RSS

بایگانی ماهانه: سپتامبر 2008

ما عاقبت، صدای تو را در می آوریم!

از کوله های کهنه غذا در میاوریم
خب ! راستش ! ادای تو را در میاوریم

در بین خطبه های تو شمشیر می کشیم
در موسم جهاد، عصا در میاوریم

….

صبر و سکوت و بغض تو مولا شکستنی ست
ما عاقبت صدای تو را در میاوریم

***

جدا زیبا بود.
واقعا کیف کردیم.

دم‌ات گرم و طبع‌ات جوشان و قریحه‌ات روان و قلم‌ات دوان،
عین القضات+ عزیز.

***

کاملش این جاست+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

تک خوری

ما -خودمان- با رفقا یک مثلی داشتیم که

«تک خوری از ..گ خوری بد تر است!»

***

چند روز قبل رحیم پور ازغدی،‌ حدیثی بر سر منبر می گفت:

«شر الناس من اکل وحده»

بدترین مردم کسی است که تک خور باشد!

***

خوشتان آمد؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

تک خوری

ما -خودمان- با رفقا یک مثلی داشتیم که

«تک خوری از ..گ خوری بد تر است!»

***

چند روز قبل رحیم پور ازغدی،‌ حدیثی بر سر منبر می گفت:

«شر الناس من اکل وحده»

بدترین مردم کسی است که تک خور باشد!

***

خوشتان آمد؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

یا سامع الشکایا

چشم های ما بهانه گیر شده اند ،زیبایی ها  را نمی بینند می گویند همه جا تاریک است.

دست های ما بهانه گیر شده اند،دیگر تن به آفریدن و از نو آفریدن نمی دهند.

پاهای ما بهانه گیر شده اند، قدم از قدم برنمی دارند ،می گویند که خیلی دویده اند ولی ما هنوز که هنوز است همین پایین های کوه مانده ایم.

خدایا!تو که این حرف ها در خدایی ات راه ندارد ،تو که مبرا هستی از هر ضعف و خستگی و کم ظرفیتی،

 تو ما را دریاب

این خستگی ها را از روح ما بگیر

نشاط بخش به قلب ما

امید عطا کن به وجود ما

این بهانه ها را از چشم و دست و پای ما بگیر

که هنوز راه های زیادی نرفته داریم …

 

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

ذهن

"ذهن، به چترنجات می ماند.
فقط وقتی کارش را درست انجام می دهد
که باز باشد.»

 

–توماس دوار

 

***

 

 

«Minds are like parachutes –
they only function when open.»

 

— Thomas Dewar

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

دعوت از دوستان

دوستان عزیزی هستند که
با شناختی که از ایشان و قلم شان دارم،
همواره تشنه‌ی خواندن چبزی ازیشان بوده ام.

 حوصله یا وقت راه انداختن وبلاگ  را هم ندارند.

گفتم شاید به دعوت خاضعانه‌ی این کمترین پاسخی دهند
و گاهی -گداری- قدم سر چشم من بگذارند و
این کلبه‌ی درویشی را به قلم خود نورانی کنند.

دو-سه هفته یک بار تراوش قلم که کسی را نکشته؟ کشته؟

این جا هم که درب دکانمان باز است.
هر چیز از جنس دغدغه تویش جا می شود.

اگر لازم است عنوان «دغدغه هایم» را هم می کنم «دغدغه هایمان»!

خوب است؟

 ***

پ.ن.۱: از محمد وطن پور عزیز٬ دعوت کردم.
پ.ن.۲: از حسین  ج. عزیز٬ دعوت کردم.
هر چند وبلاگ انگلیسی اش -هر از چند گاهی- به راه است.
پ.ن.۳: از روح اله عزیز، دعوت کردم.(بس که در وبلاگ خودش نمی نویسد!)
پ.ن.۴:از سرکار خانم ایرانشاهی، دعوت کردم. 
پ.ن.۵:‌ از پیچک سر به هوای عزیز٬ دعوت کردم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

موسی و میش

گویند روزی موسی «علیه السلام» در آن حال که شبانی شعیب پیغامبر می کرد،
و هنوز به وی وحی نیامده بود،
گوسفندان می چرانید.

قضا را میشی از رمه جدا افتاد.
موسی خواست که او را به رمه باز بَرَد.

میشک برمید و در صحرا افتاد و گوسفندان نمی دید.
و از بد دلی همی رمید
و موسی از پس او همی دوید.
تا مقدار دو سه فرسنگ.
چنان که میشک را طاقت نماند
و از ماندگی بیفتاد؛ چنان که بر نمی توانست خاست.

موسی در وی رسید و بدو رحمتش آمد.
گفت:
«ای بی چاره. چرا می گریزی و از کی می ترسی؟»

چون دید که طاقت رفتن ندارد، برداشتش و بر گردن و دوش گرفت تا بر رمه.

چون چشم میش بر رمه افتاد،
دلش به جای باز آمد، طپیدن گرفت.

