RSS

بایگانی ماهانه: فوریه 2011

به نسخه‌ی کدام بیطار درمان می‌کنید؟

آن حکمت سعدی را خوانده‌ایم که کسی چشمش درد می‌کرد
و به جای پزشک رفت پیش دام‌پزشک(بیطار)،
دام‌پزشک هم نامردی نکرد و آن‌چه در چشم خر می‌ریخت در چشم وی ریخت و کور شد!
رفت پیش قاضی.
قاضی گفت : تو اگر خر نبودی، پیش بیطار نمی‌رفتی!

*

به نسخه‌ی چه کسی دارید عمل می‌کنید حضرات؟

شما را به خدا قبل از نسخه پیچی، بدهید چهار بار بگوید «ددمنشانه»،
اگر توانست بگوید،
بعد بروید استراتژی امنیت ملی‌تان را بدهید  تنظیم کند!

می‌دانید با چه طنابی به چه چاهی می‌روید و می‌کشانید؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 فوریه 2011 در Uncategorized

 

این یادداشت های عالی را از دست ندهید:

این+ مجموعه‌ی کم‌نظیر از شهبازی را بخوانید.

جدا لذیذ و غنی بود.
من که لاجرعه خواندم!

*

تجاربی از مبارزات سیاسی در دوران پهلوی
امام موسی صدر، گروه های سیاسی-مذهبی  و ساواک

 

فهرست مطالب:

قسمت اول: لبنان، امام موسی صدر و چمران

قسمت دوم: ابهام در نجف و بیروت

قسمت سوم: گروه مدرسه حقانی

قسمت چهارم: از گروه منصورون تا انصار حزب الله

قسمت پنجم: ساواک: خاطرات و تألمات من

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 فوریه 2011 در Uncategorized

 

طیف مهاجران

سطح ایرانی‌هایی که دهه‌ی ۶٠ و ٧٠ به سوی اروپا و امریکا و کانادا و …(غرب) مهاجر بودند را
با سطح کسانی که دهه ٨٠ -و خصوصا این اواخر- مهاجرت می‌کنند مقایسه کنید.

ببینید که چه اتفاق عظیمی در حال رخ دادن است.

(لاجرم مهاجرت‌های صدر ِانقلاب را باید جدا از این‌ها دانست.)

*

فیلم «آدم برفی» میرباقری را اگر دیده باشید،
شاید پوشش دهنده‌ی طیف بزرگی از مهاجران از ایران به غرب در آن روزگار باشد.
(صد البته استثنائاتی هم هست)

آدم‌هایی رویاپرداز به قصد یافتن بهشتی روی زمین.
بدون مهارت‌های خاص، تحصیلات بالا و حتی بعضا بدون مهارت های زبانی.
کسانی که در ایران چندان موفق محسوب نبوده‌اند.

اما حالا چه؟‌

همه‌ی نشانه‌ها را بگذار کنار.
همین سایت سازمان سنجش خودمان را در نظر بگیر.
ببین امتحان تافل یا «جی آر ای» یا … اش که قرار است ۴ ماه بعد برگزار شود،
چند دقیقه‌ای پر می‌شود.

و می‌دانیم که چند برابر از این تعداد هم می‌روند دوبی و … امتحان می‌دهند.

نمی‌دانم آن‌قدر هست که بشود به‌ش «موج مهاجرتی» گفت یا نه.
کاش نباشد!

*

البته این‌ها
-و صد از این ریزش‌ها-
برای رفقای معتقد به «تئوری تصفیه» و «تئوری خلوص»،
خبر بد نیست که مژده است!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 فوریه 2011 در Uncategorized

 

فقط چند لحظه تصور کن:‌

خطابم در این یادداشت رفقای حزب الهی اهل درک و منطق است.

*

فرض کنید که یک مجلسی گرفتیم و حاجی پناهیان را دعوت کردیم و ترکاند،
بعد هم دعا را دادیم حاج کاظم صدیقی -با گریه و آه همیشگی- خواند
و حاج منصور و نوچه هایش (حدادیان و سازور و …) هم آمین بلند گفتند و
خلاصه دل ملائکه مقربین به جوش آمد و دعا مستجاب شد، 
و یک نموره زیپ باطن عالم را شل کردند!

بعدش کل کشور شد مثل این بازی‌های پلی استیشن یا گیم نت.
روی سر هر کسی که در دل و فکرش سبز بود،‌ یک علامت سبز ظاهر شود!
یکی یک شاتگان هم دادیم به بروبکس حزب الله!
بریزند و بدون اشتباه،
همه‌ی سبزها و رئوس و اذناب را بالجمله هدشات  کنند و خلاص.

یعنی شنبه‌ی آینده، مملکت از هر چه سبز و فتنه‌گر است،‌ پاک‌سازی شده باشد. 
دیگر نه سبزی باقی است نه اصلاح طلبی.
مملکت کلا در دست ما و رفقای اصول‌گرای ولایت‌مدار با بصیرت مان!

