RSS

بایگانی ماهانه: مه 2011

فکر میکنند مردم ما نمی‌فهمند … !!

تبلیغات قبل برنامه نود تمام میشود. همه منتظرند که برنامه شروع شود تا گزارش در مورد فوت ناصر حجازی پخش شود. ناگهان هیئتی مثلا ورزشی از صدا و سیما میبینی‌ که در کنار بالین آن مرحوم در حالی‌ که نای حرف زدن ندارد، حاضرند. با تک تک اعضا مصاحبه میشود و همه ضرغامی ضرغامی کنان می‌گویند که ایشان آنها را به عیادت ناصر خان فرستاده است. آنقدر در گوش ناصر خان میخوانند که آن مرحوم هم با صدایی خفیف، از ضرغامی تشکر می‌کند. دوربینها جمع میشوند. چون به هدف که نام برده شدن ضرغامی از زبان آن اسطوره محبوب مردم بود، رسیده اند ( راستی‌ چرا خود ضرغامی نرفت ). فکر میکنند مردم ما نمی‌فهمند … !!

استودیو خبر شبکه پنج قرار است افتتاح شود. ضرغامی میرود برای افتتاح. تمام بخشهای خبری حرفهای ایشون رو قبل افتتاح و مصاحبه نشان میدهند که از گریم شدن خود جلوگیری می‌کند و چه نمایشی راه می‌اندازد ضرغامی که من گریم نمیکنم و زیر گریم نمی‌روم و می‌خواهم مردمی باشم ( یاد بند کفش بستن بعضیا می‌‌افتم). اگر قرار است این عمل برای مردم باشد، چرا اینهمه آب و تاب میدهند؟ فکر میکنند مردم ما نمی‌فهمند … !!

اخبار در مورد رفتگر پیر شهر گزارش پخش می‌کند و وضع گرسنگی و بی‌ پولی‌ او را نشان میدهد و هر یک جمله در میون فحش یا انتقادی از شهردار و شهرداری پخش میشود. بماند که خود پیرمرد یکبار می‌گوید پیمانکار شهرداری مقصر است و حقوق کم میدهد. اما مهم این است که احساسات مردم برانگیخته شده و مقصر، شهردار نشان داده شده است. فکر میکنند مردم ما نمی‌فهمند … !!

یعنی‌ اینقدر خدمت کردن شیرین است که برای رسیدن به پست و مقامات بالاتر، هر کاری مباح است؟ فکر میکنند مردم ما نمی‌فهمند … !!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مه 2011 در Uncategorized

 

خوش آمد به آقا سید.

آقا سید که پیش‌تر هم از نویسندگان وبلاگ ( ِقبلی) بود،
دوباره به جمع نویسندگان وبلاگ اضافه شده.

مطالبی داشت که مورد علاقه برخی دوستان -من‌جمله خودم- بود.
سراغش را هم می‌گرفتند که کجاست و چرا نمی‌نویسد و …

خوش آمدی آقا سید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مه 2011 در Uncategorized

 

من آمده ام … باز از غرب آمده ام …

و با سلامی دوباره …

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 مه 2011 در Uncategorized

 

ماهی ۶٩هزار تومان حقوق ولایی!

پیش‌نوشت: اصولا من بعد از سربازی، اعصاب معصاب ندارم! شرمنده!

******

آدم متاهل با مدرک کارشناسی ارشد، صبح تا عصر بیگاری می‌دهی، توهین می‌شنوی، زیر دست یک مشت الاغ سر می‌کنی، کار و موقعیت شغلی و آینده شغلی و … را بالجمله به چخ داده‌اند، با ماهی ۶٩ هزار تومان.

کار جدید درست نمی‌کنند، هیچ؛ کاردارها را هم از کار می‌اندازند و به عسرت.

*

مصطفی شغل داشت، موفق بود، داشت رشد می‌کرد؛ خودش کارآفرین بود و هست. ذوق و هنر داشت و رزومه‌ای قوی. اجاره خانه دارد، فرزند دو ساله دارد، پدر  مادرش تهران نیستند؛ پدرش ثروتمند نیست. ماهی ۶٩هزار تومان از نظام وظیفه‌ی ولایی می‌گیرد و باید باهاش سر کند!   آیا به «نان ِخالی» می‌رسد این حقوق؟

 

*

محمد مدیر بود. قوی بود. آینده اش درخشان بود (و هست انشاءاله). ارشد مالی خوانده بود و چندین تخصص داشت. در سازمان جا افتاده بود و ماهی چند میلیون درآمد داشت.
می‌خواست زن بگیرد. زندگی تشکیل بدهد. مسیر شغلی‌اش در آغاز جوانه زدن بود. به چخ دادندش. پدرش ثروتمند نبود.

16 ماه بدو خدمت کن زیر دست گوساله‌های بی‌شعور و سر خم کن جلوشان برای چیزهای ابلهانه و عمرت را صرف کن برای کارهای بی‌نتیجه و الکی.

البته انصاف باید داد که  ماهی ۶٩ هزار تومان می‌دهند!  بعله! می‌دانید چقدر پول است؟

*

محسن کار داشت. چند نوع تخصص داشت، فوق لیسانس مدیریت داشت. تجارت خارجی بلد بود. در آمدش هم خوب بود. چند نفر کارمند و منشی و تحصیلدار و … داشت. الان هم بهترین جاهای ممکن خدمت می‌کند که ای‌بسا مورد غبطه‌ی هم خدمتی‌ها باشد.  خودش و پدرش هم ثروتمند بودند و به بدبختی نیفتاد.

ولی حالا شده‌است منشی یک آقای لیسانسیه‌ی مترجمی. سلسله مراتب است دیگر! برایش نامه تایپ می‌کند، اسکن می‌کند، چیز جابجا می‌کند، کتاب می‌برد و قبض انبار می‌گیرد، خط خرچنگ قورباغه‌اش را می‌خواند و تایپ می‌کند، نامه شماره می‌کند و …  می‌بیند در موضوع مربوطه چهار برابر رئیس مرکز ِخدمتش مطالعه و کار کرده ولی حالش به هم می‌خورد اگر ذره ای کمک کند. گور بابای همه‌شان با هم کرده!

پیشنهاد کرده دو نفر را استخدام کنند به جای او. یک پژوهشگر و یک تایپیست و  حقوقشان را هم خودش خواهد داد. مگر از این پستی و سستی رهایی یابد.  هم برای دو نفر دیگر خوب بشود هم برای او. زیر بار نمی روند. قوانین کثافت شان نمی‌گذارد. آشغال‌ها.

حالا هم باید ماهی ۶٩هزار تومان حقوق سربازی ِفرماندهی معظم کل قوا را بگیرد به ازای این عمر گرامی و خدا را شکر کند.

که البته جای شکرش همیشه باقی است.

الحمدلله.

ولی از یک ثانیه‌اش در پیش‌گاه خدا نخواهد گذشت.

**

فقط از گروهان صد و اندی نفره‌مان، می‌توانم برایتان ٨٠ قصه‌ی غم‌ناک تعریف کنم.

بعله. این دو سال می‌گذرد و جهنم نیست و بعدش هم فرصت هست. بعله که هست ولی چه کسی به نظام حق داده که در همین دو سال جلوی پیشرفت ما را بگیرد؟ این چه دلیلی است که حالا که عمر شما از ٢ سال بیشتر است، ما حق داریم دو سالش را غصب کنیم؟

به قول آن آقایی که برای توجیه امریه‌ها از بیت رهبری آمده بود، سرباز امریه‌ای، منبع مهم صرفه جویی مالی است. ما ١٧ هزار سرباز امریه داریم که اگر بخواهیم حقوق آدمیزاد به‌شان بدهیم، فلان مبلغ می شود!

