RSS

بایگانی ماهانه: ژوئن 2011

خدا گفت:

رسولى از خودتان برایتان آمد که رنج هاى شما بر او سخت است، به هدایت شما حریص است، نسبت به مؤمنان رئوف و مهربان است.

لَقَدْ جاءَکُمْ رَسولٌ مِنْ اَنْفُسِکُمْ عَزیزٌ عَلَیْهِ ما عَنِتُم حَریصٌ عَلیْکُمْ بِالمُؤمِنین رئوفٌ رحیم. 128 توبه

گویى مى خواهى خود را از غم و اندوه، هلاک کنى، اگر آنها به این گفتار ایمان نیاورند .

 فَلَعَلَّکَ باخِعٌ نَفْسَکَ عَلى آثارهِمْ اِنْ لَمْ یُؤْمِنوا بِهذا الحَدیث أَسفا. 6 کهف

تو داراى اخلاق عظیمى هستى.

وَ انَّکَ لَعلَى خُلقٍ عَظیم. 4 قلم

 تو را نفرستادیم، مگر رحمتى براى جهانیان.

وَ ما اَرْسَلْناکَ اِلاّ رَحْمَة لِلْعالَمین.  107 انبیا

از روى هوا و هوس سخن نمى‏گوید. گفتار او چیزى جز وحى که به او نازل مى‏شود نیست.

 وَ ما یَنْطِقُ عَنِ الْهوى اِنْ هُوَ اِلاّ وَحْىٌ یُوحى. 3 و 4 نجم

ما سوره مبارکه «فاتحه» و قرآن عظیم را به تو دادیم.  

وَ لَقَدْ اتَیْناکَ سَبْعاً مِنَ المَثانى وَ القُرْآنِ العَظیم. 87 حجر

خداوند بر مؤمنان منت نهاد که رسولى را از میان خودشان برانگیخت، تا آیات الهى را بر آنان تلاوت کند و آنان را تزکیه و پاک کند، و به کتاب و حکمت آگاهشان کند.

لَقَدْ مَنَّ الّلهُ عَلَى الْمُؤمِنینَ اِذْ بَعَثَ فیهِمْ رَسولاً مِنْ اَنْفُسِهِمْ یَتْلوُا عَلَیْهِمْ ایاتِهِ وَ یُزَکیهِمْ وَ یُعَلِّمُهُمُ الْکِتابَ وَ الْحِکْمَة.  164 آل عمران

یقیناً براى شما در [روش و رفتار] پیامبر خدا الگوى نیکویى است، براى کسى که به خدا و روز قیامت امید دارد ؛ و خدا را بسیار یاد مى‏کند .

لَقَدْ کَانَ لَکُمْ فِی رَسُولِ اللَّهِ أُسْوَةٌ حَسَنَةٌ لِمَنْ کَانَ یَرْجُو اللَّهَ وَالْیَوْمَ الْآخِرَ وَذَکَرَ اللَّهَ کَثِیرًا . 21 احزاب

هر گاه خواستید پیامبر را صدا بزنید، او را مانند زمانی که همدیگر را صدا می زنید، صدا نزنید.  

لا تَجْعَلوُا دُعاءَ الْرَّسولِ بَیْنَکُمْ کَدُعاءِ بَعْضُکُمْ بَعْضا. 63 نور

به مردم بگو هر کارى مى کنید، خدا، پیامبر و مؤمنان مى بینند.

قُل اِعْمَلوُا فَسَیَرَىْ اللّهُ عَمَلکُمْ وَ رَسوُلُهُ وَ الْمُؤْمِنون.  105 توبه

 ×××××××××

خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود مى فرستند.

اى کسانى که ایمان آورده اید!

بر او درود بفرستید

و سلام گویید و تسلیمش باشید.  

اِنَّ اللّهَ وَ مَلائِکَتَهُ یُصَلُّونَ عَلَى النَّبى یا اَیُّهاَ الَّذینَ آمَنوُا صَلُّوا عَلَیْهِ وَ سَلِّموُا تَسْلیما. 56 احزاب

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

بنی آدم اعضای یکدیگرند، بشرطها و شروطها …

(این پرانتز را بنده -میم. ح. سین.- به ابتدای متن اضافه می‌کنم: این ماجرا واقعی است و رفرنس دارد و افرادش موجودند!)

××

چند وقت پیش خبرگزاری فارس، گزارشی از چند کودک نوشته بود که در یکی‌ از روستاهای استان فارس در دبستان روستا به خاطر نبود امکانات گرمایی از بخاری قدیمی‌ استفاده کرده بودند و این کار باعث شده بود که روزی ناگهان کلاس آتش بگیرد و آن کودکان دچار سوختگی شوند و از نظر ظاهری شکلشان خیلی‌ بد تغییر کند. خیلی‌ گزارش ناراحت کننده‌ای بود و من خیلی‌ ناراحت شدم.

این گذشت تا ۲ روز بعد از آن، یک روز صبح به وقت آلمان دیدم دوستم از آمریکا زنگ می‌‌زند. خودش دانشجو دکترا در آنجا بود. وقتی‌ ساعت را نگاه کردم، دیدم که حدود ساعت ۲ شب به وقت آن ایالتی‌ که دوست من در آنجا زندگی‌ می کرد، می باشد. در صدایش اضطراب و ناراحتی‌ عجیبی‌ بود و قبل اینکه بخواهم بپرسم چی‌ شده، خودش تعریف کرد که او هم آن گزارش را دیده و خیلی‌ ناراحت شده و نمی‌تواند لحظه‌ای به کار دیگری مشغول شود، چون فکر آن بچه‌ها دائم باهاش است. برای همین، بعد خواندن گزارش ۲ روز پیش، رفته است و با چند پزشک ایرانی‌ و آمریکایی متخصص، در مورد آن بچه ها صحبت کرده و همه آن پزشکان با هم قرار گذشته اند که آن بچه‌ها را با خرج خود پزشکان، به آمریکا ببرند و عمل جراحی پلاستیک روی آنها انجام دهند و یا حتا اگر امکانش نشد، به جای آن، این پزشکان به ایران بروند و آنهارا در ایران مجانی عمل کنند.

دوست من گفت که همه حرفها را با آنها زده و فقط حالا باید با سرپرست و یا کسی‌ که پیگیر کار این بچه‌ها در ایران است، حرف بزند تا آنها را در جریان این ماجرا قرار دهد. برای همین به من زنگ زده بود که با من مشورت کند که چطوری می تواند شماره و یا آدرسی از آن بچه‌ها یا سرپرستشان به دست بیاورد. بعد کمی‌ حرف زدن، من به نظر بهترین راه آن آمد که به همان خبرگزاری فارس زنگ بزند. چون بالاخره آنها، آن گزارش مربوط به بچه ها را تهیه کرده بودند و حتما بهتر خبر داشتند که با چه کسی‌ باید تماس گرفت. همان پای تلفن، من در اینترنت شماره تلفن این خبرگزاری را پیدا کردم و به دوستم دادم و ازش خواستم که مرا در جریان کار قرار دهد.

بعد از چند روز که دیدم خبری از ایشان نشد، باهاش تماس گرفتم و جویای اخبار اینکه چه کرده است، شدم.  گفت: " فلانی‌ بیخیال شدم."، پرسیدم: "چرا؟،"  گفت: "همان موقع که به من شماره را دادی، من زنگ زدم به آن خبرگزاری ( که میشد حدود ظهر ایران ). بعد کلی‌ اینور اونور، گفتند که باید با مسوول بخش سیاسی حرف بزنید. ( حالا چرا سیاسی، بماند). وقتی‌ به آن آقا وصلم کردند، من خودم را معرفی‌ کردم و توضیح مختصری در مورد هدفم دادم که می‌خواهم با یک جمع  پزشکان ایرانی‌ و آمریکایی در آمریکا به آن بچه‌ها که شما ازشان گزارش تهیه کردید، کمک کنیم. اولین سوالی که آن طرف از من کرد این بود که چرا از طرف این جمع یک آقا تماس نگرفته است و یک خانم تماس گرفته؟ (دوست من خانم است). بعد گفتم آخه من پیگیر این کار هستم که آن آقا پرسید که آیا شما به نهاد یا سازمان و N.G.O خاصی‌ وابسته هستید که گفتم نه. پرسید آیا برای حزب یا گروهی کار می‌کنید؟ گفتم نه، پرسید انگیزه سیاسی پشت کارتان هست گفتم نه. بخدا میخواهیم فقط کمک کنیم."

در اینجا آن آقا با یک صدای حق به جانبی گفته بود، خانم، ما از مقاصد شما اطلاع داریم، شما می‌خواهید به این بهانه، این بچه‌ها را ببرید آمریکا و بعد عمل ، آنهارا آموزش داده و به ایران بفرستین که برای شما کار کنند. دوست من می گفت که من گفتم که خوب اگر مشکلی‌ دارید، پزشکان حاضر هستند که بیایند ایران و این کار را مجانی‌ انجام دهند که آن آقا گفته بود که خانم این روشها قدیمی‌ شده، ما خودمان اینکاره هستیم. شما می‌خواهید پزشکان را به این بهانه بیاورید ایران برای مقاصد دیگر.

