RSS

بایگانی ماهانه: فوریه 2009

ناخلفی

آقاجون، همیشه می‌گوید:

پسر که ناخلف افتد، پدر زند چوبش
پدر که ناخلف افتد، پسر فرار کند!

***

می‌گوید:

 یک روزی، پدرم (آقا بزرگ) چیزی گفت که در کارم دخالت بود.
(دلش رحم آمده بود و از آقاجون خواسته بود که به فلان بدهکار آسان بگیرد و …)
آقاجون هم ناراحت شده بود و پرخاشی کرده بود و بلند شده بود و رفته بود.

می‌گفت که چند دقیقه نگذشته بود که پشیمان شدم.
گفتم بروم از دل پدرم در بیاورم که یک وقت ناراحت نشده باشد.

دیدم رفته در حسینیه‌(ی سار)،‌ نشسته رو به قبله.
می‌گوید:
« خدایا! من پدر صلمی(= صلبی) اش هستم.
اما پدر اصلی‌اش تویی.
من ازش گذشتم. من ازش ناراحتی ندارم.
تو یک وقت خشمت نگیرد.
تو ازش ناراحت نباشی ها.
جوان است و سرش داغ است و … »

آقاجون همیشه می‌گوید:
شما حق ندارید هیچ چیزی به بابایتان بگویید.
هر چه گفت، ناحق هم گفت، فقط باید بگویید چشم.

***

خدا را شکر،
تا امروز بر این رای بوده ایم و عامل به این نصیحت.
انشاءاله همین طور بمانیم و سرکشی نکنیم.

چیزی که در چنته‌ی اعمال خودمان،‌ که قابل عرضه کردن به پروردگار باشد نداریم.
شاید -شاید- این احترام به پدر و مادر، برایمان باقی بماند.
(اگر همین را هم به شقاوت از دست ندهیم)

**

پدر و مادر، یک شخصیت حقیقی برای خودشان (عباس آقا و طاهره خانم) دارند،
و علاوه بر آن،
 یک شخصیت حقوقی برای فرزندانشان دارند.

آن شخص حقیقی، معصوم نیست.
گاهی اشتباه می‌کند.
اصلا، گاهی ستم می‌کند.

وقتی با رفیقش طرف است،
یکی این می‌گوید و یکی آن.
می‌زنند توی سر هم تا به توافق برسند.

اما
وقتی طرف حسابش فرزندش باشد،
آن شخصیت حقوقی‌اش (به عنوان پدر/مادر) بر شخصیت حقیقی، غلبه دارد.
هیچ جور نمی‌توانی پروتکل های ارتباط با پدر و مادر را زیر پا بگذاری.

خیلی خیلی بد باشند،
می‌توانی فرار کنی.
تهاجم و حمله و مقابله و …  که در سرمان هم نباید بگذرد.

احترام پدر و مادر، همواره بی‌نهایت است.
شرع و اخلاق به ما حق کوچکترین بی‌حرمتی را نداده‌اند.

***

آقاجون یک روزی در جواب اصرارهایم می‌گفت:‌
«من خیلی دفتر شما نمی‌آیم.
در کار، نمی‌شود حویر (=هماوردی کردن) پدرت شد.
یک وقت چیزی می‌گوید،‌ که قصد بدی هم ندارد، حق هم با اوست،
ولی می‌ترسم یک وقتی من را ناراحت کند.
من مشکلی ندارم ولی می‌ترسم خدا خوشش نیاید!
یاد آن کار آقا بزرگ می‌افتم.
که خدایش رحمت کند.»

***

خدایش برای ما نگاه داراد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 فوریه 2009 در Uncategorized

 

مساله‌ی مصالح

البته گول تیتر را نخورید.
منظورم مصالح ساختمانی است نه مصلحت ها و …

**

یک مساله‌ای که در نگاه تاریخی به شهرهای ایران باید مد نظر داشت،
این است که مصالح عمده‌ی ساختمانی در ایران،
عبارت بوده از خاک.
خشت و گل و اخیرا آجر.

خشت و گلی که با یک سیل از بین می‌رود.
یا یک زلزله، مرخصش می‌کند.
یا یک باران شدید، آن را به شدت مورد آسیب قرار می‌دهد.

ما در همین تهران،
مثلا در منطقه‌ی زرگنده بیش از چهار هزار سال زیست بشر مدنی را داریم،
نزدیک به یک و نیم برابر شهر باستانی رم.