*

حالا بیا خودمان را در آن روز شنبه فرض کنیم.

خصوصا با شمایم عزیزم.
شمایی که می‌گویی من مشکلات را می‌بینم و من هم به آن اعتراض دارم
و اصلاح را لازم می‌بینم.
ولی عجالتا مساله‌ی کلیت نظام است.
این‌ها جزئی است.

قبول.
حالا که مملکت پاک شد و خیال‌تان از نفاق راحت.
الآن وقت اصلاحات رسیده یا نه؟
وقت انتقاد از حاکمیت رسیده یا نه؟
وقت آزادی بیان رسیده یا نه؟ 
وقت صدور مجوز برای راه‌پیمایی انتقادی رسیده یا نه‌؟
وقت طلب شفافیت از حاکمیت، رسیده یا نه؟

یا فکر کرده‌اید که ببینید چه کسی و کسانی و چه طور قرار است چه اصلاحی بکنند؟‌

*

یک جور دیگر بگویم.

فکر می‌کنید این حواشی خاتمه می‌یابد،
یا نوبت «میرحسین»های جدید و فتنه‌های بعدی است؟

یعنی فکر می‌کنی بعد از پاک‌سازی این فتنه،
سرنوشت «دایی باقر» یا «لاریجانی» به‌تر از «میر» خواهد بود؟ 

فکر کرده‌ای موتور «صفین»سازی و «کربلا»سازی آقایان خاموش می‌شود می‌رود پی کارش؟
یا نان این جماعت در این است و فعلا هم سوار هستند!
فکر می‌کنی دیگر ریزش‌ها تمام می‌شود و زمان سازندگی آغاز؟

واقعا فکر می‌کنی که با این مشی و روشی که در این چند وقت دیده‌ای،
-از ضرعامیون و کیهانیون بگیر تا حضرات مقربین-
این تیغ بُرّانی که دست حضرات مقربین است و بی‌رحمانه بر همه می‌زنند،
گردن همین «آقا محسن» و «دایی باقر» و «لاریجانی» و «بی‌هنر»
که عجالتا دم جنبان شده‌اند را نخواهد زد؟

این مطلق گرایانی که بر گرده‌های امنیتی نظام سوارند را
گمان کرده‌ای به این سادگی می‌توان جلودار شد؟

این‌ها تز‌شان تصفیه است.
مفتخر‌ند به ریزش.
خیال‌شان ریزش هر چه بیش‌تر، لشکر ِخودی خالص‌تر، و به‌تر!
(سهم ما و رفقا از پلوی حکومت بیش‌تر)

تئوری خلوص دارند برای خودشان.
تنها عنصر خالص هم خودشان هستند و معیار خلوص: نزدیکی به خودشان.

*

اما …

خدا کند.
خدا کند که این طور که تو امید داری بشود.

ولی این که من می‌بینم،
عمر ما و شما کلا رفت -و خواهد رفت- در این کلیات.
نوبت به این جزئیاتی که من و شما هم می‌بینیم و باید اصلاح بشود،
حالا حالا ها نخواهد رسید.
با این حضرات و این نگاه و این رویکرد‌، نخواهد رسید.

این خط … این نشان!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 فوریه 2011 در Uncategorized

 

یه عده شاخ شکسته!

مارگیر آن اژدها را برگرفت
سوی بغداد آمد از بهر شگفت

اژدهایی چون ستون خانه‌ای
می کشیدش از پی دانگانه‌ای

که اژدهای مرده‌ای آورده‌ام
در شکارش من جگرها خورده‌ام

او همی مرده گمان بُردش ولیک
زنده بود و او ندیدش نیک نیک

او ز سرماها و برف افسرده بود
زنده بود و شکلِ مرده می نمود

*

آفتاب گرمسیرش گرم کرد
رفت از اعضای او اخلاطِ سرد

مرده بود و زنده گشت او از شگفت
اژدها بر خویش جنبیدن گرفت

*

نفست اژدرهاست او کی مرده است
از غم و بی آلتی افسرده است

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 فوریه 2011 در Uncategorized

 

باید عاقل بود

کَس به زیر دُم خر خاری نهد،
خر نداند دفع آن … بر می‌جهد

بر جَهَد، و آن خار محکم‌تر زند …
عاقلی باید که خاری برکند

خر ز بهر دفع ِخار از سوز و درد
جفته می‌انداخت، صد جا زخم کرد

آن حکیم ِخارچین، استاد بود؛ 
دست می‌زد؛ جا به جا می‌آزمود!

*

مثنوی معنوی، دفتر اول

****

یک پدری با پسرش درگیر شده بود.
حق هم -ای بسا- با پدر بود.
مشکلات ایدئولوژیک هم به میان آمده بود.

طرف مشورت قرار گرفتم،
گفتم:‌

حتی اگر این میخ در دیوار ِبدی گیر کرده باشد،
با زدن توی سر آن، بیش‌تر به لجاج در آن دیوار فرو می‌رود.
یک وقت هدف «اثبات ِخودتان» است،
یک وقت هدف نجات فرزند است
و در آوردن آن میخ از دیوار و جای‌گاه غلط به سلامت و عزت و خوشی،
و حفظ فرزند و خانواده و آینده‌ی همه‌تان.

