RSS

بایگانی ماهانه: ژوئن 2009

داستان سوم مثنوی شریف، بخش چهارم(عبرت و نصایح مولانا)

*کلیه‌ی بخش‌های بعدی در ادامه‌ی بخش اول نیز درج خواهد شد،
که در نهایت، «داستان سوم مثنوی شریف» در یک پست وبلاگ قرار گیرد*

****

پیش درآمد:

گفتیم فاز و مرحله.
خوب است که قبل از ادامه‌ی داستان،
نگاهی به فازها و مراحل نقشه‌ی جناب وزیر بیندازیم.

فاز اول:
١. تغییر جبهه (از جهود به نصارا)،
٢. عمق دادن و نفوذ،
٣. برکشیده شدن در جبهه نصاری.

فاز دوم:
١. ایجاد اختلافات عینی و عملی در روش‌ها و عبادات،
٢. ایجاد اختلافات نظری و اعتقادی و ترویج تعصب،
٣. افزودن طمع قدرت به غیرت دینی و افروختن جنگ داخلی.

فاز سوم:
١. ترک صحنه و غیبت مرجع حل اختلاف‌ (=وزیر).
٢. تداوم اختلافات و منازعات و نابودی مسیحیت!

*****

که داستان ما،
رسید به انتهای مرحله‌ی اول ِفاز دوم.
یعنی آغاز اختلاف در رای و روش های امرا و قبایل ١٢ گانه.

هم‌این جا،
جناب مولوی،
برای رفع شبهه،
توضیحی می‌دهد که خواندنی و قابل تامل است.

***

«بیان آن که این اختلافات در صورت روش است نه در حقیقت راه»

می‌فرماید که
این چند رنگی، از درون خبیث وزیر، نشات می‌گرفت.

چون آن خیبث،
«…ز یکرنگی عیسی بو نداشت
از مزاج خم عیسی خو نداشت
»

خم عیسی دیگر چیست؟ 
خم رنگرزی عیسی، دین سلیم او بود. 
همه‌ی این رنگ‌های گوناگون در آن بود ولی چند رنگی به نظر نمی‌آمد.

به قول مولوی، «جامه‌ی صد رنگ» از آن «خم صفا»
«ساده و یک رنگ گشتی».
آن صفای عیسوی و آن سلامت دل، اختلافات را شستشو می‌داد.

مثل یک خم رنگرزی که پارچه‌ی صد رنگ را هم اگر در آن فرو بکنی،
آخرش یک‌رنگ‌شده، بیرون می‌آید.

و تاکید می‌کند که منظور از این یکرنگی،
تک‌رنگی و بی‌تنوعی و تک‌صدایی
-که ملال انگیز است-
نیست. 

بلکه، «مثال ماهی و آب زلال» است.
هزاران ماهی رنگارنگ، در میانه‌ی بحر آب زلال غوطه‌ور هستند.
ولی در نگاه ناظر از بیرون،
دریا، یکرنگ است.

چند رنگی و گوناگونی رنگ ها، در خشکی است که به چشم می‌آید.

اما ماهیان بحر الهی،
با این خشکی و یبوست و تعصب،
جنگ دارند و نمی‌توانند با آن سازگار شوند.

«گر چه در خشکی هزاران رنگ هاست،
ماهیان را با یبوست، جنگ هاست.
»

 
هیچ می‌دانید
چقدر باران رحمت خدا باریده است،
تا دریایی درست بشود؟
و در درون آن، ماهیان رنگارنگ باشند و یکرنگی هم داشته باشند.

و تازه پس از تشکیل این دریا،
دریا چه قدر خون دل خورده تا  یک صدفی پیدا بشود
که دُرهای غلطانی چون اولیای الهی تولید بکنند؟

و …

*

خلاصه این که در نگاه مولانا،
آن چه از این اختلافات دیده می‌شود،
ناشی از خودبینی ها و خدانبینی های ماست.
این اختلافات ناشی از زندگی ما در خشکی است.
اگر به دریای رحمت الهی بپیوندیم،
یا در خم صفای پیامبران الهی غرقه شویم،
این همه صدرنگی و گونه‌گونی نخواهیم داشت و دید.

(خدا رحمت کند امام راحل را که می‌فرمود
اگر ١٢۴ هزار پیامبر را در یک شهر جمع کنند،
محال است دعوا و اختلاف درست بشود…)

جناب مولوی ابیات زیبایی در این میانه، طرح می‌کند که
شایسته است در جای خود به آن ها بپردازیم.

***

و در بخش بعدی در «بیان خسارت وزیر در این مکر» نیز مطالبی دارد که
به جد خواندنی هستند و -اگر عمری بود- آن را نیز در جای دیگر بیاوریم.

خلاصه‌اش این است که
این آقای وزیر، می‌خواست پنجه در پنجه‌ی خدای بزرگ بزند.

آخر یک آدم یک لاقبای فکسنی،
چیست که بتواند چنین فکری را به ذهنش راه بدهد؟

و در نهایت نهیب می‌زند که
«چند گویی «من بگیرم عالمی!»
این جهان را پر کنم از خود همی!
»

«گر جهان پر برف گردد سر به سر
تاب خور بگذازدش با یک نظر!
»

اگر همه‌ی عالم را هم برف نفسانیات انسانی بگیرد،
یک نظر خورشید الهی، همه‌ی برف‌ها را نه فقط ذوب که تبخیر می‌کند.

این خدا، بزرگ تر از این حرف هاست و ما کوچک تر از این حرف هاییم.

خرابکاری وزیر و صدهزاران وزیر را
«نیست گرداند خدا، از یک شرار»

و همه‌ی خرابی ها را تبدیل به درستی می‌کند و
«عین آن زهرآب را شربت کند»

از دل همان فتنه‌ها و شک‌ها،
ایمان‌ها و یقین‌های بیشتر تولید می‌کند.
و «مِهرها رویاند از اسباب کین»
و از همان اسباب کینه‌ورزی، مهرورزی بیرون می‌کشد!

این خدا،
اگر بخواهد،
همه‌ی معادلات را بر هم می‌زند.

و جا دارد ما نیز همزبان با جناب مولانا بخوانیم:

«از سبب سوزی‌ش من سوداییام
در خیالاتش چو سوفسطایی
ام»

(سبب سوزی: بر هم زدن اسباب و علل – خرق عادت)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

خوش آمد به حسین عزیز

حسین آقای دسته‌باشی+ عزیز،
«برادر دینی» و «رفیق قدیمی» و «یار غار» ما بوده
و -بفضل خدا- خواهد بود.

البته میان ما و ایشان تفاوت آرایی هم هست. 
ولی به تعبیر خودمان،
ایشان شیخ ما هستند،
و چشم برزخی و دوزخی(!) شان باز است!

و از آن جا که پای ما استدلالیون چوبین بود،
در ابهامات عقل، به داب عارفانه و شهود رفقا و عرفا اقتدا می‌کنیم. 

و در فتنه‌های روزگار،
آن جا که فسفر مغزمان ته می‌کشد،
-ای بسا –
به امر ایشان زبان در کام می‌گیریم تا ببینیم عاقبت ماجراها به کجا می‌کشد!

به هر روی،
جز آن حق ِگرانی که از ایشان -بر اثر رفاقت احسن- برگرده‌ی این کمترین هست،
واسطه‌ی آشنایی ما و استاد بزرگورارمان آقای جاودان نیز،
ایشان بوده است. 

که بابت این فقره‌ی اخیر، باید یک عمر ممنون ایشان باشم. 

*

ورود جناب ایشان به عالم تَوَبلُگ (وبلاگ نویسی)
را -کمینه برای خود- غنیمت می‌دانم.

آدرس وبلاگ ایشان هم، این است:

http://hhdd.persianblog.ir

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

داستان سوم مثنوی شریف، بخش سوم

*کلیه‌ی بخش‌های بعدی در ادامه‌ی بخش اول نیز درج خواهد شد،
که در نهایت، «داستان سوم مثنوی شریف» در یک پست وبلاگ قرار گیرد*

***

جناب وزیر،
جای پایش که حسابی سفت شد،
و امرای اقوام ١٢ گانه‌ی مسیحی را -به حیله- مطیع خود ساخت،
آغاز به فتنه کرد.

توطئه‌ی اصلی، این بود که
با همان مواد خام موجود در دین عیسی‌،
بنای تفرقه و نابودی دین عیسی را بنهند.

وزیر ،
قصد داشت با جابجا کردن «اهم و مهم ها» نزد هر فرقه،
ابتدا میان آن‌ها تفاوت‌های عینی،
در آیین و روش و داب و مرام به وجود بیاورد.
(مرحله‌ی اول)

سپس با تزریق تعصب،
دیوارهای اعتقادی میان این‌ها را برافرازد.
(مرحله‌ی دوم)

و سپس،
با افزودن طمع قدرت و ریاست در پوشش تعصبات دینی،‌
فضا را به سوی -به قول شهبازی- آنتاگونیسم پیش ببرد.
به نحوی که امکان زیست در کنار یکدیگر را از دست بدهند،
و در نهایت به تعارضات خونین دست یازند.
که حاصل‌اش، نابودی کامل و اساسی مسیحیت ناب می‌بود. 
(مرحله‌ی سوم)

فراموش نکنیم که تمامی دستورات وزیر،
مبتنی بر شرع مقدس عیسوی بود و
ابتنای بر اصول و ارزش‌های مورد قبول همگان داشت.

بلکه طبق نقشه،
اشکال اصلی از «عصبیت» و «عدم تحمل تفاوت‌ها" بروز می‌کرد.

***

برای اجرای این استراتژی،
به صورت جداگانه، «ساخت طوماری به نام هر…» امیری
و در هر طومار،
دستوراتی به ظاهر معارض با یکدیگر قرار داده بود.

«حکم های هر یکی، نوعی دگر
این، خلافِ آن؛ ز پایان تا به سر
»
ب.۴۶۴

***

 

در یکی
اصل و نشانه‌ی توبه‌ و بازگشت به خدا را
ریاضت کشیدن و جوع(= گرسنگی) و تحمل مشقت عبادت و … دانسته بود.

*

در دیگری،
ریاضت را بمثابه کشک دانسته!
و تنها راه نجات را گشاده دستی و جود و سخاوت بیان کرده بود. 

*

در دیگری،‌
این هر دو عمل (=جود و جوع) را در برابر توکل به خدا، شرک دانسته بود.
گفته بود که اصلا بنده نباید عملش را در مقابل خدا قرار بدهد و توقع کند.
بنده، نباید به این حرف‌ها کار داشته باشد.
باید فقط به خدا توکل کند!

«جز توکل، جز که تسلیم تمام»
در هر حالت دیگری، هر کار دیگری «همه، مکر است و دام»

*

در دیگری،
گفته بود که اصل و اساس، خدمت به خلق است.
کسی که به مردم خدمت نکند و دم از توکل بزند، لاف زده است.

*

در دیگری،
نوشته بود که اصلا این حرف ها و امر و نهی های دین،
برای انجام دادن نیست که!
بلکه فقط برای این است که بندگان عجز خود را در برابر خدا متوجه بشوند.
«تا که عجز خود ببینیم اندر آن»
اصلا مگر می‌شود به همه‌ی این اوامر و نواهی عمل کرد؟!

*

در دیگری،
گفته بود که عاجز دیدن خود، کفر نعمت است.
خدا اگر می‌خواست خودت را عاجز ببینی، عاجز می‌آفرید تو را!
قدرت خودت را ببین «که این قدرت، از اوست»

*

در دیگری،
گفته بود از عجز و قدرت بگذر.
چون «بت بود هر چه بگنجد در نظر!»
اصلا تو باید نظر خودت، خطورات ذهن و نفس خودت را از بین ببری.
باید آگاهی و نظر خود را از بین ببری تا موحد بشوی.

*

در دیگری،
نوشته بود که مراقب باش که شمع آگاهی را حفظ کنی.
عقل و آگاهی، ابزار شناخت ما هستند.
ما برای وصال خداوند در این شب تاریک و ظلمت دنیا،
باید از این شمع استفاده کنیم.
پس اگر مراقبتش نکنی «کشته باشی -نیمه شب- شمع وصال»

*

در دیگری،
نگران نور عقل نباش.
آن شمع را با خیال آسوده خاموش کن،
«تا عوض بینی، نظر را صد هزار» 
که هزاران برابر بیشتر به دست خواهی آورد.

چرا که از کشتن شمع عقل، «شمع جان، افزون شود».
و در اثر این صبر که بر خاموش کردن عقل می‌کنی
«لیلی ات از صبر تو مجنون شود!»

و اصلا،
هر کسی ترک دنیا را بخواهد با زهد بکند،
«ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش
بیش آید پیش ِ او … دنیا و پیش»

*

در دیگری،
گفته بود که هر چه که خدا از ایمان و … به تو داده،
بر جان ات شیرین بوده که پذیرفته ای.
-لااکراه فی الدین-

این یک نشانه است.
پس معلوم می‌شود که هر چیزی که برایت آسان بود و شیرین بود،
همان چیزی است که خداوند از تو می‌خواهد و منبعث از ایمان توست.

«بر تو آسان کرد، خوش آن را بگیر!
خویشتن را در میفکن در زحیر
»
(زحیر=مشقت و نگرانی)

*

در دیگری،
نوشته بود که
هر چیزی که طبع تو به آن مایل است،
همان بد است و باید آن را رها کنی. 

«کان قبول طبع تو، رد است و بد!»

و این همه اقوامی که گمراه شده‌اند،
با این حال به آن چیزی که ایمان دارند، خرسند هستند.
-کل حزب بما لدیهم فرحون-
اگر به پسند ِدل بود، همه الآن هدایت شده بودند.
ولی این نیست.

*

در دیگری،
نوشته بود که
اصلا مساله‌ی راحتی دل و ذوق و پسند طبع نیست.
شما باید ببینی که عاقبت کارها و اعمال چیست.
چون خیلی وقت‌ها، طبع از کاری راضی است.
اما دل، دم‌دمی مزاج است.
یک چند وقت بعد، برایش مکروه می‌شود.

یا عاقبتش را که می بینی، معسر (سخت) از کار در می‌آید.
پس «عاقبت بنگر…» و ببین آخرش سخت است یا آسان.

*

در دیگری
نوشته بود که اصلا این حرف‌ها چیست.
عاقبت بینی مگر کار هر کسی است؟
«عاقبت دیدن، نباشد دست باف»
وگرنه، این همه اختلاف در دین‌ها نبود.

