RSS

بایگانی ماهانه: اکتبر 2009

سیدنا اباالحسن

دیروز روز میلاد امام هشتم ما، حضرت رضا بود. آقا! هزاران سلام و درود و ثنا بر شما.

بزرگواری در جایی روایت زیبایی از ایشان نقل کرد. روایت را که دنبال می کردم، به اینها رسیدم. عیدی ما و شما:

   آمیختن «محبت‏» و «عمل‏» با هم، ملاک است. تنها محبت و عشق به اهل بیت، منهای عمل و تقوا و تبعیت، غرور برای ما نیاورد. امام صادق علیه السلام فرموده است: "خدا را نافرمانی می‏کنی، در حالی که اظهار عشق و محبت نسبت ‏به خداوند داری، این محال است. اگر محبت تو صادقانه بود، از او اطاعت می‏کردی، چرا که دوستدار، نسبت ‏به کسی که دوستش می‏دارد، مطیع و فرمانبردار است". اظهار دوستی با خدا باید همراه با تبعیت و اطاعت ‏باشد نه معصیت، چون حب صادقانه به اطاعت محبانه منجر می‏شود. ادعای دوستی با اهل‏بیت، ولی اهل گناه و آلودگی بودن، نوعی تناقض است. هر چند اسلام، «دین حب و محبت‏» است ولی محبتی صادقانه است که به همرنگی و هماهنگی منتهی شود. هم چنان‏که دو نفر وقتی به هم محبت دارند، به خاطر همین محبت، می‏کوشند مثل هم باشند و از رنجاندن و مخالفت با یکدیگر، دوری می کنند.

 عده ای می گویند: "علی داریم. چه غم داریم؟". ببینیم مولای ما امام علی ابن موسی الرضا علیه السلام چه می فرمایند:

«لا تدعوا العمل الصالح و الاجتهاد فی العبادة اتکالا علی حب آل محمد

و لا تدعوا حب آل محمد و التسلیم لامرهم اتکالا علی العبادة،

فإنه لا یقبل أحدهما دون الآخر.»*

«عمل صالح و تلاش در عبادت را به اتکای محبت اهل بیت، رها نکنید.

محبت اهل بیت و تسلیم امر آنان بودن را هم به اتکای عبادت رها نکنید.

چرا که هیچ کدام بدون دیگری پذیرفته نیست.»

 

*بحار الانوار، جلد 78، صفحه 348.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

شیخ کاظم صدیقی و انقلاب فرهنگی؟!

حجت الاسلام شیخ کاظم صدیقی،
از عزیزانی است که اخیرا به امامت جمعه‌ی تهران منصوب شده‌است.

ایشان،‌
بیش از هر چیز با گریه و زاری‌ها و حالات -موسوم به- خوش عرفانی بر فراز منبر مشهور است.
در مقام یک منبری،‌ یک منبری خوب محسوب می‌شود.
حسب ظاهر و نقل‌های داخل منبرش،
با برخی بزرگان و اهل دل، سلام و علیکی هم دارد.
و در جایگاه یک منبری،‌ محضری قابل استفاده
-کمینه برای ایجاد حال خوش و گرفتن اشک از مخاطب و ایجاد صفایی بر دل!-
دارد.

نکات و قصه و روایت در منبر ایشان فراوان است.
ولی غالبا استفاده‌ی علمی پای منبر ایشان زیاد نیست.
محتوای علمی زیادی پای بحث ایشان نیست.
بیشتر صفا و حال و اشک است!

حالا بگذریم.

*

من رفتم در پایگاه داده کتابخانه‌ی ملی جستجو کردم (این‌جا را ببینید+).
یک مقاله 5 صفحه‌ای در یک مجله غیر علمی،
یک کتاب که تقریرات منبر ایشان است،
(یعنی ایشان جایی سخنرانی کرده و بعدش صحبت‌ها را پیاده کرده‌اند و شده کتاب)
و یک کتاب دیگر در ترجمه و شرح زیارت جامعه کبیره که امسال چاپ شده.

سوابق علمی و دانشگاهی هم که ما از ایشان نمی‌شناسیم. 
چند فقره مقاله ی‌علمی
که در مجلات
-علمی/پژوهشی هم نه؛ در همان مجلات وزین یا بالاتر از معمولی ِحوزوی-
چاپ شده باشد،
ما از ایشان ندیده‌ایم.

این‌ها را داشته باشید.

**

برای من جالب این است که
ایشان در همان سخنرانی خطبه‌های نماز جمعه که چندین بار و مکرر و بدون تپق،
به جای یارانه (=سوبسید) می‌گوید رایانه(=کامپیوتر)،
افاضه می‌کنند که
علوم انسانی نیاز به انقلاب فرهنگی دارد و نیاز به اصلاح دارد و ..! 

آخر برادر من، 
شما منبرت شلوغ می‌شود؛ قبول!
حال خوشی به ملت دست می‌دهد و قیامت می‌شود و اشک حسابی از ملت می‌گیرید؛ قبول!
چهارتا طلبه -یا جوانان پاک دل و خداجو- هم به هوای تبرک، پروانه وار طوافتان می‌کنند؛ قبول! 

ولی آدم نباید -خودش- باورش بشود.
خوب است که شما نگاه کنی ببینی سوابقت چیست؟
چه کار علمی بزرگی کرده‌ای؟
چه بنیانی افکنده‌ای، تالیفات و تولیدات علمی‌ات چیست؟
اصلا شناختی به موضوعی که داری راجع بهش صحبت می‌کنی داری؟
اصلا صلاحیت حرفی که می‌خواهی بزنی را داری؟
این حرف اندازه‌ی دهن شما هست یا نه؟

*

حالا آقای خامنه‌ای که یک فرمایشی می‌کند،
بالاخره چهارتا کتاب درست و حسابی دارد -ترجمه و تالیف-،
سخنرانی‌های خوب و سنگین علمی دارد؛
درس خارج دارد و به هر حال -ولو به طمع- شاید هزارنفر طلبه در درسش حاضرند.
بارها نکات شاذ و دقیق و جالب از دل تاریخ و اسلام و دین بر کشیده،
و جلوی ملت -کمینه بچه مسلمان‌ها- گذاشته.
از آن گذشته، کلی کار اجرایی کرده و با دانشگاهی جماعت، کار کرده‌است.
یا -لاافل اول انقلاب- یک چندصباحی در دانشگاه‌ بوده و با دانشجو جماعت سر و کله زده‌است.
آن هم زمانی که آخوندها بی سلاح بودند.

