RSS

بایگانی ماهانه: اکتبر 2007

فيلم راز

فیلم راز را دو-سه باری دیده ام.

دیالوگهای مهم اش را نوشته ام.
این‌جا+ هم گذاشته‌ام‌شان.

 **

این فیلم٬ فیلم خوبی است.
کلی دیالوگ های آموزنده دارد.
می تواند در زندگی شما اثر بگذارد و شاید مسیرش را عوض کند.

خیلی حرف هایش متناظر با
روایات و آیات و آموزه های دینی و ملی و فرهنگ خودمان است.
بازآفرینی آن ها با کلمات جدید است.

اما٬…

**

به گمان من٬
این فیلم -با همه‌ی محسنات اش-
عامدانه٬
از کنار خداوند می گذرد.

شاید می خواهد دعوا نشود.
شاید می خواهد مخاطب اش٬
حتی اگر خدا را هم قبول ندارد٬ این فیلم را ببیند و تاثیر بگیرد.
به خاطر وجود اسم خدا در فیلم٬ موضع نگیرد و آن را فیلتر نکند.

شاید.

شاید هم قصد دیگری داشته است.

ولی به هر حال٬
در این فیلم اثری از خدا نمی بینی.

***

نمی دانم.
یک جوری ام می شود دیگر!
شاید هم ما زیاده فاناتیک هستیم!

یا حق!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

عينک و چشم

می گویند٬
نوشتار علمی آن است که حاوی قضاوتی نباشد.

تشبیه هم می‌کنند که
محقق نباید از پیش٬
عینک رنگین زده باشد.

باید سعی کند حقایق را همان طور که هست دریابد.

بدون شک این حرف درستی است.
ولی پلاستیکی است.
کش‌سان است.

تحقیق جانب‌دارانه٬
شلاقی است که اگر بنای زدن کنی٬
گمان نبرم٬
پژوهشی یافت شود که از گزند آن٬ جانِ سالم به در تواند بردن!!

با همان تشبیه اگر بخواهم بگویم٬
باید بگویم:
بی عینک می توان -و گاهی باید-  دنیا را دید٬‌
ولی
بی چشم نمی توان دنیا را دید.

گاهی یک اعتقاد و یک آیین و یک طرز فکر٬
آن چنان در شاکله‌ی فهم آدمی ریشه دوانیده است
که خودش از اسباب فهم سایر مفاهیم برای ذهن است.

شده است چشم!
بهتر است بگوییم٬ اعوجاج چشم.

برای جهاز ِفهم چنین آدمی٬ عینک٬ ضروری هم هست.
دوربین؛ نزدیک بین؛ آستیگمات!

چه می دانم؟!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

مگر «مطالبه عمومی» چگونه به وجود می آيد؟

روح اله عزیز ذیل نوشته‌ی«قضاوت در مورد ایران»
فرمایشی کرده است که درخور توجه است.
(البته قسمت اول اش!)

و آن این که٬
این جا ایران است و حرف های فضایی نباید زد.
این حرف ها خارجکی است!!
و این که اگر این حرف ها را -الآن- به سیستم بگویی٬
پدر ات را در می آورد.

راست هم می گویی.

ولی باید مطالبه را ایجاد کرد.
باید مردم را -لااقل در ذهن خودشان- به جایگاه واقعی خودشان برگرداند.

این طوری شاید -شاید- بتوان امیدوار بود
که روزی 
دولت و دولتیان گردن‌کش این مملکت٬
بنشینند سرجای خودشان.

تا وقتی این مطالبه در میان مردم نباشد٬
کسی دو دستی آن را به مردم تقدیم نخواهد کرد.

می خواهم جرات کنم و بگویم
بعضی اوقات حتی اگر بدون مطالبه‌ی مردم٬ تقدیم هم بشود٬
نزد مردم قدر دانسته نمی شود و در عمل شکست می خورد یا جلوه ای نمی کند.

باید مطالبه وجود داشته باشد.
مطالبه را هم باید به وجود آورد.
باید به‌اش دامن زد.

 این که نباید به خاطر راه افتادن کار ات٬
راضی شوی به این که یک کارمند بی‌شخصیت٬
مثل گوسفند با تو برخورد کند؛
یک ارزش دینی و انسانی است.

و در این میان٬
حرف هایی نظیر حرف های دکتر باباجانی که
حاوی مکانیزم ها و طرح های قابل اجرا هم هست٬
و مثال های بسیاری از کشورها و نمونه های موفق دیگر در آن هست٬‌
غنیمت است؛ 
و از نظر من قابل تامل و طرح.

همین.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

گران شدن نفت

به نفع ایران است یا به ضرر ایران؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

قضاوت در مورد ايران

یک مساله ای را مدت هاست می خواهم عرض کنم٬
فراموش می شود.

در مورد ایران٬ قضاوت بسیار مشکل است.

نه فقط ایران٬
که هر کشور دیگری که هنوز شفافیت در آن یک ارزش و مطالبه‌ی عمومی
و یک واقعیت نیست٬
همین طور است.

در ایران٬ و بسیار کشورهای در حال توسعه٬
شفافیت وجود ندارد.
به قول خارجی ها ترانسپرنسی وجود ندارد.

خیلی سازمان‌ها وارگان‌ها و عملکردهای نهاد های بخش عمومی برای شهروندان٬
 جعبه سیاه است.

مثال می زنم.
در همین ایران خودمان
-طبق قانون-
شهرداری ها موظف اند عملکرد مالی خود را هر شش ماه یک بار٬
علاوه بر اعلام در رسانه های عمومی٬ در معابر عمومی و ایستگاه های مترو و …
نصب کند.

این یک حداقل از شفافیت است.
یا در ادارات٬ مردم باید از همه چیز باخبر باشند.

