RSS

بایگانی ماهانه: اوت 2007

حکايت آن آب شور …(۱)

  • وقتی می‌گوییم «دارم می‌روم مکه» معنی اش‌این است که قصد سفر به عربستان سعودی و شهرهای مکه و مدینه به قصد انجام عمره‌ی مفرده را دارم!

  • این مکه رفتن که ذکرش رفت- را گفته‌اند مثل آب شور است. خوب هم گفته‌اند. آب شور را تا نخورده باشی، خیالی نیست. ولی وقتی خوردی، گرفتار می‌شوی. هر بار که جرعه‌ای نصیبت می‌شود، باز تشنه تر می‌شوی!

  • مدینه که بودیم، شب‌ها اگر توفیق‌یار می‌شد- می‌زدیم به خیابان. خیابان که چه عرض کنم. کوچه پس کوچه‌های اطراف حرم. خاصه بین الحرمین. حرمین که چه عرض کنم. حرم‌ها. شب‌ها را خیلی کاری به کارمان نداشتند.‌یک گوشه عاشورا می‌خواندند،‌یک گوشه زیارت ائمه بقیع.‌یک گوشه اباحمزه،‌یک گوشه جوشن کبیر. نه خبر از شرطه‌ها بود و نه خبر از آن عمری‌های بددهن و عبوس!

  • یکی را دیدم جنوبی بود- در‌یکی از همان شبگردی‌ها. باهاش همسفر شدم. باهم قدم می‌زدیم. می‌گفت و می‌شنیدیم. می‌گفتم و می‌شنید. از خودمان بود. شبگرد بود. می‌گفت: نمی‌دانم‌امشب تو قسمت من شده‌ای‌یا من قسمت تو!

  • می‌گفت: «خاک مدینه پاگیر است. هر کسی که می‌آید‌این جا انگار توی خانه‌ی خودش‌امده.‌این جا کسی احساس غربت نمی‌کند. »

  • چقدر راست می‌گفت. -لامصب-‌یک آرامشی آن جا هست که می‌توانم بگویم برایم از خانه‌ام  هم آرام تر بود. بدجوری اسیر می‌کند آدم را!!

  • مدینه النبی زمان پیامبر- را اگر بخواهی تصور کنی، کارت سخت نیست. زمان شاه فهد همه‌ی زمین‌های اطراف مسجد را که تشکیل دهنده‌ی مدینه النبی زمان پیامبر بوده است را خریدند و تخریب کردند و به حرم اضافه کردند. الآن دور تا دور حرم را دیوار کوتاهی کشیده‌اند. روی آن دیوار نرده‌های سبزی است از آهن. مدینه النبی زمان پیامبر، الآن، همان فضای پیرامون حرم نبوی است که با سنگ سفید فرش اش کرده‌اند و محصور به دیوارچه‌ی مذکور است.

  • شما را به خدا چیزی از بقیع مپرسید. هفت شب و روز در کنار پله‌های بقیع بال و پر زدم ولی دلم طاقت نیاورد ازآن پله‌ها جز به‌یک بار- بالا روم. بند دل آدمی‌پاره می‌شود وقتی آن مظلومیت را می‌بیند. و اگر نبودند آن بی معرف‌هایی که مثل نوار ضبط صوت مدام اراجیفشان را به خورد گوش ات می‌دهند و از مرده بودن پیامبر خدا و ائمه هدی می‌گویند و می‌خواهند به ما روش محبت به اهل بیت را‌یاد بدهند، نمی‌دانم چه بلایی بر سر دل شیعیان می‌آمد. وجود آن اراذل حسن اش‌این است که اوقاتت را تلخ می‌کنند و حواس ات را پرت. تمام مدت‌یاد حاج محمود بودم. حالا می‌فهمیدم آن کینه‌ی عجیبی که دردلش نسبت به‌این جماعت نهادینه شده بود از کجاست. باور کنید چیزی از همان جنس را در درون سینه‌ام می‌یافتم. تمام فحش‌هایی که در حافظه داری، کفاف ‌یک لحظه تخفیف بر رنج درونت را نمی‌دهند. حیفِ فحش!

  • می‌روی می‌نشینی بین الحرمین. نمی‌دانی رویت را بکنی کدام طرف.‌این طرف نبی اعظم است که بعد از نماز عشاء، حرم و مسجد اش را تعطیل می‌کنند- و آن طرف بقیع است و حضرت حسن و حضرت سجاد و حضرت باقر و حضرت صادق علیهم صلوات الله.  پاک گیج می‌زدم. بالاخره دلت می‌خواهد‌یکی را مخاطب قرار دهی و با او صحبت کنی. مشهد که می‌روی خیالت را حت است. حضرت رضا هستند و بقیه دور‌ایشان. . . . خلاصه‌این در سر ما بود تا روز آخر بود که حدیثی دیدم که گویای انس و احترام و علاقه‌ی عجیب همه‌ی ائمه به مدینه و شخص نبی مکرم بود. ظاهرا حضرت صادق روزی در مسجد النبی رو به قبر حضرت رسول کرده بود و فرموده بود که ما به خاطر وجود شما در مدینه به‌این شهر افتخار می‌کنیم و شرافت‌این مکان را بالاتر از کعبه می‌دانیم. خلاصه ما هم با خودمان حساب کردیم که اگر همه‌ی آن حضرات عزیز هم‌الآن کنار‌این حقیر حاضر بودند، رو می‌کردند خدمت حضرت رسول و با‌ایشان سخن می‌گفتند و در محضر‌ایشان، عرض حاجت ما خدمت خودشان را ای بسا- بی ادبی تلقی می‌فرمودند. ما هم دیگر روی دلمان را می‌کردیم خدمت حضرت رسول
    و‌ایشان را مخاطب قرار می‌دادیم و گوشه‌ی چشممان هم به حضور ائمه بزرگوار
    بود.

  • در حرم، رو به قبله که بایستی، قبرستان بقیع دست چپ ات است (قبله هم که رو به جنوب است. لذا روی نقشه، بقیع شرق حرم نبوی است) و درب اش از سطح زمین 3-4 متری بالا تر است. برای رسیدن جلوی درب بقیع باید از پله‌ها بالا بروی. درب بقیع را روزی دوبار باز می‌کنند. صبح بعد از نماز صبح و عصر بعد از نماز عصر. خانم‌ها را هم راه نمی‌دهند ولی در نوبت بعد از نماز عصر می‌گذارند تا بالای پله‌ها بیایند و لااقل از دور مزار ائمه را ببینند. هم‌این مقدار گشایش هم ظاهرا بعد از سفر اخیر‌هاشمی‌رفسنجانی به عربستان برای خانم‌ها‌ایجاد شده است.