نه بعد از انقلاب فرهنگی که آخوندها را به زور چپاندند داخل دانشگاه.
آخوندهای دوپینگی غالبا بی‌سواد. 
(خیلی قبل‌تر، راجع به روحانی‌های داخل دانشگاه نوشته‌ام. این جا+ .
حاشیه:‌راستی دقت کرده‌اید که هم نهاد نمایندگی ولی فقیه در کلیه دانشگاه‌ها
و هم نمازجمعه در سراسر کشور زیر بلیط آیت الله جنتی است!
شورای نگهبان و سایر مناصب ایشان بماند! :ختم حاشیه)

یک‌بار از خودتان پرسیده‌اید که اگر انقلاب نشده بود، امثال شما -الآن- کجا بودید؟

لااقل خودتان یادتان بماند که
فرق است میان شما و آقای مطهری که مردانه و با قدرت علمی، جای خودش را در دانشگاه باز کرد. 
دانشگاه زمان شاه.
یا امام موسی صدری که اولین آخوندی بود که کنکور داد و وارد دانشگاه تهران شد و اقتصاد خواند.
یا آقای بهشتی که کنکور داد و وارد دانشگاه شد و دکتری گرفت. و غرب را هم شخصا دید.
هم حوزه دیده‌ی درجه‌ی یک بود. هم دانشگاه دیده بود و هم غرب را دیده بود.

شما حتی از غربی که می‌کوبیدش شناخت درستی ندارید.
شما وقتی می‌گویید علوم انسانی غربی،‌ شک دارم که آیا می‌فهمید دارید راجع به چی حرف می‌زنید!

یک وقت،
این آدم ها -که ذکرشان رفت- یک حرفی بزنند؛
می گوییم قابل فکر کردن است.
شایسته است که آدم فکر کند ببیند منظورش چیست.
آدمی است که می‌فهمد چی دارد از دهانش خارج می‌شود.

تازه، آن‌ها هم جرات نمی کنند این‌طور -مثل شما- صریح نسخه بپیچند.
آن‌ها هم خیلی با احتیاط صحبت می‌کنند.
این‌قدر کیلویی نسخه پیچی نمی‌کنند.
خواهش می‌کنند، توجه می‌دهند، تذکر می‌دهند،‌ سعی در ایجاد یک دغدغه دارند.
در میان خود دانشگا‌هی‌ها، در میان متفکرین.
این دغدغه،‌ یک دغدغه تمدنی است. یک دغدغه چندصدساله است.
جواب دادنش و مجسم شدنش، شاید سال‌های دراز طول بکشد.

شما دغدغه را نفهمیده،‌
نسخه‌ی اجرایی و عملیاتی‌اش را هم در‌آورده‌ای؛ تبلیغش در نمازجمعه مانده‌بود؟!
که یک انقلاب فرهنگی دیگر راه بیندازیم؟!

در آن انقلاب فرهنگی چه شِکَری خورده شد که در انقلاب فرهنگی جدید بخورد؟
لطمه‌اش به دانشگاه و نظام و … بماند. همان دین که موضوع کار شماست.

دین -صنعت آدم سازی- را هم مثل صنعت خودرو سازی مان، دوپینگی بار آوردید خوب است؟
شما هنوز از خجالت انقلاب فرهنگی اول در نیامده، سراغ دومی‌اش را می‌گیری؟!

*

خلاصه سر مبارک را درد نیاورم.
از ما نخواهید که
(ولو شما و منبر شما را -در حد منبر- خوش می‌داریم)
این حرف‌ها را سایز دهان مبارک شما بدانیم.

با عرض پوزش.
آن تقوا که اول هر خطبه توصیه‌اش می‌کنید،
شاید دامنه‌اش تا این جا هم برسد که حرف کیلویی فرمایش نکنیم.
بدانید که این طوری عمل کردن، دفاع از نظر رهبری نیست. تخریب آن حرف اصیل است.

**

پ.ن.١: نگویید که تو که لالایی بلدی،‌ چرا خوابت نمی‌برد. من هم راجع به علوم انسانی و خیلی چیزهای دیگر حرف زده‌ام و خواهم زد. اما احتیاط بسیار به خرج می‌دهم که حرف به اندازه دهانم بزنم و مکرر تاکید کرده‌ام که شما در حد دغدغه‌ای وبلاگی آن‌ها را بخوانید و نه نسخه‌ای علمی و عملی. مکرر و در بسیار جاها تاکید کرده‌ام که این حرف‌ها جهان‌شمول نیست،‌ یا ذوقی است و …، که با دین و علم قاطی نشود. گاهی حتی این تاکیدات و احتیاطات، به وسواس هم می‌کشد. ولی ترجیح می دهم که مقیاس و کیل حرفم معلوم باشد و …

پ.ن.٢: من نیز به گوشم خورده است که این آقایانی که صحبت از انقلاب فرهنگی می‌کنند،‌ منظورشان انقلاب فرهنگی -به معنی فرهنگی‌اش- نیست. دارند جای پا درست می‌کنند. در این رودخانه خروشان،‌ می‌خواهند چند تا سنگ بزرگ بیندازند که بشود برایشان جای پا. که اگر لازم شد حرکتی بکنند و به رودخانه بزنند، بتوانند روی این سنگ‌های خود انداخته،‌ پای بگذارند و کمتر خیس شوند! خلاصه این‌که اگر نشد که دانشگاه‌ها آرام بگیرد و سر و صداها نخوابید، یک بهانه‌ی معقولی داشته باشند برای تعطیلی دانشگاه‌ها. بگویند خواستیم انقلاب فرهنگی کنیم که تعطیل کردیم. سیاسی نبود!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

عیدی ما از جیب شهبازی!

کتاب‌های «زرسالاران یهودی و پارسی» شهبازی را برخی دوستان نتوانسته بودند دانلود کنند.
چرا که سایتش فیلتر است و فیلترشکن ها ایراد داشته و …

خلاصه،‌
فایل‌ها را آپلود کردم (این‌جا+)
و بصورت پی نوشت هم به انتهای یادداشت مربوطه+ اضافه کردم.

*

عید میلاد حضرت رضا مبارک.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

با توپ داور، بازی نشاید

توپی که رفقا به اوت زده بودند،
از جای دیگر،
انداختند جلوی پای میر.

حتی بهش گفتند «ناشی!»
شاید خواستند شیرش کنند که زود شوت بزند.

ولی کاش حواس‌ها جمع باشد.
این توپ، توپ داور است.

با توپی که داور برای کسی بیندازد،‌ بازی کردن،‌ معقول نیست.

وقتی داور خودش پا به توپ شده،
فقط باید نشست و هنرنمایی‌اش را تماشا کرد.

فرض کن برود و با دروازه خالی، گل هم بزند.
حساب است؟
تا الآن -این و آن، ذیل نام مبارک داوری- کم با جرزنی گل‌کاری کرده‌اند؟
آیا واقعا بازی را برده‌اند؟

شما باشی،
فکر می‌کنی باید روی پای داور،‌ تکل کنی؟
یا توپی که -ولو با تحریک- به سمت تو شوت کرده را، محکم به سمت خودش شوت کنی؟

نه عزیز.
هرگز.
به گمانم حضرت صادق فرموده بود که
«تقیه،‌ دینی و دین آبائی | تقیه دین من و دین پدران من است» 

مومن، فدا شدنش را نگه می‌دارد برای وقتی که ارزشش را داشته باشد.

