RSS

بایگانی ماهانه: آوریل 2009

خانه‌ی سالمندان

چندی پیش،
که اتفاقی، بی‌بی‌سی فارسی را می‌دیدم،
در یکی از برنامه‌های نوبت شما،
به موضوع خانه‌ی سالمندان پرداخته بود.

جالب این که
اکثر تماس گیرندگان ایرانی با آن مخالف بودند.
و می‌گفتند کهن سالان، فقط نیاز به تر و خشک کردن و … ندارند.
نیاز به عاطفه و محبت نیز دارند.
و فرستادن ایشان به خانه‌ی سالمندان خوب نیست.

خودشان -در بی بی سی- هم رفته بودند با مردمی که در خیابان بودند،
مصاحبه می‌کردند.
که نظرتان چیست و آیا راضی هستید که با شما این کار را بکنند و …
شاید بهتر بود از مردمی که در خانه سالمندان هستند سوال می‌شد!

به هر جهت،
نکته‌ای در این میان مغفول مانده بود.

***

سالمندان نه تنها نیازمند رفع نیازهای فیزیولوژیک، و تر و خشک شدن هستند،
و نیز نیاز به مهر و عاطفه و محبت دارند،
که علاوه بر این‌ها،
نیاز اجتماعی به محترم داشته شدن،
و نیز فایده دار بودن و مفید بودن و موثر بودن در جامعه‌ی اطراف خود را دارند.

در نگاه من،
خانه‌‌ی سالمندان،
بیشتر به ریسایکل بین (Recycle Bin) ویندوز می‌ماند. 

مثلا: یک مرحله پیش از قبر!

این که نشد.

فرد را کاملا ایزوله اش می‌کنی در یک محیط بسته،
او را از اجتماع اطرافش دور می‌کنی،
نقش اجتماعی اش را ازش می‌گیری.
و قبل از مردنش او را دفن می‌کنی.

یکباره مرخص‌اش کن برود دیگر!

**

فرد که پیر می‌شود،
توان و نشاط کار کردن ندارد، اما سالیان طولانی از تجربه دارد.
دوست دارد نظرش شنیده شود.
محترم داشته شود.
مفید واقع شود.

به قول آقاجون،
یابوی پیر، دیگر بار نمی‌تواند بردارد،
اما راه‌ها را خوب می‌شناسد. 

*

بعد هم به یک جایی‌می رسد که
هیچ کاری از کارهای خودش را نمی تواند انجام دهد.
حتی ممکن است فرزندانش را هم نشناسد.
یا دیگر حرف نزند.

مگر روزی که من و شما به دنیا آمده بودیم،
کسی را می شناختیم،
یا کاری از کارهای خودمان را می توانستیم انجام دهیم؟ 

تحمل مان کردند.
و با محبت بزرگمان کردند.
و یک عمر پاییدند ما را.

شما چهار روز را طاقتت نیست؟

***

پ.ن١: قاعدتا شرایط خاص پزشکی امری جداست. بعضی وقت ها واقعا نمی‌شود از پدر و مادر کهنسال، به تنهایی و بدون کمک حرفه‌ای، پرستاری کرد. و هزینه‌های کمک‌های حرفه‌ای به صورت خصوصی -و در منزل- گاهی بسیار گزاف است. سخن از شرایط معمول است که اغلب کهنسالان -در خانه سالمندان- دارند.

پ.ن٢: البته نیاز به تغییرات فرهنگی داریم. ما در شرایط قدیم نیستیم که خانواده‌ها از ابتدا در محیط‌های پرجمعیت شکل گرفته باشند (سه-چهار برادر و عروس ها و بچه ها در یک خانه با حیاط بزرگ). هم کهنسالان نیازمند تغییر در روش و منش هستند و باید سازگار تر با دیگران زندگی کنند و هم کوچکترها خود را بیشتر انطباق دهند و گاهی از خود گذشتگی نشان دهند و -به قول سعدی- قوی پنجگی نکنند!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 آوریل 2009 در Uncategorized

 

آمادگی در برابر زلزله!

این اخطار را جدی بگیرید:

هر چه راجع به زلزله آموخته‌اید را فراموش کنید.

آموزش‌های مرسوم، غلط هستند و خطر مرگ را افزایش می‌دهند.

*

روش‌های مبتنی بر اختفا،
در بیش از ٩٨ درصد موارد، منجر به مرگ شده‌اند.

این که بروید زیر میز، زیر تخت و … قایم شوید،
اشتباه ترین کار ممکن است.

میز و تخت و …. طاقت وزن آوار را نمی‌آورند.

اول از همه،
پایه هایشان شکسته می‌شود و یک فشار کامل و متوازن را،
به آن نگون بختی که زیرش قایم شده است،
وارد می‌کنند؛ از آوار بدتر

نیمکتی که پایه هایش بلافاصله شکسته. زیرش له می شوید اما کنارش جای خالی خوبی است!

زیر تخت و زیر نیمکت نروید.
بین دو تخت یا بین دو نیمکت، جای بهتری است.
در شکل هم می بینید که کنار نیمکت، بهتر از زیر نیمکت است!

*

می بینید که بین دو تخت از له شدن مصون مانده است

تصویر: بین دو تخت، که از له شدن مصون مانده‌است.

***

 

مثلث‌های حیات:
چگونه هنگام زلزله و فروریختن ساختمان،
جان خود را نجات دهیم؟

نماد مثلث های حیات

نام مقاله‌ای است که می‌توانید متن کاملش را این جا+ ببینید.

توصیه می‌کنم به نوشته های من اکتفا نکنید
و اصلش را به صورت کامل بخوانید.

***

توصیه‌های اصلی مقاله:

١. از روش اختفا استفاده نکنید.

*

٢. هنگام پناه گرفتن، بدن خود را جمع کنید (شبیه جنین در رحم مادر)

*

٣. هنگام زلزله، کنار یک شیئ حجیم و تنومند -مثل کاناپه- قرار بگیرید.
شیئی که حتی الامکان کمتر فشرده شود و فضای خالی در کنار خود ایجاد کند.

*

۴. مثلث های حیات، در سازه های چوبی و اسکت فلزی و بتونی وجود دارند.
خانه های چوبی، بهترین در برابر زلزله هستند.
آجر و خشت و گل بدترین هستند
و به سرعت تبدیل به تلی از خاک و آجر تبدیل می شوند. 
پس در خانه های خشت و گل و آجری، بیشتر سعی کنید فرار کنید.

