سند ساواک ذکر شده.

در 28 اردیبهشت 1339 همان مقام ساواک، در اجرای دستور ذیل گزارش قبل، بیوگرافی تنها چهار تن از علمای ذکر شده در گزارش قبل را به ترتیب زیر ارسال می‌کند: حاج سید محسن حکیم طباطبایی، سید کاظم شریعتمداری، آقای شهاب‌الدین نجفی مرعشی، آقای حاج آقا روح‌الله خمینی.

در 6 شهریور 1339 تلگراف‌های آیت‌الله بروجردی به علمای شیعه در نجف و علمای اهل تسنن در قاهره «دال بر عدم شناسایی دولت اسرائیل» اهمیت سیاسی نهاد مرجعیت را برای حکومت پهلوی بیش‌تر روشن می‌کند. آیت‌الله بروجردی در تلگراف به شیخ محمود شلتوت، رئیس جامع الازهر (قاهره)، نارضایتی متقابل خود را از شناسایی احتمالی دولت اسرائیل توسط حکومت پهلوی به صراحت بیان کرده است.

از 30 آبان 1339 گزارش‌هایی دال بر بیماری آیت‌الله بروجردی ارسال می‌شود و در شب 5 بهمن 1339 آیت‌الله بروجردی به علت زمین خوردن بستری می‌شود. در 4 فروردین 1340 آیت‌الله بروجردی دچار حمله قلبی می‌شود و محمدرضا شاه صدرالاشراف و سپس سردار فاخر حکمت را برای عیادت به قم می‌فرستد.

بیماری و رحلت آیت‌الله بروجردی (10 فروردین 1340) و مراسم تشییع جنازه و تجلیل بی‌سابقه از ایشان در سراسر ایران بار دیگر اهمیت نهاد مرجعیت را مورد تأکید قرار می‌دهد. شاه پیام تسلیت خود را برای آیت‌الله سید محسن حکیم در نجف می‌فرستد.

در 11 فروردین 1340 مجلس ختمی از آیت‌الله سید ابوالقاسم کاشانی در مسجد کاشانی پامنار تشکیل می‌شود که در آن «کلیه افراد حزب زحمتکشان و سازمان نگهبانان آزادی [وابسته به دکتر مظفر بقایی کرمانی] و عده زیادی از افراد متفرقه شرکت داشتند.» در گزارش فوق نظر آیت‌الله کاشانی درباره جانشین آیت‌الله بروجردی چنین ذکر شده:

«آقای کاشانی درباره مرجع تقلید شیعیان اظهار داشته سه تن در نجف هستند که واجد مرجع تقلید مسلمانان هستند که این سه نفر آیت‌الله سید محسن حکیم و آیت‌الله حاج سید محمود شیرازی [کذا. سید عبدالهادی شیرازی صحیح است. شهبازی] و آیت‌الله [سید محمود] شاهرودی می‌باشند که آیت‌الله سید محسن حکیم از دو نفر دیگر خیلی بهتر است… ضمناً آقای کاشانی اضافه نمود که دولت ایران خیلی مایل است که مرجع تقلید از ایران برود.»

در 15 فروردین 1340 مجلس ختم آیت‌الله بروجردی از سوی «سید محمود طالقانی و انجمن اسلامی دانشجویان و مهندسین وابسته به مهدی بازرگان استاد دانشگاه» در مسجد هدایت تهران برگزار می‌شود. در این مجلس نامی از مرجع آینده برده نشده ولی بر مضامین زیر تأکید شده است:

«اوراقی از طرف انجمن اسلامی دانشجویان و دانش‌آموزان شهید به چشم می‌خورد و مضمونش این بود که پس از تسلیت گفتن فوت آیت‌الله بروجردی خواسته بودند جانشین ایشان شخصیتی باشد که بتواند آزادی و استقلال ایران و دین اسلام را تأمین نماید.» (سند ساواک، 17 فروردین 1340)

بهرروی، به‌رغم تلاش شاه برای انتقال مرجعیت به خارج از ایران، پس از ارتحال آیت‌الله بروجردی با تکثر مراجع مواجهیم و در این میان «حاج آقا روح‌الله خمینی» دارای جایگاهی قابل توجه است.

در سال‌های پس از گزارش سرهنگ قلقسه (1335) شمار شاگردان امام خمینی رو به افزایش بود. حدود دو سال پس از فوت آیت‌الله بروجردی، در 25 اردیبهشت 1342 اداره اطلاعات شهربانی تعداد کسانی را که در درس ایشان حاضر بودند پنج هزار نفر ذکر کرد. (بنگرید به گزارش مندرج در مأخذ زیر: سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، چاپ پانزدهم، 1381، ج 1، ص 446)

و در گزارش مورخ 25 اردیبهشت 1342 ساواک، حدود 20 روز پیش از دستگیری امام خمینی، چنین آمده است:

«اکنون کلیه بازرگانان سهم امام را برای آیت‌الله خمینی می‌فرستند… شهمیرزادی بازرگان می‌گفت: مبلغی که اکنون به نام سهم امام به آیت‌الله خمینی پرداخت می‌گردد به مراتب بیش از مبلغی است که به آیت‌الله بروجردی پرداخت می‌گردیده است.» (روحانی، همان مأخذ، صص 447، 1313) 

تأمل در لحن و مضمون اعلامیه‌ها و سخنرانی‌های امام خمینی در سال 1341 و اوائل سال 1342، تا پیش از دستگیری، به روشنی جایگاه ایشان را در مقام مرجع تقلید نشان می‌دهد. و نیز اسناد فراوان روشن می‌کند که این امر مورد پذیرش گروه کثیری از تمامی طبقات جامعه بوده است. فقط برای نمونه، استناد می‌کنم به تلگرافی که کسبه اصفهان در 11 فروردین 1342، حدود دو ماه پیش از دستگیری امام خمینی، ارسال نموده و در آن امام خمینی را به عنوان مرجع تقلید مخاطب قرار داده‌اند:

«قم- حضرت آیت‌الله‌العظمی آقای خمینی

رونوشت: حضرت آیت‌الله گلپایگانی

رونوشت: حضرت آیت‌الله شریعتمداری

واقعه ناگوار دوّم فروردین قم که به دسیسه دشمنان دین و روحانیت به وجود آمد، موجب تألم عموم مسلمانان است. بدینوسیله تأسف خود را از این پیشامد اعلام، سربلندی اسلام و تأیید علمای اعلام را از خداوند متعال خوهانیم.