چه کسی چه کاری را باید انجام بدهد٬
چه کاری را حق دارد انجام بدهد٬ چه کاری را حق ندارد انجام بدهد
.
اگر سر در اتاق یک کارمند٬ اسم و مشخصاتش را نوشته باشند٬
کارهایی که باید انجام بدهد و مدت زمانش را نوشته باشند٬
شرایط و مقدمات و پیش نیازها را هم نوشته باشند٬
و شما هم کار قانونی بخواهی انجام بدهی٬
چه نیازی داری که خودت را ذلیل کنی؟
تملق یک کارمند جزء را بگویی که وظیفه اش را انجام بدهد.

مگر٬ دولت در تعریف و ماهیت٬ از هر منظری٬
-چه اسلامی چه اخلاقی چه انسانی و فارغ از دین و مذهب-
جز خدمت گزار مردم چیز دیگری است؟

رئیس یک تشکیلات دولتی٬
اصلا این شغل را به دست آورده که به مردم خدمت کند.
نه این که مشکل درست کند.
نه این که کشوی زیر میزش را نشان بدهد!
با تفرعن و تکبر و تبختر برخورد کند!

بگذریم.
حرف این نیست.

حرف بر سر قضاوت است.

آمار ها و رنکینگ های فراوانی این روزها منتشر می شود که ایران را در رده های آخر می بینیم.

از رنکینگ دانشگاه های دنیا بگیر تا …

به این رنکینگ ها هیچ اتکایی نمی توان کرد.

علتش هم همین عدم شفافیت است؛
که البته یک عیب بزرگ است و از خودمان است.

این رنکینگ ها بر اساس یک سری شاخص هایی ارزیابی می شوند٬
که هر کشوری اعلام کرده است و می کند.

ما خیلی دانشگاه هایمان٬  خیلی ارگان هایمان٬‌
اصلا این شاخص ها را منتشر نمی کنند.
اصلا چیزی منتشر نمی کنند.
خودشان هستند و خودشان یا حداکثر مافوق شان.

نتیجه اش می شود این که نمره‌ی آن شاخص را نمی گیرد.

وگرنه به کت هیچ کس نمی رود که شریف یا تهران یا شهید بهشتی٬
در ۵۰۰ دانشگاه اول دنیا نباشند.

۵۰۰ تا به کت کسی برود دیگر این که
حتی در ۳۰۰۰ دانشگاه اول دنیا هم نباشند که نمی شود!
این دیگر ممکن نیست.
این نشان می دهد کار از جای دیگر می لنگد.

یا ارزیابی فساد اداری را چندی پیش اعلام کردند ایران آخر یا یکی مانده به آخر است.

در ایران فساد اداری هست ولی این رتبه‌ی افتضاحش٬
واقعی نیست.

به گمان من٬
علت اصلی عدم انتشار گزارشات صحیح و معتبر و در نهایت٬
عدم شفافیت عامی است که در همه ارکان بخش عمومی (دولت و سازمان های محلی)
 کشور وجود دارد.

**

برخی از این مطالب فرمایشات دکترباباجانی است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

شب ۲۱ ام و ابالفضل!

ای به دو دستت٬ دو جهان٬ خیره…مات!
جز تو که بشنید:«برادر فدات!»؟

ای یل دشمن شکن کربلا
میر و سپهدار شه کربلا

آب فرات است٬ هلاک لب ات
تو قمری و دل زینب شب ات

اهل حرم تشنه‌ي روی تو اند
اهل ولا بسته‌ی موی تو اند

***

شب ۲۱ ام٬
پشت فرمان نشسته بودیم که این ها به خاطر خطور کرد.

متبرک شد خاطرمان به یاد حضرتش.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

اصول و استاندارها!

یک چند وقتی است با مجید٬
قراری گذاشته ایم.

که او به من خلبانی یاد بدهد و از تجربیات خلبانی اش بگوید٬
من هم از چیزهای دیگر (که فعلا صلاح نیست رو بشود!) برای او بگویم!

یک حرف خوبی از قول یکی از اساتیدش می زد
که حاکی از یک دیدگاه جالب است.

***

می گفت:

«هر کدام از این قوانین و استاندارهای پرواز را که شما این قدر راحت می خوانید٬
خون چندین خلبان پایش هست.
چندین و چند خلبان کشته شده اند و سانحه داده اند٬
تا سایرین رفته اند و تحقیق کرده اند و مساله را فهمیده اند و حل کرده اند و
بعد هم آن راه حل را کرده اند اش استاندارد و آیین نامه که دیگر مساله تکرار نشود.»

***

با تقریب خوبی می توان این حرف را تسری داد.
البته نه به خون‌باری خلبانی.
ولی می توان گفت٬‌
هریک از این استانداردها٬ اصول و علوم اقتصادی و حسابداری و …
پایش هزاران دلار خوابیده است.

پول ها حرام شده٬
هزاران نفر بیکار شده اند٬
یا سرکار رفته اند٬
زندگی شان تاثیر گرفته و خانواده شان و ….

به هر حال این ها تجربیات بشری است.
و تجربه هم چیز ذی‌قیمتی است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

چرا مديريت؟

در هر رشته ای که تحصیل کرده باشی٬
وقتی وارد کار  بشوی٬
یا مدیریت می کنی٬
یا مدیریت می شوی.

دانستن علم مدیریت در هر دو حال برای شما سودمند است.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

حتی!

حتی یک ساعت شکسته٬‌
در شبانه روز٬
دو بار ساعت درست را نشان می دهد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

سجده

ما در نماز سجده به دل‌دار می بریم

بی‌چاره آن که سجده به دیوار می برد!

**

مولانا

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

عزم!

هزار بار – بلکه بیشتر- از خدا خواسته ام که مرا هدایت کند.
مرا آدم کند.
مرا مومن و مسلمان کند.

