RSS

بایگانی ماهانه: ژوئن 2009

داستان سوم مثنوی شریف، بخش چهارم(عبرت و نصایح مولانا)

*کلیه‌ی بخش‌های بعدی در ادامه‌ی بخش اول نیز درج خواهد شد،
که در نهایت، «داستان سوم مثنوی شریف» در یک پست وبلاگ قرار گیرد*

****

پیش درآمد:

گفتیم فاز و مرحله.
خوب است که قبل از ادامه‌ی داستان،
نگاهی به فازها و مراحل نقشه‌ی جناب وزیر بیندازیم.

فاز اول:
١. تغییر جبهه (از جهود به نصارا)،
٢. عمق دادن و نفوذ،
٣. برکشیده شدن در جبهه نصاری.

فاز دوم:
١. ایجاد اختلافات عینی و عملی در روش‌ها و عبادات،
٢. ایجاد اختلافات نظری و اعتقادی و ترویج تعصب،
٣. افزودن طمع قدرت به غیرت دینی و افروختن جنگ داخلی.

فاز سوم:
١. ترک صحنه و غیبت مرجع حل اختلاف‌ (=وزیر).
٢. تداوم اختلافات و منازعات و نابودی مسیحیت!

*****

که داستان ما،
رسید به انتهای مرحله‌ی اول ِفاز دوم.
یعنی آغاز اختلاف در رای و روش های امرا و قبایل ١٢ گانه.

هم‌این جا،
جناب مولوی،
برای رفع شبهه،
توضیحی می‌دهد که خواندنی و قابل تامل است.

***

«بیان آن که این اختلافات در صورت روش است نه در حقیقت راه»

می‌فرماید که
این چند رنگی، از درون خبیث وزیر، نشات می‌گرفت.

چون آن خیبث،
«…ز یکرنگی عیسی بو نداشت
از مزاج خم عیسی خو نداشت
»

خم عیسی دیگر چیست؟ 
خم رنگرزی عیسی، دین سلیم او بود. 
همه‌ی این رنگ‌های گوناگون در آن بود ولی چند رنگی به نظر نمی‌آمد.

به قول مولوی، «جامه‌ی صد رنگ» از آن «خم صفا»
«ساده و یک رنگ گشتی».
آن صفای عیسوی و آن سلامت دل، اختلافات را شستشو می‌داد.

مثل یک خم رنگرزی که پارچه‌ی صد رنگ را هم اگر در آن فرو بکنی،
آخرش یک‌رنگ‌شده، بیرون می‌آید.

و تاکید می‌کند که منظور از این یکرنگی،
تک‌رنگی و بی‌تنوعی و تک‌صدایی
-که ملال انگیز است-
نیست. 

بلکه، «مثال ماهی و آب زلال» است.
هزاران ماهی رنگارنگ، در میانه‌ی بحر آب زلال غوطه‌ور هستند.
ولی در نگاه ناظر از بیرون،
دریا، یکرنگ است.

چند رنگی و گوناگونی رنگ ها، در خشکی است که به چشم می‌آید.

اما ماهیان بحر الهی،
با این خشکی و یبوست و تعصب،
جنگ دارند و نمی‌توانند با آن سازگار شوند.

«گر چه در خشکی هزاران رنگ هاست،
ماهیان را با یبوست، جنگ هاست.
»

 
هیچ می‌دانید
چقدر باران رحمت خدا باریده است،
تا دریایی درست بشود؟
و در درون آن، ماهیان رنگارنگ باشند و یکرنگی هم داشته باشند.

و تازه پس از تشکیل این دریا،
دریا چه قدر خون دل خورده تا  یک صدفی پیدا بشود
که دُرهای غلطانی چون اولیای الهی تولید بکنند؟

و …

*

خلاصه این که در نگاه مولانا،
آن چه از این اختلافات دیده می‌شود،
ناشی از خودبینی ها و خدانبینی های ماست.
این اختلافات ناشی از زندگی ما در خشکی است.
اگر به دریای رحمت الهی بپیوندیم،
یا در خم صفای پیامبران الهی غرقه شویم،
این همه صدرنگی و گونه‌گونی نخواهیم داشت و دید.

(خدا رحمت کند امام راحل را که می‌فرمود
اگر ١٢۴ هزار پیامبر را در یک شهر جمع کنند،
محال است دعوا و اختلاف درست بشود…)

جناب مولوی ابیات زیبایی در این میانه، طرح می‌کند که
شایسته است در جای خود به آن ها بپردازیم.

***

و در بخش بعدی در «بیان خسارت وزیر در این مکر» نیز مطالبی دارد که
به جد خواندنی هستند و -اگر عمری بود- آن را نیز در جای دیگر بیاوریم.

خلاصه‌اش این است که
این آقای وزیر، می‌خواست پنجه در پنجه‌ی خدای بزرگ بزند.

آخر یک آدم یک لاقبای فکسنی،
چیست که بتواند چنین فکری را به ذهنش راه بدهد؟

و در نهایت نهیب می‌زند که
«چند گویی «من بگیرم عالمی!»
این جهان را پر کنم از خود همی!
»

«گر جهان پر برف گردد سر به سر
تاب خور بگذازدش با یک نظر!
»

اگر همه‌ی عالم را هم برف نفسانیات انسانی بگیرد،
یک نظر خورشید الهی، همه‌ی برف‌ها را نه فقط ذوب که تبخیر می‌کند.

این خدا، بزرگ تر از این حرف هاست و ما کوچک تر از این حرف هاییم.

خرابکاری وزیر و صدهزاران وزیر را
«نیست گرداند خدا، از یک شرار»

و همه‌ی خرابی ها را تبدیل به درستی می‌کند و
«عین آن زهرآب را شربت کند»

از دل همان فتنه‌ها و شک‌ها،
ایمان‌ها و یقین‌های بیشتر تولید می‌کند.
و «مِهرها رویاند از اسباب کین»
و از همان اسباب کینه‌ورزی، مهرورزی بیرون می‌کشد!

این خدا،
اگر بخواهد،
همه‌ی معادلات را بر هم می‌زند.

و جا دارد ما نیز همزبان با جناب مولانا بخوانیم:

«از سبب سوزی‌ش من سوداییام
در خیالاتش چو سوفسطایی
ام»

(سبب سوزی: بر هم زدن اسباب و علل – خرق عادت)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

خوش آمد به حسین عزیز

حسین آقای دسته‌باشی+ عزیز،
«برادر دینی» و «رفیق قدیمی» و «یار غار» ما بوده
و -بفضل خدا- خواهد بود.

البته میان ما و ایشان تفاوت آرایی هم هست. 
ولی به تعبیر خودمان،
ایشان شیخ ما هستند،
و چشم برزخی و دوزخی(!) شان باز است!

و از آن جا که پای ما استدلالیون چوبین بود،
در ابهامات عقل، به داب عارفانه و شهود رفقا و عرفا اقتدا می‌کنیم. 

و در فتنه‌های روزگار،
آن جا که فسفر مغزمان ته می‌کشد،
-ای بسا –
به امر ایشان زبان در کام می‌گیریم تا ببینیم عاقبت ماجراها به کجا می‌کشد!

به هر روی،
جز آن حق ِگرانی که از ایشان -بر اثر رفاقت احسن- برگرده‌ی این کمترین هست،
واسطه‌ی آشنایی ما و استاد بزرگورارمان آقای جاودان نیز،
ایشان بوده است. 

که بابت این فقره‌ی اخیر، باید یک عمر ممنون ایشان باشم. 

*

ورود جناب ایشان به عالم تَوَبلُگ (وبلاگ نویسی)
را -کمینه برای خود- غنیمت می‌دانم.

آدرس وبلاگ ایشان هم، این است:

http://hhdd.persianblog.ir

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

داستان سوم مثنوی شریف، بخش سوم

*کلیه‌ی بخش‌های بعدی در ادامه‌ی بخش اول نیز درج خواهد شد،
که در نهایت، «داستان سوم مثنوی شریف» در یک پست وبلاگ قرار گیرد*

***

جناب وزیر،
جای پایش که حسابی سفت شد،
و امرای اقوام ١٢ گانه‌ی مسیحی را -به حیله- مطیع خود ساخت،
آغاز به فتنه کرد.

توطئه‌ی اصلی، این بود که
با همان مواد خام موجود در دین عیسی‌،
بنای تفرقه و نابودی دین عیسی را بنهند.

وزیر ،
قصد داشت با جابجا کردن «اهم و مهم ها» نزد هر فرقه،
ابتدا میان آن‌ها تفاوت‌های عینی،
در آیین و روش و داب و مرام به وجود بیاورد.
(مرحله‌ی اول)

سپس با تزریق تعصب،
دیوارهای اعتقادی میان این‌ها را برافرازد.
(مرحله‌ی دوم)

و سپس،
با افزودن طمع قدرت و ریاست در پوشش تعصبات دینی،‌
فضا را به سوی -به قول شهبازی- آنتاگونیسم پیش ببرد.
به نحوی که امکان زیست در کنار یکدیگر را از دست بدهند،
و در نهایت به تعارضات خونین دست یازند.
که حاصل‌اش، نابودی کامل و اساسی مسیحیت ناب می‌بود. 
(مرحله‌ی سوم)

فراموش نکنیم که تمامی دستورات وزیر،
مبتنی بر شرع مقدس عیسوی بود و
ابتنای بر اصول و ارزش‌های مورد قبول همگان داشت.

بلکه طبق نقشه،
اشکال اصلی از «عصبیت» و «عدم تحمل تفاوت‌ها" بروز می‌کرد.

***

برای اجرای این استراتژی،
به صورت جداگانه، «ساخت طوماری به نام هر…» امیری
و در هر طومار،
دستوراتی به ظاهر معارض با یکدیگر قرار داده بود.

«حکم های هر یکی، نوعی دگر
این، خلافِ آن؛ ز پایان تا به سر
»
ب.۴۶۴

***

 

در یکی
اصل و نشانه‌ی توبه‌ و بازگشت به خدا را
ریاضت کشیدن و جوع(= گرسنگی) و تحمل مشقت عبادت و … دانسته بود.

*

در دیگری،
ریاضت را بمثابه کشک دانسته!
و تنها راه نجات را گشاده دستی و جود و سخاوت بیان کرده بود. 

*

در دیگری،‌
این هر دو عمل (=جود و جوع) را در برابر توکل به خدا، شرک دانسته بود.
گفته بود که اصلا بنده نباید عملش را در مقابل خدا قرار بدهد و توقع کند.
بنده، نباید به این حرف‌ها کار داشته باشد.
باید فقط به خدا توکل کند!

«جز توکل، جز که تسلیم تمام»
در هر حالت دیگری، هر کار دیگری «همه، مکر است و دام»

*

در دیگری،
گفته بود که اصل و اساس، خدمت به خلق است.
کسی که به مردم خدمت نکند و دم از توکل بزند، لاف زده است.

*

در دیگری،
نوشته بود که اصلا این حرف ها و امر و نهی های دین،
برای انجام دادن نیست که!
بلکه فقط برای این است که بندگان عجز خود را در برابر خدا متوجه بشوند.
«تا که عجز خود ببینیم اندر آن»
اصلا مگر می‌شود به همه‌ی این اوامر و نواهی عمل کرد؟!

*

در دیگری،
گفته بود که عاجز دیدن خود، کفر نعمت است.
خدا اگر می‌خواست خودت را عاجز ببینی، عاجز می‌آفرید تو را!
قدرت خودت را ببین «که این قدرت، از اوست»

*

در دیگری،
گفته بود از عجز و قدرت بگذر.
چون «بت بود هر چه بگنجد در نظر!»
اصلا تو باید نظر خودت، خطورات ذهن و نفس خودت را از بین ببری.
باید آگاهی و نظر خود را از بین ببری تا موحد بشوی.

*

در دیگری،
نوشته بود که مراقب باش که شمع آگاهی را حفظ کنی.
عقل و آگاهی، ابزار شناخت ما هستند.
ما برای وصال خداوند در این شب تاریک و ظلمت دنیا،
باید از این شمع استفاده کنیم.
پس اگر مراقبتش نکنی «کشته باشی -نیمه شب- شمع وصال»

*

در دیگری،
نگران نور عقل نباش.
آن شمع را با خیال آسوده خاموش کن،
«تا عوض بینی، نظر را صد هزار» 
که هزاران برابر بیشتر به دست خواهی آورد.

چرا که از کشتن شمع عقل، «شمع جان، افزون شود».
و در اثر این صبر که بر خاموش کردن عقل می‌کنی
«لیلی ات از صبر تو مجنون شود!»

و اصلا،
هر کسی ترک دنیا را بخواهد با زهد بکند،
«ترک دنیا هر که کرد از زهد خویش
بیش آید پیش ِ او … دنیا و پیش»

*

در دیگری،
گفته بود که هر چه که خدا از ایمان و … به تو داده،
بر جان ات شیرین بوده که پذیرفته ای.
-لااکراه فی الدین-

این یک نشانه است.
پس معلوم می‌شود که هر چیزی که برایت آسان بود و شیرین بود،
همان چیزی است که خداوند از تو می‌خواهد و منبعث از ایمان توست.

«بر تو آسان کرد، خوش آن را بگیر!
خویشتن را در میفکن در زحیر
»
(زحیر=مشقت و نگرانی)

*

در دیگری،
نوشته بود که
هر چیزی که طبع تو به آن مایل است،
همان بد است و باید آن را رها کنی. 

«کان قبول طبع تو، رد است و بد!»

و این همه اقوامی که گمراه شده‌اند،
با این حال به آن چیزی که ایمان دارند، خرسند هستند.
-کل حزب بما لدیهم فرحون-
اگر به پسند ِدل بود، همه الآن هدایت شده بودند.
ولی این نیست.

*

در دیگری،
نوشته بود که
اصلا مساله‌ی راحتی دل و ذوق و پسند طبع نیست.
شما باید ببینی که عاقبت کارها و اعمال چیست.
چون خیلی وقت‌ها، طبع از کاری راضی است.
اما دل، دم‌دمی مزاج است.
یک چند وقت بعد، برایش مکروه می‌شود.

یا عاقبتش را که می بینی، معسر (سخت) از کار در می‌آید.
پس «عاقبت بنگر…» و ببین آخرش سخت است یا آسان.

*

در دیگری
نوشته بود که اصلا این حرف‌ها چیست.
عاقبت بینی مگر کار هر کسی است؟
«عاقبت دیدن، نباشد دست باف»
وگرنه، این همه اختلاف در دین‌ها نبود.

تنها راه این است «…که استادی طلب» کنی.
تا او تو را به راه درست رهنمون شود.

*

در دیگری،
نوشته بود که اصلا استاد خود ِشمایی!
چون «… که اُستا را شناسا، هم تویی»
و وقتی کسی بتواند استاد ِخود را بشناسد،‌ راه ِخود را هم خواهد شناخت!

پس خودت، مرد باش و ملعبه‌ی دست دیگران نشو.
«رو سر ِخود گیر و سرگردان مشو»

*

در دیگری،
نوشته بود که همه‌ی این‌ها، یکی است.
و هر کسی این ها را «دو» ببیند، از چپولی خود اوست.

«هر که او «دو» بیند، احول مردکی است.»

*

در دیگری،
نوشته بود که
چه طور ممکن است که این همه تفاوت یکی باشد؟
کسی که این طوری فکر کند «… مگر مجنون بود؟»

چون «هر یکی، قولی است، ضد یکدگر»
آخر چه طور ممکن است که «یکی باشد، یکی زهر و شکر»؟

**

این نامه‌ها را هم به صورت جدا جدا،
به نام هر امیری نوشت،
و بدین‌سان، مرحله‌ی نخست از فاز دوم طرح وزیر،
عملیاتی شد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

نزدیکی فکری

*-آقاجان عفت کلام داشته باش!‌

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

قسمتی از نامه امیر(علیه السلام) به مالک اشتر

 امام در بخشی از نامه به مالک اشتر می فرماید:

وَلْیَکُنْ أَحَبُ الْأُمُورِ إِلَیْکَ أَوْسَطُها فِى الْحَقِّ وَ أَعَمُّها فِى الْعَدْلِ وَ أَجْمَعُها لِرِضَى الرَّعِیَّةِ،

فَإِنَّ سُخْطَ الْعامَّةِ ‏یُجْحِفُ‏ ‏بِرِضَى‏ ‏الْخاصَّةِ وَ إِنَّ سُخْطَ الْخاصَّةِ یُغْتَفَرُ مَعَ رِضَى الْعامَّةِ وَ لَیْسَ

أَحَدٌ مِنَ الرَّعِیَّةِ أَثْقَلَ عَلَى الْوالِى مَؤُنَةً فِى الرَّخاءِ وَ أَقَلَّ مَعُونَةً لَهُ فِى الْبَلاءِ وَ أَکْرَهَ لِلْإِنصافِ

وَ أَسْأَلَ ‏بِالْإِلْحافِ‏ وَ أَقَلَّ شُکْراً عِنْدَ الْإِعْطاءِ وَ أَبْطَأَ عُذْراً عِنْدَ الْمَنْع وَ أَضْعَفَ صَبْراً عِنْدَ مُلِمَّاتِ

الدَّهْرِ مِنْ أَهْلِ الْخاصَّةِ وَ إِنَّما ‏عَمُودُ الدِّینِ وَ ‏جِماعُ‏ ‏الْمُسْلِمِینَ‏ وَ الْعُدَّةُ لِلْأَعْداءِ الْعامَّةُ مِنَ

الْأُمَّةِ، فَلْیَکُنْ ‏صَغْوُکَ‏ لَهُمْ وَ مَیْلُکَ مَعَهُمْ.

دوست داشتنى‏ترین چیزها در نزد تو، در حق میانه‏ترین و در عدل فراگیرترین و در جلب خشنودى مردم گسترده‏ترین باشد، که همانا خشم مردم خشنودى خواص را از بین مى‏برد، اما خشم خواص را خشنودى همگان بى‏اثر مى‏کند.

خواص جامعه همواره بار سنگینى را بر حکومت تحمیل مى‏کنند

زیرا در روزگار سختى یاریشان کمتر و در اجراى عدالت از همه ناراضى‏تر و در خواسته‏هایشان پافشارتر و در عطا و بخشش‏ها کم‏سپاس‏تر و به هنگام منع خواسته‏ها دیر عذر پذیرتر و در برابر مشکلات کم‏استقامت تر مى‏باشند.

در صورتیکه ستونهاى استوار دین و اجتماعات مسلمین و نیروهاى ذخیره دفاعى، مردم مى‏باشند، پس به آنها گرایش داشته و اشتیاق تو با آنان باشد.

 

 

با اجازه آقا محسن!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

روش‌های دل سپردن به جناب ما!

آورده‌اند که
روزی، شخص «بد بوی» ِ«بد روی» ِ«بد زبانی»
نزد پری‌روی ثروتمندی برفت.

بگفت که:

« ای زن اغتشاش گر فلان‌کاره!
من پولی ندارم که به تو بدهم.
خانه‌ای هم ندارم.
ولی اگر با من تا نوک آن قله بیایی،
حاضرم در میان خس و خاشاک،
با شما روابط نامشروعی برقرار بکنم!»

آن پری صورت به خنده آمد و گفت:

«به هوای این صورت زیبایت بیایم؟
یا به هوای بوی خوش ات؟
یا زبان شیرین ات؟
یا پول فراوان ات؟
یا راه نزدیک ات؟
یا مکان دنج و راحت ات؟
یا ادب و حجب و حیای آشکارت؟
یا ایمان و تدین ات؟ »

***

دردسرت ندهم!

این؛ از شرایط خوب اقتصادی که برای مردم درست کرده‌ایم.
این؛ از سفره‌های نفت‌آگین‌مان.
این؛ از اوضاع آزادی‌های مدنی‌مان.
این؛ از آزادی‌های اجتماعی و گشت ارشادمان.
این؛ از شخصیت و پرستیژ و ادب حاکمان محبوب‌مان! 
این؛ از اوضاع سیاست خارجی‌مان!
این؛ از احترامی که به حقوق اولیه‌ی شهروندان‌مان می‌گذاریم!
این؛ از زبان خوشی که با مردم داریم!
این؛ از انتخابات آزاد و شفافی که برگزار می‌کنیم!
این؛ از صداقت و دروغ‌نگویی و پرده‌ندری و رعایت اخلاق اسلامی(؟) مان،
پیش چشم میلیون‌ها بیننده!
این؛ از «ترتیب اثر دادن» به تذکر رهبر، در سخنرانی‌های بعدی‌مان!
این؛ از رسانه‌ی ملی حق‌گو و حامی ملت‌مان!

 

….

***

حقا که مردم کور و پرتوقع و نمک‌نشناسی داریم!
این‌ همه حُسن عالم‌گیر داریم!
دیگر چه می‌خواهند؟ !

البته، ملت که بیدار است.
مشتی خس و …

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژوئن 2009 در Uncategorized

 

طریقه‏ى دنیادارى

 

انبیاء و ائمّه ـ علیهم‏السّلام ـ نیامده‏اند که بگویند مردم از دنیا هیچ بهره‏اى نداشته باشند،

بلکه آمده ‏اند طریقه‏ى دنیادارى با سعادت و عزت را هم به ما نشان بدهند.

انفاق، احسان، صداقت، دوستى و محبّت و در فکر هم بودن یکى از راه‏هاى سعادت دنیوى ما است.

 اگر در فکر هم، یار هم، غمخوار هم باشیم، در واقع در فکر خود هستیم

و در نتیجه دنیاى خود را هم نگهدارى کرده ‏ایم.

خدا تنبه دهد که از بى‏تنبهى شکست نخوریم و متنبّه بشویم که

چرا فکر نکردیم که با پیروى از انبیاء و اولیاء ـ علیهم‏السّلام ـ چگونه دنیادارى کنیم.

 

آیت خدا آقاى بهجت رحمة الله علیه

***

چهل روز از رفتنش از این دیار خاکی گذشت.

خدایش رحمت کند.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژوئن 2009 در Uncategorized