چون این مسیر لجاج و سرکوبی که با این فرزند پیش گرفته‌ای،‌
هیچ نتیجه‌ی مثبتی درش نمی‌بینم.

هر مسیری جز «محبت و احترام» در پیش بگیرید، ثمر نخواهد داد.
حیف که هر دو -تا آخر- کار خودشان را کردند.

**

پ.ن: این ماجرا واقعی است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 فوریه 2011 در Uncategorized

 

آیا از این قالب نوشتن راضی هستید؟

دوستان زیادی صدایشان در آمده که این چه طرز نوشتن است.
وسط چین و منقطع.

چرا مثل بچه ی آدم نمی نویسی؟
پیوسته و راست چین (یا چپ چین یا اصلا جاستیفای چین!)

ما هم گوشمان بدهکار کسی نبود.
بلکه امیدمان به اکثریت خاموش بود!

حالا به شک افتادیم.
گفتیم یک نظر سنجی بکنیم.
ببینیم واقعا اکثریت خاموش با مایند یا با این دوستان؟!

*

این جا + یک اظهار نظری بفرمایید.  

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 فوریه 2011 در Uncategorized

 

منبری ها و مراجع و مجتهدین

در میان علما مرسوم است،
-خودم هم کم نشنفته‌ام از دهان علمای مشهور-
که وقتی می‌خواهند بگویند
فلانی آخوند بی‌سوادی است و «درب پیت» است و اهل درس و بحث نیست و سطحی است،
می‌گویند که
«فلانی، منبری است!»

بعله عزیزم. 
تعجب نکن!
همین منبری‌های مشهوری که دعوتشان می‌کنی، مجلس شلوغ می‌شود!
مرید و نوچه دارند هوارتا.
همین‌ها.

نزد اهل فن،
اهل «تبلیغ و منبر» حسابند نه علمای علم دین.

بالاخره هم درآمدش بیش‌تر است،
هم بالای منبر رفتن و سخن گفتن و شیرین زبانی کردن و حکایت گفتن
و مونولوگ داشتن و با جماعت "گوش" -که هر چه بگویی، می‌بلعد- طرف بودن
و مرید پروریدن کجا
و
کنج خانه نشستن و دود چراغ خوردن و درس خواندن و درس گفتن
و با چهار نفر شاگرد سمج -که بیش‌تر "زبان‌" اند تا "گوش"- سر و کله زدن کجا؟

البته آن هم خوب است،‌ این هم خوب است و لازم است،
ولی سطح و کلاس‌شان یکی نیست.

*

نمی‌دانم سطح منبری‌هامان یک‌باره بالا کشیده،
یا سطح علمای اعلام و مجتهدین طراز اول ِخبرگان‌مان پایین آمده!
(بالاخره هر دو گروه،از کیمیای جنتی بهره برده‌اند!)

که یک منبری دوزاری سیاست‌زده‌ -که لحن و لهجه‌ی لاتی هم دارد- و امثاله
برای مجلس خبرگان ما رهنمود و خط مشی و دستورجلسه صادر می‌کنند.

روزگار غریبی است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 فوریه 2011 در Uncategorized

 

آیینه‌یی طلب کن!

آیینه‌‌ای طلب کن، تا روی خود ببینی …
وز حُسن خود بماند انگشت در دهانت!

*

سعدی

 

*

پ.ن: شاید تصویر برخی از ما «حُسن» نباشد و «قبح» باشد. خداوند چشم بینا بدهدمان!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 فوریه 2011 در Uncategorized

 

امان از دست این ضرغامی کم کار!

خوب برادر من! 
وقتی
-به فرموده‌ی برادر بزرگوارمان، آقای شریعتمداری در جریده‌ی وزین کیهان- 
٣٠٠-۴٠٠ نفر اراذل و اوباش آمده‌اند در یک شبه راه‌پیمایی غیر قانونی و اخلال کرده‌اند، 
-یا به فرموده‌ی برادر فداکار و با بصیرت‌مان سردار رادان-
این‌ها بودند که ماموران امنیتی را کتک زده و به سمت‌شان شلیک می‌کردند و …

خوب پخش زنده می‌گذاشتی.
ملت می‌دیدند و خیال همه راحت می‌شد.

اصلا، هم‌این قِلّت و حقارت، مرگ‌ نهایی و تیرخلاص‌شان بود.
مگر می‌شود از چنین تعدی‌هایی به حقوق مردم و قوای امنیتی،‌
یا از حمل سلاح و کتک زدن بسیجیان جان برکف -توسط این اوباش- ‌حمایت کرد؟‌

عقبه‌شان هم به کلی مایوس می‌شد و بیدار.

چشم فتنه که قبلا کور شده بود،
«رَق و روده»‌اش هم بیرون می‌آمد و خلاص!

