RSS

بایگانی ماهانه: اوت 2007

حکايت آن آب شور …(۱)

  • وقتی می‌گوییم «دارم می‌روم مکه» معنی اش‌این است که قصد سفر به عربستان سعودی و شهرهای مکه و مدینه به قصد انجام عمره‌ی مفرده را دارم!

  • این مکه رفتن که ذکرش رفت- را گفته‌اند مثل آب شور است. خوب هم گفته‌اند. آب شور را تا نخورده باشی، خیالی نیست. ولی وقتی خوردی، گرفتار می‌شوی. هر بار که جرعه‌ای نصیبت می‌شود، باز تشنه تر می‌شوی!

  • مدینه که بودیم، شب‌ها اگر توفیق‌یار می‌شد- می‌زدیم به خیابان. خیابان که چه عرض کنم. کوچه پس کوچه‌های اطراف حرم. خاصه بین الحرمین. حرمین که چه عرض کنم. حرم‌ها. شب‌ها را خیلی کاری به کارمان نداشتند.‌یک گوشه عاشورا می‌خواندند،‌یک گوشه زیارت ائمه بقیع.‌یک گوشه اباحمزه،‌یک گوشه جوشن کبیر. نه خبر از شرطه‌ها بود و نه خبر از آن عمری‌های بددهن و عبوس!

  • یکی را دیدم جنوبی بود- در‌یکی از همان شبگردی‌ها. باهاش همسفر شدم. باهم قدم می‌زدیم. می‌گفت و می‌شنیدیم. می‌گفتم و می‌شنید. از خودمان بود. شبگرد بود. می‌گفت: نمی‌دانم‌امشب تو قسمت من شده‌ای‌یا من قسمت تو!

  • می‌گفت: «خاک مدینه پاگیر است. هر کسی که می‌آید‌این جا انگار توی خانه‌ی خودش‌امده.‌این جا کسی احساس غربت نمی‌کند. »

  • چقدر راست می‌گفت. -لامصب-‌یک آرامشی آن جا هست که می‌توانم بگویم برایم از خانه‌ام  هم آرام تر بود. بدجوری اسیر می‌کند آدم را!!

  • مدینه النبی زمان پیامبر- را اگر بخواهی تصور کنی، کارت سخت نیست. زمان شاه فهد همه‌ی زمین‌های اطراف مسجد را که تشکیل دهنده‌ی مدینه النبی زمان پیامبر بوده است را خریدند و تخریب کردند و به حرم اضافه کردند. الآن دور تا دور حرم را دیوار کوتاهی کشیده‌اند. روی آن دیوار نرده‌های سبزی است از آهن. مدینه النبی زمان پیامبر، الآن، همان فضای پیرامون حرم نبوی است که با سنگ سفید فرش اش کرده‌اند و محصور به دیوارچه‌ی مذکور است.

  • شما را به خدا چیزی از بقیع مپرسید. هفت شب و روز در کنار پله‌های بقیع بال و پر زدم ولی دلم طاقت نیاورد ازآن پله‌ها جز به‌یک بار- بالا روم. بند دل آدمی‌پاره می‌شود وقتی آن مظلومیت را می‌بیند. و اگر نبودند آن بی معرف‌هایی که مثل نوار ضبط صوت مدام اراجیفشان را به خورد گوش ات می‌دهند و از مرده بودن پیامبر خدا و ائمه هدی می‌گویند و می‌خواهند به ما روش محبت به اهل بیت را‌یاد بدهند، نمی‌دانم چه بلایی بر سر دل شیعیان می‌آمد. وجود آن اراذل حسن اش‌این است که اوقاتت را تلخ می‌کنند و حواس ات را پرت. تمام مدت‌یاد حاج محمود بودم. حالا می‌فهمیدم آن کینه‌ی عجیبی که دردلش نسبت به‌این جماعت نهادینه شده بود از کجاست. باور کنید چیزی از همان جنس را در درون سینه‌ام می‌یافتم. تمام فحش‌هایی که در حافظه داری، کفاف ‌یک لحظه تخفیف بر رنج درونت را نمی‌دهند. حیفِ فحش!