*

سخن از عدالت و دقت و صداقت داور نیست.
چه صادق و دقیق و عادل باشد،‌ چه نباشد،
شما در برابر داور،‌ باید تماشاچی باشی.

خصوصا وقتی که کارت قرمز، دست داور است و منتظر اولین تخطی از شما!
و انتظامات زمین هم با تیم روبرو هم‌دست‌اند.
داور چهارم هم عجالتا رفته گل بچیند و شیخ کاظم اشک‌ریز، جایش انجام وظیفه می‌کند.

*

این توپ را فقط باید نگاه کرد
و منتظر حرکت بعدی داور شد.

انگار نه انگار که توپی در کار است.

داور، حتی اگر خودش بخواهد در نقش بازیکن ظاهر شود، و علیه یک تیم بازی کند،
تیم مقابل باید هوشیار باشد و از بازی مقابل داور‌،‌ بپرهیزد.

**

می‌دانم که دور و بر میر، زیادند کسانی که پی هم‌چین روزی می‌گشته‌اند.
و مراد یافته‌اند و تقابلی که مدت‌ها در انتظارش بودند را،
در آستانه‌ی وقوع می‌یابند.

تنها هوشیاری میر، می‌تواند او را از خطر اخراج و محرومیت در ازای هیچ، برهاند.

اگر چه میر از اخراج و … ابایی نداشته باشد،‌ اما اگر فکر می‌کند باید در صحنه بماند،
راهش، شتر دیدی ندیدی است.

اتخاذ موضع میر -چه له چه علیه- نسبت به مواضع جدید داور،
در حکم ضربه زدن به توپ، قبل/بعد از سوت داور است.
بازی در شرایط تعلیق و توقف بازی است.
و بی‌شک، عرصه را بر او تنگ خواهد کرد. 

**

نشسته‌ایم و از دور،‌ تماشا می‌کنیم.

خدا عاقبتمان را به خیر کناد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

کار


«
Work is the basis of living.
I'll never retire.
 A man'll rust out
quicker than he'll wear out !
«


Harland Sanders

***

«

کار، مبنای حیات است.
من،‌ هرگز بازنشسته نخواهم شد.
زنگ زدن آدمی [در اثر سکون و رکود]،
سریعتر از مستهلک و فرسوده شدنش [در اثر استفاده] است.

» 

هارلند ساندرز

******

پ.ن: این جمله را می توانم عینا از قول آقاجونم هم نقل کنم. مثال ایشان، زنگ زدن چاقو است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

یادداشت دردمندانه شهبازی: امیدها و نومیدی ها

یادداشت دردمندانه او را این‌جا+ بخوانید.

بر صدر آن نوشتار،
لطفی بر این کمترین روا داشته است که خود را شایسته ی آن نمی بینم. 
و از لطف ایشان ممنونم.

دوستان نزدیک، می دانند که
در محذور اتمام درس و تالیف پایان نامه، از سویی؛
و فشار مستمر خانواده و اطرافیان، بر عزلت گزیدن از سیاست، از سوی دیگر؛
هستم.

امید که روزهایی بهتر، با بهره مندی از آزادی های مدنی و سیاسی در انتظار مردم ما باشد.

**

اینک، ایران بار دیگر در مقطع تاریخی سرنوشت‌سازی قرار گرفته است. سیر حوادث در ماه‌های آینده فرجام جامعه ایرانی را در چند دهه پسین رقم خواهد زد.

حوادث کنونی، اگر به درستی شناخته و هدایت نشود، یعنی «عاقلانی» یافت نشوند که آن را هدایت کنند یا قدرت شناخت و هدایت آن را داشته باشند، می‌تواند به «ساختارشکنی»، به تعبیر میرحسین موسوی، بینجامید. در این صورت، سخن ادموند برک درباره ایرانیان نیز صادق خواهد بود؛ آنجا که با ارجاع به انقلاب فرانسه نوشت: «فرانسوی‌ها نشان داده‌اند بزرگ‌ترین معماران تخریب هستند که تاکنون جهان شناخته است.» این «ساختارشکنی»، اگر رخ دهد، به گمان من بسیار مخرب و خونین خواهد بود. «افغانیزه شدن» خطری است بزرگ که در کمین ماست و برای جامعه ایران عقب‌ماندگی مدهشی را رقم خواهد زد.

تحولات جاری می‌تواند به «ثبات» نیز بینجامد؛ چنان ثباتی که «وضع موجود» را تداوم بخشد، نظم تک صدایی و رخوت و نومیدی و سکون ناشی از آن را حاکم و آرمان و امید را برای مدتی طولانی نابود کند. در این صورت، ایران فرجامی چون پاکستان خواهد داشت. از منظر تأثیر بر رشد جامعه ایرانی، «پاکستانیزه شدن ایران» کم از «افغانیزه شدن» آن نیست.

تنها روزنه، امید به «تغییر» است. این تغییر زمانی کارساز است که با درایت و ژرف‌بینی و هدایت نخبگان سیاسی و «عقلای قوم» صورت گیرد. در این صورت، تداوم و تسلسل ساختارهای سیاسی و پویایی جامعه محفوظ خواهد ماند و نیروی عظیم جوشان نهفته در بطن جامعه، به جای تخریب، به قدرتی سازنده و تعالی‌بخش بدل خواهد شد. چشم پوشیدن بر واقعیت، به‌رغم وضوح انکارناپذیر آن، لجاجت در پیشداوری‌های متصلب و فاقد بنیان‌های نظری ژرف، میدان دادن به جاه‌طلبان و ماجراجویان و کوته‌قامتان سیاسی، ناتوانی در تصمیم‌گیری، آنگاه که بدان نیاز است، این روزنه را خواهد بست. سده‌ها پیش، امام محمد غزالی سازوکار فروپاشی حکومت‌ها را چنین توصیف کرده است: 

«ملکی را که ملک از او برفته بود، پرسیدند که چرا دولت از تو روی برگردانید؟ گفت: غره شدن من به دولت و نیروی خویش، و غافل بودن من از مشورت کردن، و به پای کردن مردمان دون را به شغل‌های بزرگ، و ضایع کردن حیلت به جای خویش، و چاره کار ناساختن اندر وقت حاجت بدو، و آهستگی و درنگ در وقت آن‌که شتاب باید کردن، و روا ناکردن حاجات مردم.»

اکنون، میرحسین موسوی هوادارانش را به پرهیز از شعارهای افراطی و تفرقه‌برانگیز فراخوانده است. نمی‌دانم جوانان نومید و سرخورده از وضع موجود را، که بخش اعظم معترضان را شکل می‌دهند، چگونه می‌توان کنترل کرد. فقط می‌دانم که میرحسین هنوز بسیار محبوب است و تنها نیرویی است که می‌تواند «تغییر» در عین «تداوم» را، یعنی تحول فارغ از «ساختارشکنی» را، رقم زند. ای کاش میرحسین را قدر می‌شناختند و جایگاهش را پاس می‌داشتند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

درست و نادرست

گرچه ممکن است اخلاقی نباشد ولی،
حرف نادرست را هم می‌توان به خورد دیگران داد و آن‌را جا انداخت؛
ولی از راه درست.

