RSS

بایگانی ماهانه: مه 2009

تحرک و پیشروی


Do not confuse "motion" and "progress".
A rocking horse keeps moving
but does not make any progress.

Alfred A. Montapert

***

"جنب و جوش" را با "پیش‌رفتن" اشتباه نگیرید.
اسب چوبی (گهواره‌ای) هم دائما تحرک دارد،
اما ذره ای پیش نمی رود.

آلفرد آ مونتاپرت

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مه 2009 در Uncategorized

 

فعلا فضا مسموم است!

دیشب مستند آقای رییس جمهور پخش شد. می شد در موردش کلی مطلب طنز و جدی نوشت.

اما من هنوز مبهوت فضایی هستم که بعد از مطلب «نامه ای به آقای احمدی نژاد» در قسمت نظرات ایجاد شد.

اتفاقهایی هم که این روزها در بیت رهبری و عزاداریهای شهادت افتاد‌، مزید بر علت شده و فضای مسمومی را فراهم آورده.

برای همین، این گونه عکس العملها مرا از نوشتن حتی مطلب جدی و عاقلانه محذور می دارد.

اینجا وبلاگ آقا محسن است و بنده مهمان یک روزه. فقط از دوستان عزیزم تقاضا دارم کمی بیشتر سعه صدر در پیش گیرند. این انتخابات هم می گذرد. ولی آرزوی موهومی دارم که شاید در انتخابات های آینده بشود به دور از عصبانیت و حرف نامربوط زدن،  استدلال کرد و حرف مخالف و موافق را شنید و نقد کرد.

مگر نشنیده اید که: آرزو بر جوانان عیب نیست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 مه 2009 در Uncategorized

 

حرمت فاطمه ی بتول

 

کتاب روح المعانی تفسیر مفصلی است و نوشته ی آلوسی یکی از مفسران سنی است. این مرد در تفسیر سوره هل أتی که می دانیم در شأن اهل بیت عصمت علیهم السلام نازل شده جمله ی بسیار خوبی دارد. چون قبلا در بیان خود سخن از علی و فاطمه علیهما السلام آورده است، می گوید:

ماذا عسى یقول امرء فیهما

چه کسی می تواند درباره این دو سخنی جز این بگوید

سوى أن علیا مولى المؤمنین و وصـی الـنبی صلی الله علیه و آله

که علی مولای مومنین و وصی پیامبر است

و فاطمة البضعة الاحمدیة و الجزء المحمدی

و فاطمه پاره تن پیامبر و جزء پیامبر است

و لیس هذا من الرفض بشیء

و این سخن هیچ ارتباطی با رافضی بودن ندارد

بل ماسواه عندی هو الغی

بلکه غیر این عقیده، ضلالت و گمراهی است


بعد در پایان کلامش این جمله را دارد:

ومن اللطائف على القول بنزولها فیهم

از لطایفی که در این سوره بکار رفته و در شأن خاندان علی علیهم السلام نازل شده اینست که:

خداوند هر جا بهشت را توصیف می کند، در ردیف نعمتهای بهشتی سخن از حورالعین به میان می آورد.

ولی در سوره هل أتی با کمال تعجب می بینیم از همه گونه نعمتهای بهشتی سخن گفته است،

از تختها، تکیه گاه ها، درختان پرمیوه، لباسهای حریر، جامها، نوشیدنی ها و حتی ولدان مخلدون، یعنی کودکان خردسالی که همچون مروارید غلتان به خدمت بهشتیان در گردشند.

ولی عجب اینکه از حورالعین که پاکترین و لطیف ترین نعمتهای بهشتی است، اصلا اسمی نبرده و ذکری به میان نیاورده است.

این عالم سنی می گوید: سرّ این مطلب اینست:

رعایة لحرمة البتول، قرة عین الرسول

خدا خواسته است حرمت فاطمه ی بتول، نور چشم رسول را نگه دارد.

خدا روا ندیده است در محضر زهرای مرضیه علیها السلام سخن از حورالعین بهشتی به میان بیاورد و با بودن زهرا علیها السلام در کنار علی علیه السلام زیبایی و جمال و کمال حورالعین بهشتی را به رخ علی علیه السلام بکشد.


سید محمد ضیاء آبادی

کتاب: زهرای بتول ، راز پنهان رسول

نشر: بنیاد خیریه الزهراء


 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 مه 2009 در Uncategorized

 

نامه ای به احمدی ن‍ژاد!

وقتی دیدم لفظ قلم حرف می زنی، هول برم داشت. گفتم نکند عصا قورت داده ای. نکند کید دشمنان و عزم متقدمین کارگر افتاده. سحرو جادوت کرده اند آقای دکتر!

و الا شما که اهل کت پوشیدن در رسانه ملی نبودی! برخی مطالب را از پیش نوشتن هم اصلا و ابدا. هرچه پیش آید، خوش آید بود. کنفرانس ژنو و سفر استانی هم توفیری نمی کرد.

در کل متفاوت شده بودی.

برای ما که هر چند ماه مصاحبه زنده ات را می دیدیم و هر هفته ادبیاتت از رسانه ملی پخش می شد، تنوعی بود کت پوشیدن و از پیش آماده کردن و لفظ قلم حرف زدنت.

خیلی ممنون که نشان دادی می شود متفاوت بود، حتی اگر احمدی نژاد باشی. خیلی ممنون از اینکه در این چهار سال، مرتب ما را سورپرایز کردی.

وقتی دیدم این همه تغییر کردی، یک سوال برایم پیش آمد. شما نمی خواهی شعار «تغییر» بدهی؟

می دانم سوال پرتی کردم. چون شما خود خود تغییری! این همه تغییر را چه کسی در این چهار سال ایجاد کرد؟

هر کجا باشید دوستتان خواهیم داشت. این آخری را از ته دل گفتم و امیدوارم… 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مه 2009 در Uncategorized

 

نماز شکسته

امروز با همکلاسیها

به افتخار پایان یافتن ترم به خونه تابستانی

یکیشون رفتیم.

تقریبا در شعاع چندین مایلی این خونه از

جاده آسفالت خبری نبود.

بعد از 20 دقیقه ای که دیگه GPSمون

تعطیل شده بود و با بپیچ راست بپیج چپ

روی کاغذ پیش میرفتیم، افتادیم توی یک جاده خاکی.

مدتها در این جاده خصوصی بی نهایت داغون باید میرفتیم.

جاده مثل خیابان ولی عصر خودمون بود

که درختان دوروبر، روش سایه انداخته اند.

انسانی هم در اون نزدیکی زندگی نمیکرد،

در این حین مطمئن بودم که اگر ماشین چیزیش

بشه فقط دو چیز میتونه کمک کنه:

توکل به خدا و دعای خیر پدر مادر!

در انتهای مسیر یک چند تا

تابلوی راهنمایی رانندگی واقعی بود که معلوم

بود برای مسخره بازی از جایی کنده اند!

(مثلا حداکثر سرعت ۵٠ مایل

یا تابلو I90 که یکی از معروف ترین

جاده های شرق آمریکا هست!)

در انتهای این جاده ییهو خودت

رو در یک بهشت کوچیک میدیدی.

نکته جالب هم این بود که وسط جنگل

طرف اینترنت پرسرعت داشت!

وقت نماز، ازش خواستم که جهت رو بگه.

 من رو به طبقه بالا راهنمایی کرد و

پایین رفت و داد زد که کسی بالا نره

که ما اون بالا داریم نماز می خونیم!

حقیقتا تصویر دست نخورده ای

که روبروش ایستادم

و از پنجره های قدی دیدم

حیرت انگیز بود.

دریاچه کوچیک و فیزوزه ای که جلوی چشم بود

و انبوه درختان بلند در دوردست

و کناره ها که با چمن تزیین شده بودند.

وقتی که نماز تمام شد اومد و گفت:

تونستی مثل آدم اینجا نمازت رو بخونی؟

به شوخی گفتم: این تصویر خفن حواسم

رو از خدا پرت کرد!

گفت: مگه چیزی غیر از اون

رو نشون داد؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مه 2009 در Uncategorized

 

گوته و پیگمالیون

Treat people
as if they were what they ought to be
and you will help them
become what they are capable of becoming.

J.W Von Goethe

***
با مردم چنان رفتار کن،
که گویی آن چیزی که باید باشند، ‌هستند.
در این صورت، تو به ایشان کمک کرده ای که
تبدیل شوند به آن چیزی که واقعا شایسته‌ی ایشان است.

 

یوهان ولفونگ ون گوته

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مه 2009 در Uncategorized

 

خواب

شمه‏ای زین حال عارف وانمود
خلق را هم خواب حسی در ربود
(٣٩۵)

رفته در صحرای بی‏چون جانشان
روحشان آسوده و ابدانشان‏
(٣٩۶)

وز صفیری باز دام اندر کشی
جمله را در داد و در داور کشی‏
(٣٩٧)

«فالِقُ الْإِصْباحِ» اسرافیل‏وار
جمله را در صورت آرد ز آن دیار
(٣٩٨)

روحهای منبسط را تن کند
هر تنی را باز آبستن کند
(٣٩٩)

اسب جانها را کند عاری ز زین
سر «النوم اخ الموت» است این‏
(۴٠٠)

لیک بهر آن که روز آیند باز
بر نهد بر پایشان بند دراز
(۴٠١)

تا که روزش واکشد ز آن مرغزار
وز چراگاه آردش در زیر بار
(۴٠٢)

کاش چون اصحاب کهف این روح را
حفظ کردی یا چو کشتی نوح را
(۴٠٣)

تا از این طوفان بیداری و هوش
وارهیدی این ضمیر چشم و گوش‏
(۴٠۴)

ای بسی اصحاب کهف اندر جهان
پهلوی تو پیش تو هست این زمان‏
(۴٠۵)

غار با او یار با او در سرود
مهر بر چشم است و بر گوش ات چه سود
(۴٠۶)

**

مثنوی معنوی، دفتر اول،
ابیات ٣٩۵ الی ۴٠۶

***

برای آن که حال خواندن شعر ندارد:

پیوستگی این ابیات با ابیات پیشین –که ذکرش رفت+– معلوم است. در آن ابیات، صحبت از خواب رفت و آسودگی که خلق را فرا می‌گیرد از قیل و قال دنیا.  و این که حال عرفا، در همه حال، چون‌این است. فراغت از قیل و قال دنیا و روح و جانی آزاد از اوهام و به مانند قلمی در پنجه‌ی تدبیر پروردگار.

مولوی در صدر ابیات امروز، خاطر نشان می‌کند که اصل ِ حال(!)، آن حال عارفانه است. اما خدا برای این که -به قول کامپیوتری ها- یک دمو ورژن (Demo Version) یا یک نسخه آزمایشی مجانی (Trial Version) را به آدمیان نموده باشد، شمه‌ای از آن حال خوش عارفانه را به مشام جان آدمیان می‌رساند و روحشان را لااقل در هنگام خواب رها می‌کند تا مزه‌ی آن آزادی روح را در خواب حسی و بدنی خود، بچشند. (٣٩۵)

در خواب، جان آدمیان -عام و خاص-،‌ در عالمی بی‌چون و بی‌کیفیت،‌ رها می‌شود و بدن‌ها از سویی و روح‌شان از سویی، در آرامش و آسایش قرار می‌گیرد. (٣٩۶)

و مانند رمه‌ای که چوپان، برای جمع آوری آن ها سوت می‌زند،‌ صاحب آن ارواح، به مانند اسرافیل،‌ صفیری و سوتی می‌کشد و دوباره ایشان را به محل های اولشان فرا می‌خواند،‌ و روح‌هایی که منبسط شده‌است و در آن عالم بی‌چون گسترده شده‌است را (گویی پمپ مکش می‌گذارد و آن را می‌کشد) و در قالب تن دوباره حبس می‌کند و دوباره به زندگی روزمره و داد و قال، باز می‌گرداند. روح آسوده را می‌آورد در بدن و بر آن روح، بار بیداری و هوش می‌نهد و آبستن اوهام دنیوی می‌کند.  (٣٩٧ و ٣٩٨ و ٣٩٩)

جناب مولانا، در بیت بعد،‌ دوباره‌ این «سیر خواب تا بیداری» را با مثال اسب تکرار می‌کند. که در ابتدای خواب،‌ زین و یراق (و بار) بیداری و هوشیاری را از روی اسب روح بر می‌دارند و در آن صحرای بی‌چون رهایشان می‌کنند. اما برای این که صبح -وقت بیداری- بازگردند، بر پایشان بندی دراز می‌بندند و صبح می‌کشند تا این‌ها برگردند سر کار و زندگی‌شان! (۴٠٠ و ۴٠١ و ۴٠٢)

و بعد هم آرزوی مولوی است که کاش این روح ما مثل اصحاب کهف در خواب از دنیا بود و یا کشتی نوحی داشت که از این طوفان اوهام دنیا، می‌آسود. (۴٠٣ و ۴٠۴)

بعد هم این نکته را تذکر می‌دهد،‌ که چه بسیار عرفا و صلحا،‌ که مانند اصحاب کهف وجود دارد که پیش چشم من و شما هم هستند. که وصل به غیب است و با نوای الهی عالم در سرود و وجد است و از دنیای ما خواب است،‌ اما من و شما این‌ها را -به سبب کوری باطن خودمان- نمی‌بینیم و نمی‌شناسیم. (۴٠۵ و ۴٠۶)

افسوس!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 مه 2009 در Uncategorized