دوست من گفت در اینجا من اصلا نفهمیدم چرا، اما ناخوداگاه گوشی را قطع کردم و رفتم خوابیدم و فهمیدم اگر آن بچه‌ها سوختند، به خاطره مدیریت آدم‌های متوهم و غرق شده در جهل مرکب بوده است …

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

حجاب: شرعی، عرفی، قانونی؟ (1)

مساله‌ی حجاب در ایران امروز، کدام یک از مسایل فوق است؟

شرعی، عرفی یا قانونی؟

یا همه با هم،
و یا ترکیباتی دو به دو از این‌ها؟

*

پیش از مقدمه:

من عجالتا نمی‌خواهم پاسخ خود را به این سوال عرضه کنم و آن را بشکافم. تنها می‌خواهم این تفکیکی که کرده‌ام را تشریح کنم و به صورت جداگانه آن‌ها را بررسی کنم تا بتوانیم بهتر حلاجی کنیم و به برخی تناقضات و اشکالات و سوالات برسیم.

و ای بسا در انتهای این مسیر معلوم‌مان شود که اشکال اصلی در این است که وضعیت حجاب در ایران امروز، هیچ یک از این ها نیست. همه اش هست و هیچ یک نیست. اگر هر کدام از این ها بود، تکلیف روشن می‌بود و به راحتی می‌توانستیم قضاوت کنیم و کارهای مجاز و غیرمجاز را برشمریم. مشکل این در هم تنیدگی نامتوازن و مهندسی نشده (به تعبیر آقایان) است!

گریبان مجری ِبی‌شعور ِگشت ِلندهور را به شرع می‌گیری که این شرع نیست، می‌گوید: «شاید! ولی قانون است! ما کاری به شرع نداریم و مجری قانونیم! »

خیلی خوب! می‌رویم سراغ قانون!

گریبان قانون را -روزی به فرض محال!- بخواهی به حکم قاعده ی اکثریت( ِفرضی) بگیری و عوضش کنی (به فرض محال که بتوانی مجلسی که انعکاس واقعی آرای ملت باشد تشکیل دهی و افرادش جان سالم از نظارت استصوابی به در برند)، شورای نگهبان ِآقای جنتی سفت و محکم نشسته و اخم می کند و مخالفت با شرع انور شمرده، وتو می کند.

با خیل غیرقابل چشم پوشی بدحجابان -و اصولا کسانی که اعتقادات و ظاهر دینی‌شان سست شده یا بوده- مواجه می‌شوی در دو بن‌بست خود ساخته‌ی فوق گرفتار می‌آیی، پناه می‌بری به این که "قضیه ی حجاب نه قانونی است و نه شرعی، بل‌که اجتماعی است و عرفی (سنگری که پناهیان در برنامه گره 31 خرداد 90 می خواست در آن پناه بگیرد)" 

و به گفته‌ی حاکمیت، اکثریت مردم و زنان ما (خصوصا مستقر در روستاها و شهرهای کوچکتر) بسیار علاقمند هستند که زنان در کلان‌شهرها حجاب سفت و محکمی داشته باشند. یعنی وسط کشیدن پای مذهبیون به این جنگ بی‌ثمر غیرمفید غیرضرور (ناگفته پیداست که برخی از ایشان هستند که واقعا در پی این جنگ هم هستند ولی همه این طور نیستند) و هیزم این آتش کردن مر ایشان را ! 

و …

و قربانی اصلی و اول و آخر هم هم این امر زیبا و فطری «حجاب» و در نهایت اسلام عزیز است مع الاسف! امری که -به استعاره زیبای آن دوست نادیده- ماهیتا هندوانه‌ی خنک تابستانه+ بوده‌است که به هیچ -تاکید می‌کنم: هیچ- ضرب و زوری برای خورانیدنش به تشنگان نیازی نداشته، به بی‌تحملی ما و کج سلیقگی ما و حماقت ما، تبدیل شده به  چای داغی که در گرمای تابستانه، لاجرعه -بل‌که جرعه جرعه- سرکشیدن نتوان! 

چه طوری‌اش را تاریخ خواهد نوشت و به ریش بی‌ریشه‌ی امثال من خواهد خندید!

**

مقدمه ای را نیز فقط اشاره کنم که حضرت آقا به درستی اشاره کرد که وظیفه‌ی شرعی -و به صورت کلی تر: حکم اسلام– در شرایطی که اسلام و مسلمین در « اقلیت محض/ اقلیت قوی/اکثریت/حاکمیت»  هستند، با یکدیگر متفاوت است.

(مسلمانان امریکا / ترکیه چند دهه قبل/ ترکیه سال های اخیر/ جمهوری اسلامی)

این را نگه می‌دارم تا بعدا که بیش‌تر مطالعه کردم، بچینمش کنار مطالبم.

*

آیا حجاب یک مساله‌ی    شرعی   است:

حجاب از منظر مسلمانان، یک مساله‌ی شرعی بوده و هست و خواهد بود. تا آن جا که می‌دانم نیز اهمیت و وجوب حجاب زنان -همچون بسیاری واجبات دیگر- از بدیهیات نزد همه‌ی فرق اسلامی است. پس در این فقره که حجاب بر زن مسلمان واجب است، بحثی نیست. پس "مساله‌ی شرعی برای حاکمیت" بودن حجاب، مورد سوال ماست. 

شرع نیز مکانیزم‌های خودش را برای هدایت و اعمال دستوراتش دارد. و مانند هر مساله‌ی شرعی دیگر از منظر "امر به معروف" و "نهی از منکر" وارد می‌شود. که این امر نیز به نوبه ی خود شرایطی دارد تا واجب تلقی شود. از فتاوی مرحوم امام حول و حوش این مساله، هشت شرط برای امر به معروف و نهی از منکر قابل استخراج است (فصل سوم این کتاب+، از بهترین نوشته‌هایی است که در این فقره خوانده‌ام و خلاصه‌اش در پی می‌آید). مختصر این که امر به معروف و نهی از منکر وقتی بر کسی واجب می‌شود که :

1. خودش معروف و منکر را بشناسد. که فرموده‌اند که "تا راهرو نباشی، کی راهبر شوی! " و مشهور است که وقتی "کوری عصا کش کور دگر شود!" آخرش به کجا خواهد رسید!

2. کسی را که می‌خواهد امر به معروفش کند،  -کمینه از حیث ارتکاب به تخلف یا …- بشناسد. یعنی عاقلانه نیست کسی را امر به چیزی کرد که دارد انجام می‌دهد یا نهی از خطایی کرد که نکرده (نهی نه انذار). حتی اگر کسی قبلا منکری مرتکب شده ولی الآن دیگر شرایط ارتکابش را از دست داده (مثلا، عزل شده از شغلی که درش رشوه می گرفته) دیگر واجب نیست نهی از منکرش کنیم.

3. روش های امر و نهی را بشناسد.  آدم ناشی، بی‌ادب، بی‌دانش، بی‌شعور، بی‌اخلاق و … حق ندارد و نباید امر و نهی کند چون واضح است که اثر عکس می‌گذارد.  

4. برمبنای مخاطب شناسی باشد و نقاط ضعف و قوت مخاطب را برای انتخاب روش بهتر و کارآتر امر و نهی بشناسد. 

5.  توان و قدرت امر و نهی -ولو محدود ولی در حد استطاعت– داشته باشد. مدیوم و رسانه، جایگاه و قدرت بیان و … را داشته باشد.

6. احتمال تاثیر هم بدهد. پس اثر گذاری در این فقره مهم است و نمی‌توانی بگویی "ما مکلف به وظیفه‌ایم نه نتیجه!  می‌زنیم زیرگوش دختر مردم، قربت الی الله! نتیجه‌اش هر چه شد، شد! " در این جا، «نتیجه» پیش شرط ِ وظیفه است.

فتوای بسیار دقیقی است این فتوای امام که : اگر کسی (لجباز بود) را امر به معروف کنند، منکر می کند و امر به منکر کنند، معروف می کند، واجب است او را امر به منکر کنند!  (تا معروف به جای آورد!)

البته گاهی بر خود فرد اثر مثبت ندارد ولی بر دیگری اثر مثبت دارد که برای شرط "اثر گذاری" کافی است. (مثل اجرای حدود که خیلی اوقات ممکن است بر خاطی اثری نداشته باشد یا مثلا طرف اعدام می‌شود و خلاص! اثرگذاری بر خودش معنی نمی‌دهد ولی برای سایرین بازدارنده است!)

7. تدبیر و آینده نگری در این عمل وجود داشته باشد. فتوای مرحوم امام این است که اگر -مثلا- می‌بینید که این امر و نهی بعدا در مخاطب اثر خواهد کرد، واجب است انجامش دهیم. یعنی فقط مساله‌ی تاثیر در "زمان حال" مد نظر نیست. در دراز مدت نیز باید محل تامل باشد. و این جاست آن نقطه ی عطف و دوراهی که ما از این سویش می رویم و حضرات از آن سویش! 

