RSS

بایگانی ماهانه: ژوئیه 2009

مشروعیت

لغت مشروعیت در ادبیات رایج این روزها،
لااقل دو معنی متفاوت دارد که عرض خواهم کرد.

تفاوتی که این روزها محملی برای زیرآبی رفتن‌های برخی علما،
و سفسطه کردن و در پی آن، محکوم کردن و …
برخی دیگر از علما شده است.

بعید می‌دانم که این علما،
پس از سال‌ها بحث و صحبت و بودن در فضای طلبگی،
این تفاوت ساده را ندانند و سهوا این دو معنا را اشتباه گرفته باشند.

فعلا، نان دراین اشتباه گرفتن است که
به شما ابزاری بدهد که به دیگری بتوپید!

****

لغت مشروعیت،
یک وقتی به معنی لیاقت و توانایی و داشتن حق انجام یک کار
به کار می‌رود.

معادل انگلیسی‌اش هم legitimacy است.

ربط مستقیمی هم به شرع و دین ندارد.
به لیاقت و توانایی فرد بر می‌گردد.

مثلا اگر کسی در یک زمینه‌ای سرآمد تمام دانشمندان آن رشته باشد،
یک مشروعیت بالایی در «اظهار نظر در آن زمینه» پیدا می‌کند.

دین هم یک سری معیار دارد برای این که لیاقت کسی را تایید کند.
مثلا با تقوا و مدیر و مدبر و صادق و … بودن یک نفر.

**

یک معنای دیگر از مشروعیت،
نظر حکمی شارع مقدس -یعنی دین- در مورد یک عمل و … ا ست. 
یک نوع مشروعیت از نگاه فقهی اش منظور است.

وقتی می‌گوییم «فلان کار مشروع است»
منظورمان این است که در دین، جایز و حلال است.
واجب یا مستحب و یا کمینه مباح شمرده شده.

و «فلان کار مشروع نیست»
منظورمان این است که در دین، این کار نهی شده و جایز نیست.
و حرام است.

*****

حالا شاید بهتر بتوانیم مناقشه‌نمای آیت الله یزدی با هاشمی را درک کنیم.

سوال: آیا حکومت ولی، بدون همراهی مردم مشروع است؟

جواب:
اگر مشروعیت را مشروعیت نوع اول (منبعث از لیاقت و شایستگی و …) بگیریم،
بعله.
چون مشروعیت و لیاقت یک فرد، ربطی به دیگری ندارد.
با بود و نبود دیگری، این لیاقت از او سلب نمی‌شود.

 

اگر مشروعیت را مشروعیت نوع دوم (جایز و حلال) بگیریم چه؟

سوال تبدیل می‌شود به این که
آیا حکومت ولی، بدون رضایت مردم و به قیمت جنگ با مردم،
از نظر شرع و دین اسلام، حلال و جایز است؟

**

جواب این سوال را باید اسلام شناسان بدهند.

ولی برآورد بنده این است که در چنین شرایطی، لااقل بر ولی واجب نیست.

تا وقتی مردم بر گِرد یک ولی حضور نیابند،
حرکت برای ایجاد حکومت،
بر او واجب نیست.

ولی اگر حکومت در دستش باشد،
روی‌گردانی مردم، حکومت را بر وی حرام نمی‌کند.
و کماکان مباح است.

این ها نظر فقهی نیست.
بلکه برآوردی است که لزوما درست نیست.
حالا اگر کسی دقیق ترش را بلد است به ما بگوید.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

یادداشت جدید شهبازی: استادان غیبی و علم خشنوم

یادداشت جدید شهبازی را با عنوان
«رمز گشایی از یادداشت های پیشین: «استادان غیبی» و «علم خشنوم» »
در این‌جا+ بخوانید.

به ارادت خاص الفنون به مشایی،
و طرح برخی احتمالات پیرامون برخی فرقه‌های راز آمیز،
محفل دماوند و جدیدالاسلام‌های یهودی مخفی
و…..

و همچنین یادداشت موش ها از کشتی ا.ن. خارج می شوند را
می توانید در همان صفحه بخوانید.

***

در یادداشت اول، بخشی از نامه ی دوستی از دوستان شهبازی
که هنگام انتخابات نهم نوشته شده را بخوانید:

«فکر میکنم شما هم در باره تحلیلم از «القاعده» با من موافق باشید. ایران انقلاب کرد. خطر اسلام، به عنوان چیزی ناشناس و جدا از کمونیسم، اردوگاه استکبار را ترساند. مسلمانهای عالم چشم به ایران دوختند. این سلفیها و وهابیها را نیز آزرد. از اتحاد استکبار با اینان «القاعده» شکل گرفت و توانست با ژستهای رادیکال و ایجاد قطبی مقابل ایران پتانسیل جوان و جهادگر عالم اسلام را دور خود جمع کند و با چند حرکت احمقانه مانند یازده سپتامبر به صفر برساند. اینها نیز خودشان خوب میدانند که در سطح نخبگان پتانسیل‌شان صفر است، و برای یغمای پتانسیل مذهبی و عدالت‌جویانه مردم آمدهاند. این باعث میشود که چهار یا هشت سال دیگر «یک یا حسین دیگر» و «جنگ فقر و غنا»، که از اصلیترین پتانسیلهای حرکت امام خمینی بود، به واژههایی مشکوک با خاطرهای دوستنداشتنی بدل شوند.»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

تعطیلی بازداشت گاه کهریزک در آستانه‌ی بازدید مجلسی‌ها!

ای بابا!

 ما راضی به این همه زحمت نبودیم.
شما را به خدا این قدر به خود فشار نیاورید.
اذیت می‌شوید ها!
واکنشی این قدر شدید، برای سلامتی خوب نیست!

این همه رافت؟ این همه اسلامی؟ این همه انسانیت!
بابا …. ایولا!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

انسان خوب و شرارت

«
With or without religion,
you would have good people doing good things
and
evil people doing evil things.
But for good people to do evil things,
that takes religion.
»
Steven Weinberg+,
quoted in The New York Times, April 20, 1999

****

«
با دین، یا بدون دین،
[همواره] انسان‌های خوبی هستند که کارهای خوبی انجام می‌دهند،
و
[همواره] انسان‌های شروری هستند که کارهای شیطانی انجام می‌دهند.

اما برای این که انسان‌های خوب، کارهای شیطانی انجام بدهند، 
باید که دین و آیینی اتخاذ کنند.
[تا آن کار بد را برایشان توجیه بکند]
»

استیون وینبرگ،
گفته شده در 20 آوریل 1999 در نیویورک تایمز.

 

**

استیون وینبرگ، یک فیزیکدان امریکایی و یک یهودی تبار اشکنازی است که
برنده نوبل فیزیک بوده است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

حضرت سجاد در کربلا

ایام ولادت حضرت سجاد هم هست.

*

آقای مطهری حرف زیبایی در حماسه‌ی حسینی دارند.

می‌فرمایند که
حادثه‌ی کربلا، از حیث عظمت، در عالم بی‌نظیر است.
علتش هم عظمت سیدالشهدا و آن روح‌های بزرگ و آن شجاعت عظیم و…
است.

اما از حیث فاجعه آمیز بودن،
-گرچه خیلی فاجعه آمیز بوده-
ولی بی‌نظیر نیست.

در اروپای قرون وسطی،
فجایع خیلی بدتر از کربلا -از حیث فاجعه آمیز بودن- داریم.
که مثلا به زن و بچه‌ی طرف هم رحم نکنند
و تجاوز بکنند و بعد هم بکشند و بسوزانند.

-صحنه‌هایی که در فیلم گلادیاتور هم قابل مشاهده بود.-

 

در حالی که این سپاه یزید،
یک حمیت و غیرت عربی‌ لااقل داشت.

عارش می‌آمد که با زن درگیر بشود و زنان را بکشد.
یا جسارت حیثیتی بخواهد بکند.
یا این که با یک بیمار بی‌سلاح، معارضه و نبرد بکند.
یا یک اسیر بی‌دفاع را شکنجه بکند.

 

بالاخره، حضرت سجاد را
به رعایت همین حداقل‌های انسانی،
رها کردند و نکشتند.

یا همین قوم

-که ما هزار و چهارصد سال است داریم لعنت‌شان می‌کنیم،
و هزاران سال دیگر هم لعنت‌شان خواهیم کرد، –

فرصت سخن گفتن به حضرت سجاد و حضرت زینب،
-آن هم در پیشگاه شخص اول حکومت و در برابر مردم-
دادند.

و با تکیه بر این حداقل‌های انسانی بود
که این حضرات توانستند یزید و ابن زیاد و … را در افکار عمومی، محاکمه کنند.
و موج بیداری و عزت و شخصیت اسلامی را در جامعه‌ی رخوت زده‌ی آن روزگار
برخیزانند.