متاسفانه خیلی کم‌کاری می‌کنی آقای ضرغامی!
تا کی این ملت بیدار باید چوب مدیران خفته را بخورند؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 فوریه 2011 در Uncategorized

 

پارادایم «نفس کش؟» !

پارادایم «نفس کش؟» پارادایم بسیار شکننده‌ای است.
-جدا از آن‌که در شان نیست و انسانی و اخلاقی و اسلامی هم شاید نباشد-

یعنی اولین کسی که نَفَس بکشد،
با شما مواجهه کرده.

نفس هم که نمی‌شود نکشید.
بالاخره یکی نفس می‌کشد.
یک بچه‌ی فسقلی می‌تواند این پارادایم را بشکند.

گرچه،‌ اگر برقرار شود، یک اقتدار غلیظ و رکیک -و صد البته موقت– به همراه خواهد داشت،
-البته با حفظ شکنندگی ذاتی‌اش-

*

پارادایم امنیتی یک رژیم سیاسی، نباید «نفس کش؟» باشد.
چه کِرمی است؟
چه اصراری است؟
چرا خودمان خودمان در دام حرف‌های مطلق خودمان اسیر کنیم؟

اصلا خیلی از این مسایلی که پیش می‌آید،
محض «نفس کشیدن» طرف مقابل است.

به قول خودشان، علامت حیات، نشانه‌ی زنده بودن است.
از روی خشم ِ«انکار شدن» و «مرده فرض شدن» است.

خوب چه مرضی داری بایستی «نفس کش؟» بطلبی؟ 
که هر کس نفس کوچکی -که حق طبیعی و قانونی‌اش هم هست- بکشد،
لنگ پارادایم امنیتی‌ات برود هوا.

*

حکایت رضاشاه و مدرس را که شنفته‌ایم.
آن قلدر به مدرس گفت که پایت را از روی دُم ما بردار.
مدرس هم گفت که
«دُم حضرت‌اشرف آن قدر بزرگ شده‌است که هر جا پا می‌گذارم، ‌روی دم شماست! »

چه مرضی است که دُم خود را عالم‌گیر کنیم؟

یک جور دیگر بگویم: 
خود را آن‌قدر دم دست قرار دهیم که دست هر کسی به گریبان ما برسد؟

*

این‌طوری که باشد،
دو تا پیرمرد با یک ورق کاغذ و یک خودکار بیک،
می‌توانند یک هفته بی‌خواب‌مان کنند.

یا چه مرضی داری کَل کَل کنی و طرف را انکار
که «سرلشکر بی‌لشکر» هستند و ترس ندارند؟ 
حتما باید لشکرش را بکند توی چشمت؟

چه کِرمی داریم که گزاره‌هایی ببافیم که مثال نقضش به اشارات قلمی، یافتنی است؟
یا با آبرویی بازی کنیم که نیافتنی؟

*

به خدا اگر یک ذره عقل و تدبیر در چنته‌مان بود،

روزگارمان این نبود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 فوریه 2011 در Uncategorized

 

فجریات (۴): روحت شاد دایی کمال!

«خیابان‌های آرام» کمال تبریزیِ عزیز را دیشب دیدیم.
اولش را نشسته بر زمین و آخرش را نشسته بر صندلی.

شاید -بدون سانسور- مجوز پخش عمومی‌اش ندهندش.
که خدا کند که عاقل باشند و بدهندش.

تشویق‌های مردم، تماشایی بود.
نه از آن‌ روی که طنزش خیلی ناب باشد یا دیالوگ‌هایش پیچیده باشند،
یا مثل فیلم‌های فلان آقا،‌ سخیف و رکیک باشند.

بل‌که از آن‌ روی که حاوی حرف‌هایی بود که دیگر کسی نمی‌زند.
حرف‌هایی که زده نمی‌شود.
ولی هست و باید زده شود.
بی‌دشمنی.

کاش مسئولین -در همه‌ی رده‌ها- بنشینند و این فیلم را ببینند.
بی «تئوری توطئه».

به خدا که هزینه‌ی آرام کردم «خیابان‌های آرام(!)»،
این‌همه نبوده و نیست. 

بگذاریم، «دایی کمال‌»ها  کارشان را بکنند.

«دایی‌ کمال»‌ها کارشان را بلدند.

ای بسا خیلی به‌تر از «برادر حسین» ها!

*

پ.ن
(اخطار: ممکن است بخشی از فیلم با این پ.ن. لو برود):
فیلمی که «لعیا زنگنه»، «سعید امامی»‌اش باشد،‌ را باید دید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 فوریه 2011 در Uncategorized

 

چشم در برابر چشم!

