RSS

بایگانی ماهانه: نوامبر 2011

سرخوردگی به روایت داش مهدی!

حال و روزمون شده مث اوضاع «مصدق ِ احمد آباد»! 

(تبعید شده به دهکده ی احمد آباد پس از 28 مرداد!)

عقل، درد را به تمامه درک و احساس می‌کند.

دل به شدت می‌سوزد.

کاری هم از دستش برنمی‌آید.

آن وقت است که آدم با خودش می‌گوید:

"کاش یا کاری از دستم بر می‌آمد و تلاشی می‌کردم؛ یا حالا که نمی‌توانم،‌ کاش -لااقل- نمی‌فهمیدم؛ و می‌توانستم بیاسایم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2011 در ملک عقیم, نقل از دیگران, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها:

نماز روز آخر ذیحجه!

نقل از سایت استاد جاودان+:

 

اعمال روز آخر ذی الحجه

این روز، روز آخر سال اسلامى قمرى است.

لذا مرحوم «سیّدبن طاووس» نقل کرده است که در این روز، دو رکعت نماز مى خوانى و در هر رکعت، یک مرتبه سوره «حمد» و ده مرتبه سوره «قل هو اللّه» و ده مرتبه «آیة الکرسى» را مى خوانى و پس از نماز مى گویى:

أللهُمَّ ما عَمِلتُ فى هذِهِ السّنةِ مِنْ عَمَل نهَیتنى عَنهُ وَلمْ ترْضَهُ، وَنسیتهُ وَلمْ تنسَهُ، وَدَعَوتنى اِلى التوْبَةِ بَعْدَ اجْتِرائى عَلیْکَ، اَللهُمَّ فاِنى اسْتغفِرُکَ مِنهُ فاغفِرْ لى، وَما عَمِلتُ مِنْ عَمَل یُقَرّبُنى اِلیْکَ فاقبَلهُ مِنى، وَلا تقطعْ رَجائى مِنکَ یاکَریمُ. 

وقتى چنین کردى شیطان مى گوید: واى بر من! هرچه در مدّت این سال زحمت کشیدم (و او را وسوسه کردم) با این عمل، همه را از بین برد و سالش را به خیر پایان داد

 

 

 

التماس دعا

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 نوامبر 2011 در نقل از دیگران

 

به زندان رفتن شهبازی

دفعات گذشته، به هر نحو -یا با رای کمیسیون پزشکی یا با رایزنی های مقامات عاقل دلسوز- نگذاشته بودند که حبس وی محقق شود و اتفاق افتد.

اما این بار ظاهرا زمین خواران متنفذ موفق تر بوده اند و وی به زندان رفته و نگه اش داشته اند.

شاید کسانی که او را زندان کرده باشند، ندانند چه کرده اند (چه عوامل سطح پایین غذایی(!) و چه حضراتی که دلایل شخصی برای ماجرا دارند) یا آن را دست کم بگیرند، ولی آن دست اصلی که پشت پرده است، خوب می داند چه کرده و اهل فن را با چه محرومیتی مواجه ساخته. امیدوارم که این ناله های ما نیز به جایی برسد. به گوش حضرات کشتی بان برسد و نگذارند که این خودخواهان برای منفعت خویش کشتی نظام ما را سوراخ کنند و زبدگان باران دیده را از خدمه حذف.

مگر چند نفر مثل این آدم در ایران امروز هست؟ این طور تلفات به دست خودی دادن آیا به نفع ماست؟

 

ماجرا را به نقل از وبلاگ شهبازی در ادامه مطلب مشاهده کنید.

سه‌شنبه، اوّل آذر 1390/ 22 نوامبر 2011، ساعت 10:35 صبح

انتقال به زندان عادل ‎آباد

دقایقی پیش به زندان عادل ‎آباد معرفی شدم. از دوستان خداحافظی می‌کنم تا فرصتی دیگر.


انتقال شهبازی به زندان

دوشنبه، 30 آّبان 1390/ 21 نوامبر 2011، ساعت 6 بعدازظهر

اندکی پیش، با حضور مجدد مأموران به منزل، متوجه شدم که برغم تاریکی شب، باید به زندان منتقل ‌شوم. آن‌ها که می‌خواهند از ماوقع به تفصیل مطلع شوند به اینجا مراجعه کنند. [+] در صفحه فوق، سیر ماجرا، از آغاز تا امروز، ذیل عنوان «تاریخچه کتاب»، درج شده.

خلاصه این است:

یک سال و پنج ماه محکومیتی است که به دلیل نگارش کتاب «زمین و انباشت ثروت: تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز» (نشر اینترنتی، فروردین 1387، 1461 صفحه) و ملحقات آن، از سوی شعبه 16 دادگاه تجدیدنظر شیراز برایم در نظر گرفته.