تنها راه این است «…که استادی طلب» کنی.
تا او تو را به راه درست رهنمون شود.

*

در دیگری،
نوشته بود که اصلا استاد خود ِشمایی!
چون «… که اُستا را شناسا، هم تویی»
و وقتی کسی بتواند استاد ِخود را بشناسد،‌ راه ِخود را هم خواهد شناخت!

پس خودت، مرد باش و ملعبه‌ی دست دیگران نشو.
«رو سر ِخود گیر و سرگردان مشو»

*

در دیگری،
نوشته بود که همه‌ی این‌ها، یکی است.
و هر کسی این ها را «دو» ببیند، از چپولی خود اوست.

«هر که او «دو» بیند، احول مردکی است.»

*

در دیگری،
نوشته بود که
چه طور ممکن است که این همه تفاوت یکی باشد؟
کسی که این طوری فکر کند «… مگر مجنون بود؟»

چون «هر یکی، قولی است، ضد یکدگر»
آخر چه طور ممکن است که «یکی باشد، یکی زهر و شکر»؟

**

این نامه‌ها را هم به صورت جدا جدا،
به نام هر امیری نوشت،
و بدین‌سان، مرحله‌ی نخست از فاز دوم طرح وزیر،
عملیاتی شد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

نزدیکی فکری

*-آقاجان عفت کلام داشته باش!‌

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

قسمتی از نامه امیر(علیه السلام) به مالک اشتر

 امام در بخشی از نامه به مالک اشتر می فرماید:

وَلْیَکُنْ أَحَبُ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُها فِى الْحَقِّ وَ أَعَمُّها فِى الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُها لِرِضَى الرَّعِیَّةِ،

فَإِنَّ سُخْطَ الْعامَّةِ ‏یُجْحِفُ‏ ‏بِرِضَى‏ ‏الْخاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخاصَّةِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعامَّةِ وَ لَیْسَ

أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوالِى مَؤُنَةً فِى الرَّخاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِى الْبَلاءِ وَ أَکْرَهَ لِلْإِنصافِ

وَ أَسْأَلَ ‏بِالْإِلْحافِ‏ وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْع وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ

الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخاصَّةِ وَ إِنَّما ‏عَمُودُ الدِّینِ وَ ‏جِماعُ‏ ‏الْمُسْلِمِینَ‏ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْداءِ الْعامَّةُ مِنَ

الْأُمَّةِ، فَلْیَکُنْ ‏صَغْوُکَ‏ لَهُمْ وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ.

دوست داشتنى‏ترین چیزها در نزد تو، در حق میانه‏ترین و در عدل فراگیرترین و در جلب خشنودى مردم گسترده‏ترین باشد، که همانا خشم مردم خشنودى خواص را از بین مى‏برد، اما خشم خواص را خشنودى همگان بى‏اثر مى‏کند.

خواص جامعه همواره بار سنگینى را بر حکومت تحمیل مى‏کنند

زیرا در روزگار سختى یاریشان کمتر و در اجراى عدالت از همه ناراضى‏تر و در خواسته‏هایشان پافشارتر و در عطا و بخشش‏ها کم‏سپاس‏تر و به هنگام منع خواسته‏ها دیر عذر پذیرتر و در برابر مشکلات کم‏استقامت تر مى‏باشند.

در صورتیکه ستونهاى استوار دین و اجتماعات مسلمین و نیروهاى ذخیره دفاعى، مردم مى‏باشند، پس به آنها گرایش داشته و اشتیاق تو با آنان باشد.

 

 

با اجازه آقا محسن!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

روش‌های دل سپردن به جناب ما!

آورده‌اند که
روزی، شخص «بد بوی» ِ«بد روی» ِ«بد زبانی»
نزد پری‌روی ثروتمندی برفت.

بگفت که:

« ای زن اغتشاش گر فلان‌کاره!
من پولی ندارم که به تو بدهم.
خانه‌ای هم ندارم.
ولی اگر با من تا نوک آن قله بیایی،
حاضرم در میان خس و خاشاک،
با شما روابط نامشروعی برقرار بکنم!»

آن پری صورت به خنده آمد و گفت:

«به هوای این صورت زیبایت بیایم؟
یا به هوای بوی خوش ات؟
یا زبان شیرین ات؟
یا پول فراوان ات؟
یا راه نزدیک ات؟
یا مکان دنج و راحت ات؟
یا ادب و حجب و حیای آشکارت؟
یا ایمان و تدین ات؟ »

***

دردسرت ندهم!

این؛ از شرایط خوب اقتصادی که برای مردم درست کرده‌ایم.
این؛ از سفره‌های نفت‌آگین‌مان.
این؛ از اوضاع آزادی‌های مدنی‌مان.
این؛ از آزادی‌های اجتماعی و گشت ارشادمان.
این؛ از شخصیت و پرستیژ و ادب حاکمان محبوب‌مان! 
این؛ از اوضاع سیاست خارجی‌مان!
این؛ از احترامی که به حقوق اولیه‌ی شهروندان‌مان می‌گذاریم!
این؛ از زبان خوشی که با مردم داریم!
این؛ از انتخابات آزاد و شفافی که برگزار می‌کنیم!
این؛ از صداقت و دروغ‌نگویی و پرده‌ندری و رعایت اخلاق اسلامی(؟) مان،
پیش چشم میلیون‌ها بیننده!
این؛ از «ترتیب اثر دادن» به تذکر رهبر، در سخنرانی‌های بعدی‌مان!
این؛ از رسانه‌ی ملی حق‌گو و حامی ملت‌مان!

 

….

***

حقا که مردم کور و پرتوقع و نمک‌نشناسی داریم!
این‌ همه حُسن عالم‌گیر داریم!
دیگر چه می‌خواهند؟ !

البته، ملت که بیدار است.
مشتی خس و …

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

طریقه‏ى دنیادارى

 

انبیاء و ائمّه ـ علیهم‏السّلام ـ نیامده‏اند که بگویند مردم از دنیا هیچ بهره‏اى نداشته باشند،

بلکه آمده ‏اند طریقه‏ى دنیادارى با سعادت و عزت را هم به ما نشان بدهند.

انفاق، احسان، صداقت، دوستى و محبّت و در فکر هم بودن یکى از راه‏هاى سعادت دنیوى ما است.

 اگر در فکر هم، یار هم، غمخوار هم باشیم، در واقع در فکر خود هستیم

و در نتیجه دنیاى خود را هم نگهدارى کرده ‏ایم.

خدا تنبه دهد که از بى‏تنبهى شکست نخوریم و متنبّه بشویم که

چرا فکر نکردیم که با پیروى از انبیاء و اولیاء ـ علیهم‏السّلام ـ چگونه دنیادارى کنیم.

 

آیت خدا آقاى بهجت رحمة الله علیه

***

چهل روز از رفتنش از این دیار خاکی گذشت.

خدایش رحمت کند.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

با ایام دشمنی نکنید

از امام هادی علیه السلام پرسیدم: آقای من!

حدیثی از رسول الله (ص) روایت شده، معنی آن را نمی فهمم.

امام فرمود: آن حدیث چیست؟

گفتم: این فرمایش ایشان که «لا تعادوا الایام فتعادیکم».

(روزها را دشمن ندارید که با شما دشمنی می ورزند).

معنی آن چیست؟

فرمود: الایام نحن. بنا قامت السماوات و الارض.

ایام، ما هستیم. آسمانها و زمین به واسطه ی ما برپا و پایدار است.

فالسبت، اسم رسول الله صلی الله علیه و آله،

شنبه، اسم رسول خداست،

یکشنبه، امیرالمؤمنین،

دوشنبه، حسن و حسین،

سه شنبه، علی بن الحسین و محمد بن علی و جعفر بن محمد است.

چهارشنبه، موسی بن جعفر و علی بن موسی و محمد بن علی و من هستم،

پنجشنبه، پسرم حسن،

و الجمعة، ابن ابنی،

و جمعه، پسر پسرم است.

و إلیه تجتمع عصابة الحق،

جمعیت حق به سوی او، اجتماع می کنند.

و هو الذی یملأها قسطا و عدلا کما ملئت جورا و ظلما،

اوست که زمین را پر از عدل و داد می کند، همانطور که از ظلم و جور پر شده.

فهذا معنی الایام،

این است معنی ایام،

و لا تعادوهم فی الدنیا، فیعادوکم فی الاخرة.

مبادا با آنها در دنیا دشمنی کنید که آنها نیز در آخرت با شما دشمنی خواهند کرد.

بحار الانوار، ج 50، ص 194ـ .195

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

در محاصره میان دو گروه ایزوله!

«به گوش خوردن»،
با «شنیدن»، تفاوت دارد.

خیلی وقت‌ها،
اصوات به گوش می‌رسد،
حتی واژه ها و جملات فهم می‌شود،
ولی در ذهن شنونده، تبدیل به مفاهیمی که در ذهن گوینده بوده، نمی‌شود.

نقص در بیان، منظور نیست.
منظورم اوقاتی است که تصمیم داریم نشنویم.
از قبل تصمیم گرفته‌ایم فقط جملات را بشنویم.
و به طرف مقابل، تنها فرصت بدهیم حرف بزند.

اما،
حرف او را به دلیل سایه‌های ذهنی‌مان،
اصلا نمی‌شنویم.

***

لااقل دو گروه ایزوله شده، در این ایام اطراف ما هست.

گروه اول،
گروهی که توسط جریان حاکم بر قدرت در این روزها ایزوله شده است.

برای این گروه، خیلی مسایل، سوال نیست.
شک،‌ معنا ندارد و نشان از بی تقوایی و «بی وفایی به رهبر» است!

سر و صدا ها، ناشی از زیاده‌خواهی خس و خاشاک است.
معترضین، ضد انقلاب و برانداز و اراذل و اوباش هستند.

انگار این‌ها،
هیچ یک از تصاویر رقت‌انگیز و تاسف‌باری که
مع الاسف توسط بسیج و نیروی انتظامی و لباس شخصی‌ها،‌
ایجاد شده است را ندیده اند.

کامران نجف زاده،
برای ایشان خبرنگاری(؟) به روز(؟) و صمیمی(؟) و آزاد اندیش(؟) است! 

-لطفا کلیه‌ی این لغات را، پس از این انتساب،
سه مرتبه در ذهن خود  آب کشی فرمایید! – 

 

جماعت ایزوله، حق دارد قلبش درد نگیرد.
ناراحت نباشد.
آه نکشد.
صبح علی الطلوع هم برود پی نان سنگگ خودش!

گوشش هم بدهکار این حرف ها نیست.
تو بگو چرا باشد؟

***

گروهی دیگر نیز ایزوله اند.

ایزوله در گروه دوستان خودشان،‌
در رسانه‌های کاملا مخالف و بعضا بیگانه و دشمن،
-که این روزها،
بسیار بهتر از رسانه‌ی ملی عمل کرده،
و بیش از رسانه‌ی ملی با ایشان دوستی کرده است،
و اعتماد ایشان را جلب کرده است-. ‌

این گروه نیز،
چشمی برای دیدن این نزاع طبقاتی ندارند.
حتی گاهی،
تحمل شنیدن فاکت های عینی را -اگر موید فکرشان نباشد- ندارند.

توان دیدن این نکته را ندارند که
«ا.ن.» در قشر مرفه و روشنفکر هم رای داشت
چه رسد به فقرا و قشر پایین دست.

بودند دوستانی که متمول و دانشگاهی و آگاه هم بودند.
نمی‌دانم چرا ولی به «ا.ن.» رای دادند.
شاید بسیاری اوقات، در اثر فشار گروه،
رویشان نشد چیزی بگویند.
یا اظهار نکردند.
فضای روشنفکری، نظرات ایشان را بر نمی‌تافت.
ولی بودند و رای دادند.

دوستان ایزوله‌ی نوع دوم،
این روزها دیگر حوصله‌ی بحث‌های روشنفکری را ندارند.
گلوهاشان را بغض گرفته.
آماده‌ی فریاد زدن اند.

و اگر شما هم،
دنیا را از چشم ایشان ببینی،
بی‌شک،
برای پاس‌داشت همه‌ی ارزش‌های انسانی و اخلاقی و اسلامی،
چون ایشان خواهی بود.

مدیریت امنیتی افتضاح این روزها،

-که اگر ماموریتش
ایجاد شکاف در حاکمیت، سلب اعتماد عمومی و بردن آبروی نظام در داخل و خارج بود،
از این بهتر نمی‌توانست ماموریتش را اجرا کند-

به این ایزوله شدن، کمک شایانی کرده‌است.

خیلی از این جماعت را این عملکرد، به تصمیم گیری رسانیده‌است.

انگار خیال همه را راحت کرده‌است.
امیدها را از سیستم موجود، قطع کرده‌است.
اعتماد و اعتبار و امانت‌داری نظام را، کاملا زیر سوال برده‌است.

حرفی برای شنیدن و گفتن باقی نگذاشته‌است.

****

در این میان،
طرف حقیقت را گرفتن، چه سخت شده است.

چه می‌گویم؟

این روزها، 
«تشخیص حقیقت» از «طرفداری از آن»، بسیار سخت تر شده است.

نه.
اشتباه نشود.

برای این گروه‌های ایزوله،
همواره آن چه حقیقت می‌دانند،
چون آفتابی درخشان می‌درخشد!

ابهام،
مال کسانی‌است که ایزوله نیستند.
هردو حرف را شنیده اند.
-نه به گوششان خورده باشد-

مال کسانی است که گرده‌ی مجانی برای سواری دادن،
و پستان رایگان برای دوشیده شدن،
ندارند.

 

***

خدایا، از تو کمک می‌خواهیم.
در این ماه رجب،
-که ماه خود توست-
از توی مهربان،
که به کسانی که تو را نمی‌شناسند،
و از تو چیزی نخواسته‌اند نیز بخشش بسیار می‌کنی،

می‌خواهیم که به این خواهش ما نگاهی کنی.

ما را دریاب،
اوس کریم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

شب رغبت ها

رغبت، آن طرفش کراهت است.

کراهت، خراب کننده است.
رغبت جلا دهنده است.