  • می‌روی می‌نشینی بین الحرمین. نمی‌دانی رویت را بکنی کدام طرف.‌این طرف نبی اعظم است که بعد از نماز عشاء، حرم و مسجد اش را تعطیل می‌کنند- و آن طرف بقیع است و حضرت حسن و حضرت سجاد و حضرت باقر و حضرت صادق علیهم صلوات الله.  پاک گیج می‌زدم. بالاخره دلت می‌خواهد‌یکی را مخاطب قرار دهی و با او صحبت کنی. مشهد که می‌روی خیالت را حت است. حضرت رضا هستند و بقیه دور‌ایشان. . . . خلاصه‌این در سر ما بود تا روز آخر بود که حدیثی دیدم که گویای انس و احترام و علاقه‌ی عجیب همه‌ی ائمه به مدینه و شخص نبی مکرم بود. ظاهرا حضرت صادق روزی در مسجد النبی رو به قبر حضرت رسول کرده بود و فرموده بود که ما به خاطر وجود شما در مدینه به‌این شهر افتخار می‌کنیم و شرافت‌این مکان را بالاتر از کعبه می‌دانیم. خلاصه ما هم با خودمان حساب کردیم که اگر همه‌ی آن حضرات عزیز هم‌الآن کنار‌این حقیر حاضر بودند، رو می‌کردند خدمت حضرت رسول و با‌ایشان سخن می‌گفتند و در محضر‌ایشان، عرض حاجت ما خدمت خودشان را ای بسا- بی ادبی تلقی می‌فرمودند. ما هم دیگر روی دلمان را می‌کردیم خدمت حضرت رسول
    و‌ایشان را مخاطب قرار می‌دادیم و گوشه‌ی چشممان هم به حضور ائمه بزرگوار
    بود.

  • در حرم، رو به قبله که بایستی، قبرستان بقیع دست چپ ات است (قبله هم که رو به جنوب است. لذا روی نقشه، بقیع شرق حرم نبوی است) و درب اش از سطح زمین 3-4 متری بالا تر است. برای رسیدن جلوی درب بقیع باید از پله‌ها بالا بروی. درب بقیع را روزی دوبار باز می‌کنند. صبح بعد از نماز صبح و عصر بعد از نماز عصر. خانم‌ها را هم راه نمی‌دهند ولی در نوبت بعد از نماز عصر می‌گذارند تا بالای پله‌ها بیایند و لااقل از دور مزار ائمه را ببینند. هم‌این مقدار گشایش هم ظاهرا بعد از سفر اخیر‌هاشمی‌رفسنجانی به عربستان برای خانم‌ها‌ایجاد شده است.

  • مسجدالنبی را در طول تاریخ -بعد از رحلت پیامبر- 8 بار تجدید بنا کرده‌اند و توسعه داده‌اند. 2 بارش به به علت آتش سوزی بوده است. توسعه اول زمان عمربن الخطاب انجام شده است و بعدی در زمان عثمان بن عفان. تنها‌این دو نفر به خود جرات داده‌اند که ضلع جنوبی مسجد را (که محراب و منبر در آن و به موازات ضلغ جنوبی بیت و مدفن پیامبر قرار داشت) جلوتر از قبر و منزل نبی مکرم ببرند. سایرین از عقب و اطراف مسجد را گسترانیده‌اند. دو حیاط دارد در دل مسجد که‌ایجادش مربوط به سالهای دور می‌شود. در‌یکی از تجدید بنا‌ها که زمان‌یکی از سلاطین عثمانی بوده است در‌این دو حیاط تزئینات زیبایی به کار می‌برند و از جمله آن که نام ائمه‌ی معصومین را در میان اسامی‌بعضی دیگر از صحابه بر گرداگرد آن دو حیاط نقش کرده‌اند.‌این است که بسیاری معتقدند که آن معمار اولیه ظاهرا شیعه بوده است. جالب آن که ابوالفضل العباس «علیه السلام» را هم در آن میان آورده است. و از آن جا که سیاست سعودی‌ها تاسیس و نه تخریب است؛ (که معلوم باشد کار قبلی‌ها چی بوده و کار‌این‌ها چی بوده. لذا به کارهای قبلی حتی الامکان دست نمی‌زنند ) کماکان‌این آثار برجا مانده است. منزل پیامبر که همان مدفن اوست- منزل مربوط به جناب عایشه است. شیخین را هم کنار‌ایشان دفن کرده‌اند. ظاهرا حق الارث جناب عایشه و جناب حفصه (یک هشتم‌اموال، تقسیم بر تعداد همه‌ی زنان) به مقدار قبر ابوانشان می‌شده است و سهم الارث فاطمه‌ی زهرا (همه‌ی ماترک باستثناء آن‌یک هشتم) به مقدار قبر سبط اکبر (حضرت حسن) و سایر فرزندان‌ایشان نمی‌شده است!!!! چه بد است آدم محل قبرش هم غصبی باشد!

