RSS

بایگانی ماهانه: فوریه 2012

چون این خدایی، پروردگار من است!

چون این خدایی، پروردگار من است!

سوره‌ی توحید (همان «قل هوالله احد» خودمان) را بسیار دوست می‌دارم.

قدیم این طوری نبود ولی چند وقتی است که خیلی به این سوره علاقمند شده‌ام.

خیلی با عزت است. خیلی پرورنده است. عظیم است. من به قدر این ظرفیتِ کمتر از هیچ ِخودم می‌گویم البته. ورنه من کجا و چون این فهمی کجا؟

ولی پیامبر و ائمه،  خیلی این سوره را بزرگ داشته‌اند.

گفته‌اند که ثلث قرآن است و اگر کسی سه بار این سوره را بخواند، اجر و ثواب یک بار قرائت کل قرآن را به او خواهند داد.

یا در نمازهای یومیه در یک روز (که 10 رکعتش حمد و سوره دارد و باید سوره ی دیگری را کنار حمد انتخاب کرده و بخوانی) مکروه است که حداقل یک بار سوره‌ی توحید در میان سوره‌های انتخابی‌ات نباشد.

و مستحب هم هست که در همان نماز، یک یا دو یا سه بار بعد از خواندن سوره‌ی توحید، بگویی «کذلک الله ربی» یعنی چون این خدایی را من به پروردگاری قبول دارم -که وصفش در سوره آمده-.

**

« بگو خدا یکی است

بی‌نیاز است،

نه فرزند کسی است و نه فرزندی دارد،

و هرگز کسی همانند او نیست و نتواند بود. »

و به راستی چون این خدایی، پروردگار من است!

و تنها چون این خدایی ارزش پرستیدن و اطاعت کردن دارد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 فوریه 2012 در دین

 

برچسب‌ها: ,

نوش جان اصغر فرهادی!

نوش جان اصغر فرهادی!

فیلم فرهادی، خوب بود؛ تامل برانگیز بود ولی شیرین نبود. تلخ بود.

و البته این جایزه حتما حقش بود و در مقایسه با رقبایش در اسکار (که جز یکی، بقیه را دیده بودم) یک سر و گردن بالاتر بود.

****

و این بی‌تفاوتی منفعلانه رسانه‌ها (ی حاکمیتی که شخص اولش تا چندی پیش با سینماگران جلسه می‌گذاشت و می‌گفت و می‌شنید؛)  تا قبل از گرفتن اسکار (و لاجرم سخنرانی اش در هنگام گرفتن جایزه)، و این لاشخوربازی «حال به هم زن» پس از گرفتن جایزه (نظیر آن چه فارس عمل کرده) به غایت زشت و کریه است.

***

روزی در وبلاگ مرحومم نوشتم،

«روزی که مملکت مال ما هم بود،
بادبادک هم هوا می‌کردید،
قند توی دل همه مان آب می‌شد.

حالا که شده مال شما، آپولو هم هوا کنید … بگذریم!»

**

این گونه رفتارها، بیش از پیش تداعی کننده‌ی این حس «عدم تعلق ایران امروز به خیلی از ایرانیان» است.

فرهادی عزیز! از این غریب ماندن در سرزمینی که باید به تو افتخار کند -و می‌کند- و از خموشی -و بلکه طعمه نگری- حضراتی که باید در تبریک گفتن به تو از هم سبقت گیرند، دل‌گیر مباش! ما –همه– شهروندان درجه‌ی 2 ایم!

به قول آن جوان بحرینی پرشور در محضر حضرت آقا:

« هل تعلمون بأننا فی موطن ابنائه فی ارضهم غرباء؟ »
«هیچ می‌دانید ما در کشوری هستیم که فرزندانش در سرزمین خودشان هم غریب‌اند؟»

*

پ.ن: هزار البته که آن غربتی که مردم بحرین به دشنه و خون می‌چشند، هیچ ربطی -موکدا: هیچ ربطی– ندارد به این غربت شاعرانه‌ی ما. آن قدر کم‌دان یا مغرض نیستم که نفهمم که حتی مقیاسی در حدود «یک به میلیون» نیز در این فقره اغراق است. فقط ترکیب جملات آن جوان پرشور بود که به موضوع ما می‌خورد و ما خواستیم یک کرمی هم ریخته باشیم (چشمک)!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 فوریه 2012 در فیلم

 

برچسب‌ها: , ,

انقلاب سوم تیر (!) به روایت ماکیاولی

گفتار 26 از کتاب اول – گفتارها:


«

عنوان فصل:‌ فرمانروای جدید باید در شهر یا کشوری که زمام قدرت را در آن به چنگ آورد، همه چیز را از نو شکل دهد!

مردی که در شهری یا کشوری زمان قدرت را به چنگ آورده‌است -مخصوصا اگر پایه‌های اقتدارش هنوز چنان که باید استوار نگردیده‌است و او نمی‌خواهد در آن‌جا نظام جمهوری یا پادشاهی مستقر کند- برای این‌که مهار قدرت را در دست خود نگاه دارد، باید از آغاز همه چیز را از نو سامان ببخشد و دولتی تازه با اشخاص تازه و عناوین تازه و اختیارات تازه تشکیل دهد و تنگ‌دستان را توانگر کند چنانکه داوود کرد: «هم‌این که به سلطنت رسید، «گرسنگان را توانگر کرد و توانگران را تهی‌دست»»

(توضیح بلاگَنده(Blogger / یعنی م.ح.س!): البته نزد ماکیاولی و بسیاری مسیحیان و یهودیان، داوود و سلیمان دو پادشاه موفق هستند و نه دو پیامبر بر حق؛ و جالب این است که قرآن این رفتار را از زبان بلقیس، رد می کند و به عنوان یک امر منفی و فساد تلقی می کند(سوره نمل آیه 34))

باید شهرهای کهن را ویران کند، و شهرهای نو بسازد. مردمان را از جایی به جای دیگر بکوچاند! و خلاصه‌ی کلام، هیچ چیز را نباید دست نخورده باقی بگذارد تا در کشور مقامی و منصبی و افتخاری و ثروتی وجود نداشته باشد که صاحبش آن را مدیون او نباشد!

….

….