شاکیان اصلی من عبارتند از سردار عبدالعلی نجفی، فرمانده وقت ناحیه مقاومت سپاه فارس، سرهنگ ابراهیم عزیزی، فرمانده وقت بسیج ناحیه مقاومت شیراز، محمود قوام (وارث و نوه ابراهیم خان قوام‌الملک شیرازی و برادرزاده ملک تاج همسر امیراسدالله علم، نخست‌وزیری که قیام پانزده خرداد 1342 را به خاک و خون کشید) و چند نفر از عوامل ایشان هر یک به دلایلی.

در کتاب «زمین و انباشت ثروت» نجفی و عزیزی را، در کنار افراد دیگر، به سوءاستفاده از موقعیت شغلی، در مقام فرماندهان سپاه ناحیه مقاومت فارس و شیراز، برای دست‌اندازی به اراضی مردم و مراتع عشایر متهم کردم و محمود قوام را به زدوبند با شرکت احرار فارس برای تصرف مراتع عشایر طوایف ششگانه سُرخی به دلیل مجاور بودن با موقوفه امامقلی خان، والی فارس در زمان شاه عباس بزرگ و فاتح هرمز و بنیانگذار مدرسه خان شیراز، که در زمان رضا شاه به نام موقوفه ابراهیم خان قوام، پدر علی قوام (داماد رضا شاه)، ثبت شده است.

سردار نجفی مدتی بعد فرمانده سپاه انصارالمهدی (حفاظت از شخصیت‌ها) شد، چند ماه بعد از این سمت برکنارش کردند و با تنزل جایگاه در مقام سرپرست تیم حفاظت رئیس‌جمهور قرار گرفت. برغم این که با مشایی روابط بسیار نزدیک برقرار نمود، اخیراً از اینجا نیز برکنارش کردند. سرهنگ عزیزی، برخلاف نجفی، رشد صعودی کرد و هم اکنون استاندار هرمزگان است با آن بندرگاه و گمرکات عظیم و درآمدهای سرشار. محمود قوام نیز، که در اوائل سال‌های 1380 با جیب تهی و وضع اسفناک مالی از لندن به ایران بازگشت و به خانه یکی از فهندژهای سعدی پناه برد، از طریق فروش غیرقانونی مراتع عشایر سُرخی میلیاردها تومان از شرکت احرار فارس و عده‌ای دیگر گرفت و به کیف و حال خود مشغول شد.

برغم بازتاب وسیع کتاب من و موجی بزرگ که علیه تخریب مراتع ایجاد کرد، هیچ کس متعرض این گونه افراد نشد. یک سال و پنج ماه زندان "پاداش" این خدمت بود: نگارش کتابی که کم‌ترین تأثیرش متوقف کردن فرایند وحشتناک و روزافزون تخریب محیط زیست و جنگل‌ها و مراتع فارس بود.

در مراحل رسیدگی در دادسرا و دادگاه بدوی موازین قانونی لازم، مانند استعلام از مراجع ذیربط و احضار شهود، رعایت نشد. به این ترتیب، در دادگاه بدوی به پنج ماه زندان قطعی و ششصد هزار تومان جریمه محکوم شدم. به رأی صادره اعتراض کردم.

دادگاه تجدیدنظر، که حق تشدید رأی دادگاه بدوی را ندارد، به جای آن که به علل مخففه، مانند شخصیت و خدمات علمی و پیشینه و سوابق من، استناد کند و پنج ماه زندان را به جریمه نقدی بدل نماید (آن‌گونه که مرسوم است)، ششصد هزار تومان جریمه نقدی را به زندان تبدیل کرد که شد یک سال زندان. به این ترتیب، یک سال زندان به پنج ماه سابق افزوده شد و به هفده ماه زندان محکوم شدم.

از رأی صادره دادگاه تجدیدنظر بی‌خبر بودم که بدون رعایت صوری تشریفات قانونی در شامگاه چهارشنبه، 9 آذر 1389، به خانه‌ام ریختند و پس از جستجوی خانه و بردن برخی وسائل شخصی مرا به بازداشتگاه اطلاعات نیروی انتظامی منتقل کردند. نمی‌دانم بازداشت در تاریکی شب (ساعت 6:31 بعد از ظهر) با ریختن ده‌ها مأمور پلیس و جستجوی خانه برای محکومی که جرمش فقط و فقط «افترا و نشر اکاذیب و توهین» است، نه بمب گذاری یا قتل یا سرقت مسلحانه یا قاچاق مواد مخدر یا برداشت چند هزار میلیارد تومانی از بیت المال و غیره، چه توجیه قانونی دارد؟

فردای آن روز به دلیل بیماری قلبی با رأی کمیسیون پزشکی قانونی آزاد شدم. شاکیان متنفذ اعتراض کردند. پرونده به تهران رفت و کمیسیون پزشکی قانونی تهران نیز نظر پزشکان شیراز را تأیید نمود.