  • قلب مسجد النبی جایی است که وقتی رو به قبله‌ایستاده‌ای کنج شمال غربی حرم است.‌یک مستطیل که ضلع بزرگش رو به بقیع است و ضلع کوچکش رو به قبله. کنج حرم (بالای مستطیل) منزل و مدفن پیامبر است و شیخین نیز با فاصله در کنار وی دفن شده‌اند. پایین مستطیل هم خانه‌ی فاطمه زهرا و علی ابن ابیطالب علیهم السلام است.‌یک قفل و کلون بر در آن زده‌اند و آن را متمایز کرده‌اند. از بقیع که بروی به سمت مسجد، صاف از باب جبرئیل وارد می‌شوی که پایین آن مستطیل واقع شده است و تقریبا روبروی درب خانه‌ی حضرت زهراست. بزرگان از مورخین و علمای محقق، بیشترین احتمال را می‌دهند که مدفن حضرت صدیقه همان جا درون منزل خودشان- باشد. مستحب هم هست برای زیارت نبی مکرم که می‌روی، از باب جبرئیل وارد بشوی (یعنی از پایین پای حضرت نبی و -احتمالا- حضرت صدیقه وارد بشوی). این بخش نیز به صورت پیش فرض مردانه است و در طول روز دو بار برای زنان قرق اش می کنند. یک بار بعد از نماز صبح حوالی ساعت 7 صبح- و یک بار بعد از نماز ظهرحوالی ساعت 14- روضه‌ی منوره را در اختیار خانم ها قرار می دهند. آن طور که پرسیدم؛ آنقدر ازدحام می شود و شلوغ که واقعا قابل استفاده نیست. امید که گشایشی بشود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 اوت 2007 در Uncategorized

 

ماجرا٬ ماجرای يکی-دو نسل هم نيست!

نگاه کن!
ببین چه کسی قرار است مادر بچه هایت بشود!

اگر بی اعتقاد است٬
بی مبالات است٬
کاری به خدا و پیغمبر و امام زمان و غیره ندارد٬ ….

با همه‌ی این ها٬
اگر اخلاقش خوب باشد٬
می شود باهاش زندگی کرد و کنار آمد.
می شود حتی با او خوش بود.
خودت هستی و خودش.

غمی بر دل ات نمی نشاند.
که فرمود:
«یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم٬ لا یَضُرُکم مَن ضَلَّ اذا اهتدیتم»

بالاخره دوستش داشته ای.
به قول خودت عاشق شده ای.
هر چه کُنَد برای‌ات شیرین است.

چیزی هم که جلوی چشم است٬
صورتِ اعمال و رفتار است.
عقیده و مرام٬ آن پشت -مُشت- ها قایم است.
کی دیده و کی شنیده؟!

این اختلاف فکر و عقیده٬ اوقاتت را تلخ نمی کند؛
آن هم وقتی شیرینی های دیگر هست.

چشم باز میکنی می بینی
حداقل های عقیدتی و فکری که روزگاری برایت الزام بودند٬
تبدیل شده اند به ترجیح.

ترجیح هم که «ذبحِ مباح» است!
می نشینی اهمّ و مهمّ می کنی.
و سر بعضی ترجیحاتت را به پای بعضی دیگر می بُری!

حالا هم که نشسته ای سر سفره‌ی عقد!

***

تا این جای کار٬ خیالی نیست.
نوش جانت باشد.
کیف اش را بکنی انشاءاله.
کور شود آن چشمی که نخواهد خوش‌بختی دو کبوتر عاشق را ببیند.

من هم ضمن عرض تبریک٬
یک کامنت کوچولو این جا می گذارم و بیشتر مصدع نمی شوم!

فقط چند دقیقه٬
-قبل از آن که بعله‌ی آخر را بگویی-
 به فرزند نداشته ات بیندیش.

نماز نخواندن همسرت٬ 
راحت به کت ات رفته است.
نماز نخواندن فرزندت چی؟

می دانی!
همسر٬ همراه آدم است.
مثل رفیق آدم می ماند.
باهاش می شود کنار آمد.
بحث کرد و … توافق هم نشد که نشد.
این همه رفیق لائیک و لامذهب و گبر و کافر در دانشگاه و بازار و غیر آنها داشته ایم٬
با هیچ کدام هم جنگ و دعوا نداشته ایم.
این هم رویش!

اما بچه ات را قرار است این مادر شیر بدهد.
این مادر بزرگ کند.
این مادر معرفت بیاموزد.