بیست و پنج سال است که می گذرد.
و من هم‌آن‌ام که بودم.
و تو هم‌آن‌ای که بودی.

این دعا خیلی خوب  است ها!
هم‌این خواستن اش هم یک دنیا قیمت دارد.
ولی تغییر رخ نمی دهد.
تغییر اساسی رخ نداده است.

اگر روزی یک بند انگشت به خدا نزدیک شده باشم٬
تا امروز باید حدود ۱۰ هزار بندانگشت از مسیر را طی کرده باشم.
مگر نه؟

این را در خود می بینم؟

گفته اند یک قدم برداری خدا صد قدم بر می دارد.
چند تا بند انگشت٬ می شود یک قدم؟

با حسین صحبت می کردیم.
خدا خیرش بدهاد.
(این یکی اگر در رفقا برایمان باقی نمانده بود٬‌
دیری بود که چیزی از خدا و پیغمبر یادمان نمی آمد!)

به هر روی سخن به این جا رسید که
مساله این است.
عزمی برای تغییر کردن٬ اصلاح شدن٬ آدم شدن
در ما نیست.

برنامه ای برای اصلاح نداریم.
اصلاح را دوست داریم.
در خیال خودمان تغییر را مطلوب هم می دانیم.

آرزویش را داریم ولی این آرزو٬ هنوز برای‌مان آرزو است.
یک هدف نیست.
قرار نیست به‌اش برسیم.
یعنی ما قراری نداریم که به‌اش برسیم!

بعد هم یاد آن لطیفه افتادم.

که یک بنده خدایی٬
رفت مشهد خدمت امام رضا!
عز و التماس و تضرع که« تورو خدا من این الگانس بانک تجارت را برنده شوم!»
نشد.
دوباره آمد که «تورو خدا این ماکسیمای بانک ملت را برنده بشود.»
نشد.

خلاصه بار آخر بود که متوسل شده بود
و تهدید کرده بود که اگر این دفعه حاجتم را ندهی٬ دیگر نمی آیم مشهد!

آن لطیفه در ادامه به ما می گوید که
 حضرت آمده بود به خوابش و گفته بود:
آخه آقاجون! برو در یکی از اون بانک ها یک حساب باز کن.
برنده شدن ات با من!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

ناشکری!

دیوار را هل میدهی عقب که مشکل کوچک را حل کنی، خبر نداری که ...

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

علوم انسانی!

دیروز کلاس بسیار جالبی با دکتر فرهنگی داشتیم.
استاد با شخصیت و سوادی است
و نام استاد برازنده‌ی وی است.

این را می گویم؛
نه به خاطر دو فوق لیانس و دو دکتری و یک فوق دکترایش.
به خاطر شخصیت ارزنده ای که داشت.

حرف های مقدماتی را زد و بعد آرزو کرد بتواند در این ترم٬‌
هماهنگ کننده‌ی خوبی باشد!

موضع دو استاد چقدر می تواند متفاوت باشد.

یکی چیزی بارش نیست و خود را به ضرب تکبر و زور تفرعن به دانشجو تحمیل می کند و
یکی خیلی چیزها برای آموختن به تو دارد ولی باز فروتنانه تو را به بازی می گیرد.

***

 در باب علوم انسانی دو نکته‌ي جالب بحث شد.

اول.
از قول مرحوم فروزانفر جمله ای مشهور است:
«علوم دو جور اند. علوم شسته رفته و علوم چرک‌تاب!
و علوم انسانی از دسته‌ی علوم چرک‌تاب هستند.»

سطح پیچیدگی در علوم انسانی نسبتی با علوم مهندسی یا تجربی یا محض ندارد.

دوم.
خروجی کارمهندسی معلوم است.
یک مهندس عمران٬ خروجی کارش را می بیند. از ابتدا تا انتهای کار را.
هر مقدار که کار کند خروجی محسوس دارد.

ولی یک مدیر این طور نیست.
کارش٬ تحصیل اش٬ ابتکاراتش و … خروجی محسوس ندارد.

این است که بسیاری افراد که وارد رشته های مدیریت می شوند٬
(خاصه MBA که اغلب مهندس یا مدیر تجربی هستند و بعد وارد این رشته می شوند)
بعد از انتهای دوره احساس می کنند چیز زیادی نصیبشان نشده.

خروجی قابل ارزیابی و مشخصی نداشته است.
در ایران که تحصیل رایگان است.
ولی وقتی مجبور باشی ۷۰-۸۰ هزار دلار خرج کنی٬
این احساس غبن بیشتر رخ می دهد.

در حالی که حقیقت چیزی جز این است.

در دانشگاه اوهایو٬
(ایشان تحصیلات تکمیلی اش را در دانشگاه اوهایو انجام داده است)
ابتدای دوره٬
یک فرم نظر سنجی مفصل می دهند به دانشجو تا پر کند.
و سپس آن را مستقیما می گذارند در پرونده اش تا روز آخر.

روزآخر هم شبیه به آن را مقابل او می گذارند تا پر کند.

آن وقت اگر کسی از خروجی این دوره بپرسد٬
این دو ورق را می گذارند جلویش و می گویند:
این تحول و تغییری است که ما در شما ایجاد کرده ایم.

و این طور معلوم می شود که چقدر تفکر یک فردی که یک دوره‌ی علوم انسانی را گذرانده٬
متحول شده است.

