RSS

بایگانی ماهانه: دسامبر 2008

استاد راهنما

یک روز آفتابی، خرگوشی خارج از لانه خود به جدیت هرچه تمام در حال تایپ بود. در همین حین، یک روباه او را دید.

روباه: خرگوش داری چیکار می‌کنی؟
خرگوش: دارم پایان نامه می‌نویسم.
روباه: جالبه، حالا موضوع پایان نامت چی هست؟
خرگوش: من در مورد اینکه یک خرگوش چطور می تونه یک روباه رو بخوره، دارم مطلب می‌نویسم.
روباه: احمقانه است، هر کسی می‌دونه که خرگوش ها، روباه نمی‌خورند.
خرگوش: مطمئن باش که می تونند، من می تونم این رو بهت ثابت کنم، دنبال من بیا.

خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتی خرگوش به تنهایی از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد. در همین حال، گرگی از آنجا رد می‌شد.

گرگ: خرگوش این چیه داری می‌نویسی؟
خرگوش: من دارم روی پایان نامم که یک خرگوش چطور می تونه یک گرگ رو بخوره، کار می کنم.
گرگ: تو که تصمیم نداری این مزخرفات رو چاپ کنی؟
خرگوش: مساله ای نیست، می خواهی بهت ثابت کنم؟

بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند. خرگوش پس از مدتی به تنهایی برگشت و به کار خود ادامه داد.

حال ببینیم در لانه خرگوش چه خبره در لانه خرگوش، در یک گوشه موها و استخوان های روباه و در گوشه ای دیگر موها و استخوان های گرگ ریخته بود. در گوشه دیگر لانه، شیر قوی هیکلی در حال تمیز کردن دهان خود بود.

نتیجه: هیچ مهم نیست که موضوع پایان نامه شما چه باشد، هیچ مهم نیست که شما اطلاعات بدرد بخوری در مورد پایان نامه‌تان داشته باشید، آن چیزی که مهم است این است که استاد راهنمای شماکیست.

 

***

با تشکر فراوان از محمد سرشار عزیز که این متن را برایم فرستاد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

قالب جدید!

تعداد زیادی از دوستان، از قالب قبلی، شکایت داشتند.
روح الله عزیز+ یکی‌ش.

تا این که دیروز
که خدمت خانم دکتر ایروانی (دانشکده روانشناسی و … دانشگاه تهران) بودیم،
ایشان نیز به زمینه‌ی تیره و متن روشن،
اشارتی و کنایتی داشتند.

دیگر رویمان نشد چیزی بگوییم.
و قالب، این شد که می‌بینی.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

دباغی و باغ و تشنه‌گی

خدا بیامرزد حاج آقای رجایی را.
از قدیمی‌های آموزش و پرورش بود.
به گمانم از کسانی بود که دست اندر کار مدرسه‌ی کمال بود.
(کمال قبل از انقلاب که از همان زمان نیز مدرسه ای اسلامی و مشهور بود.)

یک مدرسه راهنمایی راه انداخته بود به نام «مهدی».
ما هم دو سال آن‌جا درس خواندیم.

***

دو هفته پیش از آغاز سال تحصیلی،
به خانواده هایمان گفتند
«بچه ها را فلان روز بیاورید ببریمشان اردو.
چیزی هم نمی‌خواهد با خودشان بیاورند.»

ما را بردند بازدید علمی از یک دباغی.
هر کسی دباغی رفته باشد،
می‌داند که چه بوی گندی آن جا می‌آید.

تقریبا، همه‌ی معلم هایی که به نحوی در طول سال ها درگیر تربیت می‌شدند،
را با خود آورده بودند.
آسید سعید میریان عزیز (که خدا هر جا هست حفظش کند)،  
علی آقای شراهی، آقای میرفخرایی و …

بعد هم بردندمان یک باغی که خاک و خول بود.
جای نشستن درست و حسابی هم نداشت.
فضا و امکانات هم محدود بود.

هیچی هم از نماز نگفتند.
شاید برای این که ببیند که چه کسی صدایش در می‌آید!

بعد هم یک کباب کوبیده‌ی چرب مفصل دادند با نوشابه‌های گرم.

و -به گمان من- از روی عمد، راه را کش دادند
و وسط راه، اتوبوس‌ها را متوقف کردند که
«بعله. اتوبوس خراب شده است!»

تشنگی شدیدی بر بچه ها حاکم شده بود.
شاید ناله‌ی همه در آمده بود.

بعد هم رفتیم مدرسه و
نتیجه، اردویی نبود که خیلی خوش گذشته باشد.

***

الآن می‌فهمم،
که این‌ها با این کارها،
می‌خواستند ما را امتحان کنند.

آدم‌ها در سفر، در عصبانیت، در هنگام سختی،
خودشان را نشان می‌دهند.
واکنش های عمیق می‌دهند.
میزان تحمل‌شان را نشان می‌دهند.
مشکل حادی اگر در شخصیت باشد، بروز می‌کند.

کار جالبی است.

فرآیند استحصال شناخت که
می‌خواستند با مرارت و زمان طولانی و دقت کم به دست آورند،
را به یک نیم‌روز کوتاه کردند
و -ای بسا- نتایج بهتری هم گرفتند.

یک جورهایی امتحان تعیین سطح تربیتی بود.

خدا رحمت کند همه‌ی کسانی که
در شکل‌گیری شاکله‌ای مثبت در ما موثر بوده‌اند.

***

پ.ن:  حضرت سلطانبانو با این مشی و متد به کلی مخالف هستند و به زعم ایشان کار معلمین ما در آن مدرسه، غیر اخلاقی است. دو ساعتی با ایشان مباحثه کردیم. نتیجه، اگر چه توافق نبود اما تفاهم بود!  والحمدلله.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

باز محرم شد و دل‌ها شکست.

غزه هم بر غم‌هایمان افزود.

چه نامسلمان مسلمان هایی داریم ما.

اولی‌ش خودم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

نماز روز آخر ذی الحجه

امروز که روز آخر ذی الحجه است،
یک نماز مهم دارد+.

می گویند وقتی آن را بخوانی،  شیطان دادش در می آید که
هر چه امسال زحمت کشیدم، به باد رفت!

روز آخر سال قمری است.
خیلی هم طول بکشد، 10 دقیقه.
حیف است ها.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

دنیای متفاوت علیانی و امیرخانی

با خودم گفتم
تا آن قدر بزرگ نشده اند که
دیگر نتوان راجع به‌شان چیزی نوشت و گفت؛
چیزی بنویسم.

پیشتر بگویم که از این دو
-که عزیز می‌دارم‌شان-
با کوروش علیانی+، سلام و علیکی داریم که
متاسفانه قدمتش زیاد نیست ولی خوشبختانه، هست.

با رضا امیرخانی+ هم تنها یک بار سلام و علیکی کرده ام.
 در کوچه پس کوچه های ستارخان.
بامادرش آمده بودند راه پیمایی ٢٢ بهمن و داشتند بر می‌گشتند.
سال ٨۶ بود به گمانم.
فکر نمی‌کنم من را به یاد بیاورد.

خلاصه، این چیزهایی که می‌نویسم ممکن است
به مذاق یکی (یا هردو) خوش بیاید (یا نیاید!).

***

هر دو در شریف درس خوانده اند.
(علامه حلی را نمی دانم)
یکی المپیادی بوده و یکی خوارزمی کار!

کوروش فیزیک خوانده.
امیرخانی، مکانیک.

کوروش، علوم پایه‌ای است.
امیرخانی، مهندس است.

و به نظر می‌رسد، این پیشینه بر آن چه این دو هستند،
تاثیر به سزایی گذاشته است.

روزگاری کوروش را به جلال تشبیه کردم.
شاید باید حرفم را اصلاح کنم.

امروز ترجیح می‌دهم او را به چامسکی+ تشبیه کنم!‌ 
یک علوم پایه‌ای که پاپی سیاست و ادبیات و زبان (و زبان شناسی) شده است.
دغدغه‌ی فهم مفهوم قدرت را دارد و …

امیرخانی، مهندس است.
مهندس جماعت، خیلی کاری به مبانی تئوری ندارد.
تنها آن جا که نیاز کارش باشد، عمیق می‌شود و به مبانی تئوریک می‌پردازد.
بقیه‌ی وقت، صرف سر هم کردن قطعات از هم جدا می‌شود. 
صرف ساختن.

بیشتر در پی به وجود آوردن یک مجموعه‌ی به هم پیوسته و قابل استفاده است
تا کشف جزئیات و پدید آوردن یک جزء کوچک ولی دقیق و بی نقص.
گوشه و کنارش هم اگر معیوب بود، بود.

