RSS

بایگانی ماهانه: دسامبر 2008

استاد راهنما

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.

گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه: هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد، هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه‌تان داشته باشید، آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شماکیست.

 

***

با تشکر فراوان از محمد سرشار عزیز که این متن را برایم فرستاد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

قالب جدید!

تعداد زیادی از دوستان، از قالب قبلی، شکایت داشتند.
روح الله عزیز+ یکی‌ش.

تا این که دیروز
که خدمت خانم دکتر ایروانی (دانشکده روانشناسی و … دانشگاه تهران) بودیم،
ایشان نیز به زمینه‌ی تیره و متن روشن،
اشارتی و کنایتی داشتند.

دیگر رویمان نشد چیزی بگوییم.
و قالب، این شد که می‌بینی.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

دباغی و باغ و تشنه‌گی

خدا بیامرزد حاج آقای رجایی را.
از قدیمی‌های آموزش و پرورش بود.
به گمانم از کسانی بود که دست اندر کار مدرسه‌ی کمال بود.
(کمال قبل از انقلاب که از همان زمان نیز مدرسه ای اسلامی و مشهور بود.)

یک مدرسه راهنمایی راه انداخته بود به نام «مهدی».
ما هم دو سال آن‌جا درس خواندیم.

***

دو هفته پیش از آغاز سال تحصیلی،
به خانواده هایمان گفتند
«بچه ها را فلان روز بیاورید ببریمشان اردو.
چیزی هم نمی‌خواهد با خودشان بیاورند.»

ما را بردند بازدید علمی از یک دباغی.
هر کسی دباغی رفته باشد،
می‌داند که چه بوی گندی آن جا می‌آید.

تقریبا، همه‌ی معلم هایی که به نحوی در طول سال ها درگیر تربیت می‌شدند،
را با خود آورده بودند.
آسید سعید میریان عزیز (که خدا هر جا هست حفظش کند)،  
علی آقای شراهی، آقای میرفخرایی و …

بعد هم بردندمان یک باغی که خاک و خول بود.
جای نشستن درست و حسابی هم نداشت.
فضا و امکانات هم محدود بود.

هیچی هم از نماز نگفتند.
شاید برای این که ببیند که چه کسی صدایش در می‌آید!

بعد هم یک کباب کوبیده‌ی چرب مفصل دادند با نوشابه‌های گرم.

و -به گمان من- از روی عمد، راه را کش دادند
و وسط راه، اتوبوس‌ها را متوقف کردند که
«بعله. اتوبوس خراب شده است!»

تشنگی شدیدی بر بچه ها حاکم شده بود.
شاید ناله‌ی همه در آمده بود.

بعد هم رفتیم مدرسه و
نتیجه، اردویی نبود که خیلی خوش گذشته باشد.

***

الآن می‌فهمم،
که این‌ها با این کارها،
می‌خواستند ما را امتحان کنند.

آدم‌ها در سفر، در عصبانیت، در هنگام سختی،
خودشان را نشان می‌دهند.
واکنش های عمیق می‌دهند.
میزان تحمل‌شان را نشان می‌دهند.
مشکل حادی اگر در شخصیت باشد، بروز می‌کند.

کار جالبی است.

فرآیند استحصال شناخت که
می‌خواستند با مرارت و زمان طولانی و دقت کم به دست آورند،
را به یک نیم‌روز کوتاه کردند
و -ای بسا- نتایج بهتری هم گرفتند.

یک جورهایی امتحان تعیین سطح تربیتی بود.

خدا رحمت کند همه‌ی کسانی که
در شکل‌گیری شاکله‌ای مثبت در ما موثر بوده‌اند.

***

پ.ن:  حضرت سلطانبانو با این مشی و متد به کلی مخالف هستند و به زعم ایشان کار معلمین ما در آن مدرسه، غیر اخلاقی است. دو ساعتی با ایشان مباحثه کردیم. نتیجه، اگر چه توافق نبود اما تفاهم بود!  والحمدلله.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

باز محرم شد و دل‌ها شکست.

