RSS

بایگانی ماهانه: اکتبر 2009

سیدنا اباالحسن

دیروز روز میلاد امام هشتم ما، حضرت رضا بود. آقا! هزاران سلام و درود و ثنا بر شما.

بزرگواری در جایی روایت زیبایی از ایشان نقل کرد. روایت را که دنبال می کردم، به اینها رسیدم. عیدی ما و شما:

   آمیختن «محبت‏» و «عمل‏» با هم، ملاک است. تنها محبت و عشق به اهل بیت، منهای عمل و تقوا و تبعیت، غرور برای ما نیاورد. امام صادق علیه السلام فرموده است: "خدا را نافرمانی می‏کنی، در حالی که اظهار عشق و محبت نسبت ‏به خداوند داری، این محال است. اگر محبت تو صادقانه بود، از او اطاعت می‏کردی، چرا که دوستدار، نسبت ‏به کسی که دوستش می‏دارد، مطیع و فرمانبردار است". اظهار دوستی با خدا باید همراه با تبعیت و اطاعت ‏باشد نه معصیت، چون حب صادقانه به اطاعت محبانه منجر می‏شود. ادعای دوستی با اهل‏بیت، ولی اهل گناه و آلودگی بودن، نوعی تناقض است. هر چند اسلام، «دین حب و محبت‏» است ولی محبتی صادقانه است که به همرنگی و هماهنگی منتهی شود. هم چنان‏که دو نفر وقتی به هم محبت دارند، به خاطر همین محبت، می‏کوشند مثل هم باشند و از رنجاندن و مخالفت با یکدیگر، دوری می کنند.

 عده ای می گویند: "علی داریم. چه غم داریم؟". ببینیم مولای ما امام علی ابن موسی الرضا علیه السلام چه می فرمایند:

«لا تدعوا العمل الصالح و الاجتهاد فی العبادة اتکالا علی حب آل محمد

و لا تدعوا حب آل محمد و التسلیم لامرهم اتکالا علی العبادة،

فإنه لا یقبل أحدهما دون الآخر.»*

«عمل صالح و تلاش در عبادت را به اتکای محبت اهل بیت، رها نکنید.

محبت اهل بیت و تسلیم امر آنان بودن را هم به اتکای عبادت رها نکنید.

چرا که هیچ کدام بدون دیگری پذیرفته نیست.»

 

*بحار الانوار، جلد 78، صفحه 348.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

شیخ کاظم صدیقی و انقلاب فرهنگی؟!

حجت الاسلام شیخ کاظم صدیقی،
از عزیزانی است که اخیرا به امامت جمعه‌ی تهران منصوب شده‌است.

ایشان،‌
بیش از هر چیز با گریه و زاری‌ها و حالات -موسوم به- خوش عرفانی بر فراز منبر مشهور است.
در مقام یک منبری،‌ یک منبری خوب محسوب می‌شود.
حسب ظاهر و نقل‌های داخل منبرش،
با برخی بزرگان و اهل دل، سلام و علیکی هم دارد.
و در جایگاه یک منبری،‌ محضری قابل استفاده
-کمینه برای ایجاد حال خوش و گرفتن اشک از مخاطب و ایجاد صفایی بر دل!-
دارد.

نکات و قصه و روایت در منبر ایشان فراوان است.
ولی غالبا استفاده‌ی علمی پای منبر ایشان زیاد نیست.
محتوای علمی زیادی پای بحث ایشان نیست.
بیشتر صفا و حال و اشک است!

حالا بگذریم.

*

من رفتم در پایگاه داده کتابخانه‌ی ملی جستجو کردم (این‌جا را ببینید+).
یک مقاله 5 صفحه‌ای در یک مجله غیر علمی،
یک کتاب که تقریرات منبر ایشان است،
(یعنی ایشان جایی سخنرانی کرده و بعدش صحبت‌ها را پیاده کرده‌اند و شده کتاب)
و یک کتاب دیگر در ترجمه و شرح زیارت جامعه کبیره که امسال چاپ شده.

سوابق علمی و دانشگاهی هم که ما از ایشان نمی‌شناسیم. 
چند فقره مقاله ی‌علمی
که در مجلات
-علمی/پژوهشی هم نه؛ در همان مجلات وزین یا بالاتر از معمولی ِحوزوی-
چاپ شده باشد،
ما از ایشان ندیده‌ایم.