 

الگوی تخریب و خانه ها - سازه های چوبی بتونی و خشتی

*

۵. اگر هنگام وقوع زلزله در رختخواب بودید،
به سرعت غلت زده و کنار تخت و بر روی زمین قرار بگیرید.

*

۶. چارچوب در، جای افتضاحی برای پناه گرفتن است.
در اکثر موارد، تنها دو انتخاب خواهید داشت:
«مرگ» یا  «مرگ همراه با قطع عضو»!

*

٧. هنگام وقوع زلزله، هرگز به راه پله ها نروید.
کسانی که در راه پله ها هستند،
غیر از آن که به احتمال زیاد خواهند مرد،
قبل از مرگ نیز طعم قطع عضو را نیز تجربه خواهند کرد.

این را حتی وقتی که ساختمان فرونریخته، جدی بگیرید
و حتی الامکان از راه پله استفاده نکنید تا بررسی ایمنی روی آن انجام گیرد..

*

٨. هنگام وقوع زلزله، حتی الامکان، به دیوارهای بیرونی ساختمان نزدیک شوید.
هر چه به دیوارهای درونی و مرکزی ساختمان نزدیک تر باشید،
راه های فرار شما کمتر خواهد شد.

*

٩. هنگام زلزله، در طبقات پایین ساختمان قرار نگیرید.
طبقات بالا، وزن کمتر دارند ولی طبقات پایین، وزن کل ساختمان
-و احتمالا آوار کل ساختمان- را باید تحمل کنند.

طبقات بالاتر، بهتر هستند.

*

١٠. اگر در ماشین هستید و بالای سرتان سازه ای هست،
(پل یا اتوبان های چند طبقه)
بدترین جا برای ماندن، همان ماشین است.
اگر چیزی -آواری- روی ماشین سقوط کند،
شما نیز له خواهید شد.

از ماشین پیاده شوید و در کنار ماشین بنشینید یا دراز بکشید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 آوریل 2009 در Uncategorized

 

ثروت بین نسلی

آن صرفه‌ی اقتصادی+ را که گفتم،
با این پیش فرض بود که
پول نفت و سایر سرمایه‌های ملی مان را
تماما متعلق به خودمان و هم‌نسل‌های خودمان،
در این مملکت بدانیم.

در حالی که این طور نیست.
و محدودیت دیگری نیز بر این نگاه افزوده می‌شود. 
ما نه تنها در برابر مردم -و محرومین- روزگار خودمان،‌ مسئولیم،
که در برابر مردم -و محرومین- آینده نیز باید ملاحظاتی داشته باشیم.

*

ثروتی مثل نفت،
یک ثروت بین‌نسلی است.

اگر پیشینیان ما، تهِ این ثروت را در آورده بودند،
برای امروز ما چیزی باقی نمانده بود
که بتوانیم این طور ازش استفاده کنیم
-و گاهی به بادش بدهیم!-.

*

این ثروت‌ها، ثروت های متعلق به آیندگان نیز هستند.
پس نباید ما -الآن- که زورمان به آیندگانی که نیامده‌اند، می‌رسد؛
زورمان را برسانیم،
و ته اش را در بیاوریم.
یا دودش کنیم برود هوا.

یا برای خرج تبلیغات خودمان،
در قالب صدقه و هدیه و سیب زمینی و …
هزینه‌اش کنیم.

 

به قول ناصر خسرو:
«چون تیغ به دست آری… مردم نتوان کشت!»

*

ثروت بین‌نسلی،
باید جوری هزینه شود،
که ارزش و رفاهی بین نسلی ایجاد کند.

حتی الامکان در پروژه ها و محل هایی صرف شود
که اثرات بلند مدت داشته باشند.
چیزی بیشتر از هزینه بشود.

**

مثال شب عروسی را بزنم.
ولیمه‌ی شب عروسی مستحب است.
اما نه با این تشریفات عجیب و غریبی که ما از خودمان در آورده ایم.
که اغلب -چنین مخارج عجیبی- ماهیتا اسراف است، هیچ؛
آخرش هم اسراف در اسراف می‌شود
و -مثلا- کلی غذا و … را دور می‌ریزند.

جالب این که هر چه هزینه کنید،
فردا شب اش،
-با عرض معذرت-
در شبکه‌ی فاضلاب شهری خواهد بود!

یک شب،
می‌بینید چندین میلیون تومان صرف شد و رفت،
و اثرش به صبح هم نرسید!

در حالی که این ثروت که هزینه شد و رفت،
می‌شد بشود یک دارایی ماندگار.

اصلا می‌شد بشود یک کسب و کار.
خودت نیاز نداشتی،
می‌شد بشود یک کسب و کار برای یک جوان ندار.
که یک عمر بتواند با عزت زندگی کند و خانواده تشکیل دهد و روی پای خودش باشد و …

یا بدترین حالتش -از نظر اقتصادی- را در نظر بگیر
که هر طوری هست بخواهیم این پول را خرج کنیم! 

اصلا می‌شد بشود یک سفر مفصل دور اروپا!
که عروس و داماد برودند بگردند. اقلا کیفش را بکنند.
و لذت و تجربه‌ی یک سفر خوب را در خاطرات و تجربیات خود، بیندوزند.

اما، در همان شب، خورده می‌شود و خلاص!

**
به راستی،
ثروت ملی و بین نسلی مان را چه طور هزینه می‌کنیم؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 آوریل 2009 در Uncategorized

 

الماس، ذغال سنگی با پشتکار!

«Diamonds are nothing more than
chunks of coal
that stuck to their jobs.»

 

Malcolm Forbes

***

«الماس‌ها چیزی نیستند بیشتر از
تکه‌های ذغال سنگی که
سفت و محکم به کارشان چسبیده‌اند!»

 

مالکوم فوربس

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 آوریل 2009 در Uncategorized

 

ما اگر می‌گوییم صرفه‌ی اقتصادی….

ما ادعای زهد و بی‌میلی به دنیا نداریم.

اما باور بفرمایید
اگر می‌گوییم چیزی یا طرحی یا کاری ،
باید صرفه ی اقتصادی داشته باشد،
از روی دنیاطلبی و پول‌پرستی‌مان نیست.