انصاف باید داد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

من هیچ. چه طور حریف وجدانت می‌شوی؟

در اطراف من،‌ کم نبودند کسانی که بچه حزب اللهی بودند،
عقلشان هم پاره سنگ بر نمی‌داشت، بی خبر هم نبودند،
ولی باز رفتند و با چشم باز به الفنون رای دادند.

*

مبنای تحلیلشان هم این بود که
آن ها
-میرحسین و … –
خیلی از این یکی بدتر هستند!

ما از ترس آن ها، و از سر زور و اجبار و با نکبت،
حاضر شده‌ایم به این آقا رای بدهیم.

*

دیروز با دوست بسیار عزیزی حرف می‌زدم.
او تازه دیروز و بعد از اتفاقات بسیار،
می‌گفت که ما به این الفنون از ١٠٠ نمره، ١٠ هم نمی‌دهیم.
ولی چاره‌ای نبود.
ببین اون طرفی ها چی بودند که ما به این ١٠ راضی شدیم!

***

این را نگویی، چی بگویی اخوی؟‌ 

به قول تهرونی‌های قدیمی:
«قمار باز اگر نگوید به درک، که فلان جایش می‌سوزد.»

باز هم می‌خواهی کلاه سر خودت بگذاری؟
یک بار بس ات نشد؟
هنوز همان حرف‌های خودت را می‌زنی؟

**

من ابدا خوشحال نیستم
که تحلیل‌هایم و تصوراتم و پیش‌بینی‌هایم
درباره‌ی این امام‌زاده‌ی نژاد از محمد نبرده،
امروز بر همگان آشکار شده است.

خیلی چیزها هم -هم‌الآن- به چشم می‌بینم که جرات بیانش را نداشته و ندارم.
هرچند، غصه‌ای نیست.
یک چند وقت بگذرد.
آن ها را هم به چشم خواهید دید.

عمق این حوض، بیش از این چند وجبی است است که امروز به چشم می‌آید.

*

آن وقت می‌زنید پشت دست خودتان،
که به هوای یک ظن غیراخلاقی با منشا منافقانه، بی‌هیچ بینه و قرینه‌ی معقولی
-موسوی خیلی آدم بدی است و اخ است و پیف است و …- 
چه یقینی را زیر پا گذاشته‌اید.

به چه توجیهات بی‌قیمتی، اجتهاد در برابر نص کرده‌اید.

چه طور با چنین جمودی،
حتی آن کسی که مولا و رهبر خود می‌دانید را
-با دست خودتان-
در محذوریت‌های عجیب قرار دادید.

به خیال خودتان می‌خواستید از او حمایت بکنید.

«و هم یحسبون انهم یحسنون صنعا»

**

آن وقت معلوم می‌شود که
ما هم که یک عمر سنگ ولایت را به سینه زده‌ایم،
و مدت‌ها سعی کرده بودیم ‌با تحلیل و منطق، از ولایت دفاع کنیم،
یک شبه، ضد ولایت فقیه نشده‌ بودیم.

بلکه خط این امام‌زاده ها را خوانده بودیم.
با این ها مشکل داشتیم و اسیر توهمات کیهان ساخته نشده بودیم.
عقلمان را نسپرده بودیم به بازجوهای کیهان نشین!

حالا حالاها، جناب شریعتمداری،
-به فرض این‌که از روی صداقت و فریب خوردگی آن مواضع را گرفته باشد، که بعید است-
باید آب خنک بریزد روی اقصا نقاط بدنش.

***

مگر مدد الهی این ماجرا را ختم به خیر بکند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

بخشی از خطبه‌ی بیست و هفتم امیر -علیه السلام- در نهج البلاغه

و لقد بلغنی اَنَّ الرجل منهم کان یَدخُلُ علی المراة المسلمه،
و به من خبر رسیده که مردی از لشکر شامیان، به خانه‌ی زنی مسلمان

 

والاخری المُعاهَدَة،
فَیَنتَزِع ُحِجلَها، و قَلبها، و قلائدَها و رُعُثَها،

و زنی غیر مسلمان (که در پناه حکومت اسلام بوده) وارد شده
و خلخال-پای‌بند- و دست‌بند و گردن‌بند و گوش‌واره های آن‌ها را به غارت برده

ما تمتنع منه الا بالاسترجاع و الاسترحام.
در حالی که هیچ چیزی جز گریه و التماس [و پناه بردن به خدا] -توسط این زن-
مانع او نشده است.

ثم انصرفوا وافرین. ما نال رجلا منهم کَلمٌ و لا اُریقَ لهم دمٌ.
پس با غنیمت بسیار، بازگشته‌اند، بی آن که یک نفر از آنان زخمی بردارد
و یا قطره‌ی خونی از او ریخته شود.

فلو اَنَّ امراً مسلماً مات مِن بَعدِ هذا اَسَفا…. ما کان به مَلُوما
پس اگر مرد مسلمانی از افسوس این ماجرا دق بکند، …. بر او سرزنشی نیست. 

بل کان به عندی جدیرا.
بلکه از نظر من، سزاوار است.

***

قربان کلام ات مولا.

سرباز معاویه، با زن یهودی این طور بد عمل کرده است و کسی جلودارش نبوده،
تو از غصه دق کردن را جایز دانسته ای.

ما چند بار دق کنیم؟
چند صد بار بمیریم؟

که نه عوامل حکومت جور، نه به نام معاویه،
که به نام جمهوری اسلامی، به نام اسلام و ولایت و امام زمان،

نه پیرزنی یهودی
که جوانان مسلمان را،

نه در وسط خیابان و در معرکه،
که در زندان و بازداشت‌گاه رسمی،
(که در کثیف ترین کشورهای دنیا هم، زندانی، تامین جانی دارد.
که حتی برخی -مثلا- از ترس مافیا، به زندان پناه می‌برند که جانشان تامین باشد.)

نه توسط عوامل دشمن،
که توسط عوامل همین حکومت،

نه بی‌درد و شکنجه و در اثر تصادف،
که در بدترین وضعیت ها و از روی تعمد،
به قتل رسانیده اند.

 

و جنازه‌شان را،
نه با احترام و عذرخواهی،

که با تحقیر و قلدری و اخذ وثیقه و تعهد مبنی بر عدم شکایت
و اظهار تشکر(!) و رضایت کامل از کشته شدن فرزند!،
بدون حق تدفین در بهشت زهرا،
بدون حق برگزاری مراسمات در مساجد و ….
به خانواده‌شان تحویل می‌دهند.

**

مولا.
دق کردن از غصه‌ی آن ماجرا، جایز و شایسته باشد،
ما چند هزار بار بمیریم از غصه‌ی ماجراهای این روزگار؟ 

تو بگو، اگر سربازهای خودت با مردمت چنین می‌کردند، چه می‌کردی؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

معلم خوب … شاگرد خوب!

روزی جناب شیر و جناب گرگ و جناب روباه،
در معیت یکدیگر به شکار رفتند.

گاوی و گوسفندی و خروسی شکار کردند.

*

هنگام تقسیم شکار،
جناب شیر از جناب گرگ خواست که تقسیم بکند.

جناب گرگ هم گفت:‌
«گاو که بزرگتر است، سهم جناب شیر.
گوسفند هم سهم من.
خروس هم سهم روباه!»

جناب شیر، عصبانی شد و ضربه‌ای آن چنان شدید بر سر گرگ نواخت
که سر وی از بدنش جدا گردید.

خشمش که فروکش کرد، روباه را امر کرد که
«ای روباه، تو تقسیم بکن.»

روباه هم گفت:

«سر جناب شیر به سلامت باد.
گاو را صبحانه میل کنید که اطبا سفارش کرده‌اند که باید مفصل خورد.
گوسفند را ناهار میل بکنید که می‌چسبد.
خروس را هم شام میل کنید که در حدیث آمده باید سبک خورد»

شیر را فتوی روباه، خوش آمد
و سری تکان داد و گفت:

«آفرین بر تو ای روباه.
آفرین بر این ذکاوت و دانایی و عدالت.
بگو ببینم، این آیین عدل را از که آموختی؟»

روباه هم گفت:
«از سر جناب گرگ!» 