بارها با دوستان بحث‌مان شده.
می‌گویند
« ما تو را -در کل- آدم منصفی می‌دانستیم.
ولی چرا هیچ چیز خوبی در الفنون نمی‌بینی یا نمی‌گویی؟ »

من هم گفته‌ام که

«می‌بینم ولی نمی‌گویم.
دست و دلم به گفتن‌ش نمی‌رود.
چون خودش و رفقایش، اهل انصاف نیستند.
هیچ خوبی‌ در بقیه نمی‌بینند و به هیچ نکته‌ی مثبتی در دیگری اعتراف نمی‌کنند.
چرا باید به خوبی‌های چنین آدمی اعتراف کرد؟

یک جو انصاف نمی‌دهند که این موقعیت امروزشان، ثمره‌ی تلاش پیشینیان است.
یک جور رفتار می‌کنند که انگار از اول تاریخ تا الان، تنها کسی که کاری کرده، همین‌هایند و خلاص! 
باقی -هر که آمده- دزد بوده و نالایق و …
کل تاریخ یک طرف، ما هم یک طرف!‌
برای چنین آدم‌های بی‌انصافی، آدم دست و دلش نمی‌رود انصاف بدهد یا چیزی در تایید بگوید.»

 

*

انصاف در برابر انصاف!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 فوریه 2011 در Uncategorized

 

هر که در این بزم مقرب تر است!

منبع اگر گرم باشد، نورانی باشد،
هر چه به‌ش نزدیک‌تر باشی،
گرم‌تر خواهی بود و روشن‌تر.

*

بعضی، غریب پرستند.

می‌بینی آن‌قدر که با دیگری خوش‌رفتار است،
با زن و بچه‌ی خودش نیست.
آن‌قدر که دیگران و دوران از وجهه‌ی رحمانی و جاذبه‌ی وی برخوردارند،
نزدیکان برخوردار نیستند.

و این، تعادل نیست.

«چراغی که به خانه رواست، به مسجد حرام است» را بی‌خود نگفته‌اند.
آن‌چراغ وقتی به مسجد روا می‌شود که اهل خانه هم هم‌راه باشند.
که بشود «و یطعمون الطعام» و عالمی را متحیر کند.

اگر اهل خانه‌ی علی -همه-  راضی به آن بخشش نبودند،
گمان نبرم علی راضی می‌شد که آن فرد ناراضیِ درخانه، گرسنه بماند
به قیمت یک بخشش مستحب.

*

حالا این یک روال است که مقیاس پذیر است.
از رفتار فردی بگیر تا کنش اجتماعی.
از اداره خانه  تا کشورداری و …

روش خیلی از ما، خلاف روال است.

روش درست این است که هر که نزدیک‌تر، بهره‌مند‌‌تر.

*

من با یکی از رفقای نزدیک به انجمن حجتیه،
مدت‌ها بحث‌مان بود که
شما الان مسیحی یا یهودی را خوش‌تر می‌داری تا اهل سنت را.
و این روش اهل بیت و مورد پسند اهل بیت نبوده و نیست.

نصیب مسیحی از زبان قرآن «تعالوا/بیایید» باشد
و نصیب برادر اهل سنت از زبان ما «روح!/ برو» ؟

*

خدا رحمت کند علامه عسکری را.

یک‌بار با حاج آقا رسیدیم خدمت‌شان.
خاطرات جالبی از مناظرات یکی از سفرهای حج‌شان گفتند.

فکر کنم با «بن باز» شیخ بزرگ وهابیون بود.
این که چه‌طور به آن مجلس رسیده بود هم
ماجرای جالبی دارد که جایش این یادداشت نیست.

یک جایی که او به ما -شیعیان- گفته‌ بود مشرک و کافر و …

ایشان گفته بود که
خدا مسیحیان
– که آن روز شمایل مسیح را هم تراشیده بودند و حتی تعظیمش می‌کردند-
را مشرک و کافر نخواند،
بلکه فرمود:‌
«قل تعالوا الی کلمه سواء بیننا و بینکم»
شما چرا به خودت جرات می‌دهی به ما -با این همه مشترکات- این طوری خطاب کنی؟

*

برخی،
اسم‌شان شیعه است و ظاهرا دشمنی غلیظی با وهابیون دارند.
ولی روش و سیستم‌شان عین هم‌آن‌هاست.

هم‌آن طور مطلق‌گرا و تاراننده و راننده و عبوس و دژم‌خو و کینه‌جو.

این نه روش اهل بیت است،
نه مورد رضایت اهل بیت است،
نه به نفع مکتب اهل بیت است.

*

توی حسینیه‌ی فاطمیون و در وضوخانه با یکی از هم‌این‌ها دعوایم شد.
(البته اول‌ش دعوا نبود.)

دیدم دارد بلند-بلند فحش به یکی از خلفا می‌دهد.
دوستانه و نرم گفتم که
«نکن عزیز. نگو عزیز. نه ثواب دارد و نه صواب است.
موجب تفرقه می‌شود.
شما به خیال خودت دل‌ات خنک می‌شود -که نمی‌شود-،
هزینه‌اش را شیعیان جای دیگری می‌دهند که در اقلیت‌ هستند.
بهانه و گزک هم به دست دشمنان اسلام می‌دهی برای تفرقه کردن.»