ما فقیر (از حیث مادی) نیستیم.
داعیه‌ی طرفداری از فقرا و «جان فدای مساکین کردن» هم نداریم.

اما اگر می‌گوییم
اجرای یک پروژه یا طرح یا کار،
از جیب بیت المال،
(که متعلق به همه ی مردم این کشور است)
باید توجیه اقتصادی داشته باشد،
باور بفرمایید،
از سر مرفه بی‌درد بودن،
و ضدیت با فقرا نیست.
به خدای عزیز، که ما هم دوست داریم که

همه -فقرا و اغنیا- غرق در بهترین نعمت‌ها و امکانات باشند.

و با این اصل که
اگر قرار است سوبسیدی داده شود،
باید به قشری که مستحق آن هستند داده شود،
نیز مخالفتی نداریم.

اتفاقا همان دغدغه‌ی فقرا و محرومین است که
ما را بر آن می‌دارد که در مصرف کردن ثروتی که متعلق به این‌هاست،
بیش از شعارهای توخالی و غیر علمی و حساب نشده،
حساس باشیم.

و ناراحت شویم که ثروتشان،
به جای خرج شدن هزینه می شود.
به جای سرمایه گذاری در امور مولد یا افزاینده‌ی کیفیت زندگی،
در قالب سیب زمینی و بن کالا و عیدی و صدقه،
هزینه بشود و از بین برود.

***

توجیه اقتصادی،
یعنی
برای این طرح، نیاز واقعی و تقاضای موثر وجود دارد.

یعنی این پروژه می‌تواند به صورت پایدار،
و نه انگلی و سوبسیدی،
به حیات خود ادامه دهد.

یعنی، این کار،
بدون کشیدن منت دولت و گرفتن سوبسید،
و بدون نیاز به فداکاری و خرج کردن ثروت خیرین،
می‌تواند به حیات خود ادامه دهد. 

*

سرمایه‌گذاری تنها با توجیه و صرفه ی اقتصادی،
پایدار خواهد بود.

امکانات سوبسیدی،
به محض قطع شدن
سوبسید،
از بین خواهد رفت.

*

پس صرفه‌ی اقتصادی دو مهم را در خود دارد.

اول. می‌تواند روی پای خودش بایستد. چون بر مبنای نیاز واقعی ایجاد شده باشد.
پس نیاز مردم را بدون منت و توسط خودشان برآورده خواهد کرد.

دوم. پایدار خواهد بود. و با برداشتن حمایت و سوبسید،
از میان نخواهد رفت.

*

دقت کنیم که
در فرهنگ اسلام و روایات ما
قرض الحسنه،
ثوابش حداقل هجده برابر بیشتر از صدقه است.
بیشتر هم گفته اند.

قرض الحسنه،
یعنی:
پولِ مفت ندادن؛
فرد را در برابر پولی که در اختیارش هست، مسئول دانستن.
فرد، را به کار و ایجاد بازده و بازپس دادن قرض، تشویق کردن.

**

صرف سرمایه در محل هایی که
توجیه و صرفه اقتصادی ندارد،
معنی تمام و کمالی از اسراف است.

از بسیاری از اسراف ها و ریخت و پاش ها بدتر است.

برای مملکت -خصوصا در دولت نهم- هزینه اش،
هزار بار از
اسراف ها و بذل وبخشش ها و دزدی های ادعایی
(و اکثرا موهوم که به افراد مختلف نسبت داده می‌شود)
بیشتر بوده است.

*

حاشیه‌١:‌
مگر، جایی که دلایل امنیتی حکمفرما و غالب باشد.
که با توجه به این که هزینه های امنیتی،
-با بهتر است بگوییم هزینه های شگرف نا امنی-
اغلب، آن قدر گزاف هست که ما را راضی کند که
هزینه‌های اجرای طرحی را بپردازیم ولو توجیه اقتصادی نداشته باشیم.
به عوض در بهبود امنیت به ما کمک کند.

*

حاشیه٢:
لاجرم برخی صنایع و پروژه‌ها برای مدت کوتاهی،
ممکن است که نیازمند حمایت برای راه اندازی شدن، باشند.
یا در برابر بازارهای خارجی و رقبای قدرتمند که ناعادلانه رقابت می‌کنند،
نیازمند حمایت‌های
سلبی (تعرفه گمرکی و …)
یا ایجابی (اعطای سوبسید ومعافیت و …)
باشند.

ولی می‌دانیم که این مطلب نباید جای توجیه اقتصادی را بگیرد.

این بچه -پروژه، طرح و …-،
باید بتواند ماهیتا خارج از دستگاه‌های سی‌سی‌یو زنده بماند.
آن وقت اگر یک مدت کوتاهی، در سی‌سی‌یو بود، اشکالی ندارد.
طرحی که قرار است نتواند هیچ گاه، خارج از سی‌سی‌یو دوام بیاورد،
به دنیا نیاوردنش بهتر است.

****

دولت ایران، بزرگترین بنگاه،
بزرگترین فعال اقتصادی،
بزرگترین مصرف کننده‌ی کشور است.

پیش از همه نیاز است که
دولت های ما، الگوی مصرفشان را تغییر دهند. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 آوریل 2009 در Uncategorized

 

حباب آسا

 

حباب آسا چنانْ بر چشمه‌ی هستی سبک بنشین

که گر چین بر جبین زد از نسیمی، خیمه برچینی

«شهرآشوب»

*** 

راستی! این ارسال کننده، کسی نیست. در دفترِ این باغ زیبا، یادگاری می نویسد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 آوریل 2009 در Uncategorized

 

هزینه‌ی زندگی خلاق

To live a creative life,
we must lose our fear of being wrong

 

Joseph Chilton Pearce

***

برای داشتن یک زندگی خلاق،
باید ترس خود را از «در اشتباه بودن»، کنار بگذاریم.

ژوزف چیلتون پی‌یرس

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 آوریل 2009 در Uncategorized

 

چیزهایی که یاد نمی‌گیریم.

اخطار: این یادداشت، مملو است از حاشیه و گله‌گی و البته برخی دغدغه ها!

***

بحثی درباره ی مدارس عمومی
(دولتی یا غیرانتفاعی‌های معمولی)
که کار خاصی با تربیت بچه‌ها ندارند،
و ساختار تربیتی خاصی درشان نهادینه نیست و …
ندارم.

