RSS

بایگانی ماهانه: ژانویه 2010

همسایه ها یاری کنید!

 

و این+ هم پرسشنامه‌ آنلاین

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

بُریدن…بُراندن!

در زمان ریاست جمهوریِ بنی‏صدر، وقتی مأیوس شدیم از این‏که امام حرف ما را درباره‏ی آقای بنی‏صدر قبول بکنند، خدمت ایشان رفتیم.

ما یکی یکی می‏رفتیم، چند نفری می‏رفتیم، نوشته‏یی می‏گفتیم، زبانی می‏گفتیم.

من یک بار خدمت امام رفتم و صریحاً گفتم من به این نتیجه رسیده‏‌ام که چون دیگر نمی‏شود با آقای بنی‏صدر برخورد بکنیم، من به همان روشِ قبل از انقلاب باید عمل بکنم. ما قبل از انقلاب حرف‌هایی می‏زدیم، که وقتی کسی در آن حرف‌ها می‏اندیشید، موضعی نسبت به آن دستگاه پیدا می‏کرد. من به ایشان گفتم مجبورم الان حرف‌هایی بزنم، که وقتی کسی درباره‏ی آنها اندیشید، موضعی علیه آقای بنی‏صدر بگیرد. امام نگاه کردند و تبسمی کردند و هیچ چیز نگفتند.

در آن زمان‌ها، گاهی می‏‌شد که من با دلِ پُر خدمت امام می‏‌رفتم؛ اما وقتی می‏آمدم، به رفقا می‏گفتم که امام دستی به سر و صورت ما کشیدند و لقمه‏ی حلوایی با لطف و نگاه خودشان در دهان ما گذاشتند، ما را رها کردند؛ بعد که می‏آمدیم، باز در سخن‌رانیِ خودشان می‏گفتند: آقای رئیس جمهور، آقای بنی‏صدر! یعنی همان، همان بود!

ایشان مصلحت می‏دیدند؛ چون بالأخره، ایشان حکیم بودند. امام، یک حکیم به معنای واقعی بود؛ یعنی واقعاً پشت دیوار و پشتِ حجاب را می‏دید، که ماها قادر نبودیم آن را ببینیم. ایشان چیزهای خیلی ریزتری از آنچه که در حدّ دید ما بود و هست، می‏دید.

ما وقتی در آن شرایط قرار می‏گرفتیم، چه کار می‏توانستیم بکنیم؟ نمی‏شد که ول کرد. بعضی‌ها بُریدند. این اسمش، بُریدن است. آدم که نباید ببُرد؛ باید بالأخره بایستد. دشمن دارد ما را می‏بُراند؛ از انواع و اقسامِ وسایل هم استفاده می‏کند. اگر ما هم بُریدیم، به دشمن کمک کرده‏ایم.

*

بخشی از بیانات مقام معظم رهبری در دیدار با جمعی از هنرمندان 4/9/1370

**

نقل از کتاب نیوز+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

اهل بصیرت!

آقا جان!‌ می‌فرمایید: بصیرت.
سرچشم همه‌مان.

فقط من یک سوال کوچکی دارم؛
در مورد کسانی که الآن اهل بصیرت حساب می‌شوند.

این طور بگویم:

اگر خدا توفیقی داد و ما هم اهل بصیرت شدیم،
این آقایی که به مردم می‌گوید گوساله و بزغاله،
با ما در یک جبهه خواهد بود؟

یعنی بصیرت دار که شدیم، قرار است بشویم یکی مثل این آقا؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

حمله به اکبر،

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

ایمان راستین و حقیقی

» اگر گربه ای بتواند از روی پلی عبور کند، عبور او نمی تواند دلیل استحکام پل باشد. بلکه اگر قطاری از روی آن پل عبور کرد، باید پذیرفت که پل کاملا محکم و قابل اعتماد است.

به همین ترتیب، اگر انسانی خود را به هنگامی که در کنار همسرش به خوردن چای و کیک مشغول است، با ایمان بداند، ایمان او ثابت نمی شود. بلکه ایمان راستین باید فشارهای بسیار زیادی را تحمل کند تا استحکامش ثابت شود.»

از کتاب «در زیر زمینی خدا+«، اثر ریچارد ورمبراند+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

نشسته ایم

برای من دغدغه شد

وقتی این را دیدم و امتحان کردم

و دردم آمد که

ما چه نشسته ایم؟

***

پی نوشت. نظرات را بخوانید. مفیدتر از خود متن است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

بازی روزگار

»

Once the game is over,
the king and the pawn go back in the same box.

» 

**
«
وقتی بازی [ ِشطرنج] تمام می‌شود،
شاه و پیاده، هر دو، به یک جعبه باز می‌گردند.
»

گوینده ی گمنام


 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

درب دیزی و روح ملاصدرا!‌

گویی درب دیزی باز شده‌است،
که گربه‌های بی‌حیا
دندان طمع‌شان را
نشان می‌دهند.

*

گرچه از آوردن برخی اسامی کراهت دارم؛

ابراهیم نبوی یک مدتی می‌گفت که
حسین درخشان،‌ نسخه‌ی تحت ویندوز حسین شریعتمداری است.

و این تمثیل را از او به عاریت می‌گیرم و
می‌گویم اکبر گنجی،‌ نسخه‌ی تحت ویندوز جناب هخا  است.

گنجی، پیش‌تر هم نشان داده است که از دانش و معلومات بدیهی و اولیه
-کمینه برای ورود به مسایل دینی- محروم است
و از درک مفاهیم نه چندان پیچده و استعاری، عاجز.

ماجرای «قلب» و اشتباه گرفتن آن با دیگر معانی قلب،
و عجز از فهم مفاهیم جانبی و استعاری و … آن ها،
-و با کمال اعتماد به نفس و پر رویی-
غلط دانستن قرآن بر اساس چنان دلایل سست و بی‌معنایی،
که موجب خنده‌ی همگان شد را
یادمان نرفته است.

*

خنک آن‌که چنین آدمی به خود جرات می‌دهد که اسم خود را
در کنار اسامی کسانی نظیر
ملاصدرا و مولوی و محی الدین عربی
بیاورد.

یعنی این از آن ماجرای «قلب» خنده آور تر است.

راست می‌گفت آن که می‌گفت
«برخی،‌ بزرگترین سرمایه‌ی عمرشان، «رو» است.»

و دل‌ها بسوزد برای روح جناب ملاصدرا
که به چه درد غریبی دچار شده‌است با چنین داعیه‌ی تشابهی!

*

نکته‌ی دیگری که باید توجه داشت،
این است که شاید بتوان اکبر گنجی را نسخه‌ی تحت داس دکتر سروش نیز دانست.

حرف‌هایی که گنجی -به صورت گتره‌ای و کثیف- به خود جرات زدنش را داده،
چندی پیش،‌ حضرت استاد‌،
به همراه چند بیت شعر و واژگانی غنی و قالبی مطنطن و با ظرافتی کم‌نظیر
-که انصافا در قلم و بیان ایشان عیان است-،
مطرح کرده‌است.

**

این ماجرا یک روی دیگر هم دارد.

اگر کسی مثل اکبر گنجی به خودش جرات می‌دهد چنین حرف‌هایی را صریح و علنی بزند،‌
و گمان کرده‌است که مشتریانی برای حرفش خواهد یافت‌،
جای فکر دارد.

از آن جهت که تا چندی پیش،
این‌ها به خاطر محبوبیت خودشان هم که شده،
جرات نمی‌کردند این حرف‌ها را جز در لفافه بزنند.

و این بخش از ماجراست که به من و شما مربوط است.

و غصه‌ی اصلی امثال بنده است.

به راستی چه کسی درب دیزی را باز کرده؟

**

چرا باید کسی بیاید -به زعم خودش- زیرآب امام زمان را بزند.
امام زمان چه کار داشت به اکبر گنجی؟

جز این است که
گاه و بی‌گاه،
مربوط و نامربوط،
هر جا گندی زدیم،
هر جا هنری نداشتیم و جوابی نداشتیم،
هر جا خواستیم سنگر بگیریم و از پاسخگویی فرار کنیم،
هر جا خواستیم چماقی بر سر مخالفین فکری بکوبیم،
-درد آورتر از همه- هر جا خواستیم از نقد کارشناسی و علمی و پاسخگویی آن فرار کنیم؛
گفتیم:
«از آن جا که مقام معظم رهبری فرموده‌اند … »

ولایت فقیه هم که نایب بر حق امام زمان است؛
امام زمان هم که معصوم است؛

پس جناب کارشناس، ‌بتمرگ سر جایت!

جناب کارشناس اقتصادی/سیاسی/امنیتی/…
که دلت برای مال و جان و ناموس و آینده و همه‌ چیز مردمت می‌سوزد،
خفقان بگیر!

چون نایب امام زمان گفته!

*

آخر خود این نایب امام زمان شما؛ ولی مطلق فقیه زمان؛ یعنی حضرت آقای خامنه‌ای
کی چنین حرف‌هایی زده؟
کجا؟
خود ایشان بارها تاکید کرده که
«اگر نظرم با نظر کارشناسی مغایر بود،
من -خودم! نایب امام زمانی که شما می‌گویی- تابع نظر کارشناسی هستم».

خود ایشان حرف کارشناسی را شنونده است،
شما به بهانه
ی ایشان می خواهید هم حرف کارشناس را نشنوید هم دهانش را ببندید!؟

با این وصف،
پر واضح است که شما -فقط- پشت ایشان سنگر گرفته‌اید؛
و معلوم است که کمترین اعتقادی به ولایت ندارید
؛ 
الان، شده جزو اسباب کار و کاسبی
تان!

*


و این نیز معلوم است که
وقتی به عنوان سنگر از دین و ولایت استفاده کنیم،
تا ابد تحمل نمی‌شود.

(آن هم کاش با ادب و مدارا -یا لااقل با کمی احتیاط و خجالت!- بود؛
با کمال بی‌ادبی و بی‌حرمتی هم استفاده می‌کنیم؛
مخالفین را بزغاله و گوساله خطاب می‌کنیم! دری وری  می‌گوییم!

بی آن که یاد نصیحت سعدی بیفتیم که
«آن را که خانه نئین است… بازی نه این است!»
)
 
این روش، تا یک مدتی قابل تحمل است.

بعدش چی؟

جز این می‌شود که پیاده‌ای مثل اکبر گنجی بیاید
و بگوید اصلا امام زمان را چه کسی دیده،
که نایبش را دیده باشد؟

او -گنجی- که رجاله‌ای بیش نیست.
ولی وقتی ما این طور ناشیانه از اعتقاد مردم به عنوان سلاح استفاده کردیم؛
پشتش سنگر گرفتیم؛
بی‌منطق بر سر این و آن‌اش کوفتیم؛
واکنشی طبیعی -و نه لزوما حق- است که برای خلع سلاح ما قیام کنند.

بگویند از بیخ می‌زنیم زیر امام زمان و پیامبر و قرآن‌شان -همه با هم!-
که بی‌سلاح و سنگر شوند.