و از دیگر سو،
حرف درست را هم اگر از راه نادرست بخواهی به دیگران بقبولانی،
شدنی نیست.

*

«امیر حریرچیان» عزیز!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

ویروس و آنتی ویروس!‌

دیروز سر کلاس، یکی از بچه‌ها،
فلش مموری اش را داد که برایش ایبوکی بریزم.
معلوم شد که آنتی ویروس ندارم.

تعجب کرد.
و دلیلش را پرسید.

گفتم:

این قدر که آنتی‌ویروس ها مدام آدم را اذیت می‌کنند
و سیستم را کند می‌کنند و …
خود ویروس‌ها اذیت نمی‌کنند!

لااقل،‌ تا امروز ما را این قدر اذیت نکرده‌اند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

بی ادب، تنها نه خود را داشت بد!

بلکه آتش در همه آفاق زد.

*

معترفم که هیچ گاه معنی مصرع دوم این بیت را نفهمیده بودم.
یعنی ندیده بودم.

بلکه،‌ خیلی قبول نداشتم این معنی را.
آخر یک بی‌ادب چه طور آتش در آفاق می‌زند.

مولوی عزیز،‌ یکی دو تا مثال هم آورده بود.
ولی مال قدیم بود!

*

ولی دیدم.

بی‌خود نیست که قدما گفته‌اند:

ادب مرد به ز دولت اوست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

مساله نوبت

در تحلیل از شرایط،
برای مساله‌ی نوبت اهمیت وافر قایلم.

فکر می‌کنم برای این‌که بخواهی شوت بزنی،
باید صبر کنی و موقعیت مناسب را بگیری،
برای وقتی که توپ می‌آید زیر پای شما.

آن وقت است که باید شوت بزنی.

و اگر بی‌موقع شوت بزنی و به توپی که نیست ضربه بزنی،
آن وقت است که زهوارت در می‌رود
و لنگ در هوا می‌شوی و تالاپی می‌خوری زمین.

لباست گلی می‌شود و موجب تمسخر سایرین می‌شوی.
شانس بیاوری درز شلوارت سالم بماند و پاره نشود!

*

شرایط حال حاضر کشور، شرایط پیچیده‌ای است.

خصوصا این‌که رفته-رفته شدت واکنش‌ها کم شده و
فرسایش تدریجی آغاز می‌شود.

در شرایط حاضر و احتمالا بعد از این روزها،
حرکات،‌ به آرامی انجام می‌پذیرد.

مهره‌های شطرنج، به کندی و با تامل جابجا می‌شوند.

در این میان،
آن‌ها که کاسه صبرشان زود لبریز می‌شود،
ممکن است زود دست به مهره ببرند و وضعیت را به هم بریزند.

**

بسیار با دوستان صحبت شده.

که چرا فلانی موضع نمی‌گیرد؟
چرا بهمانی چیزی نمی‌گوید؟
چرا …

 

جواب  بسیاری از ایشان،‌ همین نکته است.

الآن -یعنی امروز- نوبت فلانی نیست.

*

از کجا بفهمیم نوبت کیست؟

یک راهش این است که از خودت بپرسی،‌ الآن با توجه به شرایط و اخبار،
منتظر تحرک از طرف چه کسی هستی.

ملت -الآن- معطل چه کسی هستند؟
منتظرند که چه کسی موضع بگیرد تا تکلیف معلوم شود؟‌ 

**

مثلا،
تا همین چند روز پیش،
نوبت جناح حاکم بود.
که نسبت به تلاش‌هایی که برخی چهره‌ها
-که باقتضای شرایط مجبوریم معتدل قلمدادشان کنیم-
برای وحدت و برون رفت از این وضعیت انجام شده بود،‌ واکنش نشان دهند.

توپ،‌ در زمین هیئت حاکم بود.
چند تا پاسکاری میان عناصر هیئت حاکم هم شد.
جالب این‌که اغلب کسانی که جواب می‌دادند،
نظامی‌ها بودند.

جعفری،‌ فیروز‌آبادی و …
فکر کنم، صدایی از دولت در این زمینه‌ها در نیامد.
یا جلوی دهانش را گرفته بودند یا به گوش ما نرسید یا نمی‌خواست چیزی گردن بگیرد.

خلاصه،
‌موضع این آقایان معلوم شد.

شلوار را تازه کشیده‌اند بالا و زیپ را نیمه‌کاره -بسته و نبسته-،
سرشان را گرفته‌آند بالا و با پر رویی می‌گویند:
«چیزی نشده که! آبرویی نرفته! اتفاقی نیفتاده!
اگر هم افتاده باشد، اصلا تقصیر این‌ها بود که ما شلوارمان را کشیدیم پایین!»

باز گلی به گوشه‌ی جمال جناب عمرو عاص!

**

پاسی که عسکر اولادی داده بود را
عزیز خان به اوت فرستاد.

تا دوباره این بازی ناتمام را چه کسی از چه نقطه‌ای شروع کند!

*

و دوباره تعلیق.
تا ١٠ روز دیگر.

*

کماکان می‌ایستیم و نظاره گریم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

اشتباه

«
Only those who are asleep make no mistakes.
«

Ingvar Kamprad

**
«
تنها آنان که خفته‌اند، اشتباهی مرتکب نمی‌‌شوند.
»

اینگوار کامپراد

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

کریمه

بزرگواری می گفت: تمسک به کسی که لقب کریمه دارد، نیاز به صلاحیت خاصی ندارد.

کریم، از مذهبِ سائل و صلاحیت و قابلیت و حال و کیفیت اش چیزی نمی پرسد.

———–

خیلی دنبال جا می گردیم واسه اینکه حالمون بهتر بشه.

حرم کریمه ی اهل بیت، فاطمه ی معصومه سلام الله علیها یکی از اون جاهاست.

*دیروز، اول ذی القعده، روز میلاد آن بانو بود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

مرحوم ماکیاولی، یک اصولگرای به تمام معنا بود.

تا به چی بگوییم اصول که گرایش به آن، بشود اصول‌گرایی. 

*

نیکولای خان مرحوم هم -بالاخره- یک اصولی داشت که معیار تصمیم گیری‌ صحیح قلم‌داد می‌شد.
و به شهریاران نیز پیش‌نهاداتی بر مبنای همان اصول ارائه کرده بود.

و آن،‌ کسب ِمنفعت ِحداکثری، برای خود و به هر قیمتی، بوده‌است.

**

با این اصول‌گرایانی که این روزها می‌بینیم،‌
آن مرحوم هم چندان رویش سیاه نیست.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

«تحول اقتصادی» (؟!) یا «جراحی اقتصاد (؟!) توسط الفنون و تیم همراه؟!»

مردکی را چشم درد خاست. پیش بیطار (=طبیب چهارپایان!) رفت که دوا کن! بیطار از آنچه در چشم چارپای می‌کند در دیده‌ی او کشید و کور شد. حکومت به داور بردند. گفت «برو! هیچ تاوان نیست. اگر این خر نبودی، پیش بیطار نرفتی.»