بحثم بر سر همین مدارس ممتاز و مشهور ایران است.
مدارسی مثل علوی و مفید (و خانواده‌ی هر یک از این مدارس).

***

به عنوان کسی که در یکی از این مدارس خاص (مفید٢)، درس خوانده‌ام،
چیزهای بسیاری هست که در این مدارس یاد نمی‌گیریم.

*

*حاشیه‌ ١*
پیش‌تر بگویم که از معلم‌هایم متشکرم.
با همه‌ی ایراداتی که داشتند و چیزهایی که بلد نبودند.


آن‌ها برای چیزهایی که بلد بودند حقوق می‌گرفتند نه برای چیزهایی که بلد نبودند.

حتی شاید حقوق اندکشان هم کفاف آن فداکاری
-که نوعا می‌کردند-
را نمی‌داد و نمی‌تواند بدهد.
ولی عشق به معلمی داشتند و آن کارهای خوب را کردند.

به هر حال، آن ها با آن دل‌های پاک و تلاش ستودنی شان،
آن چه توانستند و بلد بودند انجام دادند.

اما خوب، همه چیز را همگان دانند.
خودشان خیلی چیزها بلد نبودند که به ما یاد بدهند.
شاید هم یک جور دیگر دنیا را نگاه می‌کردند.

*ختم حاشیه١*

*

یکی از نقاط ضعف‌شان نیز شاید همین تجربه‌ی غیرمتنوع‌شان بود.
-لااقل- معلم‌های مدرسه‌ی مفید،
-اغلب- دبیرستان را که در مدرسه مفید بوده‌اند.
دوران دانشگاه را هم یک پایشان مدرسه بوده و یک پایشان دانشگاه.
درسشان که تمام شده،
به صورت فول تایم معلمی کرده‌اند.

این عیب نیست.
ولی دایره‌ی اطلاعات و دانش و آگاهی و تجربه فرد را،
به محیط‌هایی که دیده است محدود می‌کند.
و این محدودیت‌ها -بسیاری اوقات- عینا به ذهن شاگردان نیز منتقل می‌شود.

ما بچه‌های مدارس مذهبی و خاص مان را،
-ولو این که درس خوان هستند و انشاءاله سالم و مومن هستند-
برای زندگی آینده‌شان آماده نمی‌کنیم.

و به نظرم این درست نیست.

سال‌هاست در ذهنم برای تخفیف این معضل،
طرح درسی در ذهن دارم.

**

*حاشیه٢*

مدت‌ها فکر می‌کردم در قالب درس انشاء می توان آن طرح را نیز پیاده کرد.
چند بار به مفیدی ها گفتم.
به اقای زرین -مدیر جدید مفید٢- و …
و از آن جا که ماست درب خانه ترش است و مرغ همسایه غاز،
خیلی مرشت شان نمی‌آمد انگار. 

اصولا درس انشاء درس خوش خوراکی است!

و اغلب، دوست تر دارند که یا
پکیج ادبیات را کنترات بدهند به یک نفر.
به جای انشاء هم، ریاضی را تقویت کنند!

یا اگر به ندرت، کلاسی انشایش خالی ماند،
لقمه‌ی چربی است برای خود مدیر یا معاون و …
که به هر حال ساعتی تدریس بدون دغدغه را پر کنند.

خلاصه نوبت به این زودی‌ها به چون منی
-که صد و یک برنامه هم برای کلاس انشایم دارم-
نمی‌رسد!

شاید هم این بهتر باشد!

خودمان هزار جور گرفتاری داریم.
محتاج این کار هم که نیستیم.
حسب وظیفه و علاقه دوست داشتیم این کار را بکنیم.
که تا امروز نشده!

*

حاشیه در حاشیه٢:

اما ناگفته نگذارم که
من یک آقای فهیمی در دبیرستان نیکان پیدا کردم.
اسمش آقای معینی بود به گمانم.
فکر کنم معلم راهنمای دوم‌ها بود.
او کسی بود که می‌فهمید که ارزش انشاء و ادبیات برای بچه‌ها چیست.

حتی می‌گفت در شورای مدرسه و اولیا هم بیشتر میل دارند که
بچه‌ها به جای یک ساعت انشاء، یک ساعت ریاضی یا فیزیک داشته باشند.
ولی من اصرار دارم که این درس برقرار باشد.

و توافق کردیم.
مع الاسف کلاس‌های دانشگاه من افتاد به همان روزی که قابل تغییر نبود.
موفق نشدیم این کلاس را هم، آن جا برگزار کنیم.

*ختم حاشیه‌٢*

**

حالا به ذهنم می‌آید که خوب است آن طرح درس را،
به صورت مشخص‌تری تدوین کنم و اصلا اسمش را هم بگذارم
-چه می‌دانم-

آیین زندگی ؟
مهارت‌های زندگی ؟
زندگی هوشمند ؟
اخلاق ؟

***

ما خیلی چیزها را در این مدارس
(با این اولدرم بولدورم هاشان)
نمی‌آموزیم.

عقیده‌ی من این است که کسی که در چنین مدارسی درس می‌خواند،
چه خوب است که برای زندگی آماده تر باشد. 

نه این که مثلا چهارتا فرمول را بهتر جایگذاری کند
و انتگرال دو گانه را ٢٠ ثانیه زودتر حساب کند!

چیزی که در زندگی واقعی، دوزار نمی‌ارزد!
و اصولا این محاسبات را ماشین‌حساب‌ها و کامپیوترها، بهتر انجام می‌دهند.

به عوض باید رفت سراغ چیزهایی که لزوما پیچده نیستند.
سخت و تلخ نیستند.

اما برای زندگی بهتر، بسیار کمک می‌کنند.

**

*حاشیه٣*

سال هاست دراین فکرم.
حتی در این وبلاگ و جاهای دیگر در این سبک و سیاق می‌نویسم.
چند باری که اوپرا وینفری را دیده‌ام،

دیدم او هم همچین ایده ای را ترویج می‌کند.