اما مشی فیزیک‌دان خوش‌خلق ما، فرق می‌کند.
جوری راه می‌رود که پایش در هیچ چاله‌ای نیفتد.
دم لای‌ هیچ تله‌ای نمی‌دهد.
جوری حرف می‌زند که گیر نیفتد. صدر و ذیل (و راه در رو) اش معلوم باشد (!).
روی برف نکوبیده، اسکی نمی‌کند.

حرف هایش را با وجود آن شخصیت لطیف اش،
آن چنان محکم و باصلابت می‌زند که اگر روی سخن‌اش با تو باشد،
به شدت احساس خشونت (و تکه-پاره شدن توسط کوروش) به‌ت دست می‌دهد!
هر چند، اگر خلقش را بشناسی و به‌ش عادت کرده باشی،
خواهی فهمید که دشمنی نیست.
دارد کتک فکری می زند‌ ات و با تو چالش حرفه‌ای می‌کند. 

*
از من بپرسی،
در ساحتی که حرف می‌زند،  محکم حرف زدن، لازم است.
یک نفر باید محکم و آراسته جلوی برخی آروغ‌های روشنفکرمآبانه، اخم کند.
و گر نه می‌شوند پارادایم. 
آن وقت صد نفر هم محکم و مستحکم بایستند، فایده ندارد. 
همان اول که جلویش در‌آمدی، مثل بچه‌ی آدم می‌رود سر جایش می‌نشیند.
*

(هر چند -خودمانیم- هیچ وقت دلم از این کتک‌های کوروش نخواسته!‌)

من مدتی را در علوم پایه گذرانیده ام
و یک ترم، شاگرد پروفسور بهزاد (چهره ماندگار ریاضی) بوده ام.
این ها مشخصات دقیقی از یک علوم پایه ای است.

با وسواسی که کوروش دارد،
شاید هرگز نتوانیم یک رمان بلند از او بخوانیم.

اما مجموعه‌های قوی، از نوشته‌های کوتاه، چرا.

-البته این هر دو، در ابتدای راه زندگی‌اند و 
برای خیلی کارها خیلی وقت باقی است –

کوروش به ما از خودش خبر می‌دهد.
برای ما وقت می گذارد.
به ما کمک می‌کند که بهتر بنویسیم.
حتی قلم ما را تربیت می‌کند.
گاهی جریانی می‌سازد. گاهی در میان جریانی وارد می‌شود و
با مواضع خودش به ما علامت می‌دهد.

به عنوان یک موجود زنده در اینترنت فعال است.

امیرخانی در یک جعبه‌ی سیاه نشسته است.
کسی چندان اطلاعی از او ندارد.
خیلی وقت است که دیگر در جریان اصلی نیست.
آن روز هم که بود، نبود.
کاری به این حرف ها نداشت.  کار خودش را می‌کرد.

شاید طبیعت کارش هم همین باشد.

امروز، بیشتر امیرخانی مرا یاد جلال می اندازد تا کوروش. 
خودش هم جایی گفته بود که
«ما فرزندان زن زیادی جلال ایم.»
داستان هم که می نویسد!
شد خودِ جلال!

اصرار زیاد امیرخانی به نگاه بومی،
برای بنده که جدا قابل تقدیر و ستایش است.
هر چند نمی دانم این غلظت اصرار را، 
ریشه در نرخ روز است  یا اعتقاد و باور.  
بی شک، مجهز به نیت سنج نیستیم. 
و اگر بودیم، باز حرف های زیبا و درستش را نمی‌توانستیم نادیده بگیریم.

دیگر این که،
 بسیاری از اوقات،
نگاه بومی، با غرب‌ستیزی معادل پنداشته می‌شود.
و ظاهرا امیرخانی عزیز ما هم اصراری به تفکیک کردن این دو مقوله، 
در نگاه خویش ندارد.
 

***

بزرگترین وجه مشترک این دو،
(البته پس از شریفی بودن) 
جدا نویسی برخی کلمات است.

هر چند، برای کسی که با جدانویسی آشناست،
تفاوت سبک این دو در جدانویسی معلوم است.

-البته، دلایلشان تا حدودی مشترک است.
و در این فقره، من با توجه به آشنایی کوروش با زبان و زبان‌شناسی،
 به کوروش رای می‌دهم!-

گمان کنم که برای شروع، این مختصر کافی است.

***
 ما نه در مقام قضاوتیم و نه اگر بودیم به خودمان جرات قیاس و قضاوت می‌دادیم.

امیدوارم که هر دو سالم و سلامت باشند.
امیدوارم که حالا حالا ها، از این دو دوست، چیزهای خوب خوب بخوانیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

هفت سال گذشت.

از شخص تو، که رویت رویای من شدی
متشکرم که همسر زیبای من شدی!

***

۵ دی ٨٧ 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

داستان دوم مثنوی شریف

بدانجا رسیدیم که مریدان سه پیچ حضرت مولانا،
بند کردند که چرا پادشاه در پی شهوت کسی را کشته و خدعه کرده و …

مولوی هم آمده بود با این مثال،
ابرویش را درست کند، چشمش کور شده بود.

-خودمانیم، عجب آدم با انگیزه‌ای بوده است.
من خودم را می‌گذارم جای مولانا.
اگر جایی می‌خواستم سخنرانی کنم و
مستمعینم این چنین اول پیاله، بدمستی می‌کردند،
بی خیال می‌شدم. می‌رفتم پی کارم.
نشان می‌دهد در درونش چه جوششی بوده که خاموش نشده.-

خلاصه،
گفت که اگر این پادشاه آدمی ‌بود که
می‌خواست با ریختن خون یک مسلمان به کام خودش برسد،
«کافرم گر بردمی ‌من نام او» (دفتر اول – بیت ٢٣٩)

چرا که
«می‌بلرزد عرش از مدح شقی» (٢۴٠)

و این شاه، شقی نبود.
آدم خوبی بود.
مثل جراحی که تیغ بر بدن کودک می‌زند و کودک می‌گرید و مادر شادان است.
چرا که «نیم جان بستاند و صد جان دهد»  (٢۴۵)

اما مشکل شما جماعت دچار یبوست مغز،
این است که
«تو قیاس از خویش می‌گیری ولیک،
دور دور افتاده ای… بنگر تو نیک!»
(٢۴۶)

بعد هم وارد حکایت بقال و طوطی می‌شود.

که یک بقالی بود و
یک طوطی سبز و زیبا و سخنور داشت.
هم به زبان آدمی شیرین سخن بود و
هم در زبان طوطیان خوش آوا.

با هر مشتری‌ای هم سخنی می‌گفت و دلبری می‌کرد و
خود موجب رونق کسب و کار بقال شده بود.

یک روزی که بقال در دکان نبود،
گربه‌ای-چیزی- آمد و این بدبخت آمد فرار کند، 
به شیشه های عطر (روغن گل) برخورد کرد و
بر زمین افتادند و شکستند.

بقال هم آمد به مغازه و دید عطر بر زمین ریخته و
بال و پر این طوطی هم آغشته به این هاست.

او هم از عصبانیت بر سر طوطی زد و
در اثر آن ضربه، موی سرش ریخت و
طوطی بیچاره، کچل شد.

کچل شد و غصه اش گرفت و دیگر حرف نزد.

بعد از اندکی، بقال هم بدجوری پشیمان شده بود و مدام
«ریش بر می‌کند و می‌گفت ‌ای دریغ
آفتاب نعمتم شد زیر میغ!»

(٢۵۴)

کاش دستم شکسته بود و این طوطی عزیزم را نمی‌زدم. 

خلاصه بقال قصه ی ما بدجوری پیشمان شده بود و
کلی نذر و نیاز کرده بود.
کلی هم به گدایان و بدبخت ها هم صدقه می‌داد بلکه رفع بلا شود و
زبان طوطی باز.
حتی ادا و اطوار هم برایش در می‌آورد.
اما انگار نه انگار.

دو سه روزی گذشته بود از این ماجرا،
که یک درویش کچل پشمینه پوش (جولقی) بدون کلاه،
گذارش به دکان بقال افتاد.

چشم طوطی که به سر کچل درویش افتاد:
گفت:
ای بابا!
تو دیگر چرا کچل شده ای؟
نکند که تو هم «… از شیشه روغن ریختی؟» (٢۶١)

این را که گفت،
ملت همه خندیدند.

«از قیاس اش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را»
(٢۶٢)

«کار پاکان را قیاس از خود مگیر،
گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر»

بعد هم مولانا بساط درس را پهن می‌کند که
اصلا همه ی مردم به همین دلیل گمراه شدند.