مقصود از این سخن آنست تا بدانی که هر آن که ناآزموده را کار ِبزرگ فرماید، با آن‌که ندامت بَرَد، به نزدیک خردمندان، به خفت رای منسوب گردد.

ندهد هوش‌مند روشن رای
به فرومایه کارهای خطیر

بوریاباف اگر چه بافنده‌است
نبرندش به کارگاه حریر

(گلستان سعدی – باب هفتم)

***

این چند روزه، تقریبا به بخش مهمی از مذاکرات مجلس
که پیرامون طرح تحول اقتصادی و لایحه هدفمند کردن رایانه‌ها بود،
گوش فرا دادم.

به خدا قسم که
نه طراح طرح (بیطار عزیز) می‌داند که واقعا چه می‌خواهد و چه بلایی قرار است سر مملکت بیاورد،
نه این مجلس بی‌شخصیت و بی‌مسئولیت می‌فهمد دارد چه می‌کند
و معنی واقعی و اثر واقعی این مصوبات چیست.

چهار تا توهم و تصور ابلهانه‌ی بی‌مبنا و شعار بی‌مغز،
ممکن است دل من و شما را خوش بکند،
ولی عالم واقع، و به خصوص عالم اقتصاد،
بی‌رحم تر از این است که به توهمات و دلسپردگی‌های ما، وقعی نهد.

*

تقوای علمی هم بد چیزی نیست.
چیزی که در میان دانشمندان کافر زیاد دیده‌ام،
در میان این داعیه‌داران مسلمانی ندیده‌ام.

تقوای علمی، یعنی نگاه کنی ببینی این حرف که از دهانت در می‌آید مبنای علمی دارد،
یا توهم توست.
یا برداشت شخصی توست.
آرزوهای توست که داری به صورت واقعیت بیان می‌کنی.

آن آقا آمده می‌گوید چند سال قبل زیرساخت‌ها مهیا نبود.
الان شده.

یکی نبود بپرسد که اصلا چه کاری قرار است بکنی که چه زیرساختی لازم داشته باشد.
و آن زیر ساخت، آیا قبلا نبوده و آیا الان هست؟

و از این گونه توهمات و تصورات خام و بی‌مبنا،
در میان نطق‌ها و دفاع و مخالفت‌های نمایندگان الی ماشاءاله بود.

خدایا!
کی می‌شود که یک مشت نماینده عاقل، با شخصیت، فهمیده، قانون شناس،
و آشنا به روش و مشی علمی و کارشناسی
بیایند بنشینند بر کرسی نمایندگی مجلس ما؟ 

که این قدر فقیر و بی‌چیز نباشیم در مباحثات و جدل هایمان.

*

هر گندی بالا بیاید،
مجلس، مسئولیتش کم نیست.

اوست که دست ملت را گرفته و دارد می‌برد پیش این بیطار بدسابقه.

مجلس ما، یا به شدت بی‌تقواست، یا به شدت ابله.

که این‌طور راحت و بی حساب،
آواز «خر برفت و خر برفت!+» سر داده و
در حال سپردن چشم و قلب اقتصاد مملکت، به دست چنین بیطارانی است.

بیطارانی که مشهور است
«اگر خر سالم به دستشان بدهی، شل و کور کرده، پس خواهندش داد!»

حالا خدا رحم کند به چشم و قلب بیمار اقتصاد ایران.

*

فقط خود خدا رحم کند به این مردم.
با این دوا و دکترهایی که برایش نسخه پیچی و درمان می کنند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

از جوشش تا کوشش

هزار فرسنگ راه است.

باور کن.

*

جوشش که باشد،
چشمه‌ی جوشنده که باشد،
خود به خود می‌جوشد.
می‌ریزد بیرون.

فقط باید جمع کنی.
حتی بعضی وقت‌ها، از دست در می‌رود و مقداری تلف می‌شود.

*

اما کوشش…

با همه‌ی احترامی که باید برایش قایل شویم،
باید بگویم که خیلی مشکل است.

راهی که به هزار زجر و زحمت، با کوشش طی شود،
به نیم جرعه شوق، به لمحه‌ای جوشش، طی شدنی است.

چاه کوشش را باید پمپی، تلمبه‌ای در کارش کرد تا بتوان به باریکه‌ای از آب روان رسید.
ولی وقتی جوشش باشد، سیل است و با خود می‌برد.

*

هم همتِ کوشش،
هم رحمتِ جوشش،‌
-هر دو را-
او می‌دهد.

کار به دست خود اوست.

و حالا که قرار است هر دو را از وی بخواهیم،
خوب است کم نخواهیم.
بزرگ بخواهیم. 

از خدا،‌ شور و شوق و جوشش بخواهیم.
انگار هم شیرین‌تر است و هم نتایجش بیش‌تر.

*

من خس بی سر و پایم که به سیل افتادم
او که می‌رفت،‌ مرا هم به لب دریا برد

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

چند کلمه حرف پراکنده ولی حساب …

١- در ژاپن شهری است به نام اوزا. این اوزا را وقتی‌ به لاتین مینویسند، به صورت usa مینویسند. بعد از پایان جنگ جهانی‌ دوم، ژاپن ، کشوری که بعد آن همه حوادث، به صورت ویرانه‌ای شده بود، تصمیم گرفت بخش اعظم اقتصاد و تولید کارخانجات خود را به این شهر منتقل کند. محصولاتی که در این شهر تولید میشدند را روی آن  made in usa  میزدنند. این محصولات به بازارهای شرق و جنوب شرق آسیا میرفت و مردم به خیال اینکه این اجناس ، مال ایالت متحده هستند، آن‌ها را میخریدند. بعد از مدتی‌،ایالت متحده، از ژاپن به سازمان ملل (آن موقع هنوز سازمان تجارت جهانی‌ تاسیس نشده بود) شکایت کرد که ژاپن محصولات خود را به اسم ما اصطلاحا داره به مردم دنیا قالب میکنه. بعد از بالا پایین های فراوان، حکم داده شد که از آنجا که usa نام اختصاری  کشور ایالت متحده است، یا این کشور باید نام کامل خود را بر روی محصولاتش بنویسد یا اینکه بعد  u و s ، نقطه بگذارد (u.s.a) که منظور را برساند و ژاپن را تبرئه کردند به عبارتی. اما مردم دنیا که خیلی‌ به نقطه های بین حروف توجه نمیکنند و همین که made in usa را روی محصول میدیدند، آنرا به تصور اینکه آمریکایی است، میخریدند. حالا، اما بهترین و محبوبترین محصولات الکترونیکی‌ و صوتی تصویری در آمریکا، محصولات ژاپنی مثل سونی، سامسونگ و .. محبوبترین ماشینهای سواری به خاطر کم مصرفی و کیفیت خوب، در این کشور، ماشینهای ژاپنی هستند. یعنی‌ ژاپن از بدبختی که بعد جنگ جهانی‌ دچار آن شده بود و مجبور بود ۵۰-۶۰ سال پیش کالاهای خود را به اسم کشوری دیگر در دنیا قالب کند، الآن به این وضعیت رسیده که بزرگترین ذخیره ارزی دنیا و بیشترین میزان ذخیره طلا در جهان، از آن این کشور می‌باشد.