موسی زود او را از گردن فرو گرفت و به میان رمه اندر شد.

ایزد تعالی ندا کرد به فرشتگان آسمان ها،
گفت:
«دیدید که بنده‌ی من با آن میش دهن بسته، چه خُلق کرد؟
و بدان رنج که از او بکشید،
او را نیازرد و بر او ببخشود؟

به عزت من که او را بر کشم و
کلیم خویش گردانم
و پیامبریش دهم و بدو کتاب فرستم چنان که تا جهان باشد از او گویند.»

پس این همه کرامت به او ارزانی داشت.

***

این که خواندی٬
حکایتی بود از
سیرالملوک(سیاست نامه)؛‌
اثر خواجه نظام الملک طوسی.
انتشارات علمی فرهنگی، ١٣٨٣، ص ١٩٧

***

و من در این شب قدر گویم:

ای پروردگار عزیز،
من آن میشکم که از رمه‌ی خوبان تو جدا مانده ام.

به گناه و عصیان همی دویده ام و گریخته ام.
و تو در پی ام صد موسی دوان کرده ای.

باز به نادانی٬ نفهمیده ام و گریخته ام.

اکنون که از پای اوفتاده ام،
و طاقت برخاستن ندارم،
به من رحم آر
و دستم گیر
و مرا ببخشای و

مرا به رمه‌ام باز گردان.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

افضل اعمال شب قدر

مباحثه‌ی علمی است.

خدا بیامرزد آیت الله حق شناس را.
یعنی خدا ما را بیامرزد.

شب قدر آن حاج آقای مطلبی را می نشاند -بغل دستش- کنار منبر.

حدیث می گفت. نکته می گفت.
بعد هم می خواست از ایشان، که درس پس بدهد.
تکرار کند.

که صورت مباحثه پیدا بکند.

چه می دانم.

بدجوری آواره شده ایم شب های قدر، بعد از حاج آقا.

زود شروع می شد و ١٠ و نیم – ١١ تمام بود.

قرآن را پیش بهترین کسی که می شناختی سر می گرفتی، 
همراه با خیل جمعیت مشتاقی که در سالن بزرگ
سازمان فرهنگ وارتباطات اسلامی جمع بودند.

بعد هم تا صبح را می سپردی به دست اوس کریم.

بدون برنامه.
تا کجا خواسته باشندت.
کجا برایت نوشته باشند.

می رفتیم پیش حاج آقا در منزلشان جوشن.
می رفتیم شب گردی.

چه فرقی می کرد.
دلمان قرص بود به ایشان.

به قول حاج آقای جاودان:
همه مان یتیم شدیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

کردان و استخاره اش!

در خبرها بود که کردان رفته پیش آقای بهجت.
گفته من وزیر شدنم را منوط کردم به استخاره شما.
و استخاره خوب آمد و معلوم شد که وزیر شدن من به نفع کشور است.

(؟!)

***

حاج آقا حمیدی می گفت:

یک آسید فکوری بود در قم،
که استخاره هایش خیلی خوب بود.
مرد خوبی هم بود.
مردم هم مراجعه می کردند و …

یک وقتی یک قاتلی را گرفتند.
در دادگاه گفتند چرا زدی مقتول را کشتی؟

گفته بود:
«پیش آسید فکور استخاره کردم، خیلی خوب آمد!»

انگار از آن به بعد آسد فکور دیگر برای کسی استخاره نگرفته بود!

***

یک کسی می خواست زن دوم بگیرد.

رفت استخاره کرد.

آمد:
جنات تجری من تحتها الانهار!

گفت:
عجب خوب است.
رفت و گرفت.

چند شب نگذشته بود که معلوم شد
سرکار خانم شب ادراری دارند و شب ها مفصلا…. 

***

پ.ن: در پی تکذیب پی در پی مدارک تحصیلی کردان از دکتری تا فوق لیسانس و لیسانس و … توسط دانشگاه هایی که کردان مدعی داشتن مدرک آن هاست:

نهضت سواد آموزی اعلام کرد که ما هم به کردان مدرکی نداده ایم!

***

بیت:

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت
چگونه آمد و یک هو وزیر کشور شد.

***

اشعاری از مرحوم ابولقاسم حالت:
دکترم من! دکترم من! دکترم!+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

خواندیم…شد!

حساب و کتاب حضرت ذولجلال،
با حساب و کتاب ما و شما فرق دارد.

زورش که زیاد است، هیچ،
انگار حوصله اش زیادتر است.

***

یک تصوری در ما هست،
و آن این است که اگر گناهی مرتکب شویم،‌
آسمان٬ صاف می آید و می چسبد به زمین.

خاصه اگر گناه به نظرمان بزرگ بیاید.

فکر می کنیم،
به محض ارتکاب٬
سقف بالای سرمان باید بر سرمان خراب شود.

و اگر نشد، فکر می کنیم که :
«نه….انگار اون جورها هم که می گفتن، گناه خفنی نبود!»