دین داری مان هم کراهت بیاید تویش، خیلی قیمت ندارد.
به گناه هم تا وقتی کراهت داری، اسمت را در لیست سیاه نمی‌نویسند.
-ولو یک وقتی ازت صادر بشود- 

رغبت هم همین است.
دین داری به رغبت، قیمت دارد.
رغبت به گناه هم عقوبت دارد.

کراهت و رغبت،
احوال و احکام دل است دیگر.

رغبت‌ها، مبدا اعمال می‌شوند.

**

از خدا می‌خواهیم که در این شب رغبت‌ها،

به کرمش، رغبت‌های ما را -خودش- هدایت بکند.

«مبدا میل و رغبت‌های» ما را عوض بکند به سمت خودش.

تا

این طور که الآن هستیم باقی نمانیم.
این طور کور و کر و «بو نبرده» و «ره نسپرده» از دنیا نرویم.

این بدن را همین طور، «مستهلک ِشهوات» شده تحویل قبر ندهیم.

***

رب انی لما انزلت الی من خیر فقیر

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

مدیریت بیمارستانی

آیا مدیران محترم امنیتی کشور،
 فقط بلدند در «سی سی یو» و «آی سی یو»،
درمان(؟!) کنند؟

و بیماری که با کمک‌های اولیه می‌توانست سرپا بشود، 
را یک چماق بر سرش کوبیدند؟

تا بتوانند به بهانه‌ی ضربه‌ی مغزی،
او را به «آی سی یو» ببرند؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

انصراف رضایی از شکایت.

شاید آیندگان این نامه‌ی انصراف را در کنار نامه‌ی هاشمی بیاورند.

و این دو نامه را نماد روزگاری بدانند
که به تدریج نمایان شد که رهبر ایران،
یاران جدیدی برای خود برگزیده است. 

و شاید نماد فداکاری محسن رضایی برای حفظ نظام و رهبری تلقی شود.

و شاید خیانت او در کنار کشیدن از مجاری قانونی تلقی شود.

و شاید …

***

انصراف محسن رضایی از پی‌گیری مجاری قانونی،
به صورت رسمی، کاملا محترمانه و به قصد حفظ و بقای نظام
و کمک به حل بحران های امنیتی نظام
اعلام شده است.

*

آیا محسن رضایی بر بی‌فایده بودن طریق قانونی، صحه گذاشت؟

آیا محسن رضایی، تلویحا به راه میرحسین و کروبی رفت؟

آیا محسن رضایی، نخواست نماد احترام به قانون -با چنین مجریانی- باقی بماند؟

آیا محسن رضایی نخواست آن چماقی باشد که بر سر معترضین بزنند؟
(آن بچه‌ مثبته‌ی سیب زمینی کلاس که خار چشم همه‌ی شاگردان است؟!)

آیا شورای نگهبان، در این وقت اضافی که از رهبری خواسته،
به شکایت چه کسی قرار است رسیدگی کند؟!‌

آیا رضایی نخواست مهره‌ی بازی به نفع «ا.ن.» باشد؟

آیا به رضایی گفتند: «بنشین سر جایت بچه!»؟

آیا به رضایی گفتند: «بگم؟ … بگم؟ … »؟‌

آیا …

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

حضرت آیت الله جنتی،

اگر -سی سال هم نه- چهار سال ناقابل را،
زبان مبارک را در حمایت از دولتی که مظلوم می‌پنداشتید،
و شخص آقای رئیس جمهور،
در کام می‌گرفتید

و احساس وظیفه نمی‌کردید که شخص شما
-دبیر محترم شورای محترم تر نگهبان-
از شخص رئیس جمهور دفاع صریح کنید،

و آبرو و اعتبار ناشی از بی‌طرفی را برای خود و شورای نگهبان،
برای چنین روزی حفظ می‌کردید،
آیا نمی‌ارزید؟

اگر سی سال،
دندان بر جگر گرفته و سکوت پیشه کرده بودید،
و نگه داشته بودید برای چنین روزی،
-ملت و نظام هیچ-
برای همین رئیس جمهور محبوبتان بهتر نبود؟

 

مگر نه این‌که فلسفه‌ی وجودی شورای نگهبان،
برای چنین روزی است.

اگر شما آبروی این شورا را،
بی‌هیچ دستاورد چشمگیری،‌
خرج رئیس جمهور دروغ‌نگو  و مردمی و محبوب نکرده بودید،‌
امروز،
به نفع همین آقای محبوب شما نبود؟

***

شما اگر شورای نگهبان را هزینه نکرده بودید،
چه کسی رویش می‌شد که زیر بار حکمیت
شش فقیه عادل و مبرز و مشهور
و شش حقوقدان رای گرفته از مجلس ملت و مورد تایید از همه‌سو، 
نرود.

 

فکر کنید همه‌ی فقهای شورای نگهبان،
شبیه به آقای امامی کاشانی بودند.
-خاصه قبل از حرف و حدیث های پالیزدار.-

چه کسی شک داشت به این شورا؟ 
چه کسی جرات می‌کرد نرود زیر بار حکمیت این شورا؟ 

 

*

شما، و شورای محترم نگهبان،
مدت‌هاست نگهبانِ بی‌طرفی خود نیستید.

وقتی ٧ نفر از ١٢ نفر شورای نگهبان حامی مستحکم احمدی‌نژادند،
و لااقل ٢ نفرشان مستقیما کارمند احمدی‌نژادند،
یعنی چه؟

یعنی شما -متولی محترم- حرمت امام‌زاده را نگه نداشته اید.

یعنی …

**

دردمان را به کی بگوییم؟

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

فرض و نتیجه

استحکام در اخذ و ابراز نتایج،
غالبا ناشی از
سستی -و کم دقتی- در تصدیق فرضیه‌هاست.

 

جناب خودمان!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

خدمت برخی دوستان عارضم که

اگر حضرت آقا برای شما خداست،
برای ما پیغمبر هم نیست!

برای ما مجتهدی است که مانند یک حاکم شرع است.
و به سبب آن اطلاقی که در «ولایت مطلقه فقیه» ذکر شده است،
می‌تواند در مسایل اجتماعی و سیاسی و …. نیز دخالت کند.

(حاشیه:
بدون آن اطلاق، در دخالت مجتهد در اموری غیر از امور شرعی، شبهه بود.
آمدند اطلاق را اضافه کردند که دست، باز باشد و شبهه نماند.
و ولی‌فقیه بتواند در امور سیاسی و اجتماعی و … نیز دخالت بکند.
:ختم حاشیه)

به قول خود حضرت آقا
در ایامی که می‌خواستند ایشان را مرجع اعلام کنند:
«در همین قم بیش از دویست مجتهد کامل هست که خودش را اعلم می‌داند»

کدام مجتهد را این طور برایش عصمت قایلید؟
کدام مجتهد را گذاشته‌اید جای امام زمان که ایشان دومی‌اش باشد؟

*

اگر این تعصبی که روی ایشان هست،
به خاطر مقام دنیوی ایشان باشد،
که وای بر ما.

***

این‌ها، اعتقاد جدید من نیست.
از ابتدا، همین‌ها نظر ما بوده‌است.

آن ها که ایشان را -و هر کسی را- متملقانه
می‌خواهند به جایگاه عصمت برسانند،
بزرگترین دشمن ولایت فقیه‌اند.

فقه شیعه،‌ هیچ گاه این طور بسته و جزم اندیش و غیرعلمی نبوده است.
مکانیزمی که در ولایت فقیه طراحی کرده نیز این طور خشک و دگم نیست.

ولی‌فقیه را به جایگاه عصمت رساندن
یا هم‌چون شاه -در سلطنت مطلقه- با او برخورد کردن،
بزرگترین دشمنی با ولی‌فقیه از درون است.

لااقل سیستم علوی این نیست.
او که امام بود و در عالم نظیرش نبود
و اولین مسلمان بود و علم مطلق بود و عصمت هم داشت،
هرگز از مریدان و اطرافیانش این طور اطاعت کور نخواست.

**

واژه‌ی مطلقه در عبارت «ولایت مطلقه فقیه» با «سلطنت مطلقه»
فرق واضح دارد.

 

(حاشیه:
مطلقه در ولایت فقیه را شاید بتوانیم به Comprehensive یا General‌ ترجمه کنیم.
مطلقه در سلطنت را مرسوم است که به Absolute ترجمه می‌کنیم.
که تفاوت این دو، کاملا واضح است.
:ختم حاشیه)

اگر نوری‌زاده‌ی کیهان لندن -سلطنت طلب-، مدام در حال تکرار و تلقین این نکته است که
این واژه‌ی مطلقه در هر دو عبارت، یک معنی می‌دهد،
برخی دوستان پرمدعا، از این سوی میدان، بر تلقی او صحه می‌گذارند.

شریعتمداری کیهان تهران که کار را فراتر از این حرف ها برده است.
«آقا فلان مطلب را در لفظ فرموده‌اند. آیا دل ِآقا هم راضی است؟»

وات ؟!؟!!؟

حکم حضرت آقا هم این قدر جزم و «فکر کور کن» نیست.
-گرچه به لحاظ مدیریتی، باید به‌ تصمیم مدیر تمکین کرد و عمل کرد.-
جناب شریعتمداری پی فتوای ِقلب ِحضرت آقا می‌گردد!

***

بر تمام دوستان بنده، واضح بوده و هست،
که مرا ارادتی با ایشان هست.

ارادتی که از ایشان نزد بنده بوده،
علاوه بر سیادت و اجتهاد ایشان
و این که ایشان در راس یک حاکمیت شیعی است،
به سبب این بود که

ایشان را یک انسان خوشفکر، عمیق و مطلع از روز می‌دانسته‌ام.

دقت نظر ایشان را در کتاب‌های ایشان می‌توان دید.
سخنرانی‌های ایشان را می‌توان پیاده کرد و بدون ویرایش به دست چاپ سپرد.
از بس که تمیز و مرتب است؛ و بی‌شک ایشان سخنوری طراز اول است.

مواضع مختلفی که در طول این سالیان از ایشان دیده‌ام،
غالبا بر رسم تعادل بوده‌است و ظرایف و نکات و دقایق بسیاری داشته‌است.

از این‌ها گذشته،
به سبب جایگاهی که ایشان دارد -و داشته-،
در طول این سی سال گذشته،
-قاعدتا-
به بیشترین و متنوع ترین اخبار در بالاترین طبقه بندی‌ها دسترسی داشته‌است.

فقط دیدن این حجم از اخبار و انسان‌ها و …،
به انسان -حتی اگر خوش‌فکر هم نباشد،- مزیتی انحصاری در تحلیل می‌دهد.

برخی به ایشان در حد یک کارشناس ساده هم اعتقاد ندارند.

*

امداد غیبی و حالات عرفانی هم پیش کش.
برخی از بزرگان گفته‌اند و ما شنیده‌ایم.
خودمان که ندیده‌ایم.
بدون آن حرف‌ها
-که قابل صحت سنجی توسط کورباطنی چون من هم نیست-،
می‌شد به ایشان ارادت داشت.

و ما به ایشان ارادتی داشته‌ایم.

اما،
نه خدای ما ایشان است،
نه پیغمبر ما ایشان است،
نه عقل و دل و دین ما.

***

پشتیبانی عملی هم از ولایت فقیه، سر چشم ماست.
خصوصا تا وقتی که صلاحیت ایشان توسط مجلس خبرگان رهبری مورد تایید است.

این‌ها که خواندیم، همه در دل و اندیشه بود.

اما در میدان عمل، تشتت، موجب تشنج است.

اگر حکمی آمد باید تبعیت شود تا هرج و مرج تولید نشود.
میدان عمل، عرصه‌ی مباحثه و تعلل نیست.

چرا که نظم -اگر غلط هم باشد-،
از بی‌نظمی و اغتشاش بهتر است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

پارادایم حاکم -بر ذهن متولیان امنیت-، درست تنظیم نشده است.

این یک بازخور است.
که ممکن است برای خودم نیز گران تمام شود.

ولی تلاش می‌کنم به کسانی که ممکن است موجب این گران تمام شدن باشند،
با این یادداشت، کمک فکری کنم.

**

فضای عمومی جامعه،
فضای ملتهبی است.
التهابی که حتی از حرکات تند و غیر طبیعی چشم سردار رادان به جانبین 
-در هنگام مصاحبه-
و صورت بی‌رنگ و بی‌نشاط اش،
-که احتمالا حاکی از فشار روحی/عصبی است-
نیز قابل مشاهده است.

گروهی معترض به عملکرد بخشی از حاکمیت،
-تا امروز- اعتراض خود را به صورت مدنی به نمایش گذارده‌اند. 

این گروه، علاقه دارد که اکثریت باشد.
این یعنی،
این بخش از ملت، در تلاش است که تبدیل بشود به تمامی ملت.
خود را همه‌ی ملت و اکثریت بداند و نشان بدهد.
(ضمن این که به این مساله ظاهرا اعتقاد هم دارد.)

در برابر،
حاکمیت چه کرده است؟

یک جور دیگر بپرسم:
معترضین و ملت، چه برداشتی از واکنش حاکمیت دارند؟
فکر می‌کنند، حاکمیت درباره‌ی آن ها چگونه فکر می‌کند؟
حدس می‌زنند حاکمیت در قبال آن ها چه واکنشی خواهد داشت؟

***

پیشتر بگویم که تلاش خواهم کرد که
در این نوشتار،
قضاوتی نسبت به ماهیت طرفین ندهم.
و تنها سعی خواهم کرد که تصویری از حاکمان برای حاکمان ارائه کنم.

این یک رویکرد مشفقانه است.
که امیدوارم اثری -ولو کوچک- داشته باشد.

برای برخی از این حرفها، امروز دیر شده است.
اما شاید درس عبرتی برای آینده باشد.

***

حاکمیت، یک‌پارچه و یک‌دست نیست.
نه در عالم واقع و نه در نگاه مردم.
حساب خیلی بخش‌ها، از خیلی بخش‌ها جداست.
طبیعی هم هست.

 

ملت نیز یک‌پارچه و یک‌دست و همگن نیستند.
جریان‌ها و گروه‌های متعددی در میان ایشان وجود دارد.
حتی معترضین نیز یک‌دست و همگن نیستند.

این دو نکته نیز واضح و مبرهن بود.

***

من فرض می‌کنم که هیچ تخلفی در کار نیست.
فرض می‌کنم که هیچ تخلف و تقلبی در هیچ بخشی از حاکمیت رخ نداده‌است. 
همه‌ی ارکان حاکمیت، پاک و پاکیزه هستند.
و در این فرض، به صحت انتخابات، یقین قطعی داریم.