  • مسجدالنبی را در طول تاریخ -بعد از رحلت پیامبر- 8 بار تجدید بنا کرده‌اند و توسعه داده‌اند. 2 بارش به به علت آتش سوزی بوده است. توسعه اول زمان عمربن الخطاب انجام شده است و بعدی در زمان عثمان بن عفان. تنها‌این دو نفر به خود جرات داده‌اند که ضلع جنوبی مسجد را (که محراب و منبر در آن و به موازات ضلغ جنوبی بیت و مدفن پیامبر قرار داشت) جلوتر از قبر و منزل نبی مکرم ببرند. سایرین از عقب و اطراف مسجد را گسترانیده‌اند. دو حیاط دارد در دل مسجد که‌ایجادش مربوط به سالهای دور می‌شود. در‌یکی از تجدید بنا‌ها که زمان‌یکی از سلاطین عثمانی بوده است در‌این دو حیاط تزئینات زیبایی به کار می‌برند و از جمله آن که نام ائمه‌ی معصومین را در میان اسامی‌بعضی دیگر از صحابه بر گرداگرد آن دو حیاط نقش کرده‌اند.‌این است که بسیاری معتقدند که آن معمار اولیه ظاهرا شیعه بوده است. جالب آن که ابوالفضل العباس «علیه السلام» را هم در آن میان آورده است. و از آن جا که سیاست سعودی‌ها تاسیس و نه تخریب است؛ (که معلوم باشد کار قبلی‌ها چی بوده و کار‌این‌ها چی بوده. لذا به کارهای قبلی حتی الامکان دست نمی‌زنند ) کماکان‌این آثار برجا مانده است. منزل پیامبر که همان مدفن اوست- منزل مربوط به جناب عایشه است. شیخین را هم کنار‌ایشان دفن کرده‌اند. ظاهرا حق الارث جناب عایشه و جناب حفصه (یک هشتم‌اموال، تقسیم بر تعداد همه‌ی زنان) به مقدار قبر ابوانشان می‌شده است و سهم الارث فاطمه‌ی زهرا (همه‌ی ماترک باستثناء آن‌یک هشتم) به مقدار قبر سبط اکبر (حضرت حسن) و سایر فرزندان‌ایشان نمی‌شده است!!!! چه بد است آدم محل قبرش هم غصبی باشد!

  • قلب مسجد النبی جایی است که وقتی رو به قبله‌ایستاده‌ای کنج شمال غربی حرم است.‌یک مستطیل که ضلع بزرگش رو به بقیع است و ضلع کوچکش رو به قبله. کنج حرم (بالای مستطیل) منزل و مدفن پیامبر است و شیخین نیز با فاصله در کنار وی دفن شده‌اند. پایین مستطیل هم خانه‌ی فاطمه زهرا و علی ابن ابیطالب علیهم السلام است.‌یک قفل و کلون بر در آن زده‌اند و آن را متمایز کرده‌اند. از بقیع که بروی به سمت مسجد، صاف از باب جبرئیل وارد می‌شوی که پایین آن مستطیل واقع شده است و تقریبا روبروی درب خانه‌ی حضرت زهراست. بزرگان از مورخین و علمای محقق، بیشترین احتمال را می‌دهند که مدفن حضرت صدیقه همان جا درون منزل خودشان- باشد. مستحب هم هست برای زیارت نبی مکرم که می‌روی، از باب جبرئیل وارد بشوی (یعنی از پایین پای حضرت نبی و -احتمالا- حضرت صدیقه وارد بشوی). این بخش نیز به صورت پیش فرض مردانه است و در طول روز دو بار برای زنان قرق اش می کنند. یک بار بعد از نماز صبح حوالی ساعت 7 صبح- و یک بار بعد از نماز ظهرحوالی ساعت 14- روضه‌ی منوره را در اختیار خانم ها قرار می دهند. آن طور که پرسیدم؛ آنقدر ازدحام می شود و شلوغ که واقعا قابل استفاده نیست. امید که گشایشی بشود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 اوت 2007 در Uncategorized

 

ماجرا٬ ماجرای يکی-دو نسل هم نيست!

نگاه کن!
ببین چه کسی قرار است مادر بچه هایت بشود!

اگر بی اعتقاد است٬
بی مبالات است٬
کاری به خدا و پیغمبر و امام زمان و غیره ندارد٬ ….

با همه‌ی این ها٬
اگر اخلاقش خوب باشد٬
می شود باهاش زندگی کرد و کنار آمد.
می شود حتی با او خوش بود.
خودت هستی و خودش.

غمی بر دل ات نمی نشاند.
که فرمود:
«یا ایها الذین آمنوا علیکم انفسکم٬ لا یَضُرُکم مَن ضَلَّ اذا اهتدیتم»

بالاخره دوستش داشته ای.
به قول خودت عاشق شده ای.
هر چه کُنَد برای‌ات شیرین است.

چیزی هم که جلوی چشم است٬
صورتِ اعمال و رفتار است.
عقیده و مرام٬ آن پشت -مُشت- ها قایم است.
کی دیده و کی شنیده؟!

این اختلاف فکر و عقیده٬ اوقاتت را تلخ نمی کند؛
آن هم وقتی شیرینی های دیگر هست.

چشم باز میکنی می بینی
حداقل های عقیدتی و فکری که روزگاری برایت الزام بودند٬
تبدیل شده اند به ترجیح.

ترجیح هم که «ذبحِ مباح» است!
می نشینی اهمّ و مهمّ می کنی.
و سر بعضی ترجیحاتت را به پای بعضی دیگر می بُری!

حالا هم که نشسته ای سر سفره‌ی عقد!

***

تا این جای کار٬ خیالی نیست.
نوش جانت باشد.
کیف اش را بکنی انشاءاله.
کور شود آن چشمی که نخواهد خوش‌بختی دو کبوتر عاشق را ببیند.

من هم ضمن عرض تبریک٬
یک کامنت کوچولو این جا می گذارم و بیشتر مصدع نمی شوم!

فقط چند دقیقه٬
-قبل از آن که بعله‌ی آخر را بگویی-
 به فرزند نداشته ات بیندیش.

نماز نخواندن همسرت٬ 
راحت به کت ات رفته است.
نماز نخواندن فرزندت چی؟

می دانی!
همسر٬ همراه آدم است.
مثل رفیق آدم می ماند.
باهاش می شود کنار آمد.
بحث کرد و … توافق هم نشد که نشد.
این همه رفیق لائیک و لامذهب و گبر و کافر در دانشگاه و بازار و غیر آنها داشته ایم٬
با هیچ کدام هم جنگ و دعوا نداشته ایم.
این هم رویش!

اما بچه ات را قرار است این مادر شیر بدهد.
این مادر بزرگ کند.
این مادر معرفت بیاموزد.

مادر من و تو٬
موقع شیر دادن بسم اله گفته.
جلوی روی ما سال ها نماز خوانده.
ما را هیئت برده.
ما را مسجد برده.
نشسته با ما کلی وقت صرف کرده٬
سوره های کوچولوی آخر قرآن را یادمان داده و حفظ کرده ایم.
برایمان لباس مشکی خریده است محرم ها!
و …

این طوری است که من و شما
-به لطف خدا و زحمت پدر و مادرمان-
چیزی توی دلمان می بینیم.

از خودت بپرس:

عشق امیرالمومنین٬
-زبانم لال-
اگر در دل بچه ات نباشد٬
حسرت ندارد؟

می توانی با این حسرت ابدی کنار بیایی؟

***

حجابش؟
اعتقاداتش؟
محبت به امام زمانش؟
نماز و روزه اش؟

***

حالا من پسرم٬ برای پسرها گفتم.
شما اگر دختری٬ با ورژن دخترانه بازنویسی اش کن!
حرف همان است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 اوت 2007 در Uncategorized

 

اخذ

ایستاده بودی دمِ درب.
شیلنگ(!) آب در دست هایت!
گُل های دم در را آب می دادی.

ما هم برای خودمان رفته بودیم دنبال بازی گوشی.

 

سرت را که برگرداندی٬
دیدی پاک خودمان را خاکی کرده ایم.
سرتاپای مان را.
دستهایمان را هم که دیگر نگو.

