RSS

بایگانی ماهانه: نوامبر 2007

ما که يادمان نرفته است. شما را نمی دانم!

خیلی نگذشته است.
هنوز ۱۰ سال نمی شود.

هنوز یادمان نرفته است که
اراذلی که خود را «انصار حزب اله» 
 نامیده بودند٬
– به نام دین و از کیسه‌ی نظام و ولایت و بسیج-
می ریختند و می زدند و می شکستند و می رفتند.
و بعد هم با افتخار برای رفقایشان تعریف می کردند.

وقتی هم که می‌گفتیم:
«شما که ذوب شده در ولایت اید٬ چرا حرفش را گوش نمی کنید.
می گوید نریزید و نزنید و …
می ریزید و می زنید و …»

می گفتند:
«آقا این ها را در سطح عموم می گوید.
این حرف ها مال عوام است!
در گوش ما چیزهای دیگری می گوید.
از قبل اوکی اش را گرفته ایم!!
حاج فلانِ چی چی٬ دیشب رفته بود بیت.
آقا یک چشمک زده و به‌ش گفته …
بعله… ما بدون اذن ولایت آب نمی خوریم!»

ما هم در دل می گفتیم
«جان عمه تان!
کله و پاچه‌ی مسلمین را هم خورده اید.
منتظر اذن ولایت اید٬ برای آن یک لیوان آب ِرویش؟»

از آن ایام خیلی گذشته است.

هم دست این ها رو شده است (امیر فرشاد خان ابراهیمی را که همه باید بشناسند.
که به «انصارحزب الهیِ از تشکیلات بریده»٬ مشهور است. از من می پرسی٬
او -و همپالگی هایش- از اول هم همین بوده اند. کی گفته که بریده‌اند؟)

هم مقام عظمی٬ صدبار و به صدزبان گفته است که
حرف درب گوشی با احدی ندارد.

***

خلاصه این که در این مملکت٬
کم نبوده اند کسانی که
«ما و رهبری…»
گفته اند.

نه این کم‌شرف‌ها اولین اش بوده اند و نه آن اراذل فوق‌الذکر آخرین اش!

***

شرافت انسان ها را از صدق شان و پای بندی به حرف هایشان می توان حدس زد.

اگر داعیه‌ی ولایت مداری و اطاعت داریم٬
در سالی که «وحدت ملی و انسجام اسلامی» خوانده اند اش٬
به جان هر کسی که به مذاق معوج مان خوش نیامد٬ نمی افتیم.
صبر می کنیم سال بعد که شد «سال فلان»٬
تسویه حساب می کنیم.

من روزگاری که روزنامه نگار بودم٬
چندی در طعن خاتمی نوشته ام.
و جدا از آن ها پشمانم.
دم‌ات گرم سید.
تو پیش این ها پیغمبر معصوم بودی!
حلالم کن!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

می کشيم…غارت می کنيم!

آب­نبات بنداز تو حیاط مدرسه

ببین چطور بچه­ها دورش جمع می­شن!

ام-٦٠ رو پرکن!

حروم­زاده­های کوچولو رو درو کن!

 می­کنیم، می­کشیم، غارت می­کنیم، آتیش می­زنیم!

می­کنیم، می­کشیم، غارت می­کنیم، آتیش می­زنیم!

 

این بخشی از یک سرود نظامی است که تفنگداران آمریکایی در دوران آموزشی جهت ایجاد «انگیزه» می­خوانند

***

بقیه اش را هم این‌جا+ در چاردیواری مانی بخوانید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

طلب حلالی!

شب ۲۳ ام بود به گمانم…

***

این روزها٬  از خود مکه رفتن بهتر٬
این حلالیت خواستن های قبل اش است.

ما ها عموما عزمی برای این کار نداریم.
در روز عادی هم زنگ بزنیم به مردم و طلب حلالی کنیم٬
خیلی معمول نیست.
می گویند:‌یک چیزی اش شده!

اما به بهانه‌ی مکه٬ سراغ می گیریم.
زنگ می زنیم و خلاصه حلالیت می خواهیم.

مردم هم همراهی می کنند.

این حلالیت خواستن٬ اگر بار آدم را سبک کند٬
عبادت و دعا و ثنای آدم فرق می کند.
….

***

این ها را حاج آقا می فرمود.

**

آی دوستانی که این جا سر می زنید و این نوشته را خوانده اید!

بی بهانه مرا حلال کنید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

معجزه شفافيت!

وضع قانون های بیشتر٬ نظارت فردی و جریمه٬
-هیچ یک-
راه حل نیست.

***

قانون تصویب می شود.
مجری قرار است به آن عمل کند.

اگر لقمه چرب باشد٬
نگاه اقتصادی می گوید که به همه مشکوک باش. پس:
ممکن است مجری به آن سفره‌ که حقی در آن ندارد٬ دست درازی کند.

(راه حل اول)
پس یک نفر را می گذاریم که بر آن اجرا و مجری نظارت کند.

اگر لقمه خیلی چرب باشد٬
همان نگاه بدبین می گوید باز هم مشکوک باشد. پس:
ممکن است مجری با ناظر ساخت و پاخت کند و وارد ماجرا شود.

اگر لقمه خیلی خیلی چرب باشد٬
همان نگاه….
یک ناظر هم بر آن ناظر می گذاری؟!!

یک ناظر هم بر آن «ناظر ِ ناظر»؟؟!؟
و یک ناظر هم بر آن «ناظر ِ ناظر ِ ناظر»؟!؟

تا کجا؟

همه ی مملکت شدند جاسوس همدیگر!
سرآخر هم اگر لقمه خیلی خیلی خیلی چرب باشد٬
دست همه شان هم می شود آلوده بشود! و این همه تدبیر برود به فنا!
و فقط تعداد حق و حساب بگیرها زیاد شده باشد!

(راه حل دوم)
قانون بگذرانیم.
ببینیم کار از کجا درز دارد٬ آن ها را بپوشانیم.

قواعد را طوری سخت کنیم که نشود خلاف کرد.

تجربه نشان داده است٬
این نوع راه حل ها٬ تنها جلوی کسانی را که واقعا محق هستند را می گیرد.

کسی که واقعا دنبال تولید است و می خواهد از وامی استفاده کند یا …
به علت مشکلات وام گرفتن و استفاده از صندوق ذخیره و … بی خیال می شود.

این جور قانون ها٬ مسیر دستیابی را سخت می کنند بی آن که جلوی تخلفات را بگیرند.

چون آن کسی که میخواهد روی پول بانک یا صندوق ذخیره ارزی پشتک وارو بزند٬
می زند.
چون بلد است.
چون کاری جز این ندارد.
گرفتار کارگر و زمین و تاسیس کارخانه و مذاکرات واقعی تجاری نیست.

خودش و کارمندهایش را صبح تا شب گذاشته توی بانکها ول بچرخند و دوست و آشنا پیدا کنند.

باز هم تجربه نشان می دهد٬
این ها تخصص شان اصلا این است که بلدند چه طور قانون و قواعد پیچیده را دور بزنند.
با وام جدید٬ بدهی قبلی را پاس کنند و وام بزرگتر بگیرند و الخ!

به یک کارمند بانک که ۵ میلیون تومان عیدی بدهی٬‌
خیلی کارها می کند برایت تا بتوانی تشریفات وام گرفتن را به بهترین نحو انجام دهی.
رئیس بانک که شب عید توی پاکت ازت ۲۰ میلیون تومان عیدی گرفت٬
قلمش برای امضای وام ۵ میلیاردی ات راحت تر می چرخد.
وامی که همه ی تشریفات قانونی اش را طی کرده ای و با سندسازی٬ قانون را پیچانده ای!

یک بازی برنده-برنده (گیرنده وام و مجری اعطای وام) رقم خورده است!

هم مدیر مزبور مبری است و در صورت نکول و عدم پرداخت٬ کار غیرقانونی نکرده و …
و هم شما به وامت رسیده ای. هر دو طرف از این مبادله راضی اند.

بازنده اصلی هم همان است که واقعا محق وام است.
مردم اند و «دولت خدمتگزار»!

فکرت دوباره نرود سراغ راهکار اول.
که قانون می گذاریم کسی عیدی نگیرد!
جوابش را خودت بهتر می دانی.
بعد از عید می گیرند.
اصلا توی عاشورا-تاسوعا می گیرند که عیدی نباشد و عزایی باشد!!

دلت خوش است اخوی!
قانون بگذار که مردم نفس نکشند.
مردم هم می گویند چشم!؟ نمی کشیم!!؟!

(راه حل سوم)
جریمه کنیم.
زندان های سنگین. اعدام. جریمه های میلیونی ومیلیاردی. شلاق …

این هم جوابش پیداست.

درست است که با این کار ریسک تخلف را خیلی بالا می بری٬
ولی این رعب و وحشت و ریسک بالا٬ 
بر توده مردمی اثر می گذارد که در این مقوله مشکل زا نیستند.

مگر ۸۰ گرم تریاک اعدام ندارد؟
اعدام کردن ممکن است در توده مردم اثر گذار باشد و ریسک تخلف را برای یک ویرجین بالا ببرد٬
ولی کسی که آب از سرش گذشته است و در حضیض اعتیاد است که
این ها برایش مساله نیست.

فقط قیمت می رود بالا.
فقط آن پاکت عیدی ۲۰ میلیونی را می کنی ۴۷ میلیون (پول دیه!!).

بر سر ریشه‌ی این مطلب هم خیلی بحث می شود کرد.
که ریشه‌ی همه‌ی این ها به نوعی در دولتی بودن ماجراست.
و پاداش متناسب نگرفتن مدیران ازعملکردشان.

قاضی که روی پرونده های میلیاردی نظر می دهد٬
مدیری که روی میلیارها تومان پول نظر می دهد و هدایت میکند٬
حقوقش باید متناسب باشد.
ولی چون نظام٬ نظام دولتی است و شفافیت کافی وجود ندارد٬
و بعلاوه انتصابات نه از روی شایستگی که بیشتر سیاسی است٬
در مجموع آن چیزی که باید رخ بدهد رخ نمی دهد
و در نهایت
امین دولت در سیستم که رئیس بانک است٬
می شود شریک دزد.

باز هم نشد.

و نخواهد شد.

***

این جاست که تیتر این نوشتار خودش نشان می دهد.

معجزه شفافیت.
به قول خارجی ها٬ ترانسپرنسی!

مشکل نه با فشار از بالا حل می شود٬
نه فشار از پایین.
مشکل با اصلاح سیستم و ساختار٬ حل می شود.
ساختاری مبتنی بر شفافیت.

شما به جای این که این همه زور بزنی بر سر ورودی٬
و با تدوین قانون بر سر فرآیند٬
خروجی ها و فرآیندها را شفاف کن.

آن سیستم تمرکز بر ورودی٬‌
سیستم تدوین بودجه و
رکت در چارچوب آن به صورت از پیش تعیین شده٬
سیستم سنتی است.

باید هم باشد.
بودنش لازم است.
ولی راه حل نیست.

راه حل٬ شفاف کردن خروجی است.
ایجاد کردن شفافیت است که می تواند جلوی تخلفات را بگیرد.

این همه دردسر و نظارت و هزینه های نظارت و .. هم ایجاد نکند.

نظارت را می گویندمثل ترمز است.
مدیری که تحت نظارت است٬ انگار رویش ترمز است.
ترمز لازم است.
بدیهی است.
نبودش مرگ آور است.

اما اگر همواره پای ما روی ترمز باشد٬ سیستم حرکت نخواهد کرد.

در عین این که نظارت باید دائمی باشد.
نه مقطعی و یک بعدی.
شفافیت به شما امکان می دهد که نظارت دائمی داشته باشید٬
و هم ترمز نظارت بازجویانه بر سر مدیرانتان نباشد.

و سخن در این رابطه بسیار است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

نحوه تشخيص پليس!

If he's not paying attention to us,
he's a cop.

 برگرفته از فیلم The Departed+

***

متن نمایشنامه در IMSDB+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

نقش ما چه کم رنگ است!

این سوره‌ی واقعه را که می خوانی٬
بدجوری رو کم کنی است ها!

داشتم فکر می کردم که ماها چقدر دلمان به خودمان خوش است.
چقدر روی کارهای خودمان حساب باز کرده ایم.
چقدر خیالات داریم که کارهای ما در موفق شدن مان و نتیجه گرفتن مان مهم است.

اما واقعیت چیز دیگری است.

واقعه را که می خوانی٬
قصه‌ی برنده ها و بازنده ها را که گفت٬ می آید سروقت خود ما و دنیای ما.

یک چند فقره سوال می پرسد که رویمان را کم کند.
و حالی ما ن کند که :
چی شده…شلوغش کرده ای؟ فکر کردی چه کاره‌ی دنیایی؟

همه مان خوانده ایم:

ء انتم….. ام نحن…؟
آیاشما کردید… یا ما کردیم….؟

***

آیا شما زراعت کردید٬ یا ما زراعت کردیم؟

ماها چه کردیم؟
ما فقط شاید آب داده باشیم.
(اگر دیم نکاشته باشیم)
ما نقشی در پرورش اش نداشته ایم.

آه..راستی گفتی آب! برویم سروقت آب!

شما از ابر باراندید٬ یا ما باراندیم؟

….

***

خدا رحمت کند حاج جعفر صالح خو را.
بچه های کوچک را که می دید٬ می گفت:
این ها را فقط خدا نگه‌شان می دارد.
روزی صد بار خطرات مرگ‌بار از کنار گوششان می‌گذرد.

کیست که در خانه شان بچه کوچک دیده باشد٬
و به این حرف معتقد نباشد؟

***

منکر نقش خودمان -هر چند مختصر-  نیستم.
اما پیش خودمان٬ خیلی روی این نقش حساب باز کرده ایم.
برای خودمان نقشه می کشیم:
چه کنم فلان شود؟ چه نکنم که بهمان نشود؟
چه کنم بچه ام صالح بشود؟
چه کنم ….

نقش نظم و برنامه ما٬
شاید بیش از گریه های منظم یک کودک برای شیر نباشد.
گریه٬
برای به دست آوردن شیر٬ کار خیلی کوچکی است.
ولی لازم است.

یا آب دادن منظم یک باغبان… شاید.

خلاصه این که

این «ابر و باد و مه و خورشید و فلک»٬ واقعا «در کارند».

کاش من و تو «نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم»!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

المسافر…

از قدیم گفته اند:
«المسافر کالمجنون!»

این دولت هم که دائم السفر است…

***

ایده اش مال عبدالمجید معادیخواه است٬  در روزنامه اعتماد ملی دیروز!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 نوامبر 2007 در Uncategorized