تازه، بیایید به این فرضیات بسنده نکنیم.
حتی بیایید فرض کنیم که این معترضین مدنی بی‌آزار، 
معترضین مدنی نیستند و آشوبگر و تروریست هستند و از بیگانه خط می‌گیرند.
حتی فرض کنیم
-به رغم تاکیدات همه و خاصه رهبری-
این آقایان که در راس اعتراض هستند، خائن هستند و از خارج دستور می‌گیرند. 

از این تصویر بهتر می‌خواهی؟
کاملا دلچسب رفقای آقای «ا.ن.» .
چیزی در مایه‌های تصویری که جناب شریعتمداری در کیهان ارائه می‌کند.
-یا همین روزها خواهد کرد-

***

در میانه‌ی این تعارض،
تلاش این معترضین ِمغرض ِپدرسوخته‌ی خائن (!)
لاجرم این خواهد بود که
خود را  تعمیم بدهند به کل ملت.

بگویند و نشان بدهند که ما اقلیت نیستیم و دل‌های همه‌ی ملت با ماست.
و ما کل ملت یا لااقل اکثریت هستیم. 

و اگر برانداز هم باشد،
تلاش خواهد کرد که تعارض را از بخشی از حاکمیت،
تعمیم بدهد به کل حاکمیت.

و اگر در کارش موفق شود،
«کل ملت» را در برابر «کل حاکمیت» قرار داده‌است.

**

در این میان، ما به کجا می‌رویم؟
و به کجا باید می‌رفتیم؟

***

کجا باید می‌رفتیم؟

 

اول از همه،
باید این گروه معترضین را تقلیل می‌دادیم به «گروهی از ملت».
و نه «همه‌ی ملت».

یعنی برای همه -حتی خود این‌ها- معلوم شود
که این ها «گروهی از ملت» هستند و نه «همه‌ی ملت».

 

و این ممکن نیست،
مگر این که شما این ها را نشان بدهی،
در کنار بقیه‌ی ملت.
که معلوم شود گروهی از چند گروه هستند.

 

یعنی، شما هستی و بقیه هم هستند. 
-مثلا شما دو / پنجم این ملت هستید! نه همه‌ی ملت-

 

ریاضی دبستان یادت هست؟
کسر، صورت و مخرج دارد.

شما مخرج کسر را که ملت هستند باید نشان بدهی و می‌دهی.

حماسه‌ی حضور و عزم ملی و شور حضور و …. ات که به راه است!
نشان دادن آن پنج در مخرج، هم خوب است، هم راحت است.

اما نمی‌شود که صورت این کسر را نشان ندهی. 
باید آن دو را هم نشان بدهی.

تا معلوم شود این ها دو / پنجم هستند!

تا کی می‌خواهی جای عدد دو در صورت،  ایکس بگذاری؟

 

تو اگر به همین ١٣ میلیون که خودت گفته‌ای معتقد بودی،
نمی‌ترسیدی که

جمعیت انبوه را نشان می‌دادی.
آفرین می‌گفتی به مدنیت شان.
کلی پز می‌دادی به دنیا که ببینید و چشمتان در بیاید
که ما اجتماع میلیونی مدنی اعتراضی داریم.
از سویس هم بهتر.

اگر نمی‌ترسیدی،
شکوه ِهم‌این تظاهرات را نشان می‌دادی.
می‌توانستی برحق بودن جمهوری اسلامی و جمهوریت را
حتی بیشتر از انتخابات، از توی این تظاهرات بیرون بکشی. 

و امتیازی در افکار عمومی دنیا بگیری؛ از انتخابات بزرگ تر.
تصویری از مدنیت و جمهوریت در نظام جمهوری اسلامی نشان بدهی،
شکوه‌مندتر از آن چه با صف‌های طویل انتخابات نشان داده‌ای.

خودت را از ملیجک دولت بودن، می‌کشیدی کنار.
می‌آمدی کنار مردم می‌ایستادی.

ولی کنار همه‌ی مردم؛ نه فقط معترضین.

بعد هم شفاف می‌کردی شرایط را.
قیافه‌ی حق به جانب می‌گرفتی.
مگر ٢۴ میلیون رای نداشتی؟

ضمن محترم داشتن و تشکر از این همه مدنیت،
از حقوق آن ٢۴ میلیون هم دفاع می‌کردی.

این جمعیت عظیم، -لااقل آن اولش- دنبال گرفتن حق خودش بود.
دنبال تحمیل خودش به شرایط نبود.
اگر می‌قبولاندی که اکثریت با دیگری بوده،
به خدا کار به این‌جا نمی‌کشید. 

اگر این مردم مطمئن بودند که تقلب نشده،
چند نفر بودند که حاضر بودند مدام بیایند در خیابان؟

*

مردم را نسبت به خودتان کاملا بی‌اعتماد کرده‌اید.

آبروی رسانه‌ی -مثلا- ملی 
و رسانه‌های رسمی نظام را بر باد دادید.
بی‌هیچ دستاوردی!

شما را به خدا،
آخر این چه وضع مدیریت است؟!

 

*

 

بعد هم مدام می‌گویی آشوب گر. آشوب گر.
خدا رحم کرد که روزهای اول،
رهبر آمد و گفت که حساب آشوبگرها و حامیان جداست. 

توی رودربایستی اوست که یک ایگرگی بغل این ایکس گذاشته اید.

 

در نهایت،
وقتی از معترضین در رسانه‌ی ملی حرف زده می‌شود،
ملت باید یک کسری را تصور کند به این صورت:

 

x «معترض»    +    y « آشوبگر» 
کل ملت

 

y که لاجرم عدد زیادی نمی‌تواند باشد.

 

اما شما با این ابهام زایی، کمک بسیاری کرده‌اید
که این x حتی بزرگتر از آن چه که هست نمایانده شود.

 

هر چند الآن نیز برای جبران این روش غلط، دیر شده است
و کار به آن جا که نباید بکشد، کشیده است.
روها، به رهبری هم باز شده است.

دردمان را به کی بگوییم؟

اما امیدوارم از این تجربه،‌ درس بگیرید.
و این پارادایم سرکوبگر زمان‌نشناس و نیم‌داره(=مندرس)،
در مدیریت امنیتی ما نیز منسوخ شود.

 

سرکوب خبری،
تنها نشان دهنده‌ی ضعف و ناتوانی و ترس ما بود.

 سر را کبک وار، زیر برف کردن بود.

این صحنه را از جانب حاکمیت -بی‌گمان- کوتوله‌ها اداره کردند.

 

دوم.
باید معارضه با تمامی حاکمیت را تقلیل می‌دادیم -و بدهیم- به بخشی از حاکمیت.

یعنی، معترضین را با بخشی از حاکمیت طرف می‌کردیم.
نه با کل نظام.

و من بابت این مساله، راجع به برخی بیانات حضرت آقا، سوال دارم.
ایشان هم قاعدتا بصیرت و اطلاعات و اخباری دارند که امثال بنده از آن بی‌نصیبم.
ولی تا این جا که عقل ناقصم می‌رسد را سوال دارم.

*

هر حرکتی،
در راستایی جز این دو استراتژی باشد،
قاعدتا خدمت به همان خط دشمن است.
و تقویت کننده‌ی خط براندازی.

 

***

توجه شما را جلب می‌کنم به مواضع
صدا وسیمای جمهوری اسلامی،
وزارت کشور،
نیروی انتظامی،
رسانه‌های رسمی دولتی،
رسانه‌های حامی دولت و حاکمیت و ….

 

***

 

روندهای زیر در عملکرد نهادهای مزبور مشاهده می‌شود:

 

١. انکار، بایکوت، سانسور و سرکوب خبری اعتراضات
«اصلا شما معترضین، مگر وجود دارید؟»

 

٢. توهین و تحقیر نسبت به اعتراضات و اعتراض کنندگان
«خس و خاشاک! –  قلدر و دیکتاتور و …»

٣.  تهمت و ناسزا نسبت به معترضین
«برانداز – بازی در زمین دشمن – تروریست –  آشوبگر – اراذل و اوباش… »

 

۴. تهدید معترضین.

«از این به بعد، مسئولیتش با خودتان است!  – می‌گیریم – می‌بندیم ….»

 

۵. خدا نکند ولی بعید نیست: سرکوب فیزیکی معترضین.

«….»

 

 

انگار هیچ حقی برای اعتراض،
جز آن طوری که خود می‌پسندیم،
برای کسی قایل نیستیم.

انگار کسی دنبال این نیست که ببیند این‌ها چی می‌گویند.
انگار فقط دنبال خفه کردن این‌هایند.
بر طبل قانون کوبیدنشان هم نه از سر دلسوزی برای قانون،
که برای آرام کردن این جماعت است.

شما مثل آدم اعتراضش را می‌شنیدی،
آرامش خودش می‌آمد.

چرا این قدر مردم را -با این انکار و بی‌تفاوتی- خشمگین کردیم؟ 

 

***

آخر برادر من، این شد روش اداره‌ی بحران؟

اصلا شما فکر کن،‌ کل این بحران، دست‌ساز دشمن است.

این شد روش مقابله؟

 

بچه‌های این کاره‌تان کجایند؟
استراتژیست‌های امنیتی قَدَر نظام کجایند؟

 

یا نکند مثل خیل مدیران دولت‌های قبل،
انگ خورده‌اند و از کار بیکار شده‌اند.

و کار، افتاده‌است دست کارشناسان ارشد (!)
و مشاوران جوان،
که عالمانه و با کارشناسی‌هایشان،
هم‌چنان که در عرصه‌های اقتصادی و سیاست خارجی گل کاشته‌اند،
این جا را هم معطر و مزین کنند؟

 

بگذریم.

 

***

 

معترضی که شورشی و بی‌منطق هم هست،
باید تلاش کرد و آوردش در چارچوب نظام.
و تلاش کرد که قانع شود که می‌تواند مساله‌اش را داخل نظام حل کند.

 

نه این که آن بدبختی که اعتراض مدنی در چارچوب نظام هم دارد،
با چک و لگد، هل‌اش بدهیم به بیرون از نظام.
خودمان تبدیل‌اش کنیم به خوارجی.

 

وقتی طرف امیدش از سیستم قطع شد،
آن وقت است که می‌رود سراغ براندازی.

 

آقایان دوره‌ی «تولید و تربیت برانداز» راه انداخته‌اند.

 

***
پارادایم حاکم،
و آن سیگنالی که از حاکمیت بیرون می‌آید،
پارادایمی است که به دنبال خوابانیدن و غفلت مردم است.

به دنبال گرفتن گوش‌های مردم است.
دنبال آگاه‌سازی وشفاف‌سازی و خبررسانی نیست. 
دنبال بگیر و ببند است.
دنبال خفه کردن مخالفین است.

نمی‌فهمد که دوران رادیوهای تک موج،
مدت‌هاست به سر رسیده است.

 

عزیز من،
شاه، صدبرابر بدتر از این کرده بود.
تازه، آن زمان نه اینترنت بود، نه ماهواره بود،  نه موبایل بود 
و نه این قدر مردم باسواد بودند و  فهم سیاسی‌شان بالا رفته بود.

شاه را با آن دستگاه با عظمت اطلاعاتی‌اش،
همین مردم
-با دست خالی-
مرخص کردند.

 

فکر کرده‌اید با سرکوب خبری،
و فرستادن چهارفقره پارازیت،
می‌شود گوش ٧٠ میلیون جمعیت را بست؟

 

یا اصلا سوال من این‌جاست که
آخر چرا این قدر بد عمل کردید که مردم نگاهشان جلب شود به بی‌بی‌سی.

کاش در هم‌این هم صادق -و عاقل- بودید.

و چرا هر شب یک نفر می‌آید، در تلویزیون آدرس می‌دهد ؟
که اگر کسی اهل بی‌بی‌سی دیدن هم نیست، برود ببیند.

 

آقای دانشجو که انگار نذر دارد هر بار که می‌آید تلویزیون،
یک بار از بی‌بی‌سی فارسی اسم ببرد و آدرس بدهد!

لااقل پول تبلیغاتش را بگیرید از بی‌بی‌سی!

باز هم بگذرم!

 

***

 

آخر این «خبر» لامصب، بدچیزی است.
دهان ١٠٠٠ نفر را که بگیری، یک نفر جا بماند و خبر را درز بدهد،
بند، آب رفته است.
همه‌ی آن دهان‌بندی‌ها بر باد رفته‌است! 

فقط خودت را خسته کرده‌ای و بی‌آبرو.

که دومی از اولی بسیار بسیار بدتر است.

***

حدیث نشنیده ای که نجات در صداقت است.
حدیث نشنیده ای که سریع‌ترین راه ورود به دل ها، صداقت است. 

حدیث نخوانده ای ….

 

***

شما نمی‌دانی با این سانسور خبری چه گندی بالا می‌آوری.

شما، 
-ای رسانه‌ی ملی نفهم!-
نماد حاکمیت هستی.

 

با این سرکوب خبری ات،
اول.
«بخشی از حاکمیت» که طرف دعواست را تعمیم می‌دهی به «کل حاکمیت».

این حس را القا می‌کنی که:
«حتما قضیه بیخدار است که صدا و سیما هیچ واکنشی نشان نمیدهد!»

شما منصوب رهبری نه ملیجک دولت.
رهبری هم -به اقرار دوست و دشمن- ستون نظام است.

تو با این بایکوتت، فقط آن ایکس را در اذهان بزرگ و بزرگ‌تر می‌کنی.
و مردم معترض را متوجه آن ستون می‌کنی.

 

دوم.
معترضین را قانع می‌کنی که حاکمیت، گوشی برای شنیدن ندارد.
پس، آن‌ها را به فکر راه‌های دیگر می‌اندازی.

 

سوم.
مردم را نسبت به خودت بی‌اعتماد می‌کنی.
داری به نفع می‌گیری. آن هم از طرف حاکمیت.

با این روش‌های شما، چرا مردم شک نکنند؟
اگر شک نکنند، واقعا احمق هستند.