غزه هم بر غم‌هایمان افزود.

چه نامسلمان مسلمان هایی داریم ما.

اولی‌ش خودم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

نماز روز آخر ذی الحجه

امروز که روز آخر ذی الحجه است،
یک نماز مهم دارد+.

می گویند وقتی آن را بخوانی،  شیطان دادش در می آید که
هر چه امسال زحمت کشیدم، به باد رفت!

روز آخر سال قمری است.
خیلی هم طول بکشد، 10 دقیقه.
حیف است ها.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

دنیای متفاوت علیانی و امیرخانی

با خودم گفتم
تا آن قدر بزرگ نشده اند که
دیگر نتوان راجع به‌شان چیزی نوشت و گفت؛
چیزی بنویسم.

پیشتر بگویم که از این دو
-که عزیز می‌دارم‌شان-
با کوروش علیانی+، سلام و علیکی داریم که
متاسفانه قدمتش زیاد نیست ولی خوشبختانه، هست.

با رضا امیرخانی+ هم تنها یک بار سلام و علیکی کرده ام.
 در کوچه پس کوچه های ستارخان.
بامادرش آمده بودند راه پیمایی ٢٢ بهمن و داشتند بر می‌گشتند.
سال ٨۶ بود به گمانم.
فکر نمی‌کنم من را به یاد بیاورد.

خلاصه، این چیزهایی که می‌نویسم ممکن است
به مذاق یکی (یا هردو) خوش بیاید (یا نیاید!).

***

هر دو در شریف درس خوانده اند.
(علامه حلی را نمی دانم)
یکی المپیادی بوده و یکی خوارزمی کار!

کوروش فیزیک خوانده.
امیرخانی، مکانیک.

کوروش، علوم پایه‌ای است.
امیرخانی، مهندس است.

و به نظر می‌رسد، این پیشینه بر آن چه این دو هستند،
تاثیر به سزایی گذاشته است.

روزگاری کوروش را به جلال تشبیه کردم.
شاید باید حرفم را اصلاح کنم.

امروز ترجیح می‌دهم او را به چامسکی+ تشبیه کنم!‌ 
یک علوم پایه‌ای که پاپی سیاست و ادبیات و زبان (و زبان شناسی) شده است.
دغدغه‌ی فهم مفهوم قدرت را دارد و …

امیرخانی، مهندس است.
مهندس جماعت، خیلی کاری به مبانی تئوری ندارد.
تنها آن جا که نیاز کارش باشد، عمیق می‌شود و به مبانی تئوریک می‌پردازد.
بقیه‌ی وقت، صرف سر هم کردن قطعات از هم جدا می‌شود. 
صرف ساختن.

بیشتر در پی به وجود آوردن یک مجموعه‌ی به هم پیوسته و قابل استفاده است
تا کشف جزئیات و پدید آوردن یک جزء کوچک ولی دقیق و بی نقص.
گوشه و کنارش هم اگر معیوب بود، بود.

اما مشی فیزیک‌دان خوش‌خلق ما، فرق می‌کند.
جوری راه می‌رود که پایش در هیچ چاله‌ای نیفتد.
دم لای‌ هیچ تله‌ای نمی‌دهد.
جوری حرف می‌زند که گیر نیفتد. صدر و ذیل (و راه در رو) اش معلوم باشد (!).
روی برف نکوبیده، اسکی نمی‌کند.

حرف هایش را با وجود آن شخصیت لطیف اش،
آن چنان محکم و باصلابت می‌زند که اگر روی سخن‌اش با تو باشد،
به شدت احساس خشونت (و تکه-پاره شدن توسط کوروش) به‌ت دست می‌دهد!
هر چند، اگر خلقش را بشناسی و به‌ش عادت کرده باشی،
خواهی فهمید که دشمنی نیست.
دارد کتک فکری می زند‌ ات و با تو چالش حرفه‌ای می‌کند. 