سرباز را به مثابه «گاو شیر ده» می‌بینند بل‌که «خر ِحمال!»!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 مه 2011 در Uncategorized

 

آن سوی میز!

خیلی از رفقای سابقا هم موضع ما هستند که
هنوز مقاومت می‌کنند و حرفشان هم‌آن‌‌است
-خدا اجر صبرشان بدهد-
حتی گاهی ما را می‌نوازند -از لطف- و گاهی ما ایشان را می‌خراشیم -از بی‌هنری-.

ولی من چندان نگران نیستم.
چرا که در ادراک‌شان تردید ندارم.
یعنی درد‌ها را درک می‌کنند و می‌بینند و می‌شنوند و … (انشاءاله)
ولی چون آن طرف میز هستند -و مثلا در مقام بازپرس و موضع قدرت یا حمایت-،
اصولا شرایط و رویدادها را جور دیگر تعبیر می‌کنند و تئوری می‌بافند و مقاومت می‌کنند.

کافی‌است که بیایند -یا روزگار شرایطی پیش بیاورد که بیایند- این طرف میز،
آن ها هم مثل بنده و شما می‌شوند.

البته کاش خدا کمک بکند که آدم هم‌واره
آن‌چه برای خودش می‌پسندد برای دیگران هم بپسندد.
و آن چه برای خودش نمی‌پسندد برای دیگران هم نپسندد.

و این‌که کدام طرف میز باشد، تاثیری در حق‌بینی‌اش نداشته باشد.
و مرگ را اگر خوش می‌دارد، اول برای خودش خوش بدارد و بعد از بهر هم‌سایه!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 مه 2011 در Uncategorized

 

نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند!

مبارزه‌ی کشککی و شعاری

(=غیر سیستمی و بی‌برنامه؛ بدون پشتوانه‌های نظری
و از آن مهم‌تر آمادگی تکنیکی و لجستیکی در حاکمیت و بازوی اجرایی
و گردش آزاد اطلاعات و «شفافیت» و رسانه های مستقل برای توده)

با فساد اقتصادی
(=ثروت نامشروع)

در لایه‌ی حاکمیت،
موجب مفاسدی به مراتب بزرگ‌تر و عظیم‌تر در داعیه‌داران آن مبارزه،

و در لایه‌ی توده‌ای،
تبدیل به مبارزه‌ای نامعقول با خود «ثروت» -و در شرایط حاد: «ثروتمندان»- می‌شود.

و این ناهنجاری‌های شبه مارکسیستی،
ای بسا به مراتب از خود آن فسادهای اولیه، بدتر و مخرب‌تر باشند!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 مه 2011 در Uncategorized

 

دیدار به قیامت عمه کُبی!

عمه کبری هم رفت.
توی حرم حضرت رضا حالش بد شده بود و سکته مغزی و چند روز اغما و تمام.

آرام بود و مهربان بود و پاکیزه و پاکیزه و پاکیزه.
آن‌قدر که جزو سه نفر "وسواسی‌ترین" ‌هایی بود که می‌شناختم.

 

امیدوارم که در آغوش مهربانی جد و جده‌ات بیارمی.

دیدار به قیامت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 مه 2011 در Uncategorized

 

این هم عیدی امروز ما:

 

چیز زیادی از شماها ما نمی‌دانیم؛  تنها اسیر ِبند ِتکراریم … تکرار؛

ماها فقط هم‌سایه‌ی مِهر شما هستیم؛  ای خاندان ِ«جار ثم الدار»!

*

٢٠ جمادی الثانی ١٣٩٠

 

پ.ن: شما روی هم یک بیت حساب کنید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مه 2011 در Uncategorized

 

مرد باشید و کوری خود را به گردن سارقان نیدازید!

کور بوده‌اید و ندیده‌اید. نخواستید که ببینید. حالا آمده‌ای ادعای هواپیما ربایی می‌کنی+؟!    خدا رحمت کند سنگ پای قزوین را!  اسم آن بی‌چاره بد در رفته!   نه عزیزم! از اول اشتباه سوار شده بودی.  به نفعت نبود که روی کارت پروازت را درست بخوانی. (چشمی اگر داشتی، تکلیفت در اولین مناظره معلوم شده بود.) خصوصا که "حاج بابا" هم در کابین خلبانی بود و … 

راستی، مبداء‌ ربایش‌ات را عشق است!  از وقتی "حاج بابا" را از کابین بیرون کردند، هواپیما "ربوده شده" حساب است؟ وانگهی اگر ربایشی هم به کار باشد،  شما بودید که هواپیما را دو دستی تقدیم سارقین کردید.

*

وای که این جگرم آتشش نمی‌نشیند. یادم نمی‌رود که هم‌این حاج آقای قاسمیان محترم‌مان -که چهارسال در قم درس خوانده و نخوانده، آمده این‌جا حوزه علمیه راه انداخته+– چه سخنرانی‌ها که نکرد. یک جزوه‌ی ٣۴ صفحه‌ای برای ما از سخنرانی ایشان فرستادند  آن‌هم به نام و سربرگ موسسه جهادی (آن را هم قربانی الفنون کردند بی‌معرفت‌ها!)  که 

«الیوم،
راه خدا و امام زمان و امام خمینی و اسلام و انقلاب و رهبری و شهدا و امام حسین و …
همه با هم از الفنون می‌گذرد.
باقی هم همه دشمنان این‌هایند."

فرموده بودند که

"مساله‌ی دروغ‌گویی و بی‌اخلاقی و تهمت زنی و …
این‌ها مسایل جزئی است؛
(به قرعان* نمی‌دانم چند تا علامت تعجب و سوال ردیف کنم بس است!)
مساله‌ی کلی و مهم و اصلی،
بودن در خط ولایت است!
که الفنون کاملا در خط ولایت است
و اصلح و صالح است و رای به او رای به امام زمان است!»

خدا شاهد است هم‌آن روز از این همه بی‌تقوایی و نامردی و ماکیاول صفتی مشمئز شدم و سوختم. آخر برادر قشری ظاهربین شل مغز!  آدمی که مثل قند دروغ می‌گوید، خط و ربط و ثبات دارد که شما دلت را به خط ولایتش خوش کنی؟

و برای‌شان نوشتم که "پیشمان می‌شوید و خواهید شد که این‌همه ارزش‌ها را آلودید
و به نام دین و اسلام و به نام جهادی و موسسه جهادی -که قرار بود کار بزرگی هم بکند و …- چون این کردید و همه را فدا کردید پای …

به چه قیمتی آخر؟  نوشتم حاج آقا، «ما کنت متخذ المضلین عضدا» جایی به گوش‌هایت نخورده؟  حالا برای ما اصلی و فرعی کردنت گرفته؟ شما بویی از تعلق به انقلاب و گذشته‌ی انقلاب و رفتار و مرام اهل‌بیتی در رفتار این آدم در مناظره‌ها به مشامت خورد؟

***

بگذریم.

این ها گذشت.  نه الان وقت حساب کشی است و نه این جا جایش است و نه بنده و شما در آن جای‌گاهیم. ولی بدبختی این است که از رو نمی‌روند. پر رو-پر رو زل می‌زنند در چشم‌ها  -بی‌آن‌که دستی به ژست‌ محق‌شان بزنند- و راهبرد جدید می‌دهند.