یکی نیست بگوید:
«برادر من،
اگر قرار بود‌ آسمان به زمین بچسبد،
آن روز که اباعبداله را شهید کردند به زمین می چسبید.»

***

جاهلی پرسیده بود:
«می بخشین حاج آقا!
می شه آدم وضو نداشته باشه و نماز بخونه؟»

حاج آقا هم می گوید:
«نه!»

جاهل هم جواب داده بود:
«اشتباه می کنی حاج آقا!
ما خواندیم… شد!»

***

عزیزم.
خدا صبرش خیلی بیش تر از این حرف هاست.

به این زودی ها ذله نمی شود.
به این زودی ها که چه عرض کنم.
اصلا ذله شدن توی کارش نیست.

-همین جوری می گویم-
طاقت داشته و دیده که آن بلا را بر سر اباعبداله بیاورند،
حالا فکر کرده ای یک ذره چموشی کرده ای،
می آید در هستی دخالت می کند؟
تابلو بازی در می آورد؟

این خدا خیلی به این اختیاری که خودش به این بنی بشر داده،
احترام می کند.

قاعده بازی را
-که خودش وضع کرده- 
به هم نمی زند.

***

با دوست جوانی صحبت می کردیم.
«می گفت این کار را کرده ام، آن یکی را هم کرده ام. از این دو بدتر هم کرده ام و ….
هیچ چی هم نشد!»

می خواستی چه بشود؟
آسمان بیاید زمین؟
یا دستی از غیب بیاید مثل چوب خشکت کند که گناه نکنی!؟

به خیالت حالا که -حسب ظاهر- چیزی نشده، 
این کارها بد نبوده.
یا به قول ایرج میرزا:
«تمام حرف ملاها دروغ است؟»

***

دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

کراهت سفر

من هم نمی دانستم.

از آیت الله خوشوقت، در تلویزیون شنیدم.

در ماه رمضان، سفر تا قبل از ٢٣ ام مکروه است.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

اگر عقلمان می رسید

حسین از قول حاج آقا می گفت.

زمانی که جوان بودیم، یک وقت هایی در خانه مان هیئت بود.
من می رفتم هیئت های بیرون. نمی ماندم خانه.
شاید هیئت های مشهور یا پیش فلان استاد.

حالا من دقیقش را یادم نیست.

ولی اگر عقلمان می رسید،
می ماندیم خانه‌ی خودمان.

دل بابایمان خوش می شد.
همین خوش شدن دل بابا،
از صد تا هیئت بهتر بود.

***

چند وقت پیش به خانم ام می گفتم:

چشم و گوشت رو باز کن. حواست را جمع کن.
زرنگ باش.
باید تیز و زرنگ باشی.
از دهان پدر و مادرت،
«خیر ببینی مادر»
«خدا خیرت بده بابا جون»
ها را جمع کنی.

نگذار بقیه‌ی خواهر و برادرهایت بیشتر از تو از این ها جمع کنند.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

کردان و مدرکش!

پیشاپیش بگویم که
کاریکاتورها را نیک آهنگ کوثر+ کشیده است.

***

حواشی مدرک حضرت کردان

کردان اعلام کرد:
راجع به   PhD بنده سو تفاهم شده است.
منظور بنده از Phd،
عبارت:
«Pass Highschool Difficulty»
بوده است.

***

تصحیح مدرک جعلی جناب کردان

 

***

 

کردان با آیت الله بهجت دیدار کرد+.
و گفت:
« که من وزیر شدنم را منوط کردم به استخاره شما.
شما استخاره کردید خوب آمد.»

انگار آقای بهجت فقط برای وزرا استخاره می کند و برای کس دیگر نمی کند.
انگار استخاره وحی منزل است.

سیاسیون این مملکت تا حالا پشت آقای بهجت قایم نشده بودند که شدند!

****

 

معجزه کردان

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

رسم میهمانی

آقا جون، یک عادتی دارد که سر زده می آید خانه‌ی بجه هایش.

می گوید
«میهمان سر زده،‌خاصیتش برای میزبان،
از قربانی و انفاق کردن چند گوسفند هم بهتر است.

بلا را از خانه‌ی میزبان دور می کند.
برکت می آورد.
روزی را زیاد می کند

و …»

می گوید:
«مگر من از خدا چه می خواهم.
می خواهم بچه هایم سلامت و شاد و برقرار باشند.

این هم سبک من است برای دور کردن بلا از خانه شان و …»

 

خدا حفظش کند.

یک وقت صبح می آید و صبحانه. یک وقت شام می آید و افطار.
هر جورش که بیاید خوش است.

آن وقت یک رسمی دارد که اگر رعایتش نکنی، می روی در لیست سیاه.
دیگر سرزده خانه ات نمی آید.

و آن این است که :

«آقاجون!
با من تعارف نکنید.

تعارف ؛ یعنی دیگر نیا اینجا.

من که سر زده آمده ام،‌  می دانم شرایطتان چیست.
این جا هم خانه‌ی خودم است.