۲- من شخصاً اکثر موزه های تاریخ آلمان در شهرهای مختلف این کشور مثل برلین و مونیخ را از نزدیک دیده‌ام و همچنین موزه های عکسهای جنگ جهانی‌ دوم را. نکته جالبی‌ که در همهٔ این نمایشگاهها دیدم، عکسهایی بود که از زمان جنگ و روزهای پس از پایان جنگ میشد در آنجا دید. شهری مثل درسدن یا لایپزیگ ۹۰% تخریب شده و با خاک یکسان شده بودند، برلین که بعد از جنگ جهانی دوم تقریبا جز خرابه چیزی ازش باقی‌ نمانده بود. اما مردم این کشور، باز روی اندیشه و اراده‌ای که داشتند، شروع به کار کردند برای ساختن کشور خودشان و بدون اینکه خرابی های کشور خود را به جنگ یا حکومتهای گذشته نسبت دهند، رو به جلو حرکت و کار کردند و کشورشان در عرض ۴۰ سال به بزرگترین کشور صنعتی اروپا و دومین کشور صنعتی دنیا تبدیل کردند. یادمان نرود که کشوری مثل آلمان بخاطر مسایل بعد جنگ، به بسیاری از کشورهای دنیا بدهی داشت و باید غرامت پرداخت میکرد.

۳- بزرگان ما می‌گویند نسبت ادعا با موفقیت، نسبت ثابتی هست، هرچی‌ ادعا بیشتر باشد، درون تهی تر است و بالعکس.
بسیار دقت کرده‌ام که هموطنان ما وقتی‌ از نظر فرهنگی و پیشرفتگی ایران کم میاورند، به فرهنگ ۷۰۰۰ ساله و آثار باستانی کشور خود میبالند و سعی‌ میکنند اینطوری این کمبود را جبران نمایند. حتی مثلا گاهی از روی تمسخر، مردم ایالت متحده را مسخره میکنند که شما تاریخ تان تازه از ۲۰۰ سال پیش شروع میشود و ما از ۷۰۰۰ سال پیش یا به اروپاییان می‌گویند، آن زمانی‌ که ما تخت جمشید داشتیم، شما در دوران وحشیگری بودید. فارغ از اینکه تاریخ فلسفه ، تمدن و علم اروپا به عصر قدیم خود ما می‌رسد و به گواهی بسیاری از آثار اروپایی در موزه ها و انظار عمومی‌، تاریخ این منطقه هم به قدمت خود تاریخ ایران است، و از طرفی‌ در مورد ایالت متحده به این توجه نمی‌شود که تاریخ تاسیس نظام سیاسی این کشور به ۲۰۰ سال پیش برمیگردد، نه فرهنگ و ادب و مردمانی که آنجا زندگی‌ میکردند( مثل اینکه یکی بیاد به ما بگوید چون نظام کنونی ۳۱ ساله است، پس تاریخ ایران از ۳۱ سال پیش شروع میشود)، فارغ از همه این حرفها، سوالی‌ پیش میاید که بر فرض اگر ایرانیان ، فرهنگی‌ ۷۰۰۰ ساله دارند و چه و چه، آیا نتیجهٔ این فرهنگ ۷۰۰۰ ساله، باید وضع فرهنگی‌ موجود در جامعه ما الآن این باشد؟ مثالهایی که من اینجا قبلا زده ام در مورد مقایسه فرهنگ مردم آلمان با ایران و خود خوانندگان محترم بسیاری صحه گذاشتند که بسیار ما عقب هستیم تا به چنین شرایط فرهنگی و اجتماعی در غرب برسیم، آیا نتیجه این فرهنگ ۷۰۰۰ ساله است؟ عدم تحمل یکدیگر، تهمت زدن، بی‌ آبرو کردن دیگران به راحتی‌ آب خوردن، عدم تمکین به قانون در کلیه سطوح جامعه و و …. نتیجه فرهنگ ۷۰۰۰ ساله است؟ ساختمانهای زیبا و آثار باستانی همه مایه افتخار ما میباشند، اما آیا رفتار مردم ، از آثار باستانی جدا می‌باشد؟ وقتی‌ بنده کنار تخت جمشید دیدم که مردم ایرانی‌، گردشگران استرالیایی را چطور مسخره میکردند و دستشان می انداختند یا اینکه در روی سی سه پل ، به بانوان محترم آلمانی‌ ، آقایان ایرانی‌ چطور نگاه میکردند و چه حرفهای زشتی به فارسی‌ به آنها میزند که شرمم میاید آنها را اینجا عنوان کنم، یا اینکه در تهران جلوی چشمم محصولی که ۱۰۰۰ تومان را به من میفروخت به خارجی‌ ۱۰۰۰۰ تومان میفروخت، به این دلیل که چون خارجی‌ است و متوجه نمی‌شود و …. اینها نشانه بلوغ فکری و فرهنگی‌ است؟ بعضیها می‌گویند، اینها مثالهای موردی و ا
فاقی‌ است، اما سوال من این است که چرا این مثالهای موردی و اتفاقی‌ به وفور اتفاق می افتند؟ اینجاست که انسان به این میرسد که توسعه فرهنگی،‌ سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فکری و … همه لازم و ملزوم همدیگر هستند و باهم جلو میروند.