مدت‌ها در کشاکش با دستگاه قضایی شیراز بودم. در پی درخواست من و پیگیری وکیلم، پرونده به تهران رفت و سرانجام از مجاری مختلف و موثق شنیدم که اجرای حکم متوقف شده و پرونده برای رسیدگی مجدد به شعبه همعرض ارسال شده.

معهذا، ماه‌هاست که تلفن‌های مقامات دادسرای شیراز ادامه دارد و همچنان خواستار معرفی من به زندان هستند. تقاضای ارسال برگه‌ای مکتوب می‌کنم برای معرفی خود و چیزی به دستم نمی‌دهند. به این روند مشکوک بودم و تصورم این بود که خودسرانه عمل می‌کنند.

اینک، ظاهراً باید دوره محکومیتم آغاز شود. من بارها زندان کشیده‌ام و این یکی نیز برایم آموزنده خواهد بود.

مبارک است این زندان بر محققی زحمتکش که تنها «گناهش» هشدار دادن درباره مفاسد مهلکی بود که همچون گرداب جامعه ایران را به کام خود می‌کشید. او زودتر از دیگران دید این روزها را که «سونامی فساد» همه جا را فرا گرفته است.

اگر به هشدارهای دلسوزانه امثال من توجه می‌شد، به یقین کار به اینجا نمی‌کشید، فسادهای چند میلیارد دلاری از درون دیوان‌سالاری برون نمی‌زد و چون امروز در این گرداب بلا مبتلا نبودیم. افسوس که سرنوشت به گونه دیگر رقم خورده است.

عبدالله شهبازی


حسب حال من و دستگاه قضا

نامه زیر را در اوّل آبان 1390 برای ریاست دادگستری فارس ارسال کردم:

چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند

جناب آقای دکتر خدائیان، ریاست محترم دادگستری استان فارس

با سلام و احترام

اینجانب عبدالله شهبازی، مورخ و نویسنده، به دلیل نگارش کتاب «زمین و انباشت ثروت: تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز» (فروردین 1387) حدود سه سال و نیم است بطور دائم با زنجیره‌ای از آزارهای قضایی مواجهم. این موارد را شرح می‌دهم نه فقط برای بیان وضع خود، بلکه برای استحضار جنابعالی و سایر دلسوزان انقلاب و نظام از وضع موجود و بسترهایی که اجازه می‌دهد صاحبان قدرت و ثروت با بهره‌گیری از نابسامانی‌های دیوان‌سالاری عریض و طویل قضایی و با تمسک به محمل‌های به ظاهر قانونی هر چه می‌خواهند با جان و مال مردم بکنند. این وضع من است که نه ضعیفم  نه زبان بسته؛ وای بر آنان که بضاعتی ناچیز برای دفاع از حقوق خود دارند.

همه معترفیم که مهم‌ترین شاخص برای سنجش میزان سلامت و رشدیافتگی یک جامعه وضع دستگاه قضایی آن است. شاید این نامه تصویری از وضع دستگاهی که حضرتعالی متولی آن شده‌اید، و البته می‌دانم وارث گذشتگان‌اید و در ایجاد این وضع نقش نداشته‌اید، به دست دهد و شاید انگیزه‌ای شود برای تأمل جدّی‌تر درباره راه‌کارهای عاجل برای برون‌رفت از این وضع.

تدوین و انتشار کتاب «زمین و انباشت ثروت» با عدم واکنش از سوی دستگاه قضایی مواجه نبود. و البته این واکنش در جهت توجه به مفاد آن برای اصلاح وضع جامعه و مبارزه با مفاسد صورت نگرفت. بعکس، به دلیل شکایت شاکیان، که ثروتمند و ذینفوذ بوده و هستند، اینجانب تحت عنوان «تهمت و افترا و نشر اکاذیب و توهین» مورد پیگرد قرار گرفتم و به سرعت و بدون رعایت تشریفات معمول قانونی، مانند دریافت استعلام از مراجع ذیربط یا حتی احضار شهود مورد درخواست برای اثبات مجرمانه بودن ادعاهایم، در دادگاه بدوی به پنج ماه حبس و 600 هزار تومان جریمه نقدی و در دادگاه تجدیدنظر، که گویا حق تشدید مجازات دادگاه بدوی را ندارد، به یک سال و پنج ماه زندان محکوم شدم. این حکم به علت بیماری قلبی اینجانب و نظریه کمیسیون پزشکی قانونی شیراز، و در پی اعتراض شاکیان نظریه کمیسیون پزشکی قانونی تهران، متوقف ماند ولی هم اکنون با اعلام مکرر و دائم از سوی دادسرای اجرای احکام شیراز مواجهم برای معرفی خود به زندان.