ولی وارد تهران که می‌شوی،
هیچ احساس وارد شدن به یک شهر باستانی را نداری.
همچنین است مشهد و نیشابور و شیراز و کاشان و …

در حالی که وارد رم که می شوی،
کاملا خود را در یک شهر باستانی می بینی!
(بنا بر روایت روایت گران. بنده خودم نرفته ام)

یک علتش شاید این باشد که
آن جا (اروپا) بیشتر از سنگ به عنوان مصالح استفاده شده است.
و لذا بناهای قدیمی،
تا امروز باقی مانده‌اند.

ما هم اگر چیزهایی برایمان باقی مانده،
یا همین سنگی‌ها هستند،
یا آن ها که زیر خاک مدفون شده بوده‌اند
و از گزند فرسایش دور مانده‌اند.

 البته قضیه در اروپا فرق می‌کند.
بجز این که احتمالا مصالح سنگی در دسترس تر بوده،
میزان بارش و رطوب هوا نیز بکار بردن مصالح سنگی را
مقرون به صرفه کرده است.

 

*

ما یک «بابا علی محمد‌» ای داریم که پدر آقا بزرگ بوده.
(آقا بزرگ هم پدر آقاجون است.)
آن بنده‌ی خدا در ده ما یک سری موقوفاتی دارد.
از جمله عواید یک قطعه زمین را وقف کرده برای خاک مسجد!

من برایم سوال بود که این دیگر چه جور وقفی است.
مثلا وقف برای تهیه آش روز عاشورا را می شود فهمید.
وقف خاک مسجد دیگر چه صیغه ای است؟

و این نکته همین جاست که
چون ساختمان ها با خاک ساخته می شده،‌
توسط باران و … شسته می شده و نیاز به مرمت پیدا می کرده است.
و باید خاک صاف می شده و آورده می شده به عنوان مصالح استفاده می شده.
یا یک همچین چیزی!

خدا همه رفتگان را بیامرزاد.

****

باز هم از دکتر کاظمیان عزیز برای این نوع نکات ظریفش که نزد او آموختیم، ممنونم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 فوریه 2009 در Uncategorized

 

دوران امام رضا

تصویری که بنده می‌توانم بسازم،
قاعدتا ناقص و غیر دقیق خواهد بود؛ 
اما از وجود نازنین آن دریای بیکران رحمت و رافت و معرفت،
-حضرت رضا-
مدد می‌طلبم.

***

هر گاه، قدرت‌های حاکمه،
از ائمه غافل شده‌اند و 
دست ایشان را در تبلیغ اسلام راستین،
و حضور فرهنگی در جامعه باز گذاشته‌اند،
شاهد حضور پررنگ ایشان در صحنه‌های اجتماعی هستیم.

که نتیجه‌ی آن،
 جریان‌سازی‌های اثرگذار و عمیق علمی و فرهنگی و اجتماعی بوده‌است.

بسته به هوشمندی خلیفه‌ی هر دوران
و شناخت درستش از انسان‌های مهم روزگارش،
(و در نتیجه تشخیص دادن ائمه‌ی ما به عنوان یک دشمن اصلی خلافت جور)
این فضای سیاسی-اجتماعی برای حضور ائمه،
باز یا بسته شده است.

اگر بخواهیم جسارت به خرج دهیم و
نگاهی تحلیلی -و نه فقط تجلیلی- به قضایا داشته باشیم
و با نگاه سیاسی-اجتماعی به تحرکات ائمه نگاه کنیم،
و بر اساس برخی شواهد تاریخی
(که مع الاسف نزد نگارنده، سیطره‌ای بر آن‌ها نیست.)
تقسیم بندی کلی انجام دهیم،
شاید بتوانیم نتایج جالبی بگیریم.

*

اگر حرکات و مشی ائمه را به صورت امواجی کلی
در برابر جریانات انحرافی روزگار و دستگاه خلافت ببینیم،
احتمالا می‌توانیم آن‌ها را در چند بلوک مجزا ببینیم.

حدس این کمترین این است که
امیرالمومنین، حضرت حسن و حضرت حسین و حضرت سجاد،
در یک بلوک قرار می‌گیرند،
که جریان اصلی شکستن بت بزرگ خلافت را هدایت می‌کنند.

حضرت سجاد، به سرانجام رساننده‌ی این موج اول و آغاز گر موج جدیدی بودند
که توسط حضرت باقر و حضرت صادق تکمیل شد.

و آن‌، چیزی نبود جز بازگردادندن اسلام حقیقی به دامن جامعه اسلامی،
و بازکردن -لااقل- یک جویبار به سرچشمه‌ی حقیقت.