چون پیش خودشان فکر کردند که ما هم کسانی هستیم مثل انبیاء
و «اولیا را هم چو خود پنداشتند» (٢۶۵)

یا
«گفته اینک ما بشر، ایشان بشر
ما و ایشان بسته ی خوابیم و خور»
(٢۶۶)

نگفتند که
هر دو زنبور از یک گل شهد برداشتند.
از یکی عسل به کف آمد و از دیگر نیش.

یا هر دو آهو ، از یک گیاه خوردند و از یک آب.
اما
«زین یکی سرگین شد و زان مشک ناب» (٢۶٩)

یا هر دو نی، از یک آب خوردند.
اما یکی تو خالی در می‌آید و دیگری پر شکر.

اصولا
صد ها هزار چیز مشابه به هم هستند که
« فرقشان هفتاد ساله راه بین » (٢٧١)

خلاصه این که
اگر صورت و ظاهر دو چیز شبیه به هم باشد، عجیب نیست.
«آب تلخ و آب شیرین را صفاست» (٢٧۵)

آب تلخ و آب شیرین، هر دو صفای ظاهری کاملا شبیه به هم دارند.

فرقشان را فقط آدم صاحب ذوق و فهم می‌فهمد.
وگرنه آدم معمولی و خالی از ذوق،
«سحر را با معجزه کرده قیاس
هر دو را بر مکر پندارد اساس»
(٢٧٧)

*پس معلوم می شود که اصلا شباهت ظاهری، ملاک نیست.*

بعد هم مثال بوزینه را می‌زند.
می‌گوید که بوزینه هر کاری که آدم می‌کند را تقلید می‌کند.
به خیالش آدم شده.
در حالی که آدم فعال است و او منفعل.
آدم می‌فهمند چه می‌کند ولی بوزینه از سر لجاجت و ستیز آن کار را می‌کند.
و
«بر سر استیزه رویان، خاک ریز!» (٢٨۴)

بعد هم می‌گوید،
منافق می‌آید و با موافق (مومن)، نماز می‌خواند. یک شکل ظاهری هم دارد.
اما مثل بوزینه،
«از پی استیزه آید…نی نیاز» (٢٨۵)

مومن، مذاقش بهشتی است و کافر مذاقش دوزخی.
مومن و کافر، درونش بهشتی و درونش دوزخی است.

بعد هم می‌گوید تشخیص این مطلب، کار راحتی نیست.
تشخیص طلای واقعی از تقلبی،
«بی محک هرگز ندانی زاعتبار» (٢٩٩)

و این است که اگر خدا در جان کسی محک (بصیرت) قرار بدهد،
«هر یقین را باز داند او ز شک»  (٣٠٠)

یک مثال زیبا هم می‌زند.
-باور بفرمایید این مولوی در مثال زدن، روی آقای قرائتی را هم کم کرده!-

می‌گوید اگر در دهان آدم زنده، یک خاشاکی برود
تا وقتی آن خار را بیرون نیاورد، آرام نمی‌گیرد.

«در دهان زنده خاشاکی جهد
آن گه آرامد که بیرونش نهد

در هزاران لقمه، یک خاشاک خرد
چون درآمد، حس زنده پی برد»
(٣٠١ و ٣٠٢)

یعنی، طبع مومن، حس مومن، این جوری است.
ذوق تشخیص دارد.
حق و ناحق را با مذاقش می‌فهمد.
نمی‌شود خار باطل را به خوردش داد.
چون حس دینی دارد.

«حس دنیا نردبان این جهان،
حس دینی نردبان آسمان»
(٣٠٣)

صحت و سلامت حس دنیا را از دکتر و دوا بخواهید ولی
«صحت آن حس بخواهید از حبیب» (٣٠۴)

صحت و سلامت حس دنیا از برقراری و رسیدن به بدن است.
صحت و سلامت آن حس آسمانی در تخریب بدن.

«راه جان، مر جسم را ویران کند
بعد از آن ویرانی، آبادان کند»
(٣٠۶)

اما جنس این خرابی با خرابی‌های معمولی فرق می کند.
چرا که خرابی‌ای است در پی آبادان کردن.

خرابه را که در پی گنج خراب می‌کنند.
وقتی گنج را یافتند؛ با همان پول، بنایی بهتر می‌سازند.

یا آب را می‌بندند و جو را تمیز می‌کنند
و بعد دوباره آب در جو می‌اندازند و از آب می‌نوشند.

یا پوست را می‌شکافند و ترکش را از بدن بیرون می‌آورند.
بعدش پوست تازه و بهتر در می‌آید. درد هم دیگر ندارد.

یا برای تصرف قلعه‌ی دشمن، آن را به توپ می بندند و به آتش می‌کشند و …
ولی وقتی تصرف شد، صدبرابر بهتر آبادان‌اش می‌کنند و برج و بارو می‌سازند.

و …

که البته این ها حاشیه است و در نشانه‌های مومن و وصف حس دینی و غیره است.

***

اصل مطلب این بود که با توجه به شباهت های ظاهری،
باید مواظب بود و  مراقبت کرد راجع به منافقین مومن نما.
و در پی آدم خالص و درست بود.

«چون
بسی ابلیس آدم روی هست 
پس به هر دستی نشاید داد دست»
(٣١۶)

و نباید فریب ظاهر را خورد.
بسیاری از افراد پلید، ادای بزرگان را در می‌آورند و
حرف/کسوت ایشان را می‌دزدند
برای  افسون کردن و نیرنگ زدن
و گمراه کردن افراد ساده دل و سلیم النفس.

«حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون»
(٣١٩)

در حالی که کار مردان خدا، «روشنی و گرمی است»
و کار دونان پلید «حیله و بی شرمی است». (٣٢٠)

و اگر چه ظاهرشان -به هم- شبیه باشد،
و اگرچه اطرافیان مسیلمه
(که بعد از پیامبر اسلام ادعای نبوت کرد)
به او لقب احمد دادند،
اما آخرش برایش لقب مسیلمه ی کذاب در تاریخ باقی ماند.
و برای حضرت مصطفی، لقب اولوالالباب باقی ماند.

«بومسیلم را لقب کذاب ماند
مر محمد را اولوالالباب ماند»
(٣٢٢)

خلاصه با این مثال،
وعده می دهد که آفتاب زیر ابر نمی ماند و سیاهی به ذغال می ماند.
و در نهایت پلیدی پلید، رو می شود.

***

در میان این مثل ها و این مناظر دل انگیز،
گم نشویم.

نی نامه را شنیدیم و سوال کردیم.
با داستان اول جواب داد.

سوال جدید برایمان ایجاد شد از دل داستان اول.
(سوال مریدان سه پیچ)
مولوی با داستان دوم جوابمان را داد.
(خودمانیم. جواب هم که نبود.  ما گیرمان سه پیچ بود،  او هم ما را پیچاند.)

گفت شما قیاس با خودت نکن.
در لفافه ی داستان دوم به ما گفت طوطی.
گفت اگر طوطی نبودی، اصلا برایت سوال پیش نمی‌آمد!

پس طوطی نباش و صورت سوال را پاک کن.
و فقط به همان وجه المثل(مرور زمان و طبیب الهی برای قطع تعلق از دنیا)؛
فکر کن.
ما هم گفتیم چشم.

اما جناب مولوی!
با این چیزهایی که -همین الآن- در داستان دوم گفتی چه کنیم؟

آمدی ما را قانع کنی که خودمان را با پاکان قیاس نکنیم.
(چون پاک و ناپاک در ظاهر خیلی شبیه به هم اند.)
قانع شدیم.
چشم! دیگر خودمان را قیاس نمی‌کنیم.

اما سوال دیگری برایمان ایجاد شد.
ما را بدجور نگران کردی. 
 ما را بدجوری ترساندی.
توی دلمان را پاک خالی کردی.

اصلا ما از خیر سوال اولمان گذشتیم.
می‌شود بی خیال این حرف اخیرت بشوی؟

کدام حرف؟ 
همین که الآن گفتی.
که دونان حرف پاکان را می‌دزدند تا امثال ما را گمراه کنند.

«حرف درویشان بدزدد مرد دون
تا بخواند بر سلیمی زان فسون»
(٣١٩)

جان مولوی، بیا و ما را بی خیال شو!

نمی‌گویی این وسط تکلیف ما چی می‌شود؟
گناه ما چیست؟
از کجا بفهمیم به چه کسی اطمینان کنیم؟
نمی گویی ما که عیارشناس نیستیم و محک نداریم، چه خاکی به سر کنیم؟
آب شور و تلخ را از آب شیرین چه طور تشخیص دهیم؟

جدا که عجب گیری افتادیم از دست شما!

***

همان بهتر که لای مثنوی ات را از اول باز نمی‌کردیم؛
تا چو بید بر سر ایمان خویش نلرزیم.