البته همه‌ی این وسایل ستمگرانه‌اند و ویرانگر زندگی مدنی؛ و هر انسانی نه فقط در مقام یک تابع دین مسیح بلکه به خاطر انسانیت باید از آن دوری گزیند و زندگی شهروندی بی‌نام و نشان را به سلطنتی که به قیمت جان آن همه آدمی به چنگ آید، برتری نهد.

با همه‌ی این احوال، کسی که نمی‌تواند در راه نیکی بیفتد، اگر بخواهد قدرت خود را حفظ کند، باید که به این روش‌ها دست یازد!

»

****

گفتارها (1517)، نیکولو ماکیاولی/ترجمه: محمد حسن لطفی(1377)،‌ انتشارات خوارزمی، چاپ دوم(1388) / کتاب اول، فصل 26، صفحه 109.

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

از باب «زین للناس»

از باب: زین للناس

در اپیزود سوم از فصل اول سریال دکتر هاوس، کیس مورد بررسی، جوانی است که آغاز بیماری‌اش درست در میان مواقعه (اشتغال به امر خیر!) بروز کرده و کارش به بیمارستان کشیده و …

در پایان اپیزود، کمرون (خانم دکتر عضو تیم تشخیص) جملاتی می‌گوید که با نگاهی دیگر، می‌تواند به بحث قبلی ما کمک کند.

این دیالوگ نیز در زمره دیالوگ‌های به یاد ماندنی هاوس است: +.

اگر ترجمه‌ام نارساست، می‌بخشید! اگر ایراد دارد، تذکر بدهید.

×××

Cameron:

«

S.e.x  could kill you. Do you know what the human body goes through when you have sex?

Pupils dilate, arteries constrict, core temperature rises, heart races, blood pressure skyrockets, respiration becomes rapid and shallow, the brain fires bursts of electrical impulses from nowhere to nowhere, and secretions spit out of every gland, and the muscles tense and spasm like you’re lifting three times your body weight.

It’s violent, it’s ugly and it’s messy, and if God hadn’t made it unbelievably fun, the human race would have died out eons ago.

»

**

کمرون:

« س.ک.س می‌تونه به کشتن‌ات بده. هیچ می‌دونستی که چی به سر بدن آدم می‌آد وقتی مشغول به این کاره؟

مردمک چشم گشاد می‌شه، رگ ها منقبض می‌شند، دمای بدن می‌ره بالا، ضربان تند می‌شه، فشار خون به شدت بالا می‌ره، تنفس سریع و سطحی می‌شه، مغز رگباری از پالس‌های الکتریکی از یه جایی -که نمی‌دونیم کجاس- به یه جای نامعلوم دیگه (توی مغز) شلیک می‌کنه. از هر غده‌ای، یه چیزی ترشح می‌شه و ماهیچه‌ها کشیده و گرفته می‌شن … به اندازه ای که انگار داری 3 برابر وزن خودت رو حمل می‌کنی.

که اصولا عملی است وحشیانه، زشت و کَر و کثیف.

و اگر خدا این لذت خارق العاده رو توی این کار نگذاشته بود، نسل بشر سال‌ها پیش منقرض شده بود (و کسی زیر بار تحمل این سختی نمی رفت!)

 »

*

در همین رابطه:  چه کسی زینت خدا را حرام کرد+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 فوریه 2012 در فیلم, نقل از دیگران, خانواده

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

خدا هم همین جوریاست انگار!

در خطبه‌ی 154 ام نهج البلاغه‌ی امیرالمومنین، نقل قولی از پیامبر دوست داشتنی مان -درود خدا بر هر دو- هست به این مضمون که:

((إِنَّ اللَّهَ یُحِبُّ الْعَبْدَ وَ یُبْغِضُ عَمَلَهُ، وَ یُحِبُّ الْعَمَلَ وَ یُبْغِضُ بَدَنَهُ)).

« [گاهی] خداوند بنده‌ای را دوست دارد، ولی کارش را دوست نمی‌دارد

و [گاهی]  خداوند کاری را دوست دارد، ولی کننده‌اش را دوست نمی‌دارد.»

*

شاید این روایت بتواند رفتار عجیب خیلی از ما را نیز توضیح دهد.

از خیلی‌ها -که به شدت منتقد وضع موجود هم هستند- این طور شنیدم که راهپیمایی 22 بهمن را خواهیم رفت ولی انتخابات را شرکت نخواهیم کرد!

ما هم هی سرمان را می خاراندیم از تعجب که این چه کاری است؟!

به من ربطی ندارد ولی شما اگر می‌خواهی یکی را شرکت نکنی، اقلکا راهپیمایی را نرو چرا که شمارشی در کار نیست و اثری ندارد و … یک حالت نمادین دارد و عوضش انتخابات را برو که رای در کار است (لذا دقیق تر است و مثل راهپیمایی، یک چیز کلی نیست که هر کس از راه رسید هر جور خواست می‌تواند مصادره‌اش کند!) و شمارشی به کار است و ….

ضمن این که اگر انتخابات خلوت باشد، می‌شود مثل آن انتخابات خلوتی که آبادگران اول بار با 120 هزار رای در تهران 12 میلیونی برکشیده شدند و آخرش منتج شد به این بلای عظیم و دوران سیاه قهوه‌ای(همیشه جای شکرش باقی است!) الفنون. و اصولا انتخابات خلوت هم مهندسی اش راحت تر است (رای سازمانی+رای دهندگان کلاسیک مذهبی که از روی وظیفه شرعی رای می‌دهند ) و هم اگر -زبانم لال، دور از جان!- تقلبی بخواهد بشود و …، تابلو نمی‌شود و بی‌هزینه و دردسر انجام پذیر است! پس حتی اگر تصور می کنی عنداللزوم تقلب خواهند کرد، چرا باعث بشوی نیازی به تقلب نشود و مثل آب خوردن از گلوشان پایین برود؟‌

به ادامه‌ی گفتگو توجه فرمایید:

رفیق انقلابی: نه! انتخابات نه! ولی ما انقلاب را دوست داریم. نظام را دوست داریم و امام را دوست داریم و … لذا خواهیم رفت!