چنان‌چه نورانی کردن همه‌جا با روشن نگه داشتن یک شعله تفاوت دارد؛
قاعدتا ازاله‌ی باطل به صورت کامل به این راحتی‌ها نیست.
زحمات زیاد می‌طلبد و نیز حمایت آگاهانه و وسیع توده‌های مردم را.
اما این که یک راهی برای رسیدن به حقیقت اسلام باز بماند،
کاری بوده است که -احتمالا- تلاش عمده‌ی ائمه در این دوران را
مصروف به خود کرده است.

فضای باز ایجاد شده در اثر جنگهای داخلی و شورش مردم علیه امویان،
موجب شده بود که این موج دوم، بتواند شکل بگیرد.

اما اواخر عمر شریف حضرت صادق،
با جان گرفتن و قدرت گرفتن خلافت عباسی (در دوران منصور) همراه شد.
و جریان خلافت، به شدت گرایش به حذف انوار علوی این خاندان داشت.

ای بسا،
با حضرت صادق به سبب عظمت‌اش نمی‌توانستند  مستقیم روبرو شوند.

‌ ( بالاخره همین نوخلیفه‌گان، آن وقت که شورشی بودند
شاید می‌آمدند در منزل ایشان جمع می‌شدند یا مشورت می‌خواستند
و به هر حال، به ایشان احترام می‌کردند.
 )

اما هوش و حواس جریان خلافت کاملا جمع شده بود که
سر جریان شیعی را،
همان جا و بلافاصله پس از حضرت صادق قطع کند.

این ها
(=عباسی ها.
لااقل اولین خلفای عباسی که در جریان به قدرت رسیدن عباسیون بوده‌اند.)
خودشان شورشی بوده اند.
خودشان با نام حمایت از آل رسول بالا آمده بودند.
خودشان -از همه بهتر- محبوبیت اهل بیت نزد مردم را لمس کرده بودند.
قشنگ متوجه بودند که چه قدرت سیاسی-اجتماعی عظیمی
نزد این خاندان نهفته است.

هیچ کس هم نمی‌دانست،
این‌ها که خوب این نکته را می‌دانستند و لمس کرده بودند.

لذا،
منصور به حاکم مدینه دستور داده بود که
هر کسی را که حضرت صادق به عنوان وصی خود معرفی کرد،‌
همان‌جا بهانه‌ای جور کنند و سرضرب گردن بزنند.

اما،
وصیت نامه حضرت صادق هم در عین زیرکی بود.
وصی اول خود را منصور قرار داده بودند.
دومی را حاکم مدینه!
(به گمانم) سومی را یکی از فرزندان خود که سلامت جسمی نداشت.
(به گمانم) چهارمی را یکی از همسران خود.
(به گمانم) پنجمی بود که حضرت کاظم بود.

در این حرکت، جریان اصلی امامت شیعه،
از انظار عموم و از نظر سیستم خلفا،
-به صورت رسمی-
مخفی شد.

گرچه شیعیان به راحتی امام را تشخیص دادند:
«
منصور و والی مدینه که فاسق اند و امام نمی‌شوند.
کسی هم که عیب جسمی دارد امام نمی‌شود.
زن هم امام نمی‌شود.
می‌ماند موسی بن جعفر.
»

اما قاعدتا برای دستگاه خلافت، چنین استدلال‌هایی
(ولو این که از آن آگاه باشند و حدس‌هایی بزنند)
وجاهت قانونی نداشت.

چنان‌چه می‌دانیم،
اواخر عمر حضرت صادق، این‌ها سعی کردند
تهمت شورشی بودن به حضرت بزنند.
یا بگویند که شما سلاح جمع می‌کنید
و ….

خلاصه با تدبیر حضرت صادق در وصیت،
شرایط طوری نشد که سرضرب بتوانند بهانه‌ای و افترایی جور کنند
و در آن مقطع روی حضرت کاظم متمرکز شوند
و تا کار امامت ایشان بیخ پیدا نکرده،
ایشان را شهید کنند.

در این میان،
ایشان هم یک سکوت جالبی اتخاذ می‌کند
و گویی به یک‌باره ترمز تحرک اجتماعی-سیاسی را می‌کشند،
تا شرایط آرام شود.

من حتی حدس می‌زنم این سکوت ایشان،
برای نزدیکانی که بصیرت نداشتند هم، شبهه ایجاد کرده باشد.
(این که شیعیان اسماعیلی، از امام صادق مسیرشان تغییر می کند،
لزوما ناشی از کوردلی نیست.
موضع رسمی اهل بیت در آن زمان، از حیث اجتماعی،
به واقع به سمت استتار می رود.
و این ابهام، واقعا و در بدو امر، در جامعه وجود داشته است.)