+Oprah.com – Live Your Best Life

*ختم حاشیه٣*

***

چیزهایی که مایلم در چنین کلاسی ارائه کنم،
ترکیبی است از
«مهارت‌های زندگی»
«تکنیک‌هایی از ان ال پی»
«روش‌های موثر یادگیری» 
«ارتباطات اجتماعی»
«اطلاعاتی از فضای کسب و کار»

**

بچه‌های ما نمی‌دانند به چه چیزی و چه رشته‌ای علاقه دارند.
انتخاب رشته‌های خود را به تصادفی ترین و چرت ترین روش ممکن انجام می‌دهند.
اصلا رشته‌های دانشگاه را نمی‌شناسند.
مثلا جو این است که شاگرد اول برود برق بخواند!
برق بخوانی بعدش چه کار کنی؟

ایده ای ندارند.
– برق توی بورس است دیگر!  اسمش خوب است دیگر! می‌رویم!

ایده‌ای ندارد که جایگاه هر رشته‌ای در آینده، واقعا در جامعه چیست.

این را کسانی می‌توانند به بچه ها بگویند که در جامعه حضور موفق دارند.
مهندس برقی که مهندسی برق نکرده و با معلمی پول در می‌آورد،
صلاحیت اظهار نظر حرفه ای راجع به کارراهه «Career» و آینده‌ی شغلی
رشته برق را ندارد و بچه ها را در این فقره به بیراهه خواهد برد.
و هلم جرا!

بچه‌های ما خیلی وقت‌ها در ارتباطات اولیه انسانی/اجتماعی خود ناتوانند.

بچه های ما برای کار، اصلا خوب تربیت نشده اند.
برای خوش گذرانی و با هم بودن (خوشبختانه به صورت سالم) ایده‌آل اند.
اما کار، نه.

کار سر من را بخورد.
حتی گاهی بچه‌های ما از اطلاعات اولیه راجع به بدن‌شان محروم‌اند.

*

*حاشیه۴*

من در مسافرت جهادی فارغل التحصیل‌ها،
یک نظرسنجی سرپایی کردم.

تقریبا از همه -بزرگتر و کوچکتر- این سوال را پرسیدم:
« شما در چه سنی و توسط چه کسی از ماجرا خبردار شدید؟»

عینا، این متن سوال را می‌پرسیدم. 
همه هم بلا استثنا متوجه می‌شدند که منظور از عبارت ماجرا، روابط زناشویی است.

و بعد از باز کردن نیش و لختی تامل، پاسخ می‌دادند.
نتیجه برای من که عجیب نبود.

همان جا معلوم شد که نسل ما،
عمدتا اوایل دوران راهنمایی متوجه ماجرا شده.
و همه هم از دوستان‌شان ماجرا را شنیده بودند آن هم با کلی اشتباه و تخیل.

از آن جمع نزدیک به ۶٠ نفره،
فقط یک نفر بود که پدرش به‌ش گفته بود.

سوال بعدی من، این بود:

«از چه کسی ازاله‌ی موهای اضافی بدن‌تان را یاد گرفتید؟»
باز هم تنها همان یک نفر بود که پدرش یادش داده بود.

*حاشیه در حاشیه۴*

برنامه‌ی اوپرا، یک چیز جالبش همین است.

یک روزی،  یک دکتر آورده بود
و سوالات ریزی که پرسیدنشان آدم را خجالت زده می‌کند، مطرح می‌کرد.

مثلا یک خانمی از دکتر پرسید که من دفع گاز از بدنم زیاد است.
سال هاست که معذب ام و خجالت می کشم و … آیا من مریض ام؟
یا راه درمانی دارم؟

دکتر هم جواب داد.
که مثلا تا روزی نیم لیتر (14 فقره!) طبیعی است و نگران نباش. 
و اگر بیشتر است فلان کار را بکن و …

دیگری راجع به بوی پا. دیگری راجع به …

*ختم حاشیه۴*

***

حالا من نمی‌خواهم بروم سر کلاس از دفع گاز سخن بگویم.
ولی چیزهای اولیه را که می‌توانیم و باید منتقل کنیم.

اتفاقا دین ما خیلی در این زمینه‌ها جلو است.
باور کنید هنوز -بعد از هزار و چهارصد سال- جلو است.
همین احکام جزئی که برخی مسخره هم می‌کنند،
شما ببینید هزار واندی سال پیش،
چه دستورات بهداشتی دقیقی دارد.

چه دستور العمل های خاصی برای مواقع خاص دارد.
این‌ها مهم است.
لازم است.

یک سبک زندگی است.
یک ساختار زندگی کردن است.

ولی ما -امروز- در سیستم انتقال تجربیات‌مان به جد می‌لنگیم.

برخی اوقات رودربایستی‌های بی‌جاست.
گاهی اوقات خودمان هم بی‌اطلاعیم.

*

من از وقتی این سیکل‌های خواب+ را فهمیده‌ام،
کلی روزگار برایم بهتر شده.
خوابم را در دست گرفته‌ام.
نمازهای صبحم کمتر قضا می‌شود.
خواب، چیزی بود که واقعا فهمش برایم مشکل بود
و خودش هم برایم مشکل ایجاد می‌کرد.
زیاد می‌خوابیدم و سرحال هم نبودم.

بالاخره، یک آدمی‌زاد، یک سوم عمرش را در خواب می‌گذراند.
خیلی است.

حالا شما فرض کن
یک چنین چیز ساده‌ای –سیکل خواب و … – را
می‌شود یک زنگ آن کلاس را بهش اختصاص داد.
و یک عمر زندگی یک نفر را در این فقره، بهبود داد.

**

کلی بحث‌های جالب در یادگیری بهینه (Accelerated Learning) وجود دارد.
کلی بحث‌ها و تکنیک های جالب راجع به حافظه هست.
یا تفکر خلاق.
یا تکنیک های خلاقانه حل مساله.

مباحث عمده‌ی زبان بدن را می‌شود در چند جلسه برای بچه‌ها گفت.
مباحث عمده‌ی تحلیل مراوده‌ای را طی چند جلسه می‌توان برای بچه ها گفت.

به گمانم این ها خیلی می‌تواند کمک کننده باشد.

در رفتار آدم ها، در تعامل اجتماعی آدم ها.
در درک متقابل آن ها از یکدیگر.

یا این که، ما جامعه و فرهنگ غنی‌ای
از حیث مراودات اجتماعی و آداب و رسوم و تشریفات داشته ایم.

میراثی که گاهی در معرض آسیب وهدم و فراموشی قرار گرفته است.
در مواجهه با دوران مدرن، در معرض آسیب است
و نیاز به بازآفرینی نه تکرار و اصرار دگم– دارد.