+

**

پ.ن: تصنیف بسیار زیبای «بی‌هم‌زبان+»،‌ از استاد شجریان را حتما بشنوید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

بهره مرکب

«
Good and evil both increase at compound interest.
That is why the little decisions
- you and I make every day-
are of such infinite importance.
«


C.S. Lewis


**
«
خیر و شر، هر دو، با بهره مرکب، فزونی می‌یابند.
به همین دلیل است که تصمیمات کوچکی
-که من و شما همه روزه اتخاذ می‌کنیم-
از چنان اهمیت بی‌انتهایی برخوردار است.
»


سی. اس. لویس


********

پ.ن: بهره مرکب نوعی از گرفتن سود پول یا ربح یا ربای پول است. در ربا یا بهره معمولی، مثلا ١٠٠ تومان به کسی داده می‌شود و به ازای آن، طی مدت معینی، با نرخ معینی، سودی دریافت می‌شود. مثلا سالیانه ٣٠ تومان. سال بعد هم ٣٠ تومان و … که مسلما حرام است.

اما در نرخ بهره مرکب، سود نگرفته‌ی هر دوره‌ی زمانی را هم به آن اضافه می‌کنند. یعنی طرف سال اول باید ٣٠ درصد از ١٠٠ تومان را بدهد که می‌شود ٣٠ تومان. سال دوم باید ٣٠ درصد از ١٣٠ (١٠٠+٣٠) تومان را بدهد.  یعنی 39 تومان. سال سوم باید ٣٠ درصد  از ١۶٩ (١٠٠+٣٠+٣٩) تومان را بدهد. یعنی حدود ۵١ تومان و …. که بی‌شک، حرام اندر حرام است.


 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

یادداشت جدید شهبازی: "نهان پیشگان": تاسیس انگیزیسیون و فروپاشی مسیحیت!

ظاهرا شهبازی عزیز نیز پیام  عید مبعث را گرفته است. 
و در این یادداشت تحقیقی، جز به لفافه، و جز از تاریخ، سخن نگفته است.
اما چه درس آموخته و دقیق.

کامل اش را این‌جا+ بخوانید.

***

هم‌چنین، خبر مرگ محسن روح الامینی را در وبلاگش تایید کرده است.
خودتان این‌جا+ بخوانید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

درباره‌ی ازدواج (٧)

روال انتخاب همسر – بخش دوم: جزئیات شخصیتی

**

در یادداشت پیشین+، تلاش کردیم که کلیت چیزی که باید به دنبالش باشیم را
بیان کنیم.

و چارچوبی ترسیم کنیم که در قالب آن،
بتوانیم تصمیم گیری بکنیم.

این که بفهمیم خودمان کجاییم و
آن کسی که در صدد ازدواج با اوهستیم کجاست.
و به کجا می‌خواهیم برویم.

این یک چیز کلی است.
یک مسیر کلی است.
که همسویی در آن لازم است،
ولی کافی نیست.

نباید خیال کنیم که اگر دو نفر در آن کلیات چهارگانه توافق داشتند،
کار تمام است و همه چیز خوب است و این دو، کاملا با یکدیگر مَچ هستند!

ابدا این طور نیست.

***

(حاشیه:

یک مثال و حاشیه‌ای بزنم و بعد از آن، ادامه‌ی سخن از سر گیرم.

شما غیر از این که سوار یک اتوبوس می‌شوید و
-و فرضا به یک مقصد عازم هستید- 
با این حال این که کنار دست همدیگر بنشینید،
اقتضائاتی دارد، ریز تر و جزئی تر.

این که بتوانید یک سفر لذت بخش داشته باشید،
مهم است.

*

اصولا،
ما وقتی مجبور باشیم، هر کس که در اتوبوس کنار دست ما نشست را
تحمل می‌کنیم. 

هم‌چنان که
آدمی، با هر کسی می‌تواند زندگی کند.

این که نمی‌توانم زندگی کنم و نشدنی است،  حرف مفت است.

هر کسی با هر کسی، می‌تواند زندگی بکند.
اما کیفیتش مهم است.
هزینه‌های مادی و معنوی که برای فرد دارد مهم است.

 

وگرنه، در مواجهه با یک آدم بدخلق، شما اگر خیلی حواست را جمع کنی
و خلقش را تنگ نکنی و اگر خلقش تنگ شد، تحمل بسیار بکنی،
و صبر انبیاگونه پیشه کنی،
بعله…می‌توان زندگی کرد.
ولی هزینه‌اش بالاست.

یا در مثال اتوبوس،
بالاخره یک آدمی که ۶ ماه است حمام نرفته و بو می‌دهد را
  می‌توان تحمل کرد،
ولی باید تا مقصد بینی ات را بگیری که بوی او را استشمام نکنی!

*

خوشی و راحتی و لذت همراهی، باید کم هزینه به دست بیاید،
یا لااقل هزینه‌ی معقول داشته باشد.

این‌که برای این که آسایش و آرامش
-و گاهی سرخوشی و دلخوشی-
داشته باشیم،
مجبور باشیم هزینه‌های گزاف روحی/مادی تحمل کنیم،
خوب نیست.

این است که
ما این همه وسواس به خرج می‌دهیم،
که به یک مورد مناسبی برسیم که چنین مشکلاتی نداشته باشیم.

*

تازه به مورد مناسب که می‌رسیم،
باید کلی تحمل بکنیم و صبر بکنیم و سازش بکنیم.

این است که هر چقدر وسواس به خرج بدهیم،
دقت بکنیم در خودمان و در فرد مقابل‌مان،
خواسته‌های معقول خود را بشناسیم و در پی برآوردن آن‌ها باشیم،‌
باز هم کم است. 

*

البته برخی خیال خام دارند.
آرزوهای دراز دارند.

-خیلی‌ها به شوخی می‌گویند:
من دختر زیباروی ثروتمندی می‌خواهم که تک فرزند باشد
مادرش به رحمت خدا رفته باشد و پدرش دو سکته زده باشد!
خودش هم کاملا مطیع و شوهرپرست باشد! –

این که شوخی است، ولی آرزوهای خام بی‌مبنا، منظور ما نیست.
بلکه در نظر گرفتن خود واقعی و نیازها و علایق و سلایق خودمان است.

*

خلاصه این که اگر چه با هر کسی می‌توان با مدارا و احترام زندگی کرد،‌
ولی وقتی تفنگ روی شقیقه‌مان نگذاشته‌اند که با یک نفر خاص ازدواج کنیم،
خوب است که بگردیم و آن موردی که مناسب ماست پیدا بکنیم.
که اگر خدا خواست و مرحمتش شامل شد،
زندگی گوارایی در پیش داشته باشیم.

:ختم حاشیه)

***

خلاصه این‌که غیر از آن که در نگاه کلی،
که باید بفهمیم خودمان و طرف‌مان در این عالم کجا هستیم و به کجا می‌رویم،
باید بدانیم که اصلا خودمان و طرفمان کی هستیم.

این آدم، کی هست؟
مشخصاتش چی هست؟
عقایدش چیست؟
علایقش چیست؟
سلایقش  چیست؟

خیلی‌ها هستند که آن کلیات را راجع به خودشان هم نمی‌دانند.
یا سن و سالشان زیاد نیست که به جمع بندی رسیده باشند.
هنوز مختصات کلی زندگی خودشان را پیدا نکرده‌اند.
اما بالاخره از جزئیات خود که خبر دارند.
و این جزئیات، تعیین کننده هستند.

یا مثال مسافرت را که زدم خوب بود.

یک وقتی شما هنوز دقیقا تصمیم نگرفته‌ای که به کجا بروی.
با خود می‌گویی بساط سفر را برمی‌داریم و راه می‌افتیم.
در همان حین، می‌بینیم چی پیش می‌آید و کدام جاده خلوت تر است و …
مسیر کلی را توی راه تعیین می‌کنیم نه اول راه.

خلاصه،
اگر آن کلیت مسیری که می‌خواهی بروی را هم بی‌خیال شوی،
مشخصات جزئی تری که مربوط به هم‌سفر است را نمی‌توانی بی‌خیال بشوی.

این که فرموده‌اند
«رفیق، ثم الطریق»
بالاخره گویای چنین مطلبی است.

این‌که بغل دستی‌ات، تمیز باشد و بدنش بوی بدی ندهد
و رفتارش چه باشد و حتی چه نوع موسیقی علاقه دارد و چقدر علاقه دارد و … 
برایت مهم است و تعیین کننده است.
در طول سفر خودش را نشان می‌دهد.

 

چون تماس شما با این جزئیات، دائمی است.

در حالی که تماس شما با کلیات، دائمی نیست. 
ممکن است که دو نفر، در کلیات با یکدیگر توافق هم نداشته باشند،
ولی بتوانند مکمل یا متمم یکدیگر عمل کنند

و به قول قدما، درب و تخته با یکدیگر جور بشوند.
یا حتی بدون تعارض و با حداقلی از اصطکاک با یکدیگر زندگی بکنند.
خوب هم باشد.

 

اما یک حداقلی از این جزئیات باید با هم منطبق بشود.
باید پوشش داده بشود.