*
از من بپرسی،
در ساحتی که حرف می‌زند،  محکم حرف زدن، لازم است.
یک نفر باید محکم و آراسته جلوی برخی آروغ‌های روشنفکرمآبانه، اخم کند.
و گر نه می‌شوند پارادایم. 
آن وقت صد نفر هم محکم و مستحکم بایستند، فایده ندارد. 
همان اول که جلویش در‌آمدی، مثل بچه‌ی آدم می‌رود سر جایش می‌نشیند.
*

(هر چند -خودمانیم- هیچ وقت دلم از این کتک‌های کوروش نخواسته!‌)

من مدتی را در علوم پایه گذرانیده ام
و یک ترم، شاگرد پروفسور بهزاد (چهره ماندگار ریاضی) بوده ام.
این ها مشخصات دقیقی از یک علوم پایه ای است.

با وسواسی که کوروش دارد،
شاید هرگز نتوانیم یک رمان بلند از او بخوانیم.

اما مجموعه‌های قوی، از نوشته‌های کوتاه، چرا.

-البته این هر دو، در ابتدای راه زندگی‌اند و 
برای خیلی کارها خیلی وقت باقی است –

کوروش به ما از خودش خبر می‌دهد.
برای ما وقت می گذارد.
به ما کمک می‌کند که بهتر بنویسیم.
حتی قلم ما را تربیت می‌کند.
گاهی جریانی می‌سازد. گاهی در میان جریانی وارد می‌شود و
با مواضع خودش به ما علامت می‌دهد.

به عنوان یک موجود زنده در اینترنت فعال است.

امیرخانی در یک جعبه‌ی سیاه نشسته است.
کسی چندان اطلاعی از او ندارد.
خیلی وقت است که دیگر در جریان اصلی نیست.
آن روز هم که بود، نبود.
کاری به این حرف ها نداشت.  کار خودش را می‌کرد.

شاید طبیعت کارش هم همین باشد.

امروز، بیشتر امیرخانی مرا یاد جلال می اندازد تا کوروش. 
خودش هم جایی گفته بود که
«ما فرزندان زن زیادی جلال ایم.»
داستان هم که می نویسد!
شد خودِ جلال!

اصرار زیاد امیرخانی به نگاه بومی،
برای بنده که جدا قابل تقدیر و ستایش است.
هر چند نمی دانم این غلظت اصرار را، 
ریشه در نرخ روز است  یا اعتقاد و باور.  
بی شک، مجهز به نیت سنج نیستیم. 
و اگر بودیم، باز حرف های زیبا و درستش را نمی‌توانستیم نادیده بگیریم.

دیگر این که،
 بسیاری از اوقات،
نگاه بومی، با غرب‌ستیزی معادل پنداشته می‌شود.
و ظاهرا امیرخانی عزیز ما هم اصراری به تفکیک کردن این دو مقوله، 
در نگاه خویش ندارد.
 

***

بزرگترین وجه مشترک این دو،
(البته پس از شریفی بودن) 
جدا نویسی برخی کلمات است.

هر چند، برای کسی که با جدانویسی آشناست،
تفاوت سبک این دو در جدانویسی معلوم است.

-البته، دلایلشان تا حدودی مشترک است.
و در این فقره، من با توجه به آشنایی کوروش با زبان و زبان‌شناسی،
 به کوروش رای می‌دهم!-

گمان کنم که برای شروع، این مختصر کافی است.

***
 ما نه در مقام قضاوتیم و نه اگر بودیم به خودمان جرات قیاس و قضاوت می‌دادیم.

امیدوارم که هر دو سالم و سلامت باشند.
امیدوارم که حالا حالا ها، از این دو دوست، چیزهای خوب خوب بخوانیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

هفت سال گذشت.

از شخص تو، که رویت رویای من شدی
متشکرم که همسر زیبای من شدی!

***

۵ دی ٨٧ 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 دسامبر 2008 در Uncategorized