در فضایی که آشکار شدن چهره کریه فساد مالی تار و پود نظام و آرمان‌های انقلاب را در معرض چالش‌های جدّی قرار داده، زندانی کردن نویسنده‌ای خدوم و زحمتکش، که سال‌ها پیش از سر دلسوزی درباره این مفاسد بطور جدّی و مستند هشدار داد، برگی افتخارآمیز در کارنامه دستگاه قضایی نیست بویژه اگر این زندان حیات او را در معرض مخاطرات غیرقابل پیش‌بینی قرار دهد که چنین خواهد بود.

باید بیفزایم که در جریان اجرای این حکم، در تاریخ 10 آذر 1389، زمانی که حتی از قطعی شدن حکم خویش مطلع نبودم، شبانه به خانه‌ام ریختند و بدون داشتن مجوز قضایی برای بازرسی به کاوش دقیق خانه پرداختند گویی جنایتکار متواری یا قاچاقچی مواد مخدر یا مختلس چند هزار میلیارد تومانی یافته‌اند. از سایر آزارها و نیز از توهین‌ها و تهمت‌هایی که در برخی روزنامه‌های شیراز، حتی از سوی افراد دارای مناصب قضایی، با ذکر نام علیه اینجانب مطرح شد می‌گذرم.

در مقابل، در سال‌های اخیر تمامی شکایات اینجانب، از جمله شکایت متقابل به دلیل انتشار سی. دی. و وبگاهی با عنوان «شهبازی2» که حاوی زشت‌ترین توهین‌ها به پدر شهید، خانواده، فرزندان و شخص اینجانب بود، و نیز شکایات مربوط به تعدی و تصاحب اموال موروثی خود و خانواده‌ام، در شعب مختلف دادسرای عمومی شیراز مسکوت مانده و مورد رسیدگی قرار نگرفته. اگر لازم بود می‌توانم فهرستی بلند از شماره‌ پرونده‌های شکایات رسیدگی نشده خود تقدیم کنم. این رویه بیانگر دوگانگی فاحش در اجرای قانون است.

به این بسنده نشده و تا به امروز در کار پرونده‌سازی و آزار من با محمل‌های قضایی هستند. به این ترتیب، به گمانم باید مقوله‌ای جدید به واژگان حقوقی ایران افزوده شود بنام «مزاحمت و ایذاء قضایی».

زندانی کردن یک نویسنده و مورخ، به دلیل انتشار کتابی در تبیین نحوه کسب ثروت از طریق غارت اراضی دولتی و خصوصی، البته موجه و زیبنده نیست. لذا، آقایان در پی آن‌اند که برای من پرونده‌ای مانند خود درست کنند یعنی مرا به سان خویش «مفسد اقتصادی» جلوه دهند. مستمسک ایشان اراضی موروثی خانوادگی من است که البته با تاراج وسیع سال‌های اخیر توسط کانون‌های فوق چیز قابلی از آن برای مادر و خواهران و برادران و بنده و سایر مالکین بر جای نمانده. معهذا، در قبال همین ارثیه غارت شده نیز اینک در موضع متهم جای گرفته‌ام زیرا اداره منابع طبیعی فارس بناگاه کشف کرده که اراضی کشاورزی معمور آباء و اجدادی فوق مصداق مرتع و جنگل و لذا متعلق به دولت است برغم قدمت این اراضی و وجود قنوات و آثار کشت کهن در آن. این همان سازمانی است که ید طولایی در واگذاری اراضی گرانقیمت دولتی به این و آن فرد قدرتمند دارد حتی اگر آن فرد به یک خاندان سرشناس بهائی- ماسون تعلق داشته باشد و تا چندی پیش دستیار رضا پهلوی، پسر شاه مخلوع، که اینک به لطف برخی آقایان از لندن به ایران بازگشته است. به این آقا هفتاد هکتار زمین دولتی در سروستان فارس واگذار می‌کنند و طی تشریفات مفصل، تشریفاتی در حد یک وزیر و با حضور فرماندار و مقامات بلندپایه، برایش مراسم کلنگ‌زنی برگزار می‌کنند و در مقابل زمین سنددار کشاورزی موروثی من و امثال مرا دولتی اعلام می‌کنند. فسادها در این زمینه چنان عظیم است که بیان آن جز افزودن رنج چیزی برای من و شما ندارد.