من دوست دارم اگر شامتان نان خشک و پنیر بوده،
به خاطر من گردو هم اضافه نکنید.»

***

یک بار عصر آمده بود شرکت و با بابا کاری داشت.
اصرارش کردم که بیاید برویم خانه.
گفت باشد.

اتفاقا
-بدون این که بدانیم آقا هم می آید-
سلطانبانو کی‌و ِسکی مرغ تدارک کرده بود.

با ما آمد و دید شام غیر معمول است.
فکر کرد که برای او درست کرده ایم.

چند بار هم گفت که «گفته بودم تعارف نکنید».
هر چه گفتیم که برنامه خودمان بوده و به خاطر شما نبوده
و گرنه برای شما آبگوشت بار می گذاشتیم و …،
باورش نشد که نشد.

و از آن به بعد دیگر سرزده خانه مان نیامده.
هر چه هم می گوییم تعارف و تدارکی نبوده،
انگار اثر ندارد.

یکی بیاید شفاعت ما را بکند پیش آقاجونمان!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

قاعده میهمانی

آقا جون می گوید:
«میهمان،‌ باید به حکم صاحب خانه باشد.
هیچ چیز نگوید و نخواهد.
هرچند کوچک باشد.»

می گفت:
«یک نیمه شبی در راه مشهد،
به خانه‌ی دوست عزیزی در گرگان،‌
 که با او رو دربایستی داشتم رفتیم.

خواستم تعارف را بگذارد کنار.
و آسان بگیرد.

گفتم:
» حاج آقا. ما یک لقمه نون و ماست می خوریم.
هیچ چیز دیگه هم نمی خوریم!"

دست بر قضا،‌
در خانه اش، شیشلیک و راسته و جوجه و برنج و … بود.
ولی ماست نبود.

نمی دانی این بیچاره چه زحمتی به خودش داد و چه خجالتی کشید.
و ما ها وقتی این را فهمیدیم که دیگر دیر شده بود.

این است که هیچ وقت برای صاحب خانه تکلیف تعیین نکنید.

خواستید چیزی بگویید،
بگویید:
«هر چه در خانه باشد، هر که در خانه باشد»
»

***

خدا حفظش کند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

هنر "نه" گفتن. هنر "نه" شنیدن.

به قول حاج مسعود:

نه …خلاص.
بله…بلاس!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

برای آرشیو باز ها!

این نرم افزار آنت مووی کاتالوگ
(Ant Movie Cataloge+)
بسیار برنامه جالبی است.

برای کسانی که آرشیو فیلم و … دارند، خیلی چیز به درد بخوری است.

کافی است نام فیلم را وارد کنید.
با دکمه F6 مجموعه ای از اسکریپت ها را در اختیارتان می گذارد
که مربوط به سایت های مشهور فیلم هستند.
اسکریپت مروبط به هر سایتی که دوست دارید را انتخاب کنید.
خودش می رود همه ی اطلاعات مربوط به آن فیلم را استخراج می کند و ذخیره می کند.
شامل نام کارگردان و بازیگران و خلاصه ماجرای فیلم و سال ساخت و طول فیلم و رنکینگ
و تصویر روی جلد!

گزارش های مفصلی هم می گیرد به انواع و انحا.
پرینت های عالی هم می دهد.
به مقصدهای مورد نظر هم اکسپورت می شود.

ضمنا برای امانت دادن و … هم چیزهایی دارد.
امانت گیر تعریف می کنید و می توانید حساب و کتاب امانت ها را نگه دارید!

حالش را ببرید.

***

پ.ن. از آقای پورنادر عزیز و دوستش، که این نرم افزار را معرفی کردند سپاسگزارم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

پرهیختنی ها

پیامبر فرمود:
«هر کس به خرید و فروش می پردازد،
باید از پنج خصلت بپرهیزد:

ربا،
قسم،
پوشاندن عیب،
ستایش کالا هنگام فروش،
سرزنش آن هنگام خرید.»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 1 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

مولوی و فساد دیوانسالاری ما

آخرین نوشته وبلاگ شهبازی (دوشنبه ۱۱ شهریور ۸۷)

***

در مقایسه با عملکرد پنجاه ساله حکومت پهلوی
و در مقایسه با عملکرد کوتاه‌مدت همسایگان کنونی‌مان،
ما، ایرانیان انقلابی، ایرانیانی که به برکت انقلاب و جنگ
از ملتی مرده به ملتی زنده و آبدیده بدل شدند،
اکنون باید به بازسازی خوزستان جنگ زده مفتخر می‌بودیم.

باید بناهای عظیم و یادمان‌های باشکوهی را
که با الهام از فرهنگ اسلامی و معماری کهن ایرانی به پا کرده‌ایم به رخ می‌کشیدیم.

باید به دنیا نشان می‌دادیم که معماران ما وارثان خلف همانان هستند
که باشکوه‌ترین ابنیه را پس از جنگ چالدران و به اسارت رفتن‌شان برای عثمانیان ساختند.