عباسعلی برهانی، ابوالحسن بدری، مهدی استکی، حسن صمدانیان، جمال موسوی، تقی هسته‌ای، اکبر بانک، حسن حدادی.» (سید حمید روحانی، نهضت امام خمینی، چاپ پانزدهم، 1381، ج 1، ص 400)

نمونه اعلامیه‌های فراوان در سال‌های 1341-1342 پیش و پس از دستگیری امام خمینی که از ایشان با عنوان مرجع تقلید یاد می‌شد.
اعلامیه عشایر فارس متعلق به فروردین 1342 است.
به پی نوشت «شهابی»، مقام ساواک، توجه شود: «این نسخه در پرونده آیت الله خمینی بایگانی شود. شهابی.»
در بایگانی ساواک عنوان «آیت الله» فقط برای مراجع تقلید و معدود علمای سرشناس به کار می رفت.

سند زیر جایگاه شامخ امام خمینی را پس از آزادی نشان می‌دهد:

بررسی فوق نشان می‌دهد که فقط علما و مدرسین و طلاب حوزه علمیه قم، و سایر حوزه‌های علمیه، نبودند که پس از دستگیری امام خمینی در سحرگاه 15 خرداد 1342 با صدور اعلامیه‌های متعدد دستگیری یک مرجع تقلید را، که در تاریخ معاصر ایران بی‌سابقه بود، به شدت محکوم کردند، بلکه سایر گروه‌های اجتماعی نیز رویه‌ای مشابه در پیش گرفتند.

عبدالله شهبازی

پنجشنبه، 29 مهر 1389/ 21 اکتبر 2010

ساعت چهار صبح

شیراز

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

همه خفه شوید!

همه ی دانش و تجربه ی خود را دور بیندازید.

تا ما و رفقا بنشینیم دور هم دیگر و زور بزنیم،
بل‌که یک چیزی به ذهنمان رسید و موفق به استخراج شدیم! 

*

خوب بنشینید زور بزنید.
چه کسی جلوی زور زدنتان را گرفته.
همه چیز هم که در اختیار دارید.

چرا بقیه باید خفه شوند؟

*

آها.. چون مسموم اند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

چرا فقط ما (بچه های علوم انسانی) بهره مند شویم؟

در باب علوم انسانی فرمودند:‌
«متکى بر جهان‌بینى دیگرى است»

آیا علوم مهندسی و پزشکی در غرب، حکمی جز این دارند؟
یعنی علوم مهندسی‌شان،
فیزیک‌شان -خصوصا از نوع هسته‌ای‌اش-،
دانش‌های بنیادی‌شان،
طب‌شان و پژوهشکده‌ی رویان‌شان!
-که قند در دل عزیزان آب می‌کند-
آن‌ها متکی بر جهان‌بینی الهی هستند؟
آن‌ها منطبق بر انوار حقه‌ی اسلامی شیعی جعفری هستند؟ 

یا فرمودند:
«هدف دیگری دارد»
(یعنی هدفی جز اهداف اسلامی و …)

آیا سایر علوم مهندسی و پزشکی، هدف‌شان خیر و الهی و اسلامی بوده؟

*

چرا فقط باید علوم انسانی چوب غیربومی بودن و غربی بودن بخورند؟
چرا باید با برچسب جهان‌بینی غیراسلامی داشتن یا هدف دیگر داشتن، حذف شوند؟

شما را به خدا اگر در این ادعاهاتان صادقید،
همه‌ی علوم غربی را تا اصلاح و بومی شدن متوقف و معطل کنید.  

از ریاضیات و علوم پایه بگیرید تا سایر علوم تجربی.
پز پیشرفت‌های دانش‌ورزان بی‌غیرت این سرزمین را هم ندهید لطفا.
می‌دانید که.
علوم‌شان غربی اند و مسموم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

خبر آمد…زلزله‌ای در راه است:

مدیر کل دفتر گسترش آموزش عالی:

پذیرش و توسعه 12 رشته علوم انسانی شامل حقوق، مطالعات زنان، حقوق بشر، مدیریت، مدیریت فرهنگی و هنری، جامعه شناسی، علوم اجتماعی، فلسفه، روانشناسی، علوم تربیتی و علوم سیاسی منوط به بازنگری، بومی سازی و به روز کردن شده است. 

*

رفقای مسموم، همه آماده باشند برای اجرای عملیات سم زدایی، بروند مدتی اوین و کنار نخبه‌ی رتبه‌ی ١ کنکورشان -که از سموم دوره‌ی دکتری دانشگاه آکسفورد هم به او تزریق شده!-،  از مداوای برادران بهره مند شوند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

حوزه، رئیس می‌خواهد!

خوب، اینها مسائل مربوط به تحول بود. حالا من از شما سؤال بکنم: آیا این تحول پیچیده‌ى گسترده‌دامن و همه‌جانبه و ذواضلاع، بدون یک مدیریت منسجم امکانپذیر است؟ این همان چیزى است که ما چندین سال قبل از این در همین حوزه‌ى علمیه با کسانى که بعضى امروز جزو مراجع معظم هستند و آن روز در جامعه‌ى مدرسین بودند، بعضى از دنیا رفته‌اند – که رحمت و رضوان خدا بر آنها باد – مطرح کردیم و پذیرفتند. مدیریت و تدبیر حوزه به وسیله‌ى یک گروه متمرکزى که مورد تأیید مراجع و بزرگان باشند و در مسائل حوزه صاحب‌نظر باشند، یک چیز لازمى است، اجتناب‌ناپذیر است؛ بدون این نمیشود. این کار پیچیده‌ى مهمِ همه‌جانبه، بدون یک مدیریت قوى امکانپذیر نیست.

 

 http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=10357

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

دانش های ذاتا مسموم!

اینکه بنده درباره‌ى علوم انسانى در دانشگاه‌ها و خطر این دانش‌هاى ذاتاً مسموم هشدار دادم – هم به دانشگاه‌ها، هم به مسئولان – به خاطر همین است. این علوم انسانى‌اى که امروز رائج است، محتواهائى دارد که ماهیتاً معارض و مخالف با حرکت اسلامى و نظام اسلامى است؛ متکى بر جهان‌بینى دیگرى است؛ حرف دیگرى دارد، هدف دیگرى دارد. وقتى اینها رائج شد، مدیران بر اساس آنها تربیت می‌شوند؛ همین مدیران مى‌آیند در رأس دانشگاه، در رأس اقتصاد کشور، در رأس مسائل سیاسى داخلى، خارجى، امنیت، غیره و غیره قرار می‌گیرند.

http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=10357

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

یک مشاوره‌ی کوچک

از طرف تعدادی از دوستان، طرف مشورت قرار گرفتم که
مثلا یک مقداری پول نقد -نوعا رقم بزرگی نیست- دارم،‌
برای سرمایه گذاری یا … چه کنم؟

ما هم ضمن نپذیرفتن هر گونه مسئولیت در مورد عواقب امر،‌
یک مشورت دوستانه به‌شان دادیم.

و آن این که
شما اول از همه،‌ خوب است که ارزش فعلی پول‌تان را حفظ کنید.
-خصوصا اگر دستتان در کسب و کار نیست-

شما سه راه کم ریسک دارید
که برای رقم‌های کوچک هم شدنی است:
سپرده گذاری ریالی در بانک،
تبدیل ریال به ارزهای معتبر،
تبدیل ریال به طلا.