به هر روی،
گروهی از عموزادگان و بستگان ایشان که تدبیر هر دو امام را تشخیص ندادند
(امام صادق و امام کاظم)
و بدون اجازه و موافقت امام،
اقدام به جمع آوری سلاح کردند و خود را برای شورش مسلحانه آماده کردند.

این دوران، با دوران هارون الرشید، متقارن شده بود.
و می‌دانیم که دوران هارون، دوران اوج اقتدار و قدرت عباسی‌ها بوده‌است.

شاید،
این عموزادگان -که دوران با شکوه امام صادق را دیده بودند- را جو گرفت.
و روی آن جمعیت انبوهی که روزگاری حول شمع امام صادق جمع بودند
زیادی حساب کرده بودند،
و در عین حال از قدرت رو به فزونی بنی عباس غافل مانده بودند.

به هر روی،
بدون اذن امام،
بر عباسیون خروج کردند و موجب کشتار وسیع بنی هاشم شدند.

که کشتار فخ نام گرفت.
که بعد از کشتار کربلا، بزرگترین رویارویی علویون با حکومت بود.
اما آن جا امام زمان، در راس قیام بود و این‌جا خیر.

لذا کشته شدگان این فاجعه،
خیلی مورد تکریم و تجلیل شیعه‌ی اثنی عشری نیستند.
چنان‌چه اغلب اسمی از این قیام، نشنیده‌اند.

این جماعت،
بهترین بهانه را به دست حکومت عباسی داد تا
اهل بیت را محاصره کند.
و در نهایت،
به زندانی شدن طویل المدت حضرت کاظم انجامید.
که جسارتی بس بزرگ بود.

شاید بنی العباس در خواب هم نمی‌دید که
بتواند چنین حصری بر اهل بیت تحمیل کند.
چنین قدرتی از حیث سیاسی/اجتماعی در خود نمی‌دید.

*

اگر کشتار کربلا (طف
باعث شد که حصر شدید سیاسی/فرهنگی هوشمندانه‌ی معاویه و امویان،
بر اهل بیت شکسته شود و
اهل بیت به جامعه اسلامی بازگردند،
(با استراتژی عجیب و ستودنی حضرت سجاد -که جانم بقربانش-)
کشتار فخ،
بهانه‌ی بدی به دست حکومت داد و
موجب حصر ائمه شد و آن‌ها را در رده‌ی شورشیان رسمی قلمداد کرد.
حصری که احتمالا تا آخرین ائمه‌ی ما ادامه پیدا کرده است.

نتیجه‌ی این قیام و کشتار فخ،
علاوه بر مصیبت کشته شدن علویون و خاندان پیامبر؛
و شکسته شدن حرمت اهل بیت،

چرا که عباسیون به نام حمایت از اهل بیت بالا آمده بودند.
اگر می‌خواستند دشمنی هم بکنند، یک مقداری رودربایستی داشتند.
مجبور بودند،‌ زیر زیرکی عمل کنند و لااقل در ظاهر،‌ احترام کنند.
اما این قیام ناشیانه، عرصه را بر امام و اهل بیت و جریان شیعه‌ی راستین، تنگ کرد.

موجب دستگیری و زندانی شدن امام -به عنوان راس جریان شیعه- بود.
و این وهن و اندوهی بزرگ بود و هست. 

***

در این میان، پس از شهادت حضرت کاظم،
که در پس سال‌های طولانی اسارت و زندان واقع شد،
و سکوت هوشمندانه‌ی حضرت رضا و علویون در این مدت،
موجب شد که تنش ها اندکی فروکش کند.

هرچند،
قاعدتا عباسی ها اهل بیت را از بلک لیستشان در نیاوردند،
اما از حیث فضای سیاسی،
علویون، سرکوب شده قلمداد می‌شدند.

و با این که کماکان تحت نظر بودند،
فشار شدید و حصر رسمی نداشتند.

مرگ هارون الرشید،
و اختلاف دو برادر (امین و مامون) بر سر میراث خلافت،
و سرگرم شدن دستگاه حاکمه به جنگ داخلی،
خلاء قدرتی را به وجود آورد که
قاعدتا به خوبی مورد استفاده حضرت رضا قرار گرفته‌است.

من فکت‌های تاریخی مشخصی برای این حرف خود ندارم.
اما از برخوردهای بعدی مامون و دستگاه خلافت با ایشان،
و نیز مشی ائمه قبلی در چنین خلاءهای سیاسی
(حضرت باقر و حضرت صادق)،
چنین بر می‌آید که این خلا سیاسی -هرچند کوتاه-،
دوباره فرصتی را در اختیار ائمه قرار داد تا به نور الهی بدرخشند
و دل‌ها را به خود جذب کنند و دری از درهای هدایت بگشایند.