باید مسجد جامع خرمشهر را درخشان‌تر از «تاج محل»،
که یک معمار ایرانی (استاد عیسی خان شیرازی) در هند ساخت، می‌ساختیم
و به نماد ایران پس از جنگ بدل می‌کردیم.

بدینسان، میدان «شهیاد»، مرده‌ریگ فرح پهلوی و مهندس حسین امانت (معمار سرشناس بهائی)،
با نمادهای صهیونی آن، در گورستان تاریخ دفن می‌شد.

(بنای تاج محل بیست و سه سال طول کشید و در 1653 به پایان رسید. ر
نه گروسه این بنای عظیم را، که از شاهکارهای معماری جهان است،
«روح ایران در کالبد هند» خوانده است.)

 افسوس که از این‌ها خبری نیست.
حتی یک بنای دیدنی نبود که در آخرین قسمت سریال «ترانه مادری» به رخ کشیده شود.

 چرا؟

***

کامل اش را در ادامه مطلب بخوانید.

دوشنبه 11 شهریور 1387/ اوّل سپتامبر 2008، ساعت 3:30 صبح

 

دیشب آخرین قسمت از سریال «ترانه مادری» را دیدم. داستان با سفر «بهرام» و «پویا»، دو برادر که والدین‌شان را در جنگ از دست داده بودند، به خرمشهر به پایان ‌رسید. آن‌چه در این میان توجه مرا جلب کرد فقدان هر گونه تصویر جذاب از خرمشهر «بازسازی شده» بود. معلوم بود جایی برای تفاخر و جلوه‌فروشی وجود ندارد و این برای من که خرمشهر را در اوج زیبایی آن دیده بودم اسف‌بار بود. تنها مسجد جامع، سنگر بزرگ مقاومت مردم در زمان اشغال شهر، را نشان دادند که داربست‌های آن پا بر جا بود یعنی «بازسازی» آن هنوز به پایان نرسیده!  

دو دهه از پایان جنگ (1367) می‌گذرد. این زمانی کافی و حتی دراز است برای ساختن ویرانه‌های جنگ تحمیلی. دو دهه یک عمر است. نوزادان آن روز جوانان بیست ساله امروزند. تمامی دوران ظهور و سقوط رضا شاه، از کودتای 1299 و آشنایی مردم ایران با فردی گمنام به‌نام «رضا خان میرپنج» تا استقرار سلطنت پهلوی و سرانجام برکناری او، فقط بیست سال به درازا کشید. دیگران، از جمله همسایگان ما، در زمانی بسیار کمتر از این کارهایی بزرگ و اعجاب‌انگیز کرده‌اند و دیده‌ایم.

در مقایسه با عملکرد پنجاه ساله حکومت پهلوی و در مقایسه با عملکرد کوتاه‌مدت همسایگان کنونی‌مان، ما، ایرانیان انقلابی، ایرانیانی که به برکت انقلاب و جنگ از ملتی مرده به ملتی زنده و آبدیده بدل شدند، اکنون باید به بازسازی خوزستان جنگ زده مفتخر می‌بودیم. باید بناهای عظیم و یادمان‌های باشکوهی را که با الهام از فرهنگ اسلامی و معماری کهن ایرانی به پا کرده‌ایم به رخ می‌کشیدیم. باید به دنیا نشان می‌دادیم که معماران ما وارثان خلف همانان هستند که باشکوه‌ترین ابنیه را پس از جنگ چالدران و به اسارت رفتن‌شان برای عثمانیان ساختند. باید مسجد جامع خرمشهر را درخشان‌تر از «تاج محل»، که یک معمار ایرانی (استاد عیسی خان شیرازی) در هند ساخت، می‌ساختیم و به نماد ایران پس از جنگ بدل می‌کردیم. بدینسان، میدان «شهیاد»، مرده‌ریگ فرح پهلوی و مهندس حسین امانت (معمار سرشناس بهائی)، با نمادهای صهیونی آن، در گورستان تاریخ دفن می‌شد. (بنای تاج محل بیست و سه سال طول کشید و در 1653 به پایان رسید. رنه گروسه این بنای عظیم را، که از شاهکارهای معماری جهان است، «روح ایران در کالبد هند» خوانده است.) افسوس که از این‌ها خبری نیست. حتی یک بنای دیدنی نبود که در آخرین قسمت سریال «ترانه مادری» به رخ کشیده شود. چرا؟

دیشب دوستی از فسادهای مالی عظیم در احداث سدی می‌گفت. فسادهایی عجیب و حیرت‌انگیز. بده بستان‌ها و رشوه‌ها در خرید اراضی. فساد در اجرا. فقدان طرح کارشناسی شده برای احداث سد و ده‌ها مسئله دیگر. او از فساد می‌گفت. از فساد در تصاحب مراتع عشایر. از بی‌خانمان شدن عشایری که زمانی امام (ره) «ذخیره انقلاب» شان می‌خواند و اکنون با فروش دام‌ها در حاشیه شهرهای بزرگی چون شیراز می‌زیند و دختران‌شان آواره خیابان‌ها و اسباب عشرت نوکیسه‌گان فاسد. و نیز داستان‌ها می‌گفت از آن مجری «طرح اسکان عشایر» در سال‌های پس از انقلاب که پیش از آن آه در بساط نداشت و اکنون ثروتش به ده‌ها و صدها میلیارد تومان می‌رسد. از این داستان‌ها فراوان شنیده‌ایم.