قبل از این که بروم خواستگاری، خدمت حاج‌آقا رسیدم.
مطالب بسیار عمیق و جالبی فرمودند.
یکی‌اش این که :

«با کافر خوش اخلاق می‌شود زندگی کرد،
با مومن بد اخلاق، نمی‌شود زندگی کرد
»

***

روزی که رفتم خواستگاری،
یک سخن خوبی گفتم که
خودم هم -آن موقع- دقیق متوجه نبودم که چه سخن خوبی است. 

نشستم و دفترچه‌ای گذاشتم جلوی خودم،
که مطالب مورد نظرم را بنویسم و بدهم به سلطانبانو
-که هنوز سلطانبانو نشده بود-
بخواند.
که البته این اتفاق واقع نشد ولی نکات مهمش در جلسات طرح شد.

یک حرف خوبی در آن میان بود. 

*

که آدمی،
عقایدی دارد و
علایقی دارد
و سلایقی دارد.

عقاید اگر نزدیک باشد،
مشکل ریشه‌ای نخواهیم داشت.

همان‌جا هم افزودم که ما هردو اسلام را قبول داریم
و بر مبنای همان داریم ازدواج می‌کنیم.

اگر اختلافی بروز کرد، هم‌این دین بین ما حَکَم باشد.
اگر یک چیزی هم بود که به این راحتی حُکم مصرحی در دین راجع بهش نداشتیم،
انصاف و گذشت را می‌گذاریم مبنای هر دو طرف. 

که خدا کند این طوری بوده باشیم و باشیم.

*

علایق هم سلسله مراتبی است.
نشانه‌ی محبت هم این است که به قول آن حدیث مشهور:
«فعلامة الحب، ایثار المحبوب علی من سواه»
انتخاب کردن محبوب بر دیگر علاقه ها.

اگر کسی خانواده اش بشود علاقه‌ی اصلی‌اش،
بقیه‌ی علایق را حاضر است فدای آن و رشد آن و … بکند.

ولی سلایق.
آن هم اگر چه سطحی است و به راحتی قابل اغماض است،
اما به شرط وجود محبت.

اگر این محبت نباشد،
یا بر اثر کدورت یا خشم -ولو موقتا و برای لحظاتی- از دل زایل بشود، 

هر وقت بخواهد اختلافی بروز بکند،
بزرگترین محملش همین سلایق هستند.
چون محل وقوع و بروز دائمی هستند.

شما مدام در این لایه‌ی سلایق داری زندگی می‌کنی.

شما حتی علایق ات را در چارچوب و به وسیله‌ی سلایق ات ساخت می‌دهی و
ارضا می‌کنی و ….

حالا سخن این ها نیست. 

سخن این است که
خوب است برویم بگردیم دنبال کسی که در این ها به ما نزدیک باشد.

فرهنگ خودش و خانواده اش و فکرش و از آن مهم‌تر، عملش،
به شما نزدیک باشد.

*

البته به دام وسواس خناسانه نباید افتاد.
یک چیزی قدما می‌گفتند:
«علف باید به دهان بزی شیرین بیاید!»

یعنی گرایی که از شخصیت طرف و وضعیت و فرهنگ و … اش داریم،
به دلمان بچسبد.
به مذاقمان خوش بیاید.

در عین این که را نباید بگذاریم زیر ذره‌بین‌ها تنگ نظرانه و کودکانه.
به دنبال یک آدم بی نقص و بی‌ایراد بگردیم.
چون عمرا کسی را پیدا بکنیم.
اصلا آن ذره بین را روی خودمان هم بگذاریم، از بیخ رفوزه هستیم.
ایرادهای احمقانه یا بی‌مبنا یا تجسس بی‌منطق و … نیز نباید کرد.

پس منظور ما از دقت و وسواس، دقت معقول و مشروع است.

 

***

خودمان را هم اشتباه نگیریم.
تفکیک قایل شویم و دنبال شناخت خود باشیم.

تفکیک قایل شویم یعنی :
میان آن چه واقعا هستیم،
با آن چه خودمان فکر می‌کنیم هستیم،
با آن چه دلمان می‌خواهد باشیم،
با آن چه دیگران فکر می‌کنند هستیم؛
تفکیک قایل بشویم.

و به هر کدام از این تصاویر از خودمان، احترام بگذاریم،
و با تفکر و تعمق و فیدبک گرفتن از دیگران و …
در صدد باشیم که برای درک آن چه واقعا هستیم،
معدلی از این تصاویر خودمان بگیریم.

****

در انتخاب،
 این قرابت طبع و توازن ارواح، مهم است.

ضمن این که
پس از ازدواج نیز،
اگر محبت و انس حاکم بشود،
طبع ها و خو ها خیلی به هم نزدیک می‌شود. 

**

ما یک وظیفه‌ای‌ داریم برای شناخت طرف مقابل‌مان و جستجوگری.
یک وظیفه‌ی مهم‌تری داریم برای خودگشودگی و معرفی کردن‌مان به طرف مقابل.

غیر از آن که جوانمردی اقتضا می‌کند که خود را به کسی قالب نکنیم،
و در معامله دغل نکنیم و خدعه نکنیم؛

این خودگشودگی، برای خودمان هم بهتر است. 

که اگر کسی قرار است ما را بپذیرد،
ما را همین طور که هستیم بپذیرد.

و خوب است که حتی اگر طرف مقابل‌مان در جستجو یا پرسش و شناخت کاهل است،
ما به او کمک کنیم.

ما سعی کنیم خود را به او بشناسانیم.
صادقانه و بی‌ریا.

ما باید خود را نزد حریفمان بگشاییم.
او نیز باید چنین بکند.
شاید مهمترین کارکردهای جلسات خواستگاری این باشد.
نه بیشتر.

(حاشیه:

جلسه خواستگاری، ابدا محلی برای آری گفتن نیست.
ممکن است محلی برای نه گفتن باشد،
اما آری گفتن، هرگز. 

شناختی که در جلسه خواستگاری حاصل شود،
گرچه بسیار ارزشمند است،
اما مسلما آن قدر قابل اتکا نیست که بر مبنای آن،
بتوانیم بلی بگوییم. 

شاید در یک جلسه،
به شناختی برسیم که متوجه شویم این مورد مناسب نیست.
و بتوانیم بر مبنای آن، نه بگوییم.
اما آری، نه!

:ختم حاشیه)

باید شناخت به دست آمده از این جلسات و از معرف و …،
راستی آزمایی بشود.
باید تحقیقات -حتی الامکان- وسیع انجام بشود.
باید نظرات متفاوت شنیده شود.
حتما چند نفر با سلایق متفاوت به جلسات این‌چنینی بروند.
حتما نظر شخصی که از مورد، خوشش نیامده شنیده شود و جدی گرفته شود.
حتما تحقیقات را از چند مسیر دنبال باید کرد.

و …

که سخن در این‌باره بسیار است
و  انشاءاله به جای خود به آن‌ها خواهیم پرداخت. 

***

در این نوشتار و نوشتار پیشین+،
تلاش کردم که اهمیت و لزوم شناخت «کلیات شخصی و جزئیات شخصیتی» را
در کنار یکدیگر تذکر بدهم.
و خط مشی معقولی را در رویه‌ی انتخاب همسر، القا کنم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

قسمتی از نامه ی امیر -علیه السلام- به مالک اشتر

و اشعر قلبک
و بر دلت لباس ِ

الرحمة للرعیة،
رحمت بر مردم،

والمحبة لهم، 
و محبت به ایشان،

و اللطف بهم، 
و لطف بر ایشان بپوشان.

و لا تکونن علیهم سبعا ضاریا،  تغتنم اکلهم، 
و بر ایشان، حیوان درنده‌ای مباش که خوردنشان را غنیمت شماری.

فانهم صنفان:
اما اخ لک فی الدین،
او نظیر لک فی الخلق. 

چرا که ایشان دو گروه‌اند:
یا در دین با تو برادرند،
و یا در خلقت با تو برابر.

***

و لا تسرعن الی بادرة وجدت منها مندوحة
و بر خشمی که توانی از آن پرهیخت، شتاب مورز

ولا تقولن: انی مومر، آمر فاطاع.
و هرگز نگو که من امیرم، امر می‌کنم، پس باید اطاعت بشود. 

فان ذلک ادغال فی القلب و منهکة للدین، و تقرب من الغیر.
که همانا [این تکبر]، موجب فساد دل و پژمردگی دین و وزال نعمت است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

بعثت رسول

کوه لرزید. نوری صاعقه وار، آرامش صخره های مبهوت و سکوت دره ها را فرو ریخت. تازیانه صدایی شگفت در خلوت شب پیچید و آبشار آهنگی دلنشین در گوش مردی فرو ریخت که چهل سال تنها و غریب ، قدم در غار می نهاد و بر آستانه عبودیت محبوب می گریست، ناله می زد و خاک نمناک را گواه شوق و عشق و بندگی خویش می گرفت.