رفتار خشن خشک -ولو قانونی- گرچه خیال آقایان را از اثر گذاری آنی آسوده می‌کند و با بگیر و ببند کردن‌ها می‌توان حداقل‌های استاندارد شرع را به ظاهر حاصل کرد ولی در بلند مدت، اثرات بسیار بدی در روان و نظر مخاطب خواهد داشت و "نا آگاهی از دستورات دین" یا "کاهلی در اجرای آن‌ها " را به "دین گریزی» و در بلند مدت به «دین ستیزی" خواهد رسانید. و بسیار بعید است چون این چیزی در افق‌های مطمح نظر شرع وجود داشته باشد.  

8. شناخت اهم و مهم در این عمل وجود داشته باشد. برخی معاصی از برخی دیگر کم اهمیت‌ترند و برخی واجبات از دیگری اوجب. متن فتوا این است که "اگر کسی گناهی را به شرط ارتکاب گناهی دیگر حاضر به ترک است، باید دید کدام مهم‌تر است. اگر گناه جدید، بزرگ‌تر است، نهی از منکرش نکنیم!"

خیلی عذرخواهم از این مثال. ولی فرض کنیم با شخصی طرفیم که کنترل خوبی بر خود ندارد. از "استمناء" نهی‌اش کنیم، شرایطش طوری فراهم است که به دامن "زنا" می‌افتد. آیا ما باید چون آن کنیم؟ یا حتی فتوا داریم که اگر کسی به هر دو مبتلا باشد، اگر امر به معروف یا نهی از منکری باشد که انجام (یا ترکش) بتواند نرخ ارتکاب گناه بزرگتر را در وی کم کند، باید بدان عامل شد.

البته این نوشته جواز به کسی ندهد بابت یکی از این دو! ما حالت حدی را طرح می‌کنیم و فرض بعید را می‌آوریم تا پاسخ شرع را بدانیم. وگرنه تفنگ بر شقیقه‌ی کسی نیست که -العیاذ بالله- یا "استمناء" یا "زنا" !

******

 با همین نگاه مختصر به نظرگاه شرع به امر به معروف و نهی از منکر، جا دارد بپرسیم که به واقع چه قدر آگاهی نسبت به دستور شرعی "امر به معروف و نهی از منکر" -عامه جامعه پیش کش!- نزد همین حضرات متولیان امر به معروف و نهی از منکر و برادران بسیجی و … وجود دارد؟ (شرط اول وجوب!)

و آیا کوچکتری نسبتی میان آن چه در کف خیابان‌ها می بینیم ذیل عنوان گشت ارشاد و امنیت و … با این پدیده‌ی هوشمند دینی -امر به معروف و نهی از منکر- که روی کاغذ خوب و منطقی هم طراحی شده، دارد؟

با خیالی آسوده و با در نظر داشتن عملکرد حضرات، می‌توانم بگویم که این مساله برای متولیانش مسلما یک "مساله‌ی شرعی" نیست.

البته شرع مستمسک حضرات هست و بهانه‌شان و بعضا حامی‌شان؛ و البته نیز -چون این اشتباهاتی- برخی عوام قشری را راضی و برخی از عوام العلما و تنگ نظران را خوشنود می‌کند، ولی با توجه به اثرات نامطلوبی که در بلندمدت بر نظرگاه مخاطبین این گشت‌ها، از دین و حجاب و … می‌گذارد، آیا به واقع می‌توان گفت که نظر شرع نیز هم‌این است؟

بررسی‌های آماری، چیزهای دیگری نشان می‌دهد از شرایط جامعه که حضرات دوست ندارند ببینندشان. والله که بنده نیز خوش ندارم وضع حجاب در جامعه چون‌این باشد که آمارها -و مشاهده‌ها البته!- می‌گویند ولی فرق ما و ایشان این است که ظاهرا نمی‌خواهند ببینند و آمار 98 درصدی از رضایت ملت می‌دهند.

برادر گرامی! "شورای عالی انقلاب فرهنگی" خودتان تحقیق دانشگاهی و علمی کرده بود روی مساله (یکی از اعضای تیم مربوطه، آمد روی خط برنامه ی "گره" و توضیح داد. برنامه ای که پناهیان مهمانش بود) و می‌گفت در چند کلان‌شهر (تهران و شهرهای بالای میلیون) که آمار گرفتیم، 60 تا 70 درصد (من درست یادم نیست) بدپوششی در خانم‌ها داشته‌ایم.  البته همه‌ی خانم‌ها در معابر شهر نیستند و بسیاری از اهالی حجاب، بیشتر ِساعات روز را درخانه می‌مانند، ولی بالاخره این آمار، آمار کمی نیست. با چوب و شلاق و جریمه‌ی نقدی بابت «لاک ناخن، هر انگشت 5 هزار تومان» هم درست شدنی نیست.

چه این‌که اگر درست شدنی بود هم گمان نبرم شرع ما این قدر کوته بین باشد که راضی شود به "دو روز حجاب زورکی در ملا عام و یک عمر نفرت از دین و حجاب و افراط‌های دین ستیزانه (منبعث از کج سلیقگی‌های قشری حضرات) در خفای خاص!"

کلیسای قرون وسطی اگر برای این طور افراط ها بهانه‌ی بی‌تجرگی داشت، ما چون‌این بهانه‌ای نخواهیم داشت و تجربه‌ی تلخ پایان کلیسا را پیش چشمان‌مان -اگر باز کنیم و تحقیق کنیم و بخوانیم و بدانیم- داشته‌ایم. (این نکته محل مناقشه می‌تواند باشد. بیش‌تر رویش تامل نمی‌کنم تا بعد)

آقایان علما و … با کم حجابان و شل حجابان -و قشری که اصلا در باغ این حرف‌ها نیستند و …- نشست و برخاستی ندارند و ارتباطشان قطع است. به واقع متوجه تغییرات شگرفی که در جامعه رخ داده و می‌دهد نیستند. جامعه را هم‌این چهار نفری می‌بینند که می‌روند و آه می‌کشند و می‌گویند جامعه فاسد شده و  الخ! آقایان هم غیرت دینی دارند -حفظهم الله- و غر و لندش را به شمشیرداران می‌کنند که یالا بگیرید و ببندید که مردم طعمه‌ی غرب نشوند! 

حاج آقا، از هضم رابع هم گذشته‌اند؛ حکم ِ لقمه‌ی قورت نداده براشان می‌دهی که بریزید بیرون؟!

×

طولانی شد. انشاالله تتمه اش را بعدتر تقدیم خواهم کرد.

××

در همین رابطه:

1. گشت جواب سلام+

2. اقلیت بی حقوق+

3. چرخه‌ی عمر قانون+

4. سلول‌های حجاب در مغز+

5. تبرئه‌ی خویشتن+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

ما هیچ ندیدیم و همه شهر بگفتند…

افسانه‌ی
مجنونِ
به لیلی نرسیده!

*

سعدی بزرگ
(+)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

سران فتنه

سران فتنه

*******

عکس از خبرگزاری مهر

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

در کوی تو معروفم و "از روی تو محروم"!

گرگ
دهن آلوده‌ی
یوسف ندریده!

*

سعدی بزرگ
(+)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

شهبازی

با توجه به یادداشت 30 خرداد شهبازی،
بنا داشت به زندان رفته و خود را معرفی نماید و دوران محکومیت خود را آغاز نماید. 

به جرم تهمت زدن به شاکیانی که یکی شان محکوم شده و دیگری معزول و در آستانه محکومیت است!

معنی تهمت را هم فهمیدیم!

حال آن‌که به نظرم اگر در غرب بود،
یک جایزه اساسی و تقدیر درست و حسابی از این آدم می‌شد
برای تلاش ستودنی و مستند و روشمند در مبارزه با فساد!

×

ظاهرا اجرای حکم مزبور تا یکشنبه آینده به تعویق افتاده است.

یا به زندان برود یا حکم تغیر کند یا شاکیان صرف نظر کنند یا …

هر چه پیش آید، خیر خواهد بود.
امیدواریم که باشند و تراوشات فکر و قلم آموزنده‌ی ایشان از دسترس علاقمندان دور نشود.

و امیدواریم که مقامات و مسئولین دلسوز، دلشان اول به حال خودشان و نظام بسوزد،
و سرمایه های فکری این کشور را بیش از این تحت فشار نگذارند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

از ایران برگشتم …

امروز صبح -یا بهتره بگم دیشب؛ نصف شب- از سفر یک هفته‌اى ام به ایران بعد از دو سال و دو هفته به ایران نرفتن، برگشتم. در مورد این‌که چه فرق‌هاى اساسى و عجیب در این سفر، نسبت به گذشته دیدم، به مرور و مفصلاً صحبت خواهم کرد. اما عجالتاً ٢ نکته که به صورت ویژه برایم مشهود و جالب بود را خدمتتان می‌گویم تا سر فرصت، تجربیات و یا بهتر بگویم کشفیات این سفرم را برایتان بازگو کنم. در ضمن، ای‌کاش من فقط شوکه می شدم بعد از این همه وقت که به ایران رفتم. ولی انگار بیشتر با کشورى روبرو شدم که برایم تازگى داشت!