نومیدی در ذات ما نیست. امید به ساختن ایرانی آباد و آزاد و مستقل امید هر ایرانی باورمند به آرمان‌های انقلاب و امام راحل است. اما این پرسش به جدّ مطرح است که این همه نابسامانی و فساد از کجا منشاء می‌گیرد به‌رغم ایثار و تلاش‌های غیرقابل انکار دلسوختگان انقلاب که معمولاً و عموماً، هر کدام به گونه‌ای، به ناکامی و یأس می‌انجامد؟ کدام دست‌ها مانع برکشیدن نخبگان آزموده به مناصب عالی مدیریت است؟ چه دست‌هایی در کار است که فاسدان را، به‌رغم فساد آشکارشان، برمی‌کشند و ایثارگران و خدمتگزاران خدوم را خانه‌نشین می‌کنند؟ چرا هر بنای رفیعی که آغاز می‌شود به زودی فرومی‌ریزد و هر اندیشه متینی، پیش از انعقاد یا اجرا، خاموش می‌شود؟

زمانی دوستی از سرنوشت برخی مدیران و کارشناسان صنعت نفت گفت که مردانه و خردمندانه، در زمان جنگ، آتش چاه‌های نفت ایران را در زیر آب‌های خلیج فارس خاموش کردند. کاری بزرگ کردند، به خاطر آن مدال گرفتند ولی پس از آن بی‌سروصدا خانه‌نشین‌شان کردند. «گناه» آنان ممانعت از پرداخت میلیون‌ها دلار به برخی شرکت‌های غربی بود که خاموش کردن چاه‌های نفت را تخصص انحصاری و ملک طلق خود می‌دانستند.

من به چشم خود دیده‌ام که چگونه و با چه روش‌هایی همه راه‌ها را به روی نخبگان دانا و پرتلاش و دلسوز انقلاب می‌بندند تا «نااهلان انقلابی‌نما» پرچم را به دست گیرند و «تاج محل» را به «شهیاد» بدل کنند. زمانی این همه را به حساب کاستی‌ها و کژفهمی‌ها و سوء مدیریت مدیران ناپخته برخاسته از انقلاب می‌گذاشتم. امروز این نگاه را ندارم. داستان ما داستان همان «انبار»ی است که مولانا در مثنوی هوشمندانه بیان کرده است:

                                            ما  درین  انبار  گندم  می‌کنیم                   گندم  جمع  آمده  گم   می‌کنیم

   می‌نیندیشیم آخر ما به هوش                    کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست                   وز فنش انبار ما ویران شدست

 اوّل ای جان دفع شر موش کن                 وآنگهان در جمع گندم جوش کن 


مولانا و داستان «وزیر یهودی»

مولوی در کتاب اوّل مثنوی «داستان آن پادشاه جهود که نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب» نقل کرده است. توجه مولانا جلال‌الدین محمد بلخی به این داستان و پیام‌های آن عجیب و نتیجه‌گیری آن عجیب‌تر و بس عبرت‌آموز است. نمی‌دانم مولوی بر اساس کدام تجربه تاریخی و با چه هدفی این داستان را بیان کرده است.

 

خلاصه داستان این است:

 

حکمرانی یهودی است که اتباع او مسیحی شده‌اند و وی با خشونت به قلع‌و‌قمع ایشان مشغول است:

بود شاهی در جهودان ظلم‌ساز                 دشمن عیسی و نصرانی گداز

عهد عیسی بود و نوبت آن او                  جان موسی او و موسی جان او

شاه از حقد جهودانه چنان                       گشت احول کالامان یا رب امان

صد هزاران مؤمن مظلوم کشت                که پناهم دین موسی را و پشت

این کشتارها نتیجه نمی‌دهد و روز به روز بر شمار گروندگان به آئین مسیح افزوده می‌شود تا سرانجام وزیر او خدعه‌ای می‌اندیشد. وزیر به شاه توصیه می‌کند که به وی اتهام مسیحی‌شدن وارد کند و به این بهانه گوش و دست او را ببرد و بینی‌اش را بشکافد و برای اعدام به پای طناب دار ببرد و سپس با شفاعت آزادش کند. بدینسان، وزیر به جایگاهی چنان احترام‌آمیز دست می‌یابد که بتواند در مسیحیان نفوذ کند و حتی در رأس ایشان جای گیرد:

گفت ای شه گوش و دستم را ببر                بینی‌ام بشکاف اندر حکم مر

بعد زآن در زیر دار آور مرا                     تا بخواهد یک شفاعت‌گر مرا

بر منادی‌گاه کن این کار تو                       بر سر راهی که باشد چارسو

آن گهم از خود بران تا شهر دور                تا دراندازم در ایشان شر و شور

شاه طبق نقشه فوق عمل می‌کند و وزیر دست و گوش بریده و بینی شکافته را به اتهام مسیحی‌شدن به میان نصرانیان می‌راند و وزیر خود را قربانی گروش به دین عیسی و عالم به اسرار آن جا می‌زند:

پس بگویم من به سر نصرانیم                ای خدای رازدان می‌دانیم

شاه واقف گشت از ایمان من                   وز تعصب کرد قصد جان من

گر نبودی جان عیسی چاره‌ام                  او جهودانه بکردی پاره‌ام

بهر عیسی جان سپارم سر دهم                صد هزاران منتش بر خود دهم

جان دریغم نیست از عیسی ولیک            واقفم بر علم دینش نیک نیک

حیف می‌آید مرا کآن دین پاک                 در میان جاهلان گردد هلاک

شکر ایزد را و عیسی را که ما                گشته‌ایم آن دین حق را رهنما

از جهود و از جهودی رسته‌ام                  تا به زناری میان را بسته‌ام

دور دور عیسی است ای مردمان              بشنوید اسرار کیش او به جان

بدینسان، یهودی خدعه‌گر در میان مسیحیان جایگاهی رفیع می‌یابد:

صد هزاران مرد ترسا سوی او                 اندک اندک جمع شد در کوی او

او بیان می‌کرد با ایشان به راز                  سر انگلیون و زنار و نماز

او به‌ظاهر واعظ احکام بود                      لیک در باطن صفیر و دام بود

دل بدو دادند ترسایان تمام                        خود چه باشد قوت تقلید عام

در درون سینه مهرش کاشتند                    نایب عیسی‌ش می‌پنداشتند

وزیر شش سال در میان مسیحیان زیست و با تزویر به مولا و مقتدای ایشان بدل شد. تا سرانجام شاه به او پیام داد که «وقت آمد، زود فارغ کن دلم.»

 

در این زمان مسیحیان به 12 گروه تقسیم می‌شدند که در رأس هر دسته امیری بود و جملگی ایشان و قوم‌شان وزیر را رهبر معنوی خود می‌دانستند. وزیر به‌دستور شاه ابتدا برای هر یک از سران 12 گانه فوق طوماری از احکام عیسی نوشت که با طومار دیگری متناقض بود و بدینسان در میان مسیحیان تفرقه انداخت و ایشان را به 12 جناح معارض و معاند بدل کرد.

ساخت طوماری به‌نام هر یکی                  نقش هر طومار دیگر مسلکی

حکم‌های هر یکی نوعی دگر                    این خلاف آن ز پایان تا به سر

در یکی راه ریاضت را و جوع                  رکن توبه کرده و شرط رجوع

در یکی گفته ریاضت سود نیست               اندرین ره مخلصی جز جود نیست

در یکی گفته که جوع و جود تو                 شرک باشد از تو با معبود تو

چون وزیر از طریق این طومارهای متناقض اسباب تفرقه در مسیحیان و انشعاب ایشان به فرقه‌ها و جناح‌های خصم را فراهم ساخت، مکر نهایی را آغاز نمود. او به‌ناگاه دست از موعظه برداشت و در خلوت به ریاضت نشست. روزها گذشت، مریدان به تب و تاب افتادند و از فراق وی لابه وزاری سر دادند.

خلق دیوانه شدند از شوق او                     از فراق حال و قال و ذوق او

لابه و زاری همی کردند و او                   از ریاضت گشته در خلوت دو تو

سرانجام، مریدان دست تضرع به سوی او برداشتند که ما را از فیض خود محروم نکن.

از سر اکرام و از بهر خدا                       بیش از این ما را مدار از خود جدا

ما چو طفلانیم و ما را دایه تو                   بر سر ما گستران آن سایه تو

ما به گفتار خوشت خو کرده‌ایم                  ما ز شیر حکمت تو خورده‌ایم

الله الله این جفا با ما مکن                        خیر کن، امروز را فردا مکن

وزیر پاسخ می‌دهد که جانم با شماست لیک این خلوت و ریاضت به‌دستور عالم غیب است و چاره‌ای ندارم.