دکتر فرهنگی اضافه کرد:
ما هر روز خودمان را می بینیم و تغییرات را حس نمی کنیم.
ولی وقتی کسی از ما عکسی می گیرد و بعد از چند وقت به آن نگاه می کنیم٬
تازه متوجه تغییرات می شویم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

ازدواج در ضرب المثل های جهان

• هنگام ازدواج بيشتر با گوش هايت مشورت كن تا با چشم هايت. (ضرب المثل آلمانی)
• مردی كه به خاطر " پول " زن می گيرد، به نوكری می رود. (ضرب المثل فرانسوی)
• لياقت داماد ، به قدرت بازوی اوست . (ضرب المثل چينی)
• زنی سعادتمند است كه مطيع " شوهر" باشد. (ضرب المثل يونانی)
• زن عاقل با داماد " بی پول " خوب می سازد. (ضرب المثل انگليسی)
• زن مطيع فرمانروای قلب شوهر است. (ضرب المثل انگليسی)
• زن و شوهر اگر يكديگر را بخواهند در كلبه ی خرابه هم زندگی می كنند. (ضرب المثل آلمانی)
• داماد زشت و با شخصيت به از داماد خوش صورت و بی لياقت. (ضرب المثل لهستانی)
• دختر عاقل ، جوان فقير را به پيرمرد ثروتمند ترجيح می دهد. (ضرب المثل ايتاليايی)
• داماد كه نشدی از يك شب شادمانی و عمری بداخلاقی محروم گشته ای. (ضرب المثل فرانسوی)
• دو نوع زن وجود دارد؛ با يكی ثروتمند می شوی و با ديگری فقير. (ضرب المثل ايتاليايی)
• در موقع خريد پارچه حاشيه آن را خوب نگاه كن و در موقع ازدواج درباره مادر عروس تحقيق كن. (ضرب المثل آذربايجانی)
• برای يافتن زن می ارزد كه يك كفش بيشتر پاره كنی . (ضرب المثل چينی)
• تاك را از خاك خوب و دختر را از مادر خوب و اصيل انتخاب كن. (ضرب المثل چينی)
• اگر خواستی اختيار شوهرت را در دست بگيری اختيار شكمش را در دست بگير. (ضرب المثل اسپانيايی)
• اگر زنی خواست كه تو به خاطر پول همسرش شوی با او ازدواج كن اما پولت را از او دور نگه دار. (ضرب المثل تركی)
• ازدواج مثل يك هندوانه است كه گاهی خوب می شود و گاهی هم بسيار بد. (ضرب المثل اسپانيايی)
• ازدواج، زودش اشتباهی بزرگ و ديرش اشتباه بزرگتری است. (ضرب المثل فرانسوی)

***

این مجموعه عینا از این‌جا+ نقل می شود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

به نام

هیچ جنایت و خیانت بزرگی رخ نداده است٬
مگر به نام یکی از ارزشهای بشری.

آزادی٬ دموکراسی٬ توسعه٬ پیشرفت٬ افزایش رفاه٬ ….

کدام جانی و خائنی می آید در نطقش بگوید:
مردم! من انشاءاله در صدد هستم که یک خیانت بزرگ به شما بکنم؟

یا کدام خائنی در گزارشاتی که از عملکردش می دهد٬
خود را خائن می نامد؟

راجع به بزرگترین جنایات هم همواره‌ توجیه های ظاهرا موجهی وجود داشته است.

ناپلئون می خواست اروپای واحد درست کند و
مردم اروپا را از شر حاکمان ستمگر متعدد خلاص کند و آزادی را برای تمام اروپا به ارمغان آورد.

یا هیتلر.

همه‌ی این جنایتکاران بزرگ٬
امروز هم طرفدارانی دارند.

برایتان سیاهه هایی از خدمات ارزشمند این ها ردیف می کنند که بیا و ببین.

نمی خواهد انگلیسی بلد باشید.
فارسی هم جستجو کنید وبلاگ ها و تارنما هایی می یابید که این طرفداران ساخته اند.
«انجمن اینترنتی ادولف هیتلر بزرگ»
«هیتلر٬ خداوند جنگ و صلح»

کلمه‌ی هیتلر حساسیت برانگیز است.
شما این کلمه را حذف کنید و نوشته ها را بخوانید.
ببینید آن ها درمورد چه شخصیت والایی سخن می رانند!!

این ها که نمی شود قضاوت تاریخی.
این ها که نمی شود حقایق تاریخی.
این ها که نمی شود ملاک ارزیابی.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

پوشش برتر؟!

یک کتاب دیدم
-کتاب که چه عرض کنم. به زحمت یک جزوه است-
با نام «پوشش برتر کدام است و چرا؟»
(شابک: ایکس ۵-۹۶۵۷۵-۹۶۴)
که توسط انجمن اسلامی صنف آهن فروشان تهران چاپ و توزیع شده است.

البته کار فرهنگی ای که صنف آهن فروش برای حجاب بخواهد بکند٬
معلوم است چی خواهد شد.

به هر روی نخواندن این کتاب را به کسانی که می خواهند راجع به
حجاب یا پوشش و چادر و … اطلاعاتی داشته باشند توصیه می کنم.

غلط نکنم٬ جزوه‌ی تحقیق معارف ۱ یکی از بچه های همین آهن فروش ها بوده است٬
حاج آقا خوشش آمده داده چاپش کنند!

آن هم نه یکی دو تا.
مجانی می دهند به هر زائر حج واجب که بخواندو مستفیض شود.

نمی دانم با این کتاب٬ خانم باجی ها را هم می توانند راضی کنند؟
دختران جدید و دانشجویان و … پیش کش!

یک صفحه از این جزوه٬
چند تا از بیانات رهبر را آورده.

همان صفحه را می شود خواند.
بقیه اش مرخص است.

همان ها را عینا می آورم.

***

«چادر حجاب برتر محسوب می شود و انواع مدها٬ لباس های گوناگون و جلوه گری ها
برای سعادت بانوان زیان آور است.»

«البته می توان محجبه بود ولی چادر نداشت. منتها همین جا هم باید آن مرز را پیدا کرد.»