این‌ها را داشته باشید.

**

برای من جالب این است که
ایشان در همان سخنرانی خطبه‌های نماز جمعه که چندین بار و مکرر و بدون تپق،
به جای یارانه (=سوبسید) می‌گوید رایانه(=کامپیوتر)،
افاضه می‌کنند که
علوم انسانی نیاز به انقلاب فرهنگی دارد و نیاز به اصلاح دارد و ..! 

آخر برادر من، 
شما منبرت شلوغ می‌شود؛ قبول!
حال خوشی به ملت دست می‌دهد و قیامت می‌شود و اشک حسابی از ملت می‌گیرید؛ قبول!
چهارتا طلبه -یا جوانان پاک دل و خداجو- هم به هوای تبرک، پروانه وار طوافتان می‌کنند؛ قبول! 

ولی آدم نباید -خودش- باورش بشود.
خوب است که شما نگاه کنی ببینی سوابقت چیست؟
چه کار علمی بزرگی کرده‌ای؟
چه بنیانی افکنده‌ای، تالیفات و تولیدات علمی‌ات چیست؟
اصلا شناختی به موضوعی که داری راجع بهش صحبت می‌کنی داری؟
اصلا صلاحیت حرفی که می‌خواهی بزنی را داری؟
این حرف اندازه‌ی دهن شما هست یا نه؟

*

حالا آقای خامنه‌ای که یک فرمایشی می‌کند،
بالاخره چهارتا کتاب درست و حسابی دارد -ترجمه و تالیف-،
سخنرانی‌های خوب و سنگین علمی دارد؛
درس خارج دارد و به هر حال -ولو به طمع- شاید هزارنفر طلبه در درسش حاضرند.
بارها نکات شاذ و دقیق و جالب از دل تاریخ و اسلام و دین بر کشیده،
و جلوی ملت -کمینه بچه مسلمان‌ها- گذاشته.
از آن گذشته، کلی کار اجرایی کرده و با دانشگاهی جماعت، کار کرده‌است.
یا -لاافل اول انقلاب- یک چندصباحی در دانشگاه‌ بوده و با دانشجو جماعت سر و کله زده‌است.
آن هم زمانی که آخوندها بی سلاح بودند.

نه بعد از انقلاب فرهنگی که آخوندها را به زور چپاندند داخل دانشگاه.
آخوندهای دوپینگی غالبا بی‌سواد. 
(خیلی قبل‌تر، راجع به روحانی‌های داخل دانشگاه نوشته‌ام. این جا+ .
حاشیه:‌راستی دقت کرده‌اید که هم نهاد نمایندگی ولی فقیه در کلیه دانشگاه‌ها
و هم نمازجمعه در سراسر کشور زیر بلیط آیت الله جنتی است!
شورای نگهبان و سایر مناصب ایشان بماند! :ختم حاشیه)

یک‌بار از خودتان پرسیده‌اید که اگر انقلاب نشده بود، امثال شما -الآن- کجا بودید؟

لااقل خودتان یادتان بماند که
فرق است میان شما و آقای مطهری که مردانه و با قدرت علمی، جای خودش را در دانشگاه باز کرد. 
دانشگاه زمان شاه.
یا امام موسی صدری که اولین آخوندی بود که کنکور داد و وارد دانشگاه تهران شد و اقتصاد خواند.
یا آقای بهشتی که کنکور داد و وارد دانشگاه شد و دکتری گرفت. و غرب را هم شخصا دید.
هم حوزه دیده‌ی درجه‌ی یک بود. هم دانشگاه دیده بود و هم غرب را دیده بود.

شما حتی از غربی که می‌کوبیدش شناخت درستی ندارید.
شما وقتی می‌گویید علوم انسانی غربی،‌ شک دارم که آیا می‌فهمید دارید راجع به چی حرف می‌زنید!

یک وقت،
این آدم ها -که ذکرشان رفت- یک حرفی بزنند؛
می گوییم قابل فکر کردن است.
شایسته است که آدم فکر کند ببیند منظورش چیست.
آدمی است که می‌فهمد چی دارد از دهانش خارج می‌شود.