بدتر شد و به خیال‌ش الان دیگر «آوردگاه تولی و تبری» است!
و باید حال ما را به عنوان نماد دشمنی با اهل بیت جا بیاورد!

فحش چهارواداری و ناموسی نثار اهل سنت کرد.
و گفت چون طواف نساء نمی‌کنند فرزندان‌شان …
این یکی را دیگر نمی‌توانستم تحمل کنم.

گفتم:
«
مرد ناحسابی.
تو خودت الان اگر شیعه هستی،
-به خیالت- خودت غلطی کرده‌ای؟
بیا دست روی قرآن بگذار که اگر در یک خانواده‌ی سنی به دنیا آمده بودی،
و با هم‌این مکانیزمی که امروز شیعه هستی،
باز شیعه می‌شدی!

شیعه‌گی‌ات مگر جز میراث پدری‌ات است؟
چرا به خودت جرات می‌دهی که کسی را که او هم عین تو به میراث پدری‌اش مومن است،
این‌طور فحش بدهی.

فحش هم نمی‌دادی،
جوابت «ولا تزکوا انفسکم» بود.
این فحش‌ها که دیگر جایی برای دفاع ندارد.
»

 

رگ غیرتِ جاهلی‌اش بالاتر زد و
یک سری دری وری به ما هم گفت.

این جماعت هم واحد صدور حکم‌شان سریع است و نتیجه معلوم.

اگر مثل من فکر نکنی و بی‌شعور نباشی و بی‌ادب نباشی و آلوده دهان نباشی،
پس لاجرم یا نطفه‌ات اشکال داشته یا لقمه‌ات!

 

*

البته از این‌ جماعت،
ورژن بی‌شعورتر و لمپن‌تر و بی‌دین‌تر
-البته مدعی دین‌داری‌تر-
هم هست که
پای سیاست کثیف این روزها را هم به میانه‌ی میدان دین کشیده‌اند.
و البته واحد صدور حکم ایشان سریع‌تر هم هست.

«اگر ذره‌ای در فلان آقا تردید کنی،
یا لقمه‌ات مشکل داشته یا نطفه‌ات!»

یعنی سریع‌ترین آزمایش‌گاه DNA دنیا را بخواهید،
نوچه‌های همین لات-مداح‌های لمپن بی‌سواد هستند.

سه سوت جواب آزمایش DNA ات را معلوم می‌کنند.
و چنین اراذلی، به جد شایسته‌ی ترسیدن‌اند و پرهیختن.

*

برادر من!

اگر من و شما سیستم‌مان درست تنظیم بود،
اگر معتدل بودیم،
اگر به مشی و مرام اهل بیت راهی داشتیم،
اگر بویی از آیین محمدی به مشام جان‌مان -نه لقلقه‌ی زبان‌مان- رسیده بود،
مشترکات بیش‌تر را مایه‌ی نزدیکی قرار می‌دادیم.

و -مثلا-
یهودی را بر کمونیست ِملحد،
مسیحی را بر یهودی،
برادر اهل سنت را بر مسیحی،‌
درویش گنابادی ِ شیعه را بر برادر سنی،
بچه‌های انجمن را بر دراویش،
بچه‌های انقلابی -ولو سبز یا منتقد- را بر بچه‌های انجمن،
و البته هم‌فکران خودمان -چه الفنونی باشیم چه ضدسبز- بر بچه‌های انقلابی سبز
ترجیح می‌دادیم. 

الآن،
رفتار آقایان طوری است که
«اعدا عدو»  را نزدیک‌ترین‌ها گرفته‌اند.

*

گویی هر که هر چه به ما نزدیک‌تر باشد -ولی از ما نباشد-، 
خار نفهمی ما بیش‌تر بر اندام‌ش فرو خواهد رفت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 فوریه 2011 در Uncategorized

 

یکی و ده تا

یکی ظاهرا با یکی از اهل بیت درگیر شده بود.
خواست اتمام حجت کرده باشد.
گفت:
«اگر یکی بگویی؛ ده تا خواهی شنید.»

حضرت هم جوابش داد که
«خیالت آسوده… که اگر ده تا بگویی، یکی (جواب) هم نخواهی شنید. »

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 فوریه 2011 در Uncategorized

 

البته که مردم زرنگ هستند!

چاره‌ای هم جز زرنگی ندارند.

مجبورند جان  و مال و عرض و ناموسشان را از لگدکوب شدن زیر پای رفقای شما جمع کنند!
اگر زور مردم به گوگل هم می‌رسید، آن جا را هم ردیف می کردند.

انشاءاله
روزگاری که آزادی بیان بود،
و محدود و مخصوص به بیانات امثال شما نبود، 
و آزادی بعد از بیان نیز وجود داشت،
مردم دوباره در خدمت هستند و ببوگلابی خواهند شد!

فعلا گزیری نیست!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 فوریه 2011 در Uncategorized

 

راه‌پیمایی… نه!

خدا خودش کمک کند.