*

من باشم چه می‌کنم؟

من مرغوبیت دارایی نهایی را ارزیابی می‌کنم.
که اولی «ریال» است و دومی «ارز» و سومی «طلا».

این‌ها را بنشان روی محور.
یک طرفش
شما یک لیوان شربت دارید به نام «ریال» 
که سرش دست الفنون و رفقاست،
و مدام دارند به‌ش آب -بلکه سایر مایعات!- می‌بندند و از شیرینی اش کم می‌کنند.
(که البته مسبوق به سابقه هم هست و انحصار به این‌ها ندارد.)
و یک طرف شکر جامد خالصی به نام طلا هست
که هم‌واره ارزش خودش را حفظ می‌کند.

«ارز» را هم مثل عسل می‌گیریم که از شربت سفت‌تر و از شکر جامد شل‌تر است!
ثباتش از ریال بیش‌تر است ولی بالاخره ممکن است تحت تاثیر بحران‌ اقتصادی و … قرار گیرد.

من -خودم- ٢٠ سکه طلای "تمام بهار" را به ١.۵ میلیون تومان -یا اندکی بیش‌تر- خریدم
-اگر اشتباه نکنم ٨٣ یا ٨۴ بود-
و الان، هم‌آن ٢٠ سکه، قیمت روزش می‌شود هفت میلیون تومان.
(بیش از ۴ برابر)
(حالا سرنوشت این سکه‌ها چه شد، بماند!)

هم‌آن روزها، سلطان‌بانو سپرده‌ای با سود مناسب گشایش کرد. 
الان شاید جمع سود‌های این چند سالش، به اصل مبلغ نرسیده باشد.
سود بانکی مزبور در دنیا بی‌نظیر است،
ولی این «ریال» نگون بخت است که روز به روز ارزشش کم شده.

*

خلاصه در شرایطی که انتظار تورم می‌رود،‌
 و اصولا اقتصاد، لگدکوب کسانی است که اصلا اقتصاد را علم نمی‌دانند،
و در دادگاه، دادخواست علیه علوم انسانی می‌خوانند
و بی داشتن طرح و بنایی مشخص، و با اسم رمز بومی‌سازی، در صدد تخریب بنای موجودند،
عجالتا باید کلاه مبارک را سفت بچسبید،
و سعی کنید که ارزش پول‌تان کم‌تر از این که الان هست نشود.

خصوصا اگر دستتان در کسب و کار نیست.
(که به گمانم اگر بود، چنین سوالی از من ناچیز نمی‌پرسیدید!)

 *

سرآخر این‌که،

اگر بخواهم «ارز» بخرم،
اگر ریسک پذیر باشم و طمع سود داشته باشم، «دلار» خواهم خرید
و اگر بخواهم ریسک نکنم، «یورو».
(صد البته این نظر،‌ اعتبارش حداکثر یک ماه است و بعدش باید ریویو شود!)

اگر بخواهم طلا بخرم،
اگر نقدشوندگی سریع‌تر برایم مهم باشد، سکه‌ی تمام ِآن پهلوی ملعون! را می‌خرم.
اگر نقدشوندگی اولویت اول نباشد و اعتبار جهانی مهم‌تر باشد،
از این شمش‌های سویسی و … می‌خرم.

*

هزینه‌ی این مشورت هم برای شما شد یک صلوات.
که اگر اعتقادی به این مسایل داشتید و دوست هم داشتید، نثار اموات ما کنید.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

توضیح کوچک

آقا ما معمولا برای حفظ گرمای کانون گرم خانواده،
شب‌ها این عسلک‌مان (لپ تاپ) را نمی‌بریم منزل.
این است که اغلب تا وقتی برگردیم سر کار،
این کامنت ها را نمی‌بینیم.

صبح می‌آییم سروقت‌شان، می‌بینیم یکی آمده
و امنیت ملی را به خطر انداخته و رفته!

خلاصه تا ما سر برسیم و دخل کامنت های نا مربوط را در بیاوریم،‌
اندکی طول می‌کشد.

مد نظر برادران باشد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

نماز اول وقت

به دستور مأمون، علمای برجسته از فرقه های گوناگون در مجالس مناظره حاضر می شدند و امام رضا علیه السلام با آن ها بحث و مناظره می کرد. در یکی از این مجالس «عمران صائبی» که از دانشمندان بزرگ بود، از امام پرسید: من با افراد زیادی در کوفه و بصره بحث کرده‌ام ولی کسی نتوانسته به من ثابت کند که این جهان خدای واحدی دارد. شما برای من ثابت کنید.

 امام سؤال های او را با حوصله، متانت و استدلال های قطعی پاسخ داد. هنگامی که بحث و مناظره به اوج خود رسیده بود، حضرت رضا علیه السلام فرمودند: وقت نماز فرا رسیده است.

فَقَالَ عِمْران: یا سیّدی، لا تَقْطَعْ عَلَیَّ مَسْأَلَتِی فَقَدْ رَقَّ قَلْبِی.

عمران صائبی که به حقایقی دست یافته و از دریای دانش امام هشتم بهره مند شده بود، ملتمسانه گفت: آقای من! گفت و گو و پاسخ های خویش را قطع مکن، دل من آماده پذیرش سخنان شماست.

قَالَ الرِّضَا عَلَیْهِ السَّلامُ: نُصَلِّی وَ نَعُودُ.

فَنَهَضَ فَصَلَّى الرِّضَا عَلَیْهِ السَّلامُ … فَعَادَ الرِّضَا عَلَیْهِ السَّلامُ إِلَى مَجْلِسِهِ وَدَعَا بِعِمْرَانَ فَقَالَ: سَلْ یَا عِمْرَانُ.

حضرت فرمود: نماز را می خوانیم و دوباره ادامه خواهیم داد.

در این حال امام و همراهان به اقامه نماز مشغول شدند.

بعد از اقامه نماز، حضرت به گفت و گو با عمران ادامه داد.

سرانجام بحث، عمران گفت: « شهادت می دهم که "الله" همان گونه است که شما وصف کردید و او را یگانه شمردید؛

شهادتین را گفت، سجده کرد و مسلمان شد.

 بحارالانوار، عیون اخبار الرضا

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

جان به قربان تو آقا !

اغنیا مکه روند و فقرا سوی تو آیند
جان به قربان تو آقا که تو حج فقرایی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

ای امام رئوف

 

تویی که سایه ی لطفی در این هیاهوها

چقدر پیش تو امن است جای آهوها

عجیب نیست اگر از پی شفا شب و روز

دخیل چشم تو باشند نوش داروها

***

السلام علیک یا امام الرئوف

یا علی ابن موسی الرضا

علیک آلاف التحیة و الثناء

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

از این ١٢ساله ها زیادند آقا سعید!‌

این جناب سعید خان قاسمی یک صحبت‌هایی کرده که البته جدید نیست.

