RSS

بایگانی ماهانه: ژوئیه 2010

اول تواصوا "بالحق"!

شما اول موضع حق ات را به ما اثبات کن،
بعدش تقاضای صبر و تحمل و مقاومت جانانه -و بعضا بصیرت-  کن!

 

*

والعصر ان الانسان لفی خسر
الا الذین آمنوا
و عملوا الصالحات
و تواصوا بالحق
و تواصوا بالصبر

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

الگوی عراق؟

بسیاری تحلیل‌هایی که احتمال حمله‌ی نظامی به ایران را بررسی می‌کند،
بر پیش‌فرضی بنا شده که می‌توان در آن تردید کرد.

و آن این که
«امریکا برای حمله به ایران از الگوی عراق پیروی خواهد کرد.»

من که بعید می‌دانم.

*

جز این،
به نظرم 
برای حمله‌ی نظامی به یک کشور،
باید آن‌را بسیار بیش از این‌ها در انزوا قرار داد.
باید دورش را خالی کرد تا هنگام افتادن، نتواند به کسی آویزان شود
یا دیگری را با خود به زیر بکشد.
چرا که در آن صورت،
آن دیگری، احساس خطر خواهد کرد و مانع افتادن خواهد شد.
و تلاش خواهد کرد که از سقوط آن وابسته‌ی به خود، پیش‌گیری کند.

ایران، هنوز در انزوا نیست و خوش‌بختانه راه درازی تا انزوا در پیش دارد. 
(واقعا؟!)
قطع‌نامه‌ی اخیر شواری امنیت هم طوری صادر شده،
که شاید تا ٧-٨ قطع‌نامه‌ی دیگر هم جا برای صدور دارد.
ظاهرا غرب-به رهبری امریکا- هم عجله‌ی زیادی ندارند.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

صافیِ مورد رضایت!


(برای دیدن در اندازه بزرگتر، کلیک کنید+)

*

کلید که «رای مردم» است!
اما …

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

دفترچه‌ی منحوس … !

در آخرین روزهای باقی‌مانده از فرصت شش‌ماهه‌ی فراغت از تحصیل،‌
به مراکز مربوطه مراجعه کردم و دفترچه آماده به خدمت منحوس سربازی را فرستادم.

*

قدیم‌تر‌ها می‌شنیدم که تجربه‌دار‌ها می‌گفتند:
«اگر رفتید خدمت، هیچ‌یک از مهارت‌هاتان را لو ندهید.
بلد بودن هیچ‌کار ساده‌ای -حتی رانندگی/حتی علایق شخصی‌تان- را اعلام نکنید.»

فکر می‌کردم به خاطر عافیت طلبی‌شان است.

ساده‌دلانه با خود می‌گفتم:
«خب چه اشکالی دارد؟
عمر که می‌رود. آدم هم که یک کاری را که بلد است.
اقلا این اتلاف عمر را یک جور مفیدی انجام بدهد.»

یا تصور می‌کردم از ترس سوءاستفاده‌ی فرماندهان است.
هرقدر بگویی که کار بلدم، همان‌قدر کار می‌ریزند سرت و مفت ازت کار می‌کشند.
هر قدر لیاقت نشان بدهی، گرفتار تر خواهی بود.
هر قدر مفیدتر باشی، سخت‌تر به‌ت مرخصی می‌دهند و الخ. 

 

البته این‌ها هم هست ولی اصل ماجرا به زعم من چیز دیگری است! 

*

وقتی مجبوری به زور بروی زیر دست این جماعت و بیگاری بدهی،
به واقع ترجیح می‌دهی که هیچ کاری برای‌شان نکنی.

 

یعنی وقتی پای تجاوز به عمرت مطرح است،
ترجیح می‌دهی لااقل یک کاری بکنی که جناب متجاوز، کم‌تر لذت ببرد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

اوضاع دیپلماسی عمومی!

گفتمان الفنون،
شاید روزی می‌توانست جلوی گفتمان جورج بوش پسر،
-به لحاظ سنخیت نوعی: بی‌ادبانه، بی‌قاعده و مبتنی بر خل و چل بازی-
حرفی برای گفتن داشته باشد. 

ولی گفتمانی نیست که بتواند جلوی گفتمان شِکرین اوباما چیزی برای عرضه داشته باشد.

*

حالا شما بگو که این شِکر ِ آقای اوباما، مسموم است.
یا زیر مخملش چدن است.
قبول.

ولی وقتی حرف می‌زند، -کمینه به مصداق دشمن دانا- آدم لذت می‌برد.

شما به ترجمه‌های ابلهانه‌ی ٢٠:٣٠ و کیهان اکتفا نکنید.
متن پیام‌ها و صحبت‌ها را نگاه کنید یا بشنوید.

محترمانه و مودبانه و با وقار و -شاید بتوان گفت با رعایت ژست انصاف- حرف می‌زند.

شما که نمی‌توانی بگویی «کور شو؛ نبین!»
یا انگ بچسبانی به من که «دلت رفته و زبانت آمده!»

گیرم به من گفتی و قبول کردم و کور شدم.
یا انگ‌هایت به من چسبید و ترسیدم و لال شدم.

واقعیت که عوض نمی‌شود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

باخته‌ایم عزیز! سه بر هیچ!

هنوز نفهمیده‌ایم که ترک زمین، معادل باخت است.
آن‌هم سه-هیچ به نفع حریف.

یک بار؛ دو بار؛ ندرتا؛ استثنائا!
می‌شود گفت که اعتراض بوده و به ترک زمین‌‌ش احترام گذاشت.

تیمی که مدام روالش فرار از رویارویی است،
تیمی که تا آن‌جا که می‌تواند از رویارویی گریخته را نمی‌توان اهل بازی دانست.

تیمی که با هیچ حریفی مواجهه نمی‌کند،
ترک زمین، روال و تاکتیک اصلی آن است،
هیچ وقت هیچی نمی‌شود.

بلکه خودش را به دست خودش از بازی کنار زده‌است.
دیگر هیچ کس نمی‌تواند جدی‌اش بگیرد.

فقط در زمین تمرین خودش می‌تواند بازی کند.

*

بی‌بی‌سی فارسی / فارسی١ می‌آید.
اولش کری می‌خوانیم.

موسیو ضرغامی مغرورانه مصاحبه می‌کند و با تبختر می‌گوید که
این‌ها عددی نیستند و ما این‌ها را اصلا رقیب خود نمی‌دانیم و …

یک مدتی می‌گذرد و جا باز می‌کنند.
با چهارتا سریال افتضاح درجه ٣ و ۴ کلمبیایی و ترکی و … و با دوبله‌های کاملا بی‌کیفیت،
عرصه را بر رسانه‌ی ضرغامی با آن عرض و طولش تنگ می‌کنند.
(با ۵٠ تا کارمند پیاده، رسانه‌ی ۵٠هزار نفری آقای ضرغامی را به چُخ می‌دهند!)

اوضاع که خیط شد،
یک پیاده‌ی موسوم به دکتر -عباسی- را می‌آوریم تلویزیون که یک مشت دری وری بگوید
و اصطلاحات جدیدالابداع ممزوج بالانگلیسی که قرار است فحش باشد را ببندد به بیخ ریش‌شان،
و تمامی مشکلات مملکت که با میلیاردها دلار و سال‌ها وقت و میلون‌ها نفر نتوانسته‌ایم حل کنیم
را بیندازیم گردن فارسی١ و بی‌بی‌سی فارسی و استکبار جهانی و غیره!‌

بعد هم به بدترین نحو و به اشد وجه می‌بریم‌شان زیر پارازیت شدید سراسری!‌

*

العیاذ بالله. بلاتشبیه!
خاک بر فرق من و تشبیه من.

ولی راستی؛
استراتژی «پنبه در گوش مخاطب کردن»،
روش پیامبر بود یا روش  ابوجهل؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

«گور بابای ما بازاریا! اگه مَردید … بکنید!» یا «شرحی بر بلوف آرنجی!»

حسین شریعتمداری در کیهان پری‌روز(٢٧تیر٨٩) سرمقاله‌ای نوشته با عنوان:
«چه اتفاقی می افتد؟! هیچ!+»

و طی آن مهملاتی بافته که جلوتر برایتان می‌آورم که مستفیض شوید.


خلاصه اش این که اگر بازار تعطیل بشود، هیچ اتفاقی نمی‌افتد؟
بلکه دولت به راحتی معضل را حل می‌کند.
هم اشتغال زایی می‌شود هم تورم کنترل و هم همه چیز بهتر!

قبول!
اصلا حق با شماست. ما این حرف شما را دربست قبول کردیم. 

اگر مَردید، اگر می‌توانید، بکنید.
چرا معطلید؟
فکر کنید بازار برای همیشه تعطیل است.
مردم که با کسی عقد اخوت نبسته‌اند.
می‌آیند از شما می‌خرند.

دل‌تان برای بازاری‌ها سوخته؟

ما نخواستیم این لطف را.
بروید همین راه‌کارهای «قوزم چولماخی» تان را پیاده کنید.
از این راه‌کارها کم داشته این دولت‌تان؟
نتایج درخشان اقتصادی‌اش هنوز توی چشم‌تان نرفته… باید بیش‌تر فرو برود؟

اصلا بی‌خیال دولت.
مگر نمی‌گویید به نفع مستضعفین می‌شود؟ 

آقا شما را به خدا بروید نفع مستضعفین را بچسبید.

گور بابای بازاری ها.

چرا معطلید؟

*

می بخشید ها،
دولت فخیمه تان
سر عید و ماه رمضان تا هر سال سه بار زایمان نفرمایند و گرانی بر گرانی نیفزایند،
از پای نمی نشینند.

فکر کرده اید اگر از دولت تان بر می‌آمد چنین کارهایی، نمی‌کرد؟
فکر کردید این جماعت جاهل دلشان برای بازار و فعالین اقتصادی سوخته؟

*

تازه مثلا خوانده ی این جماعت این آقای شریعتمداری است!
این آقا تازه تئوریسین شان است.

توقع دارید اقتصاد مملکت چی باشد!؟

**

مردک ابله فکر کرده همین جوری قزنقورتکی همه چیز را می‌شود مثل بازجویی حل کرد.
دو تا سیلی بزند زیر گوش این و آن و چهارتا بلوف بزند و اعتراف بگیرد!

اه!

*****

مهمترین بخش بیانات حضرت ایشان این است:

« پرسید: به نظر شما اگر بازاریان مغازه های خود را برای همیشه تعطیل کنند، چه حادثه تلخ و ناگواری اتفاق می افتد؟! گفتم؛ درباره همه آنها اینگونه قضاوت مکن، گفت؛ سؤالم درباره همان یک عده ای است که هر وقت پای مالیات دادن به میان می آید، کرکره ها را پائین می کشند و معرکه می گیرند. سؤال سختی بود، شاید به این علت هیچوقت به آن فکر نکرده بودم. جوان پرشور به کمکم آمد و گفت؛ اکثر بازاریان فقط واسطه فروش کالا هستند. اهل تولید که نیستند. دولت می تواند در نقاط مختلف شهر مراکز فروش تأسیس کند، یعنی همان کاری که در ایام نوروز انجام می دهد. با این اقدام، علاوه بر تولید شغل برای بسیاری از جوانان بیکار، قیمت ها نیز کنترل می شود و مالیات هم با محاسبه دقیق و استفاده از سیستم «بارکد» به آسانی و کاملا عادلانه دریافت خواهد شد…. اندکی درنگ کردم، پاسخ سؤالش سخت نبود «اگر بازاریان مغازه های خود را برای همیشه تعطیل کنند چه حادثه تلخ و ناگواری اتفاق می افتد»؟! با اطمینان جواب دادم؛ هیچ!!»


****

شما راست می‌گویید.
هیچ اتفاقی نمی‌افتد.
سرجدتان غصه ی بازاری‌ها را نخورید.
بروید این راه کارهایتان را پیاده کنید.


دولت فخیمه تان که مملکت را کرده هیئت! این هم رویش!

*

ملتی که 25 میلیون رای به الفنون داده، نوش جانش باشد.
لابد از دور اولش راضی بوده و ادامه همان سبک غیرعلمی را پسندیده؛ 

لابد دلش می‌خواسته گوشت را کیلویی یک میلیون تومان بخرد!
به کسی چه مربوط؟


 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

حظ سعایت

بنده نمی‌دانم حظ سعایت چیست و چه‌قدر است؟

خاصه این‌که از رفیقی نزد عزیزی سر بزند.

از آن حظوظی است که بنده از آن تا به حال نصیبم نشده،
و امیدوارم که هیچ وقت نصیبم نشود.

خدایی‌ش خراب کردن دوستان نزد عزیزان،
چه چیز مثبتی برش مترتب است، من نمی‌دانم.

*

این یکی را که از یاد نخواهم برد.

استاد بزرگوارمان در اوج دوران فتنه اخیر، -باز هم به لطف سعایت رفقا- امر کرد که تعطیل کن.
 و ما هم آن+ یادداشت را در وبلاگ قبلی نوشتیم و نیت کردیم که چنان ننویسیم.

جوهر توبه‌ی ما خشک نشده بود که
حسین میهمانی کرد و حضرت استاد هم تشریف داشت.
دوستان تشریف آوردند، اوراقی از وبلاگ ما را -از جمله آن توبه‌نامه- پرینت گرفته
و جمله شواهد را مهیا کرده و توپ‌خانه را آماده‌ی ِشلیک ِتیر ِخلاص کرده!

جمله را گذاشتند پیش روی استاد.
خواند و خاطر مبارکش رنجید.

با خود گفتم:
تو مگر اسمت رفیق نبود؟
گیرم که من توبه شکستم. گیرم که بدعهدی کردم.
گیرم که در پذیرش ارشاد استاد، کاهلی کردم یا قانع نشدم یا اصلا هوس‌ران بودم.
گیرم که …

تو مگر رفیق نبودی؟
باید لاپوشانی می‌کردی یا افشاگری؟

مگر چند روز قبل‌ش، ندیدی که من -خودم- خریت کردم
و استاد را از موضع ارشادی به موضع مولوی کشاندم؟
-راستش فکر نمی‌کردم زیر بار برود.-

نمی‌فهمیدی که این سعایتِ ناجوان‌مردانه،
چیزی را می‌گسلد که نباید بگسلد؟
آقای دکتر! آقای مهندس!

الان حالتان خیلی خوب است؟

**

پ.ن: حسین امروز چیزی گفت که داغ دلم را تازه کرد. با خود گفتم اگر آن روز واکنشی نشان داده بودم، امروز چنین حرفی تحویل نمی‌گرفتم. ورنه از این ماجرا چندی است که گذشته است و آب از سر دل ما نیز!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

فقر و ایمان

یک چندی است برای من سوال شده،
که چرا آقایان این‌قدر بر طبل گشت‌های ارشاد می‌کوبند.
ول نمی‌کنند.

آیا مملکت مساله مهم‌تر ندارد؟
حجاب مهم، عفاف بسیار مهم، قوانین روی سر همه‌ی ما؛
ولی این‌ همه پرداختن به این موضوع؟
این‌ همه برنامه ریزی و برخورد و سازماندهی برای این موضوع؟

پلیس فلان، گشت بهمان، صدها مامور، صدها ماشین ون،
دستگاه و تشکیلات جهت ملوث کردن و توهین به شعور مردم
و باز کردن پای دخترکان به کلانتری‌ها و …

اگر این همه تلاش، برای معضل اعتیاد و شیشه و کراک شده بود،
الان انواع مخرب صنعتی‌اش، از اقلام مخدر سنتی -نظیر تریاک و …- ارزان‌تر و فراوان‌تر نبود!

 

*

البته یک چیزی به ذهنم رسید.

حدیث‌های مشهوری درباره‌ی «فقر» هست:

«کاد الفقر ان یکون کفرا»
یعنی نزدیک است که فقر به کفر تبدیل شود

یا به گمانم چنین چیزی که
«از دری که فقر وارد شود، ایمان از پنجره بیرون می‌رود»

و …

آقایان ظاهرا خیالشان راحت است که فقر را کاری‌ش نمی‌توانند -بلکه نباید- بکنند!
مسایل و مشکلات معیشتی مردم و فقر را
-که با ایجاد اشتغال و سرمایه‌گذاری و تولید قابل کاهش است-
که نمی‌توانیم کاری‌ش بکنیم!

جلوی در را که نمی‌توانیم بگیریم -که «فقر» تو(ی) نیاید!-
برویم جلوی پنجره را بگیریم؛ 
که «ایمان» بیرون نپرد!

*

این هم از پولتیک حضرات و نتیجه گیری علمی از احادیث و روایات
و راه‌کارهای عملی‌شان!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

الگویی برای طلبه‌ی جوان!

مجموعه‌ای از اقوال و حکایات و روایات عجیب هست،
که از قول عرفای صاحب نام این عصر که عمدتا مرحوم شده‌اند،
نظیر مرحوم آقای بهاءالدینی و مرحوم آقای بهجت و … نقل شده،
که حاکی از کرامات بزرگ و مقامات معنوی حضرت آقا هستند.
(که در دوران حیات آن‌ها هم قابل صحت سنجی نبود، چه رسد به حالا!)

که انشاءالله همین‌طور هم هست و ما هم بخیل نیستیم و خوش‌حال هم هستیم.

*

من ریشه‌ی چندتایش را پی گرفته‌ام،
به همین شیخ کاظم صدیقی خودمان می‌رسد.
اگر یک کسی برود دنبالش را بگیرد،
شاید کشفیات جالب‌تری هم به دست آورد؛
نظیر آن‌چه مرحوم شرف الدین کرد -در مقیاس کوچک-!

چند تایش را هم با گوش خودم از ایشان شنیده‌ام.
که مثلا حضرت آقا مکررا خدمت امام زمان مشرف می‌شوند،
یا امام زمان تمام قد جلوی حضرت آقا بلند می‌شوند و الخ.

*

البته از این سوی،
بحمدلله پیشرفت آقای صدیقی به نسبت سن و سوابقش، خیلی خوب بوده،
و ماشاءالله دارد.

آن روز که ایشان امام جمعه شد،
گمان نکنم کسی بوده باشد که ایشان را بشناسد و در عین حال تعجب نکند.

*

بالاخره ایشان یک جورهایی در این نوع رشد ِسریع، رکورددرای می‌کرد.

ولی من گمان می‌کنم این علیرضا پناهیان، رکورد آقای صدیقی را هم بشکند.
جوان خوش آتیه ای است!

یعنی خوب راه را شناخته و خوب الگو برداری کرده؛
و شما منتظر باشید که خبرهای خوبی از رشد محیرالعقول ایشان بشنوید.
چون ایشان هم‌واره یک گام از رکورددار قبلی جلو تر است.

*

اگر شیخ کاظم، مدعی ملاقات حضرت آقا با امام زمان هستند،
ایشان چند پله بالاتر می‌گوید و داعیه‌ی «سید خراسانی» بودن حضرت آقا را دارند.

(سید خراسانی از سرداران امام زمان است.
منظور حضرات از این ادعا، وجود رابطه تشکیلاتی میان حضرت آقا و حضرت صاحب است!

که البته در سید بودن و خراسانی بودن حضرت آقا شکی نیست،
ولی در این صفات، ایشان شریک زیاد دارد.
یکی‌ش «محمدعلی ابطحی» که هم سید است هم بچه مشهد!)

*

اگر شیخ کاظم، شورای نگهبان را «صافی(=فیلتر) مورد رضایت امام زمان» می‌نامد،
(راستی! آیا او سخن‌گوی رسمی امام زمان در ج.ا. است؟)
علیرضاخان، به کمتر از «مفسد فی الارض» بودن منتقدین عملکرد آن شورا رضایت نمی‌دهد.
(حکم مفسد فی الارض هم که جز اعدام نیست!)

*

اگر شیخ کاظم، تقاضای محاکمه‌ی سران فتنه (!) را دارد،
علیرضاخان، مجازات کم‌تر از «اعدام» را  رسوایی و دین فروشی می‌نامد.

(تا این‌جا محقق شده. یعنی گفته شده توسط حضرات)

و شما شک نکنید که
اگر شیخ کاظم تقاضای انقلاب فرهنگی دوم و سوم بکند،
ایشان تقاضای بر دار کردن اساتید و به توپ بستن دانشگاه را خواهد کرد!
(هنوز فرصت دست نداده‌است!)

*

کی از پیش‌رفت بدش می‌آید؟
چه بهتر که با خل و چل بازی و لات بازی باشد.

سوابق هم که در لات بازی -و ادای لات و لوت‌ها را بر سر منبر در آوردن- درخشان است.

فرصت هم که از این بهتر گیر نمی‌آید.
شهر هم که خلوت است!

اگر خاموش بنشینی گناه است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

بیداری به محبت

مناجات شعبانیه را که می‌خوانم
-اگر قسمت شود که بخوانم-
به عشق این فراز است.

البته فرازهای زیبا، کم ندارد.

ولی این یکی‌اش خیلی وصف حال ماست.

«الهی،
لم یکن لی حول
فانتقل به عن معصیتک
الا
فی وقت ایقظتنی لمحبتک»

که ترجمه‌ی آزادش می‌شود این که

«خدایا!
مرا تاب آن نیست که
از معصیتت بگریزم
مگر
وقتی که مرا به محبتت بیدار کرده باشی»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

راه‌برد «مدح جهل»!

چون از مردمی و عاقلی دور گشتی و عاقلان در کار تو مردد گردند و در فکر شوند؛ 
غم به دل راه مده! 
که هماره جاهلانی هستند
در فرمانبرداری ِبلاتعقل جسور؛
و در هواداری بی‌قید و شرط غیور؛
و در هواخواهی ِجهل، پر شر و شور! 

پس تو را کافی‌است که «مدح جهالت» ایشان کنی و بدان جهت‌شان مغرور!

تا مگر ایشان را حرف عاقلان در گوش نیاید و اثری از انذار و ارشاد عقلا در ایشان نماند.

گوش‌شان که به زهر ِ«جهل» از حق «کَر» است،
پس تو به تیغ «غرور» چشم ایشان را نیز «کور» کن؛ 
سپس به حضور ایشان، دهان عقلا را «ممهور».

 

 

*

 

جناب خودمان!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

متی نصر الله؟

ماه رجب هم آمد و رفت آقا.

هنوز نوبت «لیزدادوا» نشده؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

مُغنّی ملولم … دوتایی بزن!

وقایعی که رخ داد، و همه با خبریم،
دل و دماغ نوشتن،
-خاصه برخی گونه‌های عافیت‌طلبانه‌ی غیراجتماعی-
را ازم گرفت.

همان روزها هم نوشتم:

«مولوی جان! تو هم ببخش مرا…
مثنوی خواندنم نمی‌آید»

*

-اگر خدای خواسته باشد-
قصد کردم
ادامه‌ی داستان‌های مثنوی را از سر گیرم.
و اگر شد، یادداشت‌های ناتمام «درباره‌ی ازدواج» را ادامه دهم.

بعونه و مدده

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

بصیرت به معنای «بینش» ؛ بصیرت به معنای «نبینش» !

اصولا، بصیرت را اگر بنا باشد به یکی از این دو معنی نزدیک تر بدانیم،
قاعدتا باید «بصیرت» را به «بینش» نزدیک بدانیم،
تا «نــ بینش» یا اغماض!

بعبارتی
تا چندی پیش،
بصیرت، عبارت بود از
دیدن دقیق ِ دقایق   و    تشخیص صحیح حقایق؛ 
گول ظاهر را نخوردن  و   پی به واقعیات پشت پرده بردن؛
اکتفا نکردن به شاخ و برگ‌های فرعی و یافتن رگه‌ی اصلی حقیقت.

 

برخی عزیزان که این روزها این واژه‌ی مظلوم (=بصیرت) آلت دستشان شده،
-امثال رسایی‌ها و کوچک‌زاده‌ها و …-
ظاهرا از همه‌ی خصایص «بصیرت» همین خصیصه‌ی «بسنده نکردن به ظواهر» را گرفته‌اند،
و باقی را وانهاده‌اند.

و همان را هم تقلیل داده اند به
«نادیده‌ گرفتن شواهد»،
چشم بر هم گذاشتن، ندیدن و کور بودن است.

*

:

ببین عزیزم!
 این چاله‌ها و چاه‌ها که می‌بینی، چاه نیست که!
چاله نیست که!
اصلا شما چشم‌هایت را روی هم بگذار. نمی‌خواهد خودت فکر کنی و نگاه کنی.
به من اعتماد کنی، ایمان داشته باشی، کافی است.
من خودم صحیح و سالم تو را خواهم برد!
بصیرتت کجا رفته پس؟!

 

***

آورده‌اند که راننده‌ای در گردنه‌ای خطرناک، بسیار بد رانندگی می‌کرد.
مسافرانش شاکی شدند که این چه طرز رانندگی است!
راننده‌ی با بصیرت ما (بصیرت با تعریف جدیدش) هم گفته بود که :

شما هم اگر می‌ترسید، -مثل من- چشم‌ها‌تان را ببندید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

مذاکرات هسته‌ای و طرف‌های جدید


(برای مشاهده در ابعاد بزرگتر، کلیک کنید+)

*

منبع: گمنام

****

آیا دیگران نیز در زمین بازی طراحی شده‌ی ما بازی خواهند کرد؟

آیا بازی با دو تیم، -خاصه وقتی هر دو تیم،‌ هم‌دست هستند- ساده تر است؟

ترکیه و برزیل، چقدر با اروپا و امریکا تفاوت موضع -از لحاظ جایگاه استراتژیک- داشتند؟
یعنی روی طیفی که روسیه و شرق یک سو باشند و امریکا و اروپا و غرب یک سو،
ترکیه و برزیل کجای این طیف بودند؟

آیا روسیه نباید احساس کند که از بازی کنار گذاشته شده -و دلخور شود-؟

وقتی خبرگزاری روسیه هنوز که هنوز است، یکی از تیترهای اصلی کنار سایتش،
«خروج روسیه از بازی ایران» است،
پیام/معنی خاصی ندارد؟

*

از دیگر سو،
شما بودی، از ته دل به حماقت حضرات در امثال «بیانیه‌ی سرنوشت ساز!» نمی‌خندیدی؟

طرف، مهم‌ترین و قوی‌ترین حامی‌اش را کنار بزند، زمین بازی جدید تعریف کند،‌
پای طرف سومی را به بازی باز کند،
اما این طرف‌های سوم هم یکی‌ش نوچه‌ی نوچه‌ی خودت باشد
-که هم‌پیمان استراتژیک اسرائیل در منطقه است و حتی پایگاه نظامی در اختیارش گذاشته- ؟
و آن یکی …

به قول ابراهیم نبوی:
«دختر همسایه هر چی خل و چل تر، واسه‌ی ما بهتر!»

*

امان از آقایان مبتکری
که برای خروج از بن بست، خود را در بن‌ بست پیچیده‌تر و سخت‌تری گرفتار می‌کنند!

و البته از این بی تدبیری‌ها، در این چند سال کم ندیده‌ایم.

و دوباره -مع الاسف-،
آن‌ها که شاخک‌هاشان می‌جنبد،
بوی باروت را حس می‌کنند.

*

خدا به این مردم مظلوم، رحم کند.
اول از شر «کارشناسان ارشد»ش!‌
و بعد هم از شر دشمنانش!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

سلطان قلب‌ها!

حرف نداره خدا وکیلی!

*

منبع: یک وبلاگ روسی زبان!

*****

پ.ن: جهت رفع هر گونه سو تفاهم: این تصویر از روی اینترنت پیدا شده و ربطی به شخص بنده ندارد. بنده هنوز فرزندی ندارم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

دو سخنرانی!

چندی پیش، میهمان یکی از قدیمی‌های نساجی بودیم.
برخی قدیمی‌ها و بزرگان نساجی هم بودند.

*

یکی‌ از ایشان، حرف طنز ولی تلخی زد.

گفت:

«

من چهارصد تا کارگر داشتم.
به اروپا صادرات داشتم.

این آقا که رئیس جمهور شد،‌
من ٢ تا سخنرانی اولش رو گوش کردم،
تکلیفم با خودم معلوم شد:

کارگرها را مرخص کردم.
دستگاه‌ها را فروختم.
سالن‌ها را هم اجاره دادم!

الان هم ١١ صبح می‌روم دفترم.
تا ٣-۴ بعد از ظهر.
ناهار و چرت و میوه‌ی عصر هم برقرار است!

منی که ٧ صبح می زده ام بیرون، تا ١٠-١١ شب؛
یک‌سر می‌دویدم و بسیار پیش می‌آمد که ناهار هم از یادم برود؛
منی که صادر کننده بوده‌ام، شده‌ام وارد کننده‌ی عمده.

کسل شده ام؛ گاهی از (تنبلی ِ) خودم بدم می‌آید ولی از کاری که کردم راضی‌ام.

هشت سال، خودش یه عمره!

»

***

حالا شما بیا برای این پیرمرد کارکشته روضه خوانی کن.
که الفنون یک سخنرانی کرده و یک جایی‌اش گفته از تولید حمایت می کنم.

به خیالت،
امثال این آقا، منتظرند ببینند الفنون چی گفت؟

متن سخنرانی، بخش کوچکی از پیامی است که یک رئیس جمهور مخابره می‌کند.

از لابه لای سخنرانی،
از لحن و لهجه و اطرافیان و رویکرد‌ها و عاقبت دیگران،
بو می‌کشند.

این شم تجاری/اقتصادی را که نمی‌شود با چهارتا کلمه‌ی ریاکارانه‌ی
«ما حمایت می‌کنیم»
فریفت که!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 4 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

بصیرت ناشی از آگاهی/ناآگاهی!

دو سال پیش‌، پرسیدن این سوال احمقانه بود.
یعنی پرسش از یک بدیهی بود.
مگر می‌شود که بصیرت ناشی از چیزی جز آگاهی و دانایی باشد؟

اما طی دو سال گذشته، این واژه‌ی زیبا،
دست‌مایه‌ی سیاسی‌کاری‌های عده‌ای -نظیر رسایی‌ها و کوچک‌زاده‌ها- شد،
و مع الاسف، به نظر می‌رسد در ادبیات سیاسی امروز ایران،‌
بصیرت را دیگر نمی‌توان مثل قبل -شفاف و مثبت- فهمید.
و امروز، معنای آن، بالکل قلب گردیده
و بعضا جهت مفاهیمی متعارض و متضاد به کار می‌رود .

**

پس سوال اصلی این است که

آیا بصیرت ناشی از ناآگاهی هم داریم؟

*

یک شعری هست که آقاجونم می‌خواند:

«
ز هوشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد،
دلا دیوانه شو … دیوانگی هم عالمی دارد!
»

 

یعنی یک شادمانی و بی‌غمی و آسودگی ناشی از نادانی هست،
که زندگی و فهم آن را ساده می‌کند و تصمیم گیری و قضاوت را نیز.

*

یک جور دیگر بگویم.

اصولا پیچیدگی‌ها را دو گونه می‌توان ساده کرد.

یکی این‌که اصلا متوجه پیچیدگی‌ها نبود و از متدلوژی «ناآگاهی=آسودگی» بهره برد.

یا این‌که زیاد دانست و بصیرت کافی را کسب کرد
(لطفا واژه‌ی بصیرت را در این‌جا، با مفهوم قبل از انتخابات ٨٨ فهم بفرمایید!)
تا بتوان پیچیدگی ها را درک و سپس حل کرده و ساده کرد.

**

این آقایان تازه از گرد راه رسیده،
این واژه‌ی مظلوم و عمیق را -بصیرت-،
«به فرآیند ساده شدن پیچیدگی‌ها -آن‌هم به نفع خودشان-»
اطلاق می‌کنند.

خواه این ساده شدن‌
منبعث از ناآگاهی باشد،
خواه منبعث از آگاهی.

خواه مدلل به حق باشد،
خواه ملوث به باطل.

مهم این است که حکم به نفع آن‌ها صادر شود.
هم‌آن اسمش می‌شود «بصیرت»!

***

به زعم و حدس بنده و بدون بررسی آماری دقیق،
اکثریت -و نه همه- کسانی که مواضعی مشابه با رسایی‌ها و کوچک‌زاده‌ها دارند،
و توسط مشارالیهما، «با بصیرت» خوانده می‌شوند،
کسانی هستند که اخبار با منابع متنوع به ایشان نمی‌رسد.
نوعا ماهواره ندارند و لذا اخبار را از مبادی گوناگون دریافت نمی‌دارند.
نوعا با اینترنت بیگانه اند،
روزنامه هم یا نمی‌خوانند یا اگر می‌خوانند، کیهان و رسالت و …

البته، بصیرت لزوما با مرور اخبار متنوع و اطلاعات زیاد داشتن، به دست نمی‌آید،
ولی درک پیچیدگی‌ها، غالبا بدون دانایی کافی، ممکن نیست.

لذاست که
پذیرش این نکته که 
این جماعت با درک پیچیدگی‌ها و حل آن‌ها به این موضع رسیده‌اند،
ساده نیست.

بلکه،
بیش از هر چیز،
قوت ایمان و اعتقادشان به برخی افراد و اشخاص است
که ایشان را در صحنه نگه داشته.
-و انشاءاله نگاه دارد. که اگر نبودند هم‌این‌ها، سرنوشت مملکت الان واقعا در ابهام بود- 

به هر روی،
تعبیر بصیرت -با معنای قبلی- برای این‌ها، ‌چندان معقول به نظر نمی‌رسد؛
ولی معنای جدیدی که برای این واژه ایجاد شده را هم
باید از قابلیت‌های توسعه‌ی زبانی فارسی دانست و آن‌را محترم داشت!

 

*

بنده واقعا جرات نمی‌کنم این جماعت را طعن کنم.
بالاخره این انقلاب،‌ انقلاب پابرهنه‌ها و مستضعفین بوده،
و تا کنون همه‌ی هزینه‌های بزرگ را همین اقشار برای این نظام و انقلاب پرداخته‌اند.
و سینه سپر کرده‌اند تا امثال بنده‌ی منورالفکرنما(!) برویم درس و کتاب و اخبار بخوانیم!

ولی برایم زور دارد که امثال این حضرات تازه بر سفره‌ی قدرت نشسته،
دیگران را طعن کرده، به بی‌بصیرتی متهم کنند.

یعنی این بصیرتی که امثال آقایان می‌گویند که دیگران فاقد آن هستند،
جنسش چیست؟

جنسش از دانش و آگاهی و خبر و تحلیل است؟‌
-یعنی کوچک زاده آگاهی و دانش و اخباری دارد که سایرین ندارند؟-

 

یا جنسش از ایمان است؟
-یعنی مثلا آقای رسایی به فلان آقا یا موضع، ایمان و اعتقادی دارد که سایرین ندارند؟ –

 

یا جنسش از علاقه است؟
-یعنی مثلا آقای فدایی، به کسی علاقه‌ای دارد که سایرین ندارند؟-

 

یا جنسش از منافع است؟
-یعنی مثلا آقای حسینیان، با بودن ِجریانی، منافعی دارد که با سایرین ندارند؟- 

 

اشکالی هم ندارد.
هر کدام باشد، در حوزه‌ی شخصی، هیچ اشکالی ندارد.
شما حق دارید که به کسی علاقه و در کنار کسی منافع و به مواضعی اعتقاد و از اموری اگاه باشید.

ولی این‌ها هیچ‌کدام -جز آگاهی و خبر و تحلیل خبر- برای شما بصیرت ایجاد نمی‌کند. 

اموری که بنده بسیار بعید می‌دانم نزد این حضرات بیش از بزرگانی که به بی‌بصیرتی متهم‌اند،
موجود باشد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 ژوئیه 2010 در Uncategorized

 

در یک جامعه درست/جامعه نادرست

در یک جامعه‌ی درست،
همه جا رئیس هستید، الا پشت میز خودتان -که باید باج بدهید-!

هر جا که مراجعه می‌کنید و کاری دارید،
رئیس و عزیز هستید و کارتان باید سریع و محترمانه انجام شود؛
و پشت میز خودتان، نوکر و مطیع.
باید کار ارباب رجوع را به بهترین نحو و با احترام راه بیندازید.

*

و در یک جامعه‌ی در هم ریخته و بی‌نظم،
تنها پشت میز خودتان رئیس هستید و بقیه جاها باید باج بدهید.

همه جا تو سری خور و ذلیل هستید،
الا پشت میز خودتان!
که از آن جا هر کسی را که توانستید، هر جور که توانستید، سر بدوانید و بچزانید!

***

با تشکر از «میرحامد» عزیز.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2 ژوئیه 2010 در Uncategorized