RSS

بایگانی ماهانه: مه 2008

منطق ویکی و روشی کارآ برای شفاف سازی و نظارت مستمر و دقیق

ویکی+ چیست؟‌ 
ویکی مجموعه ای است از صفحات وب، که به نحوی طراحی شده است که هر کسی بتواند به آن دسترسی پیدا کند و بتواند در تدوین و اصلاح محتوای آن، مشارکت کند.

 ***

مدت هاست چیزی در ذهنم وول می خورد که گرچه خام است ولی می تواند جالب باشد.

برنامه ای اخیرا در صدا و سیما راه افتاده است به نام چراغ خاموش.
می رود به استان های مختلف سر می زند و وضعیت پروژه های نیمه کاره و کارهای نشده و …
را گزارش وار مطرح می کند.

این کار کار بسیار خوب و بزرگی است و به عنوان رسانه ملی اقدامی بس شایسته.
و به سهم ناچیز خودم از تهیه کنندگان این برنامه تشکر می کنم.

این امر باعث می شود که مدیران و مسئولان ناچار از پاسخگویی شوند.

خاصه مسئولانی که این روزها دوست دارند پشت امام غایب٬ قایم شوند.

***

دیروز مثال شهری را زدم+ برایتان.
جایی که نور ندارد و قابل رویت نیست، فضای بی دفاع شهری است.
فضای آسیب زا است.

اصولا در تاریکی خیلی چیزها را می توان مخفی داشت.
از تخلفات شخصی (مانند تجمع معتادین و …) بگیر
تا این که در محلی که جلوی چشم نیست، صدها تن زباله عفونی دفن کرد.
(البته این یکی در شهر ممکن نیست. چون فردا روز می شود و نور می آید!)

بسیاری از شهرستان ها،‌ فضای بی دفاع در مقیاس ملی است.
از آن جا خبری نیست.

مثال واضح بزنم.
ببینید یک فیلم بشاگرد که آوینی ساخته، چه اثری ایجاد کرده.
یک لحظه یک نور چراغ قوه انداخته روی یک فضای تاریک (ا زحیث اطلاع رسانی)
بالاخره یک موجی درست کرده که هنوز اثر دارد.

فضای تاریک را برای این که از بی دفاعی در بیاوریم،‌ باید نور به‌ش بتابانیم.

روشن که بشود، مور و ملخ می گریزند.
خیلی اتفاقات ماهیتا در آن مکان نمی تواند بیفتد.

***

بعد از آن که در مورد طرح های زودبازده صحبت شد
(و آمار تکان دهنده ای که مظاهری دادو بعد تکذیب -یا تقبیح- شد
اخیرا دکتر توکلی در روزهای آخر مجلس از آن یاد کرد)
فکر کردم که چه کار می توان و باید کرد.

چیرهایی هم همان روزها نوشتم+

راه حل آن -و بسیاری مسایل دیگر- شفافیت است.

اگر مردم بدانند که برای فلان طرح چه مقدار بودجه اختصاص داده شده٬
هرچند بداهتا مشکلاتی از حیث تنگ نظری ایجاد می شود٬
اما به هر حال٬ نتیجه نهایی به نفع مردم خواهد بود.

به هر حال یک سری ایده‌ی خام در ذهنم هست که
شاید خوش بینانه باشد ولی مبنایش شفاف سازی است.
و در مقام طرح ایده شاید قابل تامل باشد.

***

دولت عزیز.
شما که ۱۰ میلیارد تومان پول بی زبان را می دهی به فلان آقا یا شرکت٬‌
۱۰ میلیون یا حتی ۱۰۰ میلیون هم هزینه کنی که این پول زبان دار بشود٬ 
سوخت نشود٬ از بین نرود٬ می ارزد.

خدا بیامرزد حاج جعفر صالح خو را.
می گفت اگر ۱۰۰ تومان داری ۹۰ تومان بده یک گاو صندوق بخر
که اقلا خیالت از بابت ۱۰ تومان باقی مانده راحت باشد.

کسی که وام می گیرد را باید وادار کنی که شفاف عمل کند.
باید سیستم های حرفه ای کنترل پروژه برایش تعریف کنی.
این که ۱۰ میلیارد گرفته٬‌باید هم ۱۰۰ میلیون هزینه کنترل پروژه بدهد.
مجبورش کن سایت اینترنتی بزند.
استانداردها و قالب مشخص سایت را هم از پیش تعیین کن.
گزارش های مرتب بدهد.
عکس بگیرد.
جلوی دید همه هم باشد.
گزارش عمومی هم بدهد.

وقتی از صندوق ذخیره ارزی وام می دهی٬‌
این صندوق مال همه است.
پس همه حق دارند گزارش بخواهند و بشنوند.

حق دارند بدانند که با پولشان چه کاری شده است.

وقتی نظارت را همه گانی کردی٬
همه چیز سر جای خودش قرار می گیرد.

یک نفر و دو نفر و صد نفر نیستند که قابل خرید کردن باشند.

یک پرونده هم نیست که
بشود درش دست برد و اطلاعاتش را جابجا کرد.
اگر منطق ویکیپدیا وجود داشته باشد٬
که هر کسی که بخواهد بتواند گزارش بدهد٬
شما کارآ ترین نظام های نظارتی را بدون هزینه خاصی خواهی داشت.
هزینه اش را هم خود مردم -داوطلبانه-  می پردازند.

وقتی همه چیز شفاف باشد٬
گزارش دروغ٬ نمی تواند موثر واقع شود.
به سرعت مچ اش وا می شود.

و این است که فضا را برای سرمایه گذاری امن می کند.
نه بگیر و ببند و کارهای قایمکی.

مجرم اقتصادی که قایمکی کشف کنی٬ خودش موجب رعب و وحشت است.
چون از مکانیزم کشف اش کسی خبر ندارد.
نمی دانی که این واقعا مغز آن فساد اقتصادی بوده یا دست و پای آن بوده٬
داده اند اش زیر تیغ؟

مثال سیاسی بزنم.
کاری که شهبازی کرده است را ببینید.

اگر سردار نجفی در شیراز را بگیرند و حتی واجبی هم به‌ش بخورانند و بمیرد٬
کسی او را شهید خطاب نمی کند.
قضیه شفاف شده.
مردم دیده اند و خوانده اند.
یک نظارت عمومی بی سر و صدایی -به دست یکی از مردم-  شکل گرفته است.
چقدر فرق می کند با سعید امامی که معلوم نشد چراو چه طور گرفتند اش٬ چی شد کشته شد.
ابهام٬ اغتشاش می آفریند.
فرآیند دستگیری اش تا محاکمه و کشته شدن اش مخفی است.
این ابهام می آفریند.
رعب هم می آفریند.
عدم امنیت سرمایه گذاری می آفریند.

وقتی حضرت احمدی می رود بالای تریبون و اسم اعلام می کند٬‌
-کاری ندارم که اسامی درست یا غلط اند. واقعی اند یا تخیلی. مفسدند یا سالم-
مکانیزم شفافی پشت این حرکت وجود ندارد.
این٬ سرمایه دار را می ترساند.
می ترسد که هر آن٬ یکی برود بالای یک تریبونی و اسم او را بخواند.
حالا بیا و درستش کن. آن هم در ملکی که اول می برند و بعد می شمرند!

به این کار می گویند درز دادن اسامی.
کاری است که معمولا در میان دعواهای مافیایی رخ می دهد و
به اصطلاح یکی را می دهند لای کار.
کاری در شان یک مقام دولتی نیست.
و اگر این مقام رئیس جمهوری باشد که شان خودش را نمی داند٬
باعث آن ناامنی برای سرمایه گذار می شود.
باعث می شود مبارزه با فساد که مشوق سرمایه گذاری سالم است٬
نتیجه‌ی عکس بدهد.
سرمایه گذار سالم کماکان بیرون از گود بنشیند٬ و این به نفع سرمایه گذار غیر سالم است.

آن وقت رهبری٬ مجبور می شود به درب -جمع دانشجویان و به دانشجویان شیرازی- بگوید
بلکه دیوار -با هاله نورانی‌اش- بشنود که
در مبارزه با مفاسد خودتان را الکی خرج نکنید.

از حاشیه بگذریم.

بنده اگر مسئول می شدم برای نظارت بر طرح های عمرانی و زودبازده و …
اولین کاری که می کردم راه اندازی سایتی با منطق ویکی بود.

به هر کسی هم اجازه ی اظهار نظر می دادم.
از کسانی هم که مایل بودند می خواستم با شناسه‌ی واقعی٬
(کدملی و نام و نشان و …)
در این سایت بنویسند.
هنگامی که بحث ها و اختلاف نظرها پیش می آمد٬
قاعدتا وزن کسانی که در سایت شخصیت مشخصی دارند
نسبت به افراد بی نام و نشان (در سایت) بیشتر می بود.

هر طرحی که در هر گوشه ای از این مملکت راه اندازی می شود٬
در این سایت درج می شد.

و صفحات مشخصی برای پی گیری وضعیت و درج گزارش و نظرات و پیشنهادات٬
عکس و فیلم٬
 گزارشات رسمی٬ بانکی٬ و …
برای هر پروژه وجود داشت.

این که هر کسی بتواند در آن بنویسد و نظر بدهد٬
تحولی خواهد آفرید که بیا و ببین.

شما هرگز نمی توانی در تمام کشور و از سراسر آن٬
 در یک لحظه گزارش های کاملی داشته باشی.
این مکانیزم به شما این امکان را می دهد.

همه ی اهالی را نمی شود خرید.
همه ی اهالی را هم بخرند٬
یک بار یک نفر از کنار طرح رد بشود و ببیند که خلاف شده٬‌ گزارش خواهد کرد.

حالا این یک طرح خام است.
که جزئیات زیادی دارد که قابل ذکر است و این جا جایش نیست.

خواستم یک مثال زده باشم از
ایده ای برای شفاف سازی.
یادم است همان ایام یکی از دوستان راه حلی برای همین معضل(طرح های زودبازده)
از طریق شفاف سازی خواسته بود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 مه 2008 در Uncategorized

 

باز هم از شفاف سازی

قدیم امنیت را از طریق دیوار و قفل و بست تامین می کردند.

دیوارهای بلند و قطور. قفل های گران. صندوق های سنگین و عظیم.

امروز روبکرد تامین امنیت عوض شده است.
و  روش های دیگری دارد.

بانک ها را ببین.

دیوارها را شیشه ای کرده اند.

همه از بیرون می توانند درون بانک را ببینند.

یا قدیم ترها
اتاق رئیس  یک جوری جدا بود.

اما آن هم شفاف شده است. بی در و دیوار شده.

شفافیت باعث می شود یک ناظر تبدیل بشود به هزاران ناظر.

شما در اتاق دربسته‌ی یک مدیر بخواهی نظارت کنی،
شدید ترینش
-که گمان نمی کنم هیچ مدیری به آن تن بدهد-
آن است که یک دوربین کار بگذاری و زیر نظرش بگیری.
این دوربین هم به راحتی قابل دور زدن است.
قابل پیچاندن است.
خراب می شود. نویز می گیرد دیدش محدود است و ….

ولی وقتی دیواری در کار نبود و همه چیز توسط هر کسی قابل دیدن شد،
از آن نظارت بسیار کارآ تر است.

آقای مدیر دیگر نمی تواند در روز روشن
-لا اقل به راحتی اتاق با دیوار و درب های بسته-
رشوه‌ی فیزیکی بگیرد.

و…

این طوری هر کسی که از خیابان عبور کند،
یک گارد امنیتی است.

در بانک سرقت ببیند یا چیز مشکوک ببیند،
زنگ می زند به پلیس یا می تواند حرکتی را سامان بدهد.

اصولا جایی که عابر وجود دارد و قابل دیدن است،‌ جای امنی تلقی می شود.

جایی که عابر ندارد و یا نور ندارد و قابل رویت نیست،
-در اصطلاح-
‌ فضای بی دفاع شهری نامیده می شود.

این است که حتی برخی پیشنهاد کرده اند که
به جای ساختمان های تک کاربری (فقط تجاری یا فقط اداری یا فقط مسکونی)
ساختمان هایی داشته باشیم که از هر سه نوع برخوردار باشند.
مثلا طبقه همکف٬ تجاری٬
دو سه طبقه رویش اداری٬
و طبقات بالایی، مسکونی.

کاربر مسکونی٬ تضمین کننده‌ی زندگی شبانه است.
کاربر اداری تضمین کننده‌ی زندگی روز است.
کاربر تجاری باعث عبور و مرور در روزر و قسمتی از شب٬
و تامین کننده‌ی نور و روشنایی برای فضای روبرویش است.

این ها نکات ظریفی است که می تواند مورد توجه قرار گیرد
و الگویی برای تغییر نگرش ما به مقوله نظارت و کارآ سازی پاسخگویی
(و در نتیجه سوق دادن مدیران به سوی کارآیی بیشتر و عدم تخلف کمتر)
باشد.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 مه 2008 در Uncategorized

 

گشتن و خوردن

آقاجون همیشه می گوید:

دنیا گشته به از دنیا خورده است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 مه 2008 در Uncategorized

 

ای بی تو حرام زندگانی

خود بی تو کدام زندگانی؟

«مولوی»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 مه 2008 در Uncategorized

 

امروز و فردا!

با دکتر ابطحی،‌رئیس دانشکده مان، منابع انسانی داریم.

آدم جالبی است.

ظاهری تیز و برنده (و در نظر اول خشن) دارد.
کاملا بی تعارف است.

در عین حال بسیار آدم جالب و خوش مشرب و پر انرژی ای است.
جوری که اصلا در نگاه اول (و نگاه های اول ) قابل تصور نیست.

***

بعضی وقت ها سرکلاس حرف هایی می زند که با حرف هایی که در کتابش نوشته فرق دارد.

بچه ها که متعجب می شوند و تذکر می دهند٬
می گوید:

اولا که این کتاب مال خیلی وقت پیش است.

ثانیا٬ من ممکن است امروز سر کلاس چیزی بگویم٬
شب بروم منزل٬ یک فیلم ببینم٬ یک کتاب بخوانم٬‌یک اتفاقی برایم پیش بیاید که
نگرش من را عوض کند. ذهن من را تحت تاثیر قرار دهد.

من فردا آدم دیگری هستم.

ممکن است این حرف خودم را دیگر قبول نداشته باشم.
یا از یک منظر دیگری به موضوع نگاه کنم.

 

***

حرف خوشمزه ای است.

هر چند ممکن است کسانی که نان به نرخ روز خور هستند٬ 
از این حرف سوء استفاده کنند.

ولی دلیل نمی شود این حرف را زمین بگذاریم.
همین که یک نفر بعد از شصت و اندی سال سن٬ خودش را آماده‌ی تغییر بداند٬‌ارزشمند است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مه 2008 در Uncategorized

 

برق و چراغ و شمع

«حسینیان البته در ابتدای سخنانش با اشاره به قطع برق گفت: ما روزی چراغی برافروختیم و امروز چراغمان خاموش شده است ولی خواهشم از دوستان این است که همه چیز را براساس توطئه تفسیر نکنند و انشاءالله این تاریکی برحسب یک تصادف و اتفاق است و قصد برهم زدن جلسه قطعاً وجود ندارد.»

«همه چیز را بر مبنای توطئه تفسیر نکنید. انشا‌ءالله که تاریکی امروز تصادفی بوده و قطعا کسی قصد بر هم زدن جلسه را نداشته است؛ چراکه من دیروز با دکتر فرهادی صحبت کردم و ایشان نسبت به حضور من تمایل نشان داد.»

آقای حسینیان طبق عادت دیرین دکتر فرهاد رهبر را «دکتر فرهادی» خوانده است! ایشان اشتباه لپی نکرد؛ درست گفت. مگر با حضور آقای فرهادی سابق و دکتر رهبر کنونی، کارمند وفادار مرحوم سعید امامی در سال‌های 1370، در رأس دانشگاه تهران کسی می‌تواند «برق» آقای حسینیان را قطع کند؟

***

نکته اوّل: این نام «روح‌الله حسینیان» برای برخی از فعالین سیاسی سئوال‌برانگیز بوده است. نامی است کاملاً «آنکادره» و منطبق با ایستارهای نهضت امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی. آقای حسینیان متولد سال 1334 است و گویا در پنج سالگی به همراه خانواده به روستای صغاد مهاجرت کرد. آقای حسینیان متولد کجاست؟ علت مهاجرت این خانواده به روستای صغاد، که در آن سال‌ها، در کنار روستاهایی چون ادریس آباد و همت آباد و خرمی و غیره، از مراکز مهم بهائی‌نشین در فارس به‌شمار می‌رفت، چه بود؟ چه انگیزه‌ای می‌توانست خانواده‌ای را به مهاجرت به چنین روستایی ترغیب کند؟ نام این خانواده در آغاز چه بود؟ برخی به طنز ایشان را «خسرو خوبان» می‌نامند. این نام چنان شیوع یافته که برای من نیز، که این شیوه تخریب دیگران مطلوبم نیست، ابهام‌هایی برانگیخته. پرس و جوهایی کردم. برخی افراد مطلع، نام اوّلیه ایشان را «خسرو خوشخو» ذکر کرده‌اند. از این خانواده «ستار خوشخو» را می‌شناسیم که در سال 1360 ناپدید شد و منابع بهائی مدعی‌اند در زندان عادلآباد شیراز، به دلیل تعلق به فرقه بهائی، به قتل رسید. نمی‌دانم این ادعا تا چه حد صحت دارد ولی برایم روشن شده که نام اوّلیه آقای حسینیان «روح‌الله حسینیان» نبوده است. «روح‌الله» هر چند نامی مرسوم در میان مسلمانان است، ولی رواج آن در میان مردم، به‌ویژه در روستاها، از نیمه دهه 1340 است و اسطوره شدن حماسه امام خمینی (ره). این نام نمی‌توانست در سال 1334، که امام خمینی را جز خواص کسی نمی‌شناخت، کاربرد گسترده داشته باشد. آقای حسینیان در سال 1349، در 15 سالگی، به قم رفت و اندکی بعد در مدرسه حقانی به تحصیل پرداخت. در این مدرسه نام «روح‌الله حسینیان» راه‌گشا بود و می‌توانست علاقمندان به امام خمینی را به ایشان جلب کند یا در آن‌ها ایجاد اعتماد نماید. کسانی را می‌شناسم که در مناصب مهم‌اند و پس از انقلاب نام کوچک یا نام خانوادگی خود را در شناسنامه تعویض کرده‌اند. این‌گونه پنهان کردن هوّیت و گذشته هماره برای من پرسش‌برانگیز بوده است. در تابستان این سال (1349)، در 15 سالگی، من برای نخستین بار به دلیل پخش اعلامیه مرجعیت امام خمینی در مجلس ختم آیت‌الله سید محسن حکیم در مسجد نو شیراز دستگیر و زندانی شدم و ساواک مرا به عنوان فعال‌ترین جوان مبلغ آیت‌الله خمینی در شیراز می‌شناخت. در این سال و پس از آن از فعالیت سیاسی و دستگیری آقای حسینیان اطلاعی نداریم. تنها گویا در زمان شروع انقلاب چند روزی ساواک وی را دستگیر کرد. راست و دروغ به عهده راوی. مفید است آقای حسینیان سند این دستگیری یا اوراق پرونده خود در ساواک منحله را منتشر کنند.

***

نکته دوّم: ایشان مکرر از «برادر شهید» خود یاد می‌کنند. پدر من نیز شهید است و نحوه شهادت و اسم و رسم و مشخصات خاندان من، طبق اسناد مکتوب، تا دوره فتحعلی شاه قاجار روشن است. دین و آئین و تعلقات سیاسی آن‌ها نیز مشخص است. تمامی ادوار زندگی من نیز به‌طور مستند روشن است و بخش مهمی از آن در منابع گوناگون منتشر شده. مفید است آقای حسینیان نیز تصویر و مشخصات کامل برادر شهید خود (از جمله نام و نام خانوادگی، تاریخ اعزام به جبهه، یگان اعزام کننده و…) در عملیات بستان را در سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی اعلام کنند. من در حیرتم که چرا ایشان هماره به اجمال از این مسئله مهم می‌گذرند.

***

نکته سوّم: آقای حسینیان و کارمند ایشان [7] ابتدا منکر وجود بهائیان، حتی یک بهائی، در روستای صغاد، پیش و پس از انقلاب، شدند. پس از یادداشت دوّم من، ایشان پذیرفتند که در سال 1334، یعنی همان سالی که ایشان متولد شدند، دو خانواده بهائی در صغاد بودند. [8]

***

نکته چهارم: آقای حسینیان در سخنرانی دانشکده حقوق دانشگاه تهران (30 اردیبهشت 1387) از پدر بزرگ «روحانی» سعید امامی در آباده سخن گفته‌‌اند و ساخت مسجد امام حسن (ع) در شهر فوق توسط این خانواده. من در یادداشت‌های منتشر شده خود تأکید کرده‌ام که خانواده سعید امامی با خانواده معروف «امامی» آباده، از نسل ملا محمدحسین امام جمعه آباده (که از فعالین سرشناس ضد فرقه بهائی بود)، تفاوت دارد. مفید است آقای حسینیان به این پرسش پاسخ دهند که چرا نام خانوادگی شاخه‌ای از این خاندان، از تبار پدری واحد، «پاکروان» است و نام شاخه دیگر «امامی». آیا سرهنگ ژاندارمری عباس پاکروان عموی ناتنی سعید امامی بود یا خیر؟ و نیز، علاوه بر سرهنگ سلطان محمد اعتماد، دایی سعید امامی که سمت وی به عنوان رایزن نظامی ایران در واشنگتن مورد تأیید آقای حسینیان قرار گرفته و به تبع آن سایر مطالب من در این زمینه (از جمله ارتباط نزدیک با منصور رفیع‌زاده نماینده ساواک در آمریکا و مأمور سیا)، پاسخ ایشان به سایر مسائلی که درباره خانواده سعید امامی مطرح کرده‌ام چیست؟

***

نکته پنجم: چرا ایشان در سخنرانی دانشکده حقوق درباره خانواده مهرداد عالیخانی (صادق) و تعلق ظاهری او به «جناح راست» و ارتباطات نزدیک او با سعید امامی به‌کلی سکوت کردند؟ آیا قطع «مصلحتی» برق تالار محل سخنرانی، در حالی‌که برق سایر دانشکده‌ها وصل بود، برای گریز از چنین پرسش و پاسخ‌هایی، و برگزار کردن اجمالی جلسه، نبود؟ 

****

این ها هم عینا از وبلاگ شهبازی عزیز(این جا+)  نقل می شود.

مثل همیشه، قضاوت با خواننده است

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 مه 2008 در Uncategorized

 

شهبازی فیلتر شد؟!

سایت عبدالله شهبازی، را -به ناجوانمردی تمام- فیلتر کرده اند.

مورخ و محقق برجسته تاریخ معاصر
که شاید بتوانیم وی را بزرگترین تولید کننده‌ی محتوای مستند/علمی تاریخی دانست که
مواضع جمهوری اسلامی را در بسیاری زمینه ها اثبات می کند.
نه مثل خیلی مواضع نماز جمعه ای و شعاری و بدون پشتوانه.
به نحوی مستند و علمی و تاریخی که نمی توان به این راحتی آن را کنار گذاشته و رد کرد.

شهبازی را -در طول سالیانی که از آثار قلمی اش بهره مند هستم- کسی یافتم که
یا حرفی نمی زند یا اگر زد می توانی روی آن حرف حساب کنی.
مفت و مجانی حرف می زند ولی حرف مفت ابدا نمی زند.

مثل برخی دوستان نیست  که
بالای منبر که برود جو گیر شود و
هر چه به دهان مبارک بیاید بگوید.

قدرت علمی و دانایی تاریخی وی را کلیه کسانی که با آثار او آشنا هستند تایید می کنند. 
برخی مثل ما کیف می کنند و دعایش می کنند و اثری از آثارش را بدون مطالعه نمی گذارند.
و آن ها که با نظام جمهوری اسلامی مشکل دارند نیز
وی را با انگ مورخ جمهوری اسلامی -به ظن خودشان- طرد می کنند.

جالب این جاست که
تقریبا وی تنها شخصیت ارزشمند  علمی و سیاسی و دانشگاهی  -لااقل در نظر نگارنده- است
که از احمدی نژاد حمایت کرده و کماکان می کند.

هیچ یک از نظرات وی معارض با نظرات رهبری نظام و سیاست های نظام نبوده
و جز تقویت مبانی تئوری نظام بر مبنای حقایق تاریخی
(که کمتر کسی را در تسلط بر آن مانند شهبازی می توان یافت)
حاصل کار او نبوده و نیست.

تنها جرم وی، درافتادن با برخی نظامیان شیرازی
بود که با سوءاستفاده از موقعیت خود٬ به جان بیت المال افتاده بودند.
(لااقل این کار را در حد طرح اتهامات مستند به خوبی انجام داد
و گفت که حاضر است در دادگاه حاضر شود
و از این ادعاهایش دفاع کند و اگر نتوانست اثبات کند٬ محکومیت را با سینه‌ی باز می پذیرد)
اما جرم بزرگتر و بخشش ناپذیرش، 
گویی اشاراتی چند به سوابق و لواحق حضرت آقای حسینیان بوده است.

کسی که شهبازی را فیلتر کند، نمی تواند خیرخواه جمهوری اسلامی باشد.

http://www.shahbazi.org

***

فیلتر کردن سایت شهبازی٬
اولین گام برای ساکت کردن اوست.

نباید گذاشت چنین شود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 مه 2008 در Uncategorized

 

آقای بذرپاش، شما یک جوان موفق هستید!

دیشب مهرداد جان را در «مثلث شیشه ای» زیارت کردیم.

کلا بنده مشکلی با ایشان و هر کسی در هر سنی و هر موقعیتی ندارم.

کور شود چشم بخیل تنگ نظر!

فقط دیشب آخرین جملات رشیدپور بود که برای این حقیر کمی زور داشت.

و آن همین جمله ای است که بر مصدر این متن قرار گرفته .

**

جوان موفق جوانی است که موقعیت امروزش را
با اتکا به خودش و توان خودش به دست آورده باشد.

این جوانی که شما موفقش خواندید،
در رویاهای صدسال آینده اش هم نمی دید که مدیر یکی از زیرمجموعه های سایپا باشد.
چه رسد به خود سایپا.

این جوان موفق‌،
بدون اتصال ویژه اش به آقا احمدی و کشف نبوغ اش توسط شخص ایشان،
گمان نمی کنم در یک شرکت معمولی (که از او کار واقعی و حرفه ای می خواستند)
می توانست کار درست و حسابی دست و پا کند.

به هر حال همای سعادت است و کارهایی که می کند.

نوش جانش هم باشد.
کور شود چشم بنده اگر به خاطر موقعیت ایشان ناراحت باشم.
ایشان انشاءاله مدیرعامل ژنرال موتورز هم بشود.

ولی موفق خواندن این جوان برومند یک نموره برای این حقیر زور داشت.
یک مقدار مرا نگران کرد.
این بی توجهی ها در جامعه عواقب فرهنگی دارد.

شما وقتی در تلویزیون یک جوان را موفق معرفی می کنی،
یعنی به بقیه نشانش می دهی و می گویی مثل این باش.

مهمترین عامل موفقیت یک جوان موفقی که اختراعی کرده، کارآفرینی کرده
و… هنر و تلاش و لیاقتش بوده.
و مهمترین عامل موفقیت این جوان برومند، اتصال به قدرت بوده است.

نه تخصص٬ نه برجستگی٬ نه لیاقت.

(اگر هم این ها را داشته٬ احتمالا برای شخص رئیس جمهور نبوغش را بروز داده.
و اگر هم قرار است این جا این ها را شکوفا کند و بروز بدهد٬
چرا ایشان؟
چرا من حق ندارم استعدادهایم را در بزرگترین شرکت خودروسازی ایران شکوفا کنم؟
چرا من حق ندارم تفکرات ابلهانه ام را
با مدیریت بر مایملک ۷۲,۲۵۵ سهامدارنگون بخت+  امتحان کنم و کسب تجربه کنم؟
چرا شما نه؟
چرا پسرخاله‌ی من نه؟
جرم ما چیست جز آشنا نبودن با حضرت احمدی؟
یا همان محروم ماندن از رانت؟)

شاید بتوانم بگویم بزرگترین کاری که قبل از این مشاغل بزرگ کرده باشد٬
ریاست بسیج دانشجویی دانشگاه شریف بوده است٬
و اگر اشتباه نکنم بزرگترین کارشان هم غائله ای بود که سر تدفین شهدا راه انداختند.

پس خیلی ساده جوان و نوجوانی
که پای تلویزیون نشسته را داریم آزموده می کنیم  پای تلویزیون.
که راه پیشرفت و ترقی از کجا می گذرد!

و آن راه مسلما تلاش و پشتکار و لیاقت نیست!

خود دانیم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 مه 2008 در Uncategorized

 

خداحافظی با شکوه وزیر کشور!

البته بترکد چشم حسود+.

ولی بنده یک نموره احساس حق السکوت و این حرف ها به‌م دست داد.

البته ما کج احساس هم هستیم ها.

ولی به هر حال برای یک خداحافظی و تودیع، این همه آدم ریز و درشت جمع کردن عجیب است.
بنده که چنین تودیعی برای احدی ندیده ام و گمان نمی کنم به این زودی ها هم ببینم!

البته پاس صبر و خدمتگذاری هر کسی در این مملکت داشته بشود، خوب است ولی
بخت دانش جعفری مفلوک آن قدر بلند نبود که پاس داشته شود.

و بخت با پورمحمدی یار بود که نفر قبلی اش (دانشِ فوق الذکر)
زیپ دهانش را کشیده نگه نداشته بود!

این شد که از نایب رئیس مجلس فعلی گرفته تا رئیس احتمالی مجلس آینده
و رئیس روسای مربوط و نامربوط را جمع کردند و چنان مراسمی برایش گرفتند و
تعریف و تمجیدش کردند که بیا و ببین.

شاید برای آن که
خدای ناکرده آن دهان مبارکش را باز نکند و
یک وقت اتفاقی برای کیان اسلام و نیز تنبان برخی مسلمین نیفتد!

بالاخره یک اظهار نظر جزئی وزیر سابق، درباره‌ی هیئت های نظارت یا روند انتخابات مجلس و ….
می توانست خیلی اتفاقات بیافریند.

به هر حال،
امید که هر که خدمت می کند، ماجور باشد و
آن که خیانت می کند، اصلاح شود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 مه 2008 در Uncategorized

 

نظرات اقتصادی یک مدیر بزرگ

بالاخره محور اصلی اصل 44 قانون اساسی، خصوصی سازی است. صدر اصل 44، کارهای عمده نظام را به عهده دولت گذاشته بود، منتها ذیل آن نوشته شده که اگر این سیاست‌ها باعث شود که دولت به عنوان سهام‌دار بزرگ مطرح شود، باید از آن جلوگیری کرد. تعبیر این است که تا آنجایی معتبر است که اولاً برای کشور مفید باشد و ضرری نداشته باشد، ثانیاً دولت تبدیل به یک کارفرما و سرمایه‌دار بزرگ نشودو رهبری نیز تاکید کردند که ذیل اصل 44 را تفسیر کنید. یعنی اگر دولت نخواهد اینطور باشد، چه کارهایی باید صورت بگیرد؟ما بررسی کردیم و دیدیم انحصاراتی که به دولت داده شده، نمی‌تواند اقتصاد را شکوفا کند و راه را برای رفع انحصار باز کردیم. رهبری از ما یک مقدار جدی‌تر بودند و در نامه‌ای به بنده نوشتند که نظر من این است که دولت به جز کارهایی که مربوط به حوزه حاکمیتی است، فعالیت‌های اجرایی انجام ندهد و بیشتر جنبه حاکمیتی داشته باشد.

***

نتیجه این تصمیم دو کار بود: یکی اینکه شرکت‌هایی را که دولتی هستند، به بخش خصوصی واگذار کند، دوم اینکه، بخش خصوصی هم وارد عرصه طرحهای جدید شده و مثلاً در راه اندازی پالایشگاه‌ها، اتوبانها و … اقدام نماید. منتهای مراتب مشکل اول که واگذاری است راحت‌تر است اما تا کنون دولت در این زمینه موفق نبوده است و نتوانسته به تعهدات خود در این زمینه عمل کند. علناً بخش خصوصی هم وارد عرصه نشده و برخی شرکت‌ها آمده اند و در عرصه واگذاری‌ها حضور داشته اند ولی باید طوری این اتفاق بیافتد که بخش خصوصی جای تمام شرکت‌های دولتی را بگیرد. بخش خصوصی ما یا توانمند نیست یا هنوز اعتماد لازم را پیدا نکرده تا وارد مرحله ای شود که به تولید بپردازد البته شاید این بخش احساس می‌کند آن آزادی‌هایی که باید در بخش اقتصاد وجود داشته باشد وجود ندارد.

***

یکی از موانع فرهنگی فضای روانی است که در جامعه انقلابی ما وجود دارد بعضی تصورشان بر این است که هر کسی که کارهای بزرگی انجام می‌دهد طاغوتی و اشرافی است اما اگر همین افراد بطور مخفی فعالیت کنند و یا با در بانک گذاشتن پولهایشان در عرصه تولید وارد نشوند و به سفته بازی بپردازند از دید آنها ایرادی ندارد.

***

ساختن اقتصاد کشور با شیوه گداپروری جواب نمی دهد و لذا باید در عرصه تولید قدمهای مهم و اساسی برداریم.

***

بیشترین فساد اقتصادی در بخش دولتی است و آن به خاطر وجود رانت است. در بخش خصوصی که رانت دهنده وجود ندارد و چون باید بر اساس همت و تلاش خود فعالیت نماید اگر بخواهد رانت هم بگیرد از دولت رانت بگیرد.

 اگر دولت سالم باشد و راه را درست نماییم، این فسادها هم بوجود نمی‌آید زیرا که رانت‌های دولتی هم خطرناک است و هم سنگین و هم از اموال عمومی و بیت‌المال است. اگر در بخش خصوصی کسی خلافی کرد می‌توان با لحاظ کردن شرایط قانونی از تخلفات جلوگیری کرد.

***

این ها که خواندید مصاحبه‌ی آقای هاشمی رفسنجانی با خبرگزاری موج بود که این‌جا+ دیدم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 مه 2008 در Uncategorized

 

نفی سبیل

این قاعده‌ی نفی سبیل را
-به زور دینی سوم دبیرستان هم که بوده-
احتمالا شنیده ای.

ابعاد سیاسی و … اش را من کاری ندارم.

من یک برداشت بکنم٬ که ریشه در اشتغالات ذهنی خودم در این ایام دارد.
شما هم در حد ذوقیات بخوانید.

***

حسب حرف های چند روز پیش٬
در باب ارواح+ و انواع حیات+ و …. می خواهم بگویم که

مومن باید رفتارش جوری باشد که توجیه انسانی (عقلانی) داشته باشد.

منطق و عقلانیت انسانی بتواند از عملکردش پشتیبانی کند.

در مقابل رویدادها٬ تصمیم گیری های یک مومن
باید والاتر و با کیفیت تر از یک انسان باشد.
نه کمتر و عقب مانده تر.

اگر مریض شدی٬ نشستن یک گوشه٬ راه درستی نیست.
عقلانی نیست چه برسد به دینی و از آن والاتر عرفانی.
باید بروی دکتر.
شفا را هم از خدا ببینی.
دکتر را هم وسیله ببینی.

یک مومن هنگام تصمیم گیری٬‌
باید از خودش بپرسد اگر ایمان نداشت٬ و فقط عقل داشت چه می کرد؟
از آن حداقل عقلانی که دیگر نباید عقب تر بنشیند.

اگر شما عملکردت از عقلانیت لایه‌ی انسانی تهی بشود٬‌
شما خودت با دست خودت به  کافرین راه داده ای.
دستشان را باز کرده ای.

خودت اجازه داده ای که تو را به حق و به حکم عقل مسخره و تحقیر کنند.
و از تو مهم تر٬ دین و آیین ات را مسخره کنند و تحقیر کنند.

این سبیل (و نفی سبیل)٬ که ریشه در عملکرد ماها دارد٬
به نظرم خیلی مهمتر از آن سبیل(و نفی سبیل) سیاسی است.

من خودم٬ سالی که کنکور داشتم٬
درس نمی خواندم می رفتم هیئت!
بعد هم انتظار داشتم نتیجه بگیرم!
این قاطی کردن موضوعاتی است که ربطی به هم ندارد.
چوبش را هم خوردم.

بعد هم کسی که مسلمان نبود٬
اگر ما را مسخره می کرد که
«چی شد؟ امام حسین سر کنکور به‌ت نرسوند؟!»
جوابی نداشتم به‌ش بدهم!
هم خودم را خراب کرده بودم٬ هم کنکور را٬ هم امام حسین را٬ هم هیئت را…
(حالا خدا را شکر که کسی به ما این را نگفت!)

قبل تر هم گفته ام.
ما ها عادت کرده ایم تنبلی مان را بنویسیم به پای دین.
بعد هم از دین ببینیم.
بعد هم نتیجه‌ی کارمان که خراب شد٬ بگوییم ابتلای الهی بود!
ابتلای الهی مال شاگرد زرنگ هاست.
نه من و تویی که توی جدول ضربمان گیر کرده ایم!

خلاصه کنم.

آدمی که قوی نیست٬ ضعیف است٬
از حداقل عقلانیت و نظم و حیات انسانی برخوردار نیست٬
جلوی کسی که از این ها برخوردار است٬
-ولو مسلمان نباشد-
کم دارد.
کم می آورد.
به صورت طبیعی به آن ها راه تسلط می دهد.

برای نفی سبیل٬
در عالم واقع دو راه وجود دارد.
(مردم یکی از این دو راه را بر می گزینند)

یا فرد خودش را قوی کند.
منظم کند. توسعه بیابد و رشد کند.
خوش تیپ بشود. دانشمند بشود و …
که سخت است.

یا این که سر در پستوی خویش کند و از عالم جدا بشود.
فقط با گری گوری هایی مثل خودش بپرد!
دستش به گوشت نرسد و بگوید رژیم دارم!
از مذاکره و معامله با انسان های -در لایه‌ی انسانی عقلانی- توسعه یافته بگریزد.
که آسان است و زحمت ندارد!

***

کدام راه را بر گزیده ایم؟
جامعه‌ی ما کدام راه را برگزیده است؟
نخبگان ما کدام روش را برگزیده اند؟
دولت ما کدام راه را بر گزیده است؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 مه 2008 در Uncategorized

 

زانوی اشتر

روایت مشهوری است این روایت زانوی اشتر.

می گویند یک عربی آمد و از شترش پیاده شد و رهایش کرد و آمد پیش پیغمبر.

پیغمبر گفت چرا زانوی شترت را نبستی؟
(قاعدتا زور و هیکل شتر با اسب و استر فرق می کند.
 افسار شتر را بستن به یک میخ برای شتر کافی نیست.
سرش را بجنباند٬ میخ می رود هوا.
می نشانندش و زانویش را می بندند.)

گفت: ‌
توکل کردم به خدا.

پیغمبر فرمود:
تو بی خود کردی!
برو با توکل به خدا
زانوی شترت را ببند!

 

مولوی هم گفت:
گفت پیغمبر به آواز بلند
با توکل زانوی اشتر ببند

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 مه 2008 در Uncategorized

 

دیدار به قیامت خالجان ملوک!

امروز ظهر -دم دمای اذان بود که- مادر بزرگ را به خاک سپردیم.
بعضی ها به مادر بزرگ می گویند بی بی. بعضی می گویند ننه. بعضی …
ما به مادربزرگمان می گوییم مادر و به مادر مادربزرگمان می گفتیم مادر بزرگ.
خدایش رحمت کند.

تا آن جا که می دانم هر کس می شناختش٬ به مهربانی اش بود.
و یا به تمیز بودنش. همیشه برق می زد.
باور کن٬ عمرش را پای حوض و در حال آب و آب کشی گذاشته بود.
تا این اواخر (که دیگر نه پا داشت نه کمر و نه دست)
تا کمر روی حوض خم می شد که وضو بگیرد.
با شیر آب به‌ش نمی چسبید.
می گفت: «خوشُم نمی یایه»
آب کر می خواست ولا غیر.

بچه تر که بودیم٬ مامان این ها که می رفتند مکه٬ می آمد پیش مان می ماند.
ما حوض و این حرف ها نداشتیم.
می رفت لب استخر و با چه مصیبتی وضو می گرفت!

همیشه تمیز بود.
برق می زد انگار.
بلوری و سفید و تر و تمیز.
می شد خوردش از تمیزی!
 
***
 یک لحظه آرام نداشت.
یک خورده که کمرش و زانوهایش بهتر می شد و اندکی جان می گرفت٬‌
می رفتی می دیدی سرجایش نیست.
چشم می انداختی می دیدی رفته جارو برداشته
و برگ ها را جارو می کند.
می زدی توی سر خودت:‌
که بی خیال! مشکل خانه این چهار تا برگ نیست. خودت را اذیت نکن.
ولی مگر می نشست؟!
 
چه می دانم.
شاید باید یاد کتاب «خودکشی» دورکیم بیفتم.
که بررسی کرده بود راجع به خود کشی.
دیده بود کسانی که نقش اجتماعی ندارند و احساس کنند
به جامعه انسانی اطرافشان نیاز ندارند و جامعه هم به ایشان نیاز ندارد٬
بی خیال زندگی می شوند.

(هرچند تا چندی پیش فکر می کردم این فکر اول به ذهن من رسیده است.
وقتی فهمیدم دورکیم زودتر از این ها به این فکر افتاده و تئوریزه اش کرده٬
افسوس خوردم که چرا ۱۰۰ سال زودتر به دنیا نیامده ام!)

خلاصه این که شاید می خواست برای محیط اطرافش فایده داشته باشد.

*** 
این اواخر مریض شد.
خیلی هم طولانی نشد.
این چند هفته‌ به یکباره افت کرد.
و یکی دو هفته‌ی آخر هم زندگی اش شبه‌نباتی و در حال بیهوشی بود.
به گمانم آرام هم مرد.

***
وقتی می خواست بگوید خیلی حالم بد بوده می گفت:
«امروز حالُم هیش خوب نِبود. زیارت عاشورا رَم  (=را هم)  نِخواندم!»
دعا و ثنایش سرجایش بود.
خواندنش هم ویژه‌ی خودش بود.

مدام تکرار می کرد. برمی گشت عقب و می خواند. چند بار می خواند.
می پرسیدی چرا این قدر جملات و کلمات را تکرار می کنی؟
می گفت: «هِی سَف (=سهو) مُکُنم»

بر سر دور دوم و سوم اش دعوا بود.
مامان همشه می گفت که :
«دعا و قرآن و عاشورا که می خوانی٬ دور اولش مال خودت٬ دور دومش مال من!»
ما هم می گفتیم دور سومش مال من٬ و خلاصه آن یکی نوه یا نتیجه اش هم طالب بود 
و …

***
جانش بود و جان حسین+!
کسی شکی نداشت که احدی را در عالم به قدر حسین دوست ندارد.

***
علاقه‌ی دو نفر با فعل خواستن نشان می داد.
« ای حسینه خیلی ماخوام»
«این مریم منه خیلی میخواتم. بیوین (=ببین) آمده بالش گذاشته وِرُم خوابیده»

***
دلش صاف بود. برای کسی بد نخواست. و نمی خواست.
وقتی می خندید٬ از ته دل می خندید. خنده‌ی تصنعی نصف و نیمه و تعارفی نداشت.
وقتی هم که خیلی خوشش می آمد صورتش از همه طرف باز می شد.
گردنش را هم می برد عقب. و پهنای صورتش به خنده باز می شد.
خیلی که کیف می کرد٬
نوک انگشتان دستش را در یک نقطه‌ی کانون جمع می کرد و بعد به سوی تو
(یا هر کسی که او را این چنین به وجد آورده بود -حتی تلویزیون-)
پرتاب می کرد و انگشتانش از هم باز می شد!
تو مایه های «ای توی روحت!»
خیلی صحنه‌ی جالبی بود.

***
بچه مچه که در تلویزیون می دید٬ دلش غش می کرد.
می گفت: «وی توتول متولی!»

***
لهجه اش همدانی بود که اندکی لری قاطی دارد!

«مَ  شی می دانَم؟! (=من چه می دانم؟!)»

«مهدی جان! نان اِساندی؟ (=ستاندی٬ گرفتی)
هر وقت آمِدی ایجانه(=اینجا)٬
یه سنگکی بسان.
دیه(=دیگه) هیش(=هیچ) از لواش خوشُم نیمی یایه (=نمی آید)»

«ای(=این) محمدحسین هیش حرف گوش نمی گیره»

«بیا…بیَل (=بگذار) مِنِه(=میان) دانُم (=دهانم)»

«بریم بِفْتیم(=بپریم) مِنِه(=میان) حِووض!»

«مُغر(=مرغ!) از نَظَرُم افتاده»

***
همین طوری که حرف می زد٬ مرغ را درست می گفت.
وقتی می خواست تحت اللفظی و درست حرف بزند٬ می گفت مغر!
شاید فکر می کرد این که سخت تر است٬ درست تر است!

***

قرآن و مفاتیح و احتمالا گلستان سعدی را هم می خواند ولی
گمان می کرد بی سواد است. و فقط همان ها را با آن حد از سواد می شود خواند!
شاید به این دلیل که سواد نوشتن نداشت.

دایی حسین کلی زور زده بود که به‌ش بقبولاند با همان سواد٬
می تواند روزنامه هم بخواند.

بنده‌ی خدا نمی دانست خیلی کسانی که فارسی را مثل بلبل می خوانند و می نویسند٬‌
توی قرآن خواندن می مانند!

***

یک شعری داشت که جز برای خواص نمی خواند.
وقتی هم می خواند٬ آنقدر آن وسط هایش خنده اش می گرفت که
آخرش نمی فهمیدی چی شد.

این طور شروع می شد:
«عید آمد و ما لُختیم! ….»

***
ظاهرا زندگی سختی هم از سر گذرانده بود.
شوهرش جوانمرگ شده بود و مانده بود با دو تا بچه یتیم.

***
خدابیامرز آقا محمدعلی (به قول ماها : آق مندلی) خیلی خاطر خواهش بود.
مثل این که از همان جوانی خاطر خواه خالجان شده بود!

در پس سالها٬ که این پیرمرد جهاندیده تمامی موهای بدنش سفید بود٬
با آن ریشهای بلندش و صورت سرخ و سفیدش
(که شبیه تر از او به بابانوئل ندیده ام!) 
هر وقت می آمد خانه‌ی حاج آقا یک بند قربان صدقه‌ اش می رفت.

شیطنت بخواهم بکنم باید بگویم خالجان هم خیلی تحویل نمی گرفت!

*** 
خاله‌ی حاج آقا (دامادش و جد من) هم بود.
حاج آقا همیشه به‌ش می گفت:  خالجان (=خاله جان) ملوک.
 
***
 به مزاح به کسی می گفتم که : «مادرزن پدرزن پدرم فوت شده است!»
گفت: «ای بابا. از این طرف هم نسبت داشته اید!»
خندیدم و گفتم آره!
 
***
صبح کار خوبی کردند که جنازه را آوردند مسجد انصارالحسین.
 اهالی محل حاج آقا را می شناخند و آمدند.
نماز را هم حاج آقا در مسجد بر وی خواند.
جمعیت تشییع کننده واقعا جالب بود. الحمدلله.

***
 خیلی آهنگ امام علی را دوست داشت.
گاه و بیگاه مرا می نشاند و می خواست که برایش شعر آهنگ سریال امام علی را بخوانم.
به اواسط شعر نرسیده اشکش در آمده بود.
می گفتم اگر گریه کنی دیگر نمی خوانم.
می گفت باشه. بخوان.
می خواندم و دوباره گریه می کرد!
و …

 

خدا او را با اجداد طاهرینش محشور کند.

***

پ.ن:
امسال٬
هم سلطانبانو مادربزرگ مادرش را از دست داد (آن هنگام که ما مکه بودیم)٬
هم ما.
خدا هر دوشان را بیامرزاد

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 مه 2008 در Uncategorized

 

مادر بزرگ هم رفت.

خدایش رحمت کناد.
این طور که مامان می گفت٬
دیشب یا بهتر بگویم بامداد امروز به رحمت خدا رفته است.

مادر بزرگ مادرم بود.

خدا رحمت کند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مه 2008 در Uncategorized

 

شاقولی به نام حسینیان: واکنش شهبازی به واکنش بی ادبانه‌ى حسینیان

 

من نگران سلامتی ات هستم شهبازی عزیز.
این مرز و بوم قلم تو را لازم دارد.

این جماعتی که باهاشان در افتاده ای+٬ نیم جو معرفت ندارند ها….

بعدالتحریر: تا این لحظه (جمعه ۲۷ اردیبهشت ۸۷ ساعت ۱۶ ) سایت شهبازی قطع است. احتمال می دهم صدقه سر همین دوستان که ذکرشان رفته باشد. به هر حال در گوگل کش می توانید صفحه ای که لینک داده ام را ببینید: لینک در گوگل کش+.

***

دانسته‌های من از سعید امامی بیش از آن است که نگاشتم. تردید ندارم که امامی عامل «نفوذی» در دستگاه اطلاعاتی کشور بود. این نظر را چرا باید به تضعیف دستگاه اطلاعاتی کشور تأویل کرد؟ مگر پیش از آن نفوذی‌هایی چون محمدرضا کلاهی (جوانی بیست ساله، عامل انفجار ساختمان مرکزی حزب جمهوری اسلامی در 7 تیر 1360 و شهادت آیت‌الله بهشتی و دیگران) و مسعود کشمیری (دبیر شورای عالی امنیت ملّی و عامل انفجار ساختمان نخست‌وزیری در زمان اجلاس شورای امنیت ملّی در 8 شهریور 1360 و شهادت شهید رجایی، رئیس‌جمهور، و شهید باهنر، نخست‌وزیر، و دیگران) و ناخدا بهرام افضلی (فرمانده نیروی دریایی جمهوری اسلامی) و دیگران در عالی‌ترین سطوح نظامی و امنیتی جمهوری اسلامی نبودند؟ آیا افشای آنان تضعیف دستگاه اطلاعاتی یا نظامی یا اهانت به این نهادها بود؟ کشمیری چنان مورد اعتماد شهید رجایی بود که گاه به اصرار رجایی پیشنماز می‌شد و رجایی و دیگران در پشت سرش نماز می‌خواندند. سعید امامی هر چند متظاهری بزرگ بود ولی هیچگاه در این زمینه به پای کشمیری نرسید.

 

***

آقای حسینیان در سال‌های اخیر به‌گونه‌ای سخن گفته و می‌گوید که گویا سالیان مدید از ارکان نظام اطلاعاتی کشور بوده و به این دلیل به دفاع از حیثیت دستگاه‌ اطلاعاتی و کارکنان آن ملتزم و ذیعلاقه است.

***

وزارت اطلاعات در مهر 1363، با ادغام برخی نهادهای اطلاعاتی در مجموعه‌ای واحد، تأسیس شد و آقای حسینیان تنها به مدت دو سه ماه نماینده دادستان انقلاب در وزارتخانه تازه تأسیس فوق بود. در آن زمان میان دستگاه‌های اطلاعاتی و قضایی رابطه نزدیک وجود نداشت و مقامات اطلاعاتی جزئیات پرونده را در اختیار مقام قضایی قرار نمی‌دادند. کار آقای حسینیان به صدور احکام شنود و بازرسی و تعزیر محدود بود. در این دوران کوتاه دو سه ماهه، حاصل کار آقای حسینیان چنان درخشان بود که وی را به عنوان دادستان انقلاب به سیستان و بلوچستان فرستادند. در عرف اداری، چنین تغییر جایگاهی به معنی تنزل و تبعید است. از آن پس، آقای حسینیان جایگاهی در تشکیلات اطلاعاتی کشور نداشت و نامی از او نبود تا در سال 1374 که، با حمایت برخی محافل بسته قدرت و دوستانش، با اشغال جایگاه آقای سید حمید روحانی (زیارتی)، که با فرمان امام راحل و به عنوان یکی از نزدیک‌ترین کسان به ایشان بنیانگذار و رئیس مرکز فوق بود، در مقام ریاست مرکز اسناد انقلاب اسلامی جای گرفت. در آن زمان این نهاد، در مقایسه با مراکزی چون مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی و مرکز اسناد بنیاد مستضعفان (مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران)، نهاد پژوهشی درجه اوّل به‌شمار نمی‌رفت. شهرت آقای حسینیان از سال 1377 است که با برنامه تلویزیونی «چراغ» جنجال آفرینی علیه پرونده قتل‌های زنجیره‌ای را آغاز کرد و، چنان‌که خواهم گفت، در برابر تحلیل و نظر رهبری انقلاب ایستاد.

***

پدیده‌ای که با نام «قتل‌های زنجیره‌ای» در تاریخنگاری معاصر ایران به ثبت رسید، با قتل مجید شریف در 27 آبان 1377 آغاز شد. در نیمه شب جمعه 29 آبان 1377 اتوبوس حامل گروهی از بازرگانان آمریکایی مورد حمله قرار گرفت. این همان ماجرایی است که به عنوان نقطه عطف در فعالیت گسترده کمپانی‌های انگلیسی- صهیونیستی در ایران و آغاز شکل‌گیری «مافیای نفت و گاز ایران» شناخته می‌شود. (بنگرید به یادداشت من در این باره) [1] روز بعد، ساعت یازده شب شنبه 30 آبان 1377، داریوش فروهر و همسرش، پروانه اسکندری، در خانه‌شان به شکلی فجیع به قتل رسیدند. یکشنبه اوّل آذر 1377 اعلامیه گروهی به‌نام «فدائیان اسلام ناب محمدی مصطفی نواب» منتشر شد که مسئولیت حمله به اتوبوس بازرگانان آمریکایی را به عهده گرفت. امروزه ما آمران و گردانندگان این حادثه مشکوک را، که از جایگاه تعیین کننده در نفوذ بعدی کمپانی‌های صهیونیستی در ایران برخوردار است، با اسم و رسم می‌شناسیم. فرماندهی تیم عملیاتی فوق را فردی شیرازی به‌نام آقای ج. و. به دست داشت. پنجشنبه 12 آذر محمد مختاری، عضو کانون نویسندگان، ناپدید و روز بعد جسد او در پشت کارخانه سیمان شهر ری پیدا شد. 18 آذر محمد جعفر پوینده، عضو دیگر کانون نویسندگان، مفقود و شنبه 21 آذر جسد وی در پل بادامک شهریار پیدا شد. در همین روز، رئیس‌جمهور وقت، آقای خاتمی، کمیته ویژه‌ای را برای تحقیق درباره «قتل‌های زنجیره‌ای» تشکیل داد. دوشنبه 23 آذر 1377 مقام معظم رهبری در دیدار عمومی قتل‌های فوق را محکوم کردند.  

در 29 آذر دوّمین اعلامیه گروه مجهول «فدائیان اسلام ناب محمدی مصطفی نواب» منتشر شد که طی آن «اعدام انقلابی» داریوش فروهر، پروانه اسکندری، محمد مختاری، محمد جعفر پوینده را به عهده گرفته بود. این گروه، که بعدها چند اعلامیه مشابه منتشر کرد، و می‌کوشید خویشتن را «عاشق ولایت و رهبری» نشان دهد، هیچگاه به‌طور رسمی شناخته نشد. تسمیه «مصطفی نواب» نیز مبهم مانده است. حدس می‌زنم نویسندگان بی‌سواد اعلامیه‌های فوق نام کوچک شهید سید مجتبی نواب‌صفوی، رهبر فدائیان اسلام، را به اشتباه «مصطفی» می‌نگاشتند. چنین بی‌سوادی‌های عجیب را بارها دیده بودم. زمانی حیرت زده شدم که دیدم یکی از مقامات ظاهراً دارای سوابق مفصل دینی «والسلام علی من اتبع الهدی» را به غلط «والسلام علی من التبع الهدی» می‌نویسد، این اشتباه را دائم تکرار می‌کند و  کسی تذکر نمی‌دهد!

شنبه 12 دی سید مصطفی کاظمی (موسوی) و مهرداد عالیخانی (صادق)، دو تن از مقامات وزارت اطلاعات، به اتهام هدایت این قتل‌ها دستگیر شدند. چهارشنبه 16 دی وزارت اطلاعات با صدور اطلاعیه‌ای قتل‌های فوق را به عنوان کار محفلی خودسر در این وزارتخانه اعلام کرد. سه‌شنبه 22 دی 1377 آقای حسینیان در برنامه‌ای به‌نام «چراغ»، که به‌طور مستقیم از تلویزیون پخش شد، مقتولین را «ناصبی» و «مرتد» خواند. این سخنان او، که موضع‌گیری صریح در مقابل دیدگاه مقام معظم رهبری بود، جنجالی بزرگ به‌پا کرد. در نتیجه، رهبری در خطبه نماز جمعه 25 دی به صراحت بار دیگر قتل‌ها را محکوم کرد و آن را، بر اساس تحلیل و شواهد و قرائن، به سرویس‌های توطئه‌گر خارجی منتسب نمود. رهبری انقلاب بعدها نیز، چنان‌که خواهیم دید، بر این نظر استوار ماند.  

دوشنبه 5 بهمن، سعید امامی (اسلامی)، معاون پیشین امنیت وزارت اطلاعات و مشاور وقت وزیر اطلاعات، دستگیر شد. سه‌شنبه 20 بهمن 1377 آیت‌الله دری نجف‌آبادی، وزیر اطلاعات، استعفا داد. چهارشنبه 26 خرداد 1378/ 17 ژوئن 1999 در ساعت 9:15 صبح سعید امامی با خوردن داروی نظافت در حمام بازداشتگاه اقدام به خودکشی کرد. او را به بیمارستان لقمان منتقل کردند. شنبه 29 خرداد 1378/ 19 ژوئن 1999، ساعت 9:40 صبح سعید امامی در بیمارستان درگذشت در حالی‌که میزان مسمومیت وی در حدی نبود که مرگش را سبب شود. بعدها، بسیاری از تحلیل‌گران مرگ سعید امامی را «مشکوک» ارزیابی کردند. دیدگاه مقام معظم رهبری نیز همین بود.

 

***

شنبه اوّل تیر 1378، پس از اقامه نماز جماعت، از ساعت 21:30 تا 24:15، جلسه سران سه قوه (آقایان خاتمی و ناطق نوری و محمد یزدی) و آیت‌الله هاشمی رفسنجانی (رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام)، با حضور آقایان یونسی (وزیر اطلاعات) و نیازی (رئیس سازمان قضایی نیروهای مسلح) و سه تن مسئولان پرونده، در حضور مقام معظم رهبری تشکیل شد. در این جلسه رهبری برخی رهنمودهای مهم در زمینه رسیدگی به این پرونده ارائه دادند. بخشی از بیانات ایشان و آقای خاتمی، رئیس‌جمهور، به شرح زیر است:

«مقام معظم رهبری: من یک مقدمه‌ای عرض کنم. الان از لحاظ اطلاعاتی و فعالیت و جهاد اطلاعاتی کشور در یک وضعیت بسیار حساسی است. اگر آن را تشبیه به یک مسئله محسوس کنیم باید گفت قطار اطلاعات که خیلی هم مهم است از پیچ و گردنه سخت و حساسی در حال عبور است. اگر انشاءالله به فضل الهی، همچنان‌که شواهد و قرائن تأیید می‌کند، با مهارت و خوبی از این گردنه عبور کنیم توفیقات خوبی خداوند متعال نصیب می‌کند. مسئولین کشور، رؤسای محترم قوا و آقایان که هستند خوب است که در جریان مسائل لازم این قضیه قرار گیرند. حل این قضیه را فراتر از یک مسئله اطلاعاتی که به آن مبتلا شده‌ایم می‌دانم. مسئله خیلی مهم‌تر است. دشمنان ما برای ما برنامه‌ریزی کرده‌اند. زودتر و تهاجمی وارد شده‌اند. موضع ما تدافعی است. مسئله بسیار مهم است. پیچیده و عمیق و وسیع است. اما این‌که به فضل پروردگار و هدایت اطلاعاتی دستگاه اطلاعات توفیق پیدا کرد که وارد آن بشود جزو مصادیقی است که امام رضوان الله تعالی علیه می‌فرمودند: "من دست قدرت الهی را می‌بینم در مسائل."… به آقای خاتمی گفتم شما آقایان را دعوت کنید. امروز به دلم شور افتاد که نکند دیر بشود. چون قضیه مهم است…

ببینید، قبای دشمن لای در گیر کرده، گوشه‌ای از دزد در دست ماست و او دارد جنجال می‌کند تا ما رهایش کنیم. هنر اطلاعاتی این است که نگذارید و مسئله را ثابت کنید. شبهه آقای هاشمی که چطور ‌ممکن است سه چهار نفر بتوانند براندازی کنند دو جور قابل فرض است:

یکی این‌که چند نفر در اطلاعات نشسته‌اند تا اطلاعات را سرنگون کنند. یک فرض دیگر این است که یک سرویس اطلاعاتی و مغز متفکری دارد طراحی می‌کند برای براندازی. سه عنصر را پیدا کرده یا دوانده است. اگر این باشد همه این‌ها قابل فهم است.

من برایم مسئله حل شده است. البته چیزهایی هست که ممکن است محکمه‌پسند نباشد. یک محکمه داخل دل آدم است که آدم استفتا می‌کند. این یک قضیه کوچک و عادی نیست. شما کشف کنید یا نکنید، کسی را دستگیر کنید یا نکنید، مسئله برای من قطعی است. لکن، برای دستگاه اطلاعاتی این مهم است  که این بخش را در بیاورد.

… به‌نظرم می‌رسد تمام نیرو را باید روی صادق [مهرداد عالیخانی] متمرکز کنیم. موسوی [سید مصطفی کاظمی] را جذب کرده‌اند. اما صادق نفوذ کرده است. این نفوذی است. یکی از سررشته‌هایی که می‌توانید جلو بروید این آقاست و خیلی مهم است. این تیپ کار که انجام داده، جمع‌آوری کرده، خانه امن و تشکیل نیرو در آلمان داده، این کار یک سرویس است. برای ما که این کارها را نکرده. پس برای یک سرویس کرده که باید بگردید دنبال آن…

آقای خاتمی: همان‌طور که جنابعالی فرمودید، این از الطاف خفیه الهی بود. اگر عنایت خود رهبری هم نبود این پیگیری به نتیجه نمی‌رسید و جدّیت شما حاصل اصرار و پیگیری شماست. باید قدردان بود. من هم مطمئن هستم که به نتیجه خوبی می‌رسد. پرونده قتل‌ها را می‌توان زود به نتیجه رساند و پرونده اطلاعاتی را که مهم‌تر است وزارت اطلاعات دنبال کند. هم بذرهایی که پاشیده‌اند و شبکه مرتبطین این‌ها شناسایی شوند. البته یک پیشنهاد فوری برای افکار عمومی دارم چون همه دوستان و آقایان سئوالاتی می‌کنند، می‌گویند نکند او را کشته باشند.

مقام معظم رهبری: احتمال دارد به او برسانند که خودت خودکشی کن تا تو را به بیمارستان برسانند و ما ترتیب نجات تو را می‌دهیم بعد آنجا او را بکشند. این احتمال را اگر ضعیف هم باشد نباید نادیده بگیرند.

آقای خاتمی: افکار عمومی مهم است و عده‌ای دامن می‌زنند. خارجی‌ها هم روی مسئله کار می‌کنند و بعضی روزنامه‌ها هم می‌گویند. تردید هم  هست. من نگرانم که نظام آسیب ببیند. خط قرمز ما شما (مقام معظم رهبری) هستید از افکار عمومی که باید مصون بماند…»

 

***

به‌رغم این نگرش رهبری، از همان زمان شروع جنجال قتل‌های زنجیره‌ای دو گروه، با انتساب خود به دو جناح اصلی سیاسی کشور، کوشیدند تا قتل‌های فوق را به دستمایه تشدید تعارض میان جناح‌ها و از این طریق سوق دادن ایران به سوی جنگ داخلی بدل کنند. افرادی مانند اکبر گنجی و عمادالدین باقی و برخی دیگر از دست‌اندرکاران و نویسندگان روزنامه‌های منسوب به «جناح دو خرداد»، با هدایت آقای سعید حجاریان و دوستانش، قتل‌های زنجیره‌ای را به جناح اصول‌گرا، که در آن زمان «جناح راست» خوانده می‌شد، و گاه تلویحاً یا تصریحاً به شخص رهبری انقلاب منتسب می‌کردند و روزنامه‌نگاران ضدانقلاب، به‌ویژه علیرضا نوری‌زاده، با تحلیل‌های خود به ایشان یاری می‌رسانیدند. در جبهه مقابل، از 22 دی 1377، آقای حسینیان عملکردی مشابه را آغاز کرد و کوشید تا با انتساب قتل‌های زنجیره‌ای به جناح دو خرداد خط تشدید تعارض میان جناح‌های سیاسی اصلی کشور را تقویت کند. این عملکرد از سوی طرفین را می‌توان به عنوان دو لبه طرحی واحد برای براندازی نظام ارزیابی کرد.

عملکرد آقای حسینیان و برخی دوستانش، به‌رغم مواضع و تحلیل‌های روشن و صریح و مکرر رهبری، جنجال قتل‌های زنجیره‌ای را گستره‌ای بی‌سابقه بخشید. بدینسان، آقای حسینیان جبهه‌ای را در مقابل خط رهبری گشود و کوشید از طریق تحریک عواطف و احساسات کارکنان وزارت اطلاعات را به سوی خود جلب کند و در این زمینه تا حدودی نیز موفق شد. آیا این اقدام منطبق با مصالح نظام و بیانگر تقید وی به رهبری و ولایت فقیه بود؟ آیا این اقدام تضعیف دستگاه اطلاعاتی و کاستن از اعتقاد کارکنان وزارت اطلاعات به رهبری و ولایت فقیه نبود؟

****

حدود بیست روز پس از مرگ مشکوک سعید امامی و در اوج تنش ناشی از جنجال قتل‌های زنجیره‌ای، در 18 تیر 1378 درگیری کوی دانشگاه و غائله‌ای جدید آفریده شد. در 2 مرداد 1378 سوّمین اعلامیه «فدائیان اسلام ناب محمدی» منتشر شد. محورهای اصلی این اعلامیه چنین بود: 1- انتساب حادثه کوی دانشگاه به جناح چپ، 2- تهدید دفتر تحکیم وحدت، نهضت آزادی، دکتر پیمان و مطبوعات «دو خردادی»، 3- گرامیداشت «اربعین شهادت حاج سعید اسلامی»، 4- سعید امامی (اسلامی) در بازداشتگاه به‌وسیله غذای مسموم به شهادت رسیده تا پرونده مختومه و موسوی و عالیخانی (منتسب به جناح دو خرداد) تبرئه شوند. مضمون این اعلامیه منطبق با همان خطی است که آقای حسینیان از آن زمان تا به امروز دنبال می‌کند

 

***

آقای حسینیان در میان متهمان قتل‌های زنجیره‌ای یک چهره اصلی را مسکوت می‌گذارد تا تصویر «جناحی» را که از پرونده ساخته فرونریزد. مهرداد عالیخانی (صادق) یکی از سه چهره مؤثر، و مؤثرترین فرد در اجرای قتل‌های زنجیره‌ای، بود و تمامی قتل‌ها با مشارکت و هدایت و حضور مستقیم فیزیکی او انجام شد. تحلیل‌های ارائه شده از سوی «صادق» نقش اصلی در انتخاب سوژه‌های قتل‌ها داشت و رهبری و هدایت عملیات نیز با شخص او بود. او همان کسی است که رهبری در جلسه سران سه قوه (اوّل تیر 1378) وی را عنصر مهم در کشف ارتباطات خارجی پرونده قتل‌ها می‌خوانند

 

***

صادق (مهرداد عالیخانی) به جناح راست منتسب بود و نزدیک‌ترین روابط را با سعید امامی داشت حتی در زمانی که سعید امامی در مقام مشاور وزیر از مسئولیت‌های اجرایی معاونت امنیت برکنار بود. صادق به خانواده عالیخانی تعلق داشت. پدرش، علی‌اصغر عالیخانی، پسرعمه دکتر علینقی امیرعالیخانی (معروف به دکتر عالیخانی) دولتمرد و وزیر سرشناس حکومت پهلوی دوّم و دوست و معاون امیر اسدالله علم، نخست‌وزیر و وزیر دربار و نفر دوّم حکومت پهلوی دوّم، بود. علینقی عالیخانی و برادرانش، مسعود و محمدباقر، نزدیک‌ترین روابط را با سرویس‌های اطلاعاتی بریتانیا و اسرائیل داشتند. برادر کوچک، مسعود امیرعالیخانی (عالیخانی)، تحصیلات خود را در رشته کشاورزی در اسرائیل به پایان برد و از آن پس چهره اصلی شبکه‌ سرویس اطلاعاتی اسرائیل در ایران بود. درباره ارتباطات مسعود عالیخانی با «سرویس زیتون» (موساد) اسناد متعددی موجود است. آقای حسین شریعتمداری در سرمقاله 8 بهمن 1381 روزنامه کیهان به خویشاوندی نزدیک مهرداد عالیخانی (صادق) با مسعود عالیخانی، عضو برجسته شبکه «زیتون» (موساد) در ایران، اشاره کرده است.

***

از سوی دیگر، آقای حسینیان برای ارائه تصویر بسیط خود از تقابل دو جناح سیاسی در پرونده قتل‌های زنجیره‌ای، تمامی بازجویان را «دو خردادی» ‌خوانده است. از میان سه گرداننده پرونده قتل‌های زنجیره‌ای، آقایان مجتبی بابایی و مهدی قوام منتسب به «جناح چپ» بودند ولی آقای جواد آزاده، که سال‌ها در سمت معاون ضد جاسوسی وزارت اطلاعات جای داشت و بعدها گزارش خود از پرونده فوق را منتشر کرد (معروف به «جزوه هشتاد صفحه‌ای») از چهره‌های شاخص منتسب به «جناح راست» بود. آقای حسینیان برای حل این معضل به سادگی فرد فوق را به عنوان «دشمن خونی سعید اسلامی» معرفی می‌کند و پس از آن گرایش «راست» جواد آزاده را به‌کلی مسکوت می‌گذارد و به‌طور مطلق بازجویان را «دو خردادی» می‌خواند! این روش به معنی دستکاری در واقعیت‌های تاریخی، آن هم در تاریخنگاری روز، است؛ در زمانی که موضوع تحقیق هنوز زنده و قابل شناسایی و بررسی است، برای دستیابی به نتایج دلبخواه. این نتایج دلبخواه همان آشفتگی است که آقای حسینیان طی دهه اخیر در مسئله قتل‌های زنجیره‌ای پدید آورده است.

***

شهرک کنونی دوازده هزار نفره صغاد با روستای 400- 500 نفره صغاد سال‌های 1334 به بعد، که آقای حسینیان در آن پرورش یافت، متفاوت است. در سال‌های پس از انقلاب، به دلیل مهاجرت و جابجایی جمعیت ترکیب صغاد،  مانند بسیاری مناطق دیگر دگرگون شده. برخی عشایر، از جمله عشایر ایل شش بلوکی قشقایی، و روستائیان مجاور به این منطقه مهاجرت کرده‌اند. ولی در این تردید نیست  که صغاد دهه‌های 1330 و 1340 ش. روستایی دارای سکنه قابل‌توجه بهائی بود.

 

***

در دهه‌های 1330 و 1340 ش. صغاد قطعاً روستایی با جمعیت قابل‌توجه بهائی بود. این امر در منابع متعدد تاریخی ذکر شده. در منابع بهائی نیز با شخصیت‌های سرشناس بهائی اهل صغاد مواجهیم مانند ملا مهدی تاشی صغادی، شاعر نامدار بهائی (متوفی 1336 ق. در 80 سالگی در صغاد) که خانه پسرش، خلیل تاشی، در شورش سال 1334 ش. علیه بهائیان در شهر آباده به آتش کشیده شد و در سال 1340 ش. فوت کرد. (نعمت‌الله ذکایی بیضایی، تذکره شعرای قرن اوّل بهائی، مؤسسه ملّی مطبوعات امری، 126 بدیع [1348ش.]، ج 3، صص 24- 30) یا محمدحسین پورمختاری که از بهائیان یزد بود و به صغاد کوچید و در 2 خرداد 1351 ش. در صغاد فوت کرد و «از ایشان 9 فرزند در ظل امرالله باقی مانده است.» (مجله اخبار امری، سال 52، شماره 7، تیر 1352، صص 238-239)

اگر آقای حسینیان، در پاسخ به شبهه من، اعلام کرده بود که «خانواده ما جزو خانواده‌های مسلمان صغاد بودند و با بهائیان در تعارض بودیم» یا حتی «همزیستی داشتیم» من قطعاً به تردید می‌افتادم و شبهه‌ام مرتفع می‌شد. ولی وی با انکار مطلق حضور بهائیان در روستای صغاد، «پیش و پس از انقلاب»، این شبهه را به فرضیه‌ای جدّی بدل کرده است.

****

ضمن تشکر از «پیچک سر به هوا»ی عزیز.

کامل اش را این جا+ بخوانید: «شاقولی به نام حسینیان»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مه 2008 در Uncategorized

 

تقوی و نظم

یک چند وقتی است ذهنمان دور و بر این ارواح+ می پلکد.
همه چیز را می خواهیم آن جوری ببنیم.
شما هم در حد ذوقیات بخوانید و بگذرید!

***

فرموده اند که اوصیکم بتقوی الله و نظم امرکم.

تقوای الهی٬ مربوط به حیات ایمانی (روح الایمان) است.
و اتفاقا مهمترین شاخصه‌ی آن حیات هم هست

نظم در امور٬‌ مربوط به روح انسانی (روح القوه) است.
که اتفاقا این هم مهمترین شاخصه‌ی حیات انسانی است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 مه 2008 در Uncategorized

 

تجارت خارجی

تجارت خارجی٬ نگرانی هایی دارد که برای رفع نگرانی ها پروتکل هایی به کار می برند که
خیال همه (فروشنده و خریدار) راحت بشود.
به هر حال اگر دستی بر آتش تجارت خارجی داشته باشید٬ حتما اینکوترمز را می شناسید.
دستی هم نداشته باشید٬ فوب و سی اند اف (FOB,C&F, …) که به گوشتان خورده.

در دانشگاه هم لابلای درس "سیستم های خرید و انبارداری" تدریس می شود.

به هر روی این+ نوشته و این شکل را در ویکیپدیا دیدم و دریغم آمد که شما نبینیدش!

Schematic Incoterms

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 مه 2008 در Uncategorized

 

خود پیداست از زانوی تو!

 «روح‌الله حسینیان رئیس مرکز اسناد انقلاب اسلامی که در آمفی‌ تئاتر مرکزی دانشگاه صنعتی امیر کبیر و در جمع دانشجویان این دانشگاه سخن می‌گفت در پاسخ به این سوال که ارتباط سخنان و نوشته های شهبازی در مورد وی را می‌پرسید٬ پاسخ داد: آقای شهبازی یکی از اعضای حزب توده بود که دستگیر شد، در زندان توبه و بعد از آن ادعای مسلمانی کرد و در کارهای نویسندگی و تاریخ شروع به همکاری کرد.»
«حسینیان افزود: روستای ما از متعصب‌ترین مناطق استان فارس است که قبل و بعد از انقلاب بهائی نداشته است،‌پدرم هم هنوز زنده و از متدینین و معتقدین است.»
«+»

***

اگر این خبری که از مسلمان ومتدین بودن خود و خانواده داده اید٬
از جنس خبری است که از توده ای بودن شهبازی داده اید…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 مه 2008 در Uncategorized

 

مصلی

مصلی ساخته ایم٬ از مسجد النبی بزرگتر.
شیک و تر و تمیز.

چرا؟

***

تویش نمایشگاه کتاب برگزار کنیم؟
 یا شب عید برویم تویش شرت و شلوار بفروشیم؟

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 مه 2008 در Uncategorized

 

مومن

این قصه‌ی ارواح+ را برایت بی خود نبود که گفتم.
کار داشتم باهاش!

**

این ۴ روح (پنجمی اش که مربوط به ما ها نیست) بیانگر ۴ حیات است.

روح البدن موجب حیات بدنی -حیات نباتی-  است.
نامی بودن و رشد کردن را شاید بتوان مهمترین شاخصه ی این لایه از حیات دانست.
پس٬ می خوری و می آشامی؛ هم چنان که درخت.
خوردن و آشامیدن برای حیات بدنی ات لازم است.

نگفته اند نخور و نیاشام.
فقط گفته اند به اندازه بخور و بیاشام.
در حیات بدنی ات باید حیات خوب و مناسبی داشته باشی.
جالب است که از خصایص و نشانه‌های امام این است که
امام از نظر جسمی سالم است و عیبی در او نیست.

روح الشهوت٬ موجب حیات حیوانی انسان است.
شاید بگویم حیوان٬ نباتی است که حرکت می کند. تقلا می کند. کار می کند
(برای دفاع. برای به دست آوردن غذا. برای تولید مثل و …) و کمی هم تصمیم می گیرد.
در برخی گونه ها زندگی جمعی نیز وجود دارد اما قانونی بر آن حاکم نیست.
خشم٬ رضایت٬ ارضاء و عدم ارضاء در این لایه وجود دارد.

زبان بدن را -اول بار- در این لایه جستجو کرده اند و تئوریزه کرده اند.
ارتباطات غیرکلامی (که خود حاوی بیشترین اطلاعات از حالات هستند)
در این لایه از حیات عمل می کند.

نگفته اند خشم و رضایت و ارضاء تمایلات نکن.
گفته اند در چارچوب بکن. گفته اند به اندازه بکن.

روح القوه٬ موجب حیات انسانی است.
تعقل و نطق٬ شاید مهمترین ممیزه‌ی این لایه از حیات با حیات حیوانی باشد.
یا شاید باید بگوییم اختیار.

هر چه ارواح بالاتر می روند رقیق تر و لطیف تر می شوند.
لذائذ و آلامشان نیز رقیق تر و لطیف تر می شوند. جهازشان هم رقیق تر می شوند.

در این لایه٬ دروغ بد است. ظلم بد است. عدالت خوب است. صداقت خوب است.
زیبایی زیباست. کمک به همنوع خوب است….
خیلی از اموری که ارزش دارد و اموری که ضد ارزش است
در همین لایه وجود دارد و قابل فهم است و لازمه‌ی حیات انسانی است.

فهم و قبول کردن و عمل کردن به بسیاری از این ها جزو ملزومات حیات انسانی است
بی آن که مستقیما وابسته به حیات ایمانی باشد.

شما برای این که به آیین انسانیت پایبند باشی٬
نیازی نیست که ایمان به آیین خاصی داشته باشی.
می توانی مسلمان (یا پیرو هر دین دیگری) نباشی ولی دروغگو هم نباشی.
کمک به هم نوع کنی.

این حقوق بشری هم که این روزها لقلقه‌ی زبان است
در این لایه قابل تعریف و تایید است.

حقوق بشری که اسلام می گوید٬
این هست و ورای این هم هست.
از این بالاتر است.

روح الایمان٬ موجب حیات ایمانی است.
اولش هم با ایمان به خدا بر جان آدمی دمیده و آغاز می شود.
مثل همه‌ی ارواح قبلی که مراتب دارند این یکی هم مراتب دارد.
شاید بتوان گفت که وحی (و اتصال به منبعی ماورایی- یومنون بالغیب)
مهمترین وجه ممیزه‌ی این لایه است.

شما محدودیت ها و عملیاتی را بر امور و افعالت حاکم می کنی که
فراتر از حیات انسانی (روح القوه) است.
در معادلات مزبور جواب نمی دهد.
رد نمی شود ولی ملاحظات حیات انسانی آن را لازم نمی بیند.
عقلش نمی رسد.

روزه را بالاخره می گویند که رژیم غذایی است.
در لایه‌ی انسانی و حیوانی و نباتی قابل توجیه است.
ولی نماز٬ اگر ایمان به خدا نباشد -آن هم با این مناسک خاص- هیچ جوری جور در نمی آید.
نماز یک چیزی است مخصوص این لایه‌ی حیات ایمانی.
مثل نفس کشیدن برای لایه‌ی نباتی می ماند.

خلاصه این که در این لایه‌ی حیات ایمانی کارهایی از شما سر می زند
که در لایه های قبلی از شما سر نمی زده است.

شاید بتوانم بگویم که شهادت در راه خدا بزرگترین نمونه از تعالی این روح است.
(هر چند مروت و جوانمردی و ایستادن بر سر موضع حق٬ در لایه های انسانی هم وجود دارد.)
 
***
 
این ها را نگفتم مگر این که می خواستم این را بگویم که

روح ایمانی قوی٬ بر روح انسانی قوی استوار است
و روح انسانی قوی بر روح حیوانی قوی
و روح حیوانی قوی بر روی روح نباتی.

مومن خوب٬ قبلش انسان خوبی است
و انسان خوب٬ لاجرم حیوان خوبی هم هست.
و حیوان خوب٬ لاجرم نبات خوبی هم هست.
 
***
 
البته امیدوارم برداشت های مطلق انگارانه یا افراطی نداشته باشید.
و آن چه منظور است را مد نظر قرار دهید.

***

سوال:
این طور که شما گفتی اگر کسی ناقص الخلقه باشد٬
که نمی تواند تعالی روح داشته باشد. پس حرف شما غلط است!

ممنون از این سوال!
دقیقا منظورم از برداشت های افراطی همین بود.

مثال بزنم.
مازلو+ هم که سلسله مراتب نیازها را طرح کرد٬‌ بعدش گفت که این ها وحی منزل نیست.
او گفت
به صورت نرمال یک هرم وجود دارد که آدم های نرمال این طوری اند.
قاعده‌ی نرمال اش این است که تا نیازهای لایه‌ی پایین تر (فیزیولوژیک٬ امنیت٬ …) ارضاء نشوند٬
نیازهای لایه ه
ای بالاتر (خودشکوفایی٬‌ احترام٬ محبت٬ …) مجالی برای ظهور و بروز نمی یابند.

اما همواره استثناء هست.
ضمن این که
اصولا ممکن است کسی در یکی از نیازهای مربوط به یک لایه٬ قوی تر از دیگری باشد.

و این شکل هرم تبدیل بشود به لوزی.
(نیازهای وسطی بزرگتر از نیازهای پایین و بالا باشند.
مثل این می ماند که قاعده‌ی هرم را بیاوری وسط.
بالا و پایینش کوچک می شوند. می شود لوزیِ سه بعدی!)

از مازلو که بگذریم٬
این هم -با کم و زیادش- همین است.
پله‌ی زیرین٬ پشتوانه‌ی پله‌ی بالایی است.
اگر نقصی در پله‌ی پایینی باشد٬ ما به‌ش می گوییم معلولیت.

اگر کسی جسمش معلولیت دارد٬‌
نمی گوییم این دیگر آدم نیست. این آدم دیگر کمال ندارد. نمی تواند رشد کند.
اتفاقا او هم برخورداری های دیگر دارد.
در حد خودش امکان کمال و رشد دارد.
ولی نمی گوییم این آدم٬‌ آدم نرمال و مطلوب و الگویی است.

سرزنش اش نمی کنیم ولی وضعیت مطلوبی هم نیست.

وقتی کسی در یک لایه‌ی پایین تر٬ با معلولیت مواجه است٬
 متناسبا انتظارات و وظایف اش در لایه های بالاتر
-توسط خدا و حتی جامعه‌ی اطرافش-
بسیار کم می شود.

 چه در مناسبات انسانی و چه در مناسبات ایمانی
(مثلا نماز خواندنش می شود نشسته یا روزه نمی گیرد یا …)

حالا این معلولیت جسمی است که پیداست.

ما خیلی وقت ها معلولیت انسانی داریم.

آن وقت می بینی که
آقاحاجی یک مَن ریش دارد ولی یک جو انسانیت در وجودش نیست.
می بینی خانم‌باجی فقط دماغش از زیر چادر پیداست ولی به طرفة العینی ۷۰ زنا می‌کند
(دروغ و غیبت و تهمت!)

خلاصه این که معلولیت در لایه‌های پایینی اعمال محدودیت بر لایه های بالایی می کند.
امکان رشد و تحرک و جولان را از لایه‌های بالاتر می گیرد.

***

هرم را که مازلو گفت یا لوزی را نگاه کن.

به شکل اش هم نگاه کنی٬ لوزی ثبات ندارد.
بگذاری اش روی زمین٬ کافی است که یک تقه به‌ش بخورد.
 از یک وری می افتد.

هرم ثبات دارد.
زیربنایش درست است. ثبات دارد.
 ولی لایه های بالاترش ضعیف است.

مکعب از همه چیز باثبات تر است.
هم زیربنایش قوی است
و هم لایه های بالاترش متناسبا درست چیده شده.

***

برای این که یک کمی هم از ذوقیات قاطی اش کنم می گویم:
دیده ای کعبه را٬…مکعب است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 مه 2008 در Uncategorized