*

آن هنگام که
مامون، بر برادر استیلا و بر اریکه‌ی خلافت استقرار یافت.
حال، نوبت مواجهه با دیگر دشمنان و خطرات احتمالی برای خلافتش بود.

نگاه او، بی گمان به مدینه و به حضرت رضا دوخته شده بود.

دیگر نه مانند پدرش هارون -لعنت خدا بر هر دو- بهانه‌ای چون شورش فخ داشت.
و نه در ساختار اصلی قدرت عباسیان،‌ آن چنان مقتدر بود که
بتواند بدون تبعات با حضرت رضا روبرو شود.

پرانتز باز:

مادر مامون، نه اشراف زاده ای اصیل، که کنیزی از کنیزان مادر امین بود!
(یا یکی از کنیزان هارون. دقیق یادم نیست.)
که به گفته‌ی مادر امین،
در یک شرط بندی با هارون،
از او می‌برد و او را وا می‌دارد که با این کنیز در آمیزد!

طبق ارزش های دستگاه خلافت،
مامون، اصالت عباسی یا قرشی امین را نداشت.
امین را هم که کشته بود!
خلاصه، چندان محبوبیتی نزد خاندان عباسی، نداشت.

برخورد او با حضرت رضا، می توانست برای عباسیان پیرهن عثمان درست کند.
یعنی این اراذل را خونخواه حضرت رضا بکند و ….

:پرانتز بسته.

از دیگر سو،
سپاه او و مردم او -خاصه در خراسان- که پشتوانه‌ی قدرت او بودند،
به اهل بیت و خاندان پیامبر محبت بسیار داشتند.

(این هم در اثر راهبرد دیگری ایجاد شده بود که
نتیجه‌ی فرستادن و پراکنده شدن فرزندان و تربیت شدگان اهل بیت
در دوران های قبلی(از زمان حضرت سجاد به این سو)،
در تمام ایران بوده است.
که خود بحث مجزایی می‌طلبد)

با جمع این موارد، بر ما معلوم است که

او توان محصور کردن حضرت رضا را نداشت.
بهانه‌ای برای برخورد نداشت.
تنها راه،
حصر محترمانه‌ای بود که تحت عنوان ولایتعهدی به حضرت تحمیل شد.

و مامون با این کار،
احتمالا چند مشکلش را با هم حل کرد.

هر چند، نتوانست جلوی آن انوار خیره‌کننده‌ی رضوی را بگیرد
و آن چشمه‌سار جاری و بی‌انتهای نور را کم سو کند
و این سیل معرفت را با بیلی از خاک وجود تیره‌ی خود، متوقف کند.

یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم…
والله یتم نوره
ولو کره الکافرون.

***

در این نوشتار از فرمایشات استاد عزیزم، حاج آقای جاودان بهره‌ها برده ام. و اگر اشتباهی وجود دارد از بدفهمی من بوده‌است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 فوریه 2009 در Uncategorized

 

طرف داری

کسی که نزدیک‌ترین نزدیکان خود را ناراحت می‌کند،
تا به عوض
دل سفله‌ای
-که سالی دو بار بیشتر نمی‌بیندش-
به دست آورد،
شایسته‌ی چه میزان احترام است؟

 

*عصر بیست و هشتم صفر ١٣٨٧

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 فوریه 2009 در Uncategorized

 

این آرزو، واقعا آرزوی بزرگی است.

» When I stand before God at the end of my life,
I would hope that
I would not have a single bit of talent left
and could say:
I used everything you gave me. «

 

Erma Bombeck

***

آن هنگام که در برابر خدا -در انتهای زندگی‌ام- ایستاده باشم،
امیدوارم که
کوچکترین ذره‌ای از استعدادهای خدادادیم را بی‌استفاده باقی نگذاشته باشم؛
و بتوانم به‌ش بگویم:‌ 
من از هر‌آن‌چیزی که به‌م داده بودی، استفاده کرده‌ام.

ارما بامبک

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 فوریه 2009 در Uncategorized

 

روحانیت یک دست/ روحانیت چند صدا

تنها،
کسی که با فضای حوزه آشنا باشد
می‌تواند درک کند که چه آشوبی در آن بر پاست!

شاید در نگاه عامیانه‌ی مردم،
(که ما هم خالی از این نگاه نیستیم)
هر کسی -به قول جلال-  کلم به سر باشد،
آخوند و روحانی است؛
و نماینده‌ی شخص خدا بر روی زمین!