کشور نیاز به از هم گسستگی بیش‌تر ندارد.
ما الان نیاز نداریم بیش از این از هم پاره بشویم.

عواقب بدی در این راه‌پیمایی درخواست شده‌ می‌بینم.
خدا کند که اگر مجوز نگرفت، آقایان هم پس بگیرند
و کسی هم حضور غیرقانونی نداشته باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 فوریه 2011 در Uncategorized

 

در کوی دانشگاه، خون از دماغ کسی نریخت!

حجت الاسلام سعیدی
نماینده ولی فقیه در سپاه پاسداران جمهوری اسلامی،
در برنامه‌ی «دیروز امروز فردا» مورخ ١۶ بهمن ٨٩ (این‌جا+
که در جوار جناب آقای شریعتمداری -نماینده ولی فقیه در کیهان- حضور داشتند،
ضمن توبیخ و شماتت فلان آیت الله که به خاطر کوی دانشگاه بیانیه داده بود،
و نصیحت‌ش که باید خبرها را دقیق‌تر گرفت و جو گیر نشد و سریع تصمیم نگرفت و بیانیه نداد،‌
فرمودند:

«در کوی دانشگاه، خون از دماغ کسی نریخت.»

**

البته بعد از چند دقیقه میان پرده،
ظاهرا از پشت صحنه تذکر دادند و ایشان اصلاح کرد و فرمود:

«نه این‌که خونی نیامده باشد.
در حد بیانیه نبوده!»

یک چنین چیزی!

 

**

خوب ما یک رفیقی داشتیم که خیلی هم احمدی نژادی بود
و برای رای آوردن ایشان خیلی تلاش کرده بود و از ما هم کلی حرف شنفته بود!

ولی از بخت بدش،‌ خوابگاهی بود و دانشگاه تهرانی و ساکن کوی! 
بی‌چاره یک کتک سیری خورده بود و دهانش مسواک شده بود و …،
و خلاصه مشاهداتی داشت و درد دل‌هایی.

که البته ما آن‌ها را جایی نگفتیم تا بعدا فیلمش از بی بی سی در آمد!

  خوب است حاج آقای سعیدی،
بنشینند کنار آن آیت الله؛ با هم یک‌بار دیگر آن فیلم را ببینند.
-که تنها بخشی از وقایع بوده است-
ببینیم مساله خون دماغ بوده یا بیشتر!
یک ارزیابی بکنند که آن‌قدر دماغ‌ها خونی بوده که یک بیانیه از تویش در بیاید یا نه!؟

*

چیزی که حضرت آقا خودش گفته جنایت بوده و چند بار گفته دلم خون است و …
آقای سعیدی می‌فرمایند
در حد خون دماغ بوده یا کمتر!

*

این که خون دماغ باشد،
شما ببین برخوردهای جدی‌ترش چیست؟!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 فوریه 2011 در Uncategorized

 

فجریات (٣)

«برف روی شیروانی داغ»
رسما یاوه بود.

*

فقط نکته‌ی بامزه‌اش شرایط عجیب من بود.
کمی دیر رسیدیم،. 
موقع پارک کردن عجله کردیم،
ماشین افتاد توی جوبِ نصفه و نیمه‌ی آن‌جا! 

تا بیاوریم بیرون و دوباره پارک کنیم، طول کشید.
اوایل فیلم -و لذا تیتراژ ابتدایی- را ندیدیم.

بعد هم بلیطی که دستمان بود،
بلیط «آسمان محبوب» ِمهرجویی بود!

یعنی تا آخر فیلم من هنگ کرده بودم که
«آیا این فیلم،‌ کار ِمهرجویی است؟!»

کیفیت بد کارگردانی و سستی فیلم‌نامه به کنار.
اصلا یک تم بی‌قواره‌ی قشری مذهبی ِنامتوازن داشت.

ما -هِی- مدام در طول فیلم سرمان را می‌خاراندیم که
یعنی مهر‌جویی سرش به جایی خورده؟!
یا برادران برده‌اند و -مثل ابطحی- توجیه‌اش کرده‌اند و در خلوت به جمع بندی رسیده؟!
یا پیر شده و خرفت و به یاوه بافی افتاده! 

تا آخر فیلم، این پارادوکس سنگین با ما بود.
و از آن‌جا که احتمال می‌دادیم فیلم از مهرجویی باشد،
در تمام طول فیلم به ذهن فشار می‌آوردیم که فیلم را از منظر مهرجویی ببینیم.
پی حکمت و نکته و تعابیر تو در تو باشیم
و یا تا آخرین لحظات منتظر غافل‌گیر شدن.

که شکر خدا از همه‌ی موارد فوق، خالی بود!

*

آخر ِ‌فیلم که تیتراژ آمد،
حالت ما دیدنی بود!

«عجب چیزی رفت توی پاچه مان!»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 فوریه 2011 در Uncategorized

 

گیاهان تصفیه کننده‌ی هوا

پارسال بود که -کمی- افتادم توی خط گل و گیاه.
و دنبال تصفیه هوا توسط گیاهان و … بودم. 
یکی از صفحات عالی ویکیپدیا در این فقره، این+ صفحه است که ترجمه اش کردم.