١- به این نتیجه رسیدم که چه دولت سازندگى سر کار بیاید، چه دولت اصلاحات بازگردد، چه دولت مهرورزى سر کار بماند و یا دولت زمان جنگ دوباره زمام امور را بدست بگیرد، چه پسر شاه بیاید و چه نوه امام و چه …، اوضاع در بهترین حالت، همینطورى که الآن هست، باقى مى‌ماند! البته که در روش کارى و فکرى، این اشخاص و موارد با هم خیلى فرق دارند، اما وقتى چیزى اصلاً موجود نیست، فرقى هم نمى‌کند چه دولتى سر کار باشد. مثل این مى‌ماند که بانکى را که هیچ سرمایه و پولى ندارد، چه فرقى می‌کند که شما یک نفر که دکتراى اقتصاد دارد را رییس آن بانک بگذارید یا یک نفر که تازه رفته کلاس نهضت سوادآموزى ثبت نام کرده است را؟!   و البته مهم‌ترین سرمایه‌اى هم که از بین رفته، به نظر من، اخلاقیات مردم بود. حالا بعداً مفصلاً در موردش حرف مى‌زنم. فعلاً چیزى که مد شده‌است و خبرهایش را هر روز در مطبوعات و رسانه‌هاى داخلى مى‌شنویم، تجاوز است! به‌ترین چاره به نظر من در کل و در وضع موجود، همانا خواندن دعاى فرج با توجه کامل و از ته دل و به دفعات بیشتر نسبت به سابق است …

٢-به این نتیجه رسیدم که حاضرند سنگ از آسمان ببارد، زیر ماشین بروند، گلیم از زیر پایشان کشیده شود، سیل و زلزله و سونامى و طوفان و … بیاید، آتشفشان دماوند دوباره فعال شود و تهران زیر گدازه‌هاى آن مدفون گردد، کیهان را حجاریان بگرداند، مایکل جکسون مرحوم، زنده شده و وزیر فرهنگ و ارشاد شود، ایران تجزیه شود و یا حتى خودشان تجزیه (؟) گردند، یا دوباره جنگ شود و یا …، اصلاً حاضرند به سفر آخرت بروند، اما طورى نشود که حقانیت حرفهاى آقاى هاشمى رفسنجانى و مظلومیت ایشان ثابت شود و همه بفهمند که هشدارها و نگرانى‌هاى این بزرگوار، صحیح بوده و به واقعیت درآمده‌اند. فعلاً که امیدوارند که انشاءالله گربه است و یا نهایتاً و خیلى زیادش، خروس جنگى!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

مهمانی حسین!

حسین، تازه داماد شده بود -و زمان زیادی از انتخابات ٨٨ نگذشته بود- که حاج آقا (+) را دعوت کرد تا شبی را مهمان خانه شان شود. ما نیز دعوت شدیم به این ضیافت شام دوستانه. توضیح این که این میهمانی، هم‌آن است که دوستان نوشته‌های ما را -بعد از آن توبه و نهی حاج آقا از سیاسی نوشتن- به خدمت‌شان آوردند و اوقات ایشان را تلخ کردند و ما را …

بعد از آن مراسم پنبه زنی، نوبت به صرف شام رسید و سفره گستردند و نشستیم سر سفره.

سر ِشام در جوار ایشان نشستم و سعی کردم زبان در کام گیرم  ولی چه کنم که طاقت نیاوردم!

گفتم:‌

«مرا ببخشید حاج آقا! توی هم این امریکای مستکبر،
مارتین لوتر کینگ دویست هزار نفر آدم آورد در میدان فلان در واشنگتن+،
قانون رفع تبعیض نژادی را بالاخره گذراندند.
موسوی و کروبی و … هم هیچ. فرض کنیم که یک مشت قدرت طلب و اسیر هوای نفس‌اند! 
این مردمی که آمدند (و به شهادت خودی‌ها بالای میلیون بودند) این‌ها حق‌شان نبود یک رسیدگی به اعتراضشان بشود؟»

البته خودم متوجه شدم که سوال به‌جایی نیست و اصراری رویش نکردم. یعنی محل سوال درست نبود. منظورم این است حاج آقا چه کند در آن میانه یا چه می‌توانست بکند؟ فرض کنیم که نظر ایشان این باشد که حق معترضین بود که به اعتراضشان رسیدگی شود. ولی به قول خودشان، دست شان به جایی نمی‌رسید. نه قدرتی در دست داشت و نه ایادی و منصبی و نه … و از منظر شخصی نیز نه از اشتباهی دفاع کرده بود و نه ظلمی را تایید و نه حتی کم‌تر از ما از اتفاقات ورویدادها دردش آمده بود.

ولی می‌دانست یک سری ارزش‌ها و داشته‌ها هستند که باید حفظ شوند و ترس از دشمنان بزرگ‌تر داشت بر غارت این سرمایه‌های بزرگ‌تر. مسئولیت و جایگاه ایشان هم با ما فرق داشت و دارد.

ولی اگر روزگاری کشور آرام شد و ترس از هجمه به آن ارزش‌ها و داشته‌ها و ضرورت ملاحظات خاص نبود، خوب است که بشود برای آن سوال مان پاسخی بگیریم. لااقل بدانیم درستش چیست.

 

×

پ.ن: غرضم بیش و پیش از هر چیز، طرح مجدد خود سوال است که قبلا از حاج آقا پرسیده ام. ورنه سایر حواشی، از بهر رنگی تعریف کردن و مانند دورچین  برای غذاست!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

با دست بلورین تو پنجه نتوان کرد …

رفتیم؛
دعا گفته
و دشنام شنیده!

*

سعدی بزرگ
(+)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

مولای ما نمونه ی دیگر نداشته است
اعجاز خلقت است و برابر نداشته است

وقت طواف دور حرم فکر می کنم
این خانه بی دلیل ترک برنداشته است

دیدیم در غدیر که دنیا به جز علی
آیینه ای برای پیمبر نداشته است

سوگند می خورم که نبی شهر علم بود
شهری که جز علی در دیگر نداشته است

طوری ز چارچوب در قلعه کنده است
انگار قلعه هیچ زمان در نداشته است

یا غیر لافتی صفتی در خورش نبود
یا جبرئیل واژه ی بهتر نداشته است

چون روز روشن است که در جهل گمشده است
هر کس که ختم نادعلی بر نداشته است

این شعر استعاره ندارد برای او
تقصیر من که نیست برابر نداشته است

سید حمیدرضا برقعی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

آیا اقتصاد ما "استال" خواهد کرد؟

اگر اهل پرواز و خلبانی بوده باشید، منظورم را فهمیده‌اید.

اگر نه، قبلش این نمودار «منحنی لیفت» را ببینید تا توضیح دهم.منحنی لیفت

*

مختصر این‌که آن‌چه که هواپیما را از روی زمین بلند می‌کند، همین نیروی لیفت است
که در اثر اختلاف فشار میان دو وجه ( فوق و تحت) بال ایجاد می‌شود. 

برای پرهیز از بحث فنی (که تسلطی نیز در آن ندارم)، مثال ساده‌ای می‌زنم. دست‌تان را از پنجره ماشین در حال حرکت بیرون آورید و اصطکاک را به حداقل برسانید. (قاعدتا دستتان را باز کرده و انگشتانتان را به هم چسبانده و به صورت آئرودینامیکی در مواجهه با باد قرار داده اید!) حالا اندکی به دست زاویه دهید، بلافاصله چیزی شبیه به این لیفتی که حرفش را می‌زنیم حس خواهید کرد و دست‌تان رو به بالا حرکت خواهد کرد. (باد می‌زند زیر دستتان به بالا هول می‌دهدش!)

بال‌های هواپیما نیز عینا چون‌این می‌کنند و خلبانان با افزایش زاویه‌ی مواجهه با هوا، لیفت را افزایش می‌دهند. هر چه زاویه مواجهه بیشتر، لیفت تولید شده بیشتر!  و قابل حدس است که این تغییر زاویه، نمی‌تواند دائما ادامه یابد و به نقطه‌ای می‌رسد که "زاویه‌ی استال+" نامیده می‌شود. اگر زاویه مواجهه بیش از این شود، شرایط عوض می‌شود و در نتیجه لیفت به یک‌باره از بین می‌رود و هواپیمایی هم که لیفت دائم نداشته باشد، روی هوا ماندنش میسور نیست. البته برای لحظاتی دچار استال شدن لزوما به معنی سقوط نیست. ولی نکته ایست که دانستن اش از بهر خلبان لازم است و اگر چه در طراحی هواپیما، طوری عمل می‌کنند که خلبان اگر بخواهد هم نتواند زاویه استال را رد کند ولی گاهی جهت وزش باد و شرایط جوی طوری است که زاویه استال را ایجاد می‌کند و …

زاویه مواجهه و استال

*

 

حالا سوال را دوباره می‌پرسم:‌

آیا اقتصاد ما، استال خواهد کرد؟

*****

بسیاری از اهالی اقتصاد و کسب و کار بر این باورند که این روزها، بالاترین لیفت‌ها را در حال تحمل هستیم و اگر در نقطه حیاتی "زاویه استال" در اقتصاد نباشیم، بسیار به آن نزدیکیم. شاخص‌های اقتصادی در زمینه‌های تورم، رکود، اشتغال، وضعیت تولید و … اوضاع و احوال زیبایی را نشان نمی‌دهد. گرچه شرایط به ظاهر آرام است و بسیار به‌تر از انتظار است (و واقعا و به چشم انصاف، انتظار تورمی بالاتر و شرایطی سخت‌تر در ایام پس از هدف‌مندی یارانه‌ها می‌رفت) و این لزوما نشانه‌ی خوبی نیست. خیلی وقت‌ها درد، چیز خوبی است و خیلی وقت‌ها از نبودنش باید ترسید.