۴- مثال جالب دیگر پارسال برای من اتفاق افتاد، وقتیکه در ایران برای خودم حساب بانکی‌ باز کردم و یادم میاید که از افتخارات بانک پ… در این بود که اگر از عابر بانک ما پول بردارید یا پولی‌ به حساب دیگری واریز کنید، به صورت آنی‌ این کار انجام میشود و حساب شما هر لحظه آپدیت میشود و تمام مبادلات و کارهای بانکی‌ به دلیل وجود شبکه شتاب ، به صورت آنی‌ انجام میگردد. در صورتی‌ که اینجا وقتی‌ از حساب خود به حساب کسی‌ پول واریز می‌کنید یا از حساب خود پول برداشت می‌کنید ، اگر در اینترنت یا بانک، حساب خود را چک کنید، بین ۱ تا ۲ روز هیچ مبادله ای انجام نمی‌شود یا اینکه ۲ روز طول دارد که پول از حساب من به حساب کسی‌ دیگر برسد. این نکته را در ایران به هرکی‌ می‌گفتم، یک قیافه حق به جانبی می‌گرفت که ببین ما چه پیشرفت کردیم که آلمانیها هم حتی در این موضوع به ما نمیرسند.  بماند که گاهی در ایران سیستم شتاب کار نمیکرد یا بدون اینکه پول به من بدهد، از حسابم پول کم میکرد و برای برگرداندن آن باید چند هفته با بانک کلنجار میرفتی که به خدا به من بانک پول نداده. اما واقعا برایم سوال بود که چرا در اروپا یا مثلا در آلمان مبادلات اینقدر سریع نیست تا اینکه در بازگشت ، اولین بار که به بانک رفتم و از کسی‌ که مسوول کارم هست، این سوال رو پرسیدم ، جواب جالبی‌ داد. گفت از نظر نرم افزاری و سخت افزاری هیچ مشکلی‌ برای ما وجود ندارد که خدمات بانکی‌ را به صورت آنی‌ انجام دهیم و مبادلات به صورت آنلاین انجام شوند، اما اشکال کار اینجاست که اگر ما این کار را بکنیم ، نمیتوانیم سیستم را کنترل و تحلیل درستی‌ از وضعیت مالی خود داشته باشیم، ما تاخیر می اندازیم و عملیات های بانکی‌ را در پایان روز یا حتی پایان روز بعد انجام میدهیم، که تحلیل درستی‌ از سیستم داشته باشیم تا بر اساس آن، نرخ کارکردهای بانکی‌، نرخ سرمایه گذاری بانک در بورس و وام دادن بانک و … را به صورت درست بررسی‌ کنیم و در سیستم بانک تنظیم کنیم که کسی‌ دچار مشکل نشود. اما اگر بخواهیم به صورت آنی‌ این کار را انجام دهیم، حساب همه چیز از دست ما در میرود و باید آن موقع دست به آسمان باشیم که سیستم به خاطر بار ترافیکی زیاد ، پایین نیاید یا بخاطر اینکه در یک روز برداشت از حسابها نسبت به روزهای دیگر بسیار بیشتر بوده، با بحران مواجه نگردیم و بتوانیم سر صبر و با حوصله ، تنظیمات نرخهای گوناگون از وام گرفته تاهزینه‌های بانکی‌ را انجام دهیم و وقتی‌ برایش تعریف کردم که در ایران ، عابر بانک به من پول نداد، اما از حسابم پول کم کرد، گفت این هم یکی‌ از دلائلی است که ما این کار را نمی‌کنیم. اما در ایران، بر عکس، احساس میشود اگر همه چیز به صورت آنلاین باشد، اگر همه چیز به صورت اینترنتی بدون دخالت دست و مسوول مربوطه باشد و …، این نشانه پیشرفت است.

برمیگردم به نتیجه اصلی‌ حرفم.


۱-توسعه یک بعدی نیست، چند بعدی است و باید به صورت بالانس و پایاپای باهم جلو بروند.
۲- گذشته هرچی‌ بوده، بوده، مهم آینده است، پس دنبال بهانه گیری از گذشته و تقصیر وضع موجود را به گردن گذشته و گذشتگان انداختن نباشیم.
۳- اینکه  ما فرهنگ داشتیم زمانی حتی ۷۰۰۰ ساله،‌ مهم نیست، بلکه سرعت رشد فرهنگی‌ مهم است، نه اینکه به بهانه اینکه زمانی‌ کشوی با فرهنگ غنی بودیم، سرعت منفی شتابدار به سمت عقب ماندگی فرهنگی‌ را نادیده بگیریم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

تعلیم

«
Every student can learn,
just not on the same day,
or the same way.
«

George Evans

***

«
هر شاگردی، می‌تواند یاد بگیرد.
فقط نه لزوما در روزی یک‌سان
یا با روشی هم‌سان.
»

جورج ایوانز

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

بن بست

«
A dead end street is a good place to turn around.
«

Naomi Judd

**

«یک کوچه‌ی بن بست، مکان خوبی برای بازگشتن است»

نائومی جاد

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

مشی عالمانه مرجعیت شیعه

نمی‌دانم به این نکته دقت کرده‌اید یا نه. 

در فتاوا،
بسیار رخ می‌دهد که حکم به صورت احتیاط بیان می‌شود.

احتیاط ِواجب.
احتیاط ِمستحب.

مثلا:‌
بنا بر احتیاط ِواجب، فلان کار ترک شود یا انجام شود .

یا احتیاط ِمستحب، آن است که فلان کند.

***

سوال این است که
این احتیاط، برای چه کسی طرح می‌شود. 

منظور مفتی،‌ از احتیاط چیست و برای کیست‌؟‌

یعنی، این احتیاط را چه کسی باید بکند یا کردهاست؟‌

چیزی که بداهتا به نظر می‌رسد،
این است که مربوط به مقلد و سوال کننده‌است.

این طور نیست.

این احتیاط‌، مربوط به پاسخ دهنده‌است.

یعنی،
آن مرجع تقلید،‌ هنگام بیان حکم و فتوی، به نتیجه‌ی قطعی نرسیده.
نتوانسته حکم دقیق و قطعی صادر کند. پس احتیاط کرده در صدور حکم.
(پس موضوع احتیاط معلوم شد: احتیاط در صدور حکم)
و به شما گفته‌است که بنا بر احتیاطی که بر من ِ مجتهد، رعایت کردنش واجب است،
فلان کار را انجام بده.

یعنی، هنگام نسخه پیچی،
اگر تردید دارد، تردیدش را به شما انتقال می‌دهد.

*

در فرهنگ شیعه،
مجتهد، اگر یقین دارد که حکم می‌دهد.

اگر یقین ندارد و کمی تردید دارد و احتیاط کردن را مستحب می‌بیند،
حکم با احتیاط مستحب می‌دهد.

اگر یقین ندارد و تردید دارد و به جمع بندی نرسیده، احتیاط کردن را بر خود واجب می‌شمرد،
و حکم با احتیاط واجب می‌دهد.

*

آن وقت شما،‌ می‌فهمی چه بکنی.
معلوم می‌شود که این حکمی که از مرجع تقلیدت گرفته‌ای،
چقدر سفت و محکم است.
چقدر قطعیت توی صدورش هست.

و وقتی کسی به جمع بندی نرسیده و احتیاط کردن خود در صدور حکم را بر خود واجب دانسته،
شما می‌توانی بروی سراغ مجتهد اعلم بعد از او.
ببینی او چه گفته.

مثل دکتر.
که اگر فلان متخصص به نتیجه نرسید و حکمی با تردید داد-با احتیاط واجب!-،
و گفت «حالا شما برو خودت را یک جای دیگر هم نشان بده» ،
شما می‌روی پیش دکتر دیگری که او هم کارش درست است.
بلکه او یک چیز قطعی تر از قبلی بگوید.

-به حکم مش تقی، بقال سر کوچه تان که عمل نمی‌کنی! می‌روی پیش متخصص دیگر-

*

خلاصه،
با رعایت این احتیاط توسط مجتهد،
هم خودِ او، آسوده تر است.
چرا که
از سویی،‌ با صدور حکم قطعی که یقین بهش نداشته، دروغی به دین نبسته است.
(و مفری به نام احتیاط داشته)
و از سویی مخاطب را بی جواب -و بلا تکلیف- رها نکرده.

هم از طرف مخاطب نیز، بهتر است. 