«عده ای از چادر فرار می کنند به خاطر این که هجوم تبلیغاتی غرب دامن گیرشان نشود.
اما از چادر فرار می کنند؛ به آن ججاب واقعی بدون چادر هم رو نمی آورند.
چون آن را هم غرب مورد تهاجم قرار می دهد.
تصور نکنید اگر ما فرضا چادر را کنار گذاشتیم آن مقنعه‌ی کذایی را درست کردیم٬
دست از سر ما بر می دارند.
آن به این چیزها قانع نیستند.
بلکه می خواهند همان فرهنگ منحوس خودشان در این‌جا مثل زمان شاه
-که اصلا زن حجاب و پوشش نداشت-
عمل شود.

رضا خان
-این مرد قلدر نادان بی سواد-
آمد و خود را در اختیار دشمن قرار داد.
یک‌باره لباس این کشور را عوض کرد.
بسیاری از سنت های مردم را تغییر داد.
دین را ممنوع کرد.
شما ببینید در وضع امروز٬
چقدر رسوایی است که پادشاهی یک‌باره لباس ملی یک کشور را عوض کند!

شما به اقصی نقاط دنیا مثل هند سفر کنید.
ملت ها لباس ملی خودشان را دارند و به آن افتخار می کنند
و از آن احساس سرشکستگی هم نمی کنند.
ولی آن ها (رضا خان و روشنفکران حامی اش)  آمدند یک‌باره لباس ملی این ملت را ممنوع کردند.
چرا که با این لباس نمی شود عالم شد.

و حال این که بزرگترین دانشمندان ایرانی که آثار آن‌ها هنوز در اروپا تدریس می شود٬
با همین فرهنگ٬ لباس و در همین محیط پرورش یافتند.
مگر لباس چه تاثیری دارد؟»

«این حرف چه منطق مسخره ای است که مطرح کردند؟
آن ها لباس یک ملت را عوض کردند!
چادر را از سر زن‌ها برداشتند و گفتند با چادر غیر ممکن است که زنی عالم و دانشمند بشود
و در فعالیت های اجتماعی شرکت بکند.

سوال من این است:
که با برداشتن چادر در کشور ما٬ زن ها تا چه اندازه در فعالیت های اجتماعی شرکت کردند؟
مگر در دوران رضاخان و پسرش فرصتی داده شد
تا زن‌های ما در فعالیت های اجتماعی شرکت کنند؟

زن‌های ایرانی زمانی وارد فعالیت اجتماعی شدند و کشور را
با دست‌های توانای خود متحول کردند و
مردهای این کشور را به دنبال خود به میدان مبارزه کشیدند که چادر سرشان کردند.»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

ترين ها!

داشتم با خودم فکر می کردم در تاریخ٬
-در تاریخ ایران زمین-
با همین مختصر مطالعه ای که داشته و دارم٬
سیر کنم و ببینم خائن ترین آدمی که به این وطن پا به عرصه‌ی وجود گذاشته است
کی بوده است.

کی بیش از هر کسی برای این مملکت مصیبت و خرابی به بار آورده است.

خیلی افراد به این مملکت خیانت کرده اند.
مملکت را به باد داده اند برای خوشگذرانی و عیاشی شان.
هزاران با گناه و بی گناه را قتل عام کرده اند.
و مصایب بسیاری به بار آورده اند.

 

آغا محمد خان قاجار حتما کاندیدای خوبی برای صدر این لیست است.
میرزا آقاخان نوری -آن که تدارک قتل امیرکبیر را کرده بود- شاید.
شاید هم فتحعلی شاه یا ناصرالدین شاه.

به قبل تر ها هم می شود سرکشی کرد.
-خدا را شکر!-
این مملکت از این یک فقره (= خائن) کم نداشته است!

 

ولی هرچه فکر کردم٬ نتوانستم رضاخان میرپنج را از صدر لیستم بیاورم پایین.

با یک اختلاف فاحشی٬
در رتبه‌ی نخست از همه‌ی خائنین و بی شرف هایی که به این مملکت خیانت کرده اند٬
ایستاده است و گمان نبرم هرگز کسی بتواند گوی سبقت را از وی برباید.

مصایبی که وی به بار آورد٬
روی آقاخان نوری ها
-که ننگ نفس کشیدنشان هنوز بر گرده‌ی هوای این سرزمین سنگینی می کند!-
را همچون ماه شب ۱۴ ٬ سفید و نورانی می کند!

***

و بدون شک٬ تنها خداوند می تواند
آن چه را که شایسته‌ی اوست به وی ارزانی دارد.

گاهی حتی گمان می کنم٬
خساراتی که بار آورده از چنگیز هم بدتر است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

يا اباالفضل!

می‌گویند هر گاه آب می‌نوشی
بگو یا حسین ـ علیه السلام ـ ،

این روزها که آب می‌بینی و نمی‌نوشی،
زیر لب، آرام بگو:
یا اباالفضل!»

***

این را در وبلاگ این+ دوست نسل سومی به نقل از این+ دوست دیدم!
دم هر دوشان گرم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

روز قدس!

خدا رحمت کند آقابزرگ ما را.

حاج آقا حمیدی می گفت که اوایل انقلاب می آمد پیش ما.
۸۰ و اندی سال سن داشت.

می پرسید:
«این راهپیمایی روز قدس که ما می رویم٬
چون کهن سال هستم٬ قسمت زیادی را با ماشین می رویم؛
آیا این از نظر شرعی قبوله؟
و من راهپیمایی ام را انجام داده ام؟»

***

می خواستم این را بگویم که مساله‌ی فلسطین برای ما بیش از این که سیاسی باشد
یا در چارچوب امنیت ملی مان باشد یا …
بیش از هر چیز٬ یک مساله‌ی دینی و شرعی است.

اهمیتش هم آن قدر هست که اگر برای دنیایمان ضرر هم داشت٬‌
انجامش می دادیم.