*

یک اشکال شاخص‌های اقتصادی هم این است که به این سادگی عمق فاجعه را به عموم نشان نمی‌دهد. یک اقتصاددان مجرب شاخص ها را می‌بیند و بر پیشانی می‌کوبد و می‌گوید "این اقتصاد، ویرانه است" و البته به چشم ملت، نه تنها ویرانه نمی‌آید که خیلی هم آباد شده است!  (مسابقه‌ی سنتی "مار" و "نقش مار" به داوری عوام، نتیجه‌اش معلوم است!)

*

یکی از علل موفقیت (البته تا امروز) الفنون در اجرای یارانه‌ها (که موفق شده علایم درد را تا امروز به تاخیر بیندازد و انصاف باید داد که کار مهمی بوده) همانا "مشارکت جویی» و حفظ ژست «پاسخگویی" است. که هر دو از مهم‌ترین ارکان "حکمروایی شایسته /گود گاورننس+" هستند و البته شعارش را رفقای دوم خردادی می‌دادند و در عمل جوری حرف می‌زدند که دانشگاهی‌ها هم یکی در میان نفهمند. و الفنون با همین لحن غیرعلمی -که برای امثال بنده اعصاب خورد کن و زرنگ‌بازی (=بچه‌پر‌رو بازی، ادای فهمیدن همه‌چیز را در آوردن) است – ولی عام فهم، توانسته شرایط را برای توده‌ی مردم توضیح دهد -ولو در خلالش شارلاتان بازی و دروغ و دغل هم قاطی بکند یا در عمل خرابی به بار آورد و منافع عده‌ای خاص تامین شود و …- و مشارکت واقعی ایشان را جلب کند و این بسیار مهم است و قابل تقدیر و الگوبرداری.

چه خوش‌مان بیاید چه خوش‌مان نیاید، الان در دورافتاده ترین مناطق و در اقشار فرودست‌تر فرهنگی (از حیث سواد و دانش و …) که پرس و جو کنید، ایده‌های واضحی از آن‌چه "هدفمندی یارانه‌ها" نامیده شده دارند که عموما نیز برگرفته از (یا کمینه:‌ نزدیک به) ادبیات شخص الفنون است. و نوعا علاوه بر این‌که راجع به لزوم موضوع اقناع شده‌اند، توان آوردن یک یا چند دلیل -ولو عوامانه- برای دفاع از موضوع را دارند و این -هر قدر از الفنون بدمان بیاید- ابدا دستاورد کمی نیست.

(این هم دومین انصافی که در حقش می‌دهم!). 

عیب بزرگ اصلاح طلبان -و حتی دوران آقای هاشمی- (چه نظرشان درست بوده باشد چه نادرست) از این منظر، آن بود که بر خود لازم نمی‌دیدند مردم را توجیه کنند و "اصالت واقعی" برنامه‌ها‌شان را به مردم بنمایانند و ان‌ها را اقناع، بل‌که تحریک و تحریض به آن کنند. یعنی هرگز نتوانستند برنامه‌هاشان را به مطالبه‌ی مردم بدل کنند. خود را -از این منظر- از مردم جدا کردند و دامن کبریایی خویش را منزه دیدند از توضیح به مردم. البته در روزنامه‌ها زیاد نوشتند و خواننده هم داشتند، ولی همه‌ی جامعه این خوانندگان نبودند. چه این‌که با هم‌این خوانندگان نیز بیش‌تر هم‌چون شاگردانی در محضر اساتید برخورد شد تا کسانی که باید این بار را حمل کنند و در اصلاح مشارکت عملی. و انرژی آن روزنامه‌ها نیز بیش از هر چیز صرف منازعه‌ی قدرت و درگیری‌های گوش‌خراش و البته پزهای روشن‌فکری (و بعضا معارضه با مبانی عرفی دینی) شد تا صرف اقناع و نشان دادن اصالت موضوعات به هم‌این خوانندگان محدود.

خلاصه اگر به زعم ایشان، راه اصلاح و رشد ایران از "توسعه سیاسی" و "آزادی بیان" و … می‌گذشت نیز، باید اصالت این ارزش‌ها و برنامه‌ها برای مردم جا می‌افتاد و تبدیل به مطالبه می‌شد. که نشد!

از کجا رسیدیم به کجا!؟

بگذریم!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

به ایران میروم …

امروز ظهر، بعد از ۲ سال و ۲ هفته و با کم شدن مشغولیت‌ها، به ایران می‌روم. برای من که قبلا، هر ۲ یا ۳ ماه ایران می‌رفتم و ناگهان ۲ سالی‌ به خاطر درس‌ها و اشتغالات دیگر نشد که بروم، باید تجربه جالبی‌ باشد؛ بعد از این همه مدت، به ایران رفتن. مخصوصا روز شنبه‌ای که من ایران را ترک می‌کردم، هنوز ۱۳ روز به انتخابات مونده بود و جوّ در خیابان و در جامعه، شاد و امیدوار بود. فرقی‌ نمی‌کرد که طرفدار چه کسی‌ بودید، اما فکر کنم آن روزها، آن جوّ قشنگ را همه تجربه کرده‌اند.

وقتی‌ که سِری ِپیش از ایران برگشتم، ۳ روز بعد، مناظرات انتخاباتی شروع شد و ادامه ماجرا را همه می‌دانید که چی‌ شد و چه اتفاقاتی افتاد. از این دورانی که در ایران نبوده‌ام، هزاران تفسیر، حکایت و مسائل مختلف شنیدم که گاهی ۱۸۰ درجه با هم فرق می‌کردند و چون ایران نبودم، قضاوت بر خیلی چیزها برایم مشکل بود. حالا این امکان و شانس را دارم که از نزدیک بعد از ۲ سال کشورم را ببینم. مخصوصا که قضاوت بهتری بعد از این همه دوری، با مقایسه‌ی قبل و حال می توانم داشته باشم.

نمی‌دانم منتظر چی‌ باید باشم یا انتظار چی‌ را باید بکشم. آیا خیلی‌ شوک می‌شوم یا می‌بینم اوضاع مثل همان قبل و زمانی‌ که ایران را ترک کردم، است؟ آیا مثل دفعات قبل خوش می‌گذرد یا باید با بحثهای خسته کننده سیاسی دوستان، فامیل و مردم و نیز سایر مسایل سر کنم؟ …

در هر حال، امیدوارم سفر خوبی‌ داشته باشم. بر خلاف دفعات قبلی‌ که حداقل ۲ هفته ایران می‌ماندم، این دفعه فقط یک هفته می‌مانم. اگر خدا بخواهد، از هفتهٔ دیگر که چهارشنبه برمی‌گردم، در خدمتتان هستم.

پس تا هفته دیگر … لبخندبای بایگاوچران

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

تلویزیون های بانوی

قاعدتا به گوش همه مان خورده بانه و بازارش را. شخصا با توجه به این که احتیاط و تحقیق بسیار کردم و مراقبت بسیاری کردم که کلاه سرم نرود، تجربه‌ی خوبی در ارتباط با بانه دارم.

دوستی هم داشتم که بی‌گدار به آب زده بود و کلاه رفته بود سرش، اساسی.

تلویزیون می‌خواستم. اختلاف بانه و تهران خیلی بود. مضافا بر این که مشهور است که تلویزیون های سونی که از تهران می‌خری را شهاب خودمان مونتاژ کرده ولی تلویزیون‌های بانه،‌ اصل مالزی است؛ اگر تایلندی توی پاچه‌ات نکنند! و آکبند تحویل بدهند. 

آن روز که برای خودم قیمت می‌گرفتم، روی سری NX، تلویزیون ۵٢ اینچ معمولی را سونی تهران می فروخت ٨.۴٠٠.٠٠٠ تومان و من در بانه پیدا کردم ٣.۴٠٠.٠٠٠ تومان. یا تلویزیون ۴۶ اینچ سه بعدی را نمایندگی سونی نزدیک به ۴ میلیون تومان قیمت داد و من از بانه، کمتر از ٣ میلیون قیمت گرفتم.

جنس با جنس هم فرق دارد و مثلا روی سامسونگ و ال جی این اختلاف قیمت‌ها کمتر است ولی در مورد سونی کاملا می‌ارزید.

صدهزار تومان هم کرایه حمل است. می‌آورند و جلوی خودت باز می‌کنند و به برق می‌زنند و روشن کرده و تحویل می‌دهند.

من به ایشان اطمینان نکردم و به این اکتفا نکردم.

