RSS

بایگانی ماهانه: آوریل 2008

این شهبازی بالاخره کار دست خودش می دهد.

به یقین، اطلاع من از پیشینه فردی و خانوادگی سعید امامی بسیار بیش از آقای حسینیان است. تصویر کمال اعتماد، دایی سعید امامی که منشی پدرم بود، در رساله «زمین و انباشت ثروت» درج شده و در رساله فوق درباره نقش عموی ناتنی سعید امامی، سرهنگ ژاندارمری عباس پاکروان، فرمانده دسته ژاندارمری اعزامی به کوهمره، در سرکوب عشایر سُرخی و شکنجه آنان، در جریان قیام سال‌های 1341- 1342 پدرم، سخن گفته‎ام.

****

  

در زمان نگارش آن نامه به ساواک، پدرم نمی‌دانست که منشی مورد اعتمادش، کمال اعتماد، خویشاوند نزدیک سرهنگ ژاندارمری عباس پاکروان، تخریب‌گر اموالش و شکنجه‌گر مردم کوهمره و سُرخی، است. من نیز تا مدتی پس از مرگ مشکوک سعید امامی از این راز، و از نسبت خویشاوندی سعید با کمال اعتماد و سرهنگ پاکروان، مطلع نبودم.

من، چون بسیاری دیگر از علاقمندان به انقلاب، سعید امامی را «نفوذی» نمی‌دانستم. او را فردی افراطی می‌دانستم که به دلیل تندروی پدیده قتل‌های زنجیره‌ای را آفریده است.

 

 ***

 

تناقض‌های بیان شده درباره سعید امامی و پیشینه او منجر به کاوش جدّی من شد. به نتایجی حیرت‌انگیز رسیدم. سعید امامی در زمان انقلاب، برخلاف گفته آقای حسینیان 19 ساله نبود، بیست و دو ساله بود. پدر معنوی و مربی خانواده‌اش شیخ مهدی صدرزاده جهرمی است که ابتدا روحانی بود و عضو حزب برادران و از اطرافیان مرحوم آیت‌الله حاج سید نورالدین شیرازی. او به کمک آیت‌الله سید نورالدین شیرازی نماینده مجلس شد ولی اندکی بعد لباس روحانیت را کنار نهاد. صدرزاده در دوران‌های متمادی، در تمامی ادواری که سردار فاخر حکمت ریاست مجلس را به دست داشت، نایب‌رئیس مجلس بود. صدرزاده از بنیانگذاران و گردانندگان شبکه‌های فراماسونری در جنوب ایران است و در کتاب فراموشخانه و فراماسونری در ایران، نوشته اسماعیل رائین، نیز نام او به عنوان عضو «لژ مهر» درج شده. مادر سعید امامی از خانواده اعتماد و خواهرزاده مهدی صدرزاده است. بسیاری از اعضای خانواده اعتماد عضو فرقه بهائی هستند و با خانواده روحانی (اهل سروستان، معروف به بهائی‌گری) پیوند سببی دارند. (برای مثال، آقای فرهاد اعتماد شوهر خانم گلی روحانی بود.)

 

همان‌گونه که گفتم، سرهنگ ژاندارمری عباس پاکروان عموی ناتنی سعید امامی و پسرعموی پدر سعید بود. به عبارت دیگر، مادربزرگ پدری سعید ابتدا همسر پدر عباس پاکروان بود و پس از مرگ او با پدر بزرگ سعید، که پسرعموی شوهر سابقش بود، ازدواج کرد. عباس پاکروان از شوهر اوّل و علی‌اکبر امامی، پدر سعید، از شوهر دوّم او بودند. اولی نام خانوادگی «پاکروان» را برگزید و دومی «امامی» که ربطی به خانواده معروف امامی، از تبار امام جمعه آباده، ندارد. خانواده پاکروان نیز به بهائی‌گری و عدم تقید به موازین اخلاقی شهره‌اند.

 

****

  
بدینسان، حسینیان آشفتگی عجیبی آفرید که آشفتگی‌های پدیدآمده از سوی کسانی چون علیرضا نوری‌زاده و اکبر گنجی و عمادالدین باقی را تکمیل می‌کرد. در هیاهویی که حسینیان از یکسو و گنجی و نوری‌زاده و باقی از سوی دیگر آفریدند اصل ماجرا به‌کلی گم شد و سرانجام معلوم نشد سعید امامی که بود و چه کرد؟
 

***

من سال‌ها درباره سعید امامی و پیشینه خانوادگی او سکوت کردم تا خود را آلوده جنجال‌های ناشی از پرونده شوم قتل‌های زنجیره‌ای نکنم. ولی از همان زمان با حیرت و تأسف جنجال‌آفرینی‌های آقای حسینیان از یکسو و ژورنالیست‌های سطحی چون اکبر گنجی و علیرضا نوری‌زاده از سوی دیگر را دنبال و تحلیل می‌کردم.

****

 

سعید امامی در سال 1355 برای تحصیل به آمریکا رفت. در آن زمان یکی از دایی‌های او، به‌نام سرهنگ سلطان محمد اعتماد، وابسته نظامی حکومت پهلوی در واشنگتن بود. سعید زیر نظر او زندگی و تحصیل در آمریکا را آغاز کرد و برای تحصیل در یکی از رشته‌های مهندسی به دانشگاه شهر استیل واتر در ایالت اوکلاهما رفت. او در استیل واتر عضو کنفدراسیون «سیس» CIS)) شد.

 

رفیع‌زاده (وابسته امنیتی و اطلاعاتی سفارت ایران) با سلطان محمد اعتماد (دایی سعید امامی و وابسته نظامی سفارت ایران) رابطه نزدیک داشت. به دلیل این رابطه، در اوائل سال 1357، که امواج انقلاب اسلامی در ایران اوج گرفته و پیروزی نهضت امام خمینی برای تمامی ناظران سیاسی مسلم بود، سعید امامی از کنفدراسیون مائوئیستی «سیس» کناره گرفت و عضو انجمن اسلامی ایالت اوکلاهما شد و به سرعت خود را به عنوان عنصری فعال شناسانید. در این زمان سرویس‌های اطلاعاتی می‌کوشیدند عوامل نفوذی خود را به درون انجمن‌های اسلامی دانشجویان ایرانی در آمریکا و اروپا و سایر نقاط خارج از ایران نفوذ دهند تا پس از بازگشت به ایران در مقامات عالی جای گیرند. چنین نیز شد. علاوه بر سعید امامی، تعدادی نه چندان اندک از این‌گونه عوامل نفوذی وارد انجمن‌های اسلامی دانشجویان در خارج از کشور، به‌ویژه در آمریکا، شدند. اینان پس از بازگشت به ایران در مناصب حساس جای گرفتند و برخی‌شان در سال‌های پسین به مقامات عالی رسیدند. سعید امامی و سیروس ناصری نمونه‌هایی از این «تازه انقلابیون» و «نومسلمانان» سال‌های 1356- 1357 در آمریکا هستند.

فعالی
سعید امامی در میان مائوئیست‌های شهر استیل واتر مأموریت نفوذی از سوی اف. بی. آی. بود. در درون آمریکا «سیا» حق فعالیت ندارد و اف. بی. آی. در کلیه تشکل‌های صنفی، از جمله دانشجویی، و قومی و غیره دارای مأموران نفوذی از جنس خود آنان است. این مأموران پس از خروج از آمریکا و بازگشت به موطن‌شان به «سیا» وصل می‌شوند. امروزه می‌دانیم که حفیظ الله امین، رئیس‌جمهور حکومت کمونیستی افغانستان، در دوران تحصیل در دانشگاه کلمبیا (نیویورک) وضعی مشابه با سعید امامی داشت و مدتی پس از بازگشت به کشورش با حمایت سیا در افغانستان به قدرت رسید.

بعدها، زمانی که فیلم اعترافات متهمان قتل‌های زنجیره‌ای آماده پخش از سیما بود، همان فیلمی که هیچگاه پخش نشد، عباد در دفتر خود در دبیرخانه شورای عالی امنیت ملّی نشانم داد. با استهزا گفت: «ببین با شکنجه چه مزخرفاتی به دهان متهمان گذاشته‌اند. فهیمه درّی، همسر سعید امامی، اعتراف کرده که در آمریکا مأمور نفوذی اف. بی. آی. در میان دانشجویان ایرانی بوده در حالی‌که باید می‌گفت مأمور نفوذی سیا بوده است.» من، پس از دیدن اظهارات فهیمه درّی نجف‌آبادی، برای عباد همین مسئله را، غیرقانونی بودن فعالیت سیا در درون آمریکا که رسوایی واترگیت و سقوط دولت نیکسون را سبب شد، شرح دادم و گفتم: «اتفاقاً این نکته دلیل بر صحت اعترافات فهیمه درّی است زیرا یقین دارم هیچ یک از بازجویان این مسئله ظریف را نمی‌دانند تا به این خانم القاء کنند. اگر القاء بود باید طبق گفته شما فهیمه درّی خود را "نفوذی سیا" در میان دانشجویان ایرانی می‌خواند.» عباد از این پاسخ من شوکه شد.

****
سعید امامی کار خود را به عنوان کارشناس و تحلیل‌گر مسائل بین‌المللی آغاز نمود، به‌تدریج با حمایت فلاحیان برکشیده شد و سرانجام به مدت هشت سال معاونت امنیت این وزارتخانه را به دست گرفت.
در این دوران، نام سعید امامی با حوادثی مشکوک پیوند خورد که من از همان زمان وقوع، بی‌آن‌که بدانم عامل آن‌چه کسانی بودند، بر اساس تحلیل، به ضرس قاطع این اقدامات را به سرویس اطلاعاتی اسرائیل منتسب می‌کردم. قتل شاپور بختیار، قتل عبدالرحمن قاسملو، کشتار رستوران میکونوس، قتل کشیشان مسیحی در شیراز، قتل برخی شخصیت‌های اهل سنت و غیره و غیره. قتل بختیار، در زیر حفاظت دقیق پلیس امنیتی فرانسه و در حالی که پسر بختیار افسر بلندپایه پلیس امنیتی فرانسه بود، بدون تسهیلات سرویس اطلاعاتی اسرائیل امکان نداشت. قاسملو در زمانی به قتل رسید که تز مبارزه مسلحانه علیه جمهوری اسلامی ایران را ترک کرده و به دنبال راه‌کارهای مسالمت‌آمیز و مذاکره با مقامات ایران بود و در جریان یکی از این مذاکرات، به همراه نظامی ایرانی طرف مذاکره، ترور شد. او به قتل رسید و سردار ایرانی از ناحیه سر و دهان به شدت مجروح شد. خود من، اندکی پیش از این حادثه، از رادیوی گروه رجوی سیل فحاشی‌ها علیه قاسملو را می‌شنیدم.
این قتل برای ایران چه سودی می‌توانست داشته باشد؟ به سود منافقین بود یا ایران؟ آیا سیاست درست از سوی جمهوری اسلامی، تقویت قاسملو در مقابل تروریسم منافقین و تلاش برای منزوی کردن فرقه رجوی نبود؟ جلسه رستوران میکونوس نیز برای تشکیل جبهه‌ای از گروه‌های سیاسی مخالف جمهوری اسلامی با مشی مبارزه مسالمت‌آمیز و نفی مشی تروریستی منافقین تشکیل شد. فرقه رجوی به این مذاکرات نیز به شدت فحاشی می‌کرد زیرا به انزوای شدید ایشان در میان ضد انقلاب مقیم خارج از کشور می‌انجامید. رفتار درست از سوی ایران تقویت جلسه میکونوس و کمک به تشکیل جبهه‌ای بزرگ علیه منافقین بود نه عکس آن. اینان نیز در حین مذاکره به قتل رسیدند. یکایک حوادث مشکوکی که در دوران اقتدار سعید امامی رخ داد، و بعدها به او منسوب شد، از این منظر قابل تحلیل و انتساب آن به منافقین و سرویس اطلاعاتی اسرائیل قابل اثبات است.

سرانجام، پس از رسوایی بزرگ انتقال موشک به بلژیک، ظاهراً برای حمله به ساختمان مقر پیمان ناتو، که به ایران منتسب شد و جنجالی بزرگ برانگیخت، با دستور مقام معظم رهبری، فلاحیان، وزیر وقت اطلاعات، مجبور به برکناری سعید امامی از معاونت امنیت شد. ولی فلاحیان سعید امامی را تنبیه نکرد؛ وی در مقام «معاون بررسی‌ها»، با حفظ شبکه عوامل خود، به فعالیت در سطوح عالی وزارت اطلاعات ادامه داد. در این دوران، فعالیت سعید امامی از سمت و سویی مشابه با گذشته برخوردار بود ولی در حوزه فرهنگ. انتشار خاطرات پری غفاری، کتابی سخیف که مصداق بارز اشاعه منکرات به شمار می‌رود، و انتشار خاطرات بی‌ارزش منصور رفیع‌زاده، تحت عنوان افشاگری علیه حکومت پهلوی، نمونه‌هایی از عملکرد او در این دوره است. با صعود دولت خاتمی، سعید امامی در مقام مشاور وزیر به فعالیت خود ادامه داد و در این سمت بود که «قتل‌های زنجیره‌ای» را طراحی و هدایت کرد. عجیب است که در میان قربانیان این فاجعه معتدل‌ترین‌ها آماج قرار گرفتند: پوینده و مختاری در «کانون نویسندگان» منادی روش اعتدال بودند و مخالف با عناصر تندرو. بحث درباره قربانیان این حادثه و اهداف قتل یکایک آن‌ها و قربانیان دیگر، همچون منوچهر صانعی و مجید شریف، که نام آن‌ها رسماً هیچگاه اعلام نشد، مجالی دیگر می‌طلبد.
آن‌چه درباره سعید امامی گفته شد، شرحی مختصر از ماجرای اوست.

***

  

در مورد آقای حسینیان سه مسئله برای من ابهام‌های جدّی آفریده است: اوّل، انکار نقش سِر شاپور
یپورتر، رئیس شبکه‌های اطلاعاتی بریتانیا در ایران، توسط ایشان و مرکز اسناد انقلاب اسلامی؛ دوّم، صلاحیت علمی ایشان برای تصدی نهاد پژوهشی و اسنادی مهمی چون مرکز فوق؛ سوّم، دفاع بی‌پروا و جنجالی وی از سعید امامی (اسلامی)، معاون پیشین امنیت وزارت اطلاعات و متهم اصلی پرونده «قتل‌های زنجیره‌ای»، و منتسب کردن توطئه قتل‌های زنجیره‌ای به تعارض جناح‌های سیاسی بود که به عاملی بسیار مؤثر در مبهم ماندن رازهای این پرونده و ایجاد آشفتگی در مواضع نیروهای انقلاب و استتار ماهیت این توطئه بدل شد.

****
«حجت‌الاسلام والمسلمین روح‌الله حسینیان اهل روستای صُغاد آباده است. روستایی است بهائی‌نشین و در این زمینه معروف. ولی، تنها به صرف تعلق به این روستا مگر می‌توان اهانتی بزرگ کرد و شخصیتی چون آقای حسینیان را، که سال‌ها حاکم شرع وزارت اطلاعات بوده و هم اکنون مشاور امنیتی رئیس جمهور و رئیس مرکز اسناد انقلاب اسلامی است و به زودی رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس خواهد شد، خدای ناکرده به بهائی‌گری متهم نمود؟ آن هم شخصیتی که در دوران فعالیت پژوهشی خود یکی از معروف‌ترین کتاب‌ها‌ را علیه بهائی‌گری، نوشته دکتر سعید زاهد زاهدانی، منتشر کرده و اولین مقاله شماره 17 فصلنامه مطالعات تاریخی (تابستان 1386، ویژه بهائیت)، از اوست.»
***
این توجه به موطن و زادگاه آقای حسینیان ضرور بود زیرا ایشان، با توجه به سوابق گذشته‌اش، از سوی برخی کانون‌ها نامزد ریاست کمیسیون امنیت ملّی در مجلس هشتم است و این سیر اعتلایی احتمالاً تا تصدی دبیری شورای عالی امنیت ملّی و وزارت اطلاعات و شاید، در سال‌های بعد، نامزدی مقام ریاست‌جمهوری، مانند آقای حسن روحانی، تداوم خواهد یافت. به یقین، این تأکید «اتهام» نیست، توجهی است از سر تعلق به انقلاب و نظام که قطعاً باید بیان می‌شد حتی به بهای برخی کدورت‌ها. امید من آن است که آقای حسینیان با ارائه سوابق خانوادگی خود به مراجع ذیصلاح شایستگی کامل خویش را برای صعود در مناصب مهم سیاسی و امنیتی به اثبات رساند و این شبهه برای من نیز برطرف شود. معهذا، انتقادات من به عملکردها و مواضع و عدم صلاحیت علمی ایشان پا بر جا خواهد بود.
 
***
کامل اش را این جا+ بخوانید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 آوریل 2008 در Uncategorized

 

دندان عقل

اصولا چیزهایی که یک جورهایی به عقل مربوط می شوند٬
دردناک اند.
از آن «دلا دیوانه شو»ی معروف بگیر تا این دندان عقل.
 
حکایت دندان عقل هم این است که
 یا فک حضرتعالی جا دارد٬
 که به زبان خوش -۱۸٬۱۹ سالگی- می آید بیرون.
 
یا فک حضرتعالی جا ندارد.
که نمی زند بیرون و تا ۲۵-۲۶ سالگی و گاهی بیشتر طول می کشد.
و باز هم کامل بیرون نمی آید.
این است که دندان عقل اغلب کسانی که
در سنین بالا دندان عقل در می آورند٬ را می کشند.

به هر حال٬ هنگام بیرون آمدن دندان مزبور٬
با توجه به این که هماهنگ و با همدیگر و به یک اندازه بیرون نمی آیند٬
آن که بیشتر و پیشتر بیرون بیاید٬
به دندان مقابل و لثه اش (که کمتر بیرون آمده) فشار می آورد٬
و موجب التهاب می شود.

این التهاب به نوبه‌ی خود باعث دردی می شود که
فک را به حالتی در می آورد که
در اصطلاح عوامانه «قفل شدن فک» نامیده می شود.

جوری می شود که نمی توانی دهانت را درست و بدون درد باز کنی.
مجبور می شوی با قاشق چایخوری غذا بخوری که دهانت را کمتر باز کنی.
چرک خشک کن و بروفن را هم برای همین می دهند که التهاب و درد را کنترل کنند.

فکی که جا داشته باشد٬ یک بار درگیر این فرآیند می شود و خلاص.
فکی که جا نداشته باشد٬ اگر دندان را بیرون نکشد٬
چند روز گرفتار می شود و خوب می شود و
چند وقت بعد مجددا گرفتار می شود.
نمی توان هم گفت که چند وقت دیگر؟
**
به هر حال اگر دندان عقلتان دیر در آمد٬
باید بروید عکس بگیرید که تکلیف معلوم شود.
من خودم عکس که گرفتم دیدم یکی از دندان های مزبور
-ریشه و تنه اش-کاملا عمود بر سایر دندان هاست!

دهان شویه هم فراموش نشود.
بروید سرم آب ونمک مشهور را از داروخانه بگیرید.
سرنگ بزرگ هم بگیرید. تیزی سر سرنگ را قطع کنید که زخم و زیل نشوید!
(سر سرنگ را حرارات هم بدهید که ضدعفونی شود)
آب نمک مزبور را در سرنگ پر کنید
و با فشار بر روی لثه و دندان و موضعی که درد می کند بپاشید.
کمک بسیار خوبی برای بهبود التهاب خواهد بود.

بلا از جانتان دور!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 آوریل 2008 در Uncategorized

 

روح پنجم

آدمی را حیاتی است که به نام حیات نباتی مشهور است.
و هر حیاتی را روحی است.
حیات نباتی را روحی به نام روح البدن است.
انسان یک نبات است و بیش از آن.

آدمی را حیاتی دیگر است که حیات حیوانی باشد.
حیات حیوانی را روحی است که نامش روح الشهوه است.
انسان یک نبات است و یک حیوان است و بیش از آن.

آدمی را حیاتی دیگر هست که نزد ما به حیات انسانی مشهور است.
و این حیات را روحی است که در روایت آن را روح القوه نامیده اند.
همه‌ی آدمیان که بر این کره‌ی خاکی می زیند٬ واجد این سه روح هستند.

هنگامی که آدمی به خدای تعالی ایمان می آورد٬ روح چهارمی می یابد که
متضمن حیات ایمانی است. هر چه عمق ایمان بیش تر شود٬ این روح نیز وسعت می یابد.
نام این روح را در روایت روح الایمان گفته اند.

معصومین و انبیا الهی نیز از روح پنجمی برخوردارند که چیزی عظیم تر از این هاست.
نام روح القدس را احتمالا شنیده باشید.
این روح پنجم٬ یک چیز عظیمی است که بنده وامثال بنده عقلمان به آن نمی رسد.
و خدا هم فرموده از امور مربوط به خودش است و به کسی ربطی ندارد!
به این روح انبیا مبعوث می شوند و عصمت می یابند و در تکوین عالم صاحب قدرت می شوند.
 
خلاصه این که مومن٬ دارای چهار روح است و اگر خیلی در روح الایمان پیش برود٬
و به فرموده‌ی حافظ٬ فیض روح القدس هم باز مدد فرماید٬
‌یک چیزهایی از روح القدس هم نصیبش می شود.

***
به هر حال قد و قواره‌ی ما به گفتن این حرف ها نمی رسد.
حاج آقا جایی به مقتضای بحث این مطالب را فرموده بود.
برایم خیلی جالب آمد.
گفتم شاید برای شما هم جالب باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 آوریل 2008 در Uncategorized

 

دولت نهم!

چرا این جوری نگاه میکنی....رئیس جمهور نیس که؟! 

عکس از «O. Losunskiy»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 آوریل 2008 در Uncategorized

 

دولت نهم:‌ ما باید مدیریت جهان را بر عهده بگیریم!

مدیریت جهان و احمدی نژآد - کاریکاتور و عنوان از نیک آهنگ کوثر

***

تیتر و عکس از نیک آهنگ کوثر است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 آوریل 2008 در Uncategorized

 

تمرکز

Forget about all the reasons
why something may not work.
You only need to find one good reason why it will.

 

Dr. Robert Anthony

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 آوریل 2008 در Uncategorized

 

درباره‌ی ازدواج (2)

 توکل

·  در مورد توکل حرف زدن در حد دهان چون من بی سر و پایی نیست. اما حسب تبرک چند حدیث عرض می کنم و فرمایشاتی از حاج آقا و مختصری از آن چه از دیگر بزرگان شنیده ام.

·  در حدیث است که انسان باید توکل کند به خدا. به خدا تکیه کند به چند دلیل. اول این که خدا قدرتش را دارد. خداوند داراست. هر چه بخواهد دارد و هر چه بخواهد می کند. پس زورش زیاد است. از همه هم بیشتر است. دوم این که بخیل هم نیست. اتفاقا پی بهانه می گردد که ببخشد و ببخشاید. کریم و بخشنده و مهربان هم هست. سوم این که خدا ما را دوست هم دارد. بلکه ما را بیش‌تر از خودمان هم دوست دارد. چهارم این که از آخر و عاقبت کارها هم خبر دارد. می داند آخرش چی می شود. خوب است یا بد. همه ی راه و چاه ها را هم می داند. خوب آدم اگر کارهایش را نسپرد به دست چنین کسی که مخش عیب دارد!  هم دارا است. هم داناست. هم بخیل نیست. هم ما را دوست دارد و دوست دارد که ما به آن چه می خواهیم برسیم و ….

·  در حدیث است که کسی که توکل کند حتما موفق می شود و کارش ختم به خیر می‌شود. برای متوکل شکست فرض ندارد.

·  اما در مورد سپردن و توکل کردن باید دقت کرد. نگفته اند همه چیز را رها کنید به امان خدا. داستان «یکی روبهی دید بی دست و پای» سعدی را خوانده ای؟ اگر شیر باشی، خدا کمک می‌کند صید خوب شکار می‌کنی.

·  مرز خیلی دقیقی دارد توکل. این که کجای کار را خودم بکنم. کجای کار را بسپرم به خدا؟    رها کردن همه چیز بدون قید و بند٬ توکل نیست؛ لاابالی گری است. بی قیدی و تنبلی و خماری است.  نتیجه‌ی خوبی هم ندارد. مثل آن درویشی است که روباه شل را دید و دلش خواست و رفت یک گوشه‌ای خمار نشست و دهانش را باز کرد که روزی، خودش برسد. روزی نرسید و جان به سر شد. بانگ آمد که «برو شیر درنده باش ای دغل…. مینداز خود را چو روباه شل!»

· یادت نرود که این وسط با یک توکل سردستی بنده و شما٬ معجزه رخ نمی‌دهد. پارتی بازی می‌کنند ولی خلاف قانون نمی‌کنند! مثل این که رئیس اداره‌ای خودش پیگیر کار ات بشود. کار ات زودتر و بهتر انجام می‌شود. ولی رئیس هیچ وقت قانونی که خودش وضع کرده را نمی‌شکند. چون رئیس ما رئیس درست و حسابی ای است.

· حاج آقا عبارت زیبایی فرمودند. من هم عینا برایتان می‌گویم: «هر کار که می‌خواهی بکنی٬ هزار تا کار توی فکرت می‌کنی و دو تا کار با دستت می‌کنی. توکل آن است که آن هزارتا فکر غیرضرور را نکنی و آن دو تا کار که با دستت می‌کنی را بکنی»

· منظور این نیست که فکر نکنی. نمی‌دانم برایت پیش آمده یا نه. من این را در کنکور تجربه کرده ام. برای موفقیت در کنکور باید درس بخوانی و تست بزنی و برنامه داشته باشی. این کار را باید بکنی. بحثی هم درش نیست. کم هم بگذاری٬ چوبش را می خوری. نه با توکل -و نه با هیچ دوپینگ دینی دیگری- قرار نیست جبران این بخش از کار را بکنی. در عین حال می‌بینی هزار فکر و چیز بی ربط در ذهنت می آید. " اگر قبول نشوم چی؟" "اگر روز کنکور خراب کنم چی؟" "اگر فلانی فلان شود و من بهمان شوم چی؟" "اگر این رتبه ام …." اگر. اگر. اگر…. خلاصه این که٬ می‌بینی کتاب جلویت باز است و دو ساعت گذشته است و هزار فکر و نقشه کرده‌ای و کشیده ای؛ و در نهایت آن دو کاری که به دستت باید می‌کردی را هم نکرده ای.

· به قول مولانا "در اگر نتوان نشست". این اگر ها و این فکر ها و نقشه ها و این چیزها را باید ریخت دور. ندیده‌ای کسانی که از ترس زمین خوردن و در چاله افتادن٬ از راه افتادن و رفتن پرهیخته اند! (به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل!)

·توکل مال قدم های بزرگ است. خدا رحمت کند آقای مطهری را. جایی حدیثی از امیرالمومنین می‌فرمود که «دین٬ مانند پوستین است. اگر بر مدار درست اش فهم و استفاده شود٬ هم زیباست و هم آدمی را گرم می‌کند. اگر درست فهم و استفاده نشود٬ هم گرما ندارد و هم ظاهر بسیار زشتی -چیزی شبیه به گوسفند- به استفاده کننده می‌دهد.» بعد هم حضرت مثال می زنند از خوارج که دینشان -به علت کج فهمی- پوستین وارونه است.بعد هم آقای مطهری سری زد به زمانه‌ی خودمان. می فرمود که زمان صدر اسلام هر کس می خواست کار شاقی بکند٬ کار بزرگی بکند٬ مجاهده‌ی خارق العاده‌ای بکند می گفت توکلت علی الله. توکل بر خدا. می گفت انشاءالله. ما ها هر وقت می‌خواهیم یک کاری را سفت نگیریم و شل بدهیم و تنبلی کنیم٬ می گوییم توکل بر خدا. هر کاری را که می خواهیم یک جوری تویش شک بیاوریم و از زیرش در برویم می گوییم انشاءالله!

·  خلاصه کنم که توکل رمز موفقیت است. کسی که توکل کند حتما پیروز است. خیالش راحت باشد که خدا بهترین شرایطی که می‌شده است را برایش پیش خواهد آورد. اما توکل نباید از کوشش کم کند. نباید کوچکترین گوشه ای از فعالیت هایی که باید انجام بدهی را ساییده کند. کسی که راه را بلد نبود و به خیال خودش توکل کرد و راه افتاد و در بیابان گم شد و از تشنگی و گرسنگی تلف شد٬ نباید از کسی طلبکار باشد. نباید از خدا شاکی شود که «من که توکل کرده بودم…پس چی شد؟» چرا که به آن کاری که کرده توکل نمی گویند. کسی که تحقیق کافی نکرده است و به مشکل برخورد کرده است٬ از کسی جز خودش طلبکار نباشد.

· دل کسی که توکل کند آرام است. خیالش جمع است. خدا همه ی اگرها و مگرها را بهتر بلد است. خودش بهتر می‌داند. فکرش را هم زودتر و بهتر می‌کند و بهترین موقعیت ها را برای توکل کننده‌ی به خودش ایجاد می‌کند.

· خدا خیلی مرد است. خیلی لوطی است. کسی که به‌ش پناه بیاورد را سر نمی‌دواند. حال گیری نمی کند. تصفیه حساب بدکاری های آدم ها را سر بزنگاه ها نمی کند. حال نمی گیرد. ضد حال نمی زند. مثل من و تو تنگ نظر نیست که. برو توکل کن به خدا. چشم هایت را هم باز باز نگه دار.توکل که کردی مثل آن درویش نشو. نگیر بخواب. خیالت راحت باشد ولی چشمت را باز نگه دار. پس پرده را هم برایت رو می کند. اگر در دام هم باشی، کمک می کند زودتر دام را ببینی. آخرش هم اگر نتیجه به آن شیرینی که فکر می کردی نشد٬ خیالت راحت است که بلای الهی است. امتحان الهی است. آن وقت است که مزه می دهد. آدم از بلای الهی و امتحان الهی که دردش نمی گیرد. درد آن جاست که از کم کاری ماست.

· دستش به همراهت!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 آوریل 2008 در Uncategorized

 

انصاف و فهم

در مدیریت بسیار پیش می آید که
مدیر مخیر می شود میان بد و بدتر.

و عقل سلیم حکم می کند که بد را برگزیند.

غالبا این شرایط بر همگان مکشوف نیست.
و جز بر کسانی که دقیقا در آن حوزه تسلط و دانش و حضور داشته اند٬
شرایط قابل لمس و درک و فهم نیست.

بلای بسیار سوزناکی که ممکن است بر سر یک مدیر بیاید این است که
یک احمق متوهم بیاید بنشیند جایش.
 یا یک آدم بی انصاف و فرصت طلب و عوام فریب.

آن وقت است که بدون اطلاع از شرایط تصمیم گیری٬ بخواهد قضاوت کند.
و داد و هوار راه بیندازد که
این ها گزینه‌ی بد را انتخاب کرده اند!
این ها خائن بوده اند.
این ها…

خلاصه بدون اطلاع از بدتر٬ این ها را به بد مواخذه کند.
و چه سخت شرایطی است.

***

پس اجازه بدهید بگویم
از خوش اقبالی مدیر آن است که
آدم منصف و فهیم جانشین او بشود!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 آوریل 2008 در Uncategorized

 

جای دنبه کجاست؟

قدیم ترها٬ -آن طور که ما شنیده ایم-
کار قصابی مثل امروز نبوده است.
مشتری ها بر سر دنبه دعوایشان بوده است
و -درست برعکس امروز- گوشت لخم بدون چربی مشتری چندانی نداشته است.
اگر پسری گوشت لخم از قصابی می برد به منزل دعوایش می کردند که
قصاب بچه گیر آورده و به‌ش گوشت بدون دنبه انداخته است.

خلاصه آن که آن روزگار دنبه را ارزشی بیش از گوشت بود.

این ها را گفتم که یک جمله قصار از آقاجونم برایتان بگویم.

***

روزی روباهی بر دشتی می گذشت.
دید یک دنبه ی پاکیزه و اشتها برانگیز در میانه‌ی دشت افتاده است و
کسی هم کاری به‌ش ندارد!

آب از لب و لوچه اش روان شد و خود به سوی دنبه دوان.
به دنبه نرسیده بود که یک باره از خودش پرسید 
این دنبه‌ به این زیبایی این جا چه می کند؟

جای دنبه توی پستو است. نه این جا وسط دشت روی زمین!

خلاصه چشمش ترسید و
با خودش گفت که کاسه ای زیر نیم کاسه است.
رفت سراغ جناب گرگ مغرور.

گفت:
سلام دوست قدیمی.
من یک دنبه‌ی چرب و چیلی یافته ام.
هر چه کردم؛
دوستی مان یادم نرفت
و  تنها از گلویم پایین نرفت که نرفت.
بیا برویم با هم آن را بخوریم که لذت با هم خوردن٬ چیز دیگری است!

گرگ هم آب از لب و لوچه اش راه افتاد
و به همراه روباه عزیز تا دنبه رفت و تا دنبه را دید٬
پرید تا آن را به دندان بگیرد که
خود در دام صیاد افتاد و دنبه در سویی دیگر.

روباه هم نیشخندی زد و در حالی که دنبه را به دندان می گرفت٬
گفت:
ای احمق! جای دنبه ٬ توی پستوست نه این جا جلوی دست!

***
خدا آقاجونم را نگه دارد.

این مثل را وقتی می زند که
یک کسی می آید و سخن از سودهای نجومی و معاملات چرب و شیرین و …. می گوید.
می گوید:
پسر جان! جای دنبه تو پستو اِه!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 آوریل 2008 در Uncategorized

 

بنویس علی.

یک چیزی یادت می دهم
همین طور که می خوانی٬ انجامش بده.
کیف اش را که کردی٬ دعایش را بکن به جان حاج آقا.
 
***
 
انگشتت را بکن قلم.
عین مداد.
نوک سبابه ات را بلند کن و بگذار روی سینه ات.
روی قلبت.

با همان مداد روی سینه ات بنویس علی.
ببین چه کیفی دارد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 آوریل 2008 در Uncategorized

 

برق امام!

چند سالی است که در قم٬
برق‌کار ها فوت و فن های جدیدی یاد گرفته اند؛
و از پشت کنتور
-یک جورهایی که از ظاهرش هم چیزی پیدا نباشد-
برق می گیرند.
و استفاده می کنند به نحوی که کنتور٬ چیزی از مصرف مزبور را نشان نمی دهد.

می دانید که کولر گازی چه مصرف وحشتناکی دارد.
این کار را اغلب٬ کسانی می کنند که از کولرگازی استفاده می کنند.

مامور اداره برق هم می آید و تعجب می کند که چه طور ممکن است که
در خانه ای که کولر گازی برقرار است؛
کنتور این قدر مصرف را کم نشان می دهد.

این مردمان٫ توضیحی برای این مساله دارند.
می گویند امام (ره) روز اول که آمد ایران٬‌ گفت:
آب و برق و … باید مجانی باشد.

دولت عُرضه ندارد که برق مجانی بدهد
ولی ما داریم که بگیریم!

اسم این برق غیرقانونی را هم گذاشته اند:
برق امام!

***

خدا رحمتش کند.

***

یک پسرخاله قمی دارم.
این ها را می گفت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 آوریل 2008 در Uncategorized

 

تربیت

یک نکته را که باید در صدر همه‌ی راهکارهایی
که برای تربیت متربیان-خاصه فرزندان- به کار می بریم
نشاند ؛
این است که
سمت و سوی همه‌ی حرکات ما (پاداش و تنبیه های ما)
باید به تحکیم شخصیت وی بینجامد.

باید تربیت شونده را به این باور برساند که
وی شخصی است بسیار ارزشمند.
برای خودش شخصیت قایل باشد.
برای خودش بارگاه و درگاه داشته باشد.

این ربطی هم به غرور و نخوت ندارد.
(اتفاقا٬
غرور و نخوت٬
در اثر فقدان همین عزت نفس ایجاد می شوند.
ترس و حقر درون را با ادای عز و شوکت و کبر می خواهد جبران کند.)

آن وقت است که شخص به هر کاری دست نمی یازد.
کسی که خودش را عزیز بدارد٬ دوست داشته باشد٬
به خودش بد نمی کند.

کسی که خودش را شخص ارزشمندی نداند٬
خودش را دوست نداشته باشد٬‌
برای خودش شخصیت و ارج و مقام قایل نباشد٬
در تربیت اش هیچ اثری نیست.

حتی اگر به برخی آداب مبادی باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 آوریل 2008 در Uncategorized

 

تورم 140 درصدی!

«دولت با جهد و تلاش شبانه روزی٬
جلوی تورم ۷۰ درصدی را گرفت»+

و آن را به ۲۵ تا ۳۰ درصد تقلیل داد!

کجایند آن ها که تشکر کنند؟!

اگر سال آینده تورم ۷۰ درصدی داشته باشیم٬
تعجب ندارد که رئیس جمهور محترم طی یک نطق حماسی٬‌
بفرمایند که تورمی که دشمنان و بدخواهان می خواستند درست کنند و ۱۴۰ درصدی هم بود٬‌
دولت با جد و جهد به ۷۰ درصد تقلیل داد.

***

چه دولت دست خالی و بی اهرم قدرت و ناتوانی داریم ها.

نه بودجه دستش است.
نه بانک مرکزی را تحت کنترل دارد.
نه بانک ها تحت نظر او هستند.
نه به نفت دست درازی می کند.

با این حال این طور جسورانه
جلوی تورم های چندهزار درصدی را می گیرد٬
واقعا باید دستش را بوسید!

***

شاید اگر روزگاری دیگر بود٬‌
این حرف ها را جوک می کردند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 آوریل 2008 در Uncategorized

 

میهمان

از قدیم گفته اند:
میهمان روی خوش صاحب غذا را می خواهد
نه بوی خوش غذا را

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 آوریل 2008 در Uncategorized

 

قانون کار

قانون کار فعلی جمهوری اسلامی ایران٬
به جد یکی از افتضاح ترین و مخرب ترین قوانین کار موجود در دنیاست.

و بدون هیچ تردیدی یکی از بزرگترین موانع پیشرفت و توسعه صنعتی
در دیروز و امروز و فردا خواهد بود.

مگر این که اصلاح شود.

اوایل انقلاب بدون کار کارشناسی دقیق و در اثر جوگرفتگی ها و احساسات انقلابی
بدون پشتوانه علمی به صورت پیش نویس و آزمایشی تدوین شد
و مع الاسف الآن از قانون اساسی هم محکم تر شده است.
به عبارتی در این ایام٬ تغییر قانون اساسی از تغییر قانون کار راحت تر است٬

امید به اصلاح را بی خیال شویم٬ راحت تریم!

این قانون افتضاح٬
قانون کار نیست. قانون کارگر است.
و با دید کلان حتی به نفع کارگر هم نیست.

قانون کار فعلی یکی از بزرگترین دشمنان تولید و اشتغال در این مملکت است.

چندی پیش٬ قانون کار را خواستند کمی دامنه اش را کم کنند.
آمدند گفتند کارگاه های با کمتر از ۵ کارگر مشمول این قانون نشوند.
اعتراض شد و تظاهرات شد و …
این یعنی این که
یک بقالی هم جرات نکند مطابق قانون کار٬ یک کارگر استخدام کند.

این ابلهانی که تظاهرات می کنند٬
و می گویند
«بهبوددر قانون کار و آسان گرفتن به کارفرما٬ باعث سو استفاده کارفرما می شود»
 نمی فهمند که سو استفاده کارفرما به هر حال سرجایش هست.
اگر قانون مناسبی وجود داشت٬
‌کارفرما قانونی کار می کرد.
لزومی به در رفتن از زیر بار قانون نبود.

الآن قرارداد هم نمی نویسد.
دو برابر سوء استفاده می کند.
و همان کارگر در شرایط بسیار بدتری قرار می گیرد.
قراردادها را رسمی نمی کنند.
باز دودش درچشم کارگر می رود.

این قانون به نفع هیچ کس نیست
مگر
معدود کارگرانی که آویزان دولت شده باشند
و یا به زور و ضرب و یا هر عامل اشتباه دیگر٬
فعلا مشغول به کار باشند.

پس به این قانون٬ قانون کار نمی گویند.
کاش لااقل قانون کارگر بود.
این قانون٬ فقط قانون «کارگران در حال کار» است.

این قانون احمقانه٬
به کارگر اجازه می دهد که
اگر طبقه ای که در آن کار می کرده٬
یا اتاقی که در آن کار می کرده را کارفرما تعویض کند٬
برود از کارفرما شکایت کند.
و اگر بتواند دلیلی قابل قبول (از قبیل این که طبقه بالا نورش بهتر بود!) برای اداره کار بیاورد٬‌
اداره‌ی مزبور٬
کارفرما را مجبور خواهد کرد که او را به شرایط قبلی بازگرداند!

گفتم اداره کار.
اشتباه نشود. گول اسمش را نخورید.
اداره مبارزه با کار نامی است بس شایسته تر برای این اداره.

آن جا هم گروهی کارمند بیکار نشسته اند.
مگر بیچاره ها چقدر حقوق می گیرند؟
بالاخره هیچ بدشان نمی آید که
گزکی از کارفرمایی بگیرند و نقطه‌ی فشاری بیابند
-و بالاخره- یا عوایدی از جانب شکایات کارگران از کارفرما به جیب بزنند
و یا اگر خیلی هم اهل حلال و حرام باشند٬
دوست دارند یک شکایتی باشد و گزکی باشد و
این ها بروند دنبالش را بگیرند و از حقوق کارگر در برابر کارفرمای جبار دفاع کنند
تا نانشان حسابی حلال باشد!

 یکی دیگر از اشکالات اساسی قانون کار جدید (مصوب بعد از انقلاب) این است که
به کارفرما حق اخراج کارگر را نمی دهد.
این هم یک معضلی است که جدا مشکل درست می کند.

بارها در این مملکت رخ داده
که کارگری در برابر همه‌گان جلوی مدیرعامل ایستاده و سیلی به گوش مدیر نواخته.
اخراجش کرده اند و رفته اداره کار شکایت کرده است و
اداره کار کارفرما را مجبور کرده است
که کارگر را به سر کارش
-و دقیقا کاری که می کرده است نه کمتر و نه جایی بدتر-
برگردانند.

دیگر مگر می شود چنین شرکتی و کارخانه ای را اداره کرد.

 یک بار چنین اتفاقی در یک مملکت بیفتد٬
باید فاتحه تولید و صنعت را در آن مملکت خواند.
چه رسد به یک کارخانه!

از سرکارگر کارخانه‌ شنیدم که
در شرکت مخمل ابریشم کاشان که در زمان طاغوت مربوط به لاجوردی ها و ارباب تفضلی بود٬ 
چوب و فلک هم داشتند برای تادیب کارگران.
الآن کارگرها چوب و فلک دارند و مدیران و مالکان صنایع را تادیب می کنند!

بی خود نبود که آن کارخانه در زمان طاغوت یکی از سودآورترین کارخانه ها بود و
به انگلستان پارچه صادر می کرد و
الآن -همان کارخانه- بدبخت ترین کارخانه‌ی صنعت نساجی است.
شانس آورده و بیابان هایش شده زمین و قیمت برداشته و
اگر زمین هایش را بفروشند شاید بتوانند یر به یر رد کند.
(البته عامل اصلی ورشکستگی سوء مدیریت است.شکی نیست.
و این قانون کار از عوامل موثر بر شیر بی یال و دم اشکم شدن مدیران است.
مدیر لایق هم با این قانون به مشکل می خورد.
چه رسد به بعضی مدیران نالایقی که بر کارخانه مزبور مدیریت کردند!)

-بلانسبت من و شما که عاشق تولیدیم-
کدام  الاغی٬ گاو می شود که بیاید سراغ تولید و صنعت؟!

پول بگذار. انرژی بگذار. از زن و بچه و زندگی باز بمان. خودت را درگیر هزار و یک دردسر کن.
مالیات بده.درگیر کارگر بشود. درگیر با بانک بشود. درگیر مواداولیه بشو…..

تازه کارگر بزند توی گوش ات
و بعدش هم مجبورت کنند برش گردانی با سلام و صلوات سر کارش.
مایعی حاوی اوره را باید بست به چنین قانون کاری!
خیلی قانون دردناکی است. خیلی.

***

این ها برداشت هایی آزاد بود از بخشی از سخنان دکتر ابطحی در کلاس منابع انسانی٬
و سه نفر از مدیران ارشد تولید در کشور.
به علاوه عصبانیت شخصی نگارنده!

قانون کار در جمهوری اسلامی ایران

عکس از «Chris Frazer Smith»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 آوریل 2008 در Uncategorized

 

آموزش مدیریت

یک نکته را در آموزش های مرسوم مدیریت باید در نظر داشت که غالبا دور از نظر است.
این چیزها که در عموم دروس مدیریت آموخته می شود٬
از درس های تئوری های عمومی (خاصه در رشته مدیریت بازرگانی)
نظیر مدیریت منابع انسانی و نظریات کلاسیک سازمان گرفته تا مدیریت مالی٬
برای سازمان های بلوغ یافته است.

برای سازمان هایی است که مرحله سوم رشد خود را گذرانیده اند.
برای دولت نیست. برای عموم شرکت های کوچک هم نیست.
نه این که به درد نمی خورد.
ولی برای آن شرایط نیست.

به قول دکتر حسینی٬ برای مدیریت کورپوریشن است.

باید این را در نظر داشت.
بسیاری از تئوری ها برای شرکت های درست و حسابی تئوریزه شده است.

و وقتی می گوییم شرکت بزرگ یعنی چی؟

بگذارید شرکت کوچک را تعریف کنم٬ معلوم می شود.

بنا بر تعریف مشهور٬
شرکت کوچک (Small Business) شرکتی است که
کمتر از ۵۰۰ نفر در آن مشغول به کار باشند!

****

سازمان ها در مسیر رشد خود٬ به پنج مرحله بحران بر می خورند که
هر کدام با راهکار مناسب تبدیل به فرصت رشد مجدد می شود.
این چارچوب را در دهه ۷۰ اولین بار لری گرینر (Larry Grainer) مطرح کرد
و مطلب بسیار زیبایی هم هست.

چندی پیش هم در وبلاگ جهادی خلاصه ای از آن نظریه را مطرح کرده ام.

به هر حال٬
مطالب عمومی که در دوره های مدیریت آموزش داده می شود٬
بیشتر مربوطه به سازمانی است که سه بحران اول را پشت سر گذاشته است.
همین.

***

این نکته را مدت هاست در نظر داشتم که ذکر کنم.

امروز دوستی در بازار سراغ دوره های آموزشی شبه آکادمیک برای مدیریت فروش را گرفت.

به‌ش چند جا را معرفی کردم.
بعد هم گفتم به دردت نمی خورد.
کلاس های حسابداری بیشتر به دردت خواهد خورد تا این ها.

علتش همین است که این جا ذکرش رفت!

(خلاصه ای از نظریه فوق الذکر را در ادامه مطلب می توانی بخوانی)

گرینر را بسیار دوست می دارم.
نظریه اش خیلی کارآیی دارد و برایم جذاب است.

منحنی مشهوری دارد به نام منحنی رشد سازمانی که ابداع اوست.
او اول بار این نظریه را در قالب مقاله ای در اچ آر بی
(هاروارد بیزنس ریویو)
در اوایل دهه‌ی هفتاد میلادی طرح کرد.

او در آن مقاله این نمودار را طرح کرد و ۵ مرحله برای رشد یک سازمان بر شمرد:

نظریه رشد سازمانی از گرینر

رشد سازمان در هر مقطعی -متناسب با بزرگی سازمان- ریشه و عللی دارد٬
و پس از رسیدن به بلوغ در آن مرحله٬
دچار نیاز های جدیدی می شود و بحران هایی برای سازمان به وجود می آید.
رفع بحران نیز متناسبا آن را وارد فاز جدیدی می کند و دوباره بلوغ جدیدی در راه است و …

مرحله‌ی اول که مورد توافق همه است٬
رشد از طریق خلاقیت است.

کار گروهی که خلاقانه و کارآفرینانه وارد یک کسب و کار می شوند
و
با مزیت خلاقیت و نوآوری آغاز به کار می کنند.

در این مرحله٬ بیش از هر چیز انجام کار مهم است
و سمت و مقام و جایگاه مطرح نیست و وجود ندارد(شخصیت کاملا حقیقی).
افراد همه در موفقیت و کارها سهیم اند.

عموما کارها صفی است و توسط خود افراد تشکیل دهنده ی گروه انجام می شود.

 تجربه نشان می دهد که
اگر سازمان قرار باشد متلاشی شود٬
اکثرا در این مرحله آن فروپاشی رخ می دهد.

در غیر این صورت٬
می توانیم مطمئن شویم این سازمان می تواند به حیات خود ادامه دهد
و به بلوغ برسد.

پس از گسترش کارها و (به اصطلاح وقتی کارشان گرفت)
بحران رهبری به وجود خواهد آمد.
بحران مدیریت

نیاز می شود به یک نفر که کلیت کار را کنترل کند و هدایت کند و
بتواند از بیرون کلیت کار را ببیند.

این جا اولین ایستگاه برای ورود به کارهای ستادی است.

رهبری و هدایت موجب می شود
که با کمک یک ناظر از بیرون (در جایگاه رهبر)
جوری نشود که
بعضی جاها دوباره کاری و موازی کاری بشود و جای دیگر کار روی زمین مانده باشد.

بحران رهبری اگر رفع بشود٬
موتور رشد سازمان هدایت مستقیم خواهد بود.

این مسیر اگر ادامه پیدا کند و سازمان را رشد بدهد٬
به بلوغ دوم یا بحران دوم یا نیاز دوم خواهیم رسید.

پس از مدتی که کارها با هدایت مستقیم انجام گرفت٬
و ساختار کارها روال پیدا کرد و وضعیت معلوم شد٬
افراد نیاز به اختیار بیشتر خواهند داشت.

طالب این خواهند بود که با توجه به مشخص بودن روال های انجام کار٬
اختیار و آزادی بیشتری در تصمیم گیری های مرتبط با اجرای کار داشته باشند.
در اجرای کارها بیشتر سهیم باشند.

این بحران با تفویض اختیارات بیشتر و دادن آزادی به افراد قابل حل خواهد بود.

این آزادی عمل باعث می شود که خلاقیت های جزئی
(در مقایسه با نوآوری اولیه ای که موجب تشکیل سازمان بوده است جزئی و زیربخشی است دیگر!)
مجددا شکل بگیرد و کارهای بخشی در هر بخش بتواند با قدرت اختیار مدیر آن بخش٬
و ابتکار و خلاقیتی که در نتیجه ی آزادی عمل آزاد شد
ه است رشد کند.

این مرحله از رشد ادامه می یابد و چنانچه قابل حدس است٬
سازمان را و مدیریت را دچار بحران کنترل میکند.

آن هنگام که همه چیز با هدایت مستقیم انجام می گرفت٬
خیال مدیر از تصمیم گیری و تصمیم سازی راحت بود.
فقط می بایست کنترل بر عملکرد/خروجی می کرد.

ولی پس از واگذاری اختیارات٬
اگر سازمان رشد کند
-چون اگر رشد نکند اتفاقی نمی افتد. روالهای سابق برقرار خواهد بود-
نتیجه اش توسعه و تغییر در روال ها سابق٬ کارهای سابق٬
حتی محصولات و کسب و کار سابق است.

رشد سازمان در این مرحله
عدم تمرکز شدیدی به همراه خواهد داشت.

این بحران کنترل را به وجود می آورد و نگرانی در بخش مدیران عالی به وجود خواهد آورد که
آیا کارها درست انجام می شود.
لذا میل به تمرکز مجددا در سازمان تقویت می شود.

(البته این تمرکز جدید (به علت بزرگ شدن و رشد سازمان)هیچ ربطی به تمرکز قبلی ندارد)

این بلوغ و این بحران٬
که ثمره اش نیاز به تمرکز بیشتر جهت کنترل است را با هماهنگی حل می کنند.

نهادها و ستادها و کمیته هایی جهت تقویت هماهنگی در سازمان تشکیل می دهند.
برای همسو سازی و هدایت مبتنی بر خرد جمعی و حرکت بهینه
و رفع بحران کنترل.

این عمل از طریق به وجود آوردن روال هایی جهت هماهنگی
در میان بخش های یک سازمان رخ می دهد.

این هماهنگی ها در عمل از طریق اظهار نظرها و قواعد و اعمال نظرها انجام می گیرد.

بخش های مختلف برای اتخاذ تصمیم٬
نظر سایر بخش ها را جویا می شوند تا تداخلی در روند کارهایشان به وجود نیاید.

در صورتی که سازمان در این مرحله رشد کند٬
به بحران «تشریفات زائد اداری» دچار خواهد شد.

به این معنی که از آن جا که هماهنگی های مورد نظر تنها و اغلب به قصد جلوگیری از تداخل امور٬
و نه قصد همکاری و هم افزایی انجام می گیرد٬
با بزرگتر شدن حجم سازمان و رشد یافتن اش٬
هر بخش کوچکی از سازمان خود سازمان بزرگی تلقی خواهد شد
که به کارهای مورد نظر خویش خواهد پرداخت.
و در عمل نظر سایر بخش ها تبدیل به تشریفات اداری خواهند شد.

چرا که این هماهنگی نیز پس از مدتی شرایط طرفین را برای یکدیگر شفاف خواهد کرد.
و بخش های سازمان پس از طی کردن چند سیکل کاری با هماهنگی یکدیگر٬
از وضعیت یکدیگر با خبر بوده و خود را با آن تطبیق می دهند و هنگام برنامه ریزی های جدید٬
آن ها را لحاظ می کنند.

لذا این نوع هماهنگی کارکرد سابق را ندارد و در عین حال نیاز سازمان بیش از این خواهد بود.

این بحران را با همکاری حل خواهند کرد.

همکاری به معنی برنامه ریزی مشترک و تشکیل نهادهای مشترک است
برای ایجاد هم افزایی و همراستا کردن بخش های مختلف سازمان انجام می گیرد.

تشکیل تیم ها و ستادها و کمیته های مختلف و متعدد از اجزای مختلف سازمان٬
روابط ضربدری در چارت سازمانی٬
و ….

راهکارهایی است که در این بحران به کار گرفته می شوند.

مثلا شورای عالی انقلاب فرهنگی یا شوراهای عالی دیگر
که عمدتا متشکل از بخشهای مختلف حاکمیت هستند
(دولت و مجلس و دانشگاه وحوزه و سایر مراکز موثر و نیز صاحبنظران این امر )
چنین وضعیتی دارند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 آوریل 2008 در Uncategorized

 

مجموعه ابتکارات دولت نهم برای مهار تورم!

سنگی که به اشتباه جلوی ماشین گذاشته اند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 آوریل 2008 در Uncategorized

 

دوبی نمادی از مدیریت واحد شهری!

یکی از مهمترین عوامل تغییرات سریع دوبی٬ مدیریت واحد شهری است.
امیر دوبی٬ یکی از ۷ امیری است که امارات متحده عربی را تشکیل می دهند.

امیر و والی و فرماندار و شهردار و خلاصه همه چیز٬ خودش است.

نه این که همه‌ی این ها رسما خودش باشد.
ولی وقتی یک نفر حاکم یک شهر است٬ همه چیز تحت نظارت و تسلط و مدیریت اوست.
مشکل فرا شهری که مدیر این شهر نتواند راجع به آن تصمیم بگیرد و حل اش کند وجود ندارد.
این عامل بسیار بسیار مهمی است.

درغوز آباد را بدهید دست آقالیبا و
اختیاراتی مشابه امیر دوبی به او بدهید.‌
(که ستاد فلان تبصره و فلان مقام و فلان گروه سیاسی تسلط ماهوی بر او نداشته باشند٬
و با او نتوانند آن کنند که الآن می کنند!)
برایتان یک شهری بسازد که دوبی یک محله اش باشد!

***

پ.ن.۱: این جا ستاد تبلیغات آقالیبا نیست.
پ.ن.۲:‌ مثال زدم. می خواستم بگویم مدیران ما از امرای عرب چیزی کم ندارند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 آوریل 2008 در Uncategorized

 

دارالحماقه!

امروز رفتم اداره ثبت قلهک.
وسط های میرداماد است.
سرآخر٬ کارمان افتاد به حسابداری.

یک فیش برایمان صادر کردند که ۲۰۰ تومان (معادل ۲.۰۰۰ ریال)
که باید در بانک ملی پرداخت می شد.

گفتم ۲ هزار تومان می دهم همین جا٬
این فیش را گرفته فرض کنید.
گفتند نمی شود. از بالا دستور داده اند!

بانک ملی هم دو ایستگاه آن ور تر بود.
۲۰۰ تومان دادم تا رسیدم به بانک ملی.
۳۰ دقیقه هم صف ایستادیم.
تازه متصدی بانک می گفت پول خرد ندارم.
برو پول خرد بیاور!

۵۰۰ تومانی دادم و
گفتم بقیه اش مال خودت.

گفت نمی خواهم و نمی شود.
گفتم بقیه اش را بریز دور! دست از سرم بردار.

تا به حال چنین صف ایستادن احمقانه ای را به یاد ندارم.

خلاصه فیش را گرفتم و
۲۰۰ تومان هم دادم برگشتم.

کارم را که انجام دادند٬
گفتم این بالا که می گویید این طور دستور داده کدام احمقی است و کجاست؟
گفتند فلان ساختمان و فلان جاست.

اگر نزدیک بود حتما می رفتم
و در حد بضاعت بدبیراه نثار مدیران احمق آن دارالحماقه می کردم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 آوریل 2008 در Uncategorized

 

نکته‌ی جالب آقای اعلمی!

یکی از نکات خوبی که در سال ۸۶ مورد توجه ام قرار گرفت٬
سخنرانی جالبی بود که اعلمی نماینده اصلاح طلب مجلس کرده بود و در آن گفته بود:
از کابینه امام حسین هم انتقاد می کنم.

برخی نشریات مدعی انقلابی‌گری و جان برکفی و کفن پوشی
(شریعتمداری  و اذناب)
فکر کردند پیرهن عثمان پیدا کرده اند و آن را  علم کردند که
«آی ببینید چه شده
و چه گفته
و ماهیت پلیدش را رو کرده است
و …»

چرا بی انصافی کردن؟
من هم اول بار که آن تیتر را خواندم یک جوری ام شد که
«ای بابا! این دیگر چه آدمی است؟
امام حسین و امام معصوم هم حالی اش نمی شود و …»

بعد یک کمی گذشت.
نشستم فکر کردم و دیدم نگفته که از امام حسین انتقاد می کنم.
گفته از کابینه امام حسین انتقاد می کنم.

و مگر نبوده اند کسانی که از کابینه حضرت امیر -علیه السلام- انتقاد کرده اند.
حتی -بعضی اوقات- حضرت به ایشان حق داده و فرماندارش را عزل کرده و الی آخر.

از حرف آقای اعلمی بالاتر هم بوده است.
خود حضرت امیر -علیه السلام- مردم را تحریض می کند به این که حواسشان باشد به ایشان
-به عنوان حاکم-
و این که ایشان را از تیغ انتقاد مصون ندانند و اگر از ایشان خلافی دیدند٬
ساکت منشینند و به تعارف برگزار نکنند.
و …

***
این توجه را مدیون آقای اعلمی هستم.

پس از ایشان متشکرم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 4 آوریل 2008 در Uncategorized