سیل جمعیت آمده و رفته.
تو به روی خودت نیاورده‌ای.
رویت می‌شود بعد از این، اسم ِ «اخبار» بر روی برنامه‌های خبری‌ات بگذاری؟

جمعیت میلیونی،
لاجرم خانواده دارد.
شبکه اجتماعی دارد.
مگر حضور میلیونی را می‌شود سانسور کرد؟

یک وقتی، پای    هزار نفر / ده هزار نفر   آدم معترض در میان است.
نشان دادن‌شان، تبلیغ‌شان است.
وسواس خبری است.
معلوم می‌شود رسانه در آن سوژه، دچار بزرگ‌بینی خبری است.

ولی یک وقت جمعیت میلیونی در کار است.
نشان ندادن‌اش، نشان از کور بودن ماست.
قمار با آبروی رسانه است.

در روز دوشنبه‌ی ٢۵ خرداد ٨٨،
بی‌هیچ تردیدی،
اجتماع میلیونی در تهران،
بزرگترین خبر کشور و حتی منطقه‌ی خاور میانه بوده‌است.

شما احمق‌ها، فقط سخن از آشوب و آشوب‌گر رانده‌اید.
این چه رسانه‌ی خبری است که تا این حد کور است؟

گیرم که آب ِرفته، به جوی باز آید.
با آبروی رفته چه خواهی کرد؟

شما با این روش‌ها،
خبرهای اصلی را به کسی نمی‌دهی.
پس آن ها را به فکر راه‌های دیگر می‌اندازی.

 

به کی بگویم غصه را؟

بی‌بی‌سی فارسی ِفِزِرتی،
که التماس می‌کرد مردم به‌ش زنگ بزنند!
می‌گفت شماره تلفن‌تان را ایمیل کنید تا ما به هزینه‌ی خودمان به شما زنگ بزنیم؛
ببین چه برو و بیایی پیدا کرده است!

 

چهارم.
مردم را نسبت به صحت انتخابات به شک می‌اندازی.

«اگر این‌ها کارشان بو نداشت، چرا این قدر دماغ مردم را گرفته‌اند؟»

 

پنجم.
این شک فراگیر،
به تعمیم «گروهی از ملت» به «اکثریت ملت»، کمک شایانی خواهد کرد. 

 

ششم .
در این فضای پر ابهام،
قدرت شایعه بیداد خواهد کرد.
سی‌ان‌ان جرات خواهد کرد بگوید ٢٠٠٠ نفر را در تهران کشتند!
هر فیلمی از یک انسان تیر خورده، می‌تواند به عنوان معترضی ایرانی نمایش داده شود.

دیگر مگر می‌توانی جمع اش کنی آقای رسانه‌ی ملی ؟

 

هفتم

 

****

صحبت‌های رهبری در نماز جمعه،
در بسیاری موارد در راستای دو استراتژی درست فوق الذکر بود.

 

تلاش کرد گروه های مخالف و معترض را به درون نظام بکشد.
آن ها را مهار کند ولی لوس نکند.
درگیری را به «گروهی از ملت» با «بخشی از حاکمیت» تقلیل دهد.
و در عین حال قانون را قاضی میان ایشان قرار دهد.
از همیشه صریح‌تر صحبت کند و نشان بدهد حرف‌های همه را شنیده
و حاضر است انصاف بدهد.


حاشیه:
انصاف، گوهری است که ذره‌ای از آن در وجود «ا.ن». نیست.
  از این روست که کسی هم دلش نمی‌خواهد نسبت به او انصاف بدهد
)

ایشان تلاش کرد که
اعتراض معترضین را خوار نشمرد و تحقیر نکند.
در عین حال، طرف اکثریت (فعلا، قانونا و لذا شرعا:  ٢۴ میلیون) را بگیرد.
از اعتبار نظامش دفاع کند.

به خارجی ها اخم کند.
و …

***

اما عملکرد دستگاه‌های ذیربط چه ؟ ! ؟ !

***

ما یک عمر به احمدی‌نژاد انتقاد کردیم -علمی و غیرعلمی-.
فکر می‌کردیم که خط رهبر از او سوا است.
ظاهرا حضرت آقا اصرار دارند که سوا نیست.

به حسب همین تجربه،
علاقه‌ای ندارم خط صدا و سیما و سایر ارگان‌ها را از ایشان جدا کنم.
به من چه؟

 

از آن گذشته،
صورت زیبا،
نیاز به آرایش مشاطه‌ای چون من ندارد!

 

***

ولی خوب است آقایان صدا و سیمایی و وزارت کشوری و ….
خط مشی بهتری در پیش بگیرند.

 

***

شفافیت، شفافیت شفافیت. 

 

آقایان!

چرا دهان مردم را
با شفافیت،
با صداقت،
با روشنی  و ابهام زدایی
و مهربانی و احترام
نبستیم

که مجبور نشویم
با گاز اشک آور و چماق و باتوم ببندیم؟

****

سرمان گرم مطالب دیگر شد.
نشد که جواب آن سوالات ابتدای متن را بجوییم.

***

درد دارم حسین.
درد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

داستان سوم مثنوی شریف – بخش دوم

*کلیه‌ی بخش‌های بعدی در ادامه‌ی بخش اول نیز درج خواهد شد،
که در نهایت، «داستان سوم مثنوی شریف» در یک پست وبلاگ قرار گیرد*

***

نقشه‌ی جناب وزیر، اجرا شد و
آرام آرام مورد اقبال مسیجیان قرار گرفت:
آن چنان که «صدهزاران مرد ترسا، سوی او» دوان شدند و
و اجتماع عظیم مسیحیان«-اندک اندک- جمع شد در کوی او». 
ب.٣۶٣

و نظر به ممنوعیت رسمی مسیحیت،
جناب وزیر، دعوت را به صورت مخفیانه آغاز نمود.
و شروع کرد از اسرار «انگلیون+(انجیل) و زُنّار+ و نماز» برای خلایق گفتن.

گرچه
«او به ظاهر، واعظ احکام بود.
لیک در باطن، صفیر و دام بود.
»
ب.٣۶۵

و در حال گستردن دام برای مریدان -از همه جا- بی‌خبرش بود.

خلاصه این که کار وزیر گرفت و دامش کارگر افتاد و
«دل بدو دادند ترسایان تمام.
خود چه باشد قوت تقلید عام!
»
ب.٣٧١

و
«در درون سینه، مِهرش کاشتند؛ 
نایب عیساش می پنداشتند!
»
ب.٣٧٢

این بیچاره‌ها فکر می‌کردند که این آقا، نایب عیسی است،
اما در باطن، او دجالِ یک چشم لعین بود.

و هم‌این‌جاست که جناب مولوی می‌ترسد و دعا می‌کند:
«ای خدا! فریاد رس! نعم المعین!»

و هم‌این‌جاست که ماجرای دام و دانه و موش دزد+ را طرح می‌کند.
و در پی آن ابیات قطع و وصل+ را می‌آورد،
و ابیات خواب+  را نیز در پی این‌ها بیان می‌کند.
و ماجرای لیلی و خلیفه و احتلام عبث+ را ذکر می‌کند.
و مثال مرغ و سایه+ را برای دنیا می‌زند،
و در نهایت برای رهایی از دام دنیا، توصیه به اطاعت از خوبان می‌کند.
و مهمترین مانعِ این توفیق را، حسد+ می‌داند.

و آن وزیر،
حسد جهودانه داشت.
و گوش و بینی اش را نیز بابت همین حسد، بر باد داد.
به این امید که از این نیش حسد او، زهری در جان این مومنان بی‌خبر برسد.

و در آخر توصیه می‌کند که
سرمایه‌ی خود را از راه‌زنی ایمان مردم مسازید.
«چون وزیر از رهزنی مایه مساز،
خلق را تو بر میاور از نماز!
»
ب. ۴۴۴

آن وزیر کافر ِ کافردل، برای ما شده بود ناصح دین
و «کرده او از مَکر، در لوزینه سیر!»

درباره‌ی سیر در لوزینه کردن نیز پیشتر مختصر توضیحی+ داده ایم.
(گرچه آن توضیح را به سیاست آلوده ایم!) 

خلاصه،
تنها حاذقان و صاحبان بصیرت نصارا بودند
که بوی این سیر در مشام‌شان افتاده بود.

«هر که صاحب ذوق بود» از مصاحبت و صحبت‌های وزیر،
«لذتی می‌دید و تلخی جفت او»
یعنی،
«نکته‌ها می‌گفت او، آمیخته؛
در جلاب قند، زهری ریخته
»
ب.۴۴٧

«ظاهرش می‌گفت: در ره، چست شو»
بجنب. زرنگ باش. بکوش.
اما با عمل و اثرش، به ضمیرناخودآگاه و جان مریدان می‌گفت:
«سست شو!»

تشبیه بسیار زیبایی نیز مولوی این‌جا به کار می‌برد.

مثل نقره که ظاهرش سپید و نو و براق است،
ولی «دست و جامه، می سیه گردد از او»
(نقره‌ی ناخالص، هم دست را سیاه می‌کند
هم اگر به جایی بکشد، سیاه می‌کند.) 

یا مثل آتش، که ظاهرش پر نور و شرر است،
اما «تو ز فعل او، سیه‌کاری نگر»

یا مثل رعد و برق،‌ که گرچه در ظاهر نور است،
اما اگر به آن نگاه کنی، «هست از خاصیت، دزد بصر»

خلاصه، در این میان،
جز کسانی که بصیر و صاحب ذوق و آگاهی بودند،
برای سایرین،
گفته‌های جناب وزیر، مثل وحی منزل بود و
«در گردن، طوق بود»

*

جناب وزیر،
بدین سان،
شش سال دور از شاه در میان نصارا به سر برد و
موفق شد که «اتباع عیسی را پناه» و پشتیبان بشود
و مرجع ِ مراجعه‌ی عیسویان گردد. 

خلاصه،
«دین و دل را»  به صورت کامل «بدو بسپرد خلق»!
به نحوی که
«پیش امر و حکم او، می‌مرد خلق.»
یعنی، می‌مردند برایش از بس دوستش داشتند و … 

در طول این مدت نیز،
بین وزیر و شاه، پیغام های متعددی رد و بدل می‌شد.
و پیش‌رفتن نقشه‌ی وزیر، موجب دل‌گرمی شاه بود.

در نهایت، شاه کاسه‌ی صبرش رو به لبریزی رفت و
پیغام داد که
«ای وزیر عزیز من، دیگر وقت آن رسیده که کار را تمام کنی.
و خیال ما را راحت کنی.»

وزیر هم در جواب، نامه نوشت که 
«
فرمایش شما درست است.
من هم مشغول همان کار هستم که
«ک‌افکنم در دین عیسی فتنه‌ها»
»

**

قبل از ادامه‌ی ماجرا، جناب مولوی سکانس را توضیح می‌دهد!

می‌گوید که این نصارا،
در حقیقت اعضای قبایل دوازده‌گانه بنی‌اسرائیل بودند که
در حقیقت منشعب از ١٢ سبط حضرت اسحاق از نسل اسرائیل بودند.
(یوسف و یازده برادرش)

(حاشیه‌:

یک بازگشتی بکنیم به ابیات حسد.
و این که حسد، خاندان را نیز آلوده می‌کند.

حضرت موسی و حضرت عیسی، هردو در بنی اسرائیل مبعوث شدند.

لذا وزیر جهود هم از بنی اسرائیل بوده‌است.
یادمان هست که
در ابیات مربوط به ابراهیم و اسماعیل؛
آورده بود که خدا حسد را از این‌ها دور کرده. 

ولی ظاهرا،
حسد زنانه‌ای نزد جناب ساره (مادر اسحاق)
در حق مادر اسماعیل(هاجر)، به وجود آمده بود.
که منجر شد، حضرت ابراهیم آن ها را بیاورد و در مکه رها کند.

به نوعی، این حسد، در برخی افراد از نسل وی نیز تداوم یافت.
و بلافاصله در نوادگانش -در ماجرای یوسف- خود را نشان داد. 

و گویی مولوی بر این رای است
که این وزیر نیز از این حسد در نژاد خود داشت
و …

:ختم حاشیه)

این ١٢ قبیله،
هر یک، امیری داشتند که تابع او بودند.
ریشه‌ی اطاعتشان هم دینی و معنوی و شایستگی نبود.
قبیله‌گری و مطامع دنیا بود که ریشه‌ی این اطاعت بود.

«بنده گشته میر خود را از طمع»
ب.۴۵٩

 

(حاشیه:
این ریشه‌یابی مولوی، ستودنی و شایسته‌ی تامل است.

یک امیر، ممکن بود عددی نباشد.
شایسته نباشد. اشتباه هم بکند و قوم خود را به اشتباه ببرد.
ولی فرقه‌اش از او اطاعت می‌کردند.

اصولا، انقیاد و فرمانبرداری کور از ساختار قدرت،
-ولو قدرت عظیمی نباشد و ناچیز هم باشد-
ریشه‌اش یا در طمع است یا در ترس.

ظاهرا اینجا، ترس چندان معنی ندارد. 
(چون قدرت امرا خیلی زیاد نیست.)

اما طمع به رشد در این «ساختار و هرم قدرت» که از پیش طراحی شده،
و به هر حال در جامعه وجود دارد،
آدم را وا می‌دارد به انقیاد از احکام صاحبان قدرت.

:ختم حاشیه)

*

سرتان را درد نیاورم.
١٢ قبیله و فرقه بودند که هر یک امیری داشتند.
جناب وزیر هم دل و دین همه‌ی این امرا را ربوده بود.
(و به تبع این‌ها، باقی مردم را)

پس، معنی آن تقلید عام را هم -احتمالا- فهمیدیم از کجا آمده است. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

انتخابات 88 و بعد از آن – نگاه وحید نیک گو

کاریکارتور از وحید نیک گو

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

نامه دردمندانه شهبازی به حداد عادل

نامه به برادرم آقای حداد عادل

 

شیاطن همه جا هستند!

 

ده سال است، با رنج، شاهد تکوین و انسجام حلقه‌ای بسته و متصلب در پیرامون جنابعالی و اصول‌گرایان راستین هستم… نتیجه این است که شما از تحولات امروزین ایران آن‌چه را می‌بینید که «آنان» می‌خواهند. به شما از «انقلاب مخملی» می‌گویند و احتمالاً اسناد و مدارک و شنودهایی هم ارائه می‌دهند و شما نیز می‌پذیرید. شاید شنود مکالمات محرمانه تلفنی موسوی و اوباما و طراحی هر دو برای «انقلاب مخملی» را نیز تقدیم کرده‌اند!