شرکت‌هایی هستند که کارشان بیمه کردن و گارانتی کردن است که بعضا با فروشگاه‌های بانه نیز هم‌آهنگ هستند و فقط با آن ها کار می‌کنند. و برای آدمی با آگاهی معمولی، بدیهی است که این گارانتی ۵٠ تا ٧٠ هزار تومانی یک شرکت فکسنی، ارزشی ندارد. جایی که خود نمایندگی سونی هم در ٨٠ درصد رویدادها پاسخگو نیست و عملا همه‌ی هزینه‌ها را به پایت شارژ می‌کند، این‌ها که جای خود دارند. ولی برای بیمه کردن،‌ یک نفر کارشناس/تعمیرکار را می‌فرستند که از دستگاه بازدید کند و صحت و سلامت دستگاه را ببیند. و من به زحمت یکی از این شرکت‌ها را یافتم که حاضر باشد با شخص -و غیرفروشگاه- کار کند. این بیمه را نیز افزودم که هنگام تحویل جنس، یک نفر کاربلد که امکان تبانی با فروشنده را هم ندارد، بیاید و جنس را ببیند و سالم تحویل بگیریمش.

 

سینمای خانواده هم نوعا در تهران ارزان‌تر است و راحت‌تر؛ گارانتی هم دارد. علتش این است که برخی قیمت‌های سونی بالاست و یک سینمای خانواده به عنوان اشانتیون دارد (اسمش را گذاشته‌اند اشانتیون که اجبار به خرید هر دو را توجیه کند!) خیلی‌ها آن سینما را نمی‌خواهند؛ به فروشنده پس‌اش می‌فروشند و فروشنده هم به نفر بعدی می‌فروشد آن سینما را به صورت تکی. ولی تلفن که بزنی، می‌گویند که آن سینمای خانواده فروشی نیست و روی تلویزیون است  (از ترس شرکت سونی) ولی اگر بروی توی مغازه، می‌فروشند مثل قند!  سینمای خانواده‌ای که در بانه ١.۴٠٠.٠٠٠ تومان بوده (بدون گارانتی) و کرایه هم می خورده، اینجا با ١.٣٠٠.٠٠٠ تومان می‌شد خرید با یکسال گارانتی.

بانه‌ئی ها، اگر کسی را نشناسند، از او درخواست می‌کنند که حداقل "کرایه‌ی راننده" را قبل از ارسال کالا به حساب بریزد که اگر راننده جنس را آورد و به نتیجه نرسید، ریسک نکرده باشند. که البته بنده نریختم و در این حد هم ریسک نکردم. و وقتی مطمئن شدم طرف مغازه دار است و شناس، ۴٠ هزار تومان برایش ریختم و طرف هم اطمینان کرد و فرستاد و هنوز هم با ما رفیق است و دیگر پول پیش نمی‌خواهد! چیزهای دیگر نظیر کولرگازی و … هم دارند با اختلاف قیمت‌های وسوسه برانگیز!

خلاصه من تجربه‌ی خوبی روی بانه داشتم. برای یکی-دو نفر از بستگان نیز تهیه کردیم و راضی بودند.

***

پ.ن: در مورد ملاحظات حقوقی و شرعی نیز به اطلاع رفقای حزب اللهی که تخطی از قوانین جمهوری اسلامی را غیرشرعی می‌دانند، عارضم که مطابق بر قوانین گمرکی که استثنائاتی برای عشایر، ساکنین مرزها و بازراچه‌های مرزی قایل شده، این کالاها می‌توانند مشمول آن قانون بوده باشند و مشکل قانونی نداشته باشند. استفسار و تجسس زائد هم در بازار اسلامی و کشور اسلامی هم نه واجب است و نه مفید! چشمک

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

نگاهی دوباره به مفهوم جهان و طبیعت

فرض بکنید شما نقاشی قشنگی از یک پرنده ببینید و از آن تعریف کنید. اما آیا به کاغذ سفید اولیه ای که این نقاشی زیبا بر روی آن کشیده شده است، توجه می‌کنید و یا از آن تعریف می‌کنید؟

یا مثلا یک کتاب خوب می‌بینید و خوبی‌ آن را در کلمات و جملات قشنگی‌ که در آن کتاب چاپ شده است، می دانید و فکر می‌کنید کاغذی که این جملات روی آن چاپ شده است، مهم نیست،مثلا هیچگاه نمی گویید فلان کتاب چه کاغذ خوبی‌ داشت.

اما اگر دوباره و درست نگاه و فکر کنید، می‌بینید که چطور آن نقاشی زیبا می‌توانست وجود داشته باشد، اگر کاغذ سفید پس زمینه‌ای برای آن وجود نداشت و یا اگر صفحات سفید کتاب به صورت خام از اول نبودند، چطور آن کلمات و جملات زیبا می توانستند نوشته شوند.

به عبارتی فونداسیون و پشتیبان آن نقشی‌ زیبا یا جملات قشنگ، کاغذ سفید اولیه‌ای است که در اختیار ما قرار داده شده است که ما از آن غفلت می کنیم.

غفلتی مشابه این نکته هم در جهان بینی‌ انسان رخ می‌‌دهد. انسان مادّی آنقدر درگیر ظواهر شده و توجهش به آنها است که از پس زمینه این دنیا که توسط خداوند در اختیارش قرار داده شده است، غافل می شود.

چه شما طرفدار نظریه بیگ بانگ باشید و چه تکامل انسان از میمون و چه … باور و نظر شما هیچ منافاتی با اینکه این دنیا خالقی دارد که این پس زمینه را فراهم کرده است که بینگ بنگی به وجود آید یا انسان از میمون تکامل یابد، ندارد.

عده‌ای تقصیر را به گردن زندگی‌ ماشینی و مادّی امروزی می‌‌اندازند و می‌گویند جدا شدن انسان از طبیعت و روی آوردن او به زندگی‌ ماشینی، او را از دیدن پس زمینه این جهان و به عبارتی خدا جدا کرده است. خطر این فکر این است که انسان را به تلهٔ خطر‌ناکی می‌‌اندازد که گروهی به آن دچار شده اند و می‌گویند که برای شناخت خدا باید از زندگی‌ ماشینی جدا شد و به دشت و کوه و صحرا یا به عبارتی طبیعت رفت تا خدا را یافت. به عبارتی کلمه طبیعت، توجیهی‌ هست برای جدا کردن و مرز گداشتن بین انسان و آن پس‌زمینه جهان. همه شما با کلماتی‌ مثل طبیعت بکر و دست نخورده آشنا هستید که ترجمه‌اش در این نوشته می‌‌شود همان پس زمینهٔ هنوز کاملا سفید یا نقش و نگار اولیه داده شده توسط خداوند.

اما چرا می‌گویم کلمه طبیعت یک توجیه است؟ اصلا به چی‌ ما می‌گوییم طبیعت؟ آیا لانه ساختن پرنده، تار تنیدن هندسی عنکبوت، زندگی‌ اجتماعی زنبوران عسل در کندوهایی با خانه‌های منظم، شکار آهو توسط پلنگ و … را باید طبیعت دانست؟ اگر این‌طور است، پس شما به من بگویید که اشکال هندسی کندوی زنبور عسل یا تارهای با دقت مهندسی‌ شده و تنیده شده عنکبوت چه فرقی‌ با ساختمانهای مکعبی شکل یا آسمان خراشهای  ساخت دست بشر دارد؟ یا شکار آهو توسط پلنگ آیا در نفس عمل فرقی‌ با نوع شکار کردن انسان یا تناول او از گوشت حیوانات دارد؟ یا زندگی‌ اجتماعی زنبوران عسل با زندگی‌ شهری و اجتماعی آدمها آیا فرقی‌ دارد؟

پس انسان و زندگی‌ ماشینی اش، ساختمانهای با معماری قشنگ اش، ماشینهای متنوع و … جزوی از طبیعت می‌‌باشند و مرزبندی آنها با طبیعت کاری بسیار اشتباه است.
در نتیجه کل عالم تحت لوای کلمه طبیعت، یک پس زمینه مشابه دارد که چه ما چه حیوانات چه گیاهان و … اشکال آن پس زمینه هستیم و شکل آن را عوض می‌کنیم، اما آن ماهیت اصلی‌ تا توسط خداوند فراهم نبوده باشد، هیچ کدام از چیزهای که انسان میبیند، قادر به تصویر در آمدن نیست.

——

این یادداشت، برداشتی آزاد از مبحث «تصاویر خداوند» که توسط اَلن واتس، فیلسوف و شرق شناس مشهور انگلیسی مطرح شده است، میباشد.

Alan Watts

 

save

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

مسئولی با بند کفش‌های باز!

سال پیش که یک نمایشگاه تخصصی* در آلمان بود و یکی‌ از دوستان من که از ایران از طرف شرکتشون در این نمایشگاه غرفه داشتند و آمده بود آلمان، از من خواست که برای دیدنش بروم سری به نمایشگاهشان در شهر هانوفر بزنم. ( دلیل اینکه نمیگم نمایشگاه در چه زمینه‌ای بود، در ادامه نوشته معلوم میشود.)

وقتی‌ رفتم پیشش، دیدم خیلی‌ ناراحت و نوعی خجالت زده هست. ازش پرسیدم که چرا ناراحتی‌؟ داستانی برایم تعریف کرد که بعد خودم تا به چشم ندیدم، باور نکردم. گفت که دیروز، آقای *** از مسولین بلندپایه دولت برای بازدید از این نمایشگاه از ایران آمده اینجا. ( برای این تخصص نمایشگاه رو نگفتم، چون تابلو میشد آن شخص چه کسی‌ است ).