زیر بار اشتباه نمی‌روند. اصلا انگار نه انگار. آقا سوابق‌ بیانات خودت را نگاه کنی بد  نیست!  و این بد است. بلکه بدتر است. وقتی نپذیری که اشتباه کرده‌ای، باز سرت را می‌گیری بالا و با سینه‌ی سپر می‌گویی اگر دوباره برگردم هم آن می‌کنم. دِ لااقل از گندی که -هم‌این چهار روز پیش- بالا آورده‌ای درس بگیر.  اقلا بگو غلط کردم که معلوم شود فهمیده‌ای چه شده. شما مرید داری، آدم دنبالت است، آن‌ها را هم گم‌راه کردی،  با این بی‌احتیاطی و بی‌بصیرتی‌ -و البته ادعای بصیرت-  عقایدش را به همه‌ی آن ارزش‌ها به چالش کشیده‌ای، نمی‌شود که یک‌باره و با ١٢٠ کیلومتر سرعت، دستی بکشی و دور درجا بزنی و حالا از این ورکی بگازی و بتازی؟  به همین سادگی؟

حاج آقا!‌ هزارتا ماشین (مرید) پشت سرت است، اتوبان درست کرده‌ای خودت، آن‌هم یک‌طرفه! یادت نیست؟

***

نه سجاد خان صفار هرندی؛ نه.
کسی از شما نمی‌خواهد به خاطر علم غیب نداشتن توبه کنید. ولی شما باید به خاطر عمل نکردن به همین علم ظاهر به خاطر ندیدن‌های عمدی‌تان، به خاطر «انشاءاله گربه" کردن‌های بی‌محل‌تان، توجیه تراشی‌های ابلهانه و بعضا شیطانی مغایر با مرام اهل بیت‌تان، اصلی و فرعی کردن‌های ماکیاولیستی -به سبک عمروا عاص- باید توبه کنید؛ و البته به خاطر انواع انگ‌هایی که بی‌پروا و بی‌حجت به امثال ما چسباندید.

پیش ما نه؛ پیش پروردگار.

و بروید خدا را شکر کنید که در عهد اباعبدالله نبوده‌اید.
وگرنه تیغ جهل این توجیهات‌تان و اصلی و فرعی کردن‌های ابلهانه‌تان آن جا نیز می‌برید و معلوم نبود سرنوشتتان چه می‌شد و در کدام لشکر سر چه کسی را می‌بریدید! 

البته اگر مریدی و خواننده‌ای و هم‌راهی داشته‌اید که شما او را رسم "ماکیاولی بودن و زیستن به نام دین" آموخته‌اید، مسئولید و جوابگوی خدای و خلق خدای. شاید لازم باشد برای آن‌ها هم که شده، عذرخواهی و توبه را علنی نیز بکنید.

*

دریغ!

 

*«قرعان» رسم الخط گودری «قرآن» است! محض مطایبه!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 مه 2011 در Uncategorized

 

لطفا "بچه‌های انقلاب" بخوانند!

این یادداشت می‌تواند مجادله برانگیز و از آن بیش‌تر،
تحت الشعاع قراردهنده‌ی شخصیت نگارنده ذیل انگ‌های سیاسی باشد.
ولی چه باک!

***

حسین گاهی با من شوخی می‌کند که تو «ولی فقیه»‌ات، هاشمی است.

(*حاشیه: من هاشمی را هم‌واره دوست داشته‌ام. علاقه‌ای که از پیش از دوم خرداد تا امروز باقی است. بی‌آن‌که -جز یک‌بار و با بچه‌های "جهادی"- او را از نزدیک دیده باشم یا نفعی از او یا نزدیکان‌ش برده باشم. جنس علاقه‌ام نیز از جنس علاقه به امیرکبیر است و از نوع تقدیری که از «دن شیائوپنگ» رهبر چین داشته‌ام+. شاید شما از آن دسته باشید که او را قبول ندارید و یا متهم در مفاسد اقتصادی می‌دانید یا … به شما آن سخن بامزه‌ی ابراهیم نبوی را یادآور می‌شوم که اگر هر چه درباره‌ی او و خاندان و مدیران دولتش و … در مفاسد اقتصادی به شایعه و یک کلاغ و چهل کلاغ، گفته اند را دزدی قطعی بدانید و هزار برابر هم بکنید، باز هم نصف مبلغی که الفنون در ده روز دور ریخته نمی‌شود!  (نگاهی به درآمد افسانه‌ای این سال‌های دولت الفنون و هرج و مرج باور نکردنی در خرج آن بیندازید!).

من نیز ضمن این‌که اعتقادی به این مسایل پنهان و غیررسمی و اثبات نشده، ندارم؛ نگاهم به عمل‌کرد و روش و خروجی نهایی کارنامه‌ی اوست.  یادمان نرود که در مدینه‌ی فاضله زندگی نمی‌کنیم و باید ببینیم او را با چه کسانی و با چه شرایطی مقایسه می‌کنیم. بگذریم.  :ختم حاشیه*)

من هم با هم‌آن شوخی گفته‌ام که اگر منظور منصب حکومتی است، که یک نفر بیش‌تر نیست و در مقام اجرا، باید تبعیت بشود (اصل وحدت فرماندهی و دو اصل مکمل دیگر! +)، ولی اگر منظور آن تعریف عام از ولایت فقیه باشد که آقایان برای دفاع از ساختار فعلی به آن پناه می‌برند و علاوه بر رهبری، از مراجع تقلید تویش جا می‌شود تا آخوندمحل؛ آری؛ شخصا نظرات آقای هاشمی را دقیق‌تر و قوی‌تر و قابل قبول‌تر می‌دانم و می‌یابم.

و بارها با این سوال جدی، آن شوخی را ختم کرده ام. که سوای از بحث شخصیت حقوقی -که مقام یکی بالاتر است و لازم الاتباع …- در بحث تئوری با شخصیت حقیقی، کاش شما به من نشان بدهی که چرا نظرات و فهم و تحلیل شخص آیت الله خامنه ای -که فرضا رهبر نباشد- فضیلت دارد بر نظرات شخص آیت الله هاشمی؟

این اگر عمری در حوزه بوده، آن هم بوده؛ این اگر مبارزه کرده و زندان رفته، آن هم کرده بل‌که بیش‌تر؛ این اگر شاگردی مرحوم امام و بزرگان را کرده، آن هم کرده و بل‌که بیشتر (چون ایشان در قم بوده و آقا در مشهد)؛ اگر این مورد تایید امام بوده، آن هم بوده و بل‌که بیش‌تر!  اگر سخن از تجربه‌ی کار سیاسی و اجرایی و قانونگذاری و … باشد، اگر نگوییم تجربه هاشمی بیشتر است، کم‌تر نیست. به هر دو در بالاترین سطوح طی 30 سال گذشته اطلاعات رسیده. به‌علاوه هاشمی از پیش از انقلاب کار اقتصادی نیز کرده و بازار (به معنی عام) و اقتصاد را بهتر می‌شناسد و فرزندانش نیز دانشگاهی بوده‌اند و با محیط آکادمی آشنا‌تر است. تنوع کانال‌های ارتباطی و کسانی که با هاشمی رفت و آمد دارند نیز به مراتب بیشتر است (شما همین تنوع نگاه در فرزندان ایشان را ببینی، کافی است!).

بحث اطاعت نیست. ما از «ولی فقیه» رسمی، رسما اطاعت می‌کنیم. خود هاشمی هم گفته اطاعت می‌کنم و … پس در بعد عملی ما حرفی نداریم.

ولی بحث علمی بخواهیم بکنیم و بخواهیم بدانیم نظر کدام یک درست‌تر است، -در نگاه شخصیت حقیقی؛ کانه هیچ کدام رهبر نیستند و مقایسه میان دو آیت الله باشد- بنده که حجتی ندارم که نظر آقا را به نظر هاشمی ترجیح دهم یا دقیق‌تر، علمی‌تر، واقعی‌تر یا کارآتر بدانم. شما داری، بسم الله! 