*بنده‌ی بوالفضول: چه ربطی دارد آخه؟ انتخابات هم امام و انقلاب و … توش هست! تازه، مگر سخنرانش را نمی‌بینی که الفنون است؟ خودت چندشت نمی‌شود بروی به چون‌این راهپیمایی‌ای! یادت نیست دو سال پیش آمد گفت که این ملت برای من آمده‌اند(و واکنشی هم در پی نداشت! و عملا سکوت تایید آمیز بزرگان پشت سرش آمد!)؟ من که از آن به بعد نرفتم و تا وقتی این -یا مثل این- باشند، نخواهم رفت!‌

: چرا. چندش‌مان می‌شود ولی ربطی به او ندارد و ما برای اسلام و انقلاب و … می‌رویم! ما نظام را دوست داریم ولی در عین حال به بالا تا پایین‌اش انتقاد هم داریم!

بنده هم علامت تعجب کماکان!

×

و این دوستمان هم راهپیمایی‌اش را شاد رفت و خوشحال برگشت!

ظاهرا نه فقط درک نسل‌های بعدی سخت است، که درک نسل‌های قبلی هم سخت شده انگار!‌

××

پ.ن: با تشکر از علی شکوهی+ عزیز، بابت حدیث.

بعدالتحریر: سوتفاهم نشود. من در این نوشته نگاهم معطوف به راهپیمایی بود تا انتخابات. ضمن این‌که، بنده جزو رای دهندگان کلاسیک مذهبی محسوبم و اصولا اگر انتخاباتی در کار باشد، می‌روم رای می‌دهم! ولی در مراسم بیعت شرکت نمی‌کنم. یعنی وقتی انتخابی وجود نداشته باشد و وقتی فقط یک قماش در صحنه باقی باشند، بنده آن کسی نیستم که بروم دست بیعت به ایشان بدهم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 فوریه 2012 در نگاه اجتماعی, نگاه سیاسی, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , ,

چه کسی زینت خدا را حرام کرد؟

این تیتر ما ترجمه‌ی تحت اللفظی ابتدای آیه شریفه 32 از سوره مبارکه اعراف+ است.

«قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِینَةَ اللّهِ الَّتِیَ أَخْرَجَ لِعِبَادِهِ وَالْطَّیِّبَاتِ مِنَ الرِّزْقِ…»
شاید ترجمه اش این بشود که
«بگو چه کسی زینت خدا را که برای بندگانش ارائه کرده و چیزهای خوب و پاکیزه ای که روزی شان می شود را حرام کرده .. »

***

یکی از ماجراهایی که برای شان نزول این آیه گفته شده، این است که چند نفر از صحابه، عرفانشان می‌زند بالا و آخرت را خیلی جدی می‌گیرند و …

یکی سوگند می‌خورد که چشم من از این پس -شب ها- خواب را به خود نخواهد دید و پیوسته به نماز و عبادت مشغول خواهم شد. دیگری بنا می‌گذارد که همه‌ی روزها را روزه باشد و لب به غذای مطبوع نزند و دیگری با خودش متعهد می‌شود که کلا باب شهوت را ببندد و دیگر با زنان هیچ کار نداشته باشد و از همسر حلال خودش نیز برخوردار نشود.

چند روزی نمی‌گذرد که خبر به پیامبر می‌رسد و ایشان به شدت ناراحت می‌شوند و این آیه می‌آید و ایشان همه را جمع کرده و به منبر می‌روند و توضیح می‌دهند که

« رهبانیت در اسلام نیست. این کارها افراط است و درست نیست. از من که نباید جلو بزنید! من که پیامبر شما هستم، هم بخشی از شب‌ها را می‌خوابم و استراحت می‌کنم و هم برخی روزها را روزه نمی‌گیرم و هم با همسران خود به صورت حلال مراوده دارم. شما هم حرف و قسم‌تان اشتباه و باطل است و بروید زندگی متعادل داشته باشید. »

*

به قول مولوی بزرگ:

«زین للناس» حق آراسته است
آن چه حق آراست، کی تانند رَست؟

که هم اشاره به آیه‌ی شریفه‌ی فوق دارد و هم اشاره به آیه 14 سوره آل عمران+.

«زُیِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاء وَالْبَنِینَ وَالْقَنَاطِیرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَیْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ ذَلِکَ مَتَاعُ الْحَیَاةِ الدُّنْیَا وَاللّهُ عِندَهُ حُسْنُ الْمَآبِ »

که غالب مفسرین بر آن اند که آن کسی که برای نوع بشر، علاقه‌ی به شهوات (خواستنی ها) از زنان و فرزندان و اموال گردآمده از طلا و نقره و اسب‌های خفن (که امروزی‌اش می‌شود ماشین‌های خوب) و سایر چهارپایان و مزرعه و ملک و املاک و … که اسباب زندگی دنیا هستند را زینت داده، خود خدا بوده است. و البته عاقبت خوب، نزد خداست (و نباید اسیر این اسباب ماند چون زیبایی شان اصالت ندارد. مال خودش نیست، از باب تزئین شدنی است که خدایشان کرده و در چشم نوع بشر زینت شان داده تا زندگی بشر ادامه یابد. و جا دارد یادی کنیم از خواجه عبدالله انصاری: «الهی! آدم ابوالبشر سیه روزی کرد، ولی گندم ِاو را که روزی کرد!»  خداییش! متفکر)

و به هر حال، به قول مولانا، آن چه را که خدا زینت داده، هیچ کسی نمی‌تواند بزدایدش و از زیرش در برود.

**

«زین للناس» حق آراسته است
زآن چه حق آراست؛ کِى تانند رست؟
چون پى «یسکن الیها»ش آفرید
کى تواند آدم از حوا برید
این چنین خاصیتى در آدمى است
مهر، حیوانرا کم است، آن از کمى است
مهر و رقت وصف انسانى بود
خشم و شهوت وصف حیوانى بود

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 فوریه 2012 در آسیب شناسی دینی, از مولانا, از تاریخ, دین

 

برچسب‌ها: , , , ,

اینا که فوش نیس!

اصولا هنگامی که می‌خواهید به کسی فحش بدهید، باید فرهنگ او را در نظر داشته باشید! شاید این چیزی که شما فحشش می‌دانی، برای طرف یک چیز خیلی باحال بود! (مستشار الملک که به بلدالملک فحش می‌داد و طرف جیگرش حال می‌آمد و می‌گفت باز هم بگو!)