رسولی آمد با عطر منتشر توحید، با خلق عظیم، بشیر روشنی و نذیر و هشداردهنده از خطر پرتگاه ها و دامِ گسترده ی وسوسه ها، رسولی که پلک آسایش برهم ننهاد و اندیشناک خواب زدگی و غفلت مردم بود، تا آنجا که خدایش به اشارت و صراحت فرمود که: «نزدیک است جانت را تباه کنی. بر تو جز ابلاغ پیام، رسالتی نیست» و آنگاه در ستایش روح بزرگش فرمود:«او حریص بر هدایت و رئوف و مهربان بر مومنان است».

رسولی برانگیخته شد که می گفت: من از جهان شما نماز و عطر و زن را دوست دارم. یعنی زیبایی روح، لطافت بیرون و پایان بخشیدن به تحقیر، شماتت و کم انگاری موجودی که دامانش پروازگاه انسان است و وجودش، بهترین جلوه گاه رحمت و رأفت پروردگار.

رسولی برانگیخته شد که سادگی و ساده زیستی، پاکی و پارسایی، خوبی و زیبایی، در رکابش می دوید و صراحت و فصاحت او زبانزد همگان بود.

بعثت او بر همه ی آنان که رحمت و شدت او می شناسند و پانزده قرن پس از بارش باران وحی در حرا، هنوز خود را در زیر این باران تطهیر می کنند خجسته و مبارک باد.

این رسول برانگیخته، این زمزمه گر صدای خدا، این بهانه ی آفرینش آسمان و زمین، در قرآن چنین معرفی شده است: یا ایها النبی انا ارسلناک شاهداً و مبشراً و نذیراً و داعیآً الی الله باذنه و سراجاً منیراً.

و مگر پیامبر الگو و اسوه ی زندگی ما نیست؟ پس بکوشیم ما نیز «شاهد»، «مبشر»، «نذیر»، دعوت کننده به سوی حق و چراغی روشنگر و ظلمت سوز باشیم که اگر چنین، مدال درخشان شیعه بودن بر سینه هامان خواهد درخشید و آرمان بزرگ بعثت، تحقق خواهد یافت.

 

دکتر محمدرضا سنگری

کتاب: یادهای سبز

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

نخبگان حواسشان را جمع کنند!

ما که نخبه نیستیم.

ولی به هر حال، بر روی هر دو چشم.

ما که حواسمان از همین امروز، جمع ِجمع شد.

تا اطلاع ثانوی، در این وبلاگ، سیاست تعطیل!‌

***

عید مبعث هم مبارک

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

این طبیعی است که حکومت ها …

این طبیعی است که حکومت ها، حافظ اقتدارشان باشند
ولی ای‌کاش دست سربازت …. پرچم صاحب الزمان ندهی!

*

اگر از من سکوت می‌خواهی…. هفت قبر ِتمام می‌میرم.
هفت قبر تمام، اما بعد …. پز آزادی بیان ندهی!

****

عین القضات+ عزیز
-که الحق آن شوریدگی عجیب عین القضات همدانی را در قلمش می‌بینم-
غزل کم نظیری -باقتضای ایام- سروده است.

عجیبش برایم این بود که
حرف ِروز را با این بلاغت و شیوایی و شاعرانگی بیان کرده است.
حظ وافر بردیم.

طبعش روان و قلمش دوان باد.

***

کاملش را در ادامه‌ی مطلب یا در وبلاگ خودش+ بخوانید.

********************************

 

بسم الله الرحمن الرحیم

پدرم گفت :‌ درد سیری بود ! می شود لقمه لقمه نان ندهی !؟
استخوان لای زخم نگذاری ! زخم را لای استخوان ندهی !؟‌


راستش من که نه ! ولی مادر ،‌ چه کند !؟ از تفنگ می ترسد
می شود با تفنگ، با باتوم ! قدرتت را به من نشان ندهی !؟‌

اگر از من سکوت می خواهی ، هفت قبر تمام می میرم !
هفت قبر تمام ! اما بعد ، پُز آزادی بیان ندهی …. !‌

ناگهان آسمان غباری شد ! اشک ! سرفه ! خفه ! لگد ! زنجیر !
تو به ایمان خود عمل کردی ! که به دشمن دمی امان ندهی

من ولی دوست! من ولی مشتاق!‌ من فقط معترض! فقط دلگیر
کاش می شد خودم – خودت باشیم ! گوش بر حرف این و آن ندهی !

فرض کن من غلط! غلط کردم ! خوب شد !؟ اعتراف خوبی بود !؟
تو نمی شد چنین غضب نکنی !؟ سوژه دست جهانیان ندهی


این طبیعی ست که حکومت ها ، حافظ اقتدارشان باشند
ولی ای کاش دست سربازت ، پرچم صاحب الزمان ندهی


من شبی ماه می شوم آنوقت ، می روم تا دل خدا بالا
چونکه دیگر نمی شود با زور ، ماه را دست آسمان ندهی


امتحان ! امتحان سختی بود !‌ همه در امتحان رفوزه شدیم !
کاش می شد که امتحان ندهم ! کاش می شد که امتحان ….


پ . ن :‌
این غزل را مدیون چشم هایی لبریز از اشک ، اشک هایی به برکت گاز های اشک آور و مشاهده ی صحنه هایی که روزهاست جمجمه ام را پتک می زنند هستم ،‌ در روزی که ناخواسته و بی خبر  در دل حوادث قرار گرفتم ! همین !

عین القضات
تابستان بد ٨٨
تهران

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

هاشمی و مشایی

ابتدای هفته،
زمزمه‌ی حضور هاشمی در نماز جمعه طرح شد.

*

یک احتمال این بود که
ممکن است هاشمی، موضعی شبیه به سایر اجزای حاکمیت بگیرد.
و معترضانی که حاضر به شرکت در نماز جمعه شده‌اند را -به اصطلاح- شوهر بدهد.

*

از دیگر سو،
برای این معترضین،
شرکت در نماز جمعه به امامت هاشمی،
به نوعی آخرین فرصت برای باقی ماندن در چارچوب نظام تلقی می‌شد.

به هر روی،
بنده بعید می‌دانستم که
معترضین بدون هماهنگی و اطلاع از این‌که  در این نماز جمعه شوهر نخواهند رفت، 
حاضر به شرکت در نماز جمعه بشوند.

*

تا روز چهارشنبه که میرحسین پیامی کوتاه مبنی بر شرکت در نماز داد.

برای بنده تقریبا معلوم شد که هاشمی،
موضعی متفاوت از سایر ارکان حاکمیت خواهد گرفت.

*

احتمالا،
جناب آقای رئیس جمهور نیز حدس هایی از کم و کیف جمعه داشته اند.

برآورد من این است که
دولت با توجه به این‌که حدس می‌زده است که صحبت‌های هاشمی،
در چه فازی خواهد بود،
و توجه معمول به آن، موجب تزلزل عمیق جایگاه او خواهد شد،
ترجیح داد،
به قیمت از دست دادن حمایت بسیاری از اصولگرایان،
و دچار شدن به تنشی نه چندان کوچک
-که البته برای او حیاتی نیست و با بقای او معارضه ندارد-،
در عوض،
بمب خبری ‌ای منفجر کند که
خطبه‌های هاشمی را در فضای سیاسی/خبری کشور،
به محاق ببرد.

و در گرد و خاک آن،
این موضع گیری معتدل، به فراموشی سپرده شود.

*

این حرکت دولت نهم
-بنده را چند سالی از گفتن دولت دهم معاف بدارید!- 
یک دو دوزه‌ی تمیز سیاسی است.

به هر حال به هدف اصلی که
تحت الشعاع قراردادن خطبه‌های تاریخی هاشمی بود،
رسید.

حال، اگر بتواند
رابط امام زمان با ا.ن.
اسفندیار خان را در جایگاه واقعی‌اش نزد رئیس جمهور بنشاند،
که چه بهتر.

اگر نشد،
باز باب جدیدی برای مظلوم نمایی و ادای اپوزیسیونی درآوردن باز شده است. 

**

این کارها را دوست ندارم و به نفع کشور نمی‌بینم. 
ولی سیاسی کاری تمیزی بود.
حبذا

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

این،نامه‌ای است که امروز میثم ر. -دوست قدیمی ام- نوشته بود.

امام(ع) درباره داوری در مورد برادر دینی می‌فرماید : "ای مردم! هر کس برادر دینی خود را به استواری دین و درستی راه شناخت، نباید به گفته‌های مردم درباره او گوش کند".