این حداقل و کوچکترین کاری است که می توانیم بکنیم.
کارهای بیشتری هم می شود.
ولی اگر کسی بی عذر و بهانه از زیر این حداقل٬ شانه خالی کند٬‌
شاکی نشود اگر با شارون و موشه دایان محشور شود!

***

با اخوی بحثمان شد.
تازه رفته است دانشگاه و این باد دماغ روشنفکرانه تازه در سرش افتاده است!
هرچیزی که بوی مخالفت بدهد٬ جذابیت دارد برایش.
مقتضای سن است!
و اقتضای محیط.

به هر روی٬ حوصله ام نیامد این شب قدری!
گفتم من سواد ندارم عزیزم. این حرف هایت را هم نمی فهمم.
خودت وجدان خودت را قاضی کن.
ببین امام زمان راضی است بنشینی در خانه ات و بی تفاوت بگذری٬
یا اینکه بیایی و حداقل کاری که می توانسته ای بکنی٬ را انجام بدهی!

اگر حتی به نظرت حضرت صاحب٬ بی تفاوت هستند و مباح می دانند٬  بگیر بخواب.
نوش جانت باشد!

***

امیرخانی و برخی دیگر از عزیزان تلاش هایی کرده اند
که مساله را از بعد امنیت ملی بررسی کنند.

حرف هایشان جالب و خواندنی هم هست.
دستشان درد نکند.

خلاصه‌ی حرفشان این است که این مساله٬‌ از بعد منافع ملی هم مفید است و سودمند.
و حکمت دارد.

هر چند حرف های درخوری هم هستند آن حرف ها ولی
مثل «صوموا تصحوا – روزه بگیرید تا سلامت باشید» هستند.
که اگر سلامت به طریق دیگر حاصل شد٬ معنی اش این نمی شود که دیگر روزه نگیریم!
حکمت هست ولی علت نیست.

علت اصلی٬ این ها نیست که اگر روزی با این تظاهرات٬
به قبای شارون و شیمون بربخورد و گزندی به منافع دنیایی ما برسد٬
بی خیال بشویم.

خلاصه این که اگر این حمایت روز قدس٬
آن ابعاد سودمند به حال مملکت را هم اگر نداشته باشد٬
مساله سرجای خودش هست.

یک واجب شرعی است.

***

من اصبح و لم یهتم بامورالمسلمین٬ ‌فلیس بمسلم.
هر که صبح کند و اهتمام به امور مسلمین نداشته باشد٬ مسلمان نیست.

جنگ که شده بود٬ در مملکت خودمان هزار هزار کار داشتیم.
واجب و واجب تر از نان شب.
توسعه و سازندگی و اشتغال زایی و راه سازی و هزار امر زیربنایی و روبنایی دیگر.
شکی درش نیست.

ولی وقتی جنگ می شود٬
وقتی دشمنی می افتد به جان گوشه ای از آب و خاک٬
جنگ می شود در راس امور.
می شود مهمترین مساله.
همه‌ی آن واجب ها و مهم ها فدای این یکی می شود.
بودجه ها می رود به سمت این مساله و تا حل نشود٬‌ به سراغ سایر مسایل نمی روند.
همه‌ی دنیا هم همین‌طور است.

من و شما مسلمانیم و مخاطب فرمایش نبی اکرم.

به قدر وسع خودت نگاهی بینداز به جهان اسلام.
یک دقیقه این مرزهای ابلهانه -که اروپایی ها برایمان کشیده اند- را بردار.
با نگاه پیامبر نگاه کن.
فکر می کنی پیامبر اگر الآن تشریف داشتند٬ جهان اسلام را عربستان سعودی می دید؟
و ما را ایران؟

جهان اسلام را ببین.
در یک گوشه ای کفار افتاده اند به جان پاره‌ی جگر اسلام.
قبله‌ی اول مسلمانان.
که اگر پاره‌ی جگر نبود و قبله‌ی اول هم نبود و … باز فرقی نمی کرد.
گوشه‌ای از جهان اسلام است. عضوی از این بدن بزرگ است.

در جهان اسلام٬ هزاران هزار مشکل هست.
همه اش هم مهم است و باید حل شوند.
از توسعه و فقر و مشکلات مادی تا فرهنگی و معنوی و …

ولی یک گوشه جنگ شده است.

صهیونیست ها افتاده اند به جان گوشه ای از جهان اسلام!

***

نگفته اند روز قدس اسلحه به دست بگیرید.
گفته اند بیایید در خیابان فقط اعتراض کنید.
نگفته اند تظاهرات کنید در حالی که باید جلوی گلوله‌ی مسلسل راه بروید و سینه سپر کنید. 
(نظیر ایام انقلاب)
نگفته اند بروید در اسرائیل یا قدس یا در میدان خطر.
گفته اند همین جا. در خانه‌ی خودمان. در محل امن و آسایش خودمان.
جمع شویم و اعتراضمان را نشان بدهیم.

***

اصلا شرع سر من را بخورد.
بی خیال شرع!

من می گویم فلسطین اگر از جهان اسلام هم نبود٬
باز هم جا داشت بر علیه این ظلم و ستم و وحشیگری که
اسرائیل بر مردم فلسطین روا می دارد٬
بیاییم در خیابان و از روی شرافت و انسانیتمان اعتراض کنیم.

***

نمی آیی؟ نیا!
دیگر توجیه درست نکن.
دلیل نتراش.

یک کسی یک عمر گناه می کند ولی دلیل نمی تراشد.
دلیل تراشیدن ایستادن جلوی ربوبیت خداست.
خدا گناه را راحت می بخشد.
ولی کسی که جلوی ربوبیت اش بایستد را به خاک سیاه می کشاند.
و هرگز نمی گذرد.