یا برعکسش. نمی‌دانم "زم زم" بود یا یک برند دیگر که در یک زبان محلی، فحش خواهر و مادر حساب بود. و شرکت بدون مطالعه قبلی، محصول را فرستاده بود آن جا و یک شکست تجاری بد خورده بود! یا یک پنیر دیگری هم در ایران آورده بودند که بعد از مدتی اسمش را عوض کردند و گذاشتند «کیبی».

برای یک کسی«روشنفکر» فحش است و برای یکی تعریف! این می‌خواهد مسخره کند، می‌گوید «شما هم روشنفکر شده‌ای ها!؟» و شنونده کلی هم حال می‌کند. یا برعکس. این یکی به آن یکی به قصد تحبیب بگوید "روشنفکر" و طرفش چیز دیگری می‌شنود و ناراحت می‌شود!

یا مثلا، برخی به «رفیق حسین» می‌گویند بازجو! یا می‌گویند مروج روش‌های استالینیستی!

متوجه نیستند که این آدم، قناجوجش هم حال می‌آید از این الفاظ! فحش نیست برایش که!

تازه یک آهی از سر حسرت دوران طلایی استالین+ می‌کشد با خود می‌اندیشد که دریغ! که رفیق استالین زود از دنیا رفت! کارهایش خیلی خوب بود و فقط چند تا اشتباه داشت و در زیرآب کردن سر برخی نزدیکان و قدرتمندان و سابقه داران انقلاب اکتبر و ارکان حزب تعلل کرد؛ که انشاءاله ما آن اشتباهات را هم تکرار نخواهیم کرد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 فوریه 2012 در Uncategorized

 

بدهی این مردم، صاف شدنی نیست انگار!

قبل التحریر:‌ این مطلب در ضیق حوصله نوشته شد!

×

حضرت آقا در آخرین نماز جمعه، نقاط قوت انقلاب و جمهوری اسلامی را گفتند و نقاط ضعفی را هم برشمردند.

اولین نقطه‌ی ضعف را -که لابد به زعم ایشان مهم‌ترین هم هست- «گرایش به دنیا طلبی» عنوان کردند.

البته میل انسان به داشتن رفاه، تجمل، زیبایی و برخورداری از دنیا را که در خیلی انسان‌ها هست را منکر نشدند؛ ولی ابتدا گرایش به دنیا را در مسئولین تخطئه کردند و سپس از «سر-ریز»ش به مردم.

*

و این جا این سوال پیش می‌آید که درست است که زهد و بی‌رغبتی به دنیا در فرهنگ‌های دینی ستوده شده‌است (اسلام و مسیحیت را که مطمئن هستیم) ولی این نسخه‌هایی که در مقیاس فردی تردیدی درش نداریم (گرچه از کنار مساله‌ی «شان» نمی‌توانیم و شرعا حق نداریم بگذریم و زهد هم حد و مرز دارد و برای هر کس معنی خاص خودش) ،

اولا آیا اجتماعی هم هست؟

و

ثانیا آیا حکومتی هم هست؟

بالاخره زهد و بی‌رغبتی به دنیا (در مقابل گرایش به دنیا و دنیا طلبی) یک عواقبی دارد. یک «عدم برخورداری» در پی‌اش هست. یک سری نمودهای ظاهری و عواقب عملی دارد.

×

سوال اول (که آیا زهد حکمی اجتماعی است) را بخواهم باز کنم، این طور می‌پرسم : آیا نظر اسلام این است که جوامع اسلامی باید حالت و ظاهر بدبختی و فلاکت داشته باشند و احدی لباس نو به تنش نباشد و لباس زیبا و خانه‌ی زیبا و اصولا برخورداری درش نباشد؟ و محلات و شهرها هر چه بدبخت تر و به ظاهر مفلوک تر، مسلمان تر؟

یا مثل نماز جماعت، زهد هم به جماعت باید اقامه شود و …

و بسط سوال دوم (حکومتی بودن دستور زهد) نیز که فراتر از سوال اول است -و در صورتی پرسیدنی است که شما به سوال اول پاسخ مثبت داده باشی-، باید چون این پرسید که :

آیا اسلام از حاکم اسلامی می‌خواهد که دنیازدایی بکند و بیفتد به جان مردم و هر چه از آثار تجمل و زیبایی و بهره مندی وبرخورداری در مملکت می‌بیند، بزند نابود کند که خدای ناکرده چیزی از دنیا طلبی سرریز نکند به مردم؟

*

جواب‌های ما به این سوالات و نظر اسلام در این فقرات، البته واضح و مبرهن است. بلکه این سوال‌ها به قدری اغراق شده پرسیده شده، که عملا پرسشی استفهامی است و جواب در دلش مستتر است.

ولی انگار تا معایبمان را به صورت اغراق شده نبینیم، متوجه اش نمی‌شویم.

این اعوجاجات بر آمده از رسوبات مارکسیستی است که به نظرم بیشترین ضربه ها را به اسلام و انقلاب زده است؛ از باب تحریف و به بیراهه بردن تفکرات و نظرات و نگرش‌ها و تلاش‌های انسان‌هایی که -اتفاقا- خالص و خدوم هم بودند.

ولی قربتا الی الله به بیراهه‌هایی رفتند و جامعه را بردند و می‌برند که آخرش به ضرر اسلام و انقلاب تمام خواهد شد.

*

خلاصه این که، یک برداشتی که از آن خطبه می‌شود داشت این است که
هم‌این قدر رفاه هم که موجود است و همین قدر بهره مندی که وجود دارد، دنیا طلبی است و مردم یک چیزی بدهکار هم هستند! و باید از دولت‌های قبلی شاکی هم بود که چرا رفاه (دنیا طلبی! ) را ایجاد کردند و مردم را از فلاکت دور کردند و دچار سرریز دنیاطلبی شدند!

مردمی که رفاه را بچشند، بیشترش را می‌خواهند و نارضایتی درشان ایجاد می‌شود و فداکاری‌های بی کله‌ی قبلی را نمی‌کنند و … و تازه ابن خلدون هم گفته است که رفاه باعث می‌شود مردم بیاسایند و جنگجویی شان را از دست بدهند و …خلاصه خطر داره حسن!