گِل و شُل و …

نگاهی کردی از سر تعجب!
با همان نگاهت پرسیدی که این کارها چیست با خودت کرده ای؟(۱)

ما هم با همان بچگی مان سرمان را کردیم توی یقه مان!
سرمان را انداختیم پایین.
بی اختیار شروع کردیم با دست هایمان بازی بازی کردن
و روی پاهایمان آهسته وول وول خوردن!

خودت که می دانی! 
بالاخره آن بچه که بازیگوشی می کند٬
می داند کارش بد است ولی خیالش از مهربانیِ بابا راحت است.
می داند ممکن است که اخم هم نصیبش شود یا مختصر دعوایی؛
ولی آخرش بخشش است!
این طوری است دیگر. (۲)

نگاهت را چرخاندی به سمت دست هایمان.
دست های آلوده شده به گِل‌مان.
این دفعه دیگر اخم کردی! (۳)

«آخرْ این چه سر و وضعی است که برای خودت درست کرده ای…بچه!؟»

این بار دیگر نیش پشمانی مان باز شد.
ما هم نگاهمان را چرخاندیم به سمت آن شیلنگ آب که دستت بود! (۴)

 

***

الهی اِن اَخَذتَنی بِجُرمی (۱)
اَخَذتُک بِعَفوِک(۲)

و اِن اَخَذتَنی بِذُنُوبی(۳)
اَخَذتُکَ بِمَغفِرَتِک(۴)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 اوت 2007 در Uncategorized

 

نشنوم!

قضیه جدی شده بود.
صحبت ها انجام شده بود و طرفین تقریبا تصمیم شان را گرفته بودند.

تحقیقات بابا نشان داده بود که ظاهرا مشکلی نیست.

جلسه‌ی سوم خواستگاری که تمام شده بود٬
بابا با آقا داماد نشسته بود و صحبت کرده بود.

حرف های داماد آینده را شنیده بود و سرآخر گفته بود:
«همه‌ی این حرف ها درست…ولی…
زندگی فقط دو چیز است:
انصاف و گذشت!»

خواستگارها که رفته بودند٬
رفته بود توی اتاقش -پشت میزکارش- نشسته بود٬
و فکرش مشغول بود.
مثل هر دختر دیگر در موقعیتی مشابه به این.

در زده بود و آمده بود توی اتاق.
صاف نشسته بود پای تختش٬ کنار میز کارش.

آن لحظه این حرکت آن قدر برایش عجیب بود که یادش رفت از صندلی اش بیاید پایین٬‌
بنشیند روی زمین٬ روبروی بابا.
همان طور متعجب خیره شده بود به بابا!

بابا هم با همان لحن مهربان همیشگی اما با جدیتی که برایش تازه‌گی داشت٬
شروع کرده بود به حرف زدن.
عادت به حرف زدن های طولانی نداشت.
این بار هم ترک عادت نکرده بود.

دو چیزش را هنوز یادش مانده.

یکی آن که :
دخترم٬‌ سرلوحه‌ی زندگی‌ات انصاف و گذشت باشد.

دیگری آن که:
دخترم٬ در زندگی همه اختلاف هست. تا وقتی بیرون نیامده٬ فقط مشکل خودتان است.
بیرون که بیاید مشکل همه می شود.
مشکل خودتان را خودتان می توانید و باید حل کنید.
به من و مادرت و برادرت و مادرش و پدرش و .. ربطی ندارد.

نشنوم چیزی از مشکلات خانه ات را برای من -یا دیگری- بیاوری بیرون؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 اوت 2007 در Uncategorized

 

آتش سوزی بازار بغداد

یکی گفت:
هفتاد سال است استغفار می کنم٬
-می گویم «استغفرالله»-
به خاطر یک بار گفتن «الحمدلله»!

همه با نگاه های متعجب و پرسشگر خود به او خیره شدند.

ادامه داد:

بازار بغداد آتش گرفته بود.
آتش عظیمی که همه‌ی بازار را گرفته بود.

سراسیمه خودم را رساندم به بازار.
دیدم مغازه‌ی من در میان آن همه مغازه نسوخته و همه چیز سالم است.

و از ته دل -با شادی تمام و فارغ از غم دیگران- گفتم:
الحمدلله!

و بانگی در درونم نهیب زد که:
ای بی معرفت!
الحمدلله که مال و اموال همه سوخت و مال و اموال  تو نسوخت؟!

این شد که هفتاد سال است استغفار می کنم از
آن یک بار حمد نابجایی که کرده ام!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 اوت 2007 در Uncategorized

 

چرا همیشه از این سوی ؟

یک چیزی خانمم گفت که بر مذاقم خوش آمد.

دقت کرده اید که 
-قبل از ازدواج و در حین انتخاب زوج و حتی بعد از ازدواج-
همه مان برای همسر آینده مان کلی معیار داریم.
درست یا غلط.

با مبانی عقلی و اخلاقی و دینی و یا غیر این ها.

به هر حال کلی معیار داریم.

برای خودمان تقریبا یک دهم آن معیارها را هم نداریم.

همواره از خود پرسیده ایم -و می پرسیم-
معیارهای من برای همسر خوب چیست؟
همسر آینده ام باید چه طوری باشد؟

آیا از خود پرسیده ایم:

معیارهای من برای خودم چی است.
جی باید باشم.

خودِ آینده ام باید چه طوری باشد؟

***

این یک مطلب بسیار بسیار مهم است.

این که تکلیف خودمان را با خودمان روشن کرده باشیم.
فهمیده باشیم کجای دنیا ایستاده ایم.
بدانیم از خودمان چی می خواهیم؟
و لذا از زندگی مان چی می خواهیم؟
و د رنهایت
از جان زندگی شخصی و زندگی مشترک مان و شریک زندگی مان چه می خواهیم؟

این یک نکته‌ی خیلی ریز و قابل توجه است.

**

چیزهای دیگری هم می گفت.
برایتان خواهم گفت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 اوت 2007 در Uncategorized

 

با عرض پوزش از آقای شريعتمداری!

روزنامه کیهان در یادداشت روز شنبه ۲۷ مرداد ۸۶ با عنوان:
با عرض پوزش از آقای هاشمی…! +

به رضایت امام مبنی برحذف شعار مرگ بر امریکا و مرگ بر شوروی در فرصت مناسب٬
-که در کتاب اخیر خاطرات ایشان آمده است-
اعتراض کرده اند و
برای اثبات غلط بودن این مطلب٬
از سیره‌ی امام برای هاشمی مثال آورده اند!

لازم نیست گفته شود٬
یاددادن مشی ومرام و عقاید امام راحل به کسی مثل هاشمی٬
زیره به کرمان بردن است.

اما به هر روی یک نکته را می خواستم عرض کنم.

در مورد پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و صلح با صدام چه می گویید؟
فرض کنیم٬
ایشان ۵-۶ ماه زود تر دارفانی را وداع می گفتند.

تمام مواضع بیرون پرده‌ي ایشان تا لحظات آخری که پذیرش قطعنامه اعلام شد٬‌
تماما موئد جنگ و لزوم ادامه‌ی جنگ تا رفع کل فتنه بوده است.

این که مواضع امام در برون پرده چه بوده است تقریبا آشکار است.
اما نظرات و مذاکرات و رایزنی ها و…. را که در درون پرده بوده است را
به خاطر مواضع برون پرده نفی کردن٬
 کاری است ابلهانه
که جز به جهل -یا جمود- از کسی بر نمی آید.!

نگویید مگر امام منافق بود که برون و درون داشته باشد.