 میگفت به همراه بعضی‌ از غرفه داران دیگر و همچنین مسولین سفارت ایران رفتیم استقبال این آقا فرودگاه و در ضمن میگفت برای ایشون به خاطر اینکه مسئول بلندپایه دولتی بودند، پاویون گرفته شده بود. دوست من تعریف میکرد که این آقا وقتی‌ از هواپیما پیاده شد، ما دیدیم که بند‌ کفش هایش باز است و روی زمین کشیده میشود، طوری که من هر لحظه می‌گفتم الان هست که ایشون زمین بخورد.

اما با خودم گفتم لابد ایشون در هواپیما کفشهایشان را برای رفع خستگی‌ در آورده اند و برای همین، موقع پیاده شدن از هواپیما حواسشون نبوده که بند کفششان باز است. میگفت چند نفری هم که آنجا بودند، همین حدس رو زدند. خلاصه به همراه ایشون همه عازم نمایشگاه شدیم. قرار بود مسولین آلمانی‌ نمایشگاه در محل نمایشگاه از ما استقبال کنند. دوست من تعریف کرد که وقتی‌ این آقا از ماشین پیاده شد، دیدیم که باز بند کفشهایش باز است و طوری هم باز بود که قشنگ توجه رو جلب میکرد. از آن بدتر، مسولین آلمانی‌ که کنار ایشون ایستادند و عکس یادگاری گرفتند، خیلی‌‌هاشون با تعجب و بعضی‌ با خنده به کفشهای ایشان نگاه میکردند.

میگفت آبروریزی شده بود که نگو، اما کسی‌ نه جرات داشت و نه روش میشد به این آقا بگوید که بند کفشهایش را ببندد. گذشت تا سر ناهار خصوصی که خود ایرانی‌‌ها داشتند، بالاخره یکی‌ جرات کرد و گفت: " آقای *** با عرض معذرت بند کفشهایتان باز است و ممکن است به پایتان بگیرد و بخورید زمین"، اما آقای مسول با قیافه حق به جانبی گفت: "میدونم که باز هستند. من بند کفشم همیشه باز است." آن شخص ازش پرسید دلیل این کار چیست و آقای مسول با قیافه عاقل آن در سفیهی گفت: "من همیشه بند کفشم را باز میگذارم. چون هر آن آقا امام زمان ممکن است ظهور کنند و مرا به حضور بطلبند و من نمیخواهم در استجابت دعوت و خوانده شدنم توسط حضرت، معطل در آوردن کفشهایم برای پا برهنه به سمت آقا دویدن شوم. برای همین، همیشه بند کفشم باز است که آماده باشم."

دوست من که این را تعریف کرد، من فکر کردم من را دست انداخته است. عصر در جلسه‌ای که برای ایرانیها گرفته شده بود و من هم شرکت کردم، شخصاً دیدم بندهای باز کفش این آقا را و از آنجا که کنجکاوی و رگ نترسی سیّدیم گٔل کرده بود، رفتم و گفتم: " آقای ***! راست است که شما ظهر دیروز، سر ناهار در مورد کفش‌هایتان و بندهای بازش چنین حرفی‌ زده اید؟" و ایشان در پاسخ من گفت "البته که همین طور است. من افتخار می‌کنم سرباز آقا هستم و انشا‌الله همیشه سرباز آقا می‌مونم."

تو دلم گفتم تا اونجا که من شنیدم، ایشان روز جمعه ظهور میکنند و شما فقط روزهای جمعه نیاز دارید بند کفش‌هایتان را باز بگذارید !! اما نمیدونم چرا نگفتم حرف دلم رو بهش.

برای همین هست که این روزها که حرفهای عجیب غریب مشابه، زیاد زده میشود، من با به یاد افتادن آن ماجرا، خیلی‌ تعجب نمیکنم از زده شدن این حرفها …

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

زیر یا رو؟ مساله این است!

روزی که خواستیم برویم خواستگاری، قبلش رفتیم خدمت حاج آقای جاودان -که خدا سایه‌شان را مستدام بدارد- و راهنمایی خواستیم. ایشان هم مجموعه مطالبی فرمودند که چراغ راه‌مان شد. در آن میان یک اصطلاحی هم به‌کار بردند که به حق جالب بود. فرمودند « اخلاق خیلی مهم است. با کافر خوش اخلاق می‌شود زندگی کرد و با مومن بداخلاق نمی‌شود!»  و صد البته مراد ایشان تعارض ایمان و اخلاق نبود بلکه توجه به اهمیت اخلاق بود و تشویق به یافتن «مومن خوش اخلاق». 

ولی این بوالفضولی که من باشم، در این یادداشت می‌خواهم این عبارت سلیس را معوج کنم و تعارض به وجود بیاورم و یک سوال اساسی دیگر از شما بپرسم. این سوال از این جهت اساسی است که علاوه بر زندگی شخصی، می‌تواند شاخصی برای آرای سیاسی هم به دست من و شما بدهد. چه طور؟ 

من آن شرایط را اندکی تعدیل می‌کنم و این طور می‌پرسم که

«اگر مخیر بودیم میان انتخاب همسر از میان دو زن، یکی مودب به آداب و مقید به ظواهر و قشر دین و محجبه و … لکن کم‌دانش و بدخلق و بی‌فرهنگ و بی‌شخصیت؛ و یکی اهل دانش و فرهنگ و خوش‌خلق و باشخصیت ولی بی‌توجه به آداب و ظواهر و قشر دین (البته با شخصیت و متمدن و نه به معنی لاابالی و بی‌شخصیت). کدام را باید برگزید؟»

از جهت عملی، با عنایت به آن نصیحت حضرت استادمان و تجربه ناقابل خودمان، می‌توان با اطمینان حکم کرد که زندگی با آن آدم خوش خلق بافرهنگ (ولی بی‌توجه به ظواهر شرع) به‌تر و آسوده‌تر خواهد بود. و زندگی با آدمی بی‌فرهنگ و بدخلق -که البته مناسکی هم به جای می‌آورد- زجر آور و پر دردسر.

بحث ما هم نصیحت و راهمنایی برای ازدواج نیست (برای ازدواج بروید مومن خوش اخلاق بگیرید! حله؟) و نوعا کسی مجبور به انتخاب میان یک یا دو نفر نیست و گزینه‌های متعدد و بدون اجبار برای ازدواج‌ها وجود دارد. ما شرایط را تخیلی می‌کنیم که سوال خودمان را طرح کنیم.

سوال این جاست که در چون‌این انتخابی شرع از ما چه می‌خواهد؟

آیا او هم آسایش ما را می‌خواهد یا رنج به قیمت حفظ ظواهر؟

آیا شرع به زجر در کنار "دین‌داران ظاهری" راضی‌تر است یا به آسایش در کنار یک همسر بی‌اعتقاد ولی با اخلاق؟ 

نکند ما به حساب این که شرع زجر ما را می‌خواهد برویم و -به خیال خودمان- فداکاری کنیم و آخرش معلوم شود که از نظر شرع اصلا این کار درست نبوده و فداکاری هم حساب نبوده و … ؟ (اخسرین اعمالا!)

*

البته دیدگاه ما در این فقره نیز معلوم است و در وبلاگ قبلی بحث کرده‌ایم و با دیدگاه "تفکر لایه‌ای" و بحث معلولیت در لایه‌های پایین‌تر حیات (لایه های زیرین و پیشین "دین"). و اصلا به چشم ما شخصیت و فرهنگ و انسانیت، جزو دین و زیربنای دین است. یعنی دین داری به رعایت ظواهر و انجام مناسک نیست. به عبارتی اگر امتیاز بدهیم، درست است که ظواهر و مناسک دین نیز امتیاز مهمی دارند (مثلا نماز ستون دین ماست) ولی زیربناهایی نظیر اخلاق و انسانیت و مروت و … نیز امتیازهای مهمی می‌گیرند؛ و در نهایت هیچ معلوم نیست آن عزیز متظاهر، در مسابقه و مقایسه‌ی امتیاز دین‌داری، امتیاز خیلی بیشتری در برابر آن که به ظواهر دین مقید نیست ولی اخلاق انسانی دارد، بیاورد. 

ولی نظر خیلی ها این نیست.

حالا این سوال تخیلی‌مان را از خیلی‌ها می‌توان بپرسید و جواب خواست.

ولی مطمئن باش»حاجی قاسمیان» ها یا «احمد جنتی»ها یا «سید احمد خاتمی»ها جوابشان خیلی فرق خواهد کرد با جواب مطهری ها و بهشتی ها و ….

*

همین را بردار و بیاور در سیاست. آن وقت است که -گاهی اوقات- این مثال ما، تخیلی هم نیست. و گاهی صورت واقعیت هم به خود می‌بندد.

می‌بینی طرف برایش یقین شده که فلان آقا مثل قند دروغ می‌گوید و نیز رای العین می‌بیند که طرف مقابل به ظواهر اخلاق (و نه فقط دین و ولایت) پای‌بند است و … ولی باز آقای دروغگوی متظاهر به ولایت را ترجیح می‌دهد به صادق غیر متظاهر.