امام در ادامه می‌فرماید: "هان! میان حق و باطل جز چهار انگشت فاصله نیست". یاران حضرت درباره معنای این سخن سؤال کردند. امام انگشتان خود را به هم چسباند و آن را میان گوش و چشم خود گذاشت. آن گاه فرمود: "باطل این است که بگویی شنیدم و حق آن است که بگویی دیدم". («بحارالأنوار»، ج ٧۵، ص ١٩٧)

 

در جریانات اخیر و اتفاقاتی که افتاد، به علت فراوانی اخبار ضد و نقیض و غیر مستند و غیر مستدل، طبق  روایت بالا جانب احتیاط گرفتم .از آنجا که افرادی از اعضای گروهمان به دنبال حقیقت هستند لازم می دانم اتفاقی که هفته گذشته برایمان افتاد را در گروه مطرح کنم.

یکی از اقوام ما روز 18 تیر از ساعت 5 بعد از ظهر که برای گرفتن نتیجه سی تی اسکن خواهرش از منزل خارج شده بود تا سه شنبه گذشته ناپدید شده بود. خانواده اش روز سه شنبه هفته گذشته مطلع شدند که در زندان اوین بازداشت می باشد. به حساب خودشان پارتی بازی کرده بودند و مسئولین زندان قول آزادی وی را داده بودند. روز چهارشنبه که برای پیگیری وضعیت به زندان مراجعه کرده بودند، مسئولین زندان گفته بودند به علت مسمومیت به بیمارستان لقمان منتقل شده است. با حضور در بیمارستان لقمان با جنازه ای مواجه شده بودند که به علت مسمومیت سرش متورم شده بوده! به علت مسمومیت دندانش شکسته بوده و فرم دهانش تغییر کرده بوده! به علت مسمومیت کف پاهایش زخم بوده است!

می دانم که جوان مؤمن و پاکدامنی بود که امسال برای کنکور بسیار تلاش کرده بود….. اما به فرض اینکه مست عربده کش و مجرم هم بوده است، طبق کدام قانون منطبق با اسلام و انسانیت بدون هیچ دادگاهی به چنین سرنوشتی مبتلا شد؟ ملک با کفر باقی می ماند اما با ظلم نه!

این را گفتم تا از شما کسانی که مرا می شناسند و از من دروغ نشنیده اند، اگرچه به اخبار وتصاویر مشکوکند، یقین کنند که چنین اتفاقی افتاده است.

خدا عاقبت همه مان را ختم به خیر نماید.

 

****

پ.ن:‌این دوستم را سال‌هاست می‌شناسم. پدرش اسارت کشیده است و خانواده‌ای مذهبی و انقلابی هستند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

حواشی نماز جمعه این هفته -آن قدر که من دیدم-!

در نماز جمعه این هفته‌ی تهران -٢٧ تیرماه- حضور یافتم. 

*

خاص و جالب بود.
قصدم بود که دور دانشگاه را کاملا بگردم. ولی گرما اجازه نداد.
شرق دانشگاه تا شمال را بیشتر نشد بروم.

*

جمعیت بسیار زیاد و فشرده بود.
به لحاظ سرشماری،‌ شاید بر جمعیت جمعه‌ی آخر خرداد غلبه داشت.

چه،
جمعیت آن جمعه برای اقامه‌ی نماز آمده بودند و هر جا می‌نشستند،
سایه‌ای می‌جستند و جانمازی پهن می‌کردند
و چندان فشرده نمی‌نشستند 
و …

جمعیت این جمعه،
نه لزوما برای نماز که برای اظهار اعتراض و … آمده بودند.
در خیابان‌های اطراف دانشگاه، جمعیت کاملا فشرده بود.
جا برای سوزن انداختن نبود.
چه برسد به جانماز و …

نبش خیابان طالقانی، روبروی درب شرقی دانشگاه تهران

*

دیدم یکی دو خبرگزاری حامی دولت،‌ گفته‌اند
«جمعیت، معمولی بود.
و جمعه‌ی آخر خرداد تا آن طرف ولیعصر جمعیت بود.
ولی این جمعه تا میدان فلسطین هم نبود.»

در مورد مکان جمعیت راست می‌گوید
ولی در مورد تعداد جمعیت نه.

این جمعیت فشرده،
اگر می‌نشستند و جانماز پهن می‌کردند و …
شاید چیزی کمتر از جمعیت آن جمعه نداشت.

ترکیب جمعیت، بسیار جالب بود.

افراد بدون چادر،‌ بدون حجاب‌های مرسوم در نماز جمعه، زیاد بودند.

مردم در پیاده رو - ضلع شمالی خیابان طالقانی، نرسیده به میدان فلسطین

*

شعاری که لااقل در ضلع شرقی دانشگاه مشهود بود،
«مرگ بر روسیه» بود. 
مرگ بر چین را من فقط یک بار شنیدم.

-رفقایی که داخل دانشگاه بودند، بیشتر مرگ بر چین را شنیده‌اند-

-به زعم این جماعت، کودتایی روسی در مملکت صورت گرفته!
به قرینه کودتای انگلیسی/امریکایی 28 مرداد-

به نظرم -این شعار- برنامه ریزی شده نبود.
یعنی مردم در جریان نبودند.

مجری که بعد از آن آقای تقوی رفت پشت تریبون و
شعار مرگ بر امریکا گفت،
من برایم جالب بود که این جماعت چه می‌کنند.

اولش ساکت بودند.
یک‌باره یک موجی از جلو آمد.
درست نفهمیدیم چیست.
دقت کردیم تا شنیدیم که می‌گویند مرگ بر روسیه.
و خنده‌مان گرفت.

چیزی که آن لحظه، زیاد در صورت مردم دیدم.
و انگار ملت خوششان آمده بود
و یک‌باره این شعار جان گرفت.

و لااقل ضلع شرقی دانشگاه را فرا گرفت.

*

هنگام اذان،
شعارها را قطع کردند و فقط دست‌ها را با علامت v بالا بردند.

خیابان طالقانی، تقاطع قبل از میدان فلسطین، هنگام پخش اذان ظهر

*

در نماز جمعه، سوت و کف نشنیده بودیم که شنیدیم.
البته اوقات بنده تلخ نشد.
ولی شاید شان نماز نباشد.

خاله خانم، دلخور شده بودند که
«این بی نماز ها و … »

گفتم
«حرص نخور خاله جان.
هنر آن است که کسانی که سال‌ها نماز جمعه نیامده‌اند، بیاوری نماز.
نه کسانی که سال‌ها نماز می‌خوانده‌اند و دل بسته به این نظام بودند
را هم از نماز جمعه و از نظام و -حتی در برخی افراد- از دین،
زده بکنیم و دور بکنیم و … »

ولی به هر حال،
هنگام نماز، اتصال به زحمت برقرار شد.
در تمام طول نماز، دو ضلع شمال و جنوب خیابان،
برخی به نماز ایستاده بودند و خطوط وسط خیابان
در اختیار شرکت کنندگانی بود که صحنه را ترک می‌کردند.
احتمالا وضو نداشتند یا مثل من: جانماز.

نماز ظهر جمعه را که خواندیم،
در همان دو رکعتش،
از گرما کلافه شدیم.

زانوهایمان هنگام سجده بر اسفالت داغ، انگار در ظرف آب جوش بود.
نماز عصر را گذاشتم که در خانه بخوانم.

هنگام اقامه نماز عصر - ضلع شمالی خیابان طالقانی، رو به قبله - برخی در حال نماز و برخی در حال ترک محل

*

شعارها،
برخی زیبنده بود و برخی زننده.

* گروهی شعارها انفعالی بود.
یعنی برای تمام شعارهای «الف نونی» ها، ورژن این طرفی ساخته بودند.

خونی که در رگ ماست، هدیه به  « رهبر  | ملت »   ماست.

ما اهل کوفه نیستیم، « علی تنها بماند  |   پول بگیریم بایستیم»
-در مواجهه با برغی عناصر لباس شخصی و بسیج
و انتظامات که کنار خیابان ایستاده بودند- 

« مرگ بر امریکا، مرگ بر اسراییل  | مرگ بر روسیه »
-مرگ بر چین را من زیاد نشنیدم-

* و یک سری شعارهایی مبتکرانه بود 

«بسیجی واقعی – همت بود و باکری»

که ملت هنگامی که از جلوی خط بسیجی ها عبور می‌کردند،
به ایشان خطاب می‌کردند. 

به گمانم بَر ِمیدان فلسطین بود که
یکی از فرماندهانشان فریاد زد:
«اینا همشون هم همتند هم باکری»

بهش گفتم
«ایشالا خدا هم همین جوری با ادعا کردن قبول کنه!»

و با خودم گفتم:

« الآن زن و بچه های این شهدا طرف کی هستند؟
کجا هستند؟
یا خاطرات همسر باکری
در مورد عداوت و کارشکنی و نامردی چه کسانی
در حق باکری، منتشر شده است؟»

رها کنم!