مثل این‌که
«
سران فتنه اگر به زندان بیفتند، بزرگ می‌شوند.
این‌که در بیرون از زندان، یک بچه 12-10 ساله با لنگه کفش دنبال کروبی راه بیفتد،
برای یک شخصیت، مرگ است.
دیگر چیزی برایش باقی نمانده که در قزوین یک بچه ١٢ ساله دمپایی به سمت او پرت می‌کند.
ما بینی و بین الله اصلاً از اینکه چهره‌ای در قد و قواره کروبی به این روز بیفتد، خوشحال نیستیم.
اما مسئله این که چه شد که اینها کارشان به اینجا کشید؟
»
(نقل از آینده+)

*

خواستم برادرانه عرض کنم که
خیلی دل‌تان به این ١٠-١٢ ساله‌ها خوش نباشد.
از این ١٠-١٢ ساله‌ها زیادند.

که حاضر باشند از این دمپایی‌ها به سر امثال شما هم بزنند.
اگر نمی‌زنند،
می‌ترسند
از توپ و تانک و زندان و کتک و محارب و اعدام و جاسوسی و براندازی و …

و اگر بر سر آن بنده‌ی خدا می‌زنند،
نمی‌ترسند.

چون برخوردی با ایشان نمی‌شود و تلویحا تشویق هم می‌شوند.

*

شما هم اگر جرات کردید، 
از کول آن لویاتان+ تشریف بیاورید پایین،
ببینید دمپایی و لنگه کفش،‌ نوش جان می‌کنید یا نه!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

ما و موج‌های زندگی

«و اذا غشیهم موج کالظلل
دعوا الله مخلصین له الدین
فلما نجیهم الی البر
فمنهم مقتصد؛
…»

سوره‌ی لقمان، آیه‌ی ٣٢

*

ترجمه آزادش -شاید- این باشد:

«وقتی که موج دریا (بلکه بلا) آن‌ها را فراگیرد و بر سرشان سایه افکند،
خدا را با اخلاص تمام می‌خوانند، 
ولی به محض این‌که نجات‌شان دادیم و پایشان به خشکی رسید (و خیالشان راحت شد!)
فقط بعضی از آن‌ها سر حرفشان باقی می‌مانند؛
…»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

١٨ از ٢٢١٨ !

دِ خوب همین کارا رو می‌کنی به‌ت می‌گن «خالی بند!»

*

خسرو معتضد به جعفریان پاسخی داده (+) بس فرحناک.
متن نامه را ریختم روی Ms-Word،  ٢٢١٨ کلمه شمرد.

اما به اصل ماجرا، فقط در یک جمله‌ی ١٨ کلمه‌ای پرداخته:

« که در مقدمه مقاله که سردبیر وقتِ نشریه، چند سطری افزوده
و از زمامدار وقت تعریف کرده است
»

خلاصه این‌که من نبودم، دستم بود؛ بلکم تقصیر آستینم بود!

من کاری به این که تقصیر کی بود ندارم.
حتما جناب سردبیر آن مقدمه را اضافه کرده
و ما چیزی از روش و منش جناب ایشان با زمامداران وقت ندیده و از سبک تورخ او بی‌خبریم!
پس حرف ایشان را ‌دربست قبول می‌کنیم!

اما شما به آن ٢٢٠٠ کلمه اضافی توجه کنید که صرف چی شده:  
١. ننه من غریبم بازی.
٢. لیچار بار ِرسول جعفریان کردن.

*

یعنی اگر هیچ گواهی -جز هم‌این نامه‌‌- از شیخنا در دست نبود،
باز هم گویای خیلی چیزها بود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 اکتبر 2010 در Uncategorized

 

یادداشت عالی شهبازی را از دست ندهید!

یادداشتی با عنوان فرعی
«افق‌های بلند» و «قنات حاج میرزا آقاسی»
در بیان "مفهمومی مغفول به نام «استراتژی توسعه»"
توسط عبدالله شهبازی عزیز نوشته شده است که
خواندنش را به جد به همه‌ی علاقمندان به موضوع، توصیه می‌کنم.
(این‌جا+)

برای دوستانی که فیلترشکن ندارند، متن کامل را در ادامه‌ی مطلب می‌آورم.

*

این آغاز آن یادداشت است:

افق‌های بلند

در دوران برژنف در اتحاد شوروی واژه «افق» کاربرد فراوان یافت. در تبلیغات رسمی شوروی از «افق» بسیار گفته می‌شد: «افق‌های کمونیسم»، «افق‌های صلح»، «افق‌های همزیستی» و مانند آن. به دلیل فساد دیوان‌سالاری ایدئولوژیک (حزبی) و سیطره «طبقه جدید» (نومانکلاتورا) [+] جامعه در سراشیب سقوط بود ولی رهبران دائم از «افق‌هایی» دم می‌زدند که مردم هیچ نشان ملموسی از آن در زندگی خود نمی‌دیدند. از اینرو، در جامعه شوروی جوکی رواج یافت: اتحاد شوروی را به کشتی بزرگی تشبیه می‌کردند که در اقیانوسی بیکران حرکت می‌کند که در هر طرف فقط آب دیده می‌شود و از ساحل خبری نیست ولی در عوض «افق‌ها» فراوان است. وضع کنونی ما بی‌شباهت به این تمثیل نیست. هر روز از «افق‌های بلند» می‌شنویم، و هر روز این‌گونه دعاوی بلند و بلندتر می‌شود، ولی چشم‌اندازی از «ساحل» نمی‌بینیم.

 

*********************** 

 

دوشنبه، 19 مهر 1389/ 11 اکتبر 2010، ساعت 8 صبح

مفهومی مغفول به‌نام «استراتژی توسعه»

«افق‌های بلند» و «قنات حاج میرزا آقاسی»

1- افق‌های بلند

در دوران برژنف در اتحاد شوروی واژه «افق» کاربرد فراوان یافت. در تبلیغات رسمی شوروی از «افق» بسیار گفته می‌شد: «افق‌های کمونیسم»، «افق‌های صلح»، «افق‌های همزیستی» و مانند آن. به دلیل فساد دیوان‌سالاری ایدئولوژیک (حزبی) و سیطره «طبقه جدید» (نومانکلاتورا) [+] جامعه در سراشیب سقوط بود ولی رهبران دائم از «افق‌هایی» دم می‌زدند که مردم هیچ نشان ملموسی از آن در زندگی خود نمی‌دیدند. از اینرو، در جامعه شوروی جوکی رواج یافت: اتحاد شوروی را به کشتی بزرگی تشبیه می‌کردند که در اقیانوسی بیکران حرکت می‌کند که در هر طرف فقط آب دیده می‌شود و از ساحل خبری نیست ولی در عوض «افق‌ها» فراوان است. وضع کنونی ما بی‌شباهت به این تمثیل نیست. هر روز از «افق‌های بلند» می‌شنویم، و هر روز این‌گونه دعاوی بلند و بلندتر می‌شود، ولی چشم‌اندازی از «ساحل» نمی‌بینیم.