تازه، آن‌ها هم جرات نمی کنند این‌طور -مثل شما- صریح نسخه بپیچند.
آن‌ها هم خیلی با احتیاط صحبت می‌کنند.
این‌قدر کیلویی نسخه پیچی نمی‌کنند.
خواهش می‌کنند، توجه می‌دهند، تذکر می‌دهند،‌ سعی در ایجاد یک دغدغه دارند.
در میان خود دانشگا‌هی‌ها، در میان متفکرین.
این دغدغه،‌ یک دغدغه تمدنی است. یک دغدغه چندصدساله است.
جواب دادنش و مجسم شدنش، شاید سال‌های دراز طول بکشد.

شما دغدغه را نفهمیده،‌
نسخه‌ی اجرایی و عملیاتی‌اش را هم در‌آورده‌ای؛ تبلیغش در نمازجمعه مانده‌بود؟!
که یک انقلاب فرهنگی دیگر راه بیندازیم؟!

در آن انقلاب فرهنگی چه شِکَری خورده شد که در انقلاب فرهنگی جدید بخورد؟
لطمه‌اش به دانشگاه و نظام و … بماند. همان دین که موضوع کار شماست.

دین -صنعت آدم سازی- را هم مثل صنعت خودرو سازی مان، دوپینگی بار آوردید خوب است؟
شما هنوز از خجالت انقلاب فرهنگی اول در نیامده، سراغ دومی‌اش را می‌گیری؟!

*

خلاصه سر مبارک را درد نیاورم.
از ما نخواهید که
(ولو شما و منبر شما را -در حد منبر- خوش می‌داریم)
این حرف‌ها را سایز دهان مبارک شما بدانیم.

با عرض پوزش.
آن تقوا که اول هر خطبه توصیه‌اش می‌کنید،
شاید دامنه‌اش تا این جا هم برسد که حرف کیلویی فرمایش نکنیم.
بدانید که این طوری عمل کردن، دفاع از نظر رهبری نیست. تخریب آن حرف اصیل است.

**

پ.ن.١: نگویید که تو که لالایی بلدی،‌ چرا خوابت نمی‌برد. من هم راجع به علوم انسانی و خیلی چیزهای دیگر حرف زده‌ام و خواهم زد. اما احتیاط بسیار به خرج می‌دهم که حرف به اندازه دهانم بزنم و مکرر تاکید کرده‌ام که شما در حد دغدغه‌ای وبلاگی آن‌ها را بخوانید و نه نسخه‌ای علمی و عملی. مکرر و در بسیار جاها تاکید کرده‌ام که این حرف‌ها جهان‌شمول نیست،‌ یا ذوقی است و …، که با دین و علم قاطی نشود. گاهی حتی این تاکیدات و احتیاطات، به وسواس هم می‌کشد. ولی ترجیح می دهم که مقیاس و کیل حرفم معلوم باشد و …

پ.ن.٢: من نیز به گوشم خورده است که این آقایانی که صحبت از انقلاب فرهنگی می‌کنند،‌ منظورشان انقلاب فرهنگی -به معنی فرهنگی‌اش- نیست. دارند جای پا درست می‌کنند. در این رودخانه خروشان،‌ می‌خواهند چند تا سنگ بزرگ بیندازند که بشود برایشان جای پا. که اگر لازم شد حرکتی بکنند و به رودخانه بزنند، بتوانند روی این سنگ‌های خود انداخته،‌ پای بگذارند و کمتر خیس شوند! خلاصه این‌که اگر نشد که دانشگاه‌ها آرام بگیرد و سر و صداها نخوابید، یک بهانه‌ی معقولی داشته باشند برای تعطیلی دانشگاه‌ها. بگویند خواستیم انقلاب فرهنگی کنیم که تعطیل کردیم. سیاسی نبود!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

عیدی ما از جیب شهبازی!

کتاب‌های «زرسالاران یهودی و پارسی» شهبازی را برخی دوستان نتوانسته بودند دانلود کنند.
چرا که سایتش فیلتر است و فیلترشکن ها ایراد داشته و …

خلاصه،‌
فایل‌ها را آپلود کردم (این‌جا+)
و بصورت پی نوشت هم به انتهای یادداشت مربوطه+ اضافه کردم.

*

عید میلاد حضرت رضا مبارک.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

با توپ داور، بازی نشاید

توپی که رفقا به اوت زده بودند،
از جای دیگر،
انداختند جلوی پای میر.

حتی بهش گفتند «ناشی!»
شاید خواستند شیرش کنند که زود شوت بزند.

