RSS

بایگانی ماهانه: سپتامبر 2008

ما عاقبت، صدای تو را در می آوریم!

از کوله های کهنه غذا در میاوریم
خب ! راستش ! ادای تو را در میاوریم

در بین خطبه های تو شمشیر می کشیم
در موسم جهاد، عصا در میاوریم

….

صبر و سکوت و بغض تو مولا شکستنی ست
ما عاقبت صدای تو را در میاوریم

***

جدا زیبا بود.
واقعا کیف کردیم.

دم‌ات گرم و طبع‌ات جوشان و قریحه‌ات روان و قلم‌ات دوان،
عین القضات+ عزیز.

***

کاملش این جاست+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

تک خوری

ما -خودمان- با رفقا یک مثلی داشتیم که

«تک خوری از ..گ خوری بد تر است!»

***

چند روز قبل رحیم پور ازغدی،‌ حدیثی بر سر منبر می گفت:

«شر الناس من اکل وحده»

بدترین مردم کسی است که تک خور باشد!

***

خوشتان آمد؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

تک خوری

ما -خودمان- با رفقا یک مثلی داشتیم که

«تک خوری از ..گ خوری بد تر است!»

***

چند روز قبل رحیم پور ازغدی،‌ حدیثی بر سر منبر می گفت:

«شر الناس من اکل وحده»

بدترین مردم کسی است که تک خور باشد!

***

خوشتان آمد؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

یا سامع الشکایا

چشم های ما بهانه گیر شده اند ،زیبایی ها  را نمی بینند می گویند همه جا تاریک است.

دست های ما بهانه گیر شده اند،دیگر تن به آفریدن و از نو آفریدن نمی دهند.

پاهای ما بهانه گیر شده اند، قدم از قدم برنمی دارند ،می گویند که خیلی دویده اند ولی ما هنوز که هنوز است همین پایین های کوه مانده ایم.

خدایا!تو که این حرف ها در خدایی ات راه ندارد ،تو که مبرا هستی از هر ضعف و خستگی و کم ظرفیتی،

 تو ما را دریاب

این خستگی ها را از روح ما بگیر

نشاط بخش به قلب ما

امید عطا کن به وجود ما

این بهانه ها را از چشم و دست و پای ما بگیر

که هنوز راه های زیادی نرفته داریم …

 

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

ذهن

"ذهن، به چترنجات می ماند.
فقط وقتی کارش را درست انجام می دهد
که باز باشد.»

 

–توماس دوار

 

***

 

 

«Minds are like parachutes –
they only function when open.»

 

— Thomas Dewar

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

دعوت از دوستان

دوستان عزیزی هستند که
با شناختی که از ایشان و قلم شان دارم،
همواره تشنه‌ی خواندن چبزی ازیشان بوده ام.

 حوصله یا وقت راه انداختن وبلاگ  را هم ندارند.

گفتم شاید به دعوت خاضعانه‌ی این کمترین پاسخی دهند
و گاهی -گداری- قدم سر چشم من بگذارند و
این کلبه‌ی درویشی را به قلم خود نورانی کنند.

دو-سه هفته یک بار تراوش قلم که کسی را نکشته؟ کشته؟

این جا هم که درب دکانمان باز است.
هر چیز از جنس دغدغه تویش جا می شود.

اگر لازم است عنوان «دغدغه هایم» را هم می کنم «دغدغه هایمان»!

خوب است؟

 ***

پ.ن.۱: از محمد وطن پور عزیز٬ دعوت کردم.
پ.ن.۲: از حسین  ج. عزیز٬ دعوت کردم.
هر چند وبلاگ انگلیسی اش -هر از چند گاهی- به راه است.
پ.ن.۳: از روح اله عزیز، دعوت کردم.(بس که در وبلاگ خودش نمی نویسد!)
پ.ن.۴:از سرکار خانم ایرانشاهی، دعوت کردم. 
پ.ن.۵:‌ از پیچک سر به هوای عزیز٬ دعوت کردم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2008 در Uncategorized

 

موسی و میش

گویند روزی موسی «علیه السلام» در آن حال که شبانی شعیب پیغامبر می کرد،
و هنوز به وی وحی نیامده بود،
گوسفندان می چرانید.

قضا را میشی از رمه جدا افتاد.
موسی خواست که او را به رمه باز بَرَد.

میشک برمید و در صحرا افتاد و گوسفندان نمی دید.
و از بد دلی همی رمید
و موسی از پس او همی دوید.
تا مقدار دو سه فرسنگ.
چنان که میشک را طاقت نماند
و از ماندگی بیفتاد؛ چنان که بر نمی توانست خاست.

موسی در وی رسید و بدو رحمتش آمد.
گفت:
«ای بی چاره. چرا می گریزی و از کی می ترسی؟»

چون دید که طاقت رفتن ندارد، برداشتش و بر گردن و دوش گرفت تا بر رمه.

چون چشم میش بر رمه افتاد،
دلش به جای باز آمد، طپیدن گرفت.

موسی زود او را از گردن فرو گرفت و به میان رمه اندر شد.

ایزد تعالی ندا کرد به فرشتگان آسمان ها،
گفت:
«دیدید که بنده‌ی من با آن میش دهن بسته، چه خُلق کرد؟
و بدان رنج که از او بکشید،
او را نیازرد و بر او ببخشود؟

به عزت من که او را بر کشم و
کلیم خویش گردانم
و پیامبریش دهم و بدو کتاب فرستم چنان که تا جهان باشد از او گویند.»

پس این همه کرامت به او ارزانی داشت.

***

این که خواندی٬
حکایتی بود از
سیرالملوک(سیاست نامه)؛‌
اثر خواجه نظام الملک طوسی.
انتشارات علمی فرهنگی، ١٣٨٣، ص ١٩٧

***

و من در این شب قدر گویم:

ای پروردگار عزیز،
من آن میشکم که از رمه‌ی خوبان تو جدا مانده ام.

به گناه و عصیان همی دویده ام و گریخته ام.
و تو در پی ام صد موسی دوان کرده ای.

باز به نادانی٬ نفهمیده ام و گریخته ام.

اکنون که از پای اوفتاده ام،
و طاقت برخاستن ندارم،
به من رحم آر
و دستم گیر
و مرا ببخشای و

مرا به رمه‌ام باز گردان.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 سپتامبر 2008 در Uncategorized