می‌خواهند ما را بزنند، می‌خورد به آن چه پشت‌ش سنگر گرفته‌ایم.

راستی… قرار بود ما فدای اسلام بشویم یا اسلام فدای ما؟

*

جواب شبهه را با آگاهی و دانش می‌دهند.
جواب شبهه‌ی کارشناسی را با بحث کارشناسی می‌دهند.
جواب شبهه‌ی سیاسی را با اطلاعات سیاسی می‌دهند.
جواب شبهه‌ی اجتماعی را با شفاف سازی اجتماعی می‌دهند.
جواب شبهه اقتصادی را با آمار و نظریه پردازی و برنامه میدهند.
با اطلاع رسانی مبتنی بر اقناع.

نه با خدا و پیغمبر و لایتی خودساخته -و نه اصیل- که فعلا بشود پشت‌ش سنگر گرفت!

*

این است آن غصه‌ی بزرگی که این روزها بر دل ماهاست.
این است آن قصه‌ی پر غصه‌ی «یخرجون من دین الله افواجا+» را که برای‌تان گفتم.

این است آن باور و ایمان و محبت به تاراج رفته‌ی ماها.
نه توسط صاحب محبت که توسط این دونان و بی‌خردان و مدعیان حمایت!

**

«چون نیک نظر کرد، پر خویش در آن دید
گفتا ز که نالیم … که از ماست که بر ماست!»

***

بعدالتحریر (881007): مرحوم دکتر شریعتی بود که گفته بود که «برای تخریب چیزی، به آن خوب حمله نکنید. از آن بد دفاع کنید».

و من اضافه می کنم که «متاسفم که امثال ما، زحمت دفاع بد را هم به خود نداده ایم. بلکه پشت ارزش هامان سنگر گرفته ایم!»

بعد بعدالتحریر(881010): شاید تاکید مجدد لازم باشد که در این یادداشت، آگاهانه از طرح دعاوی گنجی و بررسی مواردی که او مطرح کرده پرهیخته ام. اگر می خواستم به آن مطلب بپردازم، یادداشتی می نوشتم با عنوان «ردی بر نظرات …». تمرکز اصلی در این یادداشت، نه گنجی بوده نه ادعاهایش. بلکه تلاش برای درک علل و انگیزه های این مناقشه بوده است. یک جورهایی!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

دویدن و رسیدن

نرخ فحش دادن به هاشمی را اصلاح طلب ها ارزان کردند.
طرفی هم از این بابت نبستند و احتمالا تنها دل‌شان خنک شد.
و نه بیشتر.

سود اصلی اش سر آخر به جیب شیخ احمدها و الفنون ها و … رفت.

*

با دیگری هم دارند چنین می‌کنند.
نرخ توهین به هم‌سنگر هاشمی را، هم‌این‌ها می‌آورند پایین،
طرفی هم از آن نخواهند بست.

آخرش آن کسی که ضربه‌ی اصلی را می‌زند
و سود ماجرا را می‌برد،
همان جماعت تندرویی هستند که امثال هاشمی و … خار چشم‌شان هستند،

ولی مجبورند تحمل‌شان کنند؛
به خاطر حفظ ظاهر و شعارهایی که می‌دهند.
فعلا اقتضای وزش باد، ژست فدایی‌ گرفتن و حمایت و روابط پدر و پسری است!

 

خنک آن که داد این جماعت معترض را هم همین‌ها در آورده اند،
و هم‌سنگر مزبور،‌ به خاطر حمایتی که ناچار است از جایگاه این‌ها بکند،
مورد حمله قرار گرفته.

*

دریغ!

**

پ.ن: این یادداشت به زودی از وبلاگ برداشته خواهد شد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

شما فیلتر نیستید؟

 شرمنده!

میلی به خواندن‌تان ندارم!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

فاصله ادعا تا عمل درست

دیروز با یکی از دوستان آلمانیم داشتم میرفتم دانشگاه. همینطوری که داشتیم صحبت می کردیم، یکدفعه مامور کنترل بلیط مترو وارد قطار شد و از همه خواست بلیط هایشان را نشان بدهند.

در آلمان اصلا موقع سوار شدن به مترو یا اتوبوس و یا وسایل حمل و نقل عمومی، بلیط را کنترل نمیکنند. بلکه بنا را بر این میگذارند که همه بلیط دارند. اما گاهی ( مثلا در سال برای من ۷ یا ۸ بار پیش می آید) به صورت رندم و تصادفی، در ایستگاه خاصی وقتی از قطار پیاده میشوی، مأمورین کنترل بلیط از شما تقاضای نشان دادن بلیط می کنند یا در قطار وقتی هستی، ۳ یا ۴ نفر سوار میشوند و با معرفی و ارائه کارت شناسایی خود، از مسافران میخواهند که بلیط هایشان را نشان بدهند. معمولا هم جالب است که همه بلیط دارند و برای همین، سر و ته کنترل یک واگن، بیشتر از ۱ دقیقه و بیش از فاصله یک ایستگاه تا ایستگاه دیگر، طول نمی کشد. در طی این سالیان درازی که من اینجا هستم هم شاید بیشتر از ۴۰ بار پیش نیامده است که مجبور به نشان دادن بلیط شده باشم. البته لازم به گفتن است که ما دانشگاهمان، بهمان هر ترم یک کارت مجانی میدهد که با آن سوار شدن هر وسیله نقلیه عمومی در طول تمام ساعات شبانه روز در همهٔ مسیرهای دلخواه در شهر و در همهٔ روزهای هفته مجانی و آزاد است. در ضمن اگر هم کسی بلیط نداشته باشد، ۵۰ یورو (حدود ۷۰ هزار تومان) جریمه می شود و به آدرسش هم اخطاریه میرود و اگر ۳ بار اینکار را بکند، یعنی بدون بلیط سوار مترو و اتوبوس شود، علاوه بر جریمه بالا، برای یک سال حق استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی را ندارد. اما باز هم تاکید می کنم، هر بار که مأمورین از مسافران بلیط خواسته اند، همه در هر سطح اجتماعی و مالی یا چه جوان چه پیر همه بلیط داشته اند.

اما جالب است که  در ۹۹% مواقع، کسانی که بلیط نداشته اند، غیر آلمانی و غیر اروپایی بوده اند و بیشتر هم از کشورهای آسیایی. اما آن چیزی که از همه بیشتر مشهود است، در ۹۵% مواقع(با ارفاق البته ۹۵٪)، وقتی مأمورین قطار از خانمهای محجبه و یا افراد به ظاهر مسلمان تقاضای بلیط می کنند، آنها می‌گویند که بلیط ندارند و به این ترتیب جریمه می شوند. طوریکه دیگر عادی شده این مساله. جالب است که مردم عادی هم که این صحنه را می بینند همه سر تکان می دهند به علامت تاسف.

دیروز هم همین اتفاق افتاد، یک خانمی که از کشور همسایه خودمان هم بود، با بچه هایش بدون بلیط سوار مترو شده بودند. این خانم حجاب سر سختی هم داشت، اما وقتی مأمور کنترل بلیط ازش بلیط خواست، گفت ندارم و یادم رفته و آسمان ریسمان بهم بافتنی که نگو. منم خیلی ناراحت شده بودم که آخه چرا بعضی ها فقط به ظاهر دینشان توجه می کنند و اینکه مثلا بدون بلیط سوار، مترو شوند را گناه یا به نوعی دزدی نمی دانند. توی همین فکر بودم که دوست آلمانیم هم، همین سوال را پرسید. پرسید فلانی، از حرفم ناراحت نشوی، اما چرا در اکثر مواقع، زنان محجبه یا کسانی که ظاهر دینی دارند، بلیط ندارند و دزدکی سوار قطار می شوند؟ و پاسخ من جز سکوت و علامت افسوس چیزی نبود.

می دانم ممکن است بگویید نه! از کجا معلوم تو؟ از شانست، همش این صحنه ها را اینطوری دیدی! اما راستش در تمام مدتی که اینجا زندگی می کنم، اگر شخصی را در حال جریمه شدن به خاطر اینکه بدون بلیط سوار قطار شده بوده را دیده باشم، در اکثر مواقع زنان محجبه و یا افراد با ظاهر دینداری بوده اند و این کاملا مشهود است برای هر کسی که اینجا زندگی کند. از همه بدتر نگاه همراه با تاسف و گاهی عصبانیت افراد عادی در این مواقع هست. چون عدم رعایت قانون در اینجا از طرف هر کسی، مذموم است.

کافی است که از خود بپرسیم اگر یک نفر هم با دیدن این صحنه ذهنش  نسبت به دین خراب شود، مسولیتش با چه کسی است؟ مطمئناً کسی که با ادعای دینداریش، از ساده ترین کار که به صورت قانونی و با پرداخت هزینه بلیط، از وسیلهٔ نقلیه عمومی استفاده کردن است سر باز می زند و می خواهد مثلا سر مترو را کلاه بگذارد، حاضر به پذیرش مسئولیت این کار هم نمی شود.

پس همینکه اسم دین آمد روی کسی، دلیل نمی شود که طرف در یک هاله نور مقدسی قرار بگیرد و هر کاری کرد درست باشد و کسی هم حق سوال کردن ازش نداشته باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

مناظره پنجشنبه!

با بچه ها جلسه هفتگی منزل عماد بودیم.
بعد از دو هفته کار طاقت فرسا و ممتد روی پایان‌نامه‌ام،
به شدت نیازمند چنین تخلیه‌ی روحی و بودن در جمع با نشاط رفقا بودم.

جای شما خالی، خیلی هم خوش گذشت!

*

ساعت ده و نیم شد و نزدیک به رفتن،
چند نفر با هم یادمان آمد و گفتیم مناظره است! برویم ببینیم چه خبر است!
رفتیم جلوی تلویزیون.
٧-٨ نفر علاقه مند بودیم.

روشن کردیم.
دیدیم یک طرف حسنیان نشسته،
یک طرف علاء بروجردی!

به صورت ناخودآگاه و اتفاقی چند نفری با هم گفتیم:
«خاموشش کن بابا!»

و کردیم.

و به خنده و گعده‌ی دوستانه و شیرین خودمان ادامه دادیم!
و چای آخر را همراه با کیک تولد عماد
به بدن زدیم و آمدیم! 

**

پ.ن: پیش بینی مناظرات داغ بعدی: مهندس رحیم مشایی با مهندس هاشمی ثمره / آیت اله احمد خاتمی با آیت الله علم الهدی / حجت الاسلام آقا تهرانی با حجت الاسلام  رسایی /  حسین شریعتمداری با مرتضی نبوی! / آیت الله جنتی با آیت الله حائری شیرازی! و ….

پ.ن٢: حاج منصور اضی با حاج سعید حدادیان!!  (با تشکر از آقا مهدی خودمان!)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

از ایران رهجو تا مهندس سبابه!

همین سال ِگذشته بود که یک لیوان چای ریخت روی لپ‌تاپ (Laptop) نازنین‌ام!
و پس از ساعاتی… بوم!

از ایران رهجو -که ظاهرا نماینده سونی است- خریده بودمش.
بردمش واحد تعمیرات هم‌آن جا.

خلاصه این‌که گفتند باید مادربورد (MotherBoard) تعویض شود.
چند روزی معطلی و نزدیک به نیم میلیون تومان هم هزینه دارد.

ناچار بودیم و جایی که اعتماد داشته باشیم هم نمی‌شناختیم.

قبول کردیم و گفتیم یک گیگابایت رم (Ram) هم رویش بگذارید.
گفتند آن هم می‌شود ٧٠-٨٠ تومان.

لبی گزیدیم و با خود گفتیم «گور پدر مال دنیا!»
و به‌ ایشان گفتیم:
«باشد! بگذارید!»

بورد را عوض کردند و پولش را گرفتند.
رم را هم گفتند نداریم!
-خدا را شکر! می‌گویم چرا-

*

شب ِاول محرم امسال بود که
در اثر سانحه‌ای، مانیتور لپ تاپ مان، شکست.
کماکان مراجعه کردیم به همان ایران رهجو.

گفتند از ۵۵٠ الی ٧۵٠ هزار تومان هزینه دارد.
مال شما هم از ان گران ها است. شما روی ۶۵٠ حساب کن!
ضمن این که حداقل ١٠ روز طول خواهد کشید که قطعه (مانیتور مزبور) برای‌مان برسد!

حساب کردم و دیدم پارسال،‌ لپ تاپ، نو بود و تعمیرات معقول.
ولی امسال اگر بخواهم این‌قدر هزینه بکنم،‌ می‌روم یک لپ تاپ نو می‌خرم!
ضمن این که ١٠ روز، دراوج تدوین پایان نامه، زمان خیلی زیادی بود.

آمدم بیرون.

*

اتفاقی به یکی از دوستان که در کار واردات لپ‌تاپ است،
زنگ زدم و گفتم کسی را که مطمئن باشد، می‌شناسد؟

گفت آری. برو پیش «مهندس سبابه» خودمان.
و تلفنش را داد.

چند تا کوچه بالاتر از همان ایران رهجو بود.

**

پیش ایشان که رفتم،‌ اصولا چشمم به خیلی حقایق باز شد.

اولا که یک انسان منصف و باصفا و باایمانی یافتم ایشان را.
گویی همه‌اش دنبال این بود که خرج مشتری‌اش کمتر بشود.
چیزی که خدایی‌ش در این روزگار عجیب است!

مانیتورم را جلوی خودم باز کرد.
نشانم داد. دیدم شارپ است.
و گفت که خدا را شکر از آن نوع جدیدش -که گران تر است- نیست
و ال سی دی (LCD) معمولی است!

رفت از اتاق بغل، عینش را در آورد و گفت:
ایناهاش. و برایم وصل کرد مثل آب خوردن!

آن خرج ۵۵٠ الی ٧۵٠ هزار تومانی با ١٠ روز معطلی،‌
تبدیل شد به ١٠ دقیقه معطلی (چرا معطلی؟ کلی چیز یاد گرفتیم!)
و ٢٠٠ هزار تومان هزینه!

ماجرای مادربورد را برایش گفتم.
خندهی تلخی کرد.
گفت برو لاشه‌ی مادربوردت را بیاور.
احتمالا می‌شود تعمیرش کرده و زنده‌اش کرد.
و شاید توانستم تعمیر شده‌اش را برایت تا ۵٠-۶٠ هزار تومان بفروشم!

*

امروز، فن (Fan) لپ‌تاپم صدا می‌کرد.
رفتم سراغش.
گفتم:
«مهندس! فن را عوض کن!»
-حدود ۴٠ هزار تومان می‌شد قیمت‌اش-
باز کرد و نگاه کرد و گفت:
«نمی‌خواهد!
فن (Fan) ات سالم است.
من الان روغن ندارم. ولی خانه که رفتی، دو قطره روغن چرخ خیاطی را با سرنگ بریز این‌جا!»
و یادم داد.

تشکر کردم و با خود گفتم بالاخره دست خالی از دفترش بیرون نروم.

به‌ش گفتم
«لااقل یک گیگا بایت رم (Ram) برایش بگذار!»
در قطعاتش نگاه کرد و پیدا کرد و گذاشت.

گفت من خودم ١٧ هزار تومان خریده ام،‌ شما هم ١٩ هزار تومان بده!
بابت تشکر،‌ خواستم ٢٠ تومان بدهم،‌ قبول نکرد!

یاد ایران رهجو افتادم
-و ٨٠ هزار تومان‌اش؛ شانس آوردم که آن روز، رم(Ram) نداشتند!-!

**

مردم به نمایندگی اطمینان می‌کنند،‌
کاش نمایندگی ها از اطمینان کسی سوءاستفاده نکنند.

البته،‌ جناب مهندس، علتش را خیلی دقیق گفت برایم.

«
این‌ها اگر بخواهند یک تعمیرکار خبره بیاورند،‌
باید اقلا ماهی ٣ میلیون تومان به‌ش حقوق بدهند.

حالا گیریم این هزینه را بکنند؛ نتیجه‌اش چیست؟
نتیجه‌اش این است که مردم کمتر پول به ایشان بدهند!

خب مگر مریض هستند؟

هم یک مهندس دوزاری معمولی می‌آورند و حقوق کمتر می‌دهند،‌
هم این‌که دیگر کاری به تعمیرات ندارند و هر چه که اتفاق افتاده باشد،
می‌گویند: تعویض!

و به پشتوانه گارانتی و اعتماد مردم، می‌توانند با قیمتی بسیار بالاتر از بازار کار کنند.

هم دردسر تعمیر کردن ندارند،
هم پول بیشتر می‌گیرند،
و هم در تجارت همان قطعات تعویضی، سود می‌برند و چند برابر محاسبه می‌کنند.

»

**

از آن طرفش هم بگویم.

یک هاب سویچ (Switch) شبکه‌ی ٢۴ پورت خوب داشتم که در اثر نوسانات برق،‌ خراب شد.
احتمالا پاور اش مشکل پیدا کرده بود.
به صورت اتفاقی در اینترنت یک کسی را پیدا کردم.

سویچ را به او سپردم.
دو هفته ما را سردوانید.
امروز فلان چیزش را عوض کردم. فردا بهمان چیزش را و …
آخرش  گفت نمی‌شود. بیا جنازه اش را بردار ببر!

کسی را که شناخت و اطمینان بهش نداری،
نباید کار ببری پیش‌اش.

حالا هم نمی‌دانم اگر جای دیگر ببرم،‌ با این بلاهایی که این آقا بر سر سویچ من آورده،
دیگر چیزی از آن جنازه و قطعات به درد بخورش باقی مانده یا نه.
دستمان هم به جایی بند نیست.

پس،
کار را بردن پیش ایران رهجو های بی‌انصاف،
لااقل از این آدم‌های ناشی یا دزد،
به‌تر و به صرفه‌تر است.

**

بعدالتحریر(٢١:۵۶ شامگاه ٣٠ دی ٨٨): هدف اصلی از این یادداشت،‌ ایضاح این نکته بود که آن چیزی که می‌تواند بسیار بیش از آن چه فکر می‌کنیم سودآور و مفید باشد،‌ ارتباطات اجتماعی ماست. که مهمترین و اثربخش ترین بخش آن، مقوله‌ی «قابلیت اعتماد» است(در این مورد، ‌قابل اعتماد بودن، لزوما ‌اخلاقی نیست. بلکه توان فنی نیز در آن نقش به سزا دارد). اصولا اعتماد، چیزی است که ما حاضریم برایش هزینه بپردازیم. اعتماد، چیزی است که اگر شرکتی به خاطر برند یا تبلیغاتش بتواند جلبش کند، می‌تواند عواید زیادی را عاید خودش کند و با رضایت، از مردم پول چند برابری بگیرد. پس، ارتباط مبتنی بر اعتماد ولی بدون آشنایی اجتماعی، گرچه کار را راه انداخت(و اثربخش بود) ، ولی کارآیی آن ارتباط مبتنی بر (اعتماد+آشنایی) را نداشت. در آن ارتباط حاصل از شبکه‌ی اجتماعی، هزینه‌اش برای من یک تلفن ساده به دوستم بود. برای دوستم،‌ -که حتی به این مهندس عزیز زنگ هم نزد- دادن یک شماره تلفن ساده به من بود. ولی اثر آن لااقل برای من یک منفعت قابل توجه بود. مثال تراژیک سویچ هم که نه آشنایی درش بود و نه اعتماد؛ نتیجه اش آن چیز مزخرفی شد که شد.

پ.ن: برای دوستانی که از طریق ایمیل (mim.heh.sin روی gmail.com) درخواست کرده بودند،‌ آدرس و تلفن و … را فرستادم. رفتید پیش‌اش، اگر به من فیدبک بدهید در مورد نتیجه کار، خوب است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

فرهنگ اسلامی و آشپزخانه‌ی اوپن!؟

در راه بازگشت به منزل،‌
طبق معمول، به «رادیو گفتگو» گوش فرا می‌دادم.

گفتگوشان فرهنگی بود.

رسایی از مجلس بود.
دکتر فلانی رئیس حوزه هنری بود
و یکی دیگر که نمی‌شناختم.

مجموعا،‌ نمی‌دانم ترافیک بیشتر بر روح سوهان می‌کشید،
یا فرمایشات این آقایان!

*

آقای رسایی حرف‌هایش را زد.
حالا بررسی محتوای فکر یکسویه و دگم ِحضرت اجل بماند.

آخرش فرمودند،
«حالا من مقصر اصلی را شورای عالی انقلاب فرهنگی می‌دانم!»

چرا؟

چون یک سازمان عریض و طویل دیگر درست نکرده،
و همه اهالی فرهنگ را به خط نکرده
و به همه نگفته که توی یک خط باشند!

و یک مشت اباطیل دیگر.

*

من فقط یک سوال از این عزیز دارم.
شما از کجایت در آوردی که چنین کاری لازم است؟
تئوری علمی و بحث های مدیریت فرهنگی و این‌ها را که از شما انتظار داشتن،
بلاهت است.

شما بفرمایید در کجای عالم اتخاذ چنین روش هایی سابقه دارد.
کجای این عالم -کجا؟- فرهنگ فاخر، با این دکان و دستک ها رونق گرفته؟

بعله.
قابل درک است!
حضرت اجل دلش غنج می‌رود انگار!
که یک ساختمان تصور کند با شانصد طبقه و هزار اتاق!
و هنرمندان و فرهنگیانی که صف کشیده‌اند و در انتظار و نگران نشسته‌اند،
تا یکی از امثال ایشان به عنوان کارشناس،
این رعایا را به حضور بپذیرد و ایرادات کارهای فرهنگی‌شان را بگیرد
و گوش فرهیختگان ناهماهنگ را بپیچاند،
و فرهنگ فاخر(!) تولید کند!

-مایعی حاوی اوره را باید به آن فرهنگی بست که حضرت اجل فاخرش بداند!-

فکر می‌کند با این سازمان و ساختار‌سازی‌های ابلهانه، می‌شود فرهنگ تولید کرد.

برادر عزیز، حتی تولید یک محصول درجه‌ی چندم فرهنگی هم با این روش‌ها ممکن نیست.

آخر حرف زدن بلد نیستید،
حرف نزدن را هم بلد نیستید!؟

نگون بخت آن مریضی که امثال شما این طوری برایش نسخه پیچی می‌کنید؟

*

یا آن آقای دکتر که گویی رئیس حوزه هنری بود.
سوزنش گیر کرده بود روی فرهنگ مصرف مردم و تاثیر آن بر اشتغال و … !
که
«ما باید مردم را آگاه کنیم که بروند جنس ایرانی بخرند.
مردم باید بدانند که کالای خارجی خریدن، مساوی است با بی‌کاری و رکود صنعت
و …»

حرف‌هایی در حوزه‌ی  اقتصاد فرهنگی
که بیشتر مربوط به معاون وزیر صنایع، یا مثلا وزیر بازرگانی است تا به رئیس حوزه هنری!
حالا اگر یک اشاره‌ای گذرا می‌کرد، خوب بود.

چند باری که صحبت میان کارشناسان چرخید،
ایشان سوزنش گیر کرده بود روی همین موضوع.

در این شرایط، لابد وزارت صنایع هم باید نسخه بپیچد برای فرهنگ مملکت،
و سیاست فرهنگی-هنری تولید کند!

وزارت علوم هم کار وزارت صنایع را بکند
و وزارت تعاون، کار وزرات علوم را
و ….

یک چیز دیگر هم ایشان خیلی اصرار داشت،
تابلوهای مغازه‌ها بود.
که
«یعنی چه!؟
آدم می‌رود در خیابان جمهوری،
فکر می‌کند رفته در کره یا ژاپن!
از بس که این تابلو ها نوشته ال جی و سامسونگ و …
همه‌اش هم به انگلیسی!»

در مورد تابلوهای شهری هم درد دل زیاد است.
ولی باز هم خطر رویکرد قشری گرایانه و غیرعلمی،
خطری به مراتب بزرگتر از چند تابلوی حاوی حروف و لغات انگلیسی است.

حالا راه‌کارهای ایشان جالب‌تر بود.
یکی‌ش این بود:
«ما باید برای همه‌ی مدیران ارشدمان، کلاس‌های آموزش جامعه شناسی اسلامی بگذاریم!»

تعجب

 

*

 

آن آقای دیگر خیلی زرنگ و ملیح تشریف داشتند.
به عالم و آدم بند کردند و شهرداری تهران و صدا و سیما و فرهنگیان و … را کشیدند وسط،
و جمله را مقصر قلمداد کردند و طلبکار شدند!

سر آخر یک مثال خیلی دقیقی زدند که آه از نهاد من یکی که به در آورد. 

که
«معماری اسلامی باید خیلی مهم باشد.
و به کار گرفتن اش ضروری است
و باید …

و مثلا این آشپزخانه‌های اوپن اصلا اسلامی نیست!»

آرزو کردم که کاش می‌شد که یک پس گردنی به این آقا بزنم! 

*

آخر برادر من! چرا چرت می‌گویی؟

یک دلیل عقل و شرع پسند بگویید که لااقل ما هم بفهمیم که
«چرا آشپزخانه‌ی اوپن اسلامی نیست؟»

چون دو هفته یک‌بار -یا ماهی یک‌بار- قرار است چند ساعتی میهمان بیاید منزل؟
میهمان ممکن است نامحرم باشد و خانم خانه معذب شود؟ 

خانم خانه شبانه روز در خانه است.
بیش‌ترین وقت را در آشپزخانه،‌ می‌گذراند.
آن‌هم در خانه‌ی غالبا خالی از نامحرم.

هر هفته، ١۶٨ ساعت است.
یک خانه که خیلی هم میهمان دارد را فرض کنیم. «هفته‌ای دو بار» خوب است؟
میهمانی چقدر طول می‌کشد؟
آیا طولانی ترین میهمانی ها بیش از ٧-٨ ساعت طول می‌کشد؟

برای ١۶ ساعت،‌ آن هم برای دلخوشی غریبه و نامحرم،
آشپزخانه را ببندیم،‌
برای خانم قفس درست کنیم،
این کار خیلی اسلامی است؟‌

شما الان خیلی مقدس تشریف دارین حاج آقا؟!

آشپزخانه‌ی اوپن،
هم فضا را بازتر می‌کند،
هم آشپزخانه و فضای متصل به آن را کارآ می‌کند،
هم  زیباتر است،
هم در برقرار ماندن ارتباطات میان اهالی خانه موثر است؛
-مثلا خانم در آشپزخانه‌،‌ به راحتی با همسرش که در نشیمن نشسته، سخن می‌گوید
یا از همان آشپزخانه می تواند مراقب کودکش که در نشیمن مشغول بازی است، باشد-
پذیرایی از میهمان و …. نیز ساده‌تر می‌شود،
یک میز پر کاربرد -که مرز اوپن است- به وجود می‌آید و استفاده می‌شود
و …

قبول.
زمانی هم که نامحرم در خانه باشد،
کارکردن و هم‌زمان حفظ حجاب، یک مقدار برای خانم سخت‌تر می‌شود.

(ولی خداییش کدام کدبانو صبر می‌کند تا جلوی میهمان آشپزی کند؟)

 

***

کسی با معماری اسلامی،
کسی با فرهنگ غنی و بارور و قدرتمند،
کسی با لزوم اصلاح فرهنگ مصرف
کسی با …
مشکل ندارد.

بلکه مشکل ما حماقت است.
مشکل طراحان و مجریان کم خرد برای ایده‌های بزرگ است.
ما‌، با مسابقه و بردن در مسابقه مشکل نداریم.
مشکل ما،‌ غضنفر ها هستند!

و بی هیچ تردیدی-کمینه برای بنده-،
معماری اسلامی،
فرهنگ اسلامی،
و راه‌کار درست برای رسیدن به غنای فرهنگی و …،
این چیزهایی نیست که این حضرات می‌فرمایند.

بلکه با این حرف‌ها،
حرف درست را خراب می‌کنند.

ماها حرف داریم در این زمینه‌ها ولی نه از این قسم. 
این آقایان همان شعار و همان تیترها را -با مغزهای نخودی!- دست‌مالی می‌فرمایند،‌
و در متن، چنین گند‌هایی می‌زنند.
هم تیتر لوث می‌شود هم متن تمسخر!

*

و این، از غم‌های این روزگار ماست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

به‌ترین فیلم‌های دهه

انتخاب فیلم در کل دهه، سخت است و خیلی فیلم‌ها را از قلم می‌اندازد که ارزش داشتند که لااقل اسمی از شان برده شود!

پس فیلم‌هایی که دیده‌ام و به نظرم ارزش دیدن و توصیه کردن داشته را اشاره می‌کنم و از میان آن‌ها یکی را بر می‌گزینم،‌ گرچه سخت باشد! خیلی هم تقید به پزهای روشنفکر مآبانه و «فیلم باز»نمایی  ندارم که حتما آثار خیلی خاص و عجیب یا تلخ را برگزینم. اگر از یک فیلم کمدی غیر عمیق یا اکشن خاص خوشم آمده باشد، همان را بیان خواهم کرد!

نیاز به توضیح ندارد که فیلم‌هایی که طرح می‌کنم، محدود به انتخاب از میان ِدیده‌هایم است. ممکن است فیلم‌های خوبی در هر سال وجود داشته باشند که من آن ها را هنوز ندیده‌ام.

**

2000

در ژانر خانوادگی، فیلم «مرد خانواده» (The Family Man) را دوست داشتم و «مرثیه ای برای یک رویا» (Requiem for a Dream) نیز الحق فیلم خاص و قابل توجه و تلخی بود از آرونوفسکی جوان. «علامت یادآورنده» (Memento) از کریستوفر نولان را باید یک فیلم بسیار خوب که سرآغاز نوع جدیدی از روایت کردن است،‌ دانست. فیلمی است که حتما باید ببینیدش.  «قاپ زنی» (Snatch) از گای ریچی با بازی جالب برد پیت نیز فیلم سرگرم کننده و خاصی بود: ملقمه‌ای از مافیای قمار و مشت زنی و … «دیدار با والدین» (Meet The Parents) نیز به عنوان یک کمدی خانوادگی، دیدنی بود. «وطن پرست» (The Patriot) با بازی درخشان مل گیبسون را نیز دوست داشتم. «کشتی شکسته» (Cast Away) را نیز از یاد نبریم که تام هنکس تکان دهنده بازی‌اش کرده بود. با همه‌ی این حرف ها ، وقتی ریدلی اسکات بزرگ، گلادیاتور را با درخشش راسل کرو، نشان‌مان داد، از سایر فیلم‌های عزیز، عذرخواهی کردیم!

سال 2000: Gladiator

*

2001

«ذهنی زیبا» (A Beautiful Mind) ی ران هوارد ِکبیر (!) را به جد دوست داشتم. بیوگرافی دانشمندی که شیزوفرنی داشت و با این حال نوبل گرفت:جان نش، صاحب نظریه بازی ها. اصولا کارهای ران هوارد را من خیلی دوست دارم!  «دشمن پشت دروازه» (Enemy at the Gates) فیلمی تاریخی، در جنگ جهانی دوم با موضوع مواجهه‌ی تک تیراندازها پشت دروازه‌های استالینگراد بود. در همان ژانر، «بندرگاه پرل» (Pearl Harbor) نیز فیلمی بود که به لحاظ تاریخی ارزش دیدن دارد: ماجرایی که حرف و حدیث‌های زیادی هم برانگیخت. ولی به هر حال بهانه خوبی به دست امریکا داد برای استفاده از بمب اتمی که اقناع افکار عمومی برای آن کار را ممکن ساخت. «تفرجگاه گوسفرد» (Gosford Park) از آلتمن را دوست داشتم. «بزرگراه مولهولاند» (.Mulholland Dr) اثر مهم دیوید لینچ را دوست نداشتم. کارهای لینچ را کلا چندان نمی‌پسندم و می‌دانم گفتن این حرف  نشان اُمّل بودن است در میان جماعت فیلم باز! ولی چه می‌شود کرد که ما اُمّل هستیم ! «یازده یار اوشن» (Ocean’s Eleven) از سودربرگ در ژانر حادثه‌ای و معمایی، دلچسب بود.« اره ماهی» (Swordfish) نیز در همان ژانر از دومینیک سنا، قابل قبول بود. با این حال، از همان ذهنی زیبا نمی‌توانم بگذرم!

سال 2001: A Beautiful Mind

*

2002

«گزارش اقلیت» (Minority Report) از اسپیلبرگ را در ژانر علمی تخیلی دیدیم و بدمان نیامد. جورج کلونی با اولین کارگردانی‌اش یعنی فیلم «اعترافات یک ذهن خطرناک» (Confessions of a Dangerous Mind) نظر بنده را که جلب کرد. کریستوفر نولان هم با «بی‌خوابی» (Insomnia)در ژانر جنایی، آل‌پاچینو را کنار رابین ویلیامز به بازی گرفت و فیلم خوبی نشان‌‌مان داد. به نظرم «هویت بورن» (The Bourne Identity) بهترین فیلم اکشن در این سال بود. جناب پولانسکی، «پیانیست» (The Pianist) اش را در این سال نشان‌مان داد: به نظرم نسخه‌ای ضعیف از فهرست شیندلر بود و با این حال، اثری فاخر و قابل قبول بود. در نهایت، استاد بلامنازع -یعنی مارتین اسکورسیزی– با «دار‌و‌دسته‌های نیویورک» (Gangs of New York) اش، کیف‌مان را کوک کرد.

سال 2002: Gangs of New York

*

2003

طنز خانوادگی دلچسب با بازی جورج کلونی و زتا-جونز با عنوان «بی‌رحمی ِبی‌انعطاف» (Intolerable Cruelty) با موضوع طلاق از برادران کوئن را دیدیم. «کشتن بیل ١» (Kill Bill: Vol. 1) تارانتینو تقریبا مو به تن‌مان راست کرد.« لبخند مونالیزا» (Mona Lisa Smile) را با بازی خوب جولیا رابرتز دوست داشتم گرچه فیلم چندان مطرحی در این سال نبوده است ولی بستر فیلم که در یک کالج دخترانه خاص اتفاق می افتاد. -مدرسه ای مشهور در امریکا؛ شبیه به علوی یا مدرسه رفاه خودمان!- برای من جالب بود. نانسی می یر، نیز فیلم (Something’s Gotta Give) را برای‌مان ساخت که کمدی خانوادگی جالبی بود: خاصه بازی جک نیکلسون در آن! تتمه‌ی مجموعه ماتریکس و نیز ارباب حلقه‌ها و هری پاتر نیز بوده اند که ما آن ها را در این لیست ِبهترین ها، به حساب نمی‌آوریم! چون آن ها را کلا باید دید. احتیاج به معرفی هم ندارند! «٢١ گرم» (21 Grams) که فیلمی روشنفکر پسند بود نیز در این سال میهمان سینماهای دنیا بود.

سال 2003: Intolerable Cruelty

*

2004

سالی بود با فیلم های زیبا. اسکورسیزی با فیلم «هوانورد» (The Aviator) آمده بود: زندگی هوارد هیوز، کارآفرین، مخترع، طراح هواپیما، هوانورد، کارگردان و فیلمساز و … امریکایی. بنده که خیلی با این آقای هوارد هیوز صفا کردم؛ و واقعا از فیلم لذت بردم. کلینت ایست وود نیز «دخترک میلیون دلاری» (Million Dollar Baby) را برایمان آورد. کیف کردیم؛ به شور آمدیم؛‌ تحسین کردیم و به یکباره در غم خرد شدیم! فیلم عجیبی بود که حتما ارزش دیدن دارد. و صد البته کمال تبریزی خودمان نیز فیلم به یاد ماندنی مارمولک را ساخت!
فیلم «تروی» (Troy) که ارزش چندبار دیدن را هم داشت، مال همین سال است. فیلم زیبای «ترمینال» (The Terminal) با بازی درخشان تام هنکس از اسپیلبرگ را نیز در همین سال دیدیم. انتخاب سخت است ولی:

سال 2004: Million Dollar Baby

*

2005

کریستوفر نولان با «بتمن می‌آغازد» (Batman Begins) در ژانر اکشن تخیلی دوباره خودی نشان داد و ران هوارد کبیر با فیلم درخشان «مرد سیندرلایی» (Cinderella Man) که یک بیوگرافی لذت بخش و جذاب از فراز و فرود زندگی جیمز برادوک بوکسور مطرح امریکایی بود، میزبان‌مان بود که الحق دیدنی بود و لذت بخش. دستش درد نکند!   «کنستانتین» (Constantine) را نیز در ژانر شبه فلسفی و ماورایی در این سال دیدیم. فیلم زیبای «تور کردن» (Hitch) با بازی زیبای ویل اسمیت و دیالوگ‌های جذابش با موضوعی جذاب‌تر «چگونه با دختر مورد علاقه‌مان رابطه برقرار کرده و دوست شویم؟ و … » به هر حال، فیلمی بود که ضمن رعایت شئونات اخلاقی، درس‌های خوبی برای آموختن داشت! «امتیاز آخر» (Match Point)  از وودی آلن بزرگ و «خاطرات یک گی.شا» (Memoirs of a Geisha) از راب مارشال نیز، فیلم‌های درخوری بودند که در این سال دیدیم.  بهترین اکشن سال (و شاید چند سال قبل و بعد) را بی شک باید« آقا و خانم اسمیت» (Mr. & Mrs. Smith) بدانیم.  «غرور و تعصب» (Pride & Prejudice) رومانسی در یک بستر تاریخی و «سیریانا» (Syriana) را به عنوان یک اثر سیاسی خوش ساخت، دوست داشتم. «شهر گناه» (Sin City) را فراموش نکنم که خاص‌ترین فیلمی بوده که تا سال‌ها در ذهن‌ها خواهد بود: چه از لحاظ موضوع، چه از لحاظ سبک روایت و چه از لحاظ تصویرگری و جلوه‌های تصویری خاص‌اش.  فیلم «ژاکت» (The Jacket) در ژانر بازی با زمان و روانشناختی با بازی خوب آدریان برودی قابل ذکر بود. البته دلم نیامد اسمی از کار بازاری «افسانه‌ی زورو» (The Legend of Zorro) جناب مارتین کمپبل نبرم! ولی با عرض پوزش بسیار از جناب ران هوارد و فیلم استثنایی‌اش «مرد سیندرلایی»:

سال 2005: Hitch

*

2006

«آخرالزمانی»(Apocalypto) کار زیبای مل گیبسون، و اکشن خاص 300 ، که مناقشات بسیاری خاصه در حوزه تمدنی ایران زمین برانگیخت، در این سال عرضه شد.  «الماس خونین» (Blood Diamond) درباره منازعات خونین و کثیف و مناسبات مربوط به کشف و استخراج الماس در قاره فقیر افریقا بود که اثرگذار و تلخ بود،  «بورات» (Borat) یک کمدی سخیف ولی سرشار از موقعیت های خنده آور، «دوشیزه سان شاین کوچک» (Little Miss Sunshine) یک طنز خانوادگی آمیخته به تلخی و شرینی؛ نیز دیدنی بودند. میامی «وایز» (Miami Vice) از مایکل مان بزرگ، نیز به عنوان یک تریلر جنایی، قشنگ بود. فیلم «عطر» (Perfume) نیز در ژانر جنایت، یک فیلم کاملا خاص و دیدنی بود. «آس های دودآلود» (Smokin› Aces) را در ژآنر مافیا و قمار داشتیم  و فیلم ستوده شده‌ی  «راز داوینچی» (The Da Vinci Code) از ران هوارد کبیر -که اقتباسی تمیز از کتاب اصلی بود- را بسیار دوست داشتم و بارها تماشا کردم. و در اوج،‌ فیلمی عالی از  مارتین اسکورسیزی کبیر یعنی «جداافتاده*٢*» (The Departed) را باید برجسته کنم که بسیار بر مذاق ما خوش آمد. «چوپان خوب» (The Good Shepherd) از رابرت دنیروی بزرگ و «آلمانی خوب» (The Good German) از سودربرگ خوش آتیه را نیز نمی‌توان نادیده گرفت. در ژانر رومانس، بی‌شک افسانه ی «تریستان و ایزولد» (Tristan + Isolde) یکی از به‌ترین فیلم‌های این سال بود. در حال و هوای شعبده بازی، دو فیلم مطرح «شعبده باز» (The Illusionist) و «حیثیت» (The Prestige) نیز شایان توجه بودند. با این همه:

سال 2006: The Departed

*

2007

نمی‌دانم چرا این قدر فیلم‌های این سال، خشن بود. در این سال، ریدلی اسکات بزرگ سر شوخی را با «گانگستر امریکایی» (American Gangster) بر مبنای زندگی فرانک لوکاس، گانگستر خفن امریکایی، باز کرد. «تاوان» (Atonement) خاص، غم بار، اثرگذار و خوش ساخت بود. به کمدی «استن بزرگ» (Big Stan) بسیار خندیدیم. دست راب اشنایدر درد نکند. «قول های مشرقی» (Eastern Promises) با بازی دیدنی ویگو مورتنسن و «گواه مرگ» (Death Proof) اثر تارانتینو نیز از خشونت ِعریان ِقابل توجهی برخوردار بودند. «در هم شکستن» (Fracture) با بازی درخشان آنتونی هاپکینز، در ژانر جنایی حقوقی، دیدنی بود. فیلم «پادشاهی» (The Kingdom) در ژانر اکشن/سیاسی/ضدتروریسم شدیدا قابل توصیه است. و فیلم تامل برانگیز فرانک دارابونت با عنوان «مِه» (The Mist) را نباید از قلم انداخت. اما بی‌تردید «دیاری؛ نه برای پیرمردها» (No Country for Old Men) از برادران کوئن و «خون به پا می‌شود» (There Will Be Blood) با بازی کم‌نظیر دنیل دی لویس، به حق بر صدر مصطبه خواهند نشست.  و اگر مجبور باشیم بین این دو، یکی را انتخاب کنیم:

سال2007: There Will Be Blood

*

2008

«چنچلینگ» (Changeling) ایستوود را دوست داشتم. هم چنین «شک» (Doubt) با بازی درخشان فیلیپ سیمور هافمن و مریل استریپ را. در ژانر سیاسی، میهمان ران هوارد بودیم با «فراست/نیکسون» (Frost/Nixon) و من کماکان خیلی دوست داشتمش. در همین ژانر با ته‌مایه‌ی جنگ جهانی و کودتا، فیلم تمیز «والکری» (Valkyrie) را داشتیم که دیدنی بود. «میلیونر زاغه نشین» (Slumdog Millionaire) در ژانر گل و بلبل فیلم خوبی بود، خصوصا با پایان خوشش! اکشن کم نظیر«اسیر» (Taken) را با بازی ستودنی لیام نیسان،‌ در این سال دیدیم و قناجوج‌مان حال آمد. فکر می‌کنم تا امروز، یکی از بهترین اکشن‌هایی بوده که دیده ام. در این سال،‌ دیوید فینچر بزرگ، با فیلمی آمد که هر چه بگویی -از ویژگی‌های یک فیلم ممتاز- درش بود: «ماجرای عجیب بنجامین باتون» (The Curious Case of Benjamin Button) فیلمی است منحصر به فرد که بی‌شک بعدها در مورد آن سخن‌ها گفته خواهد شد. کریستوفر نولان جوان، کماکان قدرتمند ظاهر شد با «شوالیه سیاه» (The Dark Knight) اش؛ گرچه اکشنی علمی تخیلی -با تقابل کلیشه‌ای خیر و شر- بود، ولی دیالوگ‌های ناب و روایت و داستان آن و هم‌چنین جلوه‌های ویژه‌اش، دلچسب بود.  در نهایت اکشن تریلر «موضع برتر» (Vantage Point) را حتما توصیه می‌کنم ببینید. و در نهایت با عرض پوزش از فیلم Taken:

سال 2008: The Curious Case of Benjamin Button

*

2009

«کِهتر نژادهای حرامزاده»*١* (Inglorious Basterds) از تارانتینو، بی‌تردید دیدنی بود. خشونت عریان و خنده آور، پارادوکسی بود که در این فیلم نمایان بود و نقطه‌ی برجسته‌ی فیلم محسوب می‌شد. «حقیقت زشت» (The Ugly Truth) که قرینه‌ی مردانه‌ای برای Hitch محسوب می‌شود نیز فیلم خانوادگی/رومانس خوبی بود. در همین فضای طنز، کمدی «تقاضای ازدواج» (The Proposal) نیز دیدنی بود. و کمدی «خماری» (The Hangover) -که بازیگر معروفی هم نداشت- را نیز نباید از نظر دور داشت. در ژانر سیاسی «کشور بازی»(State of Play) را با حضور قوی راسل کرو، بسیار دوست داشتم شاید به این دلیل که بستر فیلم در فضایی میان یک روزنامه‌ی سیاسی مهم -و لذا روزنامه نگاران‌اش- و کنگره -برخی اعضای کنگره امریکا- رخ می‌داد. جاهایی که به این راحتی نمی‌شود رفت و داخل‌شان را دید!  «دشمن ملت» (Public Enemies) از مایکل مان بزرگ، یک تریلر مبتنی بر بیوگرافی بود که بر مبنای زندگی جانی دلینجر، گانگستر مشهور امریکایی و ماجرای دستگیری‌اش -و بلکه مرگش- ساخته شده بود. «پودر آبی» (Powder Blue) نیز فیلمی خوش ساخت، با جریاناتی تلخ و شیرین و با پایانی به صورت همزمان تلخ و شیرین بود. ارزش دیدن داشت. تلخی‌اش لطیف و دل انگیز بود چرا که محبت، محور اصلی فیلم و این تلخی و شیرینی‌هایش بود. (کسی از گربه های ایرانی خبر نداره) ی بهمن قبادی را هم دیدیم و به رغم همه‌ی بهمن-قبادی-‌گری‌های بهمن قبادی در فیلمش، دوستش داشتیم.

سال 2009: Inglourious Basterds

*١* این ترجمه را تعمدا انتخاب کردم. چرا که بنا بر محتوای فیلم، این گروه،‌ تشکیل‌اش بیش از هرچیز، ضدیت با نازیسم و تمسخر و تحقیر آن پروپاگاندای «نژاد برتر» هیتلر بود.  این‌ها با برگزیدن Inglorious در پی تداعی تضاد با glorious بوده‌اند. لذا در برابر نژاد مِهتر، نژاد کِهتر را برگزیدم. و شاید بهتر بود در مجموع به «حرام‌زاده‌های نژاد‌ ِپست» ترجمه‌اش می‌کردم.

*٢* بنده آخرش متوجه نشوم که چرا این The Departed را بعضی به عنوان «مردگان» ترجمه کردند! چه ربطی داشت؟ لااقل می گفتند «مرده». این اسم که اسم جمع نبود. به نظرم مبدا اشتباه، بی بی سی فارسی بود-آن روزها تلویزیون فارسی نداشت!-. ضمن این که اسکورسیزی مگر بار اولش است؟ شخصیت اول فیلمش راننده تاکسی بود که دنیرو بازی اش کرد. اسم فیلم را هم گذاشته بود «راننده تاکسی». در مورد هواردهیوز فیلم ساخت که نقش اش را دی کاپریو بازی کرد، هوانورد بود، اسم فیلم هم «هوانورد» گذاشت. این است که قاعدتامی شود حدس زد که اسم فیلم اخیر هم باید یک چیزی مربوط به همین شخص اول، جناب دی کاپریو باشد. که طبق سناریو، به عنوان جاسوس پلیس به داخل تشکیلات مخوف مافیایی نفوذ می کند، با پیش آمدن شرایط خاصی، پیوند او با تشکیلات پلیس، قطع می شود و عملا جدا می افتد. یکه و تنها در میان گرگ ها در حالی که هر آن امکان لو رفتن و مرگش وجود دارد. این «جدا افتاده» چه ش بود که گفتند مردگان(!) من نمی دانم!؟

******

پ.ن:‌اگر بخواهم روند سال به سال را به هم بزنم و ده تا فیلم را لیست کنم، چنین لیستی خواهم داشت: «دخترک میلیون دلاری» از ایست وود / «جدا افتاده» و «هوانورد» از اسکورسیزی / «راز داوینچی»، «مرد سیندرلایی»، «ذهنی زیبا» از ران هوارد / «ماجرای عجیب بنجامین باتون» از فینچر / «گلادیاتور» از ریدلی اسکات / «خون به پا می شود» از پل توماس اندرسن و «که‌تر نژاد‌های حرامزاده» از تارانتینو

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

وجه اشتراک

تعاطی افکار، تلاقی گفتار، تقارب رفتار!

*

منبع: ژورنال ال وی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

هنر قدرشناسی

یکشنبه پیش بود شام مهمان یک خانواده آلمانی بودم، چند نفر غیر ایرانی هم حضور داشتند. این خانواده آلمانی کمی با ایران آشنایی داشتند و با خانواده های ایرانی دیگری نیز رفت و آمد داشتند و دو بار هم به ایران آمده بودند و خود من هم چند بار آنها را به صرف غذای ایرانی دعوت کرده بودم. صحبت از غذای ایرانی شد و یکی از خانمها گفت: «شما ایرانیها از غذا خوردن هیچ لذتی نمی برید.». پرسیدم: «چرا؟»
گفت: «شما ۲، ۳ ساعت روی غذایی مثل قورمه سبزی که از بهترین غذاهای ایرانی است یا کباب کوبیده کار می کنید تا آماده شود، اما موقع صرف این غذاها، حداکثر در ۱۵ دقیقه آنرا میل می کنید، بدون اینکه لحظه ای توجه کنید که ساعتها روی آن زحمت کشیده شده است. اما ما برای غذا درست کردن، نهایتا ۱۵ دقیقه روی آن کار می کنیم، اما ۲، ۳ ساعت در کنار خانواده یا در حال مطالعه آنرا می خوریم و از تک تک لقمه ها لذت می بریم و خوشحالیم که این امکان را داریم که این لذت را داشته باشیم.»

یاد حرف پدربزرگم افتادم که همیشه میگفت: «کاشکی وقتی یک بنّا یا کارگر ساختمان، پتک را برمیدارد تا یک ساختمان را خراب کند، برای لحظه ای درنگ کند و فکر کند که روزی که این ساختمان بنا میشده است، برایش چه زحمتها کشیده شده و چه امیدها و آرزوهای بزرگی در کنار بالا آمدن و ساخته شدن این ساختمان به وجود آمده است و حداقل با احترام به کسانی که این ساختمان را بنا کردند و یا آرزوهایشان را در پی آن قرار داده اند، پتک را محکم بر آن ساختمان بکوبد.»

در زندگی معمولی هم همینطور است. گاهی به راحتی بدون توجه به زحماتی که برای چیزی کشیده شده است، به راحتی با یک کلمه حرف و یا یک عمل ، نابود و خرابشان می کنیم، مثل آبروی دیگران. مثل خدمتی که کسی دیگر کرده و حالا آن شخص را میکوبیم یا خدمتش را به اسم خود می کنیم. خانواده یا جمعی را که سالهای سال با خوشی در کنار هم بوده اند را با یک حرف یا سوءظن نابجا به جان هم می اندازیم یا سر یک مساله سیاسی، فرهنگی و … آنچنان پرده ها را میدریم که دیگر بازگشت به نقطه اول غیر ممکن میشود یا  یک سیستم مدیریتی ، فکری و … را که مدتها روی آن کار شده است و حتی با شیوه سعی و خطا به مسیر درست آورده شده است، با یک سنگ اندازی عمدی یا غیر عمدی یا ایجاد بدبینی از جاده منحرف و تمام زحمات را بر باد میدهیم.

کاش حداقل اگر چیزی را کسی خواست خراب کند، لحظه ای تامل کند که پشت این چیز، چه امیدها، آرزوها و زحماتی وجود دارد.

کسی که زحمت ساختن چیزی را کشیده باشد و برای ساختنش، خون دل خورده باشد یا صبر کرده باشد، به راحتی حاضر به خراب کردن آن نمی شود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

اعتراض به …

اصولا وقتی به قضاوت عقل و شرع، مشکلی وجود دارد،‌
می‌توان و باید به آن اعتراض کرد و آن را اصلاح کرد.

از طرق صحیح و مناسب و مقتضی.

این وظیفه‌ی شرعی یک مسلمان واقعی، -کمینه- در یک کشور اسلامی،
و وظیفه‌ی عقلایی یک شهروند مسئول، در هر کشوری است.

**

یک وقتی شما با یک پارادایم و یک ایدئولوژی مشکل داری.
یعنی پارادایمی که از دلش قوانین بیرون کشیده شده؛
ایدئولوژی که قوانین سعی کرده با آن تطابق کند،
درش اشکالاتی هست و شما به آن معترض هستی.

*

یک وقتی با ایدئولوژی مشکلی نداری ولی به روش استنتاج و استخراج قوانین معترضی.
به نظرت رویکردهای جزم گرا و متعصب -یا از آن سو- غرب زده یا شرق زده،
اثرات مخرب بر این استخراج و خروجی آن گذارده اند.

*

یک وقتی، یک قانونی اشکال دارد؛ اشکال ماهوی یا شکلی یا ….
یعنی شما با پارادایم و ایدئولوژی و استنتاج از آن،‌ مشکلی نداری.
بلکه خود قانون را به حکم عقل و شرع، درست نمی دانی.
یعنی قانونی که حاصل شده، اشکال فنی دارد.

 

نوع قانون و سطح آن نیز متفاوت است
و لذا اقدامات متفاوتی برای اعتراض و اصلاح قوانین، -بسته به نوع و اهمیت‌شان- وجود دارد.

*

یک وقتی، قانون مشکل ماهوی ندارد.
مکانیزم های اجرایی قانون، مشکل دارد.

*

یک وقتی نه قانون مشکل دارد نه مکانیزم های اجرای قانون.
بلکه مشکل، مجری قانون است.

یا توان و صلاحیت فنی لازم برای تصدی آن شغل را ندارد،
یا اصلا اشکال شخصیتی و بنیادین دارد.
یا صلاحیت فنی دارد ولی باندبازی و رانت خواری و فساد می کند،
یا …

*

یک وقتی،‌ مشکل حتی مجری هم نیست.
ولی به اقتضای شرایط،‌ در یک مورد خاص، صلاحیت خود را از دست می‌دهد.

مثلا کسی که قرار است حَکَم و داور باشد،
ممکن است هیچ مشکلی نداشته باشد و طبق قانون الهی هم بخواهد حُکم کند،
ولی چند دقیقه قبل از محاکمه،
طرفداری از یکی از طرفین دعوا کرده باشد.
یعنی خودش به اشتباه، از موضع بی‌طرفی بیرون آمده باشد.

این نیز یک مساله‌ای است.
مثال خیلی معروفی از امیرالمومنین داریم که با یک یهودی به دادگاه رفتند.
قاضی منصوب امیرالمومنین، ایشان را به کنیه (احترام بیشتر) خطاب کرد،
امیرالمومنین -هم‌آن‌جا- به قاضی اعتراض کرد که
چرا یک جوری برخورد کردی که از موضع بی‌طرفی بیرون آمده باشی.
نباید در موضع قضاوت،‌ میان من -شخص اول مملکت- و این آقای یهودی تبعیض قایل می‌شدی.

و بنده تردید ندارم که اگر آن مرد یهودی هم‌آن جا همین نکته را بهانه می‌کرد،
و می‌گفت که این قاضی، بی‌طرف نیست و صلاحیت ندارد، و من قبولش ندارم،
امیرالمومنین زیر بار می‌رفت و می‌پذیرفت.
ظاهرا مرد یهودی با این مساله‌ی ظریف
-که به چشمان نازنین علی اشکالی بزرگ و شایسته‌ی تذکر آمده بود-
مشکلی نداشته
و به ادامه‌ی دادرسی نزد همان قاضی، اعتراضی نداشته است.
و باقی ماجرا هم که معروف و معلوم است.
حکم نهایی،‌ به نفع شخص یهودی صادر می‌شود.

*

این هم یک امر فطری است.

بعله.
ممکن است که کسی طرفداری دیگری را بکند
و در عین حال تقوا -که البته قابل رویت و اندازه گیری نیست- داشته باشد،
و انصاف را رعایت کند و حق را ناحق نکند.

ولی جز خودش،
شخص دیگری در دل قاضی نیست که بتواند بفهمد آیا به نفع گرفت یا به عدالت حکم کرد!

در هر محکمه‌ای هم که در هر نقطه‌ی عالم بروید،
قاضی اگر بی‌طرف نباشد،
یک امر فطری است که احساس ناعدالتی و حق کشی و مظلومیت دست بدهد،
به کسی که قاضی علیه او موضع گرفته،
-گرچه هنوز حکم صادر نکرده باشد!-

*****

در مواجهه با اعتراض نیز،
باید این تمیز و تبیین را داشت.

*

دیدن یک اشکال، که اختیاری نیست.
یعنی اگر شما در چیزی یا موردی اشکال عقلی/شرعی یافتی،
نمی‌توانی خود را به نفهمیدن یا ندیدن بزنی که!

و در عین حال نمی‌توانی به کسی بگویی که نبین و نفهم!
البته ظاهرا بعضی‌ها می‌توانند بگویند!

تقاضا برای اصلاح آن نیز یک امر فطری/عقلی/شرعی است.

یعنی از هر سه نظر عقل و شرع و فطرت،
کسی که عیب و زشتی یی را ببیند
-و بی عذر- سکوت کند و اعتراض نکند و تلاشی برای اصلاح آن نکند،
کار او عین دنائت و پستی و بی‌مسئولیتی است.

لااقل ادبیات دینی ما -در این زمینه- بسیار صریح است.

مراتب امر به معروف و نهی از منکر،
عبارتند از قلب و زبان و دست.

یعنی اول از همه در دل -که هیچ گاه ساقط نمی‌شود-،
بعد اگر شرایطش محقق بود، بیان و ابراز زبانی از طریق درست.
و اگر شرایط آماده بود، اصلاح عملی.
(شرایط یعنی رعایت جامع پیش‌شرط‌های ٨ گانه‌ی امر به معروف و نهی از منکر)

ولی به هر روی،
شرع همواره از شما می‌خواهد که
اگر حتی عملا و زبانا نمی‌توانی اعتراض و اصلاح بکنی،
ولی به صورت قلبی باید:
هم در دل اعتراض داشته باشی؛ هم امید و آرزوی اصلاح.

یعنی به اشتباه و منکر و حرام، نباید در دل هم راضی بود.
و در دل باید آرزوی خوبی داشت.

حالا حرف، این‌ها نبود.

***

از این سوی میدان بگویم.

در مواجهه‌ی با اعتراض،
اصولا ذهن آدمی، یک مکانیزم‌هایی برای دفاع از خود -غالبا به صورت ناخودآگاه- دارد
(که در رفتار سازمانی، به‌شان خطاهای ادراکی+ گفته می‌شود و بحث جالبی هم هست)
که تقریبا در جامعه نیز تکرار می‌شود. 

حالا باز هم نمی‌خواهم وارد این بحث‌ها بشوم.

ولی یکی از مکانیزم های دفاعی غلط،
اولا یک کاسه کردن حداکثری کلیه‌ی مخالفان،
و ثانیا کلیشه کردن این‌ها در یک قالب خاص منفور!

(حاشیه:
به گمانم در هری پاتر بود که در سر یکی از کلاس ها،
برای غلبه جادویی بر ترس، طرف با ترس اصلی اش در زندگی مواجه می شد،
و برای غلبه بر آن جادو، مجبور بود که آنرا به صورت مضحکی تصور کند.
در آن صورت بود که دیگر آن ترس مزبور، کاملا خلع سلاح می‌شد!
:ختم حاشیه)

آن وقت زمین زدن این کلیشه‌ی زشت منفور مزدور، بسیار راحت است!

خطای ادراکی دیگر مشهور به خطای اسناد است.
(نسبت دادن علل پیروزی و شکست، به صورت جهت دار.
اگر پیروز شدیم، خودمان قوی بوده‌ایم. اگر شکست خوردیم، حریف‌مان خوش شانس بوده!
و نظائر آن)

-و البته این ها برای ما خطا محسوب است.برای برخی، استراتژی است!-
کلیه ی مخالفین را یک کاسه و یک نوع دیدن،
ولی جبهه خودی را متکثر دیدن.

هر جا اشتباهی رخ داده،
اگر از مخالفین باشد، مربوط به کلیت جبهه ی مخالفین است،
اگر از خودی‌ها باشد، مربوط به یک «خودی نما» که او هم از مخالفین بوده و نفوذ کرده،
خواهد بود!

کارگاه عملی و عینی و خلاقانه‌ی این روش‌ها را
با مراجعه به آرشیو جریده‌ی فخیمه‌ی کیهان می‌توانید مشاهده بکنید! 
اصلا به عنوان کیس می‌شود در کلاس‌های دانشگاه تدریسش کرد!

*

یک مکانیزم دیگر،
خود را زدن به کوچه‌ی علی چپ است.
یعنی هر چه طرف قسم و آیه می‌خورد که
«آقا! من مشکلم الان این است شما در صف نان از من جلو زده‌ای!
و این یک چیز خیلی ساده و قابل فهم است!»

من بیایم بگویم،
«عجب! پس تو میخواهی صف را به هم بزنی؟ نانوایی را خراب کنی؟
شهر را به آشوب بکشی؟ به امام حسین توهین کنی؟! از امریکا مواجب بگیری!؟»

و طرف مبهوت پاسخ ‌گوید:
«نه قربان. من این‌ها را نمی‌گویم. من فقط می‌گویم شما نوبت را رعایت نکردید.
لطفا نوبت را رعایت کنید!»

و من بگویم
«مگر نه این که هر کسی توی صف جلوتر بود، نوبت با اوست!
من هم جلوتر هستم! پس شما قانون خودت را قبول نداری!
ای قانون شکن! ای هرج و مرج طلب! ای بی شعور!
ای برانداز!
ای خوار-مادر …»

و طرف بگوید که
«آقا جان! این جلوتر بودن به شرطی معیار درستی برای نوبت است
که شما از اولش در صف ایستاده باشی و نوبت را رعایت کرده باشی!
نه این که خودت را بیندازی جلو، بی‌قانونی بکنی،
بعدش که خودت را چپاندی جلوی صف، یک‌باره قانون یادت بیاید!»

و من -که پلیس محل نیز هستم- دیگر عصبانی بشوم،
و با طرف دست به یقه بشوم،
و حتی در دعوا و مشاجره نیز نامرد باشم و به جای معارضه‌ی تن به تن و جوان‌مردانه،
اسلحه‌ی کلانتری را بیاورم وسط و به این معترض نگون‌بخت،
دست بند بزنم و آبرویش را هم نزد در و همسایه ببرم!
یک هفته هم غیرقانونی بازداشتش کنم!

شاید هم من واقعا نوبتم بوده باشد و حق او را نخورده باشم.
ولی به جای توضیح دادن و اقناع، آن رفتارهای زشت را کردن، گویای چه چیزی است؟

زهی پهلوانا که منم!

دوره‌ی عملی چنین مباحثی را نیز
با مراجعه به آرشیو جریده‌ی فخیمه‌ی کیهان
و مرور مواضع و عملکردهای برخی سرداران و قضات عزیز،
می‌توان به خوبی مشاهده کرد و آموخت!

اصلا این کیهان، یک تکست دانشگاهی است که قدرش دانسته نمی‌شود!

*

به بحث خودمان برگردیم.

همه‌مان می‌دانیم که بی هیچ تردیدی،
مساله‌ی بزرگ در اعتراضات پس انتخابات،
نه نظام بود نه قانون اساسی، نه رئوس مملکت، نه حتی مکانیزم‌های اجرایی.
-گرچه اصلاحاتی در هر یک از این‌ بخش‌ها ممکن و لازم است-.

اعتراض معترضی که چیز دیگری می‌خواست را جور دیگر تعبیر کردند.
به جای درک متقابل، با آن تعبیر خودساخته جنگیدند و کار را به این‌جا رسانیدند.

*

آقایان نمایندگان کاندیداها در روز سه شنبه 26 خرداد نزد رهبری رفتند
و حرف هاشان را زدند.

از قول رهبر گرامی انقلاب نقل شد که فرموده اند که
در این مملکت اگر به آقای مومن و جنتی و … ( اعضای شورای نگهبان) نتوانید اعتماد کنید،
به هیچ کس نمی‌توانید اعتماد کنید.

همین طور است.
کسی هم انشاءاله تهمت بی‌اخلاقی یا بی‌تقوایی یا بی‌انصافی به این بزرگواران نمی‌زند.
اما بالاخره این که از موضع بی‌طرفی بیرون آمده‌اند را که باید بپذیریم.

این که شورای نگهبان،
که حَکَم اصلی ماجرا بود،
اصلا بی‌طرف نبود و موضع پیش از قضاوت داشت که دیگر واضح است.

با همین حرکت اشتباه،
خودش صلاحیت خودش را -از حیث بی‌طرفی در این مورد خاص– نقض کرده بود.
ما حرفی راجع به سایر صلاحیت‌های شورای محترم نداریم.
ولی لااقل در این یک فقره که باید حق بدهیم که با رد بی‌طرفی مزبور،
شاکیان به خودشان حق بدهند که در دادگاهی که قاضی‌اش بی‌طرف نبوده،
نیایند.

از دفعه بعد هم خوب است که حکم حکومتی به اعضای شورای مزبور بدهند که
اعضای محترم شورای مزبور، مواضع سیاسی آشکار به نفع یک کاندیدا نگیرند.

پس قانون در این زمینه مشکل ماهوی ندارد.
مجریان آن نیز انشاءاله مشکل ماهوی ندارند.
ولی مشکل موضعی موقتی در مجریان محترم قانون -خاصه شورای نگهبان- که پیش آمده بود. 

لذا، این نقطه، یک بن بستی بوده است که ریشه اش نه قانون که مجری بوده است.

دو راه داشتیم،
یا اکثریت اعضای محترم شورای مزبور را به افراد جدید و بی‌طرف تغییر می‌دادیم؛
تا دیگر نتوان پیش داوری و داشتن موضع پیش از داوری را به آن نسبت داد؛
که راه عاقلانه‌ای نبود. 
یا برای این مورد خاص پیش آمده، یک شورای حکمیت مرضیالطرفین ایجاد می‌کردیم.
تا در این بن بست، گیر نیفتیم.

مع الاسف یک «شِبه شورای» جدیدی هم تشکیل شد،
که کماکان ویژگی بی‌طرفی یا کمینه «مرضی الطرفینی» درش مراعات نشده بود.

حالا گذشت!

*

فقط این تاکید آقای شریعتمداری به قانون برای بنده خنده‌آور است.
یعنی خود را به کوچه‌ی علی چپ زدن است.
انگار از اول کسی با قانون مشکلی داشته.
نه عزیز.
قانون را که کسی از اول هم باهاش مشکل نداشته که الان دعوت به قانون می‌فرمایید.
کسی دنبال تغییر یانفی قانون نبوده.
مشکل بدسلیقگی و اشتباهات مجریان قانون بوده است
-که البته سلیقه‌شان به «برادر حسین» نزدیک هم هست!-
که هنوز هم بر همان مصدرها –بلکه بالاتر!– هستند و نشسته‌اند.

پس این دعوت به قانون -توسط برادر حسین-،
همان دعوت به ادامه‌ی مشاجرات است با رویکردی نوین!

*

در این میان من یک افسوس بزرگ دارم.

این که رئیس جدید دستگاه قضا را هم نگذاشتند بی‌طرف بماند.

اظهارات سیاسی در دهانش گذاشتند یا ایشان را ترغیب کردند که بگوید.
(خود ایشان اعتراف کردند که فرمایشاتش سیاسی بوده)
بالاخره باید مشاوران ایشان و کانال‌های اطلاعاتی اطراف ایشان،
ایشان را به این نقطه رسانده باشند که مواضع سیاسی مزبور، به نفع نظام است!

و من دریغ می برم که چرا؟

حضرت آیت الله لاریجانی،
به عنوان یک برادر کوچکتر، از شما می‌پرسم که
این گفتار سیاسی شما چه مشکلی را حل کرد؟
چقدر به تقویت صفوف نظام کمک کرد؟

صفوف نظام،
یک قاضی مستحکم با مواضع بی‌طرفانه
-با وجهه‌ی بی‌طرفی که برای روز مبادا قابل خرج کردن باشد-
را بیشتر نیاز داشت یا یک طرفدار تهدید کننده‌ و اخموی دیگر؟

وجهه‌ی خود را سوخت دادید رفت، چی به دست آوردید؟
نظام چی به دست آورد؟

جز این که شما شدید یک کسی مثل سید احمد خاتمی؟
ما از امثال ایشان، کم داشتیم؟
یعنی صفوف نظام در این مقطع نیازمند کسانی مثل سید احمد خاتمی بود
یا افرادی بسیار معقول‌تر، منصف‌تر، زمان‌شناس‌تر، برجسته‌تر، عاقل‌تر و مهربان‌تر؟

چه ظرفیتی با آن موضع گیری تند سیاسی -و نه قضایی- به جبهه‌ی نظام اضافه شد؟

مهمترین کارکردش
-احتمالا بر حسب مشورت برخی مشاوران‌تان-
این بوده که
امید معترضین را از خود ناامید کردید!
خواستید از حاکمیت تنها و تنها یک صدا بیرون بیاید!

خب چه کاری بود؟ 
چرا باید معترضین از حاکمیت ناامید بشوند؟
مگر جز این است که بقا و رشد در حفظ متعادل تکثر است.

این همه مقامات در اقصی نقاط حاکمیت بودند و هستند
که طرفداران الفنون به‌شان امید دارند که خواسته‌هاشان را نمایندگی کنند،
-و مثلا سران فتنه را به صلابه بکشند!-
خب می‌گذاشتید که چهارتا جوان و روشنفکر و نخبه‌ی معترض هم دل‌شان به شما خوش باشد.

پای منبر شما باشند،
بهتر است که پای منبر نوری زاده و سازگارا و بی‌بی‌سی باشند که!

دشمن که نبودند.
این دشمن است که طمع داشتن اش در کسی، برای آن کس، زشت است.
عار است.
ولی این‌ها که دشمن نبودند. این‌ها دوست بودند و هستند.
این‌ها پاره‌های تن این ملت، این مردم و این نظام اند.
نخبگان و زبدگان همین مرز و بومند.
چرا امیدشان را ناامید کردید؟

چرا موضع بی‌طرفانه و والایی که می‌توانست کمینه برای پنج سال آینده‌ی شما،
والبته نظام و دستگاه قضای ما
سرمایه باشد،
این طور بی محابا خرج کردید؟

حیفت نیامد عزیز؟

«و شَرَوهُ بِثَمَنٍ بَخسٍ دَراهِمَ مَعدودَه و کانوا فیهِ مِن الزاهدین!»

*

محبوبیت اخیر هاشمی را ببینید.
مگر منبعش جز این است که تلاش کرده بی‌طرفی اش را حفظ کند.
چون عجالتا تنها نقطه‌ی برجسته از رئوس حاکمیت است که معترضین به آن امید دارند.
تنها کسی است که نشان داده صدای معترضین به گوش اش رسیده.

محبوبیت او، در این مقطع در همراهی با مردم -معترضین- حاصل شده است.
نه به خاطر سوابقی که برای امثال بنده بسیار قابل احترام و درخشان است.
-و اتفاقا شاید برای بسیاری معترضین، درخشان تلقی نشود!-

*

حَکَم،
کسی است که بتواند علیه هر دو طرف دعوا حُکم صادر کند،
و حکمش نیز روان باشد و مورد پذیرش طرفین قرار گیرد.
و طرفین راضی بشوند که به خاطر عدالت و انصافی که در وی در جانب‌داری از حق می‌یابند،
از مواضع خود کوتاه بیایند.

*

شما را هم فدای یک رئیس جمهور فکسنی کردند. چه لزومی داشت؟

چه بهره‌ای بردیم؟ 

دریغ.

*

باز هم دور شدم.
اصل حرف هم جا ماند و بیان نشد. 
باشد برای وقتی دیگر.

فرصت ویرایش نداشتم.
فقط یک ساعت وقت گذاشتم و ریختم بیرون!

ببخشید اگر پراکنده و بی نظم است!

***

به امید اصلاح امور و روزهای بهتر برای این مرز و بوم و مردم با مرام اش.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

قضاوت با خود شما

از سر دغدغه ای نشسته ام اینها را جمع آوری کرده ام.

اگر حوصله ندارید یکی یکی لینک ها را باز کنید و بخوانید، و اگر به بنده اعتماد دارید، متن همه ی این 9 مورد را (به جز مورد شماره 1 : لینک را دنبال کنید) در یک فایل گردآوری کرده ام و اینجا ، اینجا و اینجا به ترتیب با فرمت Word 2007 و Word 2003 و pdf گذاشته ام برای دانلود. از قرار هر کدام به حجم  96 و 230 و 344 کیلو بایت.

خواندنش هم، خیلی خیلی که زمان ببرد، نیم ساعت!

بخوانید.

قضاوت با خود شما.

1- سخنان آقای جنتی در خطبه دوم نمازجمعه تهران – 9 مرداد

2- نامه علی مطهری به جنتی –  9 مرداد

3- «آقای علی مطهری بخواند» – کیهان – 15 مرداد

4- مطهری به مقاله «آقای علی مطهری بخواند» پاسخ داد. کیهان، خلاصه ای از این پاسخ را در 19 مرداد درج نمود.

5- انتشار متن کامل پاسخ علی مطهری به کیهان در سایت‌ها – 19 مرداد

6- واکنش کیهان به انتشار متن کامل پاسخ علی مطهری در سایت‌ها – 20 مرداد

7- علی مطهری و وحید جلیلی در برنامه ی «رو به فردا»  – 17 دی – لینک 1لینک 2

8- سرمقاله ی شریعتمداری پیرامون مناظره مطهری و جلیلی – 20 دی

9- جوابیه علی مطهری به همراه مقدمه و موخره کیهان – 22 دی

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 ژانویه 2010 در Uncategorized

 

خدا خودت و پدرت را جزای خیر بدهد!

مدت‌های مدیدی بود که چیزی به خوبی این نامه‌ی اخیر علی مطهری نخوانده بودم.
(متن کامل نامه در تابناک+)

نامه‌ای که در پاسخ به حسین شریعتمداری نوشته شده.

اگر علی مطهری را کنار خود می‌یافتم،‌ بابت این نامه و براهین روشن و مواضع قیمتی‌اش،
بر دستانش بوسه می‌زدم.

رحمت خدا بر آن شیر پاکی که در کامت ریخته‌اند.
رحمت خدا بر آن پدر پاک مهذب شهید.

خدا از شما قبول کند.

***

بخوانیدش و کیف کنید.
نامه ای که با این جمله به انتها می‌رسد:
«آری، جناب آقای شریعتمداری!
شما و همفکرانتان جنگ نفس را حل کنید، مردم جنگ نرم را حل خواهند کرد.»

پ.ن: شاید واکنش مرا شدید تر از معمول (Overreact) و احساسی قلمداد کنید. به شما و خودم حق می‌دهم! چرا که جدا مدت زیادی بود که بعداز خواندن نامه‌های این و آن یا یادداشت‌های مختلف سیاسی، جز غمی بر غم‌هایم افزوده نمی‌شد. این نامه، دلم را شاد کرد. بدجور. خدا دل صاحبش را شاد کناد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 ژانویه 2010 در Uncategorized