 

***

کامل اش را در ادامه مطلب بخوانید.

خواندنی و صریح و دردمندانه است.

خدا شهبازی عزیزمان را از ما نگیرد.

برادر ارجمندم جناب آقای دکتر غلامعلی حداد عادل

در مراحل پایانی نگارش مقاله برای دانشنامه «جهان اسلام» بودم به درخواست شما. می‌خواستم تماس بگیرم و از تأخیر در تحویل مقاله پوزش بخواهم که وقایع اخیر رخ داد. دیشب شما را در گفتگوی شبکه دو دیدم و به سخنان‌تان با دقت گوش فرادادم. از آن زمان تا اکنون در ذهنم پرسش‌های بسیاری مطرح می‌شود که آرامم نمی‌گذارد. سرانجام، نتوانستم تحمل کنم و این نامه را نگاشتم.

در سخنان جنابعالی چهار نکته توجه مرا جلب کرد:

1- تحولات جاری را به «انگلیسی‌ها» نسبت می‌دهید به‌ویژه به دلیل فعال بودن و تأثیرات شبکه فارسی بی. بی. سی. در این روزها؛

2- به کانال‌های اطلاعاتی خود، که بنیان داوری شما را می‌سازد، اطمینان مطلق دارید؛

3- پیش از طی مراحل قانونی و تأیید شورای نگهبان صحت انتخابات را به سود آقای احمدی‌نژاد تأیید می‌کنید؛

4- به آقای احمدی‌نژاد چنان علاقه دارید که نمی‌توانید پنهان کنید زیرا تصوّر می‌کنید ایشان گزینه مطلوب شماست.

برادرم، آقای حداد!

تخصصم مورد قبول شما بوده و می‌دانید که «انگلیسی‌ها» را خیلی خوب می‌شناسم. گمان می‌کنم مستندترین و جامع‌ترین پژوهش‌ها را در زمینه دو کودتای 3 اسفند 1299 و 28 مرداد 1332 من انجام دادهام. دو دهه است در این حوزه کار کرده و خوب کار کرده‌ام؛ بیش از دیگران. یقین دارم در این شک ندارید. و یقین دارم در حسن‌نیت و ارادتم تردید ندارید. «جوگیر» نیز نشده‌ام. پیش از انتخابات به سود مهندس موسوی اعلام موضع کردم زمانی که ورود ایشان به صحنه به‌طور جدّی مورد تردید بود و حتی خود ایشان به تصمیم قطعی نرسیده بود. در طول این روزهای پرحادثه با دقت و دلسوزی تحولات را رصد کرده‌ و می‌کنم و برای نوشته‌های بعدی خویش «فاکت» فراهم می‌آورم. حوادث این روزها ابهام‌ها و رازهایی را برایم آشکار کرد که بسیار ارزشمند است. در این باره در زمان خود خواهم نوشت.

برادرم، آقای حداد!

تحولات و حرکت‌های بزرگ سیاسی و اجتماعی را همیشه نمی‌توان به کانون‌های سلطه‌گر نسبت داد. عوامل اجتماعی و سیاسی و فرهنگی بسیاری می‌تواند محرک امواج اجتماعی باشد؛ ولی این کانون‌ها می‌کوشند بر بستر امواج سوار شوند و اهداف خود را پیش برند و به تعبیری آن را «دستکاری» manipulation کنند. سال‌ها پیش، در واکنش به کسانی که مفهوم «توهّم توطئه» را در فرهنگ سیاسی ایران رواج می‌دادند، مقاله کوتاهی نوشتم با عنوان «توطئه به‌مثابه یک دانش». در این مقاله کوشیدم تعریفی علمی از مفهوم «توطئه» عرضه کنم. نوشتم:

«امروزه، در علوم اجتماعی، آینده‌شناسی به دانشی اطلاق می‌شود که به مطالعه حوادث گذشته و ‏فرآیندهای جاری به‌منظور پیش‌بینی تحولاتی آتی، با هدف سیاست‌گذاری و تأثیرگذاری بر آن، ‏می‌پردازد. تکوین و رشد دانش فوق بر این باور استوار بود که تکاپوهای انسانی و پدیده‌ها و ‏فرآیندهای اجتماعی دارای نتایج و پیامدهایی است به‌طور نسبی قابل شناخت و لذا، با اتکاء بر ‏تجربه تاریخی، از طریق شناسایی و تحلیل دقیق و صحیح وضع کنونی می‌توان پیامد فرآیندهای ‏امروزین را پیش‌بینی کرد… در آن پدیده‌ها ‏و فرایندهای اجتماعی که از بنیان‌های ریاضی استوار برخوردارند، مانند عرصه‌هایی که در ‏جمعیت‌شناسی مورد مطالعه قرار می‌گیرند، پیش‌بینی آینده معمولاً با دقت انجام می‌گیرد. لیکن در ‏دانش‌هایی که به‌طور عمده بر تحلیل عقلی مبتنی است از چنین دقتی نمی‌توان سخن گفت. ‏فرآیندهای سیاسی از این‌گونه‌اند. لذا، در چنین عرصه‌هایی، دانش آینده‌شناسی معمولاً به روشی ‏توسل می‌جوید که سناریونویسی Scenario Writing‏ نامیده می‌شود. سناریونویسی را می‌توان ‏‏"توصیف یک وضعیت مفروض قابل تحقق در آینده" تعریف کرد. در این روش، در تلفیقی از دو نگاه ‏سینکرونیک، یعنی بررسی وضع موجود (تحلیل افقی یا این‌زمانی)، و دیاکرونیک، یعنی تبیین ‏پدیده‌ها و فرآیندهای تاریخی و پیامدهای تحقق یافته امروزین آن (تحلیل عمودی یا ‏ریشه‌شناسانه)، احتمالات معقول مورد بررسی قرار می‌گیرد و محتمل‌ترین امکان‌های قابل تحقق ‏در قالب سناریوهایی ترسیم می‌گردد. در سناریونویسی نه تنها محتمل‌ترین شقوق (آلترناتیوها) بلکه احتمالات مطلوب یا مرجح نیز ارائه ‏می‌شود یعنی آن سناریوهایی که مطلوب سیاست‌گذاران است و کم و بیش از طریق دستکاری ‏‏(‏manipulation‏) در فرآیندهای اجتماعی (برنامه‌ریزی و سیاست‌گذاری) می‌تواند تحقق یابد هر چند ‏در صورت تداوم وضعیت طبیعی امکان تحقق آن نباشد یا کمتر باشد. در این عرصه است که ‏آینده‌شناسی به‌عنوان شالوده مهندسی اجتماعی عمل می‌کند و کانون‌های منسجم ‏نخبگان فکری را، که در عرف جاری دنیای معاصر تانک اندیشه ‏ (Think Tank)نامیده می‌شوند و ‏سیاست‌گذاران کارفرما یا همبسته با ایشان را، به چنان ابزارهایی مجهز می‌کند که بتوانند کم و ‏بیش بر آینده جهان یا بر این و آن عرصه از پدیده‌ها و فرآیندهای اجتماعی (مثلاً بازارهای تسلیحاتی ‏و مواد مخدر و نفت و صنایع مصرفی و غیره) تأثیر گذارند.

این تأثیر می‌تواند خیرخواهانه و سازنده ‏باشد یا سودجویانه و مخرب. بدینسان، دانش آینده‌شناسی می‌تواند هم در ساختن آینده‌ای بهتر و ‏انسانی‌تر مورد استفاده قرار گیرد و هم به‌عنوان بنیان نظری برنامه‌ریزی برای عملیات دسیسه‌گرانه ‏به‌منظور انهدام ساختارهای سیاسی و اجتماعی این و آن جامعه یا سوق دادن فرآیندهای موجود ‏به سمت مطلوب طراحان و سیاست‌گذاران عمل کند. به‌عبارت دیگر، مثلا، هم می‌تواند در جهت ‏ریشه‌کن کردن جنگ و اعتیاد به مواد مخدر و انهدام محیط زیست و سایر بلایای عظیم دنیای امروز ‏عمل کند و هم در راستای گسترش آن. ‏

بنابراین، آنچه به‌عنوان "توطئه" شهرت یافته، و پارادوکس مطلق‌گرایانه و دو گزینه‌ای "توطئه" و ‏‏"توّهم توطئه" و مجادلات فراوان مربوطه را آفریده، می‌تواند به‌عنوان عرصه‌ای بسیار مهم از رشد ‏دانش و آگاهی انسانی و بمثابه تکاپوی عالمانه گروهی از انسان‌ها برای تحقق آرمان‌ها، اهداف و ‏منافع خویش، به زیان دیگران، شناخته ‌شود. این در حالی است که در بخش مهمی از جهان ‏پیرامونی هیچگونه تصوری از مفاهیمی چون آینده‌شناسی در مخیله دولتمردان و نخبگان سیاسی ‏وجود ندارد و از اینرو طبیعی است که "توطئه" در نازل‌ترین و بدوی‌ترین شکل‌ها و تعاریف آن فهم و ‏درک شود.» [1]

برادرم آقای حداد!

اجازه دهید حوادث روزهای پیش را اندکی مرور کنیم:

شما خوب می‌دانید زمانی که مهندس موسوی ناگهان ورود خود را به عرصه انتخابات دهم اعلام کرد چه آشفتگی در میان کسانی پدید آمد که در پیرامون آقایان خاتمی و کروبی گرد آمده بودند. بسیاری از آنان هیچ تجانس و سنخیت فکری با مهندس نداشته و ندارند. شما خوب می‌دانید که مهندس اصول‌گرایی واقعی است و سخت پایبند به اصول و ارزش‌های امام راحل و انقلاب؛ بسیار بیش از نورسیدگانی که هوّیت و پیشینه‌شان در هاله‌ای از ابهام است و امروزه چنان سنگ «اصول» را به سینه می‌زنند که انسان حیرت می‌کند. متأسفانه، این «نورسیدگان» را اکنون معرکه‌گردان و «کانال‌های اطلاعاتی و تحلیل‌گران مورد وثوق» می‌بینم و بخش مهمی از آتش فتنه را از سوی ایشان می‌دانم. بگذریم.

خوب می‌دانید که مهندس در مسائل توسعه داخلی و سیاست خارجی بسیار اصول‌گرا است؛ بدان معنا که اصیل و بومی و اسلامی و ایرانی می‌اندیشد و شاید تنها تمایزش با برخی اصول‌گرایان راستین اعتقادش به تضارب آراء و تکثر سیاسی و فرهنگی، و در یک کلام پلورالیسم، باشد. می‌توانید نگرش مهندس به مسائل توسعه و سیاست خارجی را مقایسه کنید با برخی مدعیان که معلوم نیست در مسائل داخلی چه استراتژی توسعه و چه راهکارهایی را قبول دارند و در سیاست خارجی به چه اصولی پایبندند.

بهرروی، «بزرگان آن قوم» به مهندس اهانت‌ها کردند. منظورم همان کسان است که در دوره هشت ساله ریاست‌جمهوری آقای خاتمی در سیاست و مطبوعات و اقتصاد یکه‌تاز بودند و هیچگاه به مهندس نظر خوش نداشتند. مهندس آن زمان نیز، چون امروز پایبند به اصول و به این دلیل مظلوم بود. زمانی که کار از کار گذشت و آقای خاتمی، به دلیل اعلام ورود غیرمنتظره مهندس، انصراف داد، به‌ناچار هجوم آوردند و مهندس را در محاصره گرفتند. من با نگرانی این تحول را رصد می‌کردم. می‌دیدم که چگونه سایت‌های حامی مهندس موسوی به سرعت ایجاد می‌شود و یا به دست اینان می‌افتد. با نگرانی می‌دیدم که چگونه، به سان بیلبوردهای تبلیغاتی، نام‌های خود را بر سایت‌های هوادار مهندس حک می‌کنند. نگران بودم که مهندس را به سود خود مصادره کنند و نگرانی‌ام را در مصاحبه با وبگاه «تدبیر» منعکس کردم. [2] کار دیگری از دستم ساخته نبود. متأسفانه، شاهد بودم که در حلقه اصلی ستاد مهندس آن شم سیاسی و اطلاعاتی قوی وجود ندارد که به ترکیب و آرایش سیاسی هواداران مهندس سامان دهد و تعادلی میان جناح‌های مختلف ایجاد کند. این حلقه باید تبلیغات را به گونه‌ای هدایت می‌کرد که مهندس به نماد یک محفل معین و شناخته شده بدل نشود.

متاسفانه، آن‌چه نگرانش بودم رخ داد. می‌خواستند انتخابات را دوقطبی کنند که کردند. با حضور فعال خود در سایت‌ها و رسانه‌های حامی مهندس موسوی نگرانی را در شما، و امثال شما، دامن زدند. من نگران نبودم زیرا یقین داشتم مهندس زیرک‌تر از آن است که اجازه دهد «این آقایان» در دوران ریاست‌جمهوری او مانند دوران آقای خاتمی یکه‌تازی کنند. به مدیریت قوی و زیرکی مهندس یقین داشته و دارم. معهذا، «آقایان»، که هیچ تجانس فکری و سیاسی با مهندس نداشتند، نیرومند و منسجم بودند. من نگرانی خود را از «مصادره مهندس به سود یک کانون معین» ابراز کردم حتی در همان یادداشت اوّل که پس از ملاقات با مهندس منتشر نمودم. این یادداشت را مهندس پسندید و ظاهراً با ابراز تمایل ایشان در تمامی سایت‌های منتسب به وی درج شد؛ ولی به دلیل همین ابراز نگرانی از «مصادره»، در قالب «کامنت» (اظهارنظر خوانندگان)، توهین‌هایی نثارم کردند که سابقه نداشت. من نیز رنجیدم و اعتراض کردم. [3] «آقایان» نمی‌خواستند هیچ «بیگانه‌ای» وارد حلقه‌ای شود که می‌خواست مهندس را محاصره و مصادره کند.