امیرالمومنین فرمود: زیاد سخن مگو. جز حق مگو. همه‌ی آن چه از حق می دانی را هم نگو….

حالا درخواست شریعتمداری از هاشمی برای عذرخواهی کردن و
تصحیح اشتباه(!!!) کردن٬
خود از غرایب روزگار ماست…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اوت 2007 در Uncategorized

 

با عرض پوزش از آقای شريعتمداری!

روزنامه کیهان در یادداشت روز شنبه ۲۷ مرداد ۸۶ با عنوان:
با عرض پوزش از آقای هاشمی…! +

به رضایت امام مبنی برحذف شعار مرگ بر امریکا و مرگ بر شوروی در فرصت مناسب٬
-که در کتاب اخیر خاطرات ایشان آمده است-
اعتراض کرده اند و
برای اثبات غلط بودن این مطلب٬
از سیره‌ی امام برای هاشمی مثال آورده اند!

لازم نیست گفته شود٬
یاددادن مشی ومرام و عقاید امام راحل به کسی مثل هاشمی٬
زیره به کرمان بردن است.

(یاد آن روزگار می افتم که کعب الاحبارها برای ابوذرها سخن از تفسیر قرآن می گفتند
و آن کسی که بر مسند بود٬ کسان خود را سوار بر گرده‌ی امت نموده بود! )

اما به هر روی یک نکته را می خواستم عرض کنم.

در مورد پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و صلح با صدام چه می گویید؟
فرض کنیم٬
ایشان ۵-۶ ماه 
(و بنا بر بعضی شنیده ها حتی ۵-۶ روز)
زود تر دارفانی را وداع می گفتند.

تمام مواضع بیرون پرده‌ي ایشان تا لحظات آخری که پذیرش قطعنامه اعلام شد٬‌
تماما موئد جنگ و لزوم ادامه‌ی جنگ تا رفع کل فتنه بوده است.

این که مواضع امام در برون پرده چه بوده است تقریبا آشکار است.
اما نظرات و مذاکرات و رایزنی ها و…. را که در درون پرده بوده است را
به خاطر مواضع برون پرده نفی کردن٬
 کاری است ابلهانه
که جز به جهل -یا جمود- از کسی بر نمی آید.!

نگویید مگر امام منافق بود که برون و درون داشته باشد.

امیرالمومنین فرمود: زیاد سخن مگو. جز حق مگو. همه‌ی آن چه از حق می دانی را هم نگو….

حالا درخواست شریعتمداری از هاشمی برای عذرخواهی کردن و
تصحیح اشتباه(!!!) کردن٬
خود از غرایب روزگار ماست…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اوت 2007 در Uncategorized

 

نسل ننر ما!

ماها یاد نگرفته ایم مدارا کردن را.
صبر کردن را.
تحمل کردن را.
سازش کردن را.
با هم دیگر ساختن را.

از کودکی٬ خودمان بوده ایم و خودمان.

و حداکثر یک نفر دیگر به عنوان برادر یا خواهر کوچکتر یا بزرگتر.

رئیس بوده ایم.

از پدرو مادر
-که ولی نعمتمان بوده اند و احترامشان شرعا و عرفا واجب بوده است و
کمترین حرکت دور از ادبی نزد ایشان شرعا حرام.
آن ها که بوسیدن دستانشان به احترام٬ مستحب بوده است و
نیکی به ایشان در قرآن همواره بعد از عبادت خدا آورده شده است.
آن ها که حق حیات و وجود برگردنمان دارند 
و  به فرموده‌ی نبی مکرم٬ 
عمری به آن ها  خدمت کردن٬
جبران یک ساعت سختی هایی که برای ما کشیده اند٬ نمی کند –
طلبکار بوده ایم و به ایشان تلخی کرده ایم و
آن ها را ای بسا که به زحمت انداخته ایم.

– العیاذبالله- در طلب تمنیات احمقانه‌ی خود٬‌
روبروی ایشان ایستاده ایم و
-خدا ناکرده- صدا بلند کرده ایم.

این که رفتارمان با پدر و مادر باشد٬
بقیه که جای خود دارند.

کاش این جور نبود ولی متاسفم که می باید گفت:
 که ما نسل نُنُری هستیم.
(نونور؟)

نسلی که یاد نگرفته است ساختن را.
(ساختن به معنی با دیگری سازش کردن نه به معنی بنا کردن.
که تا سازش نباشد٬ ساختنی ممکن نخواهد بود.)

یاد نگرفته است صبر کردن را.

ساختار تربیت پدر و مادر ما و هم نسلان آن ها کاملا با امروز متفاوت بوده است.

آن روزگار هم روابط اجتماعی و فامیلی بیشتر بود و هم وابستگی آدم ها به این روابط.
این بود که احکام و سنن و آداب اجتماعی و تابوهای آن بسیار پررنگ تر از امروز بود.

مردمان آن نسل٬ چه از روی مهر و عاطفه و همزیستی٬
چه از روی اجبار و ترس از فقر و گرفتاری یا شکستن تابوهای اجتماع٬
و چه از روی ندانستن و بلد نبودن٬
-به فکر خیلی ها اصلا نمی رسید که می شود جدا هم شد!-
هرچه که بود٬
در طول سالیان عمر خود٬
سازش کردن را می آموخت.
می آموخت چه طور خود را با شرایط تطبیق دهد.
چه طور بسازد.
و زندگی کند.

بخشی از این نوع سازگاری٬ البته مذموم است.
خود را از بین بردن است.
رشد نکردن است.

اما نسل ما نیز از آن سوی بام فرو افتاده است.

نسلی که صبر را نمی شناسد.
ارزشی برای عمر و تجربه‌ی ناشی از زندگی قایل نیست.
خودش را اوستا و فهیم و متخصص -و در نتیجه بی نیاز از سایرین و بزرگتر ها- می داند.

نسلی که چارچوبی دیگر برای خود می شناسد.
نسلی که بیشتر در پی خود است.

حاضر است دیگری را زیر فشار له کند ولی به مراد دل خود -هرچندابلهانه- برسد.

این را از کجا می گویم؟
چون او حداقل یک بار این کار را با پدر و مادر بیچاره اش کرده است.

نمی دانم سرانجام٬ سر از کدامین انجام در خواهیم آورد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اوت 2007 در Uncategorized

 

نسل ننر ما!

ماها یاد نگرفته ایم مدارا کردن را.
صبر کردن را.
تحمل کردن را.
سازش کردن را.
با هم دیگر ساختن را.

از کودکی٬ خودمان بوده ایم و خودمان.

و حداکثر یک نفر دیگر به عنوان برادر یا خواهر کوچکتر یا بزرگتر.

رئیس بوده ایم.

از پدرو مادر
-که ولی نعمتمان بوده اند و احترامشان شرعا و عرفا واجب بوده است و
کمترین حرکت دور از ادبی نزد ایشان شرعا حرام.
آن ها که بوسیدن دستانشان به احترام٬ مستحب بوده است و
نیکی به ایشان در قرآن همواره بعد از عبادت خدا آورده شده است.
آن ها که حق حیات و وجود برگردنمان دارند 
و  به فرموده‌ی نبی مکرم٬ 
عمری به آن ها  خدمت کردن٬
جبران یک ساعت سختی هایی که برای ما کشیده اند٬ نمی کند –
طلبکار بوده ایم و به ایشان تلخی کرده ایم و
آن ها را ای بسا که به زحمت انداخته ایم.