نحوه این پرونده‌سازی‌های بغایت غیراخلاقی و زشت و ظالمانه علیه خود را طی نامه‌ای جداگانه تقدیم می‌کنم. در این نامه جزئیات شرح داده شده است.

انتظار بنده و همه دلسوزان انقلاب و آرمان‌های امام راحل این است که حضرتعالی، در مقام رئیس دادگستری فارس و فردی که به دلایل عدیده امید می‌رود منشاء تحولی در وضع نظام قضایی استان شوید، به مندرجات کتاب «زمین و انباشت ثروت» رسیدگی کنید و هم‌زمان مانع از تداوم انتقام‌گیری‌های کینه‌توزانه‌ای شوید که سال‌هاست نویسنده این کتاب را در معرض مخاطرات جدّی قرار داده است.

اگر روزی زنده بودم و شاهد عزمی برای اجرای عدالت، گفتنی‌ها را، بسیار بیش از آن‌چه در «زمین و انباشت ثروت» بیان شده، خواهم گفت. به امید آن روز.

عبدالله شهبازی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 نوامبر 2011 در ملک عقیم, غم زمانه

 

برچسب‌ها: ,

دکتر هاوس و تشخیص افتراقی!

پزشکان عزیز با این عبارت «تشخیص افتراقی» ناآشنا نیستند.

همچنین کسانی که سریال دیدنی "دکتر هاوس" را دیده‌اند -حتی اگر با عالم پزشکی غریبه بوده باشند- متوجه اهمیت آن در فرآیند تشخیص بیماری و درمان متعاقب آن شده‌اند.

من ذائقه شما را نمی‌شناسم، ولی» House M.D.»+ بهترین سریالی بوده‌است که دیده‌ام (محض اطلاع عرض کنم که کم سریال ندیده‌ام -از هر ژانری که بخواهید- و هنوز هاوس را از همه بیشتر دوست دارم!).

تخصص این آدم، تشخیص بیماری‌های نادر است. او و تیم‌ش علایم را کنار هم می‌چینند و مبنای کارشان، تشخیص افتراقی است.

دراین میان مانند کارآگاه‌های خصوصی به خانه‌ی بیمار سرک می‌کشند، تحقیقات حاشیه‌ای می‌کنند، حتی گاهی سعی و خطا می‌کنند (یعنی تجویز بدون دلیل کافی؛ اگر اثر مثبت داشت که خودش یک علامت است و اگر نه، از روی علایم جدید، اطلاعات بیشتر به دست می‌آوریم!)  و … تا به تشخیص علت اصلی بیماری برسند. خلاصه جایی که سایر متخصصین با روش‌های روتین تشخیص، به مشکل می‌خورند، پرونده به هاوس و تیمش ارجاع می‌شود.

پشتوانه‌ی پزشکی/علمی این سریال نیز نسبتا محکم است و ظاهرا "ایده‌ی اولیه"‌ی این سریال در اثر ستون جذاب "هنر تشخیص" که در نیویورک تایمز و توسط یک پزشک متخصص چاپ می‌شده، به ذهن تهیه کنندگانش رسیده است. (این+ سایت هم مرور پزشکی هر اپیزود را دارد)

علاوه بر آن، در ذهن تهیه کنندگان، علاقه‌ی خاصی به شرلوک هولمز وجود داشته که ترکیب این دو، "شرلوک هولمزی در قامت یک پزشک متخصص» به همراه چندتا دکتر واتسون تولید کرده. (البته نه آن شرلوک هولمزی که ایرانیان می‌شناسند -که جرمی برت+ بازی اش می‌کرد-؛ او خیلی منضبط بود. بلکه شرلوک هولمزی که به کتاب اصلی کانن دویل نزدیک‌تر است. چیزی شبیه‌تر به شرلوک هولمز گای ریچی+ که رشحاتی از «عوضی بودن» را در خود دارد!)

دیدن هاوس شما را به این نتیجه می‌رساند که "تشخیص» نه تنها نیمی از درمان است که گویی «همه‌ی درمان» است!

×××

البته این‌ها مقدمه‌ای بود بر متنی که به علت طولانی شدن،‌ از اصل متن جدا شد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 نوامبر 2011 در فیلم

 

برچسب‌ها:

دانلود فایل مصاحبه طلایی "سعید لیلاز" با "نسیم بیدرای"

مصاحبه آبان ماه «سعید لیلاز» با «نسیم بیداری» را اسکن کردم و فایلش را در اختیار شما می گذارم.