من نخواهم شد از این خلوت برون            زآنک مشغولم به احوال درون

اصرار سران 12 گانه مسیحیان مکرر می‌شود و ابرام وزیر در نشکستن خلوت و ریاضت استوار و پا برجا است. تا سرانجام به مریدان پیام می‌دهد که قصد رخت بربستن از این جهان و سفر به نزد عیسی دارد:

که مرا عیسی چنین پیغام کرد                   کز همه یاران و خویشان باش فرد

روی در دیوار کن، تنها نشین                    وز وجود خویش هم خلوت گزین

الوداع ای دوستان من مرده‌ام                     رخت بر چارم فلک بر برده‌ام

پهلوی عیسی نشینم بعد از این                   بر فراز آسمان چارمین

وزیر سپس یکایک رهبران دوازده‌گانه مسیحیان را فرامی‌خواند، در تنهایی هر یک را خلیفه خویش می‌کند و فرمان می‌دهد که هر کس دیگر مدعی خلافت شد او را بی‌هیچ تردید بکش یا زندانی کن:

وآنگهانی آن امیران را بخواند                   یک به یک تنها به هر یک حرف راند

گفت هر یک را بدین عیسوی                   نایب حق و خلیفه من تویی

وآن امیران دگر اتباع تو                          کرد عیسی جمله را اشیاع تو

هر امیری کو کشد گردن بگیر                   یا بکش یا خود همی دارش اسیر

لیک تا من زنده‌ام این وا مگو                    تا نمیرم این ریاست را مجو

سپس، وزیر چهل روز دیگر در خلوت نشست و سرانجام خود را کشت:

بعد از آن چل روز دیگر در ببست             خویش کشت و از وجود خود برست

بعد از مرگ وی غوغا و فتنه در میان مسیحیان افتاد و امرا و اتباع‌شان، که هر یک خود را طبق فرمان‌ها و طومارهای وزیر خلیفه بر حق می‌دانستند، به قتل و هدم یکدیگر مشغول شدند:

چونک خلق از مرگ او آگاه شد                 بر سر گورش قیامت‌گاه شد

خلق چندان جمع شد بر گور او                  مو کنان جامه دران در شور او

بعد ماهی گفت خلق ای مهتران                 از امیران کیست بر جایش نشان

یک امیری زان امیران پیش رفت               پیش آن قوم وفااندیش رفت

گفت اینک نایب آن مرد من                      نایب عیسی منم اندر زمن

اینک این طومار برهان منست                  کین نیابت بعد از او مال منست

آن امیر دیگر آمد از کمین                        دعوی او در خلافت بد همین

آن امیران دگر یک یک قطار                    برکشیده تیغ‌های آبدار

هر یکی را تیغ و طوماری به‌دست             در هم افتادند چون پیلان مست

صد هزاران مرد ترسا کشته شد                 تا ز سرهای بریده پشته شد

تخم‌های فتنه‌ها کو کشته بود                     آفت سرهای ایشان گشته بود

بدینسان، انهدام مسیحیان، که با سرکوب و جنگ و خونریزی شاه یهودیه ممکن نشد، با خدعه وزیر او به فرجام رسید.

 

مولانا، به‌رغم این مکر شیطانی عجیب شاه و وزیر یهودی، ایشان را احمق و جاهل و بازنده بازی می‌داند که به‌ظاهر در آن برنده‌اند، زیرا از حکمت و "سبب‌سوزی" خداوند غافل‌اند:

همچو شه نادان و غافل بد وزیر                 پنجه می‌زد با قدیم ناگزیر

با چنان قادر خدایی کز عدم                      صد چو عالم هست گرداند به دم

صد چو عالم در نظر پیدا کند                   چون که چشمت را به خود بینا کند

صد هزاران نیزه فرعون را                     در شکست از موسی‌ئی با یک عصا

صد هزاران طب جالینوس بود                  پیش عیسی و دمش افسوس بود

صد هزاران دفتر اشعار بود                     پیش حرف امی‌اش عار بود

با چنین غالب خداوندی کسی                   چون نمیرد گر نباشد او خسی

بس دل چون کوه را انگیخت او                 مرغ زیرک با دو پا آویخت او

چند گویی من بگیرم عالمی                     این جهان را پرکنم از خود همی

گر جهان پر برف گردد سر به سر             تاب خور بگدازدش با یک نظر

وزر او و صد وزیر و صد هزار                نیست گرداند خدا از یک شرار

عین آن تخییل را حکمت کند                   عین آن زهرآب را شربت کند

آن گمان‌انگیز را سازد یقین                      مهرها رویاند از اسباب کین

پرورد در آتش ابراهیم را                        ایمنی روح سازد بیم را

از سبب‌سوزیش من سوداییم                     در خیالاتش چو سوفسطاییم

و سرانجام، پیام حکیمانه مولانا توجه به "موش"هایی است که مدام انبار اندوخته‌ها و حاصل تلاش ما را تهی می‌کنند؛ بی‌توجه به ایشان باز انبار خود را پر می‌کنیم و دگر باره آن را تهی می‌یابیم. به‌عبارت دیگر، "دفع شر موش" اولویتی است که بی انجام آن نمی‌توان به هیچ اقدام سازنده پرداخت:‌

 

ما درین انبار گندم می‌کنیم                        گندم جمع آمده گم می‌کنیم

می‌نیندیشیم آخر ما به هوش                     کین خلل در گندمست از مکر موش

موش تا انبار ما حفره زدست                    وز فنش انبار ما ویران شدست

اوّل ای جان دفع شر موش کن                  وآنگهان در جمع گندم جوش کن

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 1 سپتامبر 2008 در Uncategorized