– العیاذبالله- در طلب تمنیات احمقانه‌ی خود٬‌
روبروی ایشان ایستاده ایم و
-خدای ناکرده- صدا بلند کرده ایم.

این که رفتارمان با پدر و مادر باشد٬
بقیه که جای خود دارند.

کاش این جور نبود ولی متاسفم که می باید گفت:
 که ما نسل نُنُری هستیم.
(نونور؟)

نسلی که یاد نگرفته است ساختن را.
(ساختن به معنی با دیگری سازش کردن نه به معنی بنا کردن.
که تا سازش نباشد٬ ساختنی ممکن نخواهد بود.)

یاد نگرفته است صبر کردن را.

ساختار تربیت پدر و مادر ما و هم نسلان آن ها کاملا با امروز متفاوت بوده است.

آن روزگار هم روابط اجتماعی و فامیلی بیشتر بود و هم وابستگی آدم ها به این روابط.
این بود که احکام و سنن و آداب اجتماعی و تابوهای آن بسیار پررنگ تر از امروز بود.

مردمان آن نسل٬ چه از روی مهر و عاطفه و همزیستی٬
چه از روی اجبار و ترس از فقر و گرفتاری یا شکستن تابوهای اجتماع٬
و چه از روی ندانستن و بلد نبودن٬
-به فکر خیلی ها اصلا نمی رسید که می شود جدا هم شد!-
هرچه که بود٬
در طول سالیان عمر خود٬
سازش کردن را می آموخت.
می آموخت چه طور خود را با شرایط تطبیق دهد.
چه طور بسازد.
و زندگی کند.

بخشی از این نوع سازگاری٬ البته مذموم است.
خود را از بین بردن است.
رشد نکردن است.

اما نسل ما نیز از آن سوی بام فرو افتاده است.

نسلی که صبر را نمی شناسد.
ارزشی برای عمر و تجربه‌ی ناشی از زندگی قایل نیست.
خودش را اوستا و فهیم و متخصص -و در نتیجه بی نیاز از سایرین و بزرگتر ها- می داند.

نسلی که چارچوبی دیگر برای خود می شناسد.
نسلی که بیشتر در پی خود است.

حاضر است دیگری را زیر فشار له کند ولی به مراد دل خود -هرچندابلهانه- برسد.

این را از کجا می گویم؟
چون او حداقل یک بار این کار را با پدر و مادر بیچاره اش کرده است.

نمی دانم سرانجام٬ سر از کدامین انجام در خواهیم آورد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 اوت 2007 در Uncategorized

 

پيروزی شياطين!

The only thing necessary for the triumph of evil is for good men to do nothing

Edmund Burke

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 اوت 2007 در Uncategorized

 

پيروزی شياطين!

The only thing necessary for the triumph of evil is for good men to do nothing

Edmund Burke

پ.ن: این جمله٬ آخرین فریم از فیلم Tears of the sun+ بود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 اوت 2007 در Uncategorized

 

تاريخ مدرن؟!

آیا به راستی تمدن مدرن از هیچ به وجود آمده است؟

***

این عکس را سید محسن اکرمی عزیز برایم فرستاده بود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 اوت 2007 در Uncategorized

 

تاريخ مدرن؟!

آیا به راستی تمدن مدرن از هیچ به وجود آمده است؟

***

این عکس را سید محسن اکرمی عزیز برایم فرستاده بود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 اوت 2007 در Uncategorized

 

زحمت دفاع

این نوشته کمی نامنظم است و در مرحله‌ی طرح دغدغه به سر می برد…!

**

داشتن عقیده٬ مساوی است با زحمت دفاع را به خود دادن.

اعتقاد به هر چیزی٬ آدمی را در مورد آن چیز به موضع تدافعی فرو می برد.

حال اگر آن چیز تیغ برنده ای باشد و خودش قوتی داشته باشد و دست برتر باشد٬
که چه بهتر.

وگر نه٬ حرکت بر خلاف جهت است.
و حرکت بر خلاف جهت هم که سخت است.

حفظ موضع تدافعی بسیار مشکل است.
خاصه آن هنگام که در موضع ضعف هم باشی.

دربی پایتخت را مثال بزنم که ساده‌ی ساده باشد.

فرض کنید پرسپولیس برای چند سال متوالی و با اختلاف ۲-۳ گل از استقلال ببازد.
بعد از آخرین بازی٬
برای کُری خوانی های مرسوم میان هواداران٬
کار برای هواداران استقلال راحت خواهد بود
و هواداری از پرسپولیس برای هواداران پرسپولیس بسیار مشکل!

و کسی که کلا کاری به فوتبال و اصولا سلسله‌ی موی هیچ دوستی ندارد٬
فارغ از این ماجراست!

مثال دیگری می زنم.

برای
کسی که می خواهد جهانی بیندیشد٬
کسی که می خواهد قدم به قدم با قافله‌ی علم و توسعه‌ی تمدن بشری همراه بشود٬
کسی که می خواهد با دست قدرتمند و موضع عزتمندانه‌
(ناشی از عزت واقعی و نه توهمات بی مقدار)
وارد تعاملات بشود٬
اعتقاد داشتن به درستی کلیات -یا حتی برخی جزئیات- 
مسیری که نظام جمهوری اسلامی می پیماید٬
-که حرکتی خلاف جهت مرسوم جهان امروز تلقی می شود-
حرکتی خلاف جهت بوده٬ بسیار مشکل است.

جریان توسعه‌ي علمی و اقتصادی قافله‌ی تمدن بشری٬ سرش دست ما نیست.
مهارش فعلا افتاده دست غرب.
غربی که بزرگانش سر ِخوشی با جمهوری اسلامی ندارند.

این مثال که سیاسی است و جای شک تویش زیاد است ولی
کلیت سخن٬ این است که
پای‌بندی به هر دین و آیین و مرام و مسلکی٬
آدمی را ملزم می کند که از آن دفاع کند.

آدم را به انفعال در موضع می کشاند.

دقت کرده اید بحث های مرسوم را؟

کسی که حمله می کند٬
از هر جهت که بخواهد حمله می کند.
به هر سو که بخواهد یورش می برد.
به هر شاخه که بخواهد می پرد و بی آن که دغدغه‌ای برای نتیجه‌ی حملاتش داشته باشد٬
می تواند -در میانه‌ی هم‌آوردی- بگذارد و برود.

این است که خیلی ها برای دچار نشدن به این مساله٬
و برای حفظ کردن موضع تهاجمی خود٬
اصولا قید هر گونه قید و بند و عقیده و مرام و دین و آیین را می زنند.

و برای آن که آدم های رذلی هم خطاب نشوند٬
می گویند ما به یک سری اخلاقیات و آداب انسانی پای بندیم.
این که این ها چیست٬ را من نمی دانم.
ولی به هر حال دست خودشان است.
دیگر زیر بار عقیده و مرامی نیستند.
خیالشان راحت است.
مساله از بن حل شده است.

این روزها در میان آن ها که خود را روشنفکر می دانند٬ از این نمونه ها کم نیست.

***

افکار استاندارد و مورد قبول عُرف جامعه٬ استانداردهایی هستند که:

اولا. همه از آن ها خبر دارند.
بالاخره یا در مسجد دیده اند یا در مسجدی ها دیده اند یا در تلویزیون یا مدرسه یا …
عُرفِ معروفِ جامعه٬ برای اکثریت قاطع آن جامعه مشخص است.