اینجا+ (فایل پی دی اف، 1.2 مگابایت)

باشد که از آن حظ وافر برید!

×××

تیتر مصاحبه این است: «برای افشای جریان‌های فاسد، اوین رفتن ارزش دارد«

(که البته چند روز بعد از انتشار این مصاحبه، حکم تجدید نظر آمد و شش سال زندان برای این روزنامه نگار اقتصادی تایید شد!)

×××

سوتیترهای جنبی:

»»  "این که رئیس جمهور غذای خود را از خانه بیاورد، اصلا اهمیتی ندارد. مهم این است که آقای هاشمی در کاخ مرمر زندگی می کرد، اما هیچ گاه فساد ایجاد شده در آن دوران، به این اندازه نبود. این مساله در مورد دولت آقای موسوی و خاتمی هم صادق است."

»» "من بر این باورم که در طول 32 سال انقلاب، تمام مسئولان کشور متخصص هستند و برای من قابل پذیرش نیست که در این مقطع زمانی، مسئولی بگوید من بی تجربه بودم. زیرا در این سال های بعد از انقلاب، مسئولان می توانستند 6 دوره دکتری را طی کنند!"

×××

و تیترهایی که من از میان متن‌ انتخاب می‌کنم: 

»» "این که کسی که برای تخلف بستر سازی می کند، اهمیتی ندارد که شریک تخلف هست یا نه. مهم ترین موضوع، بستر سازی برای تخلف است و گرنه این که آیا ما شریک آن بوده ایم یا خیر، یک موضوع فرعی است."

»» "ما الآن، سالانه 30 تا 40 میلیارد دلار ریخت و پاش داریم که این اختلاس در برابر آن، رقمی محسوب نمی شود. «

×××

و البته او طی مصاحبه، برای نشان دادن این 30 تا 40 میلیارد دلار، فکت هایی هم به شهادت آورده.

خواندن این مصاحبه را به اهل دغدغه توصیه می‌کنم.

 

برچسب‌ها: , ,

تلاشی برای توصیف

در این یادداشت، همه چیز انتزاعی است!

بعدالتحریر: برخی فیدبک ها مرا واداشت به این توضیح مجدد، که همه چیز انتزاعی است و به نهادها (در معنی عام جامعه شناسانه‌اش) بر می‌گردد نه به اشخاص (جز "سید آبرودار" و "ریش سفید" آخر متن). اگر اشارتی به اشخاص هم قابل برداشت است، از آن روست که گاهی شخص، نماد نهاد بوده است؛ و خود شخص و عملکردش مد نظر نبوده‌است. نظایری نظیر: حاکمیت(پدر)، جامعه مدنی(مادر)، ملت/امت/مام میهن (کلیت فرزندان)، نخبگان، خواص و …

×××

 

همه که کار می‌کردند، پول‌ها را می‌آوردند می‌ریختند به حساب پدر که خرج آبرو و اعتبار و احتیاجات خانواده شود.

یک روز برخی به شک افتادند که به حقشان نرسیده‌اند و پولشان جای دیگر خرج شده و خرج علایق شخصی پدر شده یا رسیده به ته تاغاری ِننر ِبی‌ادب ِ"عزیز کرده"‌ى زحمت نکشیده!

خیلی  آرام و مودبانه پرسیدند: "پول‌های ما کو؟"

-البته ناگفته نماند که باید پیش گیری می‌شد از این ماجرا که شک پیش نیاید. ولی آمد دیگر. چه طوری‌اش، یک قصه‌ی پرغصه‌ی طولانی دیگر است که "معمرین امت" می‌دانند!-

پدر دلخور شد؛ حق هم داشت.

عصبانی شد؛ شاید حق داشت.

دیوانه شد؛ حق نداشت.

فحش‌های رکیک داد؛ خیلی رکیک (در سیاست ایران مگر از "جاسوس" رکیک تر هم فحشی هست؟). دست بلند کرد روی همه و از بچه‌ی عزیز کرده و رفقایش هم کمک گرفت! زد، دست و پا شکست، دنده‌ی مادر را خورد کرد، بچه‌های معترض را زیر بار کتک گرفت. راهی را به سرعت رفت و پل های پشت سر را خراب کرد. نگویم عقلش را داد دست چه کسی! یا نظرش را مقرب کدام درگاه کرد!

آخرش هم گفت که "همسایه‌ی فلان فلان شده شما را تحریک کرده. به شما پول داده". یک پسر معترض را در زیرزمین و دیگری را در موتورخانه حبس کرد. عین دیوانه‌ها زل زد توی چشم تک تک بچه ها! نفس کش طلبید از این طفلان معصوم! و چه فرزندی را یارای نفس کشیدن است در چون این موقعیتی؟!