2- استراتژی توسعه

سال‌ها پیش مفهومی به نام «استراتژی توسعه» را به کار بردم؛ مفهومی که تا به امروز در جامعه ما مغفول مانده است. در 5 خرداد 1376، سه روز پس از پیروزی حجت‌الاسلام و المسلمین سید محمد خاتمی در انتخابات ریاست‌جمهوری، یادداشتی نوشتم که به عنوان سرمقاله روزنامه «کار و کارگر» (شماره‌های 6 و 7 خرداد 1376) منتشر شد با عنوان: «بحثی در مسئله استراتژی توسعه.» مباحث مطروحه در این مقاله هنوز بنیادی‌ترین مسئله ما در زمینه سیاست‌گذاری‌های توسعه است. آن زمان نوشتم:

«با پیروزی حجت‌الاسلام و المسلمین خاتمی… مسئله "استراتژی توسعه"، به عنوان یک بحث نظری بنیادین و سرنوشت‌ساز، بار دیگر از اهمیت جدی برخوردار خواهد بود. تفحص و چالش فکری در این حوزه می‌تواند، با بهره‌گیری از تجربه گذشته، رهیافت‌هایی نوین برای تداوم سازندگی جامعه ایران و بهروزی ملتی که سزاوار بهترین‌هاست فراهم آورد…

نگارنده در این مقاله کوشیده است تا برخی کنکاش‏های نظری خود را در این حوزه در معرض داوری قرار دهد و "مسئله توسعه" را از منظری نو، از منظر "استراتژی توسعه"، مطرح سازد. این نگاه با نگاه‌های متعارف در مسئله توسعه تفاوت دارد. در نگرش متعارف، به توسعه از منظر اصالت یکی از دو عامل "تأمین عدالت اجتماعی" یا "تأمین توسعه‌یافتگی زیربنای ساختار اقتصادی" نگریسته می‌شود و این دو عامل گاه در تضاد با هم فرض می‌شود. به‏زعم نگارنده، بنیادی‌ترین مسئله در مبحث توسعه، "استراتژی توسعه" است و متأسفانه عمده‌ترین ضعف نظری ما نیز دقیقاً در این حوزه است. از آنجا که ما فاقد چشم‌اندازی جامع و مدون از "استراتژی توسعه" بوده و هستیم، لذا سیاست‌هایی که در پیش گرفته‌ و می‌گیریم ناهمگون و فاقد انسجام ساختاری، و در نتیجه ناتوان از خلق یک ساختار اجتماعی- اقتصادی منسجم و موزون، بوده و خواهد بود. نتیجه چنین سیاست‌هایی "بی‌اندام کردن" هرچه افزونتر بافت اجتماعی و ایجاد مخلوقی هیولایی و ناموزون و مفلوج است که هیچ ربطی به رشد موزون و کلاسیک اجتماعی در غرب ندارد؛ پدیده‌ای که نه تنها در ایران بلکه در تمامی کشورهای دارای وضعیت مشابه ایران مشاهده می‌شود و لذا پدیده‌ای "بدیع" و "خاص" نیست. این مخلوق عجیب و این جامعه بی‌اندام و "انبوه" معده‌ای حجیم دارد که در تقسیم کار جهانی معاصر، به بهای حراج سرمایه‌های ملی خود، به بلع تولیدات جهانی اشتغال دارد و خود ناتوان از هرگونه تولیدی است!

برخلاف تصور رایج، سیاست‏هایی که تاکنون در کشور ما پی گرفته شده، سیاست‏هایی بهم‌‌بافته نیست که اندامی واحد را بسازد و از هم تفکیک ناپذیر باشد. این سیاست‏ها را می‌توان به سه بخش تقسیم کرد و بدان از سه بعد نگریست:

نخست، آن سیاست مالی است که به نام «تعدیل اقتصادی» شناخته شده و بهتر آن بود که «تعدیل مالی" خوانده می‌شد. این سیاست دارای پایگاه کارشناسی است؛ یعنی بخشی از کارشناسان مالی جامعه ما بدان معتقدند و همین امر استواری آن را، به‏رغم بحران‏هایی که در مرحله اجرا آفریده، سبب شده است. در اساس نیز نمی‌توان با مبانی نظری این سیاست مخالف بود. تردیدی نیست که حداقل از سال 1352، یعنی از زمان هفت برابر شدن قیمت نفت، اقتصاد ما در فضای کاذب مبتنی بر سوبسید شکل گرفته است. و طبیعی است که سیاست مالی کشور باید در جهت واقعی کردن بنیادهای مالی باشد و رهایی از قید سوبسیدهای دولتی. و طبیعی است که ارز جاری کشور باید قیمت واقعی خود را داشته باشد و این قیمت توسط مکانیسم‌های طبیعی تعیین شود و نه به صورت مکانیکی و ازبالا.

دوّم، مجموعه حرکت‏هایی است که در جهت  تغییر ساختار مالکیت اقتصادی صورت گرفته است. این روند بر پایه تمایل هم کارشناسان و هم هواداران اقتصاد باز شکل گرفت و تحولات سیاسی جهان پس از فروپاشی بلوک کمونیستی نیز در تشدید آن نقش داشت. (توجه کنیم که هم اکنون روند خصوصی سازی مختص به ایران نیست و حتی در کشورهایی چون انگلیس نیز شتاب جدی دارد.) واقعیت این است که در اقتصاد ایران به دو دلیل، اوّل پیدایش دیوان‌سالاری جدید به‌ویژه در دوره رضاشاه و دوّم تأثیرات نفت در دهه پنجاه، به طرزی نامعقول و گسترده اقتصاد دولتی حاکمیت بلامعارض یافت درحدی که سهم بخش دولتی در آن حتی از برخی کشورهای سوسیالیستی اروپای شرقی نیز فراتر رفت. این روند پس از انقلاب برپایه برخی اندیشه‌های "توده‌ستایانه" (پوپولیستی)، که عدالت اجتماعی را مساوی با مالکیت دولتی می‌انگاشت، شدت یافت تا بدان حد که در اوایل دهه 1360 اقتصاد ایران در باتلاق یک اقتصاد دولتی بسیار حجیم فرو رفت. لذا، در واکنشی کاملاً طبیعی و قانونمند، از نیمه دهه 1360 گرایش معکوس به سمت خصوصی‌سازی آغاز شد. این سیاست، اگر واقعاً در جهت کاستن از حجم بخش دولتی و هدایت جامعه به سمت ابتنای اقتصاد بر ابتکار و منفعت فردی باشد مفید است. ولی باید توجه کرد که نقش برنامه‌ریز و هدایت‌گر دولت اصلی بدیهی است که هم پایه عقلی دارد و هم پایه شرعی و هم مورد قبول "کاپیتالیست‌ترین" نظام‏های دنیا، حتی آمریکا و ژاپن، نیز هست. اجرای صحیح این تحول نیازمند یک مطالعه پژوهشی قبلی بود که چنین نشد و سیاست‏های جدید توسعه به صورت واکنش خودانگیخته بود؛ موجی پدید ساخت و به سرعت به پیش رفت.