ثانیا. پذیرفتن عرف جامعه٬ دو معنی در خود مستتر دارد.
( که چندان جوان‌پسند هم نیست!)
و آن این است که :
من یک آدم معمولی ام
و
وضعیت متوسط جامعه ام را قبول دارم.

پس عُرف و استانداردهایش٬ جذابیت خود را از دست می دهند.

(داخل پرانتز:

راستی…
عُرف٬ میانگین ِ«نظرات و آرا و ارزش‌ها»ی اکثریت یک جامعه است ؟
یا میانگین ِ«رفتارها و سنت ها و آداب» اکثریت یک جامعه؟

آیا این دو٬ در جامعه‌ی ما -و دیگر  جوامع- یکی است؟

و یا آن که اصلا دو گونه عُرف داریم؟
 اولی عُرف نظری است و آن دومی عُرف عملی؟
رابطه این دو و نحوه تاثیرپذیری این دو از همدیگر چقدر است؟
….

آخر پرانتز)

ثالثا. از آن جا که عرف و ارزشهای عمومی در جامعه را٬ همه به خوبی می شناسند٬
دسترسی به مرزهای آن عقاید
– به منظور تهاجم به آن ها-
بسیار سهل خواهد بود.

از یک راننده تاکسی بگیرید تا استاد دانشگاه و ….
می توانند به افکار و آرای شما (اگر نزدیک به عرف باشد) حمله کنند و
ظفرمندانه زحمت و رنج شما را که ناشی از دفاع از چیزهایی است که
در منظر آن ها بی مقدار است (چون فراوان است!!)  تماشا کنند و لذت ببرند.

اگر عقاید عجیب و غریب داشته باشید٬
یا اصلا عقیده‌ای نداشته باشید٬
دیگران چیزی در شما نمی یابند که به آن حمله کنند.

مثال می زنم:
اگر یک سری تفکرات بی ربط را از دارغوزآباد سفلای آمریکای جنوبی هم بریزید در مخ تان٬
و به عنوان آرای خود در ذهن داشته باشید٬
کلی مزیت دارد.

اولندش!
می روید پشتش قایم می شوید.
دیگر کسی نمی داند شما چی فکر می کنی و بر چه مبنایی فکر می کنی
و پشت رفتارت و گفتارت چیست.
لذا می ترسند بی مهابا نزدیک بشوند و شما یک نفس راحتی می توانی بکشی.

به عبارتی٬‌ مرز عقایدت را از دسترس هر نن
قمری دور می کنی.

دیمندش!
هرازچندگاهی هم که افاضه‌ می فرمایی٬
و رشحاتی چند٬ از افکار و آرای خودت٬ دُرفشانی می کنی٬
با چشمان گشاد شده و دهانِ باز و نیمه‌باز خلایق روبرو می شوی
که این خودش یک دنیا کیف و لذت دارد.

خصوصا آن حس باسواد بودن و متفاوت و متمایز بودن از سایرین
که بعدش به آدم دست می دهد.

آن نگاه سفیه اندر فقیهِ خَلقی که این فرمایشاتِ دُرر بار تو را شنیده اند را هم که دیگر نگو….

به این می‌گویند همان حس روشنفکری که پیش تر حرفش بود.

رابعا. طلا گران است به کم یابی اش
و هوا بی قیمت است به در دسترس بودنش.

شما فکر کرده ای تمایز -خودش- کم چیزی است؟
اصلا یک کتاب بازاریابی هست به نام:
تمایز یا نابودی؟!

شما با یک مشت عقاید و آرای عجیب و غریب٬
از کوئیلوی در پیت بگیر تا اوشوی هرزه نگار٬
می توانی تمایز مناسبی میان خودت و سایرین ایجاد کنی.

که این تمایز هم خودش ثمراتی دارد.

اولندش!
این هم خودش کلی حس روشنفکری به آدم می دهد٬ که بیا و ببین!

دیمندش!
تمایز داشتن به نوعی نو بودن و مبدع بودن را در خود مستتر دارد.
و این متضمن تنوع است.
تنوع برای سایرین که یک آدم متفاوت و متمایز را می بینند
و چهار-پنج فقره حرف غیرعادی می شنوند.

و گویی تنوع نیز جذابیتی ذاتی برای نوع بشر داشته باشد.

برای شما دیدن آدم‌های عجیب و متنوع بر دیدن آدم‌های استاندارد و تکراری مزیت ندارد؟!؟

***

خلاصه این که برای این که آسوده باشید٬
چند راه دارید:

۱.به هیچ مرام و مسلک و عقیده‌ای پای‌بند نباشید.

۲.اگر هستید٬ این پای بندی را به هیچ روی نشان ندهید

۳.حتی الامکان سعی کنید مرام و مسلک تان مخالف جریان عمومی نباشد.
هم‌رنگ جماعتِ پیروز باشید.
ببینید باد از کدام طرف می وزد.
بو بکشید ببینید ریش دست کی است؟!

۴. اگر هم هم‌رنگی میسور نبود٬ یک مسلک و مرام بی بخار و بی تفاوتی در پیش بگیرید.
که از جانب آن مسلک٬ ککی به تنبان هیچ بنی بشری نیفتاده باشد و
تولید زحمت ننماید!

 ***

سخن در این حواشی بسیار است.
شاید وقتی دیگر..

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اوت 2007 در Uncategorized

 

زحمت دفاع

این نوشته کمی نامنظم است و در مرحله‌ی طرح دغدغه به سر می برد…!

**

داشتن عقیده٬ مساوی است با زحمت دفاع را به خود دادن.

اعتقاد به هر چیزی٬ آدمی را در مورد آن چیز به موضع تدافعی فرو می برد.

حال اگر آن چیز تیغ برنده ای باشد و خودش قوتی داشته باشد و دست برتر باشد٬
که چه بهتر.

وگر نه٬ حرکت بر خلاف جهت است.
و حرکت بر خلاف جهت هم که سخت است.

حفظ موضع تدافعی بسیار مشکل است.
خاصه آن هنگام که در موضع ضعف هم باشی.

دربی پایتخت را مثال بزنم که ساده‌ی ساده باشد.

فرض کنید پرسپولیس برای چند سال متوالی و با اختلاف ۲-۳ گل از استقلال ببازد.
بعد از آخرین بازی٬
برای کُری خوانی های مرسوم میان هواداران٬
کار برای هواداران استقلال راحت خواهد بود
و هواداری از پرسپولیس برای هواداران پرسپولیس بسیار مشکل!

و کسی که کلا کاری به فوتبال و اصولا سلسله‌ی موی هیچ دوستی ندارد٬
فارغ از این ماجراست!

مثال دیگری می زنم.

برای
کسی که می خواهد جهانی بیندیشد٬
کسی که می خواهد قدم به قدم با قافله‌ی علم و توسعه‌ی تمدن بشری همراه بشود٬
کسی که می خواهد با دست قدرتمند و موضع عزتمندانه‌
(ناشی از عزت واقعی و نه توهمات بی مقدار)
وارد تعاملات بشود٬
اعتقاد داشتن به درستی کلیات -یا حتی برخی جزئیات- 
مسیری که نظام جمهوری اسلامی می پیماید٬
-که حرکتی خلاف جهت مرسوم جهان امروز تلقی می شود-
حرکتی خلاف جهت بوده٬ بسیار مشکل است.

جریان توسعه‌ي علمی و اقتصادی قافله‌ی تمدن بشری٬ سرش دست ما نیست.
مهارش فعلا افتاده دست غرب.
غربی که بزرگانش سر ِخوشی با جمهوری اسلامی ندارند.