تعارفات و آداب معاشرت و … را می‌توان به بچه ها آموخت.
می‌توان بچه‌ای را از یک عمر منزوی بودن و ماندن نجات داد.
و او را در روابط اجتماعی‌اش ماهر کرد.

من چیز زیادی نمی‌خواهم.
حق التدریس هم نمی‌خواهم! نیازی به‌ش ندارم.
یک کلاس ساده برایم کافی است.

**

*حاشیه۵*

از «مفید ٢» -که بناست خانه ام باشد- بالکل ناامیدم.

از سال ٨٠ که آقای زرین از «مفید ١» آمد و مدیر شد،
هر کسی که ما می‌شناختیم و دوست داشتیم،
و هر کسی که ما را می‌شناخت و اندکی قبولمان داشت،
یواش یواش از مدرسه رفت.
و جز یکی دو نفر، کسی باقی نمانده که هوایمان را داشته باشد.

*

هر سال هم همین موقع‌ها که کادر را می‌بندند،
احساس وظیفه‌ی مختصری می‌کنیم و
می‌رویم به این آقایان همین حرف‌ها یا چیزی شبیه به این‌ها را می‌گوییم.
خوشبختانه،‌
آن‌ها هم کار خودشان را می‌کنند
و آن مختصر احساس وظیفه نیز آرام می‌گیرد.

*ختم حاشه۵*

**

گفتم این‌ها را این جا بنویسم،
بلکه ایده‌هایی باشد که برای دیگران قابل استفاده باشد.

یا لااقل درد و دغدغه مشترکی طرح شده باشد.
یا نظری و تکمله‌ای از جانب دوستان طرح شود و بر غنای مطلب افزوده گردد .

 

******

پ.ن(٨٨٠٢٠٣): در پس تمام این انتقادات،‌ متوجه این نکته باشیم که ما در معرض انتخاب میان یک مجموعه مدارس کامل و ایده آل و مدارسی مثل مفید و علوی نیستیم. اتفاقا این مدارس خاص، در شهر کورها و کرهای ما با همین یک گوش سنگین و یک چشم کم سو،‌ پادشاهند. و بنده شخصا ترجیح می‌دهم اگر پسری می‌داشتم، به یکی از این مدارس بفرستم تا به یک مدرسه‌ی عادی. 

پ.ن٢ (همان تاریخ): تجربه‌ی من و دوستانم لاجرم در مدارس پسرانه بوده است. خانم‌ام که در مدارس خاص دخترانه (هم رفاه -خواهرخوانده علوی-، هم مشعر -خواهرخوانده مفید-) تحصیل کرده است، به شدت منزجر و ناراحت است و از روش‌های تربیتی آن‌ها به شدت انتقاد می‌کند. و با توجه به این چیزهایی که می‌گوید، بنده نیز با او موافقم و ابدا حاضر نیستم -اگر دختری می‌داشتم- زیر دست چنین مربیانی به تربیت بسپارم. این را هم در این فقره قابل ذکر می‌دانم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 آوریل 2009 در Uncategorized

 

مال حلال

آقاجونم پری‌روزها آمده بود منزل بابا. 
روز قبلش هم از قم آمده بود.
رفته بود پیش آقای شبیری زنجانی که سلام و علیکی با هم دارند.
دیون الهی اش را داده بود و آمده بود.

می‌گفت وقتی بلند شدم که برگردم تهران، گفتم:

«خوب… حالا مالم حلال شد. حالا می‌توانم بخورمش.»

منظورش هم توانستن تشریعی نبود.
اتفاقا توانستن تکوینی منظورش بود.

محض اطمینان پرسیدم:
-یعنی چی؟

گفت:

«ببین آقاجون!
آدم که مالش حلال بشه،

هم خودش می‌تواند بخورد، هم به دیگری می‌تواند بدهد.

اونی که مالش حلال نیس، خودش هم نمی‌تواند مال خودش را بخورد.
به کسی هم نمی‌تواند بدهد.
خیر و برکت توش نیست.

چند نفر نشانت بدهم خوب است؟
خیلی ها که هم من می‌شناسم هم شما.
  که اهل حلال و حرام نیستند.
ببین زندگی شان چه طوری است.
خیلی هم وضع و روزشان خوب است.

پولشان از پارو بالا می‌رود.
انگار، نمی‌توانند حظ مالشان را ببرند.

مال حروم،‌ گلوگیره.

کار دنیا هَنچینیه!
(هنچینیه=«این چنین است» به لهجه‌ی قدمای سار!)
»

***

آقا جونه دیگه!
خدا نگهش داره!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 آوریل 2009 در Uncategorized

 

دعوا نداریم که.

حالا فکر کن من و تو آن آدم عجیبی نباشیم که
به آن احتمال ضعیف و آن تنهایی عمیق بچسبیم و بی خیال اوس کریم شویم. 

*

چی می‌شود بعدش؟

می‌رویم چشم می‌پلائونیم در عالم. در تاریخ. 
ببینیم که کی آمده گفته من از طرف اوس کریم پیغام و پسغام آورده‌ام.

«این لانفرق بین احد من رسله»
هم‌این است دیگر.

حالا تو نگو بازار پیامبری داغ است.
متقلبین هم می‌روند سراغشان.

بالاخره، همیشه آخرش سیاهی به ذغال مانده‌است.

مثل هر گروه و باندی که با هم کار می‌کنند،
انبیای عظام هم که با هم کار می‌کرده‌اند، معلوم‌اند.

یک جورهایی،
هر کسی خواسته خودش را جا بزند آن وسط ها،
و بگوید که من هم از طرف اوس کریم آمده‌ام،
این طوری نبوده که تابلو نشود.

مرد حسابی.
یک گروه مافیایی هم نه، یک گروه عادی که با هم کار می‌کنند،
و چهار تا مغازه‌ی زنجیره‌ای دارند،
همین طوری کسی را راه نمی‌دهند توی خودشان.

اصلا، مردم خودشان می‌فهمند.
کار به شکایت و شکایت کشی و مباهله هم نرسد،
جنس با جنس فرق می‌کند.
حرف با حرف فرق می‌کند.

*

یه حرف خوشمزه‌ای هست که امیرالمومنین به امام حسن فرموده،
(که به گمانم برگرفته از قرآن باشد)

که اگر خدای دیگری بود که این جهان را آفریده بود و مشخصات دیگری داشت،
هر آینه رسولان او به سوی تو می‌آمدند!