یا می‌شدیم مثل برخی مریدان شیخ رجبعلی.
که می‌گویند:
«شیخ خواب دید که مولوی در برزخ گیر کرده. پس نباید مثنوی خواند!»

چه می‌دانم.
شاید شیخ چیزی می‌دیده که
آسید علی آقای قاضی+ و آسید هاشم حداد+ نمی‌دیده اند.
یا برعکس!
ما که سر از کار این بزرگان در نیاوردیم.

اصلا، مگر همین الآن قرار نشد کار پاکان را قیاس از خود نگیریم؟

***

پ.ن: داستان سوم، جواب مولاناست به این نگرانی های ما.  هر چند، سالی که نکوست از بهارش پیداست. صابونِ «جواب راحت و سر راست» از مولانا گرفتن را به دل نزن. از ما گفتن!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

سهام عدالت و پژو آر دی!

گفتند پیکان آلاینده‌ی محیط زیست است
و مصرفش بالاست و …
خلاصه
-شیره‌ی پیکان و ملت را که کشیدند-
از رده خارجش کردند.

چندی نگذشت که موتور پیکان را بستند روی بدنه پژو.
و گفتند پژو آر-دی!
مشکل محیط زیستی هم ندارد!

به قول دکتر خاکساری:
«تازه فهمیدیم که بدنه‌ی پیکان بوده که آلاینده بوده!»

***

حالا نقل سهام عدالت است.

موتور محرک شرکت ها، مدیریت است.
ضعف شرکت‌های دولتی، مدیریت ناکارآمد دولتی است.
نه مالکیت اش.

علمای اقتصاد،
می‌گویند:
مالکیت اش را که خصوصی کنیم؛ دل مالک به حال مال خودش می‌سوزد.
مدیریت اش را کارآمد می‌کند.

نه این که با یک ظاهری مالکیت اش را خصوصی کنند،
اما  آش همان و کاسه همان.

چون موتور، همان موتور پیکان است.
با همان ضعف‌ها. با همان آلایندگی‌ها! 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

شناخت خود.

بی هیچ شکی،
در اقلیم وجود ما،
بخش‌هایی وجود دارند که خودمان آن‌ها را می‌شناسیم.
بخش‌هایی هم وجود دارد که خودمان آن‌ها را نمی‌شناسیم.

و بخش‌هایی وجود دارند که دیگران و اطرافیان آن‌ها را می‌شناسند،
و بخش‌هایی هم وجود دارند که اطرافیان آن‌ها را نمی‌شناسند.

لاجرم، بخشی از این شناخته‌ها، مشترک است.
هم خودمان آن‌ها را می‌شناسیم و هم دیگران.

و لاجرم بخشی از این ناشناخته‌ها، مشترک است.
هم خودمان از آن‌ها غافلیم هم دیگران.

در این شرایط، آدم عاقل برای بهبود خود و زندگی‌اش چه می‌کند؟

از دیگران کمک می‌گیرد
برای شناخت جاهایی که دیگران می‌شناسند و او غافل است.
(بازخور «Feed Back»)
و شناخت خود از خود را توسعه می‌دهد.

و به دیگران کمک می کند،
برای شناخت جاهایی که آن ها از آن غافل اند تا سوءتفاهم رفع شود یا پدید نیاید.
(خود گشودگی «Self-Extract»)
و شناخت دیگران از خود را توسعه می‌دهد.

آدم‌هایی که زیاده از اندازه یا ناشیانه، بازخور می‌گیرند،
دارای شخصیت وابسته به دیگران تلقی می‌شوند.

آدم‌هایی که زیاده خودگشودگی می‌کنند،
آدمی تلقی می‌شوند که مدام در حال توجیه کردن و ماست‌مال کردن است.

یک فایل پاورپوینت ترسیم کرده‌ام برای این‌ها که خواندی،
این جاست+.

 ***

پ.ن: مدت ها پیش چنین پستی را در همین وبلاگ نوشته بودم. دیدم فایل اش از بین رفته، یکی دیگر درست کردم و این ها را برای یادآوری نوشتم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

شبکه اجتماعی و بازاریابی هرمی

موضوعی است قابل تامل که رویش کار هم شده است.
عرضم چیز دیگری است.

بالاخره بعد از این همه سال،
در اطراف همه‌ی ما دوستان و آشنایانی هستند
که در کسب و کار پرزنت کردن! هستند.

گلدکوست که دیگر از مد افتاده و رنگ و رویش را از دست داده.

چیزهای جدید با مدل های جدید و …

***

من قضاوت شرعی و اخلاقی … نمی‌کنم.
من حتی می‌خواهم نگاه منفعت طلبانه داشته باشم.

و می گویم
-چنان چه به آن دوست گفتم-
:
«بزرگترین سرمایه‌ی شما،
سرمایه‌ی اجتماعی شماست.

شما در این بازاریابی های شبکه‌ای و هرمی،
شبکه اجتماعی خودت را به آتش می‌کشی.

برای به دست آوردن چه چیزی؟
اغلب هیچ یا ناچیز.

تازه.
 اگر چیزی هم به دست بیاوری،
باز هم برای خودت خوب نیست.

مشکل اغلب قماربازها، ذهنی است.
ذهنی که به خودش درآمد از قمار را بقبولاند،
ذهنی که می‌تواند با این پدیده کنار بیاید،
در نهایت موفق نمی‌شود.

به قول صاحبان کازینو،
قمار باز، آخرش بازنده است.
(سری یاران اوشن اثر سودربرگ+ را ببینید!)

راه صاف و مستقیم،
(هر چند بنا بر قضیه‌ی حمار، نزدیک ترین راه است!)
اگر دور و دیر و یسیر هم باشد،
به زود و زیاد و کثیر قمار می‌ارزد.»

شاید هم ما اشتباه می‌کنیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

فیلم های متاخر التماشا!

تعطیلی را، 
مسافرت نروی،
یا پای اینترنتی یا پای فیلم.

البته این ها که می‌خوانی، همه اش مربوط به این دو-سه روز نیست.

***

این تیکن(Taken)+ عجب فیلم خوبی بود.
(ربطی هم به آن بازی مبارزه‌ای در پلی استیشن ندارد.)
نگویم از سری هویت بورن+ بهتر بود، چیزی هم کم نداشت.
به علاوه، به تجارت کثیف شبکه های قاچاق انسان نیز اشاره داشت و
تاثر برانگیز بود.

با توجه به این که کارگردانش،
خود، فیلمبردار مجموعه های اکشن موفقی بوده،
فیلم، بسیار خوش ساخت است.

***

از اسپیلبرگ ناامید شدم با این ایندیانا جونز+ اخیرش.
انتظار دیدن هر چیزی را داشتم جز همین که دیدم.

حیف وقت.

***

آلمانی خوب+ (The Good German) سودربرگ هم بد نبود.
خوش ساخت هم بود.
اما توقع ما از فیلمی با کارگردانی سودربرگ و بازی جرج کلونی و کیت بلانشت
بیشتر بود.

**

راجع به شوالیه سیاه+، زیاد حرف زده اند.

بیش از هر چیز شخصیت پردازی جوکر مورد توجه ام قرار گرفت.
تمیز و خوش ساخت بود.

دیالوگ های ظریفی هم داشت.
حتما ارزش دیدن دارد.

من که دو بار دیدم.
 با طعم کارهای کریستوفر نولان آشنایم
و با مذاقم جور است.

***

د ژا وو (De Ja Vu)+ نمونه ی موفقی از بازی با زمان بود.
مانند همه ی فیلم هایی که در آن با پدیده ی زمان بازی و در آن دخالت می شود،
لذت بردم.

طعمی مانند The jacket+  داشت. 
با اسانس علمی-تخیلی.
برای سیر در زمان، پای تکنولوژی را کشیده بود وسط.

*** 

در نهایت،
فیلم هم مزخرف تر از مامامیا+ هنوز نیامده.
(تا من باشم دیگر گول مریل استریپ را نخورم!)

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

خدا را شکر

که از در آویختگان ولای تو ایم.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

داستان اول مثنوی شریف

داستان اول مثنوی شریف، در دل -و ادامه‌ی- خود
داستان های دیگر هم دارد.
 و مدخلی است بر داستان ها  و حکمت های بعدی.

من از آن حواشی و حکمت ها می گذرم
و فقط کلیت آن داستان را می‌گویم.

هر چند،‌ مولانای بزرگ ما، بر سر هر گذاری از این قصه،
منظره ای دلفریب نهاده است؛
و برای آن کس که بخشی از آن را دیده،  دل کندن از آن ها به جد سخت است.

اما در این یادداشت، تلاش می‌کنم،
 برای کسی که حس و حال شعر خواندن ندارد،
از آن مراتع و مناظر دل‌انگیز بپرهیزم
و سیر اصلی داستان را بگویم.

(اخطار:‌آن چه ازین پس می‌خوانی برداشت‌های من است
که ممکن است کامل و دقیق نباشد.)

***

نی نامه را که خوانده ای.

می‌گوید از نی بشنو. (احتمالا به خودش می‌گفته نی.)
چرا؟
چون نی مشکل‌اش دوری است.
دوری کی مشکل می‌شود؟
وقتی محبت و عشقی در کار است.
عشق نباشد، دوری و نزدیکی که معنی نمی‌دهد. می‌دهد؟

این‌جا اسم عشق می‌آید وسط و مولانای ما قاط می‌زند.
می‌گوید اصلا اول و وسط و آخر
  و کلا همه چیز عشق است:

«شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما

ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما»

(دفتر اول – ابیات ٢٣و٢۴)

 -ما کلا در دفتر اول هستیم. ازین پس، رفرنس همه‌ی ابیات دفتر اول است!-

عشق جایش کجاست؟
در دل است.
سوال: ما هم دل داریم.  پس چرا من و تو هیچی از عشق نَوَفَهمیم؟
چون دل باید که زنگار نداشته باشد.

«آینه‌ات دانی چرا غماز نیست؟‌
زآن‌که زنگار از رخ‌اش ممتاز نیست.» 

( بیت ٣۵)

بعد می‌آید مثل بزند،
این قصه را که می‌خواهم بگویم، می‌گوید.

ضمنا، سوال بعدی ما را هم در این مثالش جواب می‌دهد.
می‌خواستیم بپرسیم که چه کنیم که زنگار از دل بزداییم؟

(هرچند ای بسا تا آخر مثنوی شریف جواب این سوال است. )

***

یک پادشاه خوبی بود که هم ملک دنیا داشت و هم ملک دین.
هم محتشم بود و هم متدین.

یک روزی با نزدیکانش می‌رود شکار.
در میانه‌ی راه یک کنیزک را می‌بیند و دلش اسیر او می‌شود.

«یک کنیزک دید شه بر شاهراه،
شد غلام آن کنیزک، جان شاه»

(بیت ٣٨)

چنان شاهی، 
اگر از چیزی -این طور- خوشش بیاید که دست بردار نیست.
پول داد و کنیزک را خرید و
دودی از دل به در کرد!

اما دست بر قضا،
 کنیزک،‌ به سختی بیمار شد. 

شاه ما هم خیلی کنیزک را دوست می‌داشت. 
از شرق و غرب عالم دکتر آورد و گفت هر طور شده کنیزک را درمان کنند.
گفت:  «جان هر دو در دست شماست»   (بیت ۴٣)

دکترها هم به هم نگاه کردند و با اطمینان خاصی به خودشان گفتند:
هیچ غم‌ات نباشد!
که شما سوت سوم را نزده،‌ کنیزک، درمان شده در خدمت شماست!
چون «هر یکی از ما مسیح عالمی است»     (بیت۴٧)

اما، به قول مولانای ما،
یادشان رفت یک انشاءاله اولش بگذارند.
یادشان رفت بگویند اگر خدا خواست.
غرور برشان داشته بود.

خدا هم حالشان را گرفت.
و «… بنمودشان عجز بشر»      (بیت۴٨)


هر دوایی دادند، اثر عکس می‌کرد.
مثلا سکنجبین به جای رفع صفرا، صفرا را تشدید کرد.
و روغن بادام به جای رفع خشکی، خشکی ایجاد کرد.

«از قضا سرکنگبین صفرا فزود!
روغن بادام، خشکی می‌نمود!»

(بیت ۵٣)

خلاصه هر چه کردند نشد و
«آب آتش را مدد شد، هم‌چو نفت»     (بیت ۵۴)

شاه که دید اوضاع این طوری است، و کاری از دست اطبا بر نمی‌آید،
رفت در مسجد بست نشست و آن قدر گریه کرد که محراب پر از اشک شد.
بس که از ته دل ضجه و موره کرد،
«اندر آمد بحر بخشایش به جوش»     (بیت ۶١)

القصه،
در اثنای زاری بود که خوابش برد.
در خواب پیری به او رو کرد
و
«گفت:‌
ای شه، مژده حاجاتت رواست.
گر غریبی آیدت فردا، ز ماست.»

(بیت ۶٣)

اگر فردا غریبه ای نزد تو آمد، او را ما فرستاده‌ایم.
خیالت تخت باشد.
علاج کار هم به دست این آقاست.

شاه عاشق ما هم از خواب جست و صبح نشده،
رفت جایی ایستاد که رفت و آمدها را ببیند.

از دور یک شخصی را دید که می‌آید و به دلش افتاد این، هم‌اوست.

«دید شخصی، فاضلی، پرمایه‌ای
آفتابی در میان سایه‌ای»

(بیت ۶٨)

نزدیک که شد، دید بعله.
قیافه، همان قیافه‌ی آن پیرمرد است که در خواب دیده بود.
معطل‌اش نکرد و به جای حاجبان درگاه،
خودش به استقبال این میهمان از غیب رسیده رفت.

به خدمت این پیر که رسید،
پیوند عجیبی میان این دو جان بر قرار شد.
انگار این دو از یک جا آمده‌اند.
خیلی به دلش نشست.

«هر دو بحری آشنا آموخته.
هر دو جان بی دوختن بردوخته.»

(بیت ٧۵)

آن قدر، که شاه می‌گوید:
انگار معشوق اصلی من تو بوده‌ای نه آن یکی.
آن اولی بهانه‌ای بوده برای این کار.

«گفت: معشوقم تو بودستی نه آن.
لیک کار از کار خیزد در جهان»

(بیت ٧۶)

 خلاصه، خیلی عرض چکارت (چاکری!؟) کرد.
(مولوی این جا گریز می‌زند که  "از خدا جوییم توفیق ادب+» )
و بعد هم از حال و احوال و سفر و غیره جویا شد
و به افتخار این طبیب الهی میهمانی کرد و …

میهمانی که تمام شد،
شاه، دستش را گرفت و برد داخل حرمسرا. و ماجرا را تعریف کرد. 
طبیب هم یک معاینه‌ی سرپایی کرد
و سوابق و پرونده‌ی بیمار را مرور کرد.

سرش را تکانی داد
و گفت: هر دارویی که این ها داده اند،
«آن عمارت نیست…. ویران کرده اند!»      (بیت ١٠۴)

در دل ما و شاه محترم سوال ایجاد شد که :
چرا؟
پیر حکیم فرمود:
چون آن اطبای درباری مغرور،
«بی خبر بودند از حال درون،
استعیذالله مما یفترون!»

(بیت١٠۵)

خلاصه،‌ حکیم ما،
با یک نگاه،
گرفت ماجرا چیست؛
اما به سایرین -و حتی شاه- هم چیزی نگفت.

دید ناراحتی این بنده‌ی خدا،‌ از صفرا و کبد و اثنی عشر نیست!‌ 
بلکه، چهارستون بدنش سالم است.
اما

«دید از زاری‌ش، کو زار دل است.
تن خوش است و او گرفتار دل است.»

(بیت١٠٨)

مریضی عاشقی هم با سایر مریضی ها فرق دارد دیگر.

«علت عاشق ز علت ها جداست.
عشق اصطرلاب اسرار خداست.»

(بیت ١١٠)

 

***

اسم از عشق که می‌آید،
مولانای عزیز ما دوباره قاط می‌زند و
شروع می‌کند از عشق وصف کردن و
این که
قلم و زبان و غیره،      در وصف عشق،     شکسته و لال و غیره،
هستند!
بعد هم می‌گوید راجع به این صحبت های خفن هم دلیل نخواه.
چون مثل آفتاب روشن است و
«آفتاب آمد دلیل آفتاب.»      (بیت ١١۶)

آفتاب هم که می‌دانی، عربی‌اش می‌شود شمس.
شمس هم -خاصه از نوع تبریزی اش- نزد دوست داران مولانا،
نباید ناشناخته باشد!

«از وی ار سایه نشانی می‌دهد،
شمس هر دم نور جانی می‌دهد»

(بیت ١١٧)

بعد می‌زند در کار شمس تبریز
و گفتگویی معرفت/ستیزه جویانه با وی می‌کند.
آخرش هم که می‌بیند دعوا بالا گرفته، بی خیال می‌شود و می‌گوید:


«فتنه و آشوب و خونریزی مجوی
بیش از این از شمس تبریزی مگوی»

(بیت ١۴٢)

 ولی انصافا مذاکره‌ی زیبایی باشمس دارد. حتما بخوانیدش.

زین نفس جان دامنم برتافته‌است
بوی پیراهان یوسف یافته‌است.

***

برگردیم به قصه. 

آن طبیب‌الهی  همه را -جز خودش و بیمار- بیرون می‌کند و
می‌نشیند بر کنار بسترش.
آهسته آهسته می‌پرسد که اهل کدام شهری؟ 
دوست و آشنایت آن جا کیست؟ و…

نبضش را هم در دست گرفته بود. که ببیند بر سر هر اسم، چه طور می‌زند.
(هم این جاست که مولوی، مثال خار و خر+ و مقایسه خار در پا و دل+ را می‌زند.)
خلاصه دوستان و آشنایان و همشهری‌ها را نام برد اما خبری نشد که نشد.
بعد گفت کجاها رفته ای؟
دانه دانه اسم برد شهرها را. ولی خبری نشد.
«تا بپرسید از سمرقند چو قند»     (بیت ١۶٧)

تا به سمرقند رسید،
«نبض، جست و روی، سرخ و زرد شد»       (بیت ١۶٨)

در نهایت، معلوم شد که دل این کنیزک،‌ در بند یک زرگر سمرقندی است.

طبیب ما هم، کوچه کوچه از سمرقند پرسید تا آدرس زرگر را هم گرفت:
«او سر پل گفت و کوی غاتفر»      (بیت ١٧٠)

حکیم که آن چه می خواست یافته بود،‌
بیمار را دلگرم کرد که نگران نباش که من برای تو از صد پدر مشفق تر هستم.
و غصه و مشکل‌ات را حل خواهم کرد.
ولی با هیچ کس، خصوصا شاه،  هیچ حرفی از این راز مزن.

چرا؟
«گفت پیغمبر که هر که سر نهفت،
زود گردد با مراد خویش جفت»

(بیت ١٧۶)

بعد هم رفت پیش شاه و
مختصری از آن چه گذشت را گفت و گفت که
باید آن زرگر را با زر و خلعت بفریبی و این جا بیاوری.

شاه هم یکی دو نفر را فرستاد پی زرگر.
هم به‌ش زر دادند و هم خلعت (و مقام) زرگری دربار.

زرگر -از همه جا بی خبر- هم چون مقام و پول را دید، غرور برش داشت و
دل از زن و بچه و شهر خود بُرید و به نزد شاه شتافت.
شاه هم او را عزت و احترام کرد و کلید خزانه زر را به او داد.

پیر حیکم به شاه گفت که این کنیزک را
به ازدواج این زرگر در آور «تا کنیزک در وصالش خوش شود….»   (بیت١٩٩)
شاه هم همین کار را کرد.

بعد از شش ماه با هم بودن، حال این کنیزک، خوب خوب شد.
 از اولش هم بهتر!

بعد، طبیب به بهانه‌ی معالجه و تقویت،
شروع کرد به دوا و شربت دادن به زرگر.
رفته رفته این زرگر نگون بخت زشت می شد.

وقتی هم که از رنجوری و بیماری، جمالی برای زرگر باقی نماند،
دختر نیز به وی بی رغبت شد.

«چون که زشت و ناخوش و رخ زرد شد
اندک اندک در دل او سرد شد.»

(بیت ٢٠۴)

***

 

بعد هم مولانا توجه می دهد که

«عشق هایی کز پی رنگی بود،
عشق نبود، عاقبت ننگی بود.»

(بیت ٢٠۵)

تازه، می گوید کاش کار به ننگ ختم شود.
زرگر نگون بخت که جانش را سر این کار گذاشت.

***

خلاصه،
زرگر که دم آخر ماجرا را فهمیده بود،
دانسته بود که زیبایی او و توجه دختر موجب خون او بوده.
دم رفتن چیزهایی می گوید با این مضمون که :
«دشمن طاووس آمد پرّ او…»      (بیت ٢٠٨)
و خون من ناحق است.
و خلاصه نوبت شما هم می رسد!
و «این جهان کوه است و فعل ما ندا» !      (بیت ٢١۵)

این را گفت و جان داد و
«آن کنیزک شد ز رنج و عشق، پاک!» (بیت ٢١۶)

چرا؟‌ چون زرگر مُرد و «….عشق مرده‌گان پاینده نیست»    (بیت ٢١٧).

***

این جا هم مولانا نصیحت می کند که بروید سراغ آن که همیشه زنده است.
خجالت هم نکشید.
چون «با کریمان کارها دشوار نیست»     (بیت ٢٢١)

***

این جا بود که یک عده مرید، مسلح به گیر سه پیچ، پیدا شدند که
چرا آدم کشتند و این کار هوس بازی است و
گیریم پادشاه احمق بود. آن طبیب الهی چرا و ….؟

این جاست که مولوی می‌زند بر فرق مبارک که
اولا،
«شاه آن خون از پی شهوت نکرد»      (بیت ٢٣٠)
ثانیا،
بابا جان!    این مثل و مثال بود.
ثالثا،
اگر مثل هم نبود،
‌ پادشاه و طبیب ما ملهم به الهام الهی بودند مثل خضر علیه السلام.
تو هم
«کار پاکان را قیاس از خود مگیر!»    (بیت ٢۶٣)

و  می رود سراغ حکایت طوطی و بقال که حکایت دوم مثنوی شریف است.
و مربوط به این یادداشت نیست.

***

برخی گفته اند آن شاه، حضرت عقل است و
آن کنیز دل است و
و آن زرگر، دنیا.

که خود گناهی در این ماجرا نداشت.
ولی تعلق کنیز به او،‌ او را در این قصه وارد کرد.

داشته ها و لذائذ دنیا، حلال و خوب و طیب اند.
گناهی ندارد درخت و طبیعت. این ها روز و شب تسبیح خدا را می‌کنند.
تعلق به این ها برای انسان، مذموم است نه خود این ها.  

خلاصه،
زرگر برای کنیزک تعلق بود.
چندان که دنیا برای ما زنگار است.

«آینه‌ات دانی چرا غماز نیست؟‌
زآن‌که زنگار از رخ‌اش ممتاز نیست.» 

( بیت ٣۵)

رفع زنگار با زور و ضرب نمی شود.
طبیب متخصص الهی می خواهد.
مرور زمان لازم دارد.
باید جمال دنیا از چشم دل بیفتد.
و ….

و دراین معانی، اختلاف بسیار کرده اند و ما رای فهم ناقص خویش را گفتیم.

والحمدلله رب العالمین.

 

****

پ.ن:‌ راستی، غربت این داستان عجیب نیست؟ 

نی نامه را اغلب خوانده و شنیده اند اما این داستان که بلافاصله بعد از آن است را خیلی ها نمی دانند و نخوانده اند. شاید این مهجور ماندن، از آن جهت باشد که در این داستان انواع گره‌های روایی بودار(خاصه برای جامعه مذهبی ما)، از معاشقه و تغزل گرفته تا خدعه و خیانت و جنایت و مسایل ناموسی و …. (لااقل به صورت ظاهری) در این داستان جمع است! طیب الله!

به قول علامه جعفری (یا آنکه ادایش را در می آورد): آقا این مولوی شعرای عجیبی داره!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

سلام بر امام هادی

دانسته های ما از امام هادی،
-خصوصا در بعد تاریخ اجتماعی و سیاسی-
واقعا کم است.

گوشه هایی از بیانات آقای خامنه ای را درباره‌ی ایشان،
اینجا+ ببینید.

***

کاش شبیه آن کاری که علامه عسکری برای امیرالمومنین کردند 
(جلد ١۴ ام کتاب نقش ائمه در احیای دین) 
برای ائمه‌ی بعدی هم انجام می شد.

برای آن کتاب، هنوز نظیری نیافته ام.

این چنین دقیق و تاریخی و تحلیلی،
شرایط را بگذارد پیش چشمت.
بتوانی شرایط را لمس کنی.
بتوانی علت تصمیم گیری ها را درک کنی.

بدون نیاز به زور زدن؛
بدون نیاز به زمزمه های سوزناک مداحی؛
بدون نیاز به فکر کردن به اجر و پاداش و فلسفه ی اشک و محبت اهل بیت و ….
و
تنها برای آرام گرفتن سوز سینه ات،
در حین ورق زدن صفحات کتاب،
اشک هایت شره کند.

خدایش رحمت کناد.

***

شنیده ام که ایشان تا امام رضا را سخنرانی کرده اند.
ولی جز امام حسین
(جلد ١۶ ام مجموعه نقش ائمه در احیای دین)
هنوز گردآوری و خلاصه و قابل چاپ نشده اند.

نوارها هم پراکنده است در دست شاگردان و فرزندان!
خدا کند تا پراکنده تر نشده، یک فکری برایش بشود.

اطلاعات ما از ائمه مان خیلی کم است.

از خودشان می خواهیم که توفیق بیابیم تا بتوانیم آن ها را بشناسیم.

تا نه فقط ایشان را تجلیلی بستاییم؛ 
که رفتارشان را تحلیلی بشناسیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

اجاق

آتش جایش کجاست؟

آتش در خانه،
یا در اجاق گاز است یا باربکیو و منقل یا شومینه.

آتش به فرش بیفتد، زندگی آتش می گیرد.
آتش از اجاق بیرون بیاید،‌ خطرناک است.

و بیرون از خانه،
یا در منقل و کباب پز است، یا هیچ چیز هم که نباشد،
چهار تکه سنگ می‌چینند دور هم و می‌شود اجاق.

آتش که در اجاق باشد،
با یک لیوان آب،‌ با یک پارچ آب، با یک شیلنگ، مهار می‌شود.

آتش که اجاق نداشته باشد،
آتش که بی صاحب رها شود،
فاجعه می‌آفریند.

جنگلهایی که سوخته اند را نگاه کن.

گاهی میلیون ها هکتار جنگل می‌سوزد و با هزاران آتش نشان و
ماشین های اطفاء حریق و هلی کوپترهای آتش نشان،‌
باز هم موفق نمی‌شوند آتش را مهار کنند.

می‌روی می‌بینی ریشه‌اش از یک شعله‌ی کوچک بوده است.
که حفاظتش نکرده اند. که در اجاق نگه‌اش نداشته اند.
یک نسیم آمده است و دامنه‌ی آتش، جنگلی را سوزانده.

***

این همه روضه خواندم،
که بگویم،‌ حواست را خیلی جمع کن.

هر کس بگوید که من و همسرم مشکل و کدورت و -گاهی- دعوا نداریم، 
شک ندارم که دارد حرف مفت می زند.
(مگر هر دو معصوم باشند.)

سخن این جاست که این آتش، نباید از اجاق بیرون رود.

نباید رها شود به امان خدا.

یک نسیم می‌آید و دامنه‌ی آتش چنان گسترده می‌شود که بیا و ببین.

(بگذرم از آن زن یا شوهری که خودش با دست خودش،
آتش را از اجاق می‌برد بیرون.)

ببین عزیزم:
کدورت،
یا ناشی از نقص و اشتباه یکی (یا هر دو) است.
یا ناشی از سوء تفاهم.

در هر دو صورت،
اگر پایش بایستی،‌
اگر دلت برای طفل زندگی ات بسوزد+،
اگر از حل کردنش کوتاه نیایی و مساله را حل کنی، 
نتیجه عالی است.

چرا که
اگر آن کدورت، ناشی از اشتباه باشد،‌
چه چیزی بهتر از فهم اشتباه خود و اصلاح خود؟
و اگر ناشی از سوءتفاهم باشد، 
چه چیزی بهتر از رفع سوءتفاهمات و شناخت بیشتر و بهتر یک‌دیگر و
پرهیز کردن و بیمه شدن در برابر سوءتفاهمات بیشتر آینده.

(البته دیدن این وجوه مثبت، دید باز و انصاف و گذشت می‌خواهد.
و غرور و عصبیت و عصبانیت مانع بزرگی بر درک همین نکات خوب است.)

این آتش، اگر در منقل بماند،
اگر از اجاق و شومینه بیرون نرود، 
هم قابل مهار است و هم گرما دارد.
مفید و خوب هم هست.
می شود باهاش غذا پخت.
می شود در کنارش گرم شد.

حیفش نکن.

***

بیت:
«من رشته ی محبت تو پاره می کنم 
شاید گره خورد به تو نزدیک تر شوم»

***

نروی،
خودت، خانه ات را به آتش بکشی!
آتش را از اجاق بیرون نکشانی ها!
حرفی از خانه نبری بیرون ها!

نامحرم ترین آدم‌ها در این فقره،
پدر و مادر و نزدیکان اند.
(هر چه نزدیک تر، نامحرم تر.)

(بی شک،
یک جاهایی هم هست که نباید مخفی کرد.
و حمتا باید با پدر و مادر در میان گذاشت و پای آن ها را به میان کشید.
چرا که آدم، رفیق و حامی بهتر از پدر و مادر پیدا نمی کند.
راجع به آن استثناهای معدود، بعدتر صحبت خواهیم کرد.
اما النادر کالمعدوم. آن موارد خیلی معدودند.)

***

برخی فکر می کنند چون شوهر یا زن خیلی به هم نزدیک اند،
دیگر غیبتشان حلال است.

فکر می کند حلال است که برود برای پدر و مادرش عیب زنش را بگوید. 
یا اصلا عذاب وجدانی ندارد که عیب شوهرش را برای زنهای فامیل جار بزند.

ننه و بابا هم به خیالشان از شیرمادر گواراتر است که
بنشینند و غیبت عروس یا دامادشان را بکنند.

***

آتش را بیرون نبر.
خانه‌ی تو، آن اجاق است.

مشکل را حل کن.
پای زندگی ات، هوشمندانه بایست.

برای همسرت،
برای زندگی ات،
لباس باش+.
پاره نباش.
کثیف نباش.

و هر وقت دیدی آتش بالا گرفته،
بدو دنبال آب.

زور خودت را بزن. 
(٩٧ %)

نشد؛ روان شناس (حرفه ای بالینی؛ و بچه مسلمون! ).
(٢ %)

نشد؛ دوستان مشترک و نزدیکی که عقل و شان این کار را دارند.
(مگر با رفقایمان بارها با وساطت دیگر رفقا آشتی نکرده ایم؟
البته این دوستان هم واقعا کم یابند. خدا نصیب کند.)
(٠.۵ % >)

در این شرایط (که آن استثناها که بعدتر خواهیم گفت نیست)،
پدر و مادر آخرین نفر لیستتان باشند.
(٠.۵ % >)

***

پدر و مادر، ‌مجاری رسمی اند.

شما دو نفر و دو خانواده، قبل از این ازدواج،
در حیطه‌ی اجتماعی یا حداکثر در حیطه‌ی شخصی یکدیگر بوده اید.
(حداکثرش این است که پدر و مادرتان و شما با هم دوست بوده اید)
ولی با این ازدواج وارد حیطه‌ی صمیمیت+ همدیگر شده اید.

آن قدم صمیمت زا را،
جامعه‌‌ی ایرانی با خواستگاری و
به میان کشیدن بزرگترها و پدر و مادرها بر می دارد.

یک جورهایی مرجع رسمی مراودات هستند.

وقتی سخن و اختلاف را می‌کشانید به خانه‌ی پدر و مادرهایتان،
سفیر جنگ اید.

بارها شنیده ای که
کشوری، سفیرش را از کشوری فرا می‌خواند،
یا کشوری که سفیر کشور دیگر را اخراج می‌کند و به موطن خود باز می‌گرداند.

شما سفیری.
وقتی باز می گردی، معنی دارد.
معنی تیره شدن روابط را در خود مستتر دارد.

مثل روزی که سفیر صلح و دوستی بودید
و پدر و مادرتان را کشاندید وسط برای ایجاد مودت و پیوند.
آن روز در دستانتان گل و شیرینی بود و سخن از پیوند.
در روز خواستگاری،
استوارنامه تان را تقدیم پدرخانم کردید.

اما امروز در دستان شما آتش است.
وقتی استغاثه می کنید، وقتی به جایی پناه می برید،
حمایت می خواهید.
حمایت در جنگ، یعنی آتش.
یعنی توپخانه.
یعنی جنگ رسمی.

حالا که پای پدر و مادر را کشانده اید وسط،
کار بیخ پیدا کرده است.
مفهومش این است که
می‌خواهیم از محدوده‌ی صمیمیت به صورت رسمی بیاییم بیرون.

کافی است که دختر خانم برود خانه‌ی پدرش.

یک نفر بیرون از خانواده بفهمد، برای همه بس است.
آن نسیم به سرعت وزیدن می گیرد و تا هفت پشت آن طرف تر،
دامنه‌ی آتش می گسترد.

چه کاری است؟

بچه نباش.
بزرگ باش.
بزرگ ببین.
دلت برای زندگی ات بتپد.

تحمل کن.
شیرینی اش می آید.

باور کن بعدش خبری نیست.

آتش را هر وقت اراده کنی، می‌توانی بگستری.
آبرو را هروقت بخواهی می‌توانی بریزی.
برای دشمنی کردن که دیر نمی‌شود.

اما خاموش کردن آتش مشکل است.
برگرداندن شرایط به قبل از آتش، سخت است.
یافتن آبرو خیلی مشکل است. بازیافتن اش مشکل تر.
دوستی کردن و بنای دوستی را تعمیر کردن و آباد نگه داشتن است که سخت است.