اگر با حوزه آشنا نباشی،
واقعا نمی‌توانی درک کنی که چه تشتت+ آرا
و چه چند صدایی عمیقی آن‌جا بر پاست.

نزد عموم مردم،
روحانیت یک موجودیت متحد و یک‌صدا به نظر می‌آید.
برداشتشان از روحانیت، یک کلیشه‌ی مشخص است.
چیزی شبیه آقای قرائتی شاید.

گروهی که طرفدار دین است.
طرفدار نظام است.
با سکولاریزم می‌جنگد.
در پی محدودیت های شدید مذهبی و سلب آزادی‌های شخصی است.
به غرب فحش می‌دهد،
 و …

در حالی که تنوع آرایی که در حوزه می‌بینی،
گمان نبرم در جای دیگر ببینی.

همین الآن،
در میان مراجع تقلید، 
ضد انقلاب درجه‌ی یک،
که -با اندکی اغراق- سرنگونی این نظام را واجب می‌داند (گرچه تقیه می‌کند)
و این نظام را از ائمه جور بر می‌شمرد داریم،
تا انقلابیون دو آتشه‌ای که حفظ نظام را برابر با حفظ اسلام می‌شمارند.

**

در تاریخ هم که نگاه کنی، 
حوزویان استقلالشان را از حکومت ها حفظ کرده‌اند؛
هیچ!
استقلالشان از یکدیگر را هم حفظ کرده‌اند.

حتی معدود زمان‌هایی که مرجعیت عام به وجود آمده است.  
و روحانیت شیعه (آن هم فقط به صورت رسمی) تک‌صدا شده است؛ 
کماکان تشتت آرای علمای ما بر سر جای خویش باقی بوده است. 
گرچه مجتهدین دیگر -از سر احترام- سکوت کرده‌اند.

سیستم حوزه‌های ما طوری است که
به کسی که مجتهد بشود، اجازه‌ی تقلید نمی‌دهد. 

می‌گوید اگر به چیزی رسیدی که به نظرت درست است،
حق نداری خودت را سانسور کنی
و در نظر، مطیع نظری که درست نمی‌دانی بشوی.
ولو آن فرد خیلی هم بزرگ باشد.

این چیز جالبی است.
این تشتت مبارکی است.

این برای من تداعی کننده‌ی آن جمله‌ی معروف سرمایه‌ی اجتماعی است که
«با مشترکاتتان به یکدیگر بپیوندید
و از مزایای تفاوت‌هاتان بهره‌مند شوید.»

یادآور بحث‌های مدیریت استراتژیک است.
این تشتت‌ها، گرچه کارآیی را پایین می‌آورد،
(و از تمرکز بر اهداف مشخص می‌کاهد)
اما انعطاف پذیری را به شدت افزایش می‌دهد.
(و عامل بقا در محیط‌های متلاطم و پیچیده می‌شود)

***

پرانتز باز:

یک حرف خوبی آقا مسیح ما می‌زد
که من خیلی پسندیدم.

می‌گفت:

بین ما مفیدی ها،
از چپ ترین چپی ها هستند تا راست‌ترین راستی ها.

غائله دانشگاه علم و صنعت که شد،
و ظاهرا دو گروه در آن ماجرا با یکدیگر درگیر شدند،
در میان سران هر دو گروه،
از رفقای ما بودند.

هر دو هم در مسافرت جهادی عید همان سال شرکت کردند.
به رفاقت تمام هم با هم بودند و کلی هم خوش گذشت.

نکته این جاست.
اولا سعه‌ی صدر و تحمل مخالف و فضای چند صدایی را تجربه کرده‌اند.

چرا که کنار هم، زندگی مسالمت آمیز و رفاقتی کرده‌اند،
حرف‌های مخالف یکدیگر را شنیده‌اند و تحمل کرده‌اند.
در فضای چند صدایی بزرگ شده‌اند.
ترد و شکننده و تعصبی بار نیامده‌اند.

ثانیا، در افراطشان هم -به نسبت- معتدل‌تر هستند!

آن آقای چپ ِچپ را که در جمعی جز ما ببینی،
می‌بینی در میان چپی ها، راستی است!

و آن آقای راست ِراست را که در جمع راستی‌ها بینی،
می‌بینی در میان راستی‌ها، این یکی، چپی محسوب می‌شود!

شاید این، تداعی کننده‌ی فضای حوزه باشد.
حوزوی ها، ظرفیت‌شان خیلی بالاست.
خصوصا آن ها که در حوزه های شلوغ تر -مثل قم- درس خوانده اند.
و در گیر و دار مرید و مرادی یک نفر اسیر نمانده اند
و استاد، زیاد دیده اند.