و این ایرادی اساسی است در دین داری‌ماها که صدجای دیگر هم می‌زند بیرون.

*

کاش یکی برود این احادیث «لا دین» را جمع کند ببیند پیامبر و ائمه چه کسانی را بی‌دین دانسته‌اند. قاعدتا مخاطب آن حدیث، مسلمین بوده اند و متظاهرین به دین. و گر نه برای مجوس و نصرانی که حدیث «لادین لِمَن …» گفتن ندارد! 

این «لا دین لمن…/  دین ندارد کسی که …» ها نکات زیربنایی را خوب نشان می‌دهند. «دین ندارد کسی که ادب ندارد»، «دین ندارد کسی که امانت داری ندارد»، «دین ندارد کسی که مروت ندارد»، «دین ندارد کسی که حیا ندارد» و ….

حالا بگذریم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

فئه یا اکثریت؟ مساله این است.

یک چون‌این چیری را به نظرم پاپر گفته باشد که "دموکراسی این نیست که کسی را مسالمت آمیز به قدرت برسانیم؛ دموکراسی این است که بتوانیم همان قدرت را مسالمت آمیز از او پس بگیریم و به منتخب دیگر بدهیم."  و این عبارت تمیز، چیزی نیست جز بازنویسی مدرن همان عبارات فطری مرحوم امام در ١٢ بهمن ۵٧ در بهشت زهرا که "حق تعیین سرنوشت هر نسل به دست خودش و در هر زمان که خود بخواهد" را فریاد زد و این فریاد حق، از گوش فطرت ما شنوندگان آن پیام -حتی در پس سال های دراز و تئوری بافی‌های صدمن‌یک‌غاز- بیرون نخواهد رفت.

شما از نام دموکراسی کهیر می‌زنی، هر اسمی می‌خواهی رویش بگذار فقط روی حرف امام پا نگذار !

**

برای این که فقط سوال خودم را بپرسم و به لب مطلب بپردازم، مساله را ساده می کنم و متغیرهای اضافی را حذف. که حواشی و شاخ برگ زیادی در کار نباشد تا گریزگاه مشهور «از این شاخه به آن شاخه پریدن» باقی نماند!

فرض کنیم دوباره آن مجلس گرممان را برقرار کردیم (صدیقی و پناهیان و حاج منصور و نوچه ها و …) و دعاها مستجاب شد و پرده‌های ظاهر را برداشتند و ایران دوباره شد مثل صحنه‌ی یکی دیگر از این بازی‌های پلی استیشن. یعنی رفراندومی عینی که هر که مخالف نظام بود بالای سرش یک پرچم سبز بخورد و هر که موافق بود یک پرچم قهوه ای. یک سری از ملایک هم که امین هستند بیایند و بشمرند و دقیقا تعداد واجدین شرایط و صاحبان رای و تعداد آرا را شمرده و اعلام دارند. 

(با این فرضیات تخیلی، صندوق رای و مکانیزم های اجرایی و اصولا هر چه شک و تردید و شبهه در ماهیت انتخابات و رفراندوم می شود کرد را حذف کردم).

آمدیم و خدای ناکرده -و زبانم لال و بر فرض محال- رای اکثریت با این نظام و اصولا حکومت اسلامی/دینی نبود. 

آقا چرا می‌زنی!؟ گفتم فرض! فرض محال که محال نیست!

می‌خواهم بدانم حکم شرعی اش چیست؟

آیا شرع به ما اجازه می‌دهد که حکومت را مسالمت آمیز تحویل اکثریت بدهیم؟

و در این میان، فرقی میان اکثریتی که "دین داران سکولار" باشند یا "کافران سکولار" یا "لاییک‌های دین زدا" یا "لایئک‌های کافر دین ستیز" نیست؟ 

به برخی اجازه می‌دهد و برخی نمی‌دهد؟ یا کلا اجازه نمی‌دهد؟
اگر اجازه نمی‌دهد و باید مقاومت کرد، حد این مقاومت تا به کجاست؟ نحوه‌اش چگونه است؟

دوستانی که به «تئوری فئه» باور دارند، می‌گویند ولو یک حاکمیتی اسلامی ولو در حد کمی به قدر فئه (اقلیت مطلق و بسیار ضعیف) نیرو داشته باشد که از پابرجا بودنش حفاظت کنند، وظیفه‌ی حاکمان، نگهداری نظام اسلامی است تا آخرین لحظه و آخرین قطره خون. و حتی اگر این فئه با کشتن آن اکثریت مطلق می‌تواند بماند و نظامش را حفظ کند، باید بکشد و بماند!  (کَم مِن فِئهٍ قلیلهٍ …)

صد البته این رای اسلام و همه‌ی علمای اسلام نیست.

اصلا برخی علمای اعلام مثل مرحوم آسید احمد خوانساری بزرگ بود که حتی اِعمال برخی مسایل بدیهی و مصرح شرع را -مثلا جاری کردن حدود- را هم شان ولی فقیه و حاکم شرع نمی‌دانست و مختص به امام معصوم می‌دانست چه رسد به این که بخواهد برای حفظ حکومت این حاکم شرع، خون هم به پا کند یا زندان برافرازد یا …

و یا مرحوم امام خمینی را نیز اگرچه با مرحوم خوانساری اختلاف زیادی در حیطه‌ی اختیارات فقیه حاکم داشت، ولی باز هم بنده نمی‌توانم در جرگه‌ی معتقدین به «تئوری فئه» جای دهم. یعنی علاوه بر گروهی که حق -یا کمینه وجوب- حکومت برای فقه قایل نیستند، همه‌ی حضراتی که قایل به حق دخالت حکومتی برای فقیه هستند، لزوما به فئه معتقد نیستند و قاعده‌ی اکثریت را احترام می‌کنند.

هر چند عجالتا که امام معصومی در کار نیست و علاوه برآن، حکومت نیز در دست باورمندان به «تئوری فئه» است و مرحوم آسید احمد هم در آرامگاه ابدی خویش است. و اوضاع بر هم‌این منوال خواهد گردید.

ولی به هر روی، این سوال نیز دو راهی مهمی است. و در نهایت جوابی که به این سوال می‌دهیم -ولو این که هیچ وقت صورت واقعیت به خود نبندد-، خیلی مسایل دیگر را روشن می‌کند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

نه در مسجد دهندم ره که رندی …

نه در میخانه که‌این خمار خام است!

*

این روزها اتفاق قشنگی در حال وقوع است که
ارزشی‌ها و منتقدین، وبلاگ‌هایشان را به هم‌دیگر کرایه داده‌اند
که یک پست از آن طرف در وبلاگ این یکی نوشته شود.

این از آن کارهای خیلی قشنگ است.
دم رفقای هر دو سوی گرم.

*

فقط این وسط مانده ام الان من ارزشی حسابم یا منتقد؟
یعنی الان اگر بخواهم کسی را مهمان کنم، باید از کدام طرف باشد؟!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 ژوئن 2011 در Uncategorized

 

بی‌چاره ما!

شما تصور کنید یک عده "جک و جوان" بروند همه‌ی سرمایه‌ی یک خاندان را روی یک پروژه‌ی افتضاحی که بیش‌تر به قمار شبیه است، سرمایه گذاری کنند.

برادر بزرگ‌تر هم تایید نکند و برحسب تجربه‌اش هشدار و هوار‌ کرده‌باشد که این کار قمار است و قماری پیش‌باخته و تا زود است و سر چشمه ایم، جلوی این قمار را بگیرید. بر او تاخته باشند و کار خودشان را کرده باشند و درگیری شده باشد و برخی دیگر از اعضای خانواده را به پای این پروژه‌شان قربانی کرده باشند و زد و خورد شده باشد و چشم یکی دیگر از برادران کور شده باشد و دست یکی از خواهران شل (بالجمله از مخالفین قمار!).

حالا گند کار در آمده و سرمایه‌ و آب‌رو و «صفای خانواده» هر سه بر باد رفته.

بعد یکی از قمار‌بازها بیاید با همان ژست حق به جانب همیشگی، برادر بزرگ‌تر را مخاطب قرار دهد که
از آن‌جا که تو با خریت ما هم‌راهی نکرده‌ای و در قمار ما شریک نشده‌ای، و هنگام کور کردن چشم داداش کوچیکه و شکستن دست خواهر سومی، ما را تشویق نکرده‌ای؛ الان هم صلاحیت نداری در مورد گندی که بالا آورده‌ایم و خریتی که کرده‌آیم و جنونی که به خرج داده‌ایم، حرف بزنی.

فقط کسانی صلاحیت دارند در مورد خریت و جنون ما حرف بزنند که با ما در این خریت و جنون شریک بوده اند!

بی‌چاره زن و بچه‌ی این دیوانگان مال و آبرو و ارحام ‌باخته!

*

پ.ن: +:  هاشمی صلاحیت ملامت جریان انحرافی را ندارد!

لابد امثال توی گوساله که این اراذل را بر گرده‌ی ملت سوار کردید، صلاحیت دارید؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2 ژوئن 2011 در Uncategorized