بعد سوم سیاست‏های چند ساله اخیر نوع خاص "استراتژی توسعه" آن بود هر چند در عمل شاهد کاربرد این مفهوم نبودیم. این استراتژی دارای پایه اجتماعی و سیاسی خاصی است که عبارت است از کارگزاران دیوان‌سالاری دولتی، بخش مهمی از کارشناسان (تکنوکرات‏ها) و روشنفکران، که اتفاقاً بخش مهمی از آنان دارای پایه‌های تفکر "توده‌ستایانه" (پوپولیستی) بودند. این "استراتژی" نامدون و خودجوش عمیقاً ملهم از اتوپیاهای "ترقی‌گرایانه" و تمایلات اراده‌گرایانه (والنتاریستی) مبتنی بر "توسعه از بالا و عجولانه" بود و پایه اصلی نظری آن بر صنعتی کردن هرچه سریع‌تر کشور بر بنیاد "خرید تکنولوژی" قرار داشت. اصولاً تفکر کارشناسی در تمامی "جهان پیرامونی" نسبت به صنعت بزرگ دارای تعلق خاصی است و هماره آن را مساوی با "پیشرفت" و "ترقی" دانسته و می‌داند. از اینرو، تفکر "توده‌ستایانه" گذشته با تعدیل یا حذف بعد مساوات‌گرایانه قبلی، که "عدالت‏گرایی" تلقی می‌شد، این پایه فکری را حفظ کرد و بی‌اعتنا به بنیاد‌های علمی و پژوهشی عملکرد خود به سوی توسعه سریع صنعتی با اتکاء بر درآمد نفتی تاخت. درواقع، می‌توان گفت که همان نگرش کارشناسی سال‏های دهه 1350 به شکلی دیگر سربرکشید. این دورخیز برای "توسعه" این بار در قالب ایدئولوژیک جدیدی عرضه می‌شد…

اصلی‌ترین مبحث در بازسازی اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی جامعه ما، نوع استراتژی توسعه‌ای است که آگاهانه یا ناخودآگاه، تحت تاثیر تبلیغات یا بنیادهای شکل‌گرفته و جاافتاده روانی و فکری، پذیرفته و می‌پذیریم. به‏زعم نگارنده، در مقابل استراتژی توسعه مبتنی بر افسون بلندپروازی‏های اقتصادی و سیاسی، استراتژی توسعه عقلایی و طبیعی قرار دارد: شناخت و در نتیجه پرهیز از مفهوم غلط "خودکفایی" و حرکت به سمت سودآوری اقتصاد ملی و خودبسندگی مالی. در این نگرش، حرکت ما باید در جهت توسعه آن بخش‏هایی از اقتصاد باشد که مزیت نسبی دارد و برای جامعه درآمدزا است؛ یا منافع ملی دراز مدت ما آن را می‌طلبد و یا دارای بازدهی اقتصادی (مالی) سریع است. رابطه بین این دو باید متعادل و بر مبنای امکانات امروز باشد، به نحوی که سرمایه‌گذاری استراتژیک بازدهی مالی کنونی را مختل نکند.

استراتژی توسعه عقلایی، استراتژی است برپایه صرفه‌جویی و استفاده حداکثر از منابع داخلی با هدف حداکثر بازده مالی؛ استراتژی است به دور از بلندپروازی‏های افسون‌گرانه و با پایبندی اکید بر اعتدال و احتیاط. این استراتژی بر چنین محورهایی استوار است:

1- تکیه بر تقویت و پرورش منابع داخلی به جای «خرید تکنولوژی» از نوع صنایع اتومبیل سازی و غیره.

2- تکیه بر اقتصاد کشاورزی و صنایع مرتبط با آن که به "صنایع تبدیلی" شهرت یافته‌اند.

3- تکیه بر سودآوری مالی سرمایه‌گذاری‏ها و نه جاذبه‌های پر زرق و برق ظاهری آن. اگر بتوان حتی با فروش پشم درآمد ملی را افزایش داد، رویکرد به آن ضرورتر از شاخه‌‌هایی پرسروصدا و خیره‌کننده، مثلا تولید انواع سخت‌افزارهای رایانه‌ای، ولی فاقد چشم‌انداز روشن مالی است. (صادرات پشم یکی از شاخه‌های مهم اقتصاد استرالیاست.)

4- تکیه بر طرح‏های کوچک و دارای بازده سریع به جای طرح‏های بزرگ.

5- کوچک کردن دیوانسالاری و کاهش سرمایه عظیمی که در این باتلاق نابود می‌شود (سالیانه حدود هفت میلیارد دلار) و توسعه خودگرانی سیاسی و اقتصادی جامعه.

تحول بنیادی در دیوان‌سالاری کشور و حرکت به سمت کوچک کردن هرچه بیشتر دستگاه دولتی می‌تواند بعد چهارمی برای ایجاد یک تحول جدی در ساختار اقتصاد ایران باشد. توجه کنیم که انگلستان با 58 میلیون جمعیت دارای پانصد هزار حقوق‌بگیر دولت است و ایران با جمعیتی تقریباً برابر دارای حدود 7 میلیون نفر نانخور دستگاه دولتی و اقمار آن است. این بعد می‌توانست و هم اکنون نیز می‌تواند به یکی از پایه‌های اساسی سیاست ایران در دوره بازسازی بدل شود.

اساس استراتژی توسعه، باید حرکت عقلایی به سمت بهزیستی و اعتدال اجتماعی باشد نه آرمان‏های بلندپروازانه‌ای که متأثر از "اندیشه ترقی" رخ نموده و می‌نماید… امروزه دوران سیطره بلامنازع افسون‏هایی چون "اسطوره ترقی" بر اندیشه روشنفکری سپری شده و جای خود را به نگرش‏هایی عقلایی‌تر داده است. این به معنای نفی "پیشرفت"، به مفهوم ساده و متعارف آن، نیست. بی‌شک، اگر بتوانیم جامعه خود را سالم و معتدل کنیم، اگر بتوانیم حیات اقتصادی خویش را معقول نمائیم و تحرک اقتصادی را در لایه‌های وسیعی از جامعه به سمت افزایش تولید داخلی برانگیزیم، "ترقی" نیز خواهیم داشت. لیکن اگر، همچون گذشته و همچون همگنان خویش در کشورهای مشابه، بخواهیم با اهرم درآمدهای نفتی طرح‏هایی برای ایجاد "ناکجاآباد" بر اقتصاد و جامعه خود تحمیل کنیم؛ نتیجه‌ای جز بهم ریزی هرچه بیشتر ساختار اجتماعی و بی‌اندام شدن هرچه افزونتر جامعه نخواهیم دید. 