مدت زیادی بود که می‌خواستم چنین چیزی را بنویسم.
دنبال چیز کامل تر و زیبا تری بودم.
دیدم حالا حالاها فرصت نمی‌شود که آن را مهیا کنم.
همین ماده‌ی خام را آپ کردم.

*

اولین فهرست از گیاهان تصفیه کننده ی هوا، توسط ناسا به عنوان بخشی از «مطالعات هوای پاک» که در صدد یافتن راه هایی برای پالایش هوا در ایستگاه های فضایی بود، منتشر شد. گیاهانی که علاوه بر جذب دی اکسید کربن و رهاسازی اکسیژن (که ویژگی همه گیاهان است) می توانستند مقادیر قابل توجهی از بنزن، فرمالدئید و/یا تری کلرواتیلن را نیز جذب و تصفیه نمایند. فهرست دوم و سوم نیز برآمده از کتاب دکتر ولورتون (Wolverton) است و متمرکز بر پالایش عناصر شیمیایی خاص. 

توصیه‌ی ناسا، نگهداری و بکارگیری ١۵الی ١٨گلدان با سایز مناسب (قطر حداقل ٢٠ سانتی متر) از این گیاهان آپارتمانی برای یک خانه یا محیط ١٧٠متر مربعی است.

 

بسیاری از این گیاهان، ‌مشهور و دم دست من و شما هستند و بعضا در خانه‌های ما موجود. نگه‌داری‌شان هم زیبایی آفرین است و هم نشاط آور. در این اوضاعی که می‌گویند بنزن موجود در بنزین ها بیش از ١٠٠ برابر مجاز است، خوب است یک مقدار جدی تر به این گیاهان فکر کنیم.

 

آلاینده / گیاهِ پالاینده

بنزن

فرمالدئید

تری کلرو اتیلن

زیلن  و
تولوئن

(ناسا)

(ناسا)/
(ولورتون
)

(ناسا)

English Ivy (Hedera helix)

آری

ولورتون

خیر

آری

Spider plant (Chlorophytum comosum)

خیر

ناسا

خیر

خیر

Golden pothos or Devil’s ivy
(Scindapsusaures or  Epipremnum aureum)

خیر

ناسا

خیر

خیر

Peace lily
(Spathiphyllum ‹Mauna Loa›)

آری

ولورتون

آری

خیر

Chinese evergreen (Aglaonema modestum)

ولورتون

ولورتون

خیر

خیر

Bamboo palm or reed palm
(Chamaedorea sefritzii)

خیر

ناسا، ولورتون

خیر

خیر

Snake plant or mother-in-law’s tongue (Sansevieria trifasciata ‹Laurentii›)

خیر

ناسا

خیر

خیر

Heartleaf philodendron
(Philodendron oxycardium, syn. Philodendron cordatum)

خیر

ناسا

خیر

خیر

Selloum philodendron
(Philodendron bipinnatifidum, syn. Philodendron selloum)

خیر

ناسا

خیر

خیر

Elephant ear philodendron
(Philodendron domesticum)

خیر

ناسا

خیر

خیر

Red-edged dracaena (Dracaena marginata)

آری

ناسا

خیر

آری

Cornstalk dracaena
(Dracaena fragans ‹Massangeana›)

خیر

ناسا

خیر

خیر

Janet Craig dracaena
(Dracaena deremensis ‹Janet Craig›)

آری

ولورتون

خیر

خیر

Warneck dracaena
(Dracaena deremensis ‹Warneckii›)

آری

خیر

آری

آری

Weeping Fig (Ficus benjamina)

خیر

ولورتون

خیر

خیر

Gerbera Daisy or Barberton daisy
 (Gerbera jamesonii)

آری

ولورتون

آری

خیر

Pot Mum or Florist’s Chrysanthemum
(Chrysantheium morifolium)

آری

ناسا، ولورتون

آری

خیر

Rubber Plant (Ficus elastica)

خیر

ولورتون

خیر

خیر

Boston fern
(Nephrolepis exaltata «Bostoniensis»)

خیر

ولورتون

خیر

خیر

Kimberly queen fern (Nephrolepis obliterata)

خیر

ولورتون

خیر

آری

Dwarf date palm (Phoenix roebelenii)

خیر

ولورتون

خیر

آری

Areca palm (Chrysalidocarpus lutescens)

خیر

خیر

خیر

آری

Dendrobium orchid (Dendrobium sp.)

خیر

خیر

خیر

آری

Dumb cane (Camilla) (Dieffenbachia)

خیر

خیر

خیر

آری

Dumb cane (Exotica) (Dieffenbachia)

خیر

خیر

خیر

آری

King of hearts (Homalomena wallisii)

خیر

خیر

خیر

آری

Moth orchid (Phalenopsis sp.)

خیر

خیر

خیر

آری

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 فوریه 2011 در Uncategorized