 

* برخی دیگر هم ناسزا و وهن بود که گفتن ندارد.
آن چه قابل نقل است این است که
«مرگ بر دیکتاتور، چه شاه باشه چه دکتر»

که حرف بدی نیست ولی به هر حال،
این روزها که الله اکبر گفتن هم جرم است و  می‌آیند درب منزل و تذکر و تهدید و … 
این‌ها مشکوک است!

***

جمعیت،
به صورت عجیبی -از عمق دل- در انتهای خطبه و قبل از نماز،
می‌گفتند:
«هاشمی، هاشمی، حمایتت می کنیم»

***

گمان من این است که
جمعیتی بسیار بیشتر در پس این جمعیت موجود هست.
که هر کدام به دلایلی در خانه نشستند و نیامدند.

*گرمای هوا، برای خیلی‌ها مانع بود.

*ماهیت نماز جمعه، برای خیلی ها که مذهبی/انقلابی نبودند،
جای مناسبی قلمداد نمی شد. 

*شخص هاشمی،
-گرچه بنده او را می ستایم-
نزد بسیاری
-چه انقلابی و چه ضد انقلابی و چه اصلاح طلب و چه اصولگرا و …-
محبوب نیست.

تلقی خیلی‌ها این بود که
هاشمی همه را جمع می‌کند در نماز جمعه
ولی آن ها را به یک‌باره شوهر می‌دهد!
لذا نیامدند.
و تحلیل من نیز از نیامدن سیدمحمد خاتمی عزیز نیز همین است. 
که اگر هاشمی هم مثل سایر ارکان حاکمیت رفتار کرد،
یک نفر -از این طرفی‌ها- بیرون از این مراسم عقدکنان (!) باقی مانده باشد.

-که این کار را نکرد و حدس من نیز -از قبل- همین بود-

در مورد محتوای سخنرانی و .. نیز باید یادداشتی جداگانه نوشته شود.

****

پ.ن (880428):
*فیلم کامل خطبه های نماز جمعه، در سایت هاشمی رفسنجانی(قابلیت دانلود) +

*متن کامل خطبه های نماز جمعه، در سایت هاشمی رفسنجانی+ (البته غلط املایی دارد)

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

نماز جمعه ٢۶ تیر – به امامت هاشمی رفسنجانی!

-بلا تشبیه-
نماز عید امام رضا نشود خوب است!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 ژوئیه 2009 در Uncategorized

 

درباره ازدواج (۶)

تا این‌جا با پنج یادداشت نسبتا طولانی،
مستقیما به مساله ازدواج پرداخته‌ایم.
با تمرکز بر انتخاب همسر و مسایل پیش از ازدواج.

در یادداشت درباره ازدواج+،‌ فهرستی از کلیت مطالب و منابع ردیف کردیم.
در یادداشت درباره ازدواج(۱)+، به جهان‌شمول نبودن این مطالب اقرار کرده‌ایم
و مختصری به سن ازدواج و انگیزه‌ی اولیه برای ازدواج پرداخته‌ایم.

در یادداشت درباره ازدواج(۲)+، در مورد توکل سخن رانده‌ایم.

در یادداشت درباره ازدواج(۳)+ و درباره ازدواج(۴)+ ،
تلاش کرده‌ایم نگاه اولیه‌ای را ترسیم کنیم که
شما را برای زندگی آینده، و تحمل برخی ناگواری‌های محتمل آماده کند.

در یادداشت درباره ازدواج (۵)+  به پیش‌شرط‌های ازدواج و مساله بلوغ اشاره کرده‌ایم.

بر اساس همان فهرست،
باید به «روال انتخاب همسر» بپردازیم.
که لاجرم در یک یادداشت سر و تهش جمع نمی‌شود.
و ما نیز در حد دانسته‌های ضعیف خود، مطالبی را بیان می‌کنیم.

***

به این مساله هم می‌توان
-و باید-
فلسفی و ماهوی و آرمانی نگاه کرد،
هم کاربردی و عملیاتی.

که اگر عمری بود و توانی،
تلاش می‌کنیم که طیفی از این نگاه‌ها را در این یادداشت بگنجانیم. 

***

سوال اساسی ما در این مرحله،
باید این باشد که دنبال چه کسی بگردیم.
البته در این رابطه، برخی ویژگی‌های کلی -ایمان و مروت و …- را می‌دانیم.
سخن این است که باید دنبال چه مختصاتی باید بگردیم.

چه سوالاتی را باید از خود و طرف مان بپرسیم؟
یا در پی پاسخ به چه سوالاتی باید باشیم؟‌

در فرآیند شناخت طرفمان،
در پی چه چیزهایی باشیم؟‌

آن وقت است که شاید بتوانیم راجع به طریقه‌ی بهینه‌ای که
بتوان به این شناخت دست یافت،
سخن بگوییم.

***

اول. این آدم کجاست؟
دوم. این آدم به کجا می‌خواهد برود و برسد؟
سوم. آیا می‌توانیم با هم هم‌سر و هم‌سفر بشویم یا نه؟

***

یک برای فهمیدن پاسخی برای این‌ سوالات،
باید یک شناختی پیدا کنیم و در مسیر این شناخت،
دنبال یک سری چارچوب و مختصات باشیم.

**

هر کسی،
-فارغ از مساله ازدواج-
بالاخره در این دنیا،
تکلیفش را باید با چند چیز معلوم کرده باشد -یا بکند-.

١.تکلیف و موضعش با خدا را باید معلوم بکند.

٢.تکلیفش را با مردم و انسان‌های دیگر معلوم بکند.

٣.تکلیفش را و موضعش را نسبت به نزدیکانش
-و سلسله مراتبی که برای ایشان قایل است-
معلوم بکند.

۴.و در نهایت تکلیف خود را با خودش معلوم بکند. 

 

*

که اولی،
در برگیرنده اعتقادات و مواضع دینی و اخلاقی فرد است.

نگاه فرد به خدا، به دین،‌ به اسلام، به اهل بیت،
به ظواهر و بواطن شرع،
به اخلاق و حریم‌های اخلاقی،
به عفاف و حجاب،
حتی به مراسم و آیین‌های عرفی دینی که در جامعه مرسوم است و ..

این‌ها مواردی است که شایسته‌ی تامل است.

راه زندگی ِ یک کسی که «بچه‌هیئتی ِخفن» است،
و از اول محرم تا آخر صفر مشکی می‌پوشد و ریش را اصلاح نمی‌کند،
با کسی که مذهبی هم هست،  ولی توی این فازهای خفن نیست؛
خیلی چاله-چوله برایش متصور است.

و ممکن است اصلا آن طرف که در این باغ‌ها نیست را
به شدت از این موارد زده بکند و …

یا مثلا در مورد عفاف و حجاب.
فرهنگ‌های متفاوت، خروجی‌های متفاوتی دارند.
دنیای سوءتفاهمات می‌تواند باشد این موارد که عمدتا منبعث از نگاه دینی است.

هم‌چنین است که نگرانی‌ای که باید بابت نسل و فرزندان خود داشته باشیم.
با زور و حرف و گفتن و فشار نمی‌شود کسی را تربیت کرد.
تربیت آن است که از جان بر جان می‌نشیند.

رنگ و بویی است که از دیگران می‌گیریم.
حواست باشد که فرزندت را به چه رایحه‌ای می‌خواهی بسپاری.

*

دومی،
نقش اجتماعی که برای خود در آینده در نظر گرفته.
و موضعش نسبت به اجتماعی که در آن زندگی می‌کند را تعیین می‌کند.

بالاخره کسی که یک روحیه‌ی خدمت به خلق دارد
و دنبال یک نقش اجتماعی پررنگ است و حاضر به فداکاری است،
با کسی که کنج عافیت را می‌پسندد و زندگی سالم ولی بدون حاشیه را می‌پسندد،
-با وجود این‌که ممکن است هر دو آدم های خوب و مسلمانی هم باشند- 
مسلم به مشکل خواهند خورد. 

یا یک مساله‌ی دیگر را ببینیم.
فرد می‌خواهد در آینده در چه طبقه‌ی اجتماعی/اقتصادی باشد.
هدفش واقعا چیست.

کسی که افق فرهنگی برای خودش در نظر گرفته و
 و اوضاع ظاهری زندگی و سطح رفاه و شرایط اقتصادی‌اش اولویت اول او نیست،
با کسی و خانواده‌ای که اهمیت زیادی به ظواهر و اوضاع مالی می‌دهند
-ولو شعاری جز این بدهند-
ممکن است وصلت کنند،
ولی بی‌شک دچار مشکل خواهند شد.