برای تحقق چنین استراتژی باید نخست روانشناسی آن را در خود ایجاد کنیم: روانشناسی اعتدال و تعقل. کتب احادیث و متون کلاسیک ادب فارسی و مجموعه فرهنگ غنی ما سرشار از اندرزها و دستورالعمل‏های جدی در این حوزه است. این دستورالعمل‏ها توصیه‌های اخلاقی صرف نیست، بلکه تبلور قرن‏ها تجربه مردمانی است که یکی از کهن‌ترین و غنی‌ترین فرهنگ‏های بشری را پی ریختند و طی چند هزار سال بر پای خود ایستادند و خود را در کوران حوادث حفظ کردند. انصاف آن است که به این تجربه به دیده احترام و تواضع بنگریم.»

3- دلارهای نفتی و رؤیاهای شاهانه

در مقاله فوق به هفت برابر شدن قیمت نفت در سال 1352 اشاره کرده‌ام. این ماجرا نیز بی‌شباهت به وضع امروز ما نیست:

از فروردین 1352 مذاکرات مقامات ایرانی با کنسرسیوم نفت آغاز شد و در 29 فروردین 1352 نمایندگان کنسرسیوم برای ادامه مذاکرات به تهران آمدند. در 28 تیر 1352 امیرعباس هویدا، نخست‌وزیر، لایحه جدید نفت را تقدیم مجلس کرد. در پی اجلاس وزرای اوپک در اواخر مهرماه قیمت نفت افزایش یافت و به 3 دلار و 65 سنت در بشکه رسید. به این ترتیب، درآمد نفتی ایران با هفتاد درصد افزایش نسبت به سال قبل از حدود یک میلیارد و 800 هزار دلار به دو میلیارد و 600 میلیون دلار در سال رسید. در اول آبان 1352 نمایندگان کمپانی‌های بزرگ نفتی، معروف به «هفت خواهران»، وارد تهران شدند. در 11 بهمن 1353 قیمت نفت هر بشکه 14 سنت افزایش یافت. در 30 آبان 1352 جمشید آموزگار، وزیر دارایی، اعلام کرد که برخی شرکت‌های نفتی حاضرند نفت ایران را بشکه‌‎ای 16 دلار بخرند. کمی بعد در 4 آذر 1352 آموزگار اعلام کرد که ایران بخشی از نفت خود را بشکه‌‎ای 8 دلار فروخته است. در 19 آذر 1352 نفت ایران واقعاً بشکه‎‌ای 16 دلار فروش رفت. در اوّل دی 1352 کنفرانس وزیران نفت و دارایی اوپک در تهران آغاز به‌کار کرد. شاه اعلام کرد که درآمد نفتی ایران به 14 میلیارد دلار در سال خواهد رسید. به این ترتیب، ظرف یک سال درآمد نفتی ایران هفت برابر شد.

افزایش بی‌سابقه درآمد نفتی بنیانی عقلانی برای اقتصاد ایران تأمین نکرد بلکه در خدمت تحقق رؤیاهای بلندپروازانه محمدرضا شاه پهلوی قرار گرفت و از هم گسیختگی اجتماعی را شتابی شگرف بخشید. این سال‌ها، که تا انقلاب اسلامی ایران (1357) تداوم یافت، محمدرضا پهلوی را در وضعی قرار داد که برخی مورخین از آن با عنوان «جنون شاه» یاد می‌کنند. بریز و بپاش‌‎های شاه به راستی جنون‌آمیز بود. او در فروردین 1353 اعلام کرد که 200 میلیون دلار به بانک جهانی وام داده است و در همان زمان مدعی شد که تا ده سال دیگر قدرت نظامی ایران همطراز بریتانیا خواهد شد. وضع روانی شاه به جایی رسید که ایران را به راستی «ابرقدرت» می‌پنداشت و در مصاحبه‌هایش دولت‌های غربی را به تأسی از مدل حکومت‌گری خود توصیه می‌نمود. ویلیام شوکراس می‌نویسد:

«طی چند سال بعدی هیچ کس سعی نکرد این خیالات واهی شاه را تعدیل کند یا با واقعیت مربوط سازد. هیچ یک از مقامات رسمی و درباریان جرئت نکردند برخلاف میل او سخنی بگویند. دولتمردان غربی نیز بیش‌تر حریص بودند که ثروت ایران را به جیب بزنند و اهمیتی به این نمی‌دادند که شاه را به خویشتن‌داری دعوت کنند… هر کسی در چاپلوسی به او، در تشویق او، در به جیب زدن پول‌های ایران چشم و همچشمی می‌کرد. هر حماقتی به الهام تعبیر می‌شد. هر رؤیایی حقیقت انگاشته می‌شد. هر تبلیغی مفهوم واقعی پیدا کرده بود. این وضع تا 16 ژانویه 1979 [اوج انقلاب و خروج شاه از ایران] ادامه داشت.» (ویلیام شوکراس، آخرین سفر شاه، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی، تهران: نشر پیکان، چاپ دوازدهم، 1381، ص 49)

4- چاه‌های میلیارد دلاری

در چند روز اخیر، درست در زمانی که ایران با یکی از سخت‌ترین بحران‌های مالی تاریخ سی ساله اخیر و کاهش شدید ارزش پول ملّی مواجه شده، از دیدن ارقام میلیارد دلاری در خبرها حیران مانده‌ام.

معاون اوّل رئیس‌جمهور می‌گوید:

«اگر وزیر صنایع ما تصمیم بگیرد واردات قطعات خودرو پژو از فرانسه را لغو کند دو و نیم میلیارد واردات ما پایین می‌آید بنابراین در فرانسه چه اتفاقی می افتد؟ به باور بنده صنعت خودرو فرانسه فرو می ریزد.» [+]

روی دیگر سکه این است که ایران سالیانه 5/ 2 میلیارد دلار فقط از کمپانی پژو فرانسه «قطعات خودرو» می‌خرد. به عبارت دیگر، کمپانی پژو به تنهایی سالیانه دو و نیم میلیارد دلار «کالای بنجل» به ایران می‌فروشد که پیامد آن هم افزایش مصرف بنزین داخلی است و هم پول‌های کلانی که باید صرف احداث بزرگ‌راه‌ها شود تا این «کالای بنجل» تردد کند.