ولی کاش حواس‌ها جمع باشد.
این توپ، توپ داور است.

با توپی که داور برای کسی بیندازد،‌ بازی کردن،‌ معقول نیست.

وقتی داور خودش پا به توپ شده،
فقط باید نشست و هنرنمایی‌اش را تماشا کرد.

فرض کن برود و با دروازه خالی، گل هم بزند.
حساب است؟
تا الآن -این و آن، ذیل نام مبارک داوری- کم با جرزنی گل‌کاری کرده‌اند؟
آیا واقعا بازی را برده‌اند؟

شما باشی،
فکر می‌کنی باید روی پای داور،‌ تکل کنی؟
یا توپی که -ولو با تحریک- به سمت تو شوت کرده را، محکم به سمت خودش شوت کنی؟

نه عزیز.
هرگز.
به گمانم حضرت صادق فرموده بود که
«تقیه،‌ دینی و دین آبائی | تقیه دین من و دین پدران من است» 

مومن، فدا شدنش را نگه می‌دارد برای وقتی که ارزشش را داشته باشد.

*

سخن از عدالت و دقت و صداقت داور نیست.
چه صادق و دقیق و عادل باشد،‌ چه نباشد،
شما در برابر داور،‌ باید تماشاچی باشی.

خصوصا وقتی که کارت قرمز، دست داور است و منتظر اولین تخطی از شما!
و انتظامات زمین هم با تیم روبرو هم‌دست‌اند.
داور چهارم هم عجالتا رفته گل بچیند و شیخ کاظم اشک‌ریز، جایش انجام وظیفه می‌کند.

*

این توپ را فقط باید نگاه کرد
و منتظر حرکت بعدی داور شد.

انگار نه انگار که توپی در کار است.

داور، حتی اگر خودش بخواهد در نقش بازیکن ظاهر شود، و علیه یک تیم بازی کند،
تیم مقابل باید هوشیار باشد و از بازی مقابل داور‌،‌ بپرهیزد.

**

می‌دانم که دور و بر میر، زیادند کسانی که پی هم‌چین روزی می‌گشته‌اند.
و مراد یافته‌اند و تقابلی که مدت‌ها در انتظارش بودند را،
در آستانه‌ی وقوع می‌یابند.

تنها هوشیاری میر، می‌تواند او را از خطر اخراج و محرومیت در ازای هیچ، برهاند.

اگر چه میر از اخراج و … ابایی نداشته باشد،‌ اما اگر فکر می‌کند باید در صحنه بماند،
راهش، شتر دیدی ندیدی است.

اتخاذ موضع میر -چه له چه علیه- نسبت به مواضع جدید داور،
در حکم ضربه زدن به توپ، قبل/بعد از سوت داور است.
بازی در شرایط تعلیق و توقف بازی است.
و بی‌شک، عرصه را بر او تنگ خواهد کرد. 

**

نشسته‌ایم و از دور،‌ تماشا می‌کنیم.

خدا عاقبتمان را به خیر کناد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

کار


«
Work is the basis of living.
I'll never retire.
 A man'll rust out
quicker than he'll wear out !
«


Harland Sanders

***

«

کار، مبنای حیات است.
من،‌ هرگز بازنشسته نخواهم شد.
زنگ زدن آدمی [در اثر سکون و رکود]،
سریعتر از مستهلک و فرسوده شدنش [در اثر استفاده] است.

» 

هارلند ساندرز

******

پ.ن: این جمله را می توانم عینا از قول آقاجونم هم نقل کنم. مثال ایشان، زنگ زدن چاقو است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

یادداشت دردمندانه شهبازی: امیدها و نومیدی ها

یادداشت دردمندانه او را این‌جا+ بخوانید.

بر صدر آن نوشتار،
لطفی بر این کمترین روا داشته است که خود را شایسته ی آن نمی بینم. 
و از لطف ایشان ممنونم.

دوستان نزدیک، می دانند که
در محذور اتمام درس و تالیف پایان نامه، از سویی؛
و فشار مستمر خانواده و اطرافیان، بر عزلت گزیدن از سیاست، از سوی دیگر؛
هستم.

امید که روزهایی بهتر، با بهره مندی از آزادی های مدنی و سیاسی در انتظار مردم ما باشد.