پس مرگ بر اکبر که در داخل سازندگی کرد و ما را از فلاکت دور کرد و رفاه آورد و تزش آبادانی و سازندگی بود، و مرگ بر سدممد که خارج را سر و سامان داد و ما را از انزوا بیرون آورد و تزش مدارا و گفتگو و مصالحه بود و نزدیک بود که ما را به جامعه ی جهانی بازگرداند و خدای نکرده مردم ما رنگ رفاه و آبادانی و توسعه را می چشیدند! و ….

و درود بر محمود خان عزیز انقلابی اصول گرای خودم که آب رفته را به جوی بازگرداند و هم اقتصاد را نابود کرد و تلاش های اکبر و …. را به باد داد و جز مجاری صدقات دولتی، ویرانه ای بیش از آن باقی نگذاشت و هم در سیاست خارجی ایران را در صحنه ی خارجی بدل به کهنه ی حیض کرد و هر چه دیگران -خصوصا سد ممد- کاشته بودند را به آتش کشید!

این درست است و این است مطلوب اسلام ناب خودمانی … !

زهد اجباری که باید برود در حلقوم ملت!

***

خدا رحمتت کند امام! چی فکر می‌کردی، چی شد!

×××××××

بعدالتحریر:‌ لازم آمد که توضیح بدهم که ای بسا جملات خطبه دقیق باشد و این طور که ما برداشت کرده ایم، سطحی و معوج و مغرق (اغراق شده) نبوده باشد. ما این طور پیش رفتیم که سوال خودمان را بپرسیم. و در عین حال این نکته  را نباید از ذهن دور داشت که این حرف را -ولو دقیق زده شده باشد- تا برسد به بدنه اجرایی و سپس به عامه ی مردم، از این بهتر نخواهد شد. به عبارتی این حرف آقا -ولو دقیق باشد- وقتی از هاضمه ی فهم حسین شریعتمداری و حسین قدیانی و روزی طلب و اسکالپل و … بگذرد، ترجمانی بهتر از این که ما کرده ایم نخوهد یافت! / از این ها گذشته، مگر آقا یک منبری ساده ی بی مسئولیت -مثلا پناهیان- است که هر چه خواست بگوید و حرفش در حد مواعظ اخلاقی باقی بماند؟

 
 

برچسب‌ها: , , , , ,

یک یادداشت عالی از «سرطان ذهن»!

واقعا حظ کردن داشت خواندن این یادداشت عالی از «سرطان ذهن»:

افسانه ی حزب 13 میلیونی+!

من چندین بار خواندمش و کیف کردم.

خیلی ظریف و دقیق نوشته شده.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 فوریه 2012 در نقل از دیگران, نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , ,

مرگ مولف؟ (!)

در این بحث‌های روشنفکری، یک تئوری هست مشهور به «مرگ مولف»!  یعنی جناب مولف، زحمتش را کشید و تالیف کرد و چیزی گفت و نوشت و … از این به بعد دیگر کار با خواننده و گیرنده است و شاکله‌ی فهم و درکش (اعم از زبان و فرهنگ و تجربه و …) که چه چیزی از آن منظورها و مفاهیم درک کنند. و از آن پس آن ادراکات است که زنده است. تولد خواننده به بهای مرگ مولف!

البته بحث به این جا ختم نمی‌شود و منظور نظر ما هم طرح این مباحث تئوریک نبود.

و اصولا گفته‌اند که بیننده یا خواننده، هنگامی که در خلوت خود به قضاوت می‌نشیند، بی رحمانه، آفرینش هنرمند را سلاخی می‌کند و بسیاری ملاحظات و محذورات و نکاتی که برای خالق اثر مهم بوده و … را اصلا اهمیتی برایش قایل نمی‌شود و با چارچوب فهم خودش، آن را درک می‌کند و بر مبنای آن درکش ادامه می‌دهد.

حتی اگر فرسنگ‌ها از مقصود مولف و مصنف و افریننده، دور باشد! کیست که بتواند گریبان بگیرد!

*****

و البته که مولف و نظراتش نخواهد مرد. هر چه پیامشان انسانی تر و والاتر و عملشان خالص تر و عمیق تر و بزرگ تر، اثرش بیشتر و خود نیز زنده تر.

ولی در مقیاس توده ای، خیلی وقت ها انحرافات و تحریف ها موجب تغییرات عجیب و گاه خنده داری می شود که این تئوری می تواند بخشی از آن را مدل کند.

امیرالمومنین تعبیر بسیار زیبای «پوستین وارونه» را برای این مطلب به کار برده اند.

که پوستین خوب، هم زیباست هم گرما بخش. ولی وقتی وارونه بپوشی اش، هم زشت است و آدمی را به شبیه گوسفند نشان می دهد و هم گرمایی ندارد و خاصیتی.

اگر اشتباه نکنم، این تشبیه را ایشان برای دین و دین داری خوارج به کار برده اند. که دین اگر درست باشد، چون آن است و اگر معوج بشود -مانند تفکر خوارج- مثل پوستین وارونه خواهد شد.

****

مرحوم آقای مطهری در کتاب حماسه‌ی حسینی، پر پر می‌زند از این که بسیاری از مفاهیم و ارزش‌های اصیلی که امام حسین در صدد احیای آن بود و بسیاری از ضدارزش‌ها و پلیدی‌هایی که ایشان در پی زدودن‌شان بود، عملا به صورت عکس در آیین‌های عزاداری ما نهادینه شده است!

یعنی اهداف حضرت سیدالشهدا نه فقط دنباله روی نمی‌شود و نه فقط تبلیغ نمی‌شود و نه فقط مطرود و مهجور مانده، که در واقع عکسش عمل و تبلیغ می‌شود.