وزیر راه از ساخت اتوبان دو طبقه 600 کیلومتری رشت- ساری سخن می‌گوید با هزینه‌ای معادل چهار میلیارد دلار. این در حالی است که پروژه 121 کیلومتری اتوبان تهران- شمال، که مطالعات آن پیش از انقلاب آغاز شده بود، هنوز به پایان نرسیده و برخی از پروژه‌های ناتمام راه‌سازی کشور، از جمله راه‌آهن جنجالی شیراز- اصفهان، به دستمایه استهزاء دولت بدل شده. [+، +، +]

بلندپروازی‌های وزیر راه بیش از این است. او در روزهای اخیر از دو پروژه عظیم دیگر نیز خبر داد: آغاز احداث راه‌آهن سریع‌السیر 1400 کیلومتری تهران- مشهد با معادل حدود ده میلیارد دلار اعتبار و آغاز احداث اتوبان حرم- حرم (قم- مشهد) با اعتباری حدود سه میلیارد دلار که به صرفه‌جویی 20 میلیون ساعت زمان برای ایرانیان خواهد انجامید! فرمانده قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا قول داده این اتوبان 1100 کیلومتری را 48 ماهه تمام کند. [+]

اخبار مربوط به آغاز پروژه‌های عجیب و غریب، که معلوم نیست بر اساس کدام حساب و کتاب و استراتژی و برنامه است، فقط به وزیر راه محدود نیست. رئیس‌جمهور نیز به‌ناگاه دستور احداث کانال برای انتقال آب شور دریای خزر به سمنان را می‌دهد که اعتبار آن مشخص نیست. معاون عمرانی قرارگاه سازندگی خاتم‌الانبیا در توضیح این طرح می‌گوید: «در برنامه پنج ساله و افق چشم انداز مدیریت 130 میلیارد مترمکعب آب موجود در کشور در برنامه قرار دارد تا جمع آوری و مدیریت شود!» [+]  

موج طرح‌های میلیارد دلاری در استان‌ها نیز دیده می‌شود. برای نمونه، مدیرکل حفاظت محیط زیست آذربایجان غربی مدعی است که برای احیای دریاچه ارومیه، که نمی‌دانیم مانند دریاچه پریشان فارس چرا به‌ناگاه خشک شد، بیش از چهار میلیارد دلار اعتبار تخصیص یافته است. [+]

این‌گونه خبرها و ارقام عجیب تمام شدنی نیست. یک نمونه کوچک نیز از شیراز ذکر می‌کنم: به‌گفته معاون فنی و عمرانی شهرداری شیراز، برای احداث تونل کوهسار مهدی 110 میلیارد تومان، یعنی معادل 110 میلیون دلار به نرخ سابق دلار، هزینه خواهد شد. (روزنامه خبر جنوب، اوّل مهر 1389، ص 7) این تونلی است که دو خیابان شهر شیراز را بهم وصل می‌کند و می‌تواند برای یکی دو سال اشباع کامل خیابان‌های شهر از اتومبیل‌های پژو و سایر «خودروهای ملّی» را به تأخیر اندازد. البته، به‌رغم این هزینه‌های عجیب، کسی به فکر برنامه‌ریزی برای تغییر الگوی شهرنشینی، پیش‌گیری از گسترش لجام‌گسیخته قطب‌های بزرگ و متراکم و ناسالم جمعیتی، چون شهرهای تهران و اصفهان و شیراز و مشهد و غیره، و ایجاد الگوی شهرنشینی غیرمتراکم و پراکنده و سالم، نیست. این تجربه‌ها به «غرب» تعلق دارد، برای «مدیران» ایران ناشناخته است و لذا دیناری برای تحقیق و برنامه‌ریزی و تحقق آن هزینه نمی‌شود.

به راستی معلوم نیست در مملکت چه می‌گذرد. ظاهراً با موجی جدید از جنون طرح‌های رؤیایی و پرهزینه مواجهیم بی‌آن‌که دخل و خرج را بسنجیم و بدانیم این طرح‌ها کدام یک از مشکلات توسعه عقلایی را در ایران حل خواهد کرد. هنوز نیز از استراتژی توسعه و حتی تأمل درباره آن خبری نیست. هر چه می‌شنویم کندن چاه‌هایی است برای بلعیدن دلارهای به دست آمده از فروش نفت و گاز. چاه‌هایی چنان بزرگ کنده می‌شود که با این دلارها نیز پر نخواهد شد.

5– قنات‌ و قورخانه حاج میرزا آقاسی

از سال‌ها پیش از دیدن برنامه‌هایی بزرگ و پرهزینه و دردسرساز حیرت می‌کردم در حالی‌که کارشناسان دلسوز و مجرب و باوجدان گزینه‌هایی کم هزینه و حتی سودآور پیشنهاد می‌کردند. سال‌ها طول کشید تا دریابم که طولانی شدن مسیر فلان بزرگ‌راه، به‌رغم وجود گزینه‌های کوتاه‌تر و کم‌هزینه‌تر، یا مثلاً عملیات طولانی ساخت مترو در شهر شیراز، به‌رغم وجود رودخانه خشک که می‌تواند به مسیری سرپوشیده و زیبا برای قطار شهری بدل شود، و نمونه‌های فراوان دیگر از این دست «بی‌حکمت» نیست. سال‌ها طول کشید تا دریابم که انتساب این گونه کارها به «کم‌عقلی» اشتباهی بزرگ بوده است. سرانجام دریافتم که در پس این گونه پروژه‌های نفس‌گیر و پرهزینه عقل و دانش فراوان قرار دارد ولی این خردمندی در جهت تأمین منافع شخصی، به بهای تخریب منافع ملّی، است. باید پیمان‌های بزرگ و پرهزینه وجود داشته باشد تا گروهی از پیمانکاران خاص و مقامات مرتبط با آن‌ها بتوانند به ثروت‌های ده‌ها و صدها میلیون دلاری دست یابند. این خود نوعی از درایت و برنامه‌ریزی عقلایی است.

حاج میرزا آقاسی، صدراعظم محمد شاه قاجار، به دو چیز علاقه فراوان است و در دوران اقتدارش بخش عمده درآمد کشور را صرف این دو کرد: حفر قنات و خرید سلاح از حکومت فاسد لویی فیلیپ فرانسه. او، که در آغاز درویشی یک لاقبا بود، در پایان زمامداری چهارده ساله‌اش بسیار ثروتمند و مالک 1438 قریه ششدانگ بود. او فقط حدود ده کرور خرج «توپخانه و قورخانه» کرد. یک کرور ایران معادل پانصد هزار تومان و در آن زمان یک تومان معادل دو و نیم دلار آمریکا بود. این رقم برابر است با 15 میلیون دلار آمریکا که در آن زمان سرمایه عظیمی بود. قنات‌های «حاجی» به رونق کشاورزی ایران نینجامید و قورخانه‌اش برای ایران قدرت نظامی به ارمغان نیاورد. از اینرو، ملا قربانعلی بیدل قزوینی، شاعر اهل بیت، در وصفش چنین سرود:

 نگذاشت برای شاه حاجی درمی

شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی

نه مزرع دوست را از آن آب نمی

نه خایه خصم را از آن توپ غمی

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 اکتبر 2010 در Uncategorized