و البته استثناء هم همه جا پیدا می‌شود.

:پرانتز بسته.

***

حوزه گاهی هم روی موضوع خاصی متحد شده است.
یک‌دست و یک‌صدا و یک‌ موضع شده است.

فتوای تنباکو، نمونه‌ی واضح‌اش است.

اما غالبا وقتی کار خیلی بیخ پیدا کند، این طور می‌شود.
حتی هنگام جنگ ایران و عراق هم این طور نشد.

***

حوزویان بزرگ ما،
یک دست و یک جور و یک شکل نبوده‌اند و نیستند.

حوزه، همواره، طیف وسیعی از نظرات را پوشش داده است.

در ابعاد مختلف، می‌توانی نمودارهای مختلفی بکشی.

محوری رسم کن به عنوان
«انعطاف و انطباق با شرایط زمان»

یک سرش اخباریون و جزم گراهای نقل مدار را می‌نشانی،
(عمدا، با آفتابه وضو می‌گیرند و با دست غذا می‌خورند و ساعتشان غروب-کوک است!)
یک سرش افراطی‌های -اصول را رها کرده- و به عالم مدرن چسبیده را!
(آخوندهای فوکل کراواتی شده!)

وسط هم شاید بتوانیم  امام را بگذاریم.
بقیه هم هر کدام جایی از این طیف قرار می‌گیرند.

محوری رسم کن به عنوان
«اعتقاد به پذیرش نقش اجتماعی و دخالت در عرصه‌ی عمومی»

یک سرش،
علمای بزرگ سکولار که معتقد به گوشه گیری دین (لااقل تا ظهور) هستند را بنشان.
یک سرش، 
کسانی که همه‌ی مفاهیم دین (حتی مستحب و مکروه) را 
می‌خواهند به زور به مردم حقنه کنند و به بهانه‌ی اجرای دین،
آزادی‌هایی که خود دین برای مردم به رسمیت شناخته، از آن‌ها بگیرند.

باز هم شاید بتوانیم امام را بگذاریم در وسط این محور.

محوری رسم کن به عنوان
«گرایشان فلسفی و تعلقات عرفانی»

فلسفه ستیزان که حتی فلاسفه را تکفیر کرده اند، بنشان یک سر محور.
فلسفه‌دانانی که حاضر شده‌اند دین و قرآن را متناقض و دارای نقص بدانند،
و قرآن را عبارات محمد و نه خدایش بدانند، بگذار آن سو.

باز هم شاید بتوانیم صدرای شیرازی و امام را بنشانیم آن وسط ها.

محوری رسم کن….

 

***

خلاصه،
در سرتاسر تاریخ،
همه‌گونه نظر و رای در میان علمای ما بوده است و خواهد بود.
بدون دعوا و خون ریزی و با کمال احترام.

بسته به شرایط روزگار،
و شخصیت‌هایی که حضور داشته‌اند،
و مردم آن روزگار،
جریان غالبی در حوزه‌ها
-و در نتیجه در میان مردم شیعه-
شکل گرفته‌است.
و موضع برجسته و کلی جامعه‌ی شیعه را در آن مقطع معلوم کرده‌است.

این که چه طور یک نفر می‌شود مرجع تقلید،
چه طور عامیت پیدا می‌کند،
چه طور جریان غالبی در حوزه شکل می‌گیرد، 
بحث ها  و حدس‌های جالبی دارد.

اتفاقا یکی از دموکراتیک‌ترین و در عین حال علمی ترین مکانیزم‌ها را
در آن می‌توان یافت که واقعا جالب است.
اگر بخواهی با نظریات و تئوری های سازمان قالبش بزنی،
شاید در رده‌ی سازمان های کاملا مدرن باشد.

عجالتا آن بحث‌ها، بماند طلبتان.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 فوریه 2009 در Uncategorized

 

شرایط زمان و آموزش زبان

هر حرکتی را باید در ظرف زمان و مکان خودش دید؛
و با عناصر دیگری که بر آن حرکت مرتبط و موثر بوده‌اند، سنجه کرد.

نگاه ما به حرکات و جنبش ها و …
باید  بیشتر نحوی باشد، 
تا صَرفی.
(فرق صَرف و نحو را که انشاءاله می‌دانیم!)

البته، یک حرکت را می‌توان -و باید- صرفی هم دید.
باید آن را فارغ از جریان های وابسته و اهداف و … هم دید؛
و آن را تجزیه نمود.

چرا که نگاه نحوی صِرف هم ممکن است ما را به دام
«هدف وسیله را توجیه می‌کند» 
بیندازد.

اما، نگاه صَرفی صِرف  هم قضاوت ما را به شدت دچار خطا خواهد کرد و
نگاه ما را دگم و بی‌دقت و شکننده خواهد ساخت.

***

یکی از این موارد،
که یادآوری‌اش -به نظرم- خالی از لطف نیست،
آموزش زبان انگلیسی است.

اوایل قرن حاضر شمسی،
یک ضدیت شدیدی نسبت به یادگیری زبان انگلیسی
نزد مذهبی‌ها به وجود آمده بود.

برخی فتوا داده بودند که حرام است.
یا اشکال دارد.

یا عوام مذهبی برای تمسخر
و نهی فرزندان‌شان از یادگیری زبان انگلیسی،
-با عرض معذرت-
می‌گفتند:‌
«زبان اَن‌بلیسی

که تداعی کننده‌ی ارتباط با مظهر نجاست و پلیدی و … باشد.

*

نگاه صَرفی، این حرکت را نمی‌پسندد.

آموختن، چیز بدی نیست.
آن هم زبانی که -بالاخره همان روز هم- بسیاری از نقاط دنیا را پوشش می‌داد.

چه برای یادگیری علوم 
 و چه حتی برای تبلیغ دین اسلام،
یادگیری زبان انگلیسی چیز بسیار خوبی هم بوده
و هنوز هم هست.

این نگاه، ماهیتا نگاه درستی نیست که نباید زبان خارجی آموخت.

*

آن وقت است که جواب به این سوال که
چرا مذهبیون در آن زمان، چنین رای ناصوابی داشتند؟
را دو گونه می‌توان داد.

یک گروه که
میانه‌ی خوبی هم با مذهبی‌ها ندارند،
با لبخندی ملیح،
-پیروزمندانه-
نیش‌خند می‌زنند
و این حرکت را،
ارتجاع سیاه می‌نامند.

این حرکت را حاکی از دگم بودن و بسته بودن روحانیت شیعه می‌دانند.
و به عنوان یک پاشنه آشیل از آن نام می‌برند.

*

من بر این رای نیستم.
عواملی هست که در این نگاه سیاه و سفید نادیده گرفته شده.

مردم ما، پیش چشمشان،
عثمانی از هم پاشیده را دیده‌بودند که با حضور آتاتورک در بقایای آن،
هر آن چه از فرهنگ چند هزار ساله‌اش در آن باقی مانده بود،
به باد رفت و از بن تخریب شد.

از مهمترین عواملی که موجب انقطاع فرهنگی آن ملت شده و خواهد بود،
رسم الخطی بود که از بین رفت و به شکل لاتین در‌آمد.

چیزی که در بسیاری کشورهای سابقا مسلمان و هند و … مشاهده می‌شود. 
مثلا آن ها که تحت سیطره روسیه بوده‌اند،
الآن نمی‌توانند خط عربی و فارسی را بخوانند.
کتاب‌های صد سال پیش -به زبان خودشان- که به خط نسخ و … نوشته شده،
نمی‌توانند بخوانند.
مترجم می‌خواهند!‌

یا در و دیوار مساجدشان، ابنیه تاریخی‌شان را نمی‌توانند بخوانند.
مترجم می‌خواهند.
من در ازبکستان، نوشته‌های روی دیوارهای مساجد و جاهای دیدنی را
برای دو پسر جوانی -که مثلا آن‌ها راهنمای من بودند-،
می‌خواندم و ترجمه می‌کردم!

مردم ما و روحانیت ما،
بو برده بود که
اگر به آموزش زبان انگلیسی پا بدهند،
و اگر تعداد کسانی که رسم الخط لاتین را می‌شناسد و می‌فهمند، زیاد شود؛
مصیبت فرهنگی دیگری توسط رضاخان و رفقا بر این مملکت نازل می‌شود.

این جاست که بنده
-شخصا-
ترجیح می‌دهم بابت این مبارزه با آموزش زبان انگلیسی
در آن مقطع،
و با آن مصلحت‌سنجی،
توسط مذهبیون،
از ایشان تشکر کنم.

اما این مصلحت،
نباید قانون بماند.
نباید قانون بشود.

روزی که آن علل رفع شد،
باید رفعش معلوم شود.
تا برچسب دگماتیزم به روحانیت شیعه نچسبد.

که نمی‌چسبد.

شهید بهشتی،
و امام موسی صدر،
هر دو پیش از انقلاب،‌
در شهر قم،
معلم زبان انگلیسی دبیرستان بودند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 فوریه 2009 در Uncategorized