حرکت زنده کننده و عزت محور و جوشان و خروشان و «فعال» در منتهای درجه را تبدیل کردن به یک حرکت مخدر مسکن، ضد تحرک و منفعل و -اگر نگوییم ذلیلانه- رقت آور و …

***

یا درباره‌ی اندیشه‌ی پویای مهدویت، چیزی که انجمن حجتیه به آن متهم است (راست و دروغ و حق و باطلش با خدا! من چه می‌دانم!) آن است که این اندیشه‌ی پویا را تبدیل به مخدر و مسکن کرده و به جای قیام، قعود را ترویج می‌کند (البته این که نویسنده‌ی کتاب «قاعدین زمان» امروز چیزهای دیگر می‌گوید، بحثی است علی حده!) .

**

خواستم بگویم مرحوم امام خمینی را هم اگر مولف و مصنف انقلاب اسلامی ببینیم، باید گفت که اصولا خیلی از موارد و مسایلی که ایشان مطرح کرده، امروز نه فقط مطرود و مهجور است که اصولا معکوس است.

*

این عکس بودن، گاهی بسیار صریح است.

مثلا ایشان به صراحت گفته و حتی در وصیت نامه‌ی مشهورش آورده که سپاه و نیروهای نظامی در سیاست دخالت نکنند. که الآن همه می‌دانیم آن حرف و وصیت، برای آقایان باد هوا محسوب است. حتی آیت الله خامنه ای آن اوایل رهبری شان، از حضرت امام هم جلوتر بودند و اگر امام نظامیون را از حضور در احزاب و … منع کرده بود، ایشان به نظامی ها گفته بود که شما کلام امام را محدود نبینید به احزاب. حرف امام، حداقل است! شما وسیع تر ببینید! اصلا از بیخ وارد جهت گیری سیاسی و… هم نشوید. شان نظامی را بالاتر از این حرف ها ببینید و …

این عکس بودن، گاهی در لفافه است و در تحریف است.

پوستین وارونه کردن است. در برداشت های قشری، متصلب شدن است. در پوسته ی کلام ماندن و بر همان برداشت سطحی و غیردقیق اصرار متعصبانه ورزیدن است.

مثلا بدون در نظر داشتن جغرافیای کلام، بدون در نظر داشتن قبل و بعد، بدون ملاحظه‌ی موقعیت سیاسی/اجتماعی/امنیتی/جهانی است. بدون دانستن مخاطب و منظور امام است.

گاهی این تحریفات در قالب اتوبوسی انجام می‌شود. یعنی یک سری جملات را از لابلای بیانات امام تقطیع می‌کنند و «لا تقربوا الصلوه»‌ وار بر در و دیوار و اتوبوس می‌نویسند. و جا می‌افتد و می‌شود شاکله‌ی فکری خیلی‌ها، خاصه توده‌ی عوام.

مثال مشهورش، این تحریف عجیبی است که امروز بسیاری دچار آن هستند. و گویی از خودشان هیچ اصالت و ریشه و فکری ندارند. دشمن را اصل گرفته‌اند و خودشان را با آن تعریف می‌کنند. به خیال خودشان دارند دشمنی می‌کنند و سرسخت هم هستند، و کلی هم نیش و کنایه بار دیگران می‌کنند که این‌ها در برابر دشمنان واداده هستند و زبون هستند!

ولی کار ایشان «وادادگی مضاعف» است. این که اصول خود را رها کنیم و بچسبیم به حرف دشمن؛ و قبل از  فطرت، منطق، عقل، دین و آیین و ارزشهای اخلاقی و انسانی و اسلامی، نگران دشمن بودن و … این‌ها اعوجاجی است عجیب که البته دلیل هم دارد.

دلیل هم این است که دست آقایان از دلیل و حجت اقناع کننده خالی است. ناچارند پناه ببرند به این دلیل‌های سست. اگر جوابی داشتند از درون، بر مبنای اصول و … نیازی نداشتند بروند سراغ دیگران و هرجا گیر می کنند، نشان از موضع دشمن بیاورند! و من و تو نیک می‌دانیم که از این «حشیش» تر و شل تر دلیل یافت نمی‌شود ولی چه می‌شود کرد که «الغریق یتشبث بکل حشیش!»

در این میان برای حجت تراشی، مثالی از امام می‌آورند که امام گفته اگر امریکا از ما تعریف کرد باید ناراحت شویم.

برویم ببینیم جغرافیای کلام چه بوده.

ظاهرا یک مساله‌ای بر مبنای اصول پیش آمده بوده که آقایان هراس داشتند از انجامش. به ایشان گفته بودند که برای ما در دنیا بد می‌شود. امریکا و استکبار می‌روند برای ما تبلیغ منفی می‌کنند و از ما بد خواهند گفت و … و می‌خواستند در انجام آن کار که بر مبنای اصول بود و درست بود، اهمال کنند یا تاخیر کنند و …

به عبارتی ایشان یک موضع انفعالی را در میان مسئولان مربوطه مشاهده کرد در برابر دشمن. لذا این حرف های منطقی را زد که اگر امریکا و … از ما تعریف کنند، باید ناراحت شویم! به این معنی که البته که امریکا و … از ما تعریف نخواهند کرد. اصولا معیار و مبنای ما نباید این باشد. و اصولا ما تعریف/ذم آن‌ها را وقتی یک کاری را درست می‌بینم نباید لحاظ کنیم.

یعنی با این موضع گیری به جا ایشان فضا را از موضع «منفعل» در برابر دشمن به موضع «فعال» کشاندند و اصل را بر منطق و عقل و دین گذاشتند. اگر کاری بر مبنای اصول بود، ما انجامش می‌دهیم. چه تعریف کنند و چه دشنام دهند. و شما از دشنامش نترسید. چرا که تعجب ندارد بلکه مورد انتظار هم هست.

حالا شما ببین استفاده‌ی امروز حضرات از این موضع فعال عزت مدار و منطقی چیست.

این که شما خودت را و هویت خودت را با دشمن تعریف کنی، اوج انحطاط و اوج وادادگی و وابستگی به دشمن است. بی‌هویتی محض است. انفعال مطلق است.

آن حرف شده مستمسک یک مشت کرکس (لاشخوران سیاسی که گفته‌اند مرگ خران، عروسی سگان!) که بیفتند به جان این و آن.