شیطان. فرعون. نمرو

همه٬ جایی بدبخت شدند که با ربوبت خدا در افتادند.

خلاصه این که نمی آیی٬
توجیه نکن.
بگو حال ندارم!

مشکل عمل را -خودت با دست خودت- تبدیل نکن به مشکل اعتقاد.

مشکل عمل٬ راه دارد. با شفاعت حل می شود. با استغفار حل می شود.
مشکل عقیده هیچ راه ندارد.
صاف تشریف می بریم جهنم!

حالا من این روز قدس را نمی گویم که انکارش در افتادن با ربوبیت خداست.
حرفم کلی است.

نماز نمی خوانی٬ به درک.
بعد از صد سال می گویی خدایا تنبل بودم و بد کردم و …
بالاخره یک راهی ممکن است پیدا بشود در دستگاه خداوند.

ولی قانون جلوی قانون خدا نگذار که 
«کی گفته نماز واجب است؟ نماز نباید خواند! این حرف ها مال ۱۴۰۰ سال پیش است!»
این فکر را داشته باشی و یک عمر هم نماز بخوانی٬ 
فایده که ندارد٬‌ هیچ؛ مستقیم مسافر آتش خواهی شد!

مشکل اعتقادی هیچ چاره‌ای ندارد مگر قبل از مرگ اصلاحش کنی!

با ربوبیت خدا در نیفت!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 اکتبر 2007 در Uncategorized

 

حکايت آن آب شور….(۱۰)

  • این وهابی های بی مروت بد جوری -تبلیغ که چه عرض کنم – طبلیغ می‌کنند. مزخرفاتشان را در چند زبان ترکی و انگلیسی و فارسی و عربی به نام توحید و …در قطع جیبی چاپ کرده اند و مجانا در اماکن عمومی در اختیار زایرین قرار می‌دهند. متاسفانه کم نیستند ایرانی هایی که کمابیش تاثیر می‌پذیرند. حاج آقا فرمایش با مزه‌ای فرمودند. که «آقا جون! حضرتعالی در تمام عمرت کتاب نخوانده‌ای. در تمام سال هیچ کتاب اعتقادی نمی‌خوانی و نخوانده‌ای. در ایران لای کتاب را باز می کنی کهیر می زنی! عدل این جا به یکبارگی کتابخوان شده‌ای؟! فیل‌ات یاد هندوستان کرده است! داب روشنفکری یادت افتاده است؟ حتما باید در این سفر مکه که شاید بهترین سفر عمرت است- مهمترین سرمایه‌ات -که اعتقادات‌ات است- را بر باد بدهی برود!؟» و من اضافه می‌کنم «آن هم این قدر مفت. آن هم به این جماعت بی مروت که نه ادب دارند و نه بر و رویی و نه روی خوشی (خدا وکیلی دیدنشان کفاره دارد!) و تو را به جرم ایرانی بودن بد می‌دارند چه رسد به شیعه بودن!»‌ای خاک بر سر من با این روش‌ام! آن وقت جرات می‌کنی بگویی «اخوی! این ها را نخوان! مناسب نیست.» که جواب درشت بشنوی خروار خروار که «با آزادی بیان و تحقیق بیشتر و شنیدن سخنان دیگران جهت اتباع احسن مخالف هستی؟!»  … بخوان بابا جون. بخوان. با شما نبودم! تا ته‌اش را هم بخوان. ببین چی گیرت می‌آید!

