RSS

بایگانی ماهانه: نوامبر 2007

ما که يادمان نرفته است. شما را نمی دانم!

خیلی نگذشته است.
هنوز ۱۰ سال نمی شود.

هنوز یادمان نرفته است که
اراذلی که خود را «انصار حزب اله» 
 نامیده بودند٬
– به نام دین و از کیسه‌ی نظام و ولایت و بسیج-
می ریختند و می زدند و می شکستند و می رفتند.
و بعد هم با افتخار برای رفقایشان تعریف می کردند.

وقتی هم که می‌گفتیم:
«شما که ذوب شده در ولایت اید٬ چرا حرفش را گوش نمی کنید.
می گوید نریزید و نزنید و …
می ریزید و می زنید و …»

می گفتند:
«آقا این ها را در سطح عموم می گوید.
این حرف ها مال عوام است!
در گوش ما چیزهای دیگری می گوید.
از قبل اوکی اش را گرفته ایم!!
حاج فلانِ چی چی٬ دیشب رفته بود بیت.
آقا یک چشمک زده و به‌ش گفته …
بعله… ما بدون اذن ولایت آب نمی خوریم!»

ما هم در دل می گفتیم
«جان عمه تان!
کله و پاچه‌ی مسلمین را هم خورده اید.
منتظر اذن ولایت اید٬ برای آن یک لیوان آب ِرویش؟»

از آن ایام خیلی گذشته است.

هم دست این ها رو شده است (امیر فرشاد خان ابراهیمی را که همه باید بشناسند.
که به «انصارحزب الهیِ از تشکیلات بریده»٬ مشهور است. از من می پرسی٬
او -و همپالگی هایش- از اول هم همین بوده اند. کی گفته که بریده‌اند؟)

هم مقام عظمی٬ صدبار و به صدزبان گفته است که
حرف درب گوشی با احدی ندارد.

***

خلاصه این که در این مملکت٬
کم نبوده اند کسانی که
«ما و رهبری…»
گفته اند.

نه این کم‌شرف‌ها اولین اش بوده اند و نه آن اراذل فوق‌الذکر آخرین اش!

***

شرافت انسان ها را از صدق شان و پای بندی به حرف هایشان می توان حدس زد.

اگر داعیه‌ی ولایت مداری و اطاعت داریم٬
در سالی که «وحدت ملی و انسجام اسلامی» خوانده اند اش٬
به جان هر کسی که به مذاق معوج مان خوش نیامد٬ نمی افتیم.
صبر می کنیم سال بعد که شد «سال فلان»٬
تسویه حساب می کنیم.

من روزگاری که روزنامه نگار بودم٬
چندی در طعن خاتمی نوشته ام.
و جدا از آن ها پشمانم.
دم‌ات گرم سید.
تو پیش این ها پیغمبر معصوم بودی!
حلالم کن!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

می کشيم…غارت می کنيم!

آب­نبات بنداز تو حیاط مدرسه

ببین چطور بچه­ها دورش جمع می­شن!

ام-٦٠ رو پرکن!

حروم­زاده­های کوچولو رو درو کن!

 می­کنیم، می­کشیم، غارت می­کنیم، آتیش می­زنیم!

می­کنیم، می­کشیم، غارت می­کنیم، آتیش می­زنیم!

 

این بخشی از یک سرود نظامی است که تفنگداران آمریکایی در دوران آموزشی جهت ایجاد «انگیزه» می­خوانند

***

بقیه اش را هم این‌جا+ در چاردیواری مانی بخوانید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

طلب حلالی!

شب ۲۳ ام بود به گمانم…

***

این روزها٬  از خود مکه رفتن بهتر٬
این حلالیت خواستن های قبل اش است.

ما ها عموما عزمی برای این کار نداریم.
در روز عادی هم زنگ بزنیم به مردم و طلب حلالی کنیم٬
خیلی معمول نیست.
می گویند:‌یک چیزی اش شده!

اما به بهانه‌ی مکه٬ سراغ می گیریم.
زنگ می زنیم و خلاصه حلالیت می خواهیم.

مردم هم همراهی می کنند.

این حلالیت خواستن٬ اگر بار آدم را سبک کند٬
عبادت و دعا و ثنای آدم فرق می کند.
….

***

این ها را حاج آقا می فرمود.

**

آی دوستانی که این جا سر می زنید و این نوشته را خوانده اید!

بی بهانه مرا حلال کنید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

معجزه شفافيت!

وضع قانون های بیشتر٬ نظارت فردی و جریمه٬
-هیچ یک-
راه حل نیست.

***

قانون تصویب می شود.
مجری قرار است به آن عمل کند.

اگر لقمه چرب باشد٬
نگاه اقتصادی می گوید که به همه مشکوک باش. پس:
ممکن است مجری به آن سفره‌ که حقی در آن ندارد٬ دست درازی کند.

(راه حل اول)
پس یک نفر را می گذاریم که بر آن اجرا و مجری نظارت کند.

اگر لقمه خیلی چرب باشد٬
همان نگاه بدبین می گوید باز هم مشکوک باشد. پس:
ممکن است مجری با ناظر ساخت و پاخت کند و وارد ماجرا شود.

اگر لقمه خیلی خیلی چرب باشد٬
همان نگاه….
یک ناظر هم بر آن ناظر می گذاری؟!!

یک ناظر هم بر آن «ناظر ِ ناظر»؟؟!؟
و یک ناظر هم بر آن «ناظر ِ ناظر ِ ناظر»؟!؟

تا کجا؟

همه ی مملکت شدند جاسوس همدیگر!
سرآخر هم اگر لقمه خیلی خیلی خیلی چرب باشد٬
دست همه شان هم می شود آلوده بشود! و این همه تدبیر برود به فنا!
و فقط تعداد حق و حساب بگیرها زیاد شده باشد!

(راه حل دوم)
قانون بگذرانیم.
ببینیم کار از کجا درز دارد٬ آن ها را بپوشانیم.

قواعد را طوری سخت کنیم که نشود خلاف کرد.

تجربه نشان داده است٬
این نوع راه حل ها٬ تنها جلوی کسانی را که واقعا محق هستند را می گیرد.

کسی که واقعا دنبال تولید است و می خواهد از وامی استفاده کند یا …
به علت مشکلات وام گرفتن و استفاده از صندوق ذخیره و … بی خیال می شود.

این جور قانون ها٬ مسیر دستیابی را سخت می کنند بی آن که جلوی تخلفات را بگیرند.

چون آن کسی که میخواهد روی پول بانک یا صندوق ذخیره ارزی پشتک وارو بزند٬
می زند.
چون بلد است.
چون کاری جز این ندارد.
گرفتار کارگر و زمین و تاسیس کارخانه و مذاکرات واقعی تجاری نیست.

خودش و کارمندهایش را صبح تا شب گذاشته توی بانکها ول بچرخند و دوست و آشنا پیدا کنند.

باز هم تجربه نشان می دهد٬
این ها تخصص شان اصلا این است که بلدند چه طور قانون و قواعد پیچیده را دور بزنند.
با وام جدید٬ بدهی قبلی را پاس کنند و وام بزرگتر بگیرند و الخ!

به یک کارمند بانک که ۵ میلیون تومان عیدی بدهی٬‌
خیلی کارها می کند برایت تا بتوانی تشریفات وام گرفتن را به بهترین نحو انجام دهی.
رئیس بانک که شب عید توی پاکت ازت ۲۰ میلیون تومان عیدی گرفت٬
قلمش برای امضای وام ۵ میلیاردی ات راحت تر می چرخد.
وامی که همه ی تشریفات قانونی اش را طی کرده ای و با سندسازی٬ قانون را پیچانده ای!

یک بازی برنده-برنده (گیرنده وام و مجری اعطای وام) رقم خورده است!

هم مدیر مزبور مبری است و در صورت نکول و عدم پرداخت٬ کار غیرقانونی نکرده و …
و هم شما به وامت رسیده ای. هر دو طرف از این مبادله راضی اند.

بازنده اصلی هم همان است که واقعا محق وام است.
مردم اند و «دولت خدمتگزار»!

فکرت دوباره نرود سراغ راهکار اول.
که قانون می گذاریم کسی عیدی نگیرد!
جوابش را خودت بهتر می دانی.
بعد از عید می گیرند.
اصلا توی عاشورا-تاسوعا می گیرند که عیدی نباشد و عزایی باشد!!

دلت خوش است اخوی!
قانون بگذار که مردم نفس نکشند.
مردم هم می گویند چشم!؟ نمی کشیم!!؟!

(راه حل سوم)
جریمه کنیم.
زندان های سنگین. اعدام. جریمه های میلیونی ومیلیاردی. شلاق …

این هم جوابش پیداست.

درست است که با این کار ریسک تخلف را خیلی بالا می بری٬
ولی این رعب و وحشت و ریسک بالا٬ 
بر توده مردمی اثر می گذارد که در این مقوله مشکل زا نیستند.

مگر ۸۰ گرم تریاک اعدام ندارد؟
اعدام کردن ممکن است در توده مردم اثر گذار باشد و ریسک تخلف را برای یک ویرجین بالا ببرد٬
ولی کسی که آب از سرش گذشته است و در حضیض اعتیاد است که
این ها برایش مساله نیست.

فقط قیمت می رود بالا.
فقط آن پاکت عیدی ۲۰ میلیونی را می کنی ۴۷ میلیون (پول دیه!!).

بر سر ریشه‌ی این مطلب هم خیلی بحث می شود کرد.
که ریشه‌ی همه‌ی این ها به نوعی در دولتی بودن ماجراست.
و پاداش متناسب نگرفتن مدیران ازعملکردشان.

قاضی که روی پرونده های میلیاردی نظر می دهد٬
مدیری که روی میلیارها تومان پول نظر می دهد و هدایت میکند٬
حقوقش باید متناسب باشد.
ولی چون نظام٬ نظام دولتی است و شفافیت کافی وجود ندارد٬
و بعلاوه انتصابات نه از روی شایستگی که بیشتر سیاسی است٬
در مجموع آن چیزی که باید رخ بدهد رخ نمی دهد
و در نهایت
امین دولت در سیستم که رئیس بانک است٬
می شود شریک دزد.

باز هم نشد.

و نخواهد شد.

***

این جاست که تیتر این نوشتار خودش نشان می دهد.

معجزه شفافیت.
به قول خارجی ها٬ ترانسپرنسی!

مشکل نه با فشار از بالا حل می شود٬
نه فشار از پایین.
مشکل با اصلاح سیستم و ساختار٬ حل می شود.
ساختاری مبتنی بر شفافیت.

شما به جای این که این همه زور بزنی بر سر ورودی٬
و با تدوین قانون بر سر فرآیند٬
خروجی ها و فرآیندها را شفاف کن.

آن سیستم تمرکز بر ورودی٬‌
سیستم تدوین بودجه و
رکت در چارچوب آن به صورت از پیش تعیین شده٬
سیستم سنتی است.

باید هم باشد.
بودنش لازم است.
ولی راه حل نیست.

راه حل٬ شفاف کردن خروجی است.
ایجاد کردن شفافیت است که می تواند جلوی تخلفات را بگیرد.

این همه دردسر و نظارت و هزینه های نظارت و .. هم ایجاد نکند.

نظارت را می گویندمثل ترمز است.
مدیری که تحت نظارت است٬ انگار رویش ترمز است.
ترمز لازم است.
بدیهی است.
نبودش مرگ آور است.

اما اگر همواره پای ما روی ترمز باشد٬ سیستم حرکت نخواهد کرد.

در عین این که نظارت باید دائمی باشد.
نه مقطعی و یک بعدی.
شفافیت به شما امکان می دهد که نظارت دائمی داشته باشید٬
و هم ترمز نظارت بازجویانه بر سر مدیرانتان نباشد.

و سخن در این رابطه بسیار است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

نحوه تشخيص پليس!

If he's not paying attention to us,
he's a cop.

 برگرفته از فیلم The Departed+

***

متن نمایشنامه در IMSDB+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

نقش ما چه کم رنگ است!

این سوره‌ی واقعه را که می خوانی٬
بدجوری رو کم کنی است ها!

داشتم فکر می کردم که ماها چقدر دلمان به خودمان خوش است.
چقدر روی کارهای خودمان حساب باز کرده ایم.
چقدر خیالات داریم که کارهای ما در موفق شدن مان و نتیجه گرفتن مان مهم است.

اما واقعیت چیز دیگری است.

واقعه را که می خوانی٬
قصه‌ی برنده ها و بازنده ها را که گفت٬ می آید سروقت خود ما و دنیای ما.

یک چند فقره سوال می پرسد که رویمان را کم کند.
و حالی ما ن کند که :
چی شده…شلوغش کرده ای؟ فکر کردی چه کاره‌ی دنیایی؟

همه مان خوانده ایم:

ء انتم….. ام نحن…؟
آیاشما کردید… یا ما کردیم….؟

***

آیا شما زراعت کردید٬ یا ما زراعت کردیم؟

ماها چه کردیم؟
ما فقط شاید آب داده باشیم.
(اگر دیم نکاشته باشیم)
ما نقشی در پرورش اش نداشته ایم.

آه..راستی گفتی آب! برویم سروقت آب!

شما از ابر باراندید٬ یا ما باراندیم؟

….

***

خدا رحمت کند حاج جعفر صالح خو را.
بچه های کوچک را که می دید٬ می گفت:
این ها را فقط خدا نگه‌شان می دارد.
روزی صد بار خطرات مرگ‌بار از کنار گوششان می‌گذرد.

کیست که در خانه شان بچه کوچک دیده باشد٬
و به این حرف معتقد نباشد؟

***

منکر نقش خودمان -هر چند مختصر-  نیستم.
اما پیش خودمان٬ خیلی روی این نقش حساب باز کرده ایم.
برای خودمان نقشه می کشیم:
چه کنم فلان شود؟ چه نکنم که بهمان نشود؟
چه کنم بچه ام صالح بشود؟
چه کنم ….

نقش نظم و برنامه ما٬
شاید بیش از گریه های منظم یک کودک برای شیر نباشد.
گریه٬
برای به دست آوردن شیر٬ کار خیلی کوچکی است.
ولی لازم است.

یا آب دادن منظم یک باغبان… شاید.

خلاصه این که

این «ابر و باد و مه و خورشید و فلک»٬ واقعا «در کارند».

کاش من و تو «نانی به کف آریم و به غفلت نخوریم»!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

المسافر…

از قدیم گفته اند:
«المسافر کالمجنون!»

این دولت هم که دائم السفر است…

***

ایده اش مال عبدالمجید معادیخواه است٬  در روزنامه اعتماد ملی دیروز!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

تکاندن!

یک مَثَلی هست که می گویند:
بازجو دستش را بالا نبرده٬
طرف مُقُر آمده است.

کنایه از این که
فلانی٬ هنوز چک اول را نخورده٬
-از ترس-
به همه چیز اعتراف کرده است!

***

داشتم فکر می کردم به این رابطه میان خودمان و اهل بیت.
یک لحظه تصور کردم که در موقعیت تاریخی ای مشابه با میثم تمار قرار می گرفتم.
چقدر طول می کشید تا مُقُر بیایم!

چقدر تحمل می کردم.

تا کجا پای امیرالمومنین می ایستادم؟

و از خودم پرسیدم که
آیا می شود روزی بیاید که من این ولایت را از دست بدهم؟
این رابطه را انکار کنم؟

و بر خود ترسیدم.
چرا که در تمام عمر این سرمایه را٬ آخرین مایه‌ی امید خود٬
و آخرین پناهگاه خود می دانسته ام.

و در ذهنم گذشت که چه‌قدر بی چیز خواهم بود اگر روزی دستم از این موهبت خالی باشد.

بعد فکر کردم٬
روز قیامت هم این طوری است انگار.

همچین می تکانند ات٬
که هرچیز به‌ات آویزان شده باشد٬ بریزد زمین.

می مانی خودت.
ذاتت و صفاتت.

مرگ هم تکان اول است.
همه‌ی اعتباریات دنیا به محض مرگ از آدمی تکانده می شود.
از دارایی ها و تملکات بگیر تا اسم و رسم و مدرک و ….

تکان‌های بعدی هم در راه است.

خدا کند٬
-خدا کند-
این محبت امیرالمومنین٬
آن چنان در ما نفوذ کرده باشد٬
که شده باشد جزو وجودمان.
جزو ذاتمان.

با هزار بار تکاندن هم از ما جدا نشود.

آمین.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

قال

در چهلم علامه عسکری٬ حاج آقا فرمایشی در مورد ایشان فرمودند٬
که خیلی جالب بود.

***

ما حجم انبوهی احادیث داریم.
در آن ها بعد از نقل سلسله راویان٬ می آید:« قال».
یعنی آن امام «گفت».
در فلان مورد فلان حرف را فرمود.

امام٬ ‌فقط حرفش که الگو نیست.

راه رفتنش الگوی ماست.
اشاره اش هم مهم است.
نگاه کردن اش هم مهم است.
چشم ابرو و اخم یا خنده اش هم تعیین کننده است.

معنی دارد.

در روایات ما جای این خالی است.
یا از بین رفته٬‌
یا اصلا مخاطب بیش از این نمی فهمیده و به همان قال بسنده کرده است.
شاید اصلا دغدغه آن روزگار نبوده است.

به هر روی ایشان -مرحوم علامه عسکری- افتاد به دنبال این مطلب٬‌
که یک الگوی کامل پیدا کند.
سیره‌ی عملی را پیدا کند.
از حرکات دست و اشارات و … هم بتواند چیزهایی به دست آورد.
بگردد و از چیزهای کوچک هم مسایل بزرگی استنباط کند.

و در این امر -تا حدودی- موفق هم بود.

رحمة الله علیه.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

سَمْحه‌ی سَهْله!

با اکبر صحبت می‌کردیم؛
سخن به این جا رسید که

رها کردن یک آیین سخت گیر٬
در محیط و فضای آزاد٬
بسیار راحت تر از یک آیین سهل است.

این آسان بودن ِآیین مصطفوی را باید یک رویکرد استراتژیک
-آن هم با چشم اندازی چند هزارساله-
دانست٬
که می تواند ضامن بقای اسلام٬
 برای آزاد ترین روزهای بشر و بشریت باشد.

ضمنا٬
من و شما هم یادمان باشد٬
حق نداریم این عامل مهم انعطاف پذیری این آیین و پیروانش را٬
به سلیقه‌ی معوجِ خانم‌باجی‌گرانه و آقاحاجی‌گرانه‌ی خودمان دست‌کاری کنیم.

اگر دین را سخت تر از آنی که هست کردی٬
-برای خودت و سایرین-
خود و سایرین را از آن انعطاف٬
-که شاید مزیت رقابتی این آیین نسبت به سایر آیین هاست-
محروم می کنی.

فرض کنید بر روی یک لباس منعطف٬ مستحکم و کارآ٬  چسب محکمی از تعصب بزنید.
تبدیل می شود به یک لباس زمخت چوبین و خشک.
نه راحت است. نه زیبا و نه به قواره است. نه می شود باهاش مثل آدم کار کرد. نه ….

***

یک منبری مشهور رفته بود بالای منبر که
زن باید بماند در خانه و برود در پستوی پشتی قایم شود
و هیچ مردی را نبیند و مردی هم او را نبیند.
بعد هم بندش کرد به فرمایش حضرت زهرا -که جای خودش بحث خودش را دارد-.
بعد هم مثال زد که حضرت زینب که می خواست برود زیارت قبر پیامبر٬
جلو امام حسین و عقب ابوالفضل و کنار علی اکبر و …
خلاصه کل بنی هاشم را فی المجلس معطل کرد٬
که حضرت زینب را  -آن هم از کنار خیابان- ببرد زیارت قبر پیامبر!!!

بعد از منبر رفتم سراغش که
مرد ناحسابی!
مثلا عنوان داری برای خودت؟!
این ها چیست بالای منبر می گویی؟
فکر نکردی ممکن است دو نفر عقل توی کله شان باشد پای منبر ات؟

نمی گویی 
آن شانه‌ی مبارکی که به واسطه حمل مشک آب به خانه٬
پینه بسته بود٬ شانه‌ی چه کسی بود جز بی بی دو عالم؟

نمی گویی وقتی پیامبر تقسیم کار کرد که علی بیرون خانه و فاطمه درون خانه٬
چرا فاطمه شادی کرد؟
و چرا خوشحال شد که «خوب شد کار بیرون را به من ندادند»؟
همین نشانه‌ی حضور زنان در اجتماع نیست؟
 و این که ایشان٬ احتمال شراکت در کار بیرون خانه را می داده اند؟

این ها که شما می گویی که نشد دین.
این چیزها که گفتید برای حضرت زینب ابهت نمی آورد.
اگر طعن و تمسخر ایشان نباشد٬ جلال و شکوه ایشان هم نیست.
روایت درست و درمان هم که پشت اش نیست.

ولی در عوض داریم در تاریخ٬
که دختر دیگر امیرالمومنین از بیت المال و متصدی اش٬
چیزی به امانت گرفته است. و ماجرایی که بعدش پیش آمده است.
پس زنان در جامعه حضور سالم و مثبت داشته‌اند.
می رفته اند و از خزانه مسلمین -بدون حضور و اذن پدرشان- چیزی به امانت می گرفته اند.

این اسلامی که شما ترویج می کنی٬ به درد عمه ات هم که نمی خورد حاج آقا!

گفت:
ما به مرگ می گیریم که مردم به تب راضی شوند.
ما این جور می گوییم که زنان مردم بترسند٬ اقلا چادری سر کنند…

مجالی نمانده بود برای ادامه بحث.

اما باید بگویم:
که شما غلط می کنی به مرگ می‌گیری.
شما چه کاره‌ای اصلا؟
خدا خودش بهتر بلد بود به مرگ بگیرد یا به تب….

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

بودجه ریزی عملیاتی؟!

من اصلا کاری به تعریف و تبیین مبانی علمی
بودجه ریزی عملیاتی
ندارم.

شما هم نیاز نیست اطلاعات زیادی داشته باشید.

برای مثال خدمتتان عرض می کنم.

از اساتید متبحر و متخصص مان شنیده ام که
کشورهایی مثل امریکا٬ کانادا٬ انگلستان٬ استرالیا و …
با برنامه ریزی دقیق٬ با به کار گیری امکانات بسیار پیشرفته٬
و نیز در اختیار داشتن مبدعان علمی این نوع از بودجه ریزی در دانشگاه ها و سازمان هایشان٬
تقریبا ۲۰ تا ۳۰ سال است٬‌
دارند برای رسیدن به بودجه ریزی عملیاتی تلاش می کنند.
دو بار رسما شکست خورده اند. و از نو شروع کرده اند.

و بعد از این همه تلاش٬
به گمانم در امریکا٬ بیش از ۳۰ درصد ایالت‌ها٬
(خاصه ایالتهای بزرگ نظیر نیویورک و …)
هنوز نتوانسته اند به بودجه ریزی عملیاتی برسند.
هنوز نتوانسته اند آن را پیاده کنند!

از سال ۱۹۹۰ ٬ جریانات قانون گذاری پشتیبانی کننده٬
– با وجود هزاران متخصص در سرتاسر امریکا- شروع شده است.
پنج مجموعه قانونی به هم مرتبط و پشتیانی کننده از این سیستم طی ده ها سال٬
تدوین و تصویب و تصحیح شده است.
میلیاردها دلار هزینه صرف شده است.

***

این که دولت فخیمه‌ی آقا احمدی٬
بدون هیچ نظم و برنامه و پشتوانه علمی و حتی فهم مبادی اولیه اقتصادی٬
توانسته پس از دو سال اغتشاش اقتصادی٬‌
به بودجه ریزی عملیاتی برسد٬‌
خود از معجزات و کرامات شخص ایشان است.

ادام اله ظله الشریف للخصماء الملک و الملت و الدین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

حداقل

روز شهادت حضرت صادق بود به گمانم.
حاج آقا فرمودند:

آدم یک حداقلی برای نمازش باید داشته باشد.
شما این حداقل را
اقامه و یک نماز درست (=منطبق بر احکام) و تسبیحات حضرت زهرا
قرار دهید.

نمازتان دیگر از این کمتر  نباشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

صنايع در حال احتضار

من نمی دانم چه اصراری است٬
صنایع در حال احتضار را به ضرب و زور صندوق ذخیره ارزی و
وام های بلاعوض٬ دو سه سالی٬ سرپا نگه داشتن؟

صنعتی که دیگر محصولش مصرف ندارد٬‌
کارخانه ای که تکنولوژی اش مال ۵ دهه‌ی پیش است٬
شرکتی که به دست مدیرانش گلّه هم نمی شود داد که چوپانی کنند٬
-چه رسد به چند میلیون دلار پول زبان بسته‌ی این ملت بدبخت-
مجموعه ای که کارگران اضافی اش بیش از کارگران مورد نیازش هستند٬
و هیچ غلطی هم نمی تواند با آن کارگرها بکند٬
چون اداره‌ی کار پوستش را می کند٬

را به زور و ضرب سرپا نگه داشتن٬
جز دور ریختن پول چیست؟

دو سال دیگر شرکت خمین و تبد را سرپا نگه می داری که چی؟
که کارخانه‌ی شهر زادگاه امام خمینی تعطیل نشود؟!؟!؟!؟!
باور کنید مسئولین از این حرف ها زده اند ها!
این ها -حداقل- کیلویی هزار تومان دارند ضرر تولید می دهند.
این چه اشتغال زایی است؟
این چه جور کمک به صنایع است؟

این ها که خودشان بی برو و برگرد٬ رفتنی اند.

دو سال-سه سالی که -به خیال خام ات- به‌شان کمک می کنی٬
اولا.
شرکت های خصوصی که با زور و زحمت و بهره وری خود را در وضعیت ادامه بقا٬
و شکست نخوردن نگه داشته اند را به خطر می اندازی.
از کام جوان تازه راه افتاده که نیاز به حمایت دارد بیرون می کشی٬ هیچ!
می ریزی به حلقوم این مرده‌ی در حال احتضار.
هر دو را که این طوری زمین گیر می کنی برادر من!

یک آوانس به جنازه می دهی٬
یک چوب هم می کوبی به ساق پای آن جوان که روی پای خودش ایستاده؟!؟!
خدا یک جو عقل ات بدهد!

ثانیا.
نتیجه چیست جز این که این‌ها همه‌ی دیگرانی که با آن ها درگیرند را دچار مشکل می کنند؟
از اداره برق و آب و گاز بگیر تا
طلبکارها و تجار و کارگرها و …

این بی‌چاره ها گول این وام تو را می خورند٬
و فکر می کنند این شرکت‌ها دیگر وضعشان خوب شده.
شرکتی را که با توجه به شرایط٬ پهن بارش نمی کردند٬
اعتماد می کنند و می آیند جلو و در گیر می شوند.

ثالثا.
کارخانه را که نمی زنند الی قیام یوم الدین.
چه اشکالی دارد؟
آن چیزی که دیگر مصرف ندارد٬ باید کارخانه اش تعطیل شود.
چیزی که جنبه اقتصادی ندارد باید تعطیل شود.

مال شهر امام خمینی باشد یا شهر پیغمبر!

یک آقا در حد وزیر آمده بود گفته بود:
«فلان کارخانه٬ زمان رضا شاه باز شده است.
برای ما خوب نیست ببندیمش.
مردم خواهند گفت رضا شاه بازش کرد. جمهوری اسلامی بست اش!!! »

ای خاک بر سر آن مقام وزارت که تو باشی اخوی!
مگر ما مجنونیم؟
مگر آن بشاگردی بدبخت گناه کرده است که
پول آن بدبخت را بریزی در حلقوم گشاد و بی حاصل این شرکت ها؟

مگر بانک ملت و ملی پول عمه شان است که دستور بدهی وام بلاعوض بدهند به این و آن؟

مردم گناه کرده اند اختیارشان را داده اند دست شما؟
مردم گناه کرده اند خون داده اند؟
جرم کرده اند که زحمت کشیده اند و بی کفایتی هایتان را تحمل کرده اند؟

***

خیلی از مدیران -خاصه دولتی اش- هیچ تصویری از توسعه در ذهن ندارند.
«برویم ۱۰ میلیون دلار دستگاه بیاوریم!»

گیرم دستگاه را هم آوردی.
کالایت دیگر مصرف ندارد اخوی.
تو برو با بهترین الگو و برترین راندمان تولیدش کن.
به چه درد می خورد وقتی خریداری وجود ندارد؟

حالا هی برو از صندوق ذخیره ارزی وام بگیر!

نه به صلاح کشور است٬
نه به صلاح صنعت است
و نه به صلاح تو که می روی وام می گیری!

***

دیروز و امروز از یکی از بزرگترین کارخانه ‌های صنعت نساجی بازدید داشتیم.
شرکت خصوصی و سرپایی است.
کلکسیونی از مدیران سابق شرکت های بزرگ دیگر آن جا جمع بودند.

درد دل ها که شروع شد….

***

مختصری از آن سخنان را خواندید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

فقط ۸ دقيقه

رفتیم منزل آسید علی هاشمی رضوانی.
مجلس ختم صلوات بود.

آخرش هم اصرار کردند٬ حاج آقا صحبت کرد.
فقط ۸ دقیقه.

***

«
حضرت کاظم فرموده اند که در گرمای تابستان از صبح تا ظهر٬
یکسره نزد خانه خدا طواف کردم.
به خدمت پدرم رسیدم. ایشان خستگی و زحمتی که کشیدم را دیدند و فرمودند:
فرزندم٬ اگر خدا بنده ای را دوست بدارد٬ به عمل کم از او راضی می شود.
»

چه کار کنیم خدا ما را دوست بدارد؟

فاتبعونی٬ یحببکم الله  (۲ ٬ آیه۳۱)
از من تبعیت کنید٬ خدا شما را دوست خواهد داشت.

اگر کسی بشود عین پیامبر٬
عینا از همه کارهای پیامبر تقلید کند٬
عین او نماز بخواند٬
عین او عمل کند٬
در خانه اش٬ اخلاقش٬ کسب و کارش …

هرچه بیشتر عین او بشویم٬‌
بیشتر خدا ما را دوست خواهد داشت.

**

پنج تن٬ اسمشان -نه خودشان- به قدر عالمی کار می کند.
فرموده اند٬ حضرت نوح از جبرئیل دستور گرفت٬
نام این پنج نفر را بر یک تخته بنویسد.
ایشان هم نوشت و بر سر پنجمی هم اشکی در چشمانش حلقه زد.
و شاید هم نمی دانست چرا.
و کشتی اش از طوفان عالمگیر نجات یافته بود.
البته آدمِ درست٬ آن اسم را نوشته بود.
یک کسی به پاکی نوح آن اسامی را نوشته بود.

آن ها اسمشان هم کارهای بزرگ می کند.
شفا می دهد.
گره وا می کند.
توسل به ایشان٬‌ هزارها کار می کند.
شکی نداریم.
دیده ایم به چشم خودمان.

اما این ها چیزی نیست.
این ها از فضه هم بر می آید.
شما بروید به قنبر توسل کنید٬ خواهید دید که جواب می دهد.

این ها جزئی است.

اصل مطلب این است که این ها آمده اند٬
من و شما را تربیت کنند.
که آن راه را برویم.

راهی که خدا ما را دوست داشته باشد.
نگاه کنیم به‌شان٬ آن را برویم تا خدا دوستمان داشته باشد.

این ها برای برآوردن حاجت من و شما و توسل ما نیامده اند.
اصل کار آن بوده که آن راه را باز نگه دارند.
شما بتوانی عین پیامبر عمل کنی.

شما الآن -به برکت تشیع- می توانی٬
عین پیغمبر٬ عین امیرالمومنین نماز بخوانی.
نه با وضوی اشتباه و دست بسته و ….
این خودش یک دنیا ارزش دارد.

گفته اند٬
امیرالمومنین که بعد از ۲۵ سال از رحلت پیامبر -و خانه نشینی اش- به حکومت رسید٬
اولین نمازش را که خواند در محراب مسجد٬
برخی صحابه آه از نهادشان بلند شد که
نماز پیامبر را یادمان آمد.
یاد نماز پیامبر افتادیم.

خون‌ها ریخته شده است تا هم‌این دستورالعمل نماز٬
-که به سادگی در رساله ها نوشته اند-
امروز توانسته به دست من و شما برسد.

این را شما تعمیم بدهید به اخلاق٬ به رفتار با زن و بچه در داخل خانه٬
به کسب و کار٬ به درس خواندن٬ به ….

***

داخل پرانتز؛
فرض کنیم بنده و شما آدم های خوبی هستیم.
از همه هم بپرسند٬ می گویند: بعله این ها آدم های خوبی اند.

با وجود این فرض٬
این مقدار از خوبی٬ در آن عالم بعد از مرگ٬
کام ما را شیرین نخواهد کرد.
کار زیادی از این مقدار٬ بر نخواهد آمد.
در مقابل آن عظمت بلایا٬ این مقدار از خوبی به درد نخواهد خورد.

ولی اگر کسی را٬
خدا دوست بدارد٬
خودش تربیت اش را عهده دار می شود.
امام تربیت اش می کند.

***

اگر نقصی در این نوشتار هست٬
فنی و علمی و دینی٬
از من است و فهم ناقصم و حافظه ضعیفم!

یا حق!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 نوامبر 2007 در Uncategorized

 

عذر

سلام.

پیش از هر چیز٬ شهادت حضرت صادق را تسلیت می گویم.

مدتی است اشتغالات جانبی دارم.
که شاید چند روز دیگر هم ادامه یابد.
می بخشید ننوشتن در این مکان را!

یا حق!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 نوامبر 2007 در Uncategorized