*

حالا شما نگاه می‌کنی در تاریخ.
اصلا نگاه کن به چهره ی ادیان  و ایدئولوژی ها.

بالاخره هر کدام یک خدایی دارند دیگر.
اسمش هر چه می‌خواهد باشد.
همین اول بسم الله،
یک دسته‌ای از بقیه سوا می‌شوند.

آن ها که خدایشان هم‌آن است که
همه‌ی عالم را خلق کرده و کارش درست است!

بعد هم به بقیه‌اش نگاه بینداز.
که این کسی که این حرف‌ها را -در هر آیینی- زده‌است،
کی بوده و چی گفته و چی خواسته و چه کرده.
نسبت به قبلی ها و بعدی ها چی گفته؟

*

هزار تا حرف که نیست.
موسی و عیسی و محمد،
(بزرگترین درودها بر ایشان)
معروف تر ها هستند.

بقیه هم هستند.
دکان و دستک دار ها هم هستند.
می شود دید و شنید.

***

بالاخره،
در میان همه‌ی این ها،
ما هم دلمان گیر حبیب افتاده است دیگر.

هر چه نگاه می‌کنیم، دلمان بیشتر برایش تنگ می‌شود.
موسی و مسیح‌مان را هم دوست می‌داریم.
آن ها هم همدیگر را دوست می‌داشتند.

مگر حبیب نبود.
می‌گفت برادرم موسی. برادرم عیسی. برادرم یوسف….

اما خودمانیم.
از همه شان شیرین‌تر بود.
خوش‌تر بود.
دلنشین‌تر بود.

شاید هم ما دوستش داریم، و به چشم‌مان این طوری است.
چه می‌دانم؟

**

تازه، حبیب که مثل من و شما اخمو نبوده که.
پیش چشم خودش، قبولش نمی‌کردند،
می‌گفتند مسیح پیغمبر ما است و تو آن کسی که مسیح گفته، نیستی.

به همان ها هم گفته:
اشکال ندارد. 
حالا شما بیایید بر سر همان خدایی که هر دو قبول داریم،
توافق کنیم.
با هم کنار بیاییم.
بقیه اش خود به خود حل می‌شود.

«قل تعالو الی کلمۀ سواء بیینا و بینکم….»
(آل عمران – ۶۴)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 آوریل 2009 در Uncategorized

 

پا روی کفش ما نذار(دوم)

یه نفر به خطاهاش اعتراف کرد،آزادش کردند.یه نفر دیگه که می گفت هیچ کار بدی نکرده،هنوز تو زندانه.

یه نفر رفت روی بلندی حرف بزنه، هیچ کس محلش نذاشت.وقتی ماشین بهش زد همه دویدند،یکی از اون وسط پرسید: این دم آخری حرفی نداری؟

یه نفر از خودش بدش می اومد، همه از اون خوششون می اومد.

از یه نفر شکایت شد.شاکیاشو به جرم شکایت از اون زندانی کردن.

مردم به یه نفر گفتند نیا، احساس تکلیف کرد…اومد.

یه نفر همیشه کار می کرد، هیچ کاری پیش نمی رفت.

(یاد) یه مرده رو زنده نگه داشتند،یه نفر که زنده بود، کشتنش.

یه نفر تو خیابون راه می رفت،بهش گفتند: فلان فلان شده!علیه ما راه پیمایی می کنی؟

نشست.گفتند: تحصن می کنی؟

خوابید. گفتند: سد معبر می کنی؟

نفس عمیق کشید.گفتند: فضا رو مسموم می کنی؟

مرد.خیابونو به اسمش کردند.

یه عده برای به دست آوردن «فرصت خدمتگزاری» دست و پا می شکوندن.

یه نفر تندرو بود، چپ کرد، راستش کردن.

به یه نفر گفتند: این اطلاعیه ها چیه صادر می کنی؟

گفت: «بچه ها» گفتن.

-چرا از انتخابات کنار نمی کشی؟

-«بچه ها» گفتن.

-اینا کی ان تو ستادت؟

– «بچه ها» گفتن.

-چرا «بچه ها» خودشون کاندید نشدن؟

-گفتن این یه کارو تو بکن.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 آوریل 2009 در Uncategorized

 

زندگی

«There is only one success
to be able to live your life in your own way.»

Christopher Morley

 

***

موفقیت، تنها یک چیز است.
این که بتوانی زندگی ات را به روش خودت زندگی کن!

کریستوفر مورلی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 آوریل 2009 در Uncategorized

 

به افتخار دوست نیوتنی ما!

بالاخره نیوتن،‌ بارها افتادن سیب از درخت را دیده بود.
از آن بالا دستور آمده بود که کشف جاذبه به نام ایشان تمام شود.
هر چه عالم خلقت زور زد که بدون خونریزی این آقا متوجه بشود، نشد که نشد!
هی این سیب ها با عشوه و ادا -جلوی حضرتش- از درخت بر زمین می‌افتادند.
انگار نه انگار!

آخرش برداشتند یک سیب زدند در فرق سرش!
تا این مخ اش یک تکانی خورد و …

باز، دم ِنیوتن گرم که زود ماجرا را گرفت و یک نظریه علمی تولید کرد!
خیلی ها سیب بر ملاجشان می‌خورد،
و تنها یک فحش تولید می‌کنند!

**

دوستی می خواست زن بگیرد.
صد و یک شرط عجیب داشت که احتمال جمع شدنش در یک نفر، بسیار کم بود.
خودش هم بی خیال شده بود انگار.

نتیجه‌ی این بی خیالی هم این بود که سیب‌های قصه ی ما از درخت می‌افتادند،
ولی نیوتن ما انگار نه انگار.

ابر و باد و مه و خورشید و فلک،‌ دیدند که: «نه خیر، فایده ندارد!»
یک سیب دست گرفتند و صاف بر فرق مبارکش زدند.
بلکه سر عقل بیاید و این قانون جاذبه کشف نشده باقی نماند!

ولی انگار فایده نداشت.
قانون جاذبه که هیچ.
داد، آیات عظام استخاره کنند!
که بخورم اش یا نخورم اش؟

– خدایا! من گشنمه!