مادر من و تو٬
موقع شیر دادن بسم اله گفته.
جلوی روی ما سال ها نماز خوانده.
ما را هیئت برده.
ما را مسجد برده.
نشسته با ما کلی وقت صرف کرده٬
سوره های کوچولوی آخر قرآن را یادمان داده و حفظ کرده ایم.
برایمان لباس مشکی خریده است محرم ها!
و …

این طوری است که من و شما
-به لطف خدا و زحمت پدر و مادرمان-
چیزی توی دلمان می بینیم.

از خودت بپرس:

عشق امیرالمومنین٬
-زبانم لال-
اگر در دل بچه ات نباشد٬
حسرت ندارد؟

می توانی با این حسرت ابدی کنار بیایی؟

***

حجابش؟
اعتقاداتش؟
محبت به امام زمانش؟
نماز و روزه اش؟

***

حالا من پسرم٬ برای پسرها گفتم.
شما اگر دختری٬ با ورژن دخترانه بازنویسی اش کن!
حرف همان است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 اوت 2007 در Uncategorized

 

اخذ

ایستاده بودی دمِ درب.
شیلنگ(!) آب در دست هایت!
گُل های دم در را آب می دادی.

ما هم برای خودمان رفته بودیم دنبال بازی گوشی.

 

سرت را که برگرداندی٬
دیدی پاک خودمان را خاکی کرده ایم.
سرتاپای مان را.
دستهایمان را هم که دیگر نگو.

گِل و شُل و …

نگاهی کردی از سر تعجب!
با همان نگاهت پرسیدی که این کارها چیست با خودت کرده ای؟(۱)

ما هم با همان بچگی مان سرمان را کردیم توی یقه مان!
سرمان را انداختیم پایین.
بی اختیار شروع کردیم با دست هایمان بازی بازی کردن
و روی پاهایمان آهسته وول وول خوردن!

خودت که می دانی! 
بالاخره آن بچه که بازیگوشی می کند٬
می داند کارش بد است ولی خیالش از مهربانیِ بابا راحت است.
می داند ممکن است که اخم هم نصیبش شود یا مختصر دعوایی؛
ولی آخرش بخشش است!
این طوری است دیگر. (۲)

نگاهت را چرخاندی به سمت دست هایمان.
دست های آلوده شده به گِل‌مان.
این دفعه دیگر اخم کردی! (۳)

«آخرْ این چه سر و وضعی است که برای خودت درست کرده ای…بچه!؟»

این بار دیگر نیش پشمانی مان باز شد.
ما هم نگاهمان را چرخاندیم به سمت آن شیلنگ آب که دستت بود! (۴)

 

***

الهی اِن اَخَذتَنی بِجُرمی (۱)
اَخَذتُک بِعَفوِک(۲)

و اِن اَخَذتَنی بِذُنُوبی(۳)
اَخَذتُکَ بِمَغفِرَتِک(۴)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 اوت 2007 در Uncategorized

 

نشنوم!

قضیه جدی شده بود.
صحبت ها انجام شده بود و طرفین تقریبا تصمیم شان را گرفته بودند.

تحقیقات بابا نشان داده بود که ظاهرا مشکلی نیست.

جلسه‌ی سوم خواستگاری که تمام شده بود٬
بابا با آقا داماد نشسته بود و صحبت کرده بود.

حرف های داماد آینده را شنیده بود و سرآخر گفته بود:
«همه‌ی این حرف ها درست…ولی…
زندگی فقط دو چیز است:
انصاف و گذشت!»

خواستگارها که رفته بودند٬
رفته بود توی اتاقش -پشت میزکارش- نشسته بود٬
و فکرش مشغول بود.
مثل هر دختر دیگر در موقعیتی مشابه به این.

در زده بود و آمده بود توی اتاق.
صاف نشسته بود پای تختش٬ کنار میز کارش.

آن لحظه این حرکت آن قدر برایش عجیب بود که یادش رفت از صندلی اش بیاید پایین٬‌
بنشیند روی زمین٬ روبروی بابا.
همان طور متعجب خیره شده بود به بابا!

بابا هم با همان لحن مهربان همیشگی اما با جدیتی که برایش تازه‌گی داشت٬
شروع کرده بود به حرف زدن.
عادت به حرف زدن های طولانی نداشت.
این بار هم ترک عادت نکرده بود.

دو چیزش را هنوز یادش مانده.

یکی آن که :
دخترم٬‌ سرلوحه‌ی زندگی‌ات انصاف و گذشت باشد.

دیگری آن که:
دخترم٬ در زندگی همه اختلاف هست. تا وقتی بیرون نیامده٬ فقط مشکل خودتان است.
بیرون که بیاید مشکل همه می شود.
مشکل خودتان را خودتان می توانید و باید حل کنید.
به من و مادرت و برادرت و مادرش و پدرش و .. ربطی ندارد.