به قول افروغ، «ببخشید! نمی‌دانستم باید قبل از این که هر حرف درستی بزنم، باید قبلش بروم بی‌بی‌سی را چک کنم و با صدای امریکا هماهنگ کنم که آیا خوششان می‌آید یا نه! بعدا بروم حرفم را بزنم! »

پیام امام را اگر اصل بگیریم، اصل پیامش این بود که در برابر دشمن منفعل نباشیم و کاری که درست است را انجام دهیم بدون آن که حرف دشمنان را ملاک قرار دهیم.

آقایان می‌گویند: اول ببینید دشمن چه می‌گوید، تا بعدا بفهمیم که ما کارمان درست بود یا غلط بود! و این اعوجاج محض است!

مواضع دشمن -تحت شرایطی با صدجور ملاحظات- می‌تواند فیدبکی باشد و حداکثرش بتواند به ما هشدار بدهد. لذا حتما -و حتما- باید مورد توجه قرار گیرد ولی هرگز -و هرگز- نمی‌تواند اصل قرار بگیرد.

 

*****

 

خدا رحمتت کند امام!

××××××

پ.ن: سلام حاجی+!

پ.ن: با تشکر از «علی شکوهی» عزیز.

 

برچسب‌ها: , , , , ,

چه می کنه قدرت!

من در عجبم که رادیکال ترین و متعصب ترین و مبارزترین شیعه ها، وقتی دستشان به حکومت می رسد، چه طوری یک باره تبدیل می شوند به امام فخر رازی و متعصبین اهل سنت!

هزار و چهارصد سال علمای شیعه خودشان را کشتند که بگویند این «اولی الامر» که در آیه ی مشهور «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر منکم» مخصوص به اهل بیت است و دیگری تویش جا نمی شود هیچ جوره! فقط 14 معصوم منظور این اولی الامر هستند.

منطق شیعه، هزار و چهارصد سال این بوده.

حالا شما ببین کسی مثل علم الهدی (که از خانواده های مشهور روحانی شیعه و شخصا یک ارتدوکس رسمی است) در همان سخنرانی مشهورش -که به بسیاری از این مردم آگاه و شجاع (نمی گویم مُحق) گفت گوساله و بزغاله (که اگر سید نبود بلد بودم از خجالتش به در آیم!)- آورد «ولی فقیه» را چپاند در دل تفسیر آیه.

طابق نعل به نعل علمای اهل سنت که هزار و چهارصد سال است ما باهاشان بحث داریم! که برادر عزیز، خلفا و اصولا آدم غیر معصوم را نچپانید در لیست واجب الاطاعه ها و ننشانید در کنار خدا و رسول!

البته رسم «شیخ مالی» کردن را بلد بود و تلاش کرد که بگوید این ذیل همان ولایت معصوم است و ما کسی را به حلقه ی سیزده نفره ی «اولی الامر» پس از رسول اضافه نکرده ایم و اگر هزار نفر هم اضافه شود، همه اش ذیل نفر آخر که در غیبت هستند می گنجد!

و مگر اهل سنت چه چیزی غیر از این گفته بودند! با واژگانی دیگر و با در نظر داشتن این که به رغم ما چیزی به نام عصمت را در معارفشان طبقه بندی نکرده اند، این حرف همان حرف است.

*

پ.ن: عرض ارادت خدمت اخوی گرامی+!  مثال های صریح تر و دقیق تر باشد برای بعد؛

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 فوریه 2012 در نگاه سیاسی, آسیب شناسی دینی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , ,

مملکت به 5 زار (5 ریال)!

آورده‌اند که روزی فرزندان نخست وزیر و نماینده مجلس و یک افسر پلیس و یک بازاری در مدرسه مشغول فخرفروشی (به قول کاشی ها: چسی آمدن، غراب آمدن) به یک‌دیگر بودند.

پسر نخست وزیر گفت که «پدر من از همه قدرتمند تر است! و دستوراتش باید اطاعت شود»

پسر پارلمانتاریست گفت که «اختیار دارید! پدر شما مقید است به قانونی که پدر من تصویب کند و باید اطاعت کند!». و پسر نخست وزیر ساکت شد.

پسر افسر گفت که «»بیشین بینیم بابا!» هر چی بابای تو تصویب کنه و بابای تو دستور بده، تا بابای من بالای سرش نباشد و اجراش نکنه و … هیچی نیست و یه مشت نوشته‌ی روی کاغذ و یه مشت حرفه که باد هواست!»

تقریبا همه اقناع شده بودند که پسر بازاری ما در حالی که غاذی(گازی؟) نون و پنیر و گردوش رو گاز می‌زد، خیلی بی‌خیال و با پوزخند گفت:

«هه! دل تان خوش باشد! ولی واقعیت اینه که از همه قوی تر بابای خودمه که یه 5 زاری (5 ریال) می ذاره کف دست بابای این (پسر افسره) و با خیال آسوده بول می کند در میان آن قانونی که بابای تو (پسر نماینده مجلس) تصویب کرده و بابای تو (نخست وزیر) دستور اجرایش را داده!»

×

پ.ن: این ها البته مربوط به دورانی است که نخست وزیر قانون را رعایت می کرده و … امروز که آبیاری از هم آن بالا شروع می شود!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 فوریه 2012 در نگاه اجتماعی, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها: ,

قومی که به دیکتاتوری جبار عادت کرده، اگر آزاد شود، نمی تواند آزادی خودرا حفظ کند

«در تاریخ قدیم مثال های فراوان وجود دارند که نشان می دهند اگر قومی که به زندگی در زیر یوغ سلطه ی فرمانروایی مقدتر خو گرفته است، به سبب پیشامدی آزاد شود، (چنان چه رومیان پس از تبعید شاهان تارکویینی ازاد شدند) فقط با تحمل دشواری های فوق العاده می تواند آزادی را نگاه دارد.

دریافتن این نکته آسان است. زیرا که چون آن قومی چون جانوری درنده است که نظر به طبع اش، وحشی و لگام ناپذیر است و همیشه در قفس و زیر شلاق نگاه داشته شده است و اگر بر حسب تصادف آزاد شود، از آن جا که نمی داند غذای خود را چگونه بجوید و پناهگاهی نمی شناسد تا در آن پنهان شود، اسیر نخستین کسی می شود که بتواند او را به زنجیر بکشد!

قومی هم که به درندگی در زیر سلطه ی فرمانروایی جبار خو گرفته، هم این حال را دارد.