مگر این‌که بافت ذهنی یکی از طرفین عوض بشود،
یا با این مساله به زور کنار بیاید.

*

سومی،
ارتباطش با خانواده‌ی خود، همسر و سایر نزدیکان و دوستان را تعیین می‌کند.
نگاه فرد به هر یک از این ها را نشان می‌دهد.
و سلسله مراتب و اولویتی که برای هر کدام از این‌ها قایل است.
و انتظاراتی که از هر کدام دارد.

این‌ها هم موارد بسیار مهمی است که
می‌تواند عامل آسیب باشد.

به هر حال،
باید در پی همسری بود که
زندگی خودش را به زندگی قدیمش -تحت لوای پدر و مادرش- ترجیح بدهد.
اگر لازم به فداکاری شد،
به نفع زندگی خودش حاضر به فداکاری باشد.

زندگی با کسی که تعلقش به زندگی قبلی و خانواده‌اش،
بیش‌از تعلقش به زندگی خودش است،
راحت نیست.

البته باید ایجاد تعلق هم کرد و رفتار زن و شوهر نیز بسیار مهم است.
رفتار والدین هم موثر هست.
ولی بالاخره باید پی همسری گشت که
به زندگی بالغانه‌ی خودش -با همه‌ی سختی‌هایش- تعلق داشته باشد
نه به زندگی کودکانه و نابالغانه‌ی پیش از ازدواجش.

چون اصولا راحت تر است که خود را صبح تا شب سرگرم کنی،
و میهمان بابا جان باشی و کارتن تماشا کنی و پفک بخوری،
تا این که مسئولیت یک خانواده را بر گردن گرفته باشی
و مجبور باشی بدوی و زحمت بکشی و …

تا یک کسی بالغ نشده باشد،
نمی‌تواند لذت استقلال توام با سختی را بفهمد.
و کماکان پفک های برآمده از جیب بابا را ترجیح می‌دهد.

و …

*

و چهارمی،
برنامه‌هایی که فرد برای آینده اش دارد را پوشش می‌دهد.
بالاخره خانم یا آقایی که نقش اجتماعی خاصی برای خودش تصور کرده،
باید برای به دست آوردن آن کاری بکند.

چه خوب است که
آدم همسری هدف مند پیدا بکند.

که بداند از جان خودش و عالم و اجتماع و خانواده و این همسر آینده‌اش،
چی می‌خواهد.

و تا شخص در این مورد چهارم به نتیجه نرسد،
شاید نشود روی بقیه‌ی موارد فوق، حساب کرد.

****

به زعم من،
این چهار مورد،
در برگیرنده‌ی نگاه کلی به روال انتخاب همسر است.

به شما نشان می‌دهد که افق‌های آینده‌ی این آدم کجاست.
مثلا برای ٢٠ سال آینده،‌ خودش را کجا و در چه شرایطی تصور کرده است؟

بالاخره یک تصویری از آینده اش و همسر آینده‌اش دارد.
یک خانه و بچه و شرایطی را رویا می‌کند.
تصوراتی دارد.

باید دید می‌توان این دو گونه تصور و رویا و چشم انداز را
کنار یکدیگر نشانید یا نه؟ 

اگر این چشم انداز، یکسان نیست؛
لااقل تجانسی داشته باشد.
تجانس ندارد،
لااقل یک نقاط مشترکی داشته باشد.

زندگی مشترک را ممکن بکند.

***

که چند تبصره دارد.

تبصره‌ی نخست:
سن و تحصیلات و خانواده و طبقه اجتماعی/اقتصادی و دوستان و …
بسیار مهم هستند.

بنده روزی که رفتم برای ازدواج، ١٩ سالم بود.
همسرم نیز ١٧ ساله بود.
شاید آن روزها،‌ عقلمان به همه‌ی این چیزها نمی‌رسید.

شاید بسیاری از این موارد مزبور،
برای خودم نیز شفاف نبود.

چندین سال دست و پای فکری زدم،
تلاش کردم و تجربه‌های گوناگونی کسب کردم،
و در پی استاد گشتم 
-و لطف خدا شاملم شد و یافتم-
تا بالاخره به یک چارچوب رسیدم.
به یک مختصاتی -ولو این‌که خالی از اشتباه هم نبود- رسیدم.

البته در آن سن، عجیب نیست.
حتی در سن‌های بالاتر هم عجیب نیست.
ولی هر کسی متناسب با سطح دغدغه‌اش،
شایسته است که در پی همسری متناسب با خود بگردد. 

و حتی اگر شخصی، خودش هم دقیق از کیفیات موارد فوق خبر ندارد،
خانواده‌ی فرد و فرهنگی که در آن رشد کرده،
قابل بررسی و واکاوی و تحقیق هستند.

تبصره‌ی دوم:‌

ماها -غالبا-
هنگام تصمیم‌گیری‌های بزرگ،
یک مقداری جوگیر می‌شویم
و می‌زنیم در جاده‌ی تفلسف و ماهیت نگری و آرمان گرایی

عجیب هم نیست.

چون می‌نشینیم به فکر کردن.
که دوست داریم چه همسری داشته باشیم،
و این که دوست داریم خودمان چه طوری باشیم.

یک تصوراتی است که در جای خود خوب است.
باید آن را داشته باشیم.
زندگی بی‌آرمان -یا با آرمان‌های سیال-، چیز جالبی نیست.

ولی
یک وقت -مثل آش ملانصرالدین- خودمان باورمان نشود.

یعنی خودمان را در حالت ایده‌آل فرض می‌کنیم،
و فکر می‌کنیم که ما، همین تصویر ایده‌آل هستیم.
و روی آن تصمیم می‌گیریم.

مثلا با خودمان تصور می‌کنیم که
من باید یک مردی باشم که  وارسته‌ باشم و شکم و غذا اهمیتی برایم نداشته باشد.
دست پخت خانم، هیچ اهمیتی برایم ندارد.
بعد می رویم در زندگی،
می‌بینی روز سوم، می‌زنیم سفره و میز را درب و داغان می‌کنیم
از سر علاقه‌ی به شکم و ….

خلاصه این‌که
ضمن این که باید آرمان داشت و تغییر کرد و به سوی تغییر حرکت کرد،
جو گیر نشویم. خودمان را اشتباه نگیریم. 
نمی‌گویم دست پخت خیلی نکته‌ی کلیدی‌ای است.
ولی اگر شکمو هستی، این را در آیتم‌های مورد نظرت بیاور.
با خودت رودربایستی نکن.

هم‌چنین است بحث قیافه و شکل ظاهری و …
با خودمان رودربایستی نداشته باشیم.

بی‌خودی هم فداکار بازی در نیاوریم.
مثلا تیریپ ایثار برنداریم که اشکال ندارد.
من با این آقا که قیافه‌اش خوب نیست ازدواج می‌کنم.
چون بالاخره با ایمان است و خوب است و …

قبلش برو کارتون دیو و دلبر+  یا شرک+ را ببین. 
جناب شرک یا جناب دیو، با سیرت خود یک زیبایی را
نشان دلبر یا پرنسس فیونا دادند که نگاه این ها را عوض کرد.
دیگر دیو را دیو نمی‌دید.
آن صفت خوب را می‌دید.
دیگر نمی‌ترسید و علاقه هم پیدا کرده بود.

خلاصه
ببین نور ایمان را می‌بینی.
و اگر می‌بینی،
برایت نور ایمان، از خود قیافه، جذاب تر هست یا نه؟ 
آن قدر هست که آن قیافه یادت برود یا نه.

اگر برایت مهم است و نمی‌توانی باهاش کنار بیایی،
ریسک نکن.
چون معمولا بعد از ازدواج چیزی عوض نمی‌شود.
یا اگر عوض بشود،
غالبا برعکس است.

یعنی شناخت بیشتر و دقیق‌تر،
موجب شکسته شدن برخی خوش‌بینی ها
و  تصورات غلط مثبت انگارانه اولیه نیز می‌شود و شرایط را بهتر نمی‌کند.
و حتی اگر تصورات هم نشکند،‌
این که آدمی اسیر انتخابی که کرده می‌شود، خود دل‌هره آور است.

اشتباه نشود.

سخن از ازدواج بر مبنای قیافه نیست. که بسیار احمقانه است.
ولی اگر برایت مهم است، آن را در نظر بگیر.
و در حماقت یک انسان،  همین‌ بس که ملاک اصلی‌اش برای ازدواج، زیبایی ظاهر باشد.
اما یک حداقلی را در نظر بگیر.
در رودربایستی با خودت قرار نگیر.

**

دردسرت ندهم.

این تبصره دوم را محملی قرار می‌دهم که
به ابعاد جزئی تر ماجرا بپردازم.

به همین زودی انشاءاله.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 ژوئیه 2009 در Uncategorized