نشنوم چیزی از مشکلات خانه ات را برای من -یا دیگری- بیاوری بیرون؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 اوت 2007 در Uncategorized

 

آتش سوزی بازار بغداد

یکی گفت:
هفتاد سال است استغفار می کنم٬
-می گویم «استغفرالله»-
به خاطر یک بار گفتن «الحمدلله»!

همه با نگاه های متعجب و پرسشگر خود به او خیره شدند.

ادامه داد:

بازار بغداد آتش گرفته بود.
آتش عظیمی که همه‌ی بازار را گرفته بود.

سراسیمه خودم را رساندم به بازار.
دیدم مغازه‌ی من در میان آن همه مغازه نسوخته و همه چیز سالم است.

و از ته دل -با شادی تمام و فارغ از غم دیگران- گفتم:
الحمدلله!

و بانگی در درونم نهیب زد که:
ای بی معرفت!
الحمدلله که مال و اموال همه سوخت و مال و اموال  تو نسوخت؟!

این شد که هفتاد سال است استغفار می کنم از
آن یک بار حمد نابجایی که کرده ام!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 اوت 2007 در Uncategorized

 

چرا همیشه از این سوی ؟

یک چیزی خانمم گفت که بر مذاقم خوش آمد.

دقت کرده اید که 
-قبل از ازدواج و در حین انتخاب زوج و حتی بعد از ازدواج-
همه مان برای همسر آینده مان کلی معیار داریم.
درست یا غلط.

با مبانی عقلی و اخلاقی و دینی و یا غیر این ها.

به هر حال کلی معیار داریم.

برای خودمان تقریبا یک دهم آن معیارها را هم نداریم.

همواره از خود پرسیده ایم -و می پرسیم-
معیارهای من برای همسر خوب چیست؟
همسر آینده ام باید چه طوری باشد؟

آیا از خود پرسیده ایم:

معیارهای من برای خودم چی است.
جی باید باشم.

خودِ آینده ام باید چه طوری باشد؟

***

این یک مطلب بسیار بسیار مهم است.

این که تکلیف خودمان را با خودمان روشن کرده باشیم.
فهمیده باشیم کجای دنیا ایستاده ایم.
بدانیم از خودمان چی می خواهیم؟
و لذا از زندگی مان چی می خواهیم؟
و د رنهایت
از جان زندگی شخصی و زندگی مشترک مان و شریک زندگی مان چه می خواهیم؟

این یک نکته‌ی خیلی ریز و قابل توجه است.

**

چیزهای دیگری هم می گفت.
برایتان خواهم گفت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 اوت 2007 در Uncategorized

 

با عرض پوزش از آقای شريعتمداری!

روزنامه کیهان در یادداشت روز شنبه ۲۷ مرداد ۸۶ با عنوان:
با عرض پوزش از آقای هاشمی…! +

به رضایت امام مبنی برحذف شعار مرگ بر امریکا و مرگ بر شوروی در فرصت مناسب٬
-که در کتاب اخیر خاطرات ایشان آمده است-
اعتراض کرده اند و
برای اثبات غلط بودن این مطلب٬
از سیره‌ی امام برای هاشمی مثال آورده اند!

لازم نیست گفته شود٬
یاددادن مشی ومرام و عقاید امام راحل به کسی مثل هاشمی٬
زیره به کرمان بردن است.

اما به هر روی یک نکته را می خواستم عرض کنم.

در مورد پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و صلح با صدام چه می گویید؟
فرض کنیم٬
ایشان ۵-۶ ماه زود تر دارفانی را وداع می گفتند.

تمام مواضع بیرون پرده‌ي ایشان تا لحظات آخری که پذیرش قطعنامه اعلام شد٬‌
تماما موئد جنگ و لزوم ادامه‌ی جنگ تا رفع کل فتنه بوده است.

این که مواضع امام در برون پرده چه بوده است تقریبا آشکار است.
اما نظرات و مذاکرات و رایزنی ها و…. را که در درون پرده بوده است را
به خاطر مواضع برون پرده نفی کردن٬
 کاری است ابلهانه
که جز به جهل -یا جمود- از کسی بر نمی آید.!

نگویید مگر امام منافق بود که برون و درون داشته باشد.

امیرالمومنین فرمود: زیاد سخن مگو. جز حق مگو. همه‌ی آن چه از حق می دانی را هم نگو….

حالا درخواست شریعتمداری از هاشمی برای عذرخواهی کردن و
تصحیح اشتباه(!!!) کردن٬
خود از غرایب روزگار ماست…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اوت 2007 در Uncategorized