زیرا نه درباره ی حمله و دفاع اطلاع درستی دارد، نه زورمندان را می شناسد و نه اینان او را می شناسند؛ از این رو دوباره در زیریوغی قرار می گیرد که اغلب سنگین تر از یوغی است که به تازگی از فشار آن رها شده است

*

گفتارها / نیکولو ماکیاولی / ترجمه لطفی / نشر خوارزمی / کتاب 1 فصل 16 . ص 85

 

برچسب‌ها: , ,

در اهمیت پاسداری از دین

«جمهوری‌ها و کشورهای پادشاهی که می‌خواهند از فساد برکنار بمانند، باید رسوم و آداب دینی را پاک نگاه دارند و همیشه محترم بشمارند. زیرا که بدترین نشانه‌ی سقوط و تباهی یک کشور، بی‌حرمتی به تشریفات دینی است.

این مطلب را هنگامی نیک در می‌یابیم که توجه کنیم که دین ِمردمان یک کشور، بر چه پایه‌ای مبتنی است. ماهیت هر دینی بر اصلی اساسی استوار است.

مشرکان را اعتقاد بر این بود که خدایانی که نیک بختی و شوربختی آدمیان را پیشگویی می‌کنند، آن قدرت را دارند که ایشان را نیکبخت یا بدبخت کنند. و پرستش‌گاه‌ها و قربانی‌ها و دسته‌های عبادت و دعا و سایر تشریفات دینی که برای تعظیم خدایان انجام می‌شد، ریشه در این اعتقاد داشت.

مردمان همیشه اوراکل دلوس و پرستشگاه ژوپیتر، آمون و دیگر اوراکل ها را به چشم اعجاب و احترام می نگریستند.

ولی بعدها چون سخنگویان اوراکلها (معبدهای بزرگ) شروع کردند به این که از زبان خدا، موافق میل قدرتمندان سخن بگویند و مردمان به این نیرنگ پی بردند؛ دین داری از میان برخاست و همه چیز رو به آشفتگی نهاد!

از این رو زمام‌داران جمهوری‌ها و دولت‌های پادشاهی باید از پایه‌های دین مردمان کشور خود پاسداری کنند؛ زیرا تنها از این طریق می توانند مردمان را در حال خداترسی و اتحاد نگاه دارند و باید همه‌ی عوامل سودمند برای دین را –حتی اگر به درستی به آن‌ها معتقد نباشند– تقویت کنند!

**

***

اگر سران کلیسا، دین مسیح را بدان سان که بنیانگذارش تاسیس کرده است نگاه داشته و از آن پاسداری کرده بودند، کشورهای مسیحی به مراتب متحدتر و نیک‌بخت‌تر از آن می‌بودند که اکنون هستند. ولی امروز دین مسیح به قدری ناتوان و تباه شده است که اقوامی که به کلیسای مسیحی نزدیک‌تر از دیگران اند، بی‌دین‌تر از دیگران شده‌اند. کسی که پایه‌های دین مسیح را به روشنی بشناسد و ببیند که اخلاق و رسوم امروزی چقدر از آن دور شده است، یقین خواهد کرد که زوال اقوام مسیحی یا روز مجازاتشان نزدیک است.

……

چون امروز بعضی کسان بر این عقیده اند که سلامت و پیشرفت امور ایتالیا را باید از کلیسای رم چشم داشت، می‌خواهم ایرادهایی که بر این عقیده دارم و خصوصا دو ایراد اساسی غیرقابل تردید را بگویم.

ایراد نخست این است که دربار پاپ، دین را در ایتالیا به چنان تباهی کشانده است که خداترسی از ایتالیا رخت بربسته است و هیچ تردیدی نیست که این وضع، بی‌نظمی و نادرستی بی‌پایان به دنبال می‌آورد.

زیرا همان‌گونه که در آن‌جا که دین زنده است، همه‌ی نیکویی‌ها را می‌توان انتظار داشت؛ جامعه‌ی عاری از دین نیز خلاف آن است.

پس بی‌دینی و فساد ما ما ایتالیاییان از کلیسا و کشیشان است. (!)

ولی ما موهبتی از این بزرگ‌تر و مهم‌تر از این هم از کلیسا داریم. موهبتی که علت دوم سقوط و تباهی ماست.

و آن موهبت این است که کلیسا کشور ما را در حال تجزیه و نفاق نگاه داشته است و می‌دارد. واقعیت این است که هیچ کشوری از اتحاد و سعادت برخوردار نمی‌شود مگر آن که مانند اسپانیا یا فرانسه، به صورت یکپارچه زیر لوای دولتی جمهوری یا پادشاهی به سر ببرد.

…..

کلیسا چون خود قادر نیست بر ایتالیا تسلط بیابد و در عین حال سلطه‌ی هیچ قدرت دیگری را هم بر نمی‌تابد، سبب شده است که ایتالیا نتواند زیر لوای نیرویی واحد قرار گیرد.

در هر گوشه، قدرتمندی دیگر حکومت می‌کند. این وضع چنان نفاق و گسستگی و ناتوانی به بار آورده که ایتالیا نه تنها پایمال بربرهای مقتدر که طعمه‌ی هر مهاجمی گردیده‌است. و ایتالیائیان این سیه روزی را مدیون کلیسا هستند.

اگر کسی بخواهد این حقیقت را به تجربه دریابد، باید این قدرت را داشته باشد که دربار پاپ را با تمامی اقتدار و مرجعیتی که در ایتالیا دارد، به سوییس منتقل کند. یعنی به سرزمین یگانه قومی که هنوز چه از حیث دینداری و چه از حیث سازمان لشکری، موافق رسوم و قواعد زندگی می‌کنند. چنان کسی زود درخواهد یافت که فساد دربار پاپ در اندک مدتی سویس را بدتر و سریعتر از هر بلای دیگری به خاک سیاه خواهد نشاند!

»

*

خداییش ماکیاولی، آدم بامزه ای بوده است!

گفتارها، نیکولو ماکیاولی / ترجمه محمد حسن لطیفی، انتشارات خوارزمی 1377

کتاب1.فصل 12 صص 75-77

 

برچسب‌ها: , ,