این مثال که سیاسی است و جای شک تویش زیاد است ولی
کلیت سخن٬ این است که
پای‌بندی به هر دین و آیین و مرام و مسلکی٬
آدمی را ملزم می کند که از آن دفاع کند.

آدم را به انفعال در موضع می کشاند.

دقت کرده اید بحث های مرسوم را؟

کسی که حمله می کند٬
از هر جهت که بخواهد حمله می کند.
به هر سو که بخواهد یورش می برد.
به هر شاخه که بخواهد می پرد و بی آن که دغدغه‌ای برای نتیجه‌ی حملاتش داشته باشد٬
می تواند -در میانه‌ی هم‌آوردی- بگذارد و برود.

این است که خیلی ها برای دچار نشدن به این مساله٬
و برای حفظ کردن موضع تهاجمی خود٬
اصولا قید هر گونه قید و بند و عقیده و مرام و دین و آیین را می زنند.

و برای آن که آدم های رذلی هم خطاب نشوند٬
می گویند ما به یک سری اخلاقیات و آداب انسانی پای بندیم.
این که این ها چیست٬ را من نمی دانم.
ولی به هر حال دست خودشان است.
دیگر زیر بار عقیده و مرامی نیستند.
خیالشان راحت است.
مساله از بن حل شده است.

این روزها در میان آن ها که خود را روشنفکر می دانند٬ از این نمونه ها کم نیست.

***

افکار استاندارد و مورد قبول عُرف جامعه٬ استانداردهایی هستند که:

اولا. همه از آن ها خبر دارند.
بالاخره یا در مسجد دیده اند یا در مسجدی ها دیده اند یا در تلویزیون یا مدرسه یا …
عُرفِ معروفِ جامعه٬ برای اکثریت قاطع آن جامعه مشخص است.

ثانیا. پذیرفتن عرف جامعه٬ دو معنی در خود مستتر دارد.
( که چندان جوان‌پسند هم نیست!)
و آن این است که :
من یک آدم معمولی ام
و
وضعیت متوسط جامعه ام را قبول دارم.

پس عُرف و استانداردهایش٬ جذابیت خود را از دست می دهند.

(داخل پرانتز:

راستی…
عُرف٬ میانگین ِ«نظرات و آرا و ارزش‌ها»ی اکثریت یک جامعه است ؟
یا میانگین ِ«رفتارها و سنت ها و آداب» اکثریت یک جامعه؟

آیا این دو٬ در جامعه‌ی ما -و دیگر  جوامع- یکی است؟

و یا آن که اصلا دو گونه عُرف داریم؟
 اولی عُرف نظری است و آن دومی عُرف عملی؟
رابطه این دو و نحوه تاثیرپذیری این دو از همدیگر چقدر است؟
….

آخر پرانتز)

ثالثا. از آن جا که عرف و ارزشهای عمومی در جامعه را٬ همه به خوبی می شناسند٬
دسترسی به مرزهای آن عقاید
– به منظور تهاجم به آن ها-
بسیار سهل خواهد بود.

از یک راننده تاکسی بگیرید تا استاد دانشگاه و ….
می توانند به افکار و آرای شما (اگر نزدیک به عرف باشد) حمله کنند و
ظفرمندانه زحمت و رنج شما را که ناشی از دفاع از چیزهایی است که
در منظر آن ها بی مقدار است (چون فراوان است!!)  تماشا کنند و لذت ببرند.

اگر عقاید عجیب و غریب داشته باشید٬
یا اصلا عقیده‌ای نداشته باشید٬
دیگران چیزی در شما نمی یابند که به آن حمله کنند.

مثال می زنم:
اگر یک سری تفکرات بی ربط را از دارغوزآباد سفلای آمریکای جنوبی هم بریزید در مخ تان٬
و به عنوان آرای خود در ذهن داشته باشید٬
کلی مزیت دارد.

اولندش!
می روید پشتش قایم می شوید.
دیگر کسی نمی داند شما چی فکر می کنی و بر چه مبنایی فکر می کنی
و پشت رفتارت و گفتارت چیست.
لذا می ترسند بی مهابا نزدیک بشوند و شما یک نفس راحتی می توانی بکشی.

به عبارتی٬‌ مرز عقایدت را از دسترس هر نن
قمری دور می کنی.

دیمندش!
هرازچندگاهی هم که افاضه‌ می فرمایی٬
و رشحاتی چند٬ از افکار و آرای خودت٬ دُرفشانی می کنی٬
با چشمان گشاد شده و دهانِ باز و نیمه‌باز خلایق روبرو می شوی
که این خودش یک دنیا کیف و لذت دارد.

خصوصا آن حس باسواد بودن و متفاوت و متمایز بودن از سایرین
که بعدش به آدم دست می دهد.

آن نگاه سفیه اندر فقیهِ خَلقی که این فرمایشاتِ دُرر بار تو را شنیده اند را هم که دیگر نگو….

به این می‌گویند همان حس روشنفکری که پیش تر حرفش بود.

رابعا. طلا گران است به کم یابی اش
و هوا بی قیمت است به در دسترس بودنش.

شما فکر کرده ای تمایز -خودش- کم چیزی است؟
اصلا یک کتاب بازاریابی هست به نام:
تمایز یا نابودی؟!

شما با یک مشت عقاید و آرای عجیب و غریب٬
از کوئیلوی در پیت بگیر تا اوشوی هرزه نگار٬
می توانی تمایز مناسبی میان خودت و سایرین ایجاد کنی.

که این تمایز هم خودش ثمراتی دارد.

اولندش!
این هم خودش کلی حس روشنفکری به آدم می دهد٬ که بیا و ببین!

دیمندش!
تمایز داشتن به نوعی نو بودن و مبدع بودن را در خود مستتر دارد.
و این متضمن تنوع است.
تنوع برای سایرین که یک آدم متفاوت و متمایز را می بینند
و چهار-پنج فقره حرف غیرعادی می شنوند.

و گویی تنوع نیز جذابیتی ذاتی برای نوع بشر داشته باشد.

برای شما دیدن آدم‌های عجیب و متنوع بر دیدن آدم‌های استاندارد و تکراری مزیت ندارد؟!؟

***

خلاصه این که برای این که آسوده باشید٬
چند راه دارید:

۱.به هیچ مرام و مسلک و عقیده‌ای پای‌بند نباشید.

۲.اگر هستید٬ این پای بندی را به هیچ روی نشان ندهید

۳.حتی الامکان سعی کنید مرام و مسلک تان مخالف جریان عمومی نباشد.
هم‌رنگ جماعتِ پیروز باشید.
ببینید باد از کدام طرف می وزد.
بو بکشید ببینید ریش دست کی است؟!

۴. اگر هم هم‌رنگی میسور نبود٬ یک مسلک و مرام بی بخار و بی تفاوتی در پیش بگیرید.
که از جانب آن مسلک٬ ککی به تنبان هیچ بنی بشری نیفتاده باشد و
تولید زحمت ننماید!

 ***

سخن در این حواشی بسیار است.
شاید وقتی دیگر..

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اوت 2007 در Uncategorized

 

نشانه

حسین امشب یک چیزی گفت که یک مقداری مرا بر خود ترساند.

از نشانه های مومن آن است که به او امید خیر هست…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 اوت 2007 در Uncategorized

 

نشانه

حسین امشب یک چیزی گفت که یک مقداری مرا بر خود ترساند.