***

فرشته‌ی دست راست دوست ما
خطاب به فرشته‌ی مامور اجرای عملیات «کشفاندن قانون جاذبه»:

«ای بابا… کجا می‌روی؟
چرا عصبانی شده‌ای؟
چرا بساطت رو  جمع می‌کنی؟
نمی‌خوای یه بار دیگه امتحان کنی؟
این پسره این قدرها هم خنگ نبود ها!؟
نمی‌دانم چرا این طوری شده؟ »

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 آوریل 2009 در Uncategorized

 

آخرین مطلب وبلاگ شهبازی – پرونده ارگنه کن در ترکیه و قتل های زنجیره ای

دوشنبه 24 فروردین 1388/ 13 آوریل 2009، ساعت 4:50 صبح

ارگنه‌کن، موساد و «قتل‌های زنجیره‌ای» در ایران

در روزهای اخیر، در ادامه پیگیری پرونده سازمان مخفی «ارگنه کن» توسط حزب اسلام‌گرای حاکم بر دولت ترکیه، دادستان استانبول اسناد جدیدی ارائه داد که ارتباط این سازمان را با ماجرای بغرنج موسوم به «قتل‌های زنجیره‌ای» در ایران مطرح می‌کند. این اسناد در مطبوعات ترکیه بازتاب گسترده داشته ولی در رسانه‌های ایران عموماً مسکوت مانده یا به‌گونه‌ای بسیار کمرنگ یا غیردقیق و تحریف شده مطرح گردیده است.

اسناد فوق نشان می‌دهد که داریوش فروهر و همسرش و یک نماینده مجلس روسیه، خانم گالینا استارووایتواGalina Starovoytova، ظاهراً به دلیل ارتباط با عبدالله اوجالان، رهبر PKK (حزب کارگران کردستان)، از سوی شبکه فوق به قتل رسیده‌اند. یکی از این اسناد گزارشی است به امضای فردی با نام مستعار «غفور». بخشی از سند فوق، به‌نقل از وبلاگ دکتر رضا فرجی (دندانپزشک ایرانی مقیم ترکیه)، به شرح زیر است:

«به دستور رئیس محترم گروه… تیم مسئول پاکسازی [قتل] افراد، که به آن‌ها دستور ویژه با تأکید بر پاکسازی [قتل] در ایتالیا داده شده، وارد حوزه مورد نظر شده‌اند. در لیست مورد نظر افرادی که چندین بار با… [اوجالان] صحبت کرده‌اند شناسایی شده‌اند. فردی به‌نام استارووایتوا عضو حزب دمکراتیک در دوما [مجلس] روسیه که با جدّیت به دنبال یافتن کشوری برای…. [پناهندگی اوجالان] بوده، به دستور رئیس… توسط گروه ضربت اوکرائین کشته شد. همچنین وزیر سابق کار و امور اجتماعی ایران و رئیس حزب ملّت ایران، داریوش فروهر، که او نیز به‌طور مرتب با اوجالان در ارتباط [تلفنی] بود، دو روز پس از سفر رئیس… طبق دستور و با حضور مستقیم رئیس… به قتل رسید. پس از اجرای دستور، رئیس محترم ما به ایتالیا بازگشت. این دو نفر به دلیل ارتباط مستقیمی که با اوجالان داشتند و صحبت‌های او را شنیده بودند از میان برداشته شدند. ولی از بین رفتن این دو نفر [استارووایتوا و فروهر] در سازمان اطلاعاتی ایتالیا ایجاد ترس و وحشت نمود. پیام مورد نظر و سپر بلا بودن آن‌ها به مقامات مسئول داده شد و سوءتفاهم از میان برداشته شد…» [نقطه‌چین‌های نقل‌قول فوق در اصل است. برخی اصلاحات و ویرایش در متن از من است. شهبازی] [1]

با قتل فجیع داریوش فروهر و همسرش، پروانه اسکندری، آشنایی داریم. خانم گالینا استارووایتوا در 20 نوامبر 1998 در ورودی آپارتمانش با گلوله افراد مسلح به قتل رسید. هر چند اندکی بعد سه تن به اتهام قتل او به زندان‌ طولانی محکوم شدند، ولی به ادعای برخی مطلعین و اعضای مجلس روسیه طراحان این قتل هیچگاه شناسایی نشدند. [1]

 

***

مابقی مطلب را در ادامه مطلب بخوانید.

دوشنبه 24 فروردین 1388/ 13 آوریل 2009، ساعت 4:50 صبح

ارگنه‌کن، موساد و «قتل‌های زنجیره‌ای» در ایران

در روزهای اخیر، در ادامه پیگیری پرونده سازمان مخفی «ارگنه کن» توسط حزب اسلام‌گرای حاکم بر دولت ترکیه، دادستان استانبول اسناد جدیدی ارائه داد که ارتباط این سازمان را با ماجرای بغرنج موسوم به «قتل‌های زنجیره‌ای» در ایران مطرح می‌کند. این اسناد در مطبوعات ترکیه بازتاب گسترده داشته ولی در رسانه‌های ایران عموماً مسکوت مانده یا به‌گونه‌ای بسیار کمرنگ یا غیردقیق و تحریف شده مطرح گردیده است.

اسناد فوق نشان می‌دهد که داریوش فروهر و همسرش و یک نماینده مجلس روسیه، خانم گالینا استارووایتواGalina Starovoytova، ظاهراً به دلیل ارتباط با عبدالله اوجالان، رهبر PKK (حزب کارگران کردستان)، از سوی شبکه فوق به قتل رسیده‌اند. یکی از این اسناد گزارشی است به امضای فردی با نام مستعار «غفور». بخشی از سند فوق، به‌نقل از وبلاگ دکتر رضا فرجی (دندانپزشک ایرانی مقیم ترکیه)، به شرح زیر است:

«به دستور رئیس محترم گروه… تیم مسئول پاکسازی [قتل] افراد، که به آن‌ها دستور ویژه با تأکید بر پاکسازی [قتل] در ایتالیا داده شده، وارد حوزه مورد نظر شده‌اند. در لیست مورد نظر افرادی که چندین بار با… [اوجالان] صحبت کرده‌اند شناسایی شده‌اند. فردی به‌نام استارووایتوا عضو حزب دمکراتیک در دوما [مجلس] روسیه که با جدّیت به دنبال یافتن کشوری برای…. [پناهندگی اوجالان] بوده، به دستور رئیس… توسط گروه ضربت اوکرائین کشته شد. همچنین وزیر سابق کار و