  • مکه فرودگاه ندارد. اصولا مکه منطقه‌ی پرواز ممنوع است و هیچ هواپیمایی حق عبور از بالای مکه و بیت را ندارد. به احترام خانه‌ی خدا حتی پادشاه عربستان نیز با وسیله‌ی نقلیه زمینی به مکه می آید و تنها دورتر از عرفات جهت مواقع اضطراری یک باند فرودگاه موجود است که به جز اضطرار شدید از آن استفاده نمی شود. لذا ایرانی ها و همه ی حاجی ها را که با هواپیما می آیند را می برند جده. شهری که به مکه بسیار نزدیک است و حدود 80 کیلومتر (45 دقیقه) تا مکه فاصله دارد. این جده هم تقریبا نسبتی با مکه و مدینه ندارد. شهری است کاملا مدرن که نه از جهت شهرسازی شبیه به مکه و مدینه است و نه از جهت مردمی که در آن زندگی و کار می کنند. حجاب در آن اجبار نیست و اگر از مکه و مدینه یک سری به داخل جده بزنی یک بارگی فکر می کنی آمده ای ترکیه یا دوبی! به هر روی فرودگاهی دارد این شهر جده که یکی از بزرگترین و مجهزترین فرودگاه های خاور میانه است. سه بخش هم هست این فرودگاه. مثل ایران. خارجی و داخلی و حجاج. ترمینال حجاج در سال در دو موسم بازگشایی می شود. یکی ایام حج تمتع (کمی قبل و بعد) یکی هم ایام ماه مبارک رمضان (کمی قبل و بعد). در ایام تمتع بالاخره یک امکاناتی هست. دکه هایی هست که تنقلات و آبمیوه و … می فروشند. ولی در غیر آن هیچ خبری نیست. برهوت است انگار! ما هم به این بخش خوردیم. زایرین رجب و .. را بردند از آن ترمینال حجاج. جدا وضعیت بدی به وجود آوردند. من فرودگاه به این بی نظمی و بی حساب و کتابی و بی امکاناتی که این طور بی احترامی کنند به مسافر و بد رفتاری بکنند ندیده بودم. خیلی شاکی شدم وتقریبا این شکایت را به هر که از خدمه ی فرودگاه و مسئولین آن جا که می دیدم می گفتم. و می گفتم:« این فرودگاه جده که این همه معروف است این است؟ این است وضع بزرگترین فرودگاه خاور میانه؟ خاک برسرتان!!» خلاصه کسی در فرودگاه نماند مگر به این کنایات ما نواخته شد. از خدمه پرواز بگیر تا حراست فرودگاه! هنگام سوارشدن به هواپیما، آخرین نفر بودم که سوار شدم. سه نفر را دیدم که ایستاده اند نزدیک درب که پرواز را تحویل بدهند و برودند. مخ آن ها را هم شروع کردیم به زدن! سومی شان مسئول کل شان بود که قبلا هم نواخته بودیمش! خنده‌ای مصنوعی کرد و گفت «تو مثل این که میخواهی به هر کسی که در فرودگاه می بینی این را بگویی! برو سوار شو دیگر!». هواپیما مارک و برند نداشت. معلوم نبود مال چه ایرلاینی است. هم رفتنا و هم برگشتنا! ما دلمان طاقت نیاورد و با یکی از خدمه پرواز دوست شدیم و ته و تویش را درآوردیم. معلوم شد هواپیمای استیجاری است که به علت شلوغی ماههای رجب و شعبان ورمضان آن ها را از یک ایرلاین انگلیسی کرایه کرده بودند. برگشتا سه ساعتی تاخیر داشتیم. معلوم شد هواپیما را عوض کرده اند و هواپیمای قبلی مشکل داشته است. این یکی بویینگ هم از مالزی آمده بود و آن جا هم تاخیر برایش پیش آمده بود. و دیر رسیده بود. تا آن یکی را از مدار خارج کنند و این یکی را بیاورند و آماده کنند طول کشیده بود. به هر روی آن ها که حراستی نبودندو آدم های فنی و حرفه ای پرواز بودند خیلی خوب برخورد می کردند و اقرار می کردند که این ها استاندارد نیست و برخورد بد است و در دنیا بی نظیر است این طور بد عمل کردن. ولی حراستی ها و آن رئیس مافوق که ذکرش رفت نه! می گفتند همین طوری است. این جا بخش حجاج است و بخش خوب در بخش خارجی است و این جا اصلا تعطیل است. راست هم می گفت. کارمندانش هم عاریتی از جاهای دیگر فرودگاه آمده بودند. بلافاصله بعد از سرویس دادن به ما (و قرارگرفتن ما در سالن انتظار پرواز) رفتند. جز یک آب سردکن زپرتی هیچ امکانات دیگری در آن سالن برای 700 نفر آدم وجود نداشت. اصولا در فرودگاه خاصه برگشتنا- بسیار برخوردها وسر
    ویس ها نامناسب بود.

  • در سالن انتظار بودیم که آقای حاج سعید شیبانی عزیز، مدیر حج استان تهران را دیدم که با کاروان دیگری بود که با ما هم پرواز بود. فرصت را غنیمت شمردیم و رفتیم غرغر! بنده‌ی خدا تا آخر حرفهای ما را گوش کرد و گفت «راستش من هم مثل شما زائر آمده ام خیلی هم این مسایل درحیطه ی اختیارات و مسایل من نیست». اما بنده‌ی خدا از دست امثال ما که خلاصی ندارد! خلاصه گفتم در حیطه‌ی شما که از مسئولین سازمان حج هستی نباشد از حیطه‌ی اختیارات زائر است؟ به هر حال این نمی شود و شما اعتراضتان را برسانید و بالاخره باید یک کسی از یک جایی پیگیری را شروع کند.  بعد جو هم ما را گرفت و گفتیم که «هر جای دنیا اگر کشوری به کشوری 600 هزار نفر توریست در سال بفرستد اهالی آن مملکت میهمان از در فرودگاه که می روند تو، رئیس فرودگاه می آید به استقبالشان! نه این وضعی که بلانسبت مثل حیوان با ما برخورد می کنند! شما رویتان را سفت بگیرید و تهدید کنید و بگویید زائر نمی فرستیم. یکی دو ماه هم نفرستید اثر می کند!» خندید و گفت راست میگویید. همه جای دنیا ای طور است جز این جا. این ها درآمد توریستی شان نسبت به نفت چیزی نمی شود و سر جمع می شود 3-4 درصد GNP شان. کار هم که دست وهابی هاست. این ها راضی اند که چندین برابر این درآمدی که از قبل ما دارند را هزینه کنند که ما و سایر شیعیان دیگر آن جا نرویم! ما بر حسب مسایل سیاسی و اجتماعی و … است که می رویم آن جا. این ها از خدایشان است که ما نرویم آن جا!« تحقیق کردم دیدم تقریبا بی ربط نمی گوید. با این حال این طور بد برخورد کردن با ایرانی ها ذلیل کردن زوار ایرانی است و به هر حال باید یک تدبیری کرد. یکی دو هفته بعد از برگشتن به ایران رفته بودم سازمان حج، یک سر هم رفتم اتاق ایشان. سلام پدر را رساند و ضمنا گفت که پیگیر شده است و در جلسه مهمی که با مسئولین رده بالای سازمان داشته اند این را جدی طرح کرده بودند و ظاهرا هم گرفته بود و انشاءاله قرار است پیگیری بشود. یک چیز دیگر هم بگویم و آن این که این آقای شیبانی کاری خارج از اصول و قواعد- برای احدی انجام نمی دهد. با این که با ابوی رفاقت داشت ولی چون دیر شده بود و کمیسیون مربوطه تعطیل شده بود، کاری خارج از قواعد برای ما انجام نداد و با این که قرار بود پدر و خانواده‌ی پدری نیز همراه ما باشند با این حال نشد و ما از همراهی ایشان محروم شدیم. ایشان هرکاری از دستش بربیاید می کند ولی خارج از قواعد نه. این را هم گفتم در این منش خوب آقای شیبانی گفته باشم هر چند ما را خوش نیامده بود این مرام اش!!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 اکتبر 2007 در Uncategorized