این آن روی سکه است برادرم آقای حداد! این روی سکه را نیز ببینید:

بیش از ده سال است، از زمان حادثه شوم «قتل‌های زنجیره‌ای» در آذر 1377 و فاجعه کوی دانشگاه در تیر 1378، با دقت تحولات را دنبال می‌کنم. در این ده ساله شاهد تکوین سناریویی هستم که دو قطبی کردن جامعه ایران و از این طریق فروپاشیدن نظام و حتی تجزیه کشور را هدف گرفته است. ده سال است با رنج نظاره‌گر چینش گام به‌گام مهره‌ها و محاصره اطلاعاتی در این روی سکه هستم. می‌بینم و هشدار می‌دهم. سال‌هاست درباره شبکه «یهودیان مخفی» و «بهائیان مخفی» می‌نویسم و می‌گویم. کسی توجه نمی‌کند. در پژوهش‌های خویش دریافتم که فرمان مشروطه را، فرمان دوّم را که در آن عبارت «مجلس شورای اسلامی» به «مجلس شورای ملّی» تغییر یافت، میرزا مهدی خان وزیرهمایون، پسر فرخ خان امین‌الدوله کاشی، از مظفرالدین‌شاه گرفت که «بهائی مخفی» بود. در تفحص تاریخی دریافتم که سید اسدالله خرقانی، همه‌کاره بیت آخوند خراسانی، مرجع بزرگ زمان و رهبر انقلاب مشروطه، تا زمان خلع محمدعلی شاه، «بهائی مخفی» بود و همو بود که شبکه‌های مخفی سِر اردشیر ریپورتر، گرداننده سازمان اطلاعاتی حکومت هند بریتانیا در ایران، را در نجف ایجاد و هدایت کرد. و این من بودم که برای اوّلین بار او را معرفی کردم و نوشتم در روزی که شیخ فضل‌الله نوری را به دار کشیدند پسر همین سید اسدالله خرقانی، به‌نام سید نورالدین، در حبل‌المتین تهران مقاله مفسده‌برانگیز «اذا فسد العالِم فسد العالَم» را نوشت تا آخوند خراسانی و خیل کثیر علما و طلاب از عتبات راهی ایران نشوند؛ و اینان بتوانند مشروطه را به سود خود مصادره کنند. [4] در پژوهش خویش دریافتم که احسان‌الله خان دوستدار، لیدر «کودتای سرخ» علیه میرزا کوچک خان، و بسیاری از فتنه‌گرانی که نهضت جنگل را به شکست کشانیدند «بهائی مخفی» و مأموران سرویس اطلاعاتی بریتانیا بودند، [5] و نیز دریافتم که ابوالفتح‌زاده و منشی‌زاده و مشکات‌الممالک، سه گرداننده اصلی «کمیته مجازات» که عملکرد آن بسیار شبیه به شبکه عاملین «قتل‌های زنجیره‌ای» بود، و برخی از تروریست‌های عضو این کمیته و برخی دیگر از تروریست‌های نامدار آن عصر چون عبدالحسین خان معزالسلطان (سردار محیی) و زین‌العابدین خان مستعان الملک «بهائی مخفی» بودند. [6] سردار محیی و مستعان‌الملک همانان‌اند که بازجویی از شیخ فضل‌الله نوری را به دست گرفتند. مستندات کامل را در مقاله‌ای که برای دانشنامه شما نگاشته‌ام خواهید دید.

نوشتم و انکار کردند. نوشتم و به «توهّم توطئه» متهمم کردند و سرانجام با لطایف الحیل طردم نمودند. هیچگاه پرسیدید چرا عبدالله شهبازی به شیراز رفت و چرا در شیراز نیز راحتش نگذاشتند؟ به راستی، درباره من چه گزارش می‌دادند؟ مهم است بدانم چرا تمامی امکانات را از من گرفتند، روانه شیرازم کردند و در اینجا نیز مرا رها نکردند.

آقای حداد!

سال‌هاست درباره «دماوند» [7] و «دماوندیانی» چون آقای حسین شریعتمداری و «صغاد» و «صغادیانی» چون آقای حسینیان [8] و همفکران‌شان می‌نویسم و کسی توجه نمی‌کند.

ده سال است، با رنج، شاهد تکوین و انسجام حلقه‌ای بسته و متصلب در پیرامون جنابعالی و اصول‌گرایان راستین هستم که هر «بیگانه‌»ای را به انحاء مختلف طرد می‌کنند. ده سال است با دقت رصد می‌کنم و می‌بینم گام به گام «کانال‌های اطلاعاتی» امثال جنابعالی را محصور و منحصر به خود می‌کنند. امروز، اسفمندانه، می‌بینم موفق شده‌اند. نتیجه این است که شما از تحولات امروزین ایران آن‌چه را می‌بینید که «آنان» می‌خواهند. به شما از «انقلاب مخملی» می‌گویند و احتمالاً اسناد و مدارک و شنودهایی هم ارائه می‌دهند و شما نیز می‌پذیرید. شاید شنود مکالمات محرمانه تلفنی موسوی و اوباما و طراحی هر دو برای «انقلاب مخملی» را نیز تقدیم کرده‌اند! چه می‌دانم! «جعل اطلاعات» یعنی همین! «کانالیزه کردن اطلاعات» یعنی همین! «محاصره اطلاعاتی» یعنی همین!

جناب آقای حداد، برادر بزرگوارم، این روش‌های مرسوم و معمول در «سناریونویسی» و «توطئه» است طبق همان تعریفی که در ابتدای نامه عرضه کردم. اگر به «توطئه انگلیسی‌ها» باور دارید، به سخن من نیز، به عنوان کارشناس این حوزه، باور کنید.

برادرم آقای حداد!

چنان شما را به محاصره گرفته‌اند که تنها آن‌چه را که آن‌ها می‌خواهند می‌بینید. گزارش شما از حادثه شوم میدان آزادی و کشته شدن عده‌ای را شنیدم. فرمودید عده‌ای مسلح می‌خواستند پادگان بسیج را تصرف کنند و غیره! حیرت می‌کنم از این گزارش! فقط در همین یک مورد، از کانال‌های مستقل، مستقل از کسانی که شما را در محاصره گرفته‌اند، تحقیق کنید. امیدوارم به نتایجی عجیب برسید درباره اطرافیان‌تان. نمی‌دانم این کسان چگونه و با چه معیارهایی چنین قدرتمند و تأثیرگذار شدند؟

برادرم آقای حداد!

به دستگیری‌های اخیر توجه و در آن تعمق کنید. برخی «آقایان» را «دوستان‌شان» دستگیر می‌کنند و سپس همان بی. بی. سی.، که به عملکرد آن، به درستی، بسیار حساس هستید، اخبار این دستگیری‌ها را بزرگ می‌کند. به این ترتیب، «لیدر»های آینده را می‌سازند. چرا به این ترفندها توجه نمی‌کنید؟ بعید است از شما!

آقای حداد!

زمان انقلاب نیز، که مقایسه آن با اعتراضات مسالمت‌آمیز کنونی مردم در چارچوب قانون اساسی به نتایج انتخابات دهم قیاس مع‌الفارق است، به دلیل فقدان اطلاع‌رسانی یا اطلاع‌رسانی کاذب و یکسویه رسانه‌های داخلی، بی. بی. سی. شنوندگان کثیر یافت تا بدان حد که امام راحل نیز اخبار را از طریق آن دنبال می‌کرد. تأثیر بی. بی. سی. تا بدان‌جا رسید که محمدرضا پهلوی بی. بی. سی. و دولت بریتانیا را مسئول وقوع انقلاب می‌دید! تلقی فوق در کتاب «پاسخ به تاریخ» شاه مخلوع نیز بازتاب یافته. این‌ها توهّم است. چرا رسانه‌های دولتی، به‌ویژه صدا و سیما و خبرگزاری‌ها، اطلاع‌رسانی درست نمی‌کنند تا مردم تشنه دیدن بی. بی. سی. فارسی شوند؟ چرا روزنامه‌ها و حتی اینترنت و موبایل و سایت‌های خبری منتقد را چنان محدود می‌کنند که مردم به دامان بی. بی. سی. پناه برند و شایعات گمراه‌کننده و خطرناک بازار داغ یابد؟ درست است که با دست خود مردم را به دامان بی. بی. سی. فارسی برانیم و سپس گلایه کنیم؟

آقای حداد!

می‌توانم هم‌اکنون چارت بکشم و از رابطه نزدیک، و حتی پیوند خویشاوندی و خونی، برخی کسان سخن بگویم که مایه حیرت شما شود. کسانی که در دو سوی به ظاهر متقابل نشستند و جامعه ایران را «دوقطبی» کردند. می‌توانم با اسم و رسم معرفی‌شان کنم و از پیوندها و روابط دیرین و حتی امروزشان سخن بگویم. چرا من می‌بینم و شما نمی‌بینید؟ شاید به این دلیل که «کانال‌های اطلاعاتی» من بسته نیست؛ شاید به این دلیل که من احدی از آحاد مردم و در متن جامعه‌ام و کسی از طریق بولتن‌ها و نظرسنجی‌های آنچنانی تغذیه و هدایتم نمی‌کند. من محققم و جنابعالی دولتمرد. من مشغله‌ام تنها و تنها در حوزه تخصصم است و فرصت کافی برای کاوش دقیق و پیگیری حوادث، با چشم و گوش خود، دارم.

برادرم، آقای حداد!

«شیاطین» همه جا هستند. در یک جا جمع نیستند. اگر قرار باشد بتوانند فرایندهای سیاسی را «دستکاری» و هدایت کنند، که خود نوعی «مهندسی اجتماعی» است، باید در همه مراکز قدرت حضور داشته باشند. چرا تصوّر می‌کنید در محاصره نیستید و تحولات جاری را از عینک دیگران نمی‌بینید؟

آقای حداد!

من در متن جامعه هستم. به روشنی و با یقین دیدم که اکثریت مردم به مهندس موسوی رأی دادند و به همین دلیل روز شنبه، 23 خرداد، سراسر ایران در حیرت بود. بسیاری سرخورده و افسرده بودند. گویی شوک بزرگی بر جامعه ایران وارده شده. 23 خرداد روز سکوت و بهت بود. چه کسانی کام ایرانیان را تلخ کردند؟ چه کسانی عظمت انتخابات تاریخی 22 خرداد را شکستند و «حماسه ملّی» را به اعتراض ملّی بدل نمودند؟ شما شور و شعف مردم را در انتخابات از نزدیک ندیدید. آیا یازده میلیون نفر کسانی که میزان مشارکت در انتخابات ریاست‌جمهوری را از حدود 29 میلیون نفر در دوره نهم به حدود 40 میلیون نفر در دوره دهم رسانیدند، به این دلیل وارد صحنه شدند که به احمدی‌نژاد رأی دهند؟

برادرم، آقای حداد!

من شهادت می‌دهم که «کودتای انتخاباتی» شد. اگر صداقت و سلامت مرا قبول دارید بپذیرید. تمامی کارنامه علمی و پژوهشی و سیاسی خود را در گرو این داوری می‌گذارم. این را از همان آغاز، از زمان سخنرانی تحریک‌آمیز حسین شریعتمداری در اصفهان (7خرداد 1388) دیدم که از «جنگ‌های صدر اسلام» سخن می‌گفت و میرحسین موسوی و کروبی را با طلحه و زبیر و حتی یزید مقایسه می‌کرد. مالک اشتر لابد خود او و حسینیان و اعوان و انصارشان هستند که این بار به دستور علی (ع) تمکین نمی‌کنند و تا آخر خط پیش می‌روند. می‌خواهند ستون خیمه آیت‌الله هاشمی رفسنجانی و مهندس میرحسین موسوی، دو یار بازمانده از سه یار امام راحل، را فرو ریزند. این بار، باید علی (ع) دنباله‌رو مالک اشتر شود. این را از زمان تهاجم پرخاشگرانه و زشت احمدی‌نژاد در مناظره با مهندس موسوی دیدم و در 14 خرداد آن را «کودتای انتخاباتی» نامیدم. [9] در 8 خرداد، محترمانه و بدون ذکر نام، خطاب به حسین شریعتمداری نوشتم:

«با نزدیک شدن به زمان انتخابات دهمین دوره ریاست‌جمهوری… گاه سخنانی شنیده می‌شود که به شدت ناهنجار است. متأسفانه، برخی کسان فضای انتخابات دهمین دوره ریاست‌جمهوری را با جنگ‌های حق و باطل در صدر اسلام اشتباه گرفته‌اند؛ در یکسو حق مطلق است و در سوی دیگر کفر مطلق. تشبیه رقبای انتخاباتی به طلحه و زبیر و بالاتر از آن به «یزید» از این‌گونه است… دو قطبی کردن جامعه و بالاتر از آن تلاش برای تبدیل «رقابت سیاسی» به «ستیز» دارای پیامدهای خطرناک است و قطعاً به مصلحت انقلاب و نظام جمهوری اسلامی ایران نیست. کسانی که در این راه کوشیده و می‌کوشند، در بهترین ارزیابی، ارزش‌های بنیادین انقلاب و سیره امام راحل و رهبری معظم انقلاب را به‌کلی از یاد برده‌اند.» [10]

این سناریو به دقت اجرا شد. گام به گام و طراحی شده. این همان سناریویی بود که پس از دو خرداد 1376 با «قتل‌های زنجیره‌ای» و حادثه کوی دانشگاه اجرا شد ولی به فرجام نرسید. معرکه‌گیران همینان بودند. این بار ده سال بر روی سناریوی فوق کار شد؛ نقاط ضعف و علل شکست آن در سال 1378 را با دقت کاویدند و ترمیم کردند. اینک، همان سناریو با ضریب پیروزی بالا در شرف تحقق است.

جناب آقای حداد عادل!

من در حیرتم! جنابعالی پیش از پایان مراحل قانونی و صحه گذاردن شورای نگهبان بر صحت انتخابات بر آن صحه می‌گذارید؟ آیا به کنه این گفتار خود توجه دارید؟ آیا به غیرقانونی بودن این رویه خود توجه دارید؟ مگر می‌توان پیش از تأیید انتخابات از سوی شورای نگهبان بر آن صحه گذارد؟ شما، پیش از اتمام مراحل قانونی، از کجا می‌دانید این انتخابات درست برگزار شده و ابطال نخواهد شد؟

برادرم، آقای حداد!