چرا که مقلد، بی جواب باز نگشته؛ 
و نیز انعطاف قابل قبولی در عمل پیدا کرده‌است که بتواند به سایر علما مراجعه بکند،
و شاید بتواند به طریقی که برایش مناسب‌تر است،‌ به تکلیفش عمل بکند.

**

نکته‌ی حاشیه‌ای این‌که:
در میان واجب و مستحب، چون واجب معمولا محکم تر و سفت تر است و مستحب شل تر،‌
عوام، خیال می‌کنند که احتیاط واجب، از احتیاط مستحب، محکم تر است. 

این طوری نیست.
و چنان‌چه در این نوشتار معلوم شد، برعکس است.

**

و به زعم من، این یک مشی جالب و عالمانه است.
که آدم جوری بیاموزاند و اظهار نظر کند
که در اظهاراتش و کلامش،
محکم و متشابه،
سفت و شل،
یقین و تردید،
یک رنگ نباشد.
فرقش معلوم باشد.

***

حالا من در عجبم از برخی از آقایان.

یک حکم ظاهرا ساده‌ی عمدتا شخصی دین را،
که یک مجتهد یک عمر درسش را خوانده و شاگردی کرده و شاگرد تربیت کرده،
این قدر با احتیاط صادر می‌کند. 
یک عالم شیعه، حتی نظر خودش را کامل و با امانت منتقل می‌کند.
یقین را با یقین، تردید را با تردید.
حتی تردیدش هم سلسله مراتب دارد.

حق هم دارد.

می‌ترسد -به این راحتی- چیزی به دین خدا ببندد.
از پیش خودش بگوید «حرف خدا این است.»

نمی‌دانم برخی آقایان چه طور جرات می‌کنند این قدر کیلویی،‌
حرف خدا را،
ولایت خدا را تا یک رئیس جمهور فکسنی بکشند پایین،
بگویند حرف رئیس جمهور،‌ حرف خداست.
ولایت خدا و پیغمبر و امام معصوم به ولی فقیه می‌رسد و از او به رئیس جمهور!

یک مهندس بی‌سواد که نه سوابق خانوادگی‌اش روشن است،
نه پیشینه‌ی دین‌داری‌اش معلوم است،
نه سوابق روشنی در جبهه و جنگ و وطن‌دوستی دارد،
نه حتی درس خودش را درست خوانده -و در حین استانداری،‌ دکتری گرفته!-
را
چه طور می‌شود -همین‌طوری- کیلویی چسباند به خدا؟

 

*

پاسخ را از عبدالله بن عمر+ بپرسید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

شکر بابت پیروزی… شکر بابت شکست!

گمان من این است
و -به تجربه- به این معتقدم که
اگر بخواهم خدای‌تعالی را بابت موفقیت‌هایی که نصیبم کرده، هزار بار شکر گویم،
بی‌شک،‌
باید بابت عدم موفقیت‌ها و شکست‌هایم، صد هزار بار شکر کنم.

*

شما نرو در فضایی که خیلی هم مشهور است و لقلقه زبان که
«شکست اولین گام پیروزی است»
و ….

این یک بعد ماجراست که -به جای خود- درست هم هست.
ولی منظور ِمن این نبود.

*

اصولا موفقیت، یک پدیده‌ی نسبی است.
شما یک انتظاری داری و یک برآوردی داری از موفقیت در یک کار.
و وقتی به آن نقطه -و فراتر از آن- برسی، خودت را موفق فرض می‌کنی.

این نقطه،‌ ممکن است در افق کوتاه مدت -آن‌هم در ذهن من و شما-‌ ایده‌آل به نظر بیاید. 

حال آن‌که در نقشه‌ی کلی زندگی شما
و با نگاهی بلند مدت و از بالا به کل زندگی شما، 
یک هدر-رفتِ به تمام معنا باشد.

یا حتی در همان افق کوتاه مدت،
ممکن است ما درست نگاهمان را تنظیم نکرده باشیم.

و مثلا فقط به چهارنفر -که اطراف ما هستند- چشم دوخته باشیم.
پس در قیاس با ایشان که تحرکی ندارند،
این پیش‌روی حلزونی خودمان، به چشم خودمان، مطلوب بیاید.

 

*

یکی از ویژگی‌های موفقیت
-یا احساس موفقیت-
این است که آن جریانی که موجبش شده را تقویت می‌کند.

شما دیگر به این راحتی از چیزی که موفقیتش می‌دانی و باعث موفقیتت شده،
و دقیقا در چنگ داری‌اش،
نمی‌توانی دست بکشی.

و نمی‌کشی.

تازه به فکر تشدید و تقویت و ادامه‌ی همان مسیر، می‌افتی.

خیلی، خیلی، کم هستند کسانی که
اولا مسیر انحرافی‌شان در یک برهه را -در نقشه‌ی کامل عمرشان- تشخیص دهند.
و ثانیا، هنگامی که احساس می‌کنند -در آن مسیر ِاشتباه- موفق هستند؛
ایمان نیاورند که مسیر بهینه برای ادامه زندگی‌شان همین است.
و ثالثا، اگر تشخیص انحراف در مسیر را -در حین و عین موفقیت- بدهند،
حاضر شوند دست از موفقیت فعلی‌شان بردارند و تن به آغاز مجدد و ریسک بدهند.

*

پس اگر شما جای خدای قادر متعال باشی،
و بنده‌ای را دوست داشته باشی،
و برایش نقشه‌ای از قبل کشیده باشی،
و جای خوبی برایش در نظر گرفته باشی،
به صلاح بنده‌است که در مسیر انحرافی که در پیش گرفته، شکست بخورد.

پس بگذار بخورد.
و درس هم بگیرد و آزموده شود و  آماده شود برای کاری که باید بکند.

یک چنین چیزی!

*

و ای پروردگار عزیز،
بر من معلوم است که
باید بابت شکست‌هایم از تو بسیار بیشتر از نعمت‌ها و موفقیت‌هایم سپاس بگزارم.

فکر کن فلان تاریخ،‌ در فلان مسیر، ‌موفق شده بودم.
الآن چی بودم؟
کجا بودم؟
در چه فضا و با چه اطرافیانی، مشغول به چه کاری بودم؟
قضاوت خوب-بد نمی‌توان کرد.
ولی مجموعا در نقشه‌ی کلی زندگیم، می‌توانست انحرافی جدی باشد.

****

پ.ن: تذکر اکید می‌دهم که این، یک نوشته‌ی ذوقی با کارکرد کاملا محدود است. لطفا اصل عام و جهانشمول از دلش بیرون نکشید و توجیه برای بی‌دقتی‌ها و سستی‌ها و تنبلی‌ها و -دور از جان شما- حماقت‌ها درست نکنید. که «بعله… این لطف خدا بود که ما گند زدیم.»  

پ.ن.٢: این یادداشت،‌ شاید ورژن دیگری از داستان کوتاه و مشهور «Who moved My Cheese؟+» باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 اکتبر 2009 در Uncategorized