کسی چیزی نگفت ولی یک هو همه -حتی خیلی از کسانی که شک هم نداشتند- شروع کردند چشمانشان را مالیدن! که

«این آقا دیگر کیست؟ از کجا پیدا شد؟ اصلا بابای ما کو؟«

جالب این که، بابا هم، نه گذاشت و نه برداشت! از همان اول آب پاکی را با زدن قید همه‌ى متعجبین، بر دست‌شان ریخت! گفت من دیگر بابای شما نیستم! اصلا زن جدید می‌گیرم و بچه‌های جدید خواهم رویاند! شما هم بریزید؛ به درک!

حالا دیگر «پول ما کو؟ » مساله نبود.

(که بگویی "اصلا پول شما غیرخودیا رو نخواستیم! می‌پاچم تو صورتتون پولتون رو!")

مساله بیخ پیدا کرده بود.

حتی برای برخی، کار آنقدر بیخ پیدا کرد که شروع کردند به فکر کردن که آیا این پدر مجنون (=بی‌محدودیت/ مطلق/ دیکته کننده!) و اعوان و انصارش بدتر هستند یا آن آقای همسایه‌ی نابکار و نوچه هایش، -که با این پدر دشمن بوده و همیشه دشمنی کرده و به ما هم صدمه زده- ولی به یک حداقل‌هایی پای‌بند بوده‌است و هیچ‌گاه چون این جنون نکرده؟ و در این میان، نتوانسته بودند به نفع پدر و برادران چماق‌دار خودشان رای دهند؟  و آیا چیزی از این بدتر هم هست؟ چه کسی فکر می‌کرد که چنین سوالی را -از فرط قباحت و از روی غیرت- روزی بشود پرسید، چه رسد به این‌که پاسخ داد و آن هم چون‌این پاسخی! (و البته فرزندانی مثل ما، همواره ایشان را از این ساده اندیشی خطرناک بازداشته اند!)

×

مادر، که همیشه دلش به حال خانواده سوخته هم، حالا دیگر متوجه بود که با این جنون نمی‌توان زندگی کرد.

اشتباه نشود. واضح است که شوهرش همیشه مجنون نبوده و آزارنده. اصلا هیچ دیوانه ای 24/7/365 (بیست و چهار ساعته، هفت روز هفته، 365 روز سال) آزارنده نیست. ولی وقتی عصبانی می‌شود، مرزی برای کنترل خود ندارد. و ممکن است تا زدن و شکستن و کشتن و قطعه قطعه کردن هم پیش برود. ورنه یک آدم عاقل هم گاهی عصبانی می‌شود ولی ترمزی برای کنترل خود دارد. و هم این بی‌ترمزی است که یک دیوانه را خطرناک می‌کند. وگرنه، بیچاره‌ای که هم‌بازی کودکان است، چه آزاری دارد 99 درصد اوقات؟

مادر -از عمق جان- ، هم می‌خواست خانواده را -که این همه زحمت برایش کشیده بود- نپاشاند و هم از این جنون آنی بی‌محدودیت، مصونیتی بیابد. برای خودش و بچه‌هایش.

پس اگر بین طلاق و "تحمل ریسک جنون" مخیر بشود، لاجرم طلاق را برخواهد گزید که اقلا جان سالمی به در ببرند! اما او -با صداقت- در پی راه حل سومی بود که این دو خواسته‌ی حق، با یکدیگر جمع شوند!

مادر، تضمین عینی می‌خواست برای این که شوهر دیگر دیوانه نشود و چون این نکند و خودش را کنترل کند. گفتم که، الان دیگر مساله‌ی پول نبود. مساله‌ی جنون بود و امنیت.

خنده‌دار است… شوهر قرار بود خودش تامین کننده‌ی امنیت همه‌ی خانواده باشد که آب در دل زن و بچه‌اش تکان نخورد. حالا خودش افتاده بود به جان‌شان آن هم بی‌مرز و محدودیت و بی‌پروا و جنون آمیز. آن‌قدر که الان زن و بچه، همسایه‌های بدکار را یادشان رفته بود و همّ غمشان شده بود نجات یافتن از دست پدر/شوهر!