**

اینک، ایران بار دیگر در مقطع تاریخی سرنوشت‌سازی قرار گرفته است. سیر حوادث در ماه‌های آینده فرجام جامعه ایرانی را در چند دهه پسین رقم خواهد زد.

حوادث کنونی، اگر به درستی شناخته و هدایت نشود، یعنی «عاقلانی» یافت نشوند که آن را هدایت کنند یا قدرت شناخت و هدایت آن را داشته باشند، می‌تواند به «ساختارشکنی»، به تعبیر میرحسین موسوی، بینجامید. در این صورت، سخن ادموند برک درباره ایرانیان نیز صادق خواهد بود؛ آنجا که با ارجاع به انقلاب فرانسه نوشت: «فرانسوی‌ها نشان داده‌اند بزرگ‌ترین معماران تخریب هستند که تاکنون جهان شناخته است.» این «ساختارشکنی»، اگر رخ دهد، به گمان من بسیار مخرب و خونین خواهد بود. «افغانیزه شدن» خطری است بزرگ که در کمین ماست و برای جامعه ایران عقب‌ماندگی مدهشی را رقم خواهد زد.

تحولات جاری می‌تواند به «ثبات» نیز بینجامد؛ چنان ثباتی که «وضع موجود» را تداوم بخشد، نظم تک صدایی و رخوت و نومیدی و سکون ناشی از آن را حاکم و آرمان و امید را برای مدتی طولانی نابود کند. در این صورت، ایران فرجامی چون پاکستان خواهد داشت. از منظر تأثیر بر رشد جامعه ایرانی، «پاکستانیزه شدن ایران» کم از «افغانیزه شدن» آن نیست.

تنها روزنه، امید به «تغییر» است. این تغییر زمانی کارساز است که با درایت و ژرف‌بینی و هدایت نخبگان سیاسی و «عقلای قوم» صورت گیرد. در این صورت، تداوم و تسلسل ساختارهای سیاسی و پویایی جامعه محفوظ خواهد ماند و نیروی عظیم جوشان نهفته در بطن جامعه، به جای تخریب، به قدرتی سازنده و تعالی‌بخش بدل خواهد شد. چشم پوشیدن بر واقعیت، به‌رغم وضوح انکارناپذیر آن، لجاجت در پیشداوری‌های متصلب و فاقد بنیان‌های نظری ژرف، میدان دادن به جاه‌طلبان و ماجراجویان و کوته‌قامتان سیاسی، ناتوانی در تصمیم‌گیری، آنگاه که بدان نیاز است، این روزنه را خواهد بست. سده‌ها پیش، امام محمد غزالی سازوکار فروپاشی حکومت‌ها را چنین توصیف کرده است: 

«ملکی را که ملک از او برفته بود، پرسیدند که چرا دولت از تو روی برگردانید؟ گفت: غره شدن من به دولت و نیروی خویش، و غافل بودن من از مشورت کردن، و به پای کردن مردمان دون را به شغل‌های بزرگ، و ضایع کردن حیلت به جای خویش، و چاره کار ناساختن اندر وقت حاجت بدو، و آهستگی و درنگ در وقت آن‌که شتاب باید کردن، و روا ناکردن حاجات مردم.»

اکنون، میرحسین موسوی هوادارانش را به پرهیز از شعارهای افراطی و تفرقه‌برانگیز فراخوانده است. نمی‌دانم جوانان نومید و سرخورده از وضع موجود را، که بخش اعظم معترضان را شکل می‌دهند، چگونه می‌توان کنترل کرد. فقط می‌دانم که میرحسین هنوز بسیار محبوب است و تنها نیرویی است که می‌تواند «تغییر» در عین «تداوم» را، یعنی تحول فارغ از «ساختارشکنی» را، رقم زند. ای کاش میرحسین را قدر می‌شناختند و جایگاهش را پاس می‌داشتند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 اکتبر 2009 در Uncategorized

 

درست و نادرست

گرچه ممکن است اخلاقی نباشد ولی،
حرف نادرست را هم می‌توان به خورد دیگران داد و آن‌را جا انداخت؛
ولی از راه درست.

و از دیگر سو،
حرف درست را هم اگر از راه نادرست بخواهی به دیگران بقبولانی،
شدنی نیست.

*

«امیر حریرچیان» عزیز!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 اکتبر 2009 در Uncategorized