علاقه شما به آقای احمدی‌نژاد در سخنان‌تان مشهود بود؛ به‌ویژه زمانی که از «مردمی بودن» او و 60 سفر استانی سخن می‌گفتید. باور کنید، احمدی‌نژاد گزینه مطلوبی نیست. احمدی‌نژاد امروزه در میان مردم ایران منفور است. احمدی‌نژاد نه تنها چهره رقابت‌های انتخاباتی و مناظره‌های تلویزیونی را با رفتارهای ناهنجار و بی‌اخلاق خود زشت کرد و جامعه را ملتهب نمود، بلکه در سخنرانی پس از پیروزی ظاهری‌اش در میدان ولی‌عصر (عج)، متفرعنانه و فارغ از تواضع، شدیدترین اهانت‌ها را به بخش کثیری از مردم ایران کرد و بارها خود را «ملّت» خواند و منتقدانش را «دشمن ملّت» حتی اگر آیت‌الله هاشمی و میرحسین موسوی باشند. احمدی‌نژاد با نفسانیتی بیمارگونه خود را پرچمدار انقلاب و وارث امام نمایاند. به نامه استاد شجریان بنگرید که خود را از همان «خس و خاشاک‌»هایی می‌داند که احمدی‌نژاد به ایشان توهین کرد. برادرم، آقای حداد! من نیز از همان «خس و خاشاک»ها هستم زیرا به میرحسین موسوی رأی دادم. میلیون‌ها نفر از مردم ایران از همان «خس و خاشاک‌ها» هستند.

برادرم، آقای حداد!

به خداوندی خدا، میرحسین موسوی رئیس‌جمهوری بهتر برای این نظام است؛ پاسداری امین‌تر برای میراث امام راحل و قانون اساسی است. احمدی‌نژاد قابل اعتماد نیست. او معلوم نیست فردا با قانون اساسی و ایران اسلامی چه می‌کند. اگر امروز آیت‌الله هاشمی رفسنجانی و مهندس میرحسین موسوی را از میدان به در کند، فردا معلوم نیست با دیگران چه خواهد کرد. من تاریخ خوانده‌ام و شما نیز خوانده‌اید. به تاریخ آلمان دهه 1930 رجوع کنید و ببینید گام به گام چه رخ داد.

برادرم، آقای حداد!

من از سال 1372، در نوشتار و مصاحبه‌هایم منتقد جدّی سیاست‌های توسعه آقای هاشمی رفسنجانی بوده ام. می‌دانم این سیاست‌ها مورد قبول میرحسین موسوی نیز نبود. من، مانند بسیاری از مردم، به شایعات گسترده درباره «فساد خاندان هاشمی» باور کردم. اکنون به این نتیجه رسیده‌ام، که به فرض صحت این شایعات، فساد مالی در همه جا می‌تواند باشد ولی مخاطرات و زیان‌های آن برای جامعه ایران بسیار کمتر از وضع کنونی است. ایران به شخصیت سیاسی چون هاشمی نیاز دارد و من متأسفم از کسانی که جایگاه برجسته هاشمی، به عنوان عامل تعادل‌بخش سیاست ایران امروز، را نادیده گرفتند و با روش‌های غیراخلاقی و از مجاری غیرقانونی در راه تخریب او کوشیدند. چرا جنابعالی در گفتگوی تلویزیونی دیشب به‌کلی درباره اهانت‌های شدید به آیت‌الله هاشمی رفسنجانی سکوت کردید؟ چرا آقای احمدی‌نژاد، صرفنظر از مباحث مطروحه در مناظره تلویزیونی و سخنرانی‌های بعد از آن، در نطق میدان ولی‌عصر (عج) جمعیت را چنان تحریک کرد که علیه هاشمی شعارهای زشت دهند؟ به کجا می‌رویم؟

جناب آقای حداد عادل!

احمدی‌نژاد و تیم او، حسین شریعتمداری و حسینیان و اعضای کانونی معین و مشکوک فتنه‌ای آفریدند که هر آن می‌تواند به آشوبی بزرگ و خونین بدل شود. لحظات ارزشمند است. بمبی ساعتی به آخرین دقایق انفجار خود نزدیک می‌شود. اکنون زمان درایت است. اکنون زمان هشیاری است. اکنون زمان تعامل است.

برادرم، آقای حداد!

برای نجات کشور هیچ راهی وجود ندارد جز ابطال انتخابات و برگزاری مجدد آن!

برادر کوچکتان

عبدالله شهبازی

شیراز، 28 خرداد 1388

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

نمی‌گذارند ساکت بمانیم ها!

هی مدام می‌گویند:‌
«آشوب‌گر، آشوب‌گر!»

عزیز من!
این‌ها اگر آشوب‌گر بودند،
آن جمعیت عظیمی که آمده بود آزادی،
اگر نفری یک سطل آب هم در خیابان می‌ریختند،
تبدیل به سیل می‌شد. 

 

یک جمعیت میلیونی در کمال مدنیت و مسالمت، تظاهراتی کرده‌اند،
و خون از بینی کسی نیامده‌است.
و برگشته‌اند منزلشان.

بدون درگیری و حاشیه.

جمعیت که متفرق شده‌است،
تیراندازی و کشتار رخ داده‌است.
آن هم نزدیک پایگاه بسیج.

آن وقت مدام می‌گویند:
«اغتشاش!»

*

خاک بر سر چنین رسانه‌ی مزور بی‌هویت وطن‌فروشی 
که اسم خودش را گذاشته رسانه‌ی ملی.

تو رسانه‌ی ملی نیستی.
تو نماد خواری و زبونی در برابر قدرتی.
تو رسانه‌ی دولتی.
ملیجک دولتی.

تو را با ملت کاری نیست.
این روزها، سر خواهد آمد
و این ننگ از دامان آن رسانه پاک نخواهد شد.

بگذرم.

***

میرحسین و حامیانش،
به خوبی می‌دانند که بروز اغتشاش، به ضرر آن‌هاست.

چون مسئول ایجاد امنیت، این‌ها نیستند.

بلکه،
-از قضا-
گروه حاکم،
-و متهم به تقلب-
مسئول برقراری نظم و امنیت در جامعه نیز هست.

پس اگر قرار باشد قیچی در دست رقیب باشد،
شما خیلی حواس‌ات را بیشتر جمع خواهی کرد که
دم پرش نروی!

آهسته بیایی و آهسته بروی که گربه شاخ‌ات نزند.

قاعدتا،
میرحسین و طرفدارانش،
به رغم این‌که ممکن است بسیار عصبانی باشند،
ولی کاملا آگاه هستند،
که تیغ خشونت
-فرق نمی‌کند از نیام کدام طرف بیرون بیاید-،
اول از همه،
گردن ایشان را خواهد زد.

***

ما امریکایی‌ها را در عراق متهم می‌کنیم.
می‌گوییم شما با آزاد کردن تروریستها و ایجاد ناامنی‌های صوری،
در صدد هستید که حضور خود در عراق را توجیه کنید.

و برای بیرون نرفتن از عراق و ادامه‌ی تجاوز و نقض استقلال عراق،
چنین کارهایی می‌کنید. 

پس با همین منطق خودمان،
-با فرض وقوع تقلب-
اتفاقا،
این تشنج آفرینی‌ها،
بیشتر به جریان متهم به تقلب می‌آید.
جریانی که -از قضا- مسئول برقراری نظم و امنیت نیز هست.

اگر این جریان،
موفق می‌شد که اغتشاشات و تخریب اموال عمومی را،
به بیخ ریش میرحسین و حامیانش ببندد،
مطمئن باشید هیچ ابایی نداشت که
جمعیت کثیری را دستگیر کرده و حتی قلع و قمع کند.‌
و بدین شکل، به مقصود خویش می‌رسید.

چرا که در این صورت،
فضا کاملا امنیتی شده و به بهانه‌ی کنترل امنیتی،
کلیه‌ی آزادی‌های مدنی و حق اعتراض و …. از شهروندان سلب می‌شد.
(گرچه بسیاری آزادی‌های مدنی، هم‌الآن نیز سلب شده‌است!)

آن‌گاه،
دیگر کسی را یارای آن نبود که سخنی از بررسی صحت آرا سخنی به میان آورد.
مطالبه کنندگان بدیهی‌ترین حقوق شهروندی،
-که رایم کجاست؟-
بسیار راحت‌تر از اکنون،
مزدوران دشمن و اغتشاش‌گر و فتنه جو خطاب می‌شدند.

(مسیری که کیهان و رسانه‌ی ملی(؟!)… هم‌الآن نیز دنبال می‌کنند.)

این مسیر،
-تا امروز-
به هوشیاری ستودنی حامیان میرحسین،
راه به جایی نبرده است.

(باز هم تاکید می‌کنم: با فرض وجود تقلب)

***

اشتباه نشود.
من،‌ شخصا به میرحسین رای نداده‌ام.
من به محسن رضایی رای داده‌ام. 

فکر نکنید که من گریبانم برای میرحسین چاک است.
اگر انتخابات مجدد نیز برگزار شود،
گمان نکنم که رایم تغییر کند.

و نیز،

قایلم به این‌که اگر رهبری حکمی صادر کرد، باید تبعیت کرد.
چون مصلحت کشور، در حفظ آرامش و وحدت و وجود امنیت است.
که نقطه‌ی نهایی حفظ این موارد، اطاعت از حکم رهبری است.
حکمی که همواره برای رهایی از چنین بن‌بست‌هایی، به داد ملت رسیده‌است.

چون عدم تبعیت از چنین حکمی،
ناامنی و آشوب فراگیری در پی خواهد داشت که به نفع هیچ کس نیست.
هیچ خروجی قابل قبولی نیز برای آن متصور نیست.

*

اما هیچ یک از موارد فوق، موجب نمی‌شود
که به چنین باطل واضحی (پروپاگاندای کیهان و فارس و رسانه‌ی ملی؟!) گردن نهم.

چون، چنین دروغ آشکار رسانه‌ای،
چنین نادیده‌انگاشتن خواسته‌ی جمعی عظیم،
گرچه می‌تواند چندروزی دوام بیاورد،
و سرپوشی بر جوش و خروشی بنهد؛ 
اما بی‌تردید این سکون، پایدار نخواهد ماند.

و هر روشی جز صداقت و شفافیت؛
آرامش پایدار را برای این مملکت به ارمغان نخواهد آورد.

امثال ما،
در این تجمعات خیابانی حضور و نفعی نداریم،
ولی ما به حداقل‌هایی از اخلاق و مدنیت پای‌بندیم.

ما فکر می‌کنیم
نظام جمهوری اسلامی، ظرفیت بسیار بالایی دارد.

ما فکر می‌کنیم،
مطالبات مدنی و مسالمت آمیز حداقل‌های حقوق شهروندی،
چیزی نیست که طاقت مسئولین جمهوری اسلامی را طاق کند!
(اگر پاک دست باشند و از محاسبه باکی نداشته باشند.)

و ما با خط تندروهایی که
دوست دارند فضا را امنیتی کنند مخالفیم.

و با خط کسانی که
می‌خواهند این سوالات و ابهامات بزرگ را
به چیز سخیفی به نام اغتشاش فروکاهند مخالفیم.

این تجمعات عظیم و مسالمت آمیز،
چیزی زیبا، عجیب و قابل تقدیری است.
ربطی به تعابیر رسانه‌ی ملی ندارد.

این روش‌های رسانه‌ی ملی(!؟)،
فریاد زدن ِاین نکته است که
«ای مردم، ما نمی‌فهمیم چی می‌گویید!» 

یا این که
«ای مردم، ما نمی‌خواهیم بفهمیم شما چی می‌گویید.
شما هر کاری هم که بکنید،
ما حرف خودمان را از آن کار شما بیرون می‌کشیم!»

یا این که
«ما (=رسانه‌ی ملی به نمایندگی از حاکمیت) حرف شما را هم نمی‌فهمیم.
چه رسد به اجابت خواسته‌های مشروع شما!»
(یارو را در ده راه نمی‌دادند، سراغ کدخدا را می‌گرفت!)

یا این که :
«اصلا مگر شما اغتشاش‌گرها، می‌توانید خواسته‌ی مشروع داشته باشید؟
مگر شما حق دارید خواسته‌ی مشروع داشته باشید؟»

یا این که:
«اصلا مگر شما وجود دارید؟»

*

این مزخرفات،
پیام‌هایی است که این روزها،
علنا از رسانه‌ی ملی سابق،
و رسانه‌ی دولت فعلی،
با این مشی و روشی که در پیش گرفته‌است،
به ضمیر ناخودآگاه مردم ارسال می‌شود.

و این، پیام خوبی نیست.

این،
عملا معترضین را وا می‌دارد که مجاری دیگری را برای شنیدن و رساندن صدای خود،
جستجو کند.

و در این میان،
رسانه‌های فارسی زبان خارجی،
به شدت قدرت می‌گیرند.

و برد خاصی در عمق استراتژیک نظام پیدا می‌کنند.
و این برای ما، زشت است.

حیف است!
این‌ها به خواب هم نمی‌دیدند که بتوانند چنین قدرتی پیدا کنند.

**

و در این میان،
فضای رسانه‌ای و اطلاعاتی،
کاملا ایزوله شده است.

موبایل، قطع.
اس ام اس، قطع.
رسانه‌های جمعی موثر، فیلتر یا تحت محدودیت شدید.
رزونامه‌ها، تحت محدودیت شدید.
حتی رسانه‌های فارسی زبان ماهواره‌ای نیز با پارازیت شدیدی بلوکه شده‌اند!

شما اگر زیرت باد نمی‌دهد،
چرا این‌قدر گوش ملت را سفت چسبیده‌ای؟

**

آقای دانشجو آمده‌است در تلویزیون.
می‌گوید:
« همه‌ی نامزدها،‌ کلی گویی کرده‌اند.
تا الآن، یک شکایت مستند هم نداشته‌ایم.
که یک کاندیدا بگوید فلان صندوق چنین و چنان شده.
بگویند؛ ما در خدمتیم!»

مجری مترسک، چیزی نگفت.
گذاشت آن آخر در میان سوالات پرسید.

که یکی از نامزدها
(رضایی)
گفته که به رغم این که ۵ روز اصرار کرده،
هنوز آمار دقیق صندوق‌ها را به او نداده‌اند تا بتواند شکایت دقیق و مستند بکند.

جناب کامران دانشجو هم یک لبخند ملیحی زد و بفرمود:
«احسنت!
در قانون، چنین حقی برای کاندیداها دیده نشده است!‌
ما هم طبق مرّ قانون عمل می‌کنیم.»

***
آقایان.
والله. بالله. تالله.
خداوند عزیز،
در سر مردم کشورتان،
عوض مغز،
 کاه نگذاشته است!

لااقل، مشاهدات ما که این طوری می‌گوید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 ژوئن 2009 در Uncategorized