سرت سلامت عزیز.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

آن شهر آشنا بود

((یادداشت هایی ست از عمره نیمه دانشجویی(!)به سال 82.امشب از دل یک دفتر خاک خورده بیرون شان کشیدم …))

-امروز کفش های من پرواز کردند آن هم از باند جا کفشی مسجدالنبی.

حالا درست نمی دانم به مقصد کجا ولی رفتند بدون من و هیچ فکر نکردند این بنده خدا تا ایران چطوری برود.با مریم یکی یک کاره رفتیم بازار کفش بخریم .راننده ی فروشگاه از آن جوجه عرب های ژل زده جو گرفته بود.تا خود هتل آهنگ فارسی گذاشت و سیگار کشید و هم خوانی کرد ، نزدیک بود خدا رحم کند!

چه کفش هایی هم گیرم آمد آخرش ،به یک سوسک براق سرمه ای می مانند.سوسکی که از چین آمده باشد!

امروز آسمان مدینه گرفته بود،ابریِ ابری.رفته بودم خداحافظی با بقیع.دلم گرفته بود.احساس بچه کوچکی را داشت که دارد از پدرش جدا می شود.برای یک کار سخت دارد می رود مثلاً جراحی قلب کوچکش.هی آرزو می کند که کاش بابا هم می آمد  ،کاش مجبور نبود برود،کاش بابا سفارش من را پیش دکتر و فرشته هایش کرده باشد،کاش بابا هنوز مواظب من باشد…

احساس می کردم همه ی مردم آن جا دارند با ائمه بقیع خداحافظی می کنند.صدای بال کبوترها می آمد ،صدای «گندم ، گندم» گفتن عرب های دستفروش،صدای «ماء البارد «گفتن های پسرهای سیاه آب فروش،صدای گریه های بی صدا،صدای چشم های خیس،صدای سلام های زیر لب،صدای «من قربانت» ها…

با رسول سبک تر بودم ،سربه هواتر،احساس جدایی ازش نداشتم،او همیشه با من بود،کودک شده بودم،شیطنت می کردم،لباس احرامم را هم برده بودم ازش رخصت بگیرم ،با این همه ولی از مدینه  جداشدن با بی خیالی نمی شد،این شهر یک طوری خیلی به آدم نزدیک است،انگار که خیلی وقت پیش ها خانه ات اینجا بوده باشد،انگار که نسبتی میان تو و این شهر باشد،انگار که…

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

سفیر

گویی پیامبر گرامی باشند که فرموده اند:
«سفیرک ترجمان عقلک»

سفیر تو، گواه و ترجمان عقل تو است.

***

چه بگویم در وصف تو ای مسلم فرزند عقیل که
در امری چنین خطیر،
سفیر مولایمان حسین بودی.

سلام خدای بزرگ بر تو.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

چه صحنه ای است عصر روز عرفه!

دل که هیچ. قصه اش سواست.

عصر عرفه-بعد از غروب آفتاب-،
حاجی ها از صحرای عرفات به سمت مزدلفه (مشعرالحرام) حرکت می‌کنند.

همه‌ی جمعیت می‌خواهند بلافاصله خود را به مشعر برسانند.

صحرای محشر به چشم آدم می آید.
همه سفید پوشیده اند.
با لباس احرام.

می‌روند به سمت مشعر.
سرت را برگردانی،‌ از کاروان گم شده ای.

واقعا کسی به کسی نیست.

این صحنه واقعا دیدنی است.

البته سختی و ناراحتی و -برخی اوقات- فاجعه هم دارد.

اگر اشتباه نکنم.
پارسال در پارکینگ اتوبوس ها،‌ در کشاکش جلوزدن میان اتوبوس ها، 
یک نفر زائر ایرانی لای اتوبوس ها گیر کرد
و جان به جان آفرین تسلیم کرد.

پارکینگ ها را مسدود کرده بودند تا جاده اصلی باز بماند.
از پارکینگ بیرون آمدنمان ٣ ساعت طول کشید.
اعصاب راننده و زائر،‌ همه خورد شده بود.
این بود که راننده ها برای جلو زدن یک متری از همدیگر،‌
دوئل می کردند.

ولی صحنه‌ی عجیبی است.
و زیبا هم هست.

شاید اگر اتوبوس ها نباشند،‌ برای جوان تر ها،
پیاده روی بسیار دلچسبی هم باشد.
اما هوا را اتوبوس ها آلوده کرده اند.
ترجیح می دهند بنشینند در اتوبوس زیر باد کولر.

در آسمان، ماه هست اما کامل نیست.
آسمان زیباست. آن جا کویر است و پهنه‌ی آسمان پیدا.
هوای نیم شبی -لااقل در این فصل- هم خنکای دلچسبی دارد.

تا سر شب است و حال راه رفتن دارند،
حاجی ها را ببرید نزدیک منا.
وگر نه صبح عید قربان،
تا از خواب برخیزند و را بیفتند و … طول می کشد.

نزدیک منا که باشند،‌ زودتر می‌رسند به خیمه‌شان.
پارسال،‌ غیر از زنان و پیرمردان معذور که با ماشین (و با بابا) آمده بودند،
اولین گروهی که به خیمه ها در منا رسید، گروه ما بود.

حاجی ذولفقاری (معین کاروان) هم با ما بود.
هم‌او بود که پیشنهاد کرد که
«تا این ها ولو نشده اند و حال دارند،‌ راهشان بینداز برویم نزدیک منا.»
فکر کنم تا زیر پل ملک خالد رفتیم و همان جا خوابیدیم.

چه خوابی هم بود.
کنار گاردریل.
 وسط خاک و خول.

ما که چیزی با خودمان نبرده بودیم.

دکتر آریان عزیز یک زیرانداز انداخته بود.
گفت:‌ «محسن جان بیا بخواب.»
شاید ساعت از ٣ صبح گذشته بود.

خودمان را جمع و جور کردیم که اذیتش نکنیم و جایش را تنگ.

در همین حینی که می خوابید، گفت:
«این خواب، مزه‌اش، زیر زبانت می‌ماند.
از یادت نمی‌رود.
خیلی مزه می‌دهد.»

ما هم خسته و کوفته و در خاک و خول.
چیزی در مخالفت نگفتیم ولی باور هم نکردیم.

اما چه راست می‌گفت.
بدجوری مزه داد.
هنوز شیرینی اش به کام ام هست!

یادش بخیر.

خدا -مکررا- نصیب همه‌مان کناد.

 ***

در این روز عرفه، ما را هم دعا کنید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 دسامبر 2008 در Uncategorized

 

رشته های بین رشته ای!

احتمالا دوستان زیادی از موضع شدیدن منفی من نسبت به تحصیل (و نه پژوهش) در رشته‌های میان‌رشته‌ای اطلاع دارند. منطقم هم به طور خلاصه این است که آموزش این رشته‌ها ملغمه‌ای است از مباحث مختلف که هیچ کدام عمق لازم را پیدا نمی‌کند و وقتی کسی پس از تحصیل رشته مشغول به کار پِژوهشی می‌شود ابزارها/روی‌کردهای پیچیده‌ای را به کار می‌گیرد که صرفا در حد مقدمات با آن آشنا است و در نتیجه در بسیاری اوقات کارش بسیار ضعیف و دارای خطاهای فراوان خواهد بود.

***

نتیجه‌گیری: آقا جان رشته‌های بین رشته‌ای مثل همین جمعیت‌شناسی و مطالعات شهری و مطالعات زنان و مطالعات توسعه خیلی مهم و جذاب هستند (من هم دوست دارم وقتی بزرگ شدم یا خلبان شوم یا جراح قلب و یا در یکی از این حوزه‌ها کار کنم) ولی جان من اول بروید در یک رشته حسابی پدر مادر دار و جدی و عبوس و سخت‌گیر و ریشه‌دار و فاقد ان‌جی‌او بازی و اکتیویسم و سازمان ملل و الخ (مثلا اقتصاد یا روان‌شناسی یا فلسفه تحلیلی یا آمار ریاضی) دکترا بگیرید و یک چند تا کار جدی تولید کنید و از آدم‌های مو از ماست بیرون‌کش این حوزه‌ها کتک فکری بخورید و آب‌بندی شوید بعد وارد تحقیق در حوزه‌های بین‌رشته‌ای شوید. آن وقت است که از ارتفاع خیلی بالا به موضوع (البته نه به آدم ها) نگاه می‌کنید و می‌توانید این حوزه‌ها را ده‌ها متر تکان دهید. حالا من این را یک روزی گفتم.

***

این که خواندی، صدر و ذیل این+ نوشته‌ی حامد قدوسی است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 دسامبر 2008 در Uncategorized