و گریه دار این که، نه فقط تضمین عینی در کار نبود؛ که شوهر، عربده کشی و فحاشی را بیشتر می‌کرد. انگار عصبانیتش فروکشی نداشت. دست ِ"کتک زنان" (فرزندان محبوب) هر روز بیشتر باز می‌شد. پول توی جیبی‌شان افزایش می‌یافت. در هر اختلافی به نفع آنان حکم صادر می‌شد و بیش‌تر دمار از روزگار مصدومین در آورده می‌شد. و آن دردانگان نیز هر روز بیش از دیروز مجیز پدر مهربان -که خداییش با آن ها مهربان بود!- را می‌گفتند. او را به بری از خطا بودن رساندند و معصوم خطابش می‌کردند و دست و پایش می‌بوسیدند! چرا نبوسند که این چون این رایگان میراث و ثروت خاندانی را در اختیارشان گذارده بود.

هر کسی هم که واسطه می‌شد، بیشتر از فحاشی نصیبش نبود. و چرا فحشش ندهند کسانی که تازه نوبت تاراجشان رسیده و "دور چون با اوباش افتد، خودشان پی تسلسل اش خواهند بود!"

بعلاوه، اصلا در موضع ِتضمین دادن نبود جناب شوهر مست! طلبکار ِغرور ِجریحه‌دار شده‌اش هم بود و طلب عذرخواهی هم می‌کرد! هوار می‌کشید که باید برگردد سر خانه و زندگی‌اش و بسوزد بسوزانمش و بسازد! (کدام خانه، کدام زندگی؟!) زنمه، اختیارشو دارم! و باید که انگار کند که هیچ اتفاقی نیفتاده!

و یکی از پسران ناجنس هم پشت گوش پدر مدام زمزمه می‌کرد که "حکم شرع اینه که زن حق نداره پاشو بی اذن شوهر از خونه بذاره بیرون! غلط کرده رفته بیرون! کتک خورده که خورده، یه بحث دیگه اس! مادامی که شوهر داره، باس مطیع محض باشه! همه ی اینا رو هم شرع گفته! اصلا شرع ما خشونت توش نهادینه اس! «لخشن فی ذات الله»! خلاصه الان شرعا حق با شوماست، کاملا و مطلقا" و یک ماچ آب‌دار هم هم‌زمان از دست و پای پدر می‌کرد برای محکم کاری!

کسی به پدر نگفت که این پسرک چموش، به تنها چیزی که فکر نمی‌کند، خانواده است!

مادر، هنوز چشم به راه یک قاصد، یک میانجی، یک واسطه‌ی عاقل جوانمرد است.

بیاید وسط و کمک کند که خانواده برگردد سر جایش. این پسران ناخلفی که به جان برادران و خواهران -و البته اموال خانواده- افتاده اند، بنشینند سرجایشان. تار و مار شده‌ها برگردند سر خانه و زندگی‌شان. گرفتارهای موتور خانه و زیرزمین، سر سفره بازگردند. پدر هم تضمین عینی بدهد که دیگر دیوانه نشود و دست بچه های دیوانه را هم -در دیوانه بازی بیش از این – ببندد. عذرخواهی و جبران هم به وقتش.

تا حالا هم چند باری یک آقا سید آبرودار و یک "ریش سفید بی‌ریش" به قصد واسطه‌گری جلو آمده‌اند، ولی نشده. اوباش‌ترین بچه ها -که از همه هم بیشتر بقیه را کتک زده و سهم سایرین را بالا کشیده‌اند- نگذاشته‌اند!

آخر پدر جان! تا کی گوش‌ات بدهکار این بچه‌های ناخلف است؟!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 نوامبر 2011 در ملک عقیم, شبه طنز, غم زمانه

 

برچسب‌ها: ,

گفتار خواندنی سعید لیلاز درباره ی بحران یونان و …

دیپلماسی ایرانی: بحرانی که اخیرا در حوزه یورو ایجاد شده است، بحرانی برای نظام سرمایه داری نیست. اتفاقا نظام سرمایه داری آنچنان که واضعین برجسته و اولیه آن همچون آدام اسمیت، میلتون فریدمن و فرد فریدریش فون‌هایک می‌گویند نظامی‌ است که اگر حرفهای آنها به درستی و کاملا رعایت شود و امکان عملی شدن آن وجود داشته باشد، هرگز اجازه نمی‌دهد که چنین بحران به وجود آید. به عبارت دیگر بحران پدید آمده ناشی از عمل نکردن به توصیه‌های نظریه پردازان نظام سرمایه داری است. بنابراین این مهم است که توجه کنیم که بحران پدید آمده، بحرانی برای نظام سرمایه داری نیست. بلکه این وضعیت بحرانی برای دولت‌ها و دخالت آنها در اقتصاد است.
****
تتمه اش را این جا+ بخوانید
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 نوامبر 2011 در نقل از دیگران, نگاه اقتصادی

 

برچسب‌ها: