RSS

بایگانی ماهانه: ژانویه 2008

آب تويی کوزه تويی!

الهی بمیرم برایت ای جوان بوشهری...

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 ژانویه 2008 در Uncategorized

 

غنی سازی از پایه!

غنی سازی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژانویه 2008 در Uncategorized

 

پذيرش هم‌قطار

این روش٬
یکی از بهترین روش های کنترل تعارض  و مهار مخالفت است.

کسی که با برنامه‌ی جدید مخالفت می کند را٬
می کشانی وسط و می گذاری در تیمی که می خواهد برنامه‌ی جدید را طراحی و اجرا کند.

او را از گوشه‌ی رینگ می کشانی به وسط رینگ.
دیگر نمی تواند موضع اپوزیسیونی خودش را حفظ کند.
می شود مجری و از جایگاه تهاجمی٬ به جایگاه تدافعی کشانیده می شود.

این که خیلی وقت ها٬
بچه‌ی شر و شیطان کلاس را می کنند مبصر٬
حکمتش این است.

***

گفته اند که روزی کسی به شهری رفت.
دید موذن بر سر ماذنه می گوید:
«اینا می گن:‌الله اکبر.
اینا می گن: اشهد ان محمدا رسول الله….»

رفت مسجد دید در حیاطش مغازه هست٬
یکی از این مغازه ها هم دارد شراب می فروشد.

رفت سر صف های نماز٬
دید یک مرد خطرناک سبیل از بنا گوش در رفته‌ی داش مشتی رفت امام جماعت شد!

دیگر دادش در آمد و پرسید این جا چه خبر است؟

گفتند:‌
این جا کسی مجانی اذان نمی گفت.
یک یهودی را گیر آوردیم که قیمتش از همه ارزان تر بود.
به‌ش پول می دهیم اذان بگوید!

مسجد هم موقوفات دارد که باغ انگور است.
دیدیم انگورش بماند کشمش می شود. هم وزنش یک دهم می شود و هم قیمتی ندارد.
شرابش کردیم که هم وزنش ده برابر می شود و هم قیمتش خوب است!

این پیش نمازمان هم٬ دزد سابقه دار است.
دیدیم هر روز می آید کفش ها را می دزدد.
کردیمش پیش نماز که جلوی چشم باشد!

***

این قصه را حاج مسعود شاهرخ٬ تعریف می کرد.
لطیفه است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژانویه 2008 در Uncategorized

 

اصل محافظه کاری!

Rule No.1 :
Hope for the Best, Plan for the Worst !

***

این را رئیس سیا به یکی از زیر دستانش می گفت.
در فیلم اولتیماتوم بورن+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژانویه 2008 در Uncategorized

 

نتايج تکان دهنده‌ی راه کار بی اثر و راهکار بی اثرتر!

این+ گزارش غیر رسمی را اگر دیده باشید٬
پشت بندش پیشنهاد جنبش عدالت خواه دانشجویی هم آمده است:

«…با عنايت به موارد فوق پيشنهاد مي‌شود براي حمايت از اين ايده به ثمر رسيدن اهداف آن و از طرفي به دست آوردن محك سنجش توفيق و عدم توفيق در هر استان و برنامه‌ريزي براي سال آتي هيأت يا هيأت‌هايي متخصص و در عين حال مستقل و با شهامت و بدون پيش‌قضاوتي به طور همزمان به استان‌هاي مختلف اعزام و گزارش فني و كارشناسي و مستند از همه استان‌ها جمع‌اوري و به رياست جمهوري ارائه گردد.»

مشکل چی بوده؟ 

« 190 طرح با تسهيلات دريافتي 536 ميليارد ريال بازديد شده، تعداد اشتغال پيش‌بيني شده از اجراي اين طرح‌ها، 3799 نفر و تعداد اشتغال تعهد شده در قراردادها 2615 نفر بوده كه در عمل تنها 270 فرصت شغلي حاصل اعطاي تسهيلات مذكور بوده است. » 

اول.
از روز اول٬ بی اثر بودن این روش آقایان برای ما و دیگر اهالی اقتصاد معلوم بود.
درست است که ما در سیاست گذاری ها دستی نداریم و دانش زیادی هم نداریم٬
اما بازار مصرف این وام ها را پیش چشممان می دیدیم.
همه‌ی کسانی که دستی بر کار و صنعت دارند این ها را به چشم می دیدند.
که فلان همکار افتاده دنبال فلان طرح و وام و …
در به در دنبال دستگاه دست دوم و اسقاطی می گردد تا به عنوان طرح جدید
بکند در پاچه‌ی دولت. پول را بگیرد و بزند به صد زخم دیگر و ملک و آپارتمان.
سر‌آخر هم یک سوله‌ در دل بیابان و چند فقره دستگاهِ آشغال٬ توسط بانک مصادره می شود و
می ماند روی دست بانک.
نه تولید نه اشتغال و نه حتی باز پس گیری پول بانک.

من کاری به این ها ندارم.
۲۰۰ میلیارد دلار پول بی زبان٬
رفت که رفت. به من چه!

دوم.
سخن در راه‌کاری است که جنبش عدالتخواه دانشجویی ارائه کرده است.
اگر خوش بینانه بنگریم و فکر نکنیم چنین پیشنهادی در راستای دوخت و دوز کیسه برای
اهالی جنبش مزبور و دست و پا کردن یک شغل آبرومند برای ایشان باشد٬
{نظارت ویژه از طرف دولت عدالتخواه(!) توسط دانشجویان عدالتخواه(!)}
باید بگوییم راه حل غلط و کاملا بی اثری است.

گیرم هم توانستید این همه متخصص ذیصلاح را یک جا و در هیئتی جمع کنید.
مستقل و وابسته نبودنشان چه طور قابل تشخیص است.
شجاع بودن و بدون پیش فرض بودن ذهنشان چه طور؟
منظور از این عبارات٬ خام بودن و بی تجربه بودن و سابقه کار نداشتن است؟
که هیچ سابقه ذهنی و وابسته‌گی و … نباشد.
یا شجاعت سنج و استقلال سنج اختراع شده است؟

بعد هم٬
این متخصص مستقل و شجاع٬ اولین جایی که سبیلش چرب شود٬
هم سبیلش از خشکی در می آید و
هم خودش از شجاع بودن و مستقل بودن!

و…

***

آن چه در مورد شفافیت گفته بودم+ را یادتان هست؟

این راه کاری که این آقایان ارائه می دهند هیچ مشکلی را حل نمی کند.
بلکه با دید بدبینانه٬
باید گفت مشکل بزرگتری را ایجاد خواهد کرد که در دنیا بی نظیر خواهد بود.
و آن احتمال تشکیل یک مافیای بزرگ -و نالایق- در سطح ملی است.
یعنی هم مشکل قبلی را حل نکرده است٬ هم مشکل بزرگ و بی نظیری به وجود آورده است.

راهی اگر برای چنین مشکلاتی وجود داشته باشد٬
-فقط و فقط-
شفافیت است.

شفافیت.
نظارت عمومی.
نظارت مستمر مبتنی بر شفافیت.
هیچ کس نمی تواند همه‌ی مردم را بخرد.

بگذریم.
قصه در این باره زیاد است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 ژانویه 2008 در Uncategorized

 

انواع روابط ميان دو…

این‌ها+ را بی‌خود نبود که برایت گفتم.
حالا بیا و در مورد دو نفر آدم فکر کن.

***

هر کس که با همسرش قهر کرده باشد٬
(که اگر ازدواج کرده باشد٬‌ حتما کرده است)
این ها را با پوست و استخوان خود لمس کرده است.

فرض کنیم روابط به سبب یک دلخوری٬
از کاملة الوداد به همزیستی مسالمت آمیز تقلیل یافته باشد.

تحت این شرایط٬ بسته به نوع دلخوری٬ گام بعدی معلوم می گردد.

اگر دلخوری شدید بوده باشد٬
طرفی که دلخور شده است٬ مایل است روابط را بیشتر کاهش دهد.
و تا آن لایه‌ای که احساس کند دلش خنک شده است٬‌
روابط را وخیم تر و مخاصمه را عمیق تر کند.

-نا گفته نماند این کار٬ کار خطرناکی است و خالی از تبعات نیست.
لذا خیلی به ترموستات دلِ دلخور نمی بایست اطمینان کرد
و زندگی را تا کاهش دمای آن به محاق برد!-

بعضی وقت ها آن قدر دلخوری شدید می شود که به جای یک پله٬
چند پله از حالت کاملة الوداد عقب نشینی می شود.

***

 به هر حال٬
توصیه‌ی اخلاقی و دینی و شرعی و روان شناسی اکید می شود که
پای قدرت های بین المللی را به هیچ وجه به مخاصمات خود وارد نکنید.

اولا از قدرت های بین المللی کار زیادی بر نمی آید.
و معمولا جز صدور قطعنامه کار مفیدتری صورت نمی گیرد.
صدور قطعنامه هم چیز جالبی نیست.
جز ثبت کردن در تاریخ و فراموش نشدن مخاصمات فایده‌ی دیگری ندارد.

اگر هم دخالت کنند٬ معمولا نتایج فاجعه بار است چرا که
به نفع یکی از طرفین وارد درگیری خواهند شد.
نتیجه‌ي این دخالت هرچه که باشد٬ شکست است.
چرا که در نهایت زمین و سرزمین مشترک٬ پایمال نیروهای نظامی فرامنطقه‌ای شده است.
بی آن که صلحی به بار بیاید.

نیروهای حافظ صلح نمی توانند تا ابد در یک جا مستقر بمانند.
و به محض ترک محل مخاصمه٬ مخاصمه ای جدید و عمیق تر رخ خواهد داد.

**

اگر در خانه طفلی وجود دارد٬ از جنگ سرد بپرهیزید.
مشروعیت یکدیگر را نزد افکار عمومی پایین نیاورید.
چون با افکار عمومی دو ملت روبرو نیستید. با یک ملت روبرو هستید و
و دود آتشِ به چالش کشیدن مشروعیت دیگری٬
جز در چشم خودتان نخواهد رفت.

***

در هر مرحله‌ای که قرار گرفته اید٬ 
-خداوکیلی- شرایط را رو به بهبود ببرید و رو به وخامت نبرید.
مخاصمه را تبدیل به جنگ سرد کردن٬ پیروزی است.
و جنگ سرد را به همزیستی مسالمت آمیز تبدیل کردن٬ پیروزی است.

مخاصمه را تبدیل به جنگ تمام عیار کردن (۳ مرحله جلو بردن)
بسیار بسیار راحت تر است از
تبدیل کردن مخاصمه به جنگ سرد.(۱ مرحله عقب کشاندن)

چون اوضاع را وخیم تر کردن که هنر نمی خواهد.
یک مقدار کله خر بودن می خواهد٬
یک مقدار بی گذشت بودن می خواهد و
یک کم غرور و اگر لازم شد نامردی!

اوضاع را بهبود دادن مشکل است.
از خود گذشتن می خواهد.
پا روی غرور گذاشتن می خواهد.
بزرگواری و کرامت نفس می خواهد.
تدبیر و هنرمندی می خواهد!

***

این ها را مثال زدم.
 فکر که بکنی می بینی مدل کاربردی ای است.
می بینی خودت مثال برایش زیاد داری.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 ژانویه 2008 در Uncategorized

 

شيخ صنعان

حکایت شیخ صنعان را شاید کمتر کسی باشد که نشنیده باشد.
خاصه بعد از ماه مبارک امسال و ماجرای حاجی فتوحی و هستی و غیره!

این ایام -که آخر ترم است و موعد تحویل کارها-٬
سرکار خانم سلطانبانو یک سری کار نگارگری و تصویرگری داشتند که
می بایست از ادبیات ایران قصه ای را انتخاب کرده و …

خلاصه ما پیشنهاد کردیم ماجرای شیخ صنعان را تصویر کنند.

یک هفته ای وقت گرفته است.
به هر حال به بهانه‌ی این کار هم شده٬ یک بار دیگر قصه را خواندم.
(در منطق الطیر عطار٬ پیش از عزم راه کردن و عذر آوردن مرغان)
گفتم خلاصه ای از داستان شیخ صنعان را این جا بنویسم بد نیست.

***

شیخ صنعان+ (یا سمعان)٬ زاهدی بود که مجاور کعبه شده بود.
پنجاه سال در حرم امن الهی معتکف بود و چهارصد مرید داشت که
هر یک از آن مریدها٬ یگانه‌ی عالمی بودند و کرامات داشتند.

بعد از این همه سال عبادت و ریاضت٬ شبی خواب می بیند که
در روم بتی را روز و شب سجده می کند.
هر چه می کند نمی تواند از فکر این خواب بیرون بیاید.
می گوید باید بروم و ته و توی این ماجرا را در بیاورم.

با اصحاب و مریدان راه می افتند می روند تا روم.

سیر می کنند و می گردند و این در و آن در می زنند تا ببینند بالاخره چی می شود.

یک روزی در همین گذرها بودند که
نگاه شیخ اتفاقا به دختری ترسا (مسیحی)  می افتد.
دختری که علاوه بر زیبایی های ظاهری٬
مسیحی معتقدی هم هست و با حضرت مسیح پیوند قلبی عمیق دارد
و از انوار ایشان بهره مند شده است.

به هر روی:
گرچه شیخ آن جا نظر در پیش کرد
عشق آن بت روی کار خویش کرد!

خلاصه این که شیخ به روی خود نمی آورَد و می رود به اردوگاهشان.
هرچه می کند از فکر دختر بیرون نمی آید.
و پنهان داشتن این راز نیز نتیجه ای جز افشای مضاعف ندارد و
و به قول سعدی:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم!

ماجرا نزد اصحاب مکشوف می شود.
از در نصیحت در می آیند مگر شیخ بازگردد.

این طور ناشی گری ها هم که -می دانید-٬
جز مصمم تر کردن شیخ و مایوس شدن این اصحاب ثمری نداشته و نخواهد داشت.

یکی می گوید: برو غسل کن تا حالت درست شود!
می شنود: من از خون جگر صدبار غسل کرده ام.

یکی می گوید: برو تسبیح دست بگیر!
می شنود: تسبیح کجاست اخوی! زنار بخواهی داریم! تسبیح….پَر!

خلاصه!
می رود ساکن کوی دختر ترسا می شود.
و دختر ترسا هم متوجه می شود که این شیخ را چه بلایی بر سر آمده است.

یک روز خودش را می زند به آن راه دیگر(=اعجمی کردن)!
می گوید:
آی پیرمرد! چه خبر شده! این جا چه کار داری؟

شیخ هم می گوید:
دلم این جا گرفتار شده.
یا دلم را پس بده. یا من را این جا بپذیر!

دختر هم می خندد که: 
پیرمرد! برو فکر کفن و دفن باش!
تو را چه به این حرف ها!

شیخ هم که زیر بار نمی رود که نمی رود!

خلاصه دختر هم نه گذاشت و نه برداشت.
گفت: باید ۴ کار بکنی تا قبولت کنم.

باید به بت سجده کنی و قرآن بسوزی و می بخوری و ایمان وانهی!

شیخ گفت: سومی را می کنم و باقی را نه!

و برفت و می بخورد و مست شد و چون مست شد٬
آمدند و بردندش به دیر مغان! هم در کار بت گشت و سجده کرد
و هم در مستی و نزد بت و دختر ترسا٬ قرآن نیز بسوخت!

دم دمای صبح که شد٬‌
دختر ترسا گفت: که دیگر وقتش است که تکلیف را معلوم کنی:

هر که او همرنگ یار خویش نیست
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست

یا الآن مسیحی می شوی و به آیین من می آیی و به اسلام کافر می شوی!
یا
«اینک ردا٬ اینک عصا»
راه دراز و جاده باز!

شیخ اطاعت کرد و ایمان نیز از کف بنهاد!

بعد به قول خودمان٬ نیش اش را باز کرد که
الوعده وفا!

دختر ترسا هم روی ترش کرد که:
زهی خیال باطل!

مهریه ام را چه می خواهی بدهی؟
همین طوری که نمی شود!

شیخ هم نالان شد که
ای بابا! من که چیز دیگری ندارم در این دنیا.
آن از یاران و اصحابم که الآن به خون من تشنه اند٬
این هم از تو که این طور مرا بیچاره کرده ای.
من چه کنم آخر؟

دل دختر به رحم آمد و گفت:
اشکالی ندارد.
یک سال خوک بانی من را بکن و خوک های من را نگه‌داری کن٬
به عوضِ کابین و مهریه از تو قبول می کنم!

شیخ هم بی هیچ اعتراض پذیرفت.

اصحاب شیخ که این طور دیدند٬
آمدند پیش او!
که بالاخره تکلیف ما را معلوم کن.
اگر بنا به همراهی است٬ ما هم زنار ببندیم و خرقه در آوریم.
اگر هم نیست٬ بگو برگردیم.
این طور آلاخون والاخون نمی شود!

شیخ هم گفت:
چرا زودتر نگفتید؟ برودید. بروید. زودتر برگردید به مکه و
هرکسی هم از احوال من پرسید٬ راستش را بگویید.
بگویید این جا آمد و گرفتار دختری ترسا شد و …

و اصحاب بازگشتند.
یکی از مریدان بزرگ شیخ٬
که با او به شام نرفته بود٬ اصحاب را دید که بدون شیخ بازگشته اند.

از شیخ پرسید.
شرح حال وی بگفتند.
بر ایشان خروشید :
که چرا چنین کردید و تنهای
گذاشتید.
اگر مرد بودید باید شما هم خرقه در می آوردید و با او زنار می بستید.
او را نباید در بلا تنها می گذاشتید.
گفتند ما خواستیم این کار را بکنیم ولی نگذاشت و به ما دستور داد که برگردیم!

باز بر ایشان خروشید :
که شیخ بر شما در بست٬ خدا که بر شما در  نبسته بود.
می رفتید و به درگاه خدا استغاثه می کردید.

اصحاب چیزی نگفتند و سرشان را انداختند پایین!

خلاصه آن چهارصد مرید را راه می اندازد
می روند به روم.
همه با هم به درگاه خدا توسل می جویند و چله می گیرند٬
(چهل شب و روز به عبادت و ریاضت. بی خوراک و خواب درست و حسابی)
که خدایا این مشکل را حل کن.

شب چهلم٬‌
آن مرید هوشمند در مکاشفه می بیند که آسمان می شکافد
و حضرت مصطفی می آید پایین. او می رود به نزد ایشان و هدایت شیخ را از ایشان می خواهد.

ایشان هم به همت بلند و مروت این مرید مرحبا می گوید و
می گوید که بروید خوشحال باشید که به خاطر این همت بلند و تلاش شما
این بند را از شیخ گشودم و 
غباری که میان او حضرت حق نشسته بود را به شبنم شفاعت زدودم!

مرید مذکور نیز غریو شادی سر داد و به اصحاب خبر داد.

جمله‌گی به سمت خوک دانی رفتند تا حال شیخ را ببینند.
دیدند که زنار باز کرده و کلاه گبری از سرنهاده است و 
و در غم عظیمی درخویش می سوزد.
اصحابش را که دید انگار از خجالت آب شد.
از عرق خیس و از گریه‌ی پشمانی خیس و از توبه در سوز و گداز.

خلاصه این که بشارت پذیرفته شدن توبه و
عنایت حضرت مصطفی را به وی دادند و وی توبه کرد و عزم بازگشت به کعبه را نمود.

اما بگویم از دختر ترسا.
در همین وقت ها بود که او نیز در خواب دید که آفتاب به نزد او آمده است و می گوید:
شیخ را از راه به در کردی. حالا برو به راه او در آ.
ایمانش را گرفتی. حالا برو به دین او ایمان آر.
راهش را رهزنی کردی. برو همراهش بشو…

خلاصه دختر٬ با آتشی در دل از خواب برخاست و در پی شیخ به خوکدانی آمد.
وی را نیافت. در پی وی آواره‌ی بیابان گشت و خاک بر سر می کرد و
حال عجیبی پیدا کرده بود.

چندان از شهر دور نشده بودند که
شیخ در درون خود٬ تحول در حال دختر را بدانست و
ناگاه به سوی روم بازگشت.
اصحاب ناراحت شدند:
که ای شیخ ما را مسخره کرده ای؟
این همه توبه و ناله و … چی بود پس؟

و شیخ گوش نداد و به نزد دختر شتافت.
بالای سر دختر که رسید٬ در خاک افتاده و بی حال بود.
اصحاب نیز حال دختر بدیدند و شیخ٬ راز وی به ایشان بگفت.
و ایشان بسیار در این مساله متعجب شدند و گریستند.
دختر دهان باز کرد که ای شیخ من را به دین خود درآر.

شیخ هم اسلام به او عرضه کرد و دختر ایمان آورد.
و از شوق این ایمان٬ دلش طاقت نیاورد و در دم جان سپرد.

و عطار گفته است که
عشق از این کارها بسیار کرده است و خواهد کرد!

والعهدة علی الراوی!

ماجرای شیخ صنعان اثر آقامیری

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژانویه 2008 در Uncategorized