از نشانه های مومن آن است که به او امید خیر هست…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 اوت 2007 در Uncategorized

 

مرز شناسی

مرز دقیق و بس مهمی است میان بسیاری از فضایل و رذایل اخلاقی
که مرز تعادل است و 
جز به بصیرت الهی نمی توان بر آن ایستاد.

هیچ دقت کرده اید که چه مرز باریک و برّنده ای است میان
«دنائت و پستی و بی شخصیتی» از یک سو٬
و «تواضع و فروتنی و مدارا با خلق» از سوی دیگر؟

مرزش را نشناسی٬ کار خراب می شود.

تواضع بی جا٬ موجب ذلت است.

امیرالمومنین -که جانم به قربانش- فرمود که:
در برابر همه متواضع باش الا کسی که با تو تکبر می کند.
جواب تکبر را با تواضع دادن بدترین کار ممکن است.

تکبر هم با درشتی کردن فرق دارد.
تکبر هوشمندانه است. درشتی کردن ناشی از جهل است.
ائمه در برابر تکبر بسیار شدید برخورد کرده اند.
(نرمی در برابر درشتی است.
کظم غیظ و مهربانی و … مربوط به درشتی کردن های ناشی از جهل است.
ولی تواضع در برابر تکبر….هرگز)

بروید ماجراهای قبل و بعد از کربلا را بخوانید.

خاندان نبوت٬
در اسارت هم که افتاده بودند بعد از کربلا٬
موضع عزت‌مند خود را از دست نداده بودند.
در برابر تکبر ابن زیاد و یزید٬
-که ظاهرا دستشان برای ریختن خون اسرا باز بود-
چنان با جسارت و دور از فروتنی پاسخ گفته بودند که
همه‌ی ناظران در شگفتی مانده بودند و خود آن ملاعین نیز دستپاچه شده بودند.

بازاری ها می گویند:
بازاری باید بَر اش زیاد باشد.
زود به‌ش بَر نخورد.

ولی کسی که کلا به‌ش بَر نمی خورد
٬ آدم بی شخصیتی است.
لااقل مردم اسم این را صبر نمی گذارند.

و از سوی دیگر٬
چه مرز باریک و صعبی است میان
«کرامت نفس و عزت نفس و با شخصیت بودن» از یک سو٬
و «غرور و نخوت و تکبر» از سوی دیگر.

اگر جای درست نایستی٬
دور از تعادل خواهی بود.

و اخلاق آدمیان سرشار است از این مرزها.
مرزهای حیاتی و بسیار دقیقی که رعایتش بصیرت می خواهد.
بصیرتی منبعث از دانش و بینش و تجربه.

نشناختن این مرزها٬ بسیار خطرناک و بعضا مصیبت آفرین است.

تاریخ سرشار است از مردمانی که مرزها را اشتباه گرفته اند٬
و یک عمر به خیال متواضع بودن٬ تو سری خور و بدبخت زیسته اند.

و هُم یَحسَبونَ اَنَّهُم یُحسَنون صُنعا
و به خیال خودشان چه کار خوبی هم می کنند!
(ترجمه آزاد)

و این درستْ نشناختن ِتعالیمِ دینی است که
دین را برای دین‌داری که دین را درستْ نمی شناسد٬
تبدیل به افیون می کند.

و اگر نبود یک نفر به نام اباعبدالله الحسین -ارواحنا له الفدا-٬
به گمانم دینی در دنیا یافت نمی شد که افیونی برای توده ها نباشد.

اصلا معیاری برایمان باقی می ماند که این مرزها را معلوم کند؟

این یک مطلب جدی است.

***

کلیت مطالب این نوشتار (مرزهای نزدیک فضایل و رذایل)
برگرفته از سخنرانیِ چندی پیشِ یکی از اساتید اخلاق حوزه است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 اوت 2007 در Uncategorized

 

مرز شناسی

مرز دقیق و بس مهمی است میان بسیاری از فضایل و رذایل اخلاقی
که مرز تعادل است و 
جز به بصیرت الهی نمی توان بر آن ایستاد.

هیچ دقت کرده اید که چه مرز باریک و برّنده ای است میان
«دنائت و پستی و بی شخصیتی» از یک سو٬
و «تواضع و فروتنی و مدارا با خلق» از سوی دیگر؟

مرزش را نشناسی٬ کار خراب می شود.

تواضع بی جا٬ موجب ذلت است.

امیرالمومنین -که جانم به قربانش- فرمود که:
در برابر همه متواضع باش الا کسی که با تو تکبر می کند.
جواب تکبر را با تواضع دادن بدترین کار ممکن است.

تکبر هم با درشتی کردن فرق دارد.
تکبر هوشمندانه است. درشتی کردن ناشی از جهل است.
ائمه در برابر تکبر بسیار شدید برخورد کرده اند.
(نرمی در برابر درشتی است.
کظم غیظ و مهربانی و … مربوط به درشتی کردن های ناشی از جهل است.
ولی تواضع در برابر تکبر….هرگز)

بروید ماجراهای قبل و بعد از کربلا را بخوانید.

خاندان نبوت٬
در اسارت هم که افتاده بودند بعد از کربلا٬
موضع عزت‌مند خود را از دست نداده بودند.
در برابر تکبر ابن زیاد و یزید٬
-که ظاهرا دستشان برای ریختن خون اسرا باز بود-
چنان با جسارت و دور از فروتنی پاسخ گفته بودند که
همه‌ی ناظران در شگفتی مانده بودند و خود آن ملاعین نیز دستپاچه شده بودند.

بازاری ها می گویند:
بازاری باید بَر اش زیاد باشد.
زود به‌ش بَر نخورد.

ولی کسی که کلا به‌ش بَر نمی خورد
٬ آدم بی شخصیتی است.
لااقل مردم اسم این را صبر نمی گذارند.

و از سوی دیگر٬
چه مرز باریک و صعبی است میان
«کرامت نفس و عزت نفس و با شخصیت بودن» از یک سو٬
و «غرور و نخوت و تکبر» از سوی دیگر.

اگر جای درست نایستی٬
دور از تعادل خواهی بود.

و اخلاق آدمیان سرشار است از این مرزها.
مرزهای حیاتی و بسیار دقیقی که رعایتش بصیرت می خواهد.
بصیرتی منبعث از دانش و بینش و تجربه.

نشناختن این مرزها٬ بسیار خطرناک و بعضا مصیبت آفرین است.

تاریخ سرشار است از مردمانی که مرزها را اشتباه گرفته اند٬
و یک عمر به خیال متواضع بودن٬ تو سری خور و بدبخت زیسته اند.

و هُم یَحسَبونَ اَنَّهُم یُحسَنون صُنعا
و به خیال خودشان چه کار خوبی هم می کنند!
(ترجمه آزاد)

و این درستْ نشناختن ِتعالیمِ دینی است که
دین را برای دین‌داری که دین را درستْ نمی شناسد٬
تبدیل به افیون می کند.

و اگر نبود یک نفر به نام اباعبدالله الحسین -ارواحنا له الفدا-٬
به گمانم دینی در دنیا یافت نمی شد که افیونی برای توده ها نباشد.

اصلا معیاری برایمان باقی می ماند که این مرزها را معلوم کند؟

این یک مطلب جدی است.

***

کلیت مطالب این نوشتار (مرزهای نزدیک فضایل و رذایل)
برگرفته از سخنرانیِ چندی پیشِ یکی از اساتید اخلاق حوزه است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 اوت 2007 در Uncategorized