فقط لطفا از این یاوه‌های غیرقابل اثبات صدیقی و پناهیان تحویل من ندهی که آقا نظرش به شخص امام زمان وصل است یا عصمت استراتژیک دارد و… ! چون درست است این حرف‌ها برای ماها آب ندارد ولی برای گویندگانش نان داشته و دارد!

*

در سیاست روز نیز به یاد بیاور که ده روز از نوشته‌ی هاشمی مبنی بر «سر چشمه شاید گرفتن به بیل؛ چو پر شد نشاید گرفتن به پیل» نگذشته بود که حضرت آقا آمدند و گفتند نظر من به این حضرت اشرف نزدیک‌تر است و ما که از نزدیک در جریانیم می‌دانیم که نه دروغ گفته نه رمالی کرده نه … 

و هم‌این یک مورد نیز می تواند نشان دهنده‌ی عمق و دقت نگاه این دو بزرگوار باشد.

*

این روزها صدای غرش سیلی خروشان به گوشم می‌رسد که کاش کر بودم و نمی‌شنیدمش! خدا خودش کمک کند. خیلی‌ از دوستان عزیز و بچه‌های انقلاب، بعضا برآشفته‌اند ولی هنوز نمی‌دانند که هنوز از نتایج سحر است و …

 

پ.ن: بدیهی است که بیش‌ از هر چیز، نظرات اجتماعی/سیاسی مد نظر است و نه لزوما نظرات فقهی.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 مه 2011 در Uncategorized

 

نوش جان تان!

« هَـٰذَا مَا کَنَزْتُمْ لِأَنفُسِکُمْ
فَذُوقُوا مَا کُنتُمْ تَکْنِزُونَ »

سوره‌ی توبه آیه‌ی ٣۵

**

ترجمه‌ی آزاد:

«این‌ها همان چیزهایی است برای خودتان اندوخته بودید؛
حالا هم بچشید [و نوش جان کنید] از هم‌این چیزهایی که اندوخته‌اید!»


 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مه 2011 در Uncategorized

 

ایرادات عوامانه

چندی پیش در آینده (+) دیدم که خبری در اعتراض به وجود تعرفه گمرکی برای مشروبات الکلی کار کرده بودند و سوال که «چه معنی دارد در کشور شیعه و … این حرف ها؟!».

ظاهر خبر تحریک کننده‌است و با نگاه قشری نیز کاری زشت و غیر اسلامی صورت گرفته. ولی به واقع آیا چون‌این است؟

کد و محتوای تعرفه‌های گمرکی را بنده و شما نیستیم که تعیین می‌کنیم. این کد تعرفه‌ها در اکثر کشورهای دنیا (١٧٠ کشور) یک‌سان است و از یک سیستم واحد ذیل عنوان Harmonized system (+) تبعیت می‌کند. منطقش هم روشن است و قابل قبول. که یک کالای واحد، کد تعرفه‌ی گمرکی‌اش در کلیه‌ی کشورهای عضو  سازمان جهانی گمرکات+ یک‌سان باشد.

لذا هر کالایی -و نه فقط مشروبات الکلی، که حتی آلات و ادوات جنـ.سی و فیلم های کذا و آلات قمار و … بسیاری کالاهایی که ورودشان به برخی از کشورهای عضو،‌ ممنوع است-  جملگی دارای کد تعریف شده‌ی مشخص هستند که در این سیستم جهانی تعریف شده و مورد استفاده قرار می‌گیرد (و بعضا مورد استفاده قرار نمی‌گیرد!).

گریبان گمرک جمهوری اسلامی را که نمی‌شود و نباید به چون‌این بهانه‌های عوامانه‌ی «نقش ماری» گرفت!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مه 2011 در Uncategorized

 

قصاص ؛ عدالت ؛ حس از عدالت

این‌ها، پرسش‌ها و پاسخ‌های من است.
شاید شما را رای دیگری باشد.

**

#
آیا قصاص لازم است؟
آری.

#
آیا قصاص، بازدارنده است؟
حتما هست.
بدیهی است که ترس از عقوبت، مانع تخلف است
و یا کمینه کاهنده‌ی انگیز‌ه‌ی آن.

#
آیا قصاص کافی است؟
ابدا. معلوم است که نه!

قصاص بازدارنده هست ولی قصاص نمی تواند جای هزار عامل دیگر را بگیرد.
از «وضع معیشت» و اقتصاد بگیر تا فرهنگ و قدرت و «حکومت قانون» و …

صد البته که اگر سائق‌ها و زمینه‌های فساد مهیا باشد و برخی اوقات به اجبار -نسبی- برسد،
هر چه عقوبت کنید، باز هم تخطی رخ خواهد داد.

#
پس حالا که همه‌ی زمینه‌های کاهش جرم مهیا نیست، قصاص را هم لغو کنیم؟

(الان دارم یک جوری نگاه می‌کنم. با تعجب!)
شوخی می‌کنی !؟

من گمان می‌کنم با وضع فعلی جامعه‌ی ایران،
رفراندوم لغو اعدام و لغو قصاص نیز برگزار کنیم
-حتی اگر مراجع شرعی رسما اعلام بی‌طرفی کنند
و از مردم بخواهند که فارغ از جنبه‌ی شرعی رای بدهند-
رای نخواهد آورد.

 

****

شما را ارجاع می‌دهم به اولین سکانس‌های فیلم کهنه‌نشدنی «پدرخوانده+».

«بوناسرا» نزد پدرخوانده نشسته و کسی است که هرگز دست پدرخوانده را نبوسیده.
آهسته آمده و آهسته رفته و کاری به کارش نداشته.

حالا آمده و می‌گرید که
دختر پاک جوانم با دو تا دوست جوانش رفته‌اند گردش.
خواسته‌اند کار نامشروع کنند، مقاومت کرده.
آن‌ها نیز هم به او تجاوز کرده‌اند و هم صورتش را زیر لگد له کرده‌اند.
دخترم زیبا بود. باهوش بود.
الان هیچی از زیبایی در صورتش نیست و خلاصه تا آخر عمر زندگی‌اش را خراب کرده‌اند.

شکایت کردیم و وکیل گرفتیم و …
آخرش یک مدت کوتاهی زندان‌شان کرده‌اند.
سر آخر آن دو نامرد، یک بیلاخ اساسی به من و دخترم نشان دادند و رفتند.

پدرخوانده خودش را می‌زند به آن راه و می‌گوید:‌
«خوب حالا از من چی می‌خوای؟»

می‌گه:
عدالت!
من قانون نمی‌خواهم؛ عدالت می‌خواهم.

بعد هم که شاکی شدن پدرخوانده است و …

**

من با این حس از عدالت کار دارم.
-فارغ از ارزش گذاری. یعنی حسی که ممکن است عقلا غلط هم باشد ولی عملا هست-

با یک قیام و قعود ِروشن‌فکران در پارلمان و تغییر قانون
و چهارتا مقاله نوشتن و قمپز روشن‌فکری در کردن،
این حس از عدالت در جامعه و توده‌ی مردم عوض نمی‌شود.

شما اگر قانون را هم عوض کنی و با زور اجرا،
تا وقتی فرهنگ ِمخاطب ِ این قانون، یعنی زمینه‌ی اجرای قانون/کانتکست بومی‌،
آن را به عنوان پاداش/مجازات عادلانه نپذیرد،
و این حسی که از عدالت می‌گیرد تغییر نکند،
کار قوام نخواهد یافت.

*

فرض کنید آمنه خانم قصه‌ی ما را حق‌اش را خوردند،
و قانون را به حکم این حضرات روشن‌فکران ما کردند
و گفتند که مجازات آقای اسیدپاش این است که
آمنه خانم باید برود آقای اسیدپاش را بوس‌اش هم بکند و کادو هم برایش بخرد!
که خیلی انسانی باشد!

ممکن است در جبر قانون، مجبور بشود و چون‌آن کند،
ولی پس از اجرای حکم، صاف می‌رود سراغ یک «پدرخوانده».
و هفته‌ی بعد جنازه‌ی اسیدسوز شده‌ی آقای اسیدپاش، یک گوشه‌ای پیدا خواهد شد.

انتقام بیرون از قانون.

*

اگر قانون‌تان، حکم دادگاه‌تان، اجرای احکام‌تان،
ولو با ژست بشر دوستی و انسان‌دوستی و جامعه‌خواهی
آن حس عدالت و انصاف را در جامعه -و نه فقط در فرد- ارضاء نکند،
نه فقط موجب آن انسانیت و تعالی  مورد نظر نمی‌شود؛

بل‌که امثال پدرخوانده‌ها و مافیا‌های بی‌رحم  ایجاد خواهند شد
که انتقام‌ها را شخصی و غیرقانونی و بعضا ظالمانه
ولی مطابق با آن «حس از عدالت» ِجامعه بگیرند.

و این مگر جز جاهلیتی عجیب است؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 مه 2011 در Uncategorized

 

چشم در برابر چشم!

آن‌چه پس از اسیدپاشی بر سر یک دختر می‌آید و می‌رود،
ای بسا -برای او- صدبار از مرگ بدتر باشد.

این ابزار تهدید وحشت‌ناک را باید از دست بی‌خردان روانی گرفت.
و هیچ چیزی بیش از قصاص دقیق، نمی‌تواند بازدارنده باشد.

از مرتکب اسیدپاشی هم اگر بپرسی و صادقانه جوابت بدهد،
شاید راضی تر باشد به مرگ تا قصاصی هم‌آنند جرمش.

زندان و شلاق و کار خیریه برای نابینایان … را که ابدا نمی‌توان هم‌سنگ آن جنایت دانست.
ای بسا طرف شغل هم نداشته باشد و خیلی هم متشکر شود که کاربرایش جور شده!

پس چرا باید به چون‌این جانی‌ بی‌همه‌چیزی پاداش داد
و به کم‌تر از آن‌چه خودش کرده، مزدش داد؟‌

ترحم بر پلنگ تیزدندان
جفاکاری بود بر گوسفندان

و مشوق بود بر پلنگان تیزدندان دیگر.

اصل اول که حق آمنه است که قصاص کند و عالم و آدم هم هزارکیلو دلیل بیاورند، اگر دلش قصاص بخواهد، حقش است و باید بکند.

نکته‌ی دوم نیز بازدارندگی است که -به زعم بنده- این قصاص مبارک خواهد داشت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 مه 2011 در Uncategorized

 

تبرئه‌ی خویشتن!

در این چند وقت -واحتمالا چند وقت آینده- درباره مساله «حجاب اجباری» و از این نوع مداخلات کج سلیقه‌ی حکومتی به نام دین … سخن رانده یا خواهم راند. به لحاظ شرایط خاص جامعه‌ی ایران و تفاوت میان جامعه‌ی هدف این سخنان و جامعه‌ی واقعی خوانندگان این بلاگ (شکافی که در کامنت‌های بی‌ربط و مجادلات بی‌ثمرش ملموس است)، برای پرهیز از دردسر و اتقای از موضع تهمت و … شاید بد نباشد توضیحی عرض کنم.

*

با توجه به سوابق خانوادگی خود می‌گویم که -به فضل و کرم و لطف پروردگار و نه هیچ چیز ارادی دیگر در این بنده‌ی ضعیف- به احتمال بسیار زیاد، اگر انقلاب هم نمی‌شد ما و خانواده‌مان هم‌این دین‌داران سنتی که امروز هستیم، می‌بودیم. دختران و زنان‌مان نیز محجبه -به احتمال زیاد از نوع چادری‌اش- می‌ماندند. و اگر انقلاب دیگری رخ دهد و جامعه برگردد نیز، تصورم این است که -به دست‌گیری خدا- باز هم به هم‌این وضعیت فعلی نزدیک خواهیم بود.

در وضع فعلی نیز زنان ما جزو محجبه‌های کلاسیک محسوب‌اند و ما به این مفتخریم و آرزو داریم که فرزندان‌مان نیز چون‌این کنند.

تا امروز نیز -باز به دست‌گیری پروردگار و نه هنر این بنده‌ی بی‌مقدار- نه لبی بر حرامی و مسکر آلوده‌ایم و نه دستی ز شهوت به نامحرمی زده‌ایم و نه بر سفره‌ی قماری نشسته‌ایم و … پدران‌مان نیز چون‌این بوده‌اند. در آینده نیز -اگر دست‌گیری خدای شامل حال باشد-  گمان نبرم چندان توفیری بکند زندگی‌مان.

امثال بنده، خیلی وقت‌ها که به اماکن شلوغ می‌رویم که شرایط حجاب خوب رعایت نمی‌شود، معذب می‌شویم و -کمینه- لذت نمی‌بریم. و قاعدتا ایران امروز، برای چون منی، راحت‌ترین و ایده‌آل‌ترین شرایط است. تفریحات بنده و علایق امثال بنده‌ی مذهبی کلاسیک، در هم‌این جمهوری اسلامی کاملا تامین است. روز عزا تلویزیون هم عزادار است و عیدهای مذهبی، شاد. سایر موارد نیز به هم‌این ترتیب.

در سفرهای خارجی نیز -هیچ‌گاه- از اعتقادات‌مان در برابر حضرات بی‌اعتقاد، شرمگین نبوده‌ایم -هم‌چون‌آن که سعی کرده‌ایم تحمیل‌گر نباشیم-. نه زنان‌مان از حجاب‌شان کاسته‌اند و نه خودمان از ظواهرمان.  پیش آمده -در ضیق وقت- کنار رستورانی -جای خلوتی- زیراندازی، روزنامه ای -چیزی- انداخته‌ایم و جملگی نمازمان را خوانده‌ایم و …

تا به امروز هم -شکر خدا- در این سی ساله،‌ یک‌بار هم کسی -از این امثال گشت ارشاد و ایست بسیج و …- به بنده یا اعضای خانواده‌ام گیری نداده و مشکلی از این دست برایم پیش نیامده. پس زخم و کینه‌ای هم به کار نیست.

ولی این که شرایط فعلی برای من خوب است، دلیل نمی‌شود راضی باشم که حضرات با خشک مغزی و خشونت و برداشت‌های قشری ِصلب، دین و آیین محبوب مرا در بلند مدت تخریب کنند.

غرضم از بیان این مطالب آن بود که شما -کمینه برخی حضرات نیت خوان ِ علاقه‌مند به انگیزیسون- را قانع کنم (یا کمینه از این انگ‌ها مبرا) که اگر چیزی در رد برخی تنگ‌نظری‌ها و خشک‌مغزی‌ها می‌گویم، نه از روی شهوت و «تناقض برون و درون» و خسته‌ شدن از شرایط موجود به قصد کسب شرایط جدید برای التذاذات -از نظر شرع- غلط، که از سر درد دین -به هم‌این سهم و فهم ناچیز خویش- است.

هم‌این.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 مه 2011 در Uncategorized

 

سلول های "حجاب" در مغز!

یک سوال دیگر در ذهنم خلجان می‌کند. گفتم با شما طرح کنم. طبق روال، اندکی طنز نیز به این سوال آمیخته است!

فرض کنیم که گفتند که متخصصین مغز و اعصاب، «ناحیه ی بی‌حجابی» در مغز زنان که در آن «سلول های بی حجاب کننده» قرار دارد را کشف کرده‌اند. و خلاصه یک روش نوین جراحی کشف شده که بی آن که ضرری بزند به سایر نقاط و هیچ آسیبی به هیچ پدیده‌ی دیگری برساند، می‌توانند این ناحیه را دست‌کاری کنند و یک جوری بشود که زن ِ مزبور، پس از این عمل جراحی، حجابش کامل و عالی باشد. یعنی اگر بخواهد هم دیگر نتواند بی‌حجابی/بدحجابی کند و مدام دلش چادر چرخی (یا چادر چاقچول) بخواهد و برود سرش کند.

این، یک نوع تخیلی طنز از آن جدول وسط خیابان (قانون مجسد/مجسم+) است. یعنی پیاده سازی سخت افزاری یک قانون که تخطی را غیرممکن می‌کند و حق انتخابی برای مخاطب باقی نمی‌گذارد. که البته یک مرحله شل ترش را در خیابان‌ها و گشت ارشاد آقایان دیده‌ایم. یا مثل آن صف شیردوشی گاو ها که گاو را می‌اندازند در حصار میله‌هایی که تنها و تنها یک مسیر را برای رفتن‌ش باقی می‌گذارد.

**

مگر نه این‌که حجاب را شرع بر زنان واجب کرده. 
آیا ما حق داریم زنان‌مان را به چنین «عمل جراحی» ترغیب کنیم؟

مسلم بدانید که پاسخ بهشتی‌ها و مطهری‌ها با پاسخ جنتی‌ها و (احمد)خاتمی‌ها متفاوت است.

 

********

در همین رابطه:

١. گشت جواب سلام+

٢. اقلیت بی حقوق+

٣. چرخه‌ی عمر قانون+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 مه 2011 در Uncategorized

 

حکومت دینی؛ «خواست پروردگار» یا «جبر روزگار» ؟

یک سوال ظریف در ذهنم هست که مشابه‌اش را زیاد -در بیانات و نظرات- دیده‌ام؛ ولی این یکی، تفاوت دارد.

بگذارید از این طرف بپرسم. اگر پیامبر اسلام در ایران یا روم مبعوث می‌شد و نه در جزیره العرب، آیا باز هم دست به تشکیل حکومت می‌زد؟

بدون این‌که نظر قطعی تخصصی داشته باشم، و برحسب دانسته‌های محدودم -شخصا- مطمئن هستم که اگر پیامبر در جزیره العرب دست به تشکیل حکومت نمی‌زد، امروز چیزی از پیام او در دستان کسی باقی نبود. طوری که حتی اگر از دست دشمنان سرسخت داخل عربستانش -قریش و یهود- جان به در می‌برد و زنده می‌ماند، مسلما صدای قابل شنیدنی از آن شبه جزیره به ایران و روم باستان نمی‌رسید. چه رسد به جهان امروز. یعنی اگر پیامبر اسلام،‌ شیوه‌ای که عیسی  در روم پیش گرفت را در حجاز اجرا می‌کرد، دعوتش در نطفه خفه شده بود و ای بسا در خود جزیره العرب هم دوامی نمی‌یافت چه رسد به نقاط دیگر و قرون دیگر. چنانچه -بلاتشبیه- بنده و شما همین‌جوری نمی‌رویم ببینیم در فلان کشور بیابانی دور افتاده، آن هم هزار سال پیش، چه کسی چه چیزی گفته است!

پس می‌دانیم که برای ایشان و دعوتش -که اصل اساسی است و تعطیل بردار نیست-، تشکیل حکومت یک ابزار برای تبلیغ رسالت -در بازه‌ی بلند مدت چندین قرنی- محسوب بوده و البته ابزار بقای خودش و مومنانش. 

و خلاصه از جهت روشی، ذیل یک یک مکانیزم دفاعی قابل تبیین است.

پس در این‌که حکومت برای او حتما ابزار بوده، تردیدی نداریم (کف مطالبات!).

سوال بنده این است:
که آیا حکومت، به غیر از این‌که برای انجام رسالت ایشان ابزار بوده و ایشان یحتمل ناگزیر از تشکیل حکومت بوده، آیا بیش‌ از این هم بوده؟ یعنی آیا این تشکیل حکومت -مثل نماز- جزو متن دین و واجبات آن بوده است و یا ابزار تبلیغ دین؟ 

آیا تشکیل حکومت، مستقل از این جنبه‌ی ابزار تبلیغی/دفاعی بودنش، برای ایشان موضوعیت داشته یا نه؟  واجب شرعی بوده یا نه؟ 

پاسخ به این سوال، بسیار اساسی و تعیین کننده است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 مه 2011 در Uncategorized

 

آیا مسلمانان نیز کتاب‌خانه ها را آتش زدند؟‌

دیشب فیلم آگورا+ را دیدم.
فیلمی که شخصیت محوری‌اش زن فرهیخته‌ (ریاضی‌دان، ستاره‌شناس و فیلسوف)‌ی اسکندریه،  هایپاشیا+ بود که در مصر رومیان و حوالی ۴٠٠ سال بعد از میلاد می‌زیسته.
البته -به نظرم- اغراق در پرداخت شخصیت و تنزیه و تجلیل او در فیلم بوده باشد؛ با این حال، جالب بود.

ظاهرا ماجرا، مربوط به دورانی است که مسیحیت -رفته رفته- بر شهر غلبه می‌یابد و اوج جنگ های میان بت‌پرستان کافر و تازه مسیحیان است. یک گروهی از بچه‌های «انصار حزب الله صدر مسیحیت+» هم در داستان بودند که جالب بود سیستم‌شان.  خودجوش و چماق به دست و «قاضی سرخود» و «مجهز به گیرنده‌های وحی» و «اعمال قانون» کننده!

بنا بر روایت فیلم، جنگ بزرگ که انجام شد، مومنان ِمسیحی غلبه کردند. بخش‌هایی از معبد را ویران کردند و بت‌ها را شکستند (سلمنا!). و سپس ریختند کتاب‌خانه‌ی بزرگ و افسانه‌ای اسکندریه را آتش زدند؛ تحت این عنوان که کفریات است! چنان که سوزاندن آن همه کتاب نیز چند شبانه روز به طول انجامیده بود!

 

(حاشیه: -اگر اشتباه نکنم- مشهور است که قانون اسکندریه این بوده که هر کشتی یا مسافری که می‌امده، اگر کتابی همراه داشته، باید می‌داده به کتابخانه‌ی اسکندریه برای نسخه برداری. این گونه، در طی سالیان دراز، میراث بی‌نظیری از کتاب‌های اطراف و اکناف جهان جمع آوری شده بوده. ختم حاشیه)

و مدرسه‌ی آن را -که مرکز تدریس این خانم نیز بود- تبدیل به طویله کردند و خودش را بازنشسته!

****

در این میان، برایم سوال پیش آمد. که آیا به راستی مسلمانان نیز که به ایران و مصر و … آمدند، کتاب‌خانه ها را آتش نزدند؟

بگذارید قبل از طرح شبهه‌ی شبه طنزمان، حقیقت تاریخ را بگوییم:

شاید بتوان گفت با تاکیدی که اسلام به علم و علم آموزی داشته، بعید است. مرحوم آقای مطهری هم مفصلا بحث کرده (ر.ک. خدمات متقابل) و این ماجرا -بل‌که تهمت- را قویا رد کرده. ما هم برداشت‌مان همین است. و تا همین چندی پیش نیز، تردیدی در درستی کلام مرحوم استاد نداشتیم.

پس معلوم باشد که به رای ما، مسلمین چنان کاری نکردند. لااقل این اتفاق در مقیاسی بیش از تصادف نیفتاده و طوری نبوده که مثل مغول هر چه کتاب و … باشد بسوزانند.

**

اما از خدا پنهان نیست، از شما چه پنهان، یک مقدرای برایم شک -و نه بیشتر- ایجاد شده. چه طوری؟

شما یک نگاه مختصر به رویکرد و مواضع و افاضات همین علامه‌ی جمیع علوم «رحیم پور ازغدی»، یا به توپ‌چی کبیر «کامران خان دانشجو»ی وزیر علوم -شوالیه‌ی نبرد اسلامی‌سازی دانشگاه‌ها!- بیندازید؛ این ها در قرن ٢١ ام، تقریبا هیچ بدشان نمی‌آید که هر چه از علوم جدید هست، ذیل عنوان غربی و ماتریالیستی و الحادی و اومانیستی (جان من بگو این آخری یعنی چی؟ خداییش می‌فهمی یعنی چی؟ یا به مترسک بی‌جان ِخودساخته حمله می‌کنی و پیروز می‌شوی؟!)  به آتش بکشند و دربش را تخته کنند یا دیگر در آن رشته‌ها دانشجو نگیرند و …

یا دنبال این هستند که قواعد و مناسبات و مناسک قشری و ظاهر پرستانه‌ی عجیب و غریبی که نه در عهد نبی رایج بوده نه در عهد ولی جایز، را اجرا کنند و روی طالبانیان را سپید.

*

من از روح بلند استاد مطهری عذر می‌خواهم.

ولی این سوال برای من ایجاد شده که «اگر امثال این‌ حضرات با دانش و فهم و فرهنگ ١۴٠٠ سال پیش اعراب -ذیل ره‌بری جناب عمر- بودند، به راستی چه می‌کردند؟»

خداییش کتاب‌خانه‌های بزرگ را به بهانه‌ی کفریات و اومانیستی بودن و … به آتش نمی‌کشیدند؟

****

فرض کنید دانشگاهی به نام جندی شاپور وجود داشته و کتابخانه‌ی عظیمی هم کنارش بوده. بعد از فتحش، می‌گفتند: «خوب! خوانده و با سوادمان را بیاوریم! ببینیم این جا را چه کنیم!». پس جناب « حسن ابن رحیم بنی‌ازغد طوسی!» را می‌آوردند. این صحابی بزرگ هم دستی بر ریش می‌کرد و می‌فرمود: «کفریات واباطیل اومانیستی است! مرده شور همه‌شان را ببرد!» بعد هم می‌داد به «ابو کامران بنی دانشجوی توپ‌چی!» که به منجنیق ببندد و آتشش بزند!   ها؟   بد می گم؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 مه 2011 در Uncategorized

 

چرخه‌ی عمر قانون

این بحث، نزدیک به دو سال است در ذهنم خاک می‌خورد.
چندبار آمده‌ام طرحش کنم و باز به دلم نچسبیده- هنوز هم!-.
شما نیز لطف کنید و
هم با تسامح بخوانید و هم ایراد بگیرید که ناقص نماند.

**

می‌گویم قانون، شما بگو هنجار، بگو مرز؛ یا هر چه که دو راهی (یا بیش‌تر) پیش پای ما می‌گذارد و امکانی برای انتخاب ایجاد می‌کند. این مرز/قانون، چرخه‌ی عمری دارد که از ذهن قانون‌گذار (خواه خدا باشد خواه بشر، خواه …) شروع و به نقطه‌ای که کاملا و عینا مجسد و مجسم شود و عملا حق انتخابی را باقی نگذارد، ختم می‌شود.

قانون و قاعده، تا بیان نشده، در ذهن قانون‌گذار است و مجرد است؛ لطیف و رقیق است؛ ذهنی است و عینی نیست. چون بیان نشده. مخاطب آن قانون ذهنی، کاملا مختار است به رعایت کردن و نکردن آن قانون. کانه دو ماشین در بیابان هر جور که خواستند می‌روند! برخی قوانین نانوشته‌ی اخلاقی و مرام و معرفتی را نیز باید در این جرگه دانست.

مرحله‌ی بعد، تبیین و تبلیغ است.  حالا اگر خدا باشد، وحی می‌کند و پیامبری ابلاغ. اگر بشر باشد، پیش‌نهاد دهنده می‌آید تبلیغ و تشریح و تبیین می‌کند. کتاب و مقاله می‌نویسد و …

بعد اگر مورد پذیرش قرار گرفت، می‌شود مصوب. قانون خدا که منتظر تصویب کسی نیست ولی بالاخره منتظر پذیرش  و عمل مومنانه‌ی مومنینش هست. اگر هم بشر واضع قانون باشد، بالاخره پذیرنده یا پذیرندگان -چه فرد باشد و چه جمع و چه کل جامعه- آن را با قواعدی می‌پذیرند و اجماع می‌کنند و آن عرف و هنجار شکل جدیدی به خود می‌گیرد.هنجار‌های موجود در حلقه‌های دوستی را شاید بتوان مثال دم دست دانست.
مثلا نوع دست دادن یا آیین تشکیل جلسات یا …

این قوانین نانوشته، اگر نوشته و مدون شوند، وارد مرحله‌ی دیگری از عمر خود شده‌اند. اگر قانون خدا باشد، می‌شود روایات و احادیث و فقه و امثالهم. اگر قانون بشر باشد، می‌شود قوانین مدنی در سطح کلان، و مثلا قوانین فلان کلوپ یا انجمن  یا حتی یک مجتمع آپارتمانی که -مثلا- "نگه‌داری سگ ممنوع است!"   و این‌را اول تصویب و توافق کرده و سپس تدوین کرده‌اند.

مقصد بعدی، منقش کردن این قوانین است. نظیر علایم رانندگی که روی جاده کشیده اند یا بر در و دیوار کوبیده‌اند. 

مرحله‌ی بعدی، فعال‌تر است. مصوت کردن قوانین است.  (واژه ی "مصوت" را به لحاظ تقارب وزنی با سایر موارد انتخاب کردم. ای بسا رسا نباشد!) مثل آن آقایی که توی حرم ایستاده و از این گردگیرها دستش است و داد می‌‌زند که آقایان از سمت راست حرکت کنند یا … منظورم از مصوت کردن، ضمانت اجرایی و اجرای نیمه سخت است. صوت زنده‌ متکی به یک مجری قانون ِ زنده و فعال است. یعنی آقا پلیسه بایستد و دستور بدهد یا منع کند یا برگ جریمه دستش باشد و… قانون را با حضورش اعمال کند. و گرنه اگر نوار صوتی بخواهد پخش شود، در هم‌آن رده‌ی قانون منقش جایش می‌دهم.

ولی یک‌وقت قانون‌گذار منتظر رعایت قانون نمی‌ماند. حتی هزینه‌ی مصوت کردن را هم نمی‌کند یا کافی نمی‌بیند یا …. کانه گاوداری است و صف شیردوشیدن. گاو که صف و این حرف‌ها سرش نمی‌شود. برایش با میله و … مسیر درست می‌کنند. او اگر بخواهد هم دیگر نمی‌تواند تخطی کند. صف را می‌گیرد و می‌رود جلو. و این، اعمال سخت افزاری قانون است.


چرخه عمر و رشد قانون
(برای مشاهده در سایز بزرگتر، کلیک کنید+)

بگذاریذ این مسیر را با قوانین راه‌نمایی و رانندگی مثال بزنم.

اول که در ذهن قانون‌گذاران یک چیزهایی بوده. (مجرد)

بعد طرح شده و تبیین شده و نقد و بررسی کارشناسی شده. (مبین و مبلغ)

و بعد هم تصویب شده و شده قانون آیین نامه راهنمایی و رانندگی. (مصوب)

و بعد هم مدون شده و ابلاغ شده تا برای همگان قابل اجرا باشد. (مدون)

بعدش تابلوهای راهنما و خط کشی خیابان‌ها و چراغ‌ها و … را اجرا کرده‌اند. (منقش)

بعضی جاها که اوضاع خراب شده و لازم بوده، یک پلیس هم گذاشته‌اند ناظر باشد
و قانون را اجرا و تسهیل کند و جلوی تخلفات را بگیرد. (مصوت)

بعضی جاها هم دیده‌اند باید ملت را کانه گاو تصور کرد. هر کاری می‌کنند و پلیس هم می‌گذارند، ملت دو خط ممتد را رعایت نمی‌کنند و دور می‌زنند. پس وسط خیابان را جدول کشیده‌اند که اگر کسی بخواهد هم نتواند تخلف کند و در محل ممنوع دور بزند. (مجسم)

این دیگر قانون مجسم است و عملا حق انتخاب را از بین برده و قانون به مرحله‌ی تکوین رسیده.

**

شاید زیادی انتزاعی بود و روان نبود و جذاب نبود.

ولی من با این بحث کار دارم

***********

در همین رابطه:
١. گشت جواب سلام+
٢. اقلیت بی حقوق+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 مه 2011 در Uncategorized

 

نگاهی به کودتای ٢٨ صفر!

شهادت حضرت صدیقه،‌
لاجرم ریشه‌اش در کودتایی است که در پس رحلت پیامبر اعظم رخ داد.

البته می‌دانیم کودتا دقیقا و رسما روز ٢٨ صفر رخ نداد ولی نقطه‌ی آغازش بود.

*

نخست این‌که پیامبر اعظم برای پیش‌گیری چه کردند؟

غیر از تاکیدات موکد و مصرح نظیر غدیر و ثقلین و معرفی اهل بیت روزی ۵ مرتبه و …
که تکلیف جانشین را به صراحت معلوم می‌کرد،
برای ایجاد حاشیه‌ی امن و جلوگیری از توطئه،
اسامه‌ی ١٩ ساله را فرمانده لشکر کردند و فرمودند برود بیرون از شهر اردو بزند و
همه را امر کرد به اردوگاه بروند و در شهر نمانند.

حتی صراحتا و بارها لعنت کرد کسی که آن لشکر را ترک کند و …

که البته خلفای محترم نرفتند و لعنت ایشان را به جان خریدند!

*

قلم و ورقی خواست تا بگوید و مکتوب کنند تا اختلاف نشود.
جناب عمر غائله برپا کرد که
«این پیرمرد -دم ِ آخری- تب کرده و هذیان می گوید!
این که سواد ندارد، قلم و دوات می‌خواهد چه کند!»
-پناه بر خدا-

کسی نگفتش که الان شما باید در اردوگاه باشی، این‌جا چه می‌کنی؟!

*

پیامبر گرامی رحلت کردند.
جناب عمر ایستاد بر درب خانه ‌ی ایشان و قاط زد.
شمشیر کشید و شروع کرد به داد و هوار که پیامبر نمرده و همچون عیسی به آسمان رفته و
خلاصه هر کسی بگوید که پیامبر مرده، شکمش را خواهم درید!

(ایضا کسی نگفتش که الان شما باید در اردوگاه باشی، این‌جا چه می‌کنی؟!)

تا کی؟
تا وقتی قاصدش برسد به جناب ابوبکر
-که نه در لشکر بود و نه در مدینه. در حاشیه‌ی شهر خانه داشت و در خانه بود-
و با یکدیگر برگردند.

جناب ابوبکر وارد حلقه‌ی معرکه‌ی جناب عمر شد.
و آن آیه‌ی مشهور -که ای محمد،‌تو هم خواهی مرد- را بر جناب عمر خواند
و کانه آب بر آتش ریخته باشند؛ 
قاط حضرتش تمام شد و فرمود:
«عجب! راستی چرا به ذهن خودم نرسیده بود!»

دست هم را گرفتند و رفتند …

علی مشغول کفن و دفن پیامبر بود،
و حضرات در سقیفه مشغول کودتا.

بیعتی در سقیفه در میان جمع کوچکی انجام گرفت بر خلافت ابی‌بکر.

تحلیل‌شان هم این بود:‌

«ماها همه برای اسلام زحمت کشیده‌ایم.
اگر حکومت به دست بنی هاشم بیفتد،
می‌گویند حق‌مان بود و از دست‌شان دیگر بیرون نخواهد آمد.

افتخار نبوت برای بنی‌هاشم بس است.
خلافت را به دیگر طوایف قریش بدهیم تا همچون توپی در میان همه بگردد.
اگر برود در بنی هاشم، بن بست است و تا آخر باید به هم‌آن‌ها کولی بدهیم!»

راست هم می‌گفتند.
حتی آن وقتی که حکومت به علی -و بنی هاشم- هم رسید،
بنا بر هم‌این قاعده به حکومت رسید و خلیفه‌ی چهارم بود
و نه جانشین و وصی قانونی و برحق پیامبر و خلیفه‌ی قانونی ِاول.

*

بعد هم یک‌سری نیروی لباس شخصی گیر آوردند (قبیله‌ی اسلم و رفقا)
و انداختند به جان ملت.

بالاخره صحابی بزرگ که در لشکرگاه بودند
پس از شنیدن خبر ارتحال به مدینه بازگشته بودند،
و یک‌باره با خبر خلافت این آقا مواجه شده بودند.
شاکی بودند که چه وضعی است این؟‌
این‌ها دیگر از کدام لپ لپ درآمده‌اند؟

گفته اند که ابوسفیان آمد پیش امیرالمومنین، که
«یا علی! این اراذل و اوباش کی‌اند، آدم قحط بود؟ 
دستت را بده که با تو بیعت کنم و اگر من بیعت کنم قریش تبعیت خواهد کرد،
و قریش که بیعت کند، کل عرب بیعت کرده.»

و راست می‌گفت.
ولی علی مرد بیعت پشت درهای بسته نبود!
خودش را زد به آن راه.
حواله‌اش کرد به مسجد و گفت بیا قاطی ِباقی ِمردم بیعت کن! تو هم مثل بقیه!

 

ابوسفیان هم دید که با اهل کودتا معامله کند، به صرفه تر است!

و شد آن‌چه شد.

*

بعد هم زهر چشم گرفتند.
دو سه قبیله که در دادن زکات تعلل کردند
و گفتند ابوبکر دیگر کیست؟ ما زکات را به اهلش می‌دهیم!
و …

قتل عام کردند و زنانشان را به کنیزی بردند!

حتی جناب سیف الاسلام(!) خالد بن ولید با زن مسلمان رئیس مسلمان قبیله‌ی قتل عام شده،
همان شب قتل، هم‌بستر شد.
کاری که ای بسا با کافران حربی نتوان کردن.

تاره مدال و لقب هم گرفت بابت این جنایت!

*

بعد هم رسانه‌ها را بستند!
رسانه‌ای که به کار نبوده.
حدیث و روایت و تفسیر قرآن بوده که صحابی از پیامبر می‌گفته‌اند.

تحت عنوان این‌که تفرقه نشود و وحدت حفظ شود،
همه را از «نقل حدیث و تفسیر قرآن» منع کردند.
مگر قرائت خاص حکومت و منبری‌های حکومت.

«بی‌دادگاه ویژه صحابه» تشکیل دادند تا مبادا کلامی جز حرف حکومت بیان شود.

(و این منع «نقل روایت» و «منع تفسیر قرآن» تا وقتی علی خلیفه نشد، ادامه یافت)

***

بعد هم که دشمن خارجی پیش آمد و
شرایط طوری شد که علی راضی شد به بیعت.
و رفت گوشه گرفت و به حفر چاه و قنات و …

بیش‌تر هم نمی‌گویم که بر علی و خانواده‌اش چه رفت.
شنیده‌ایم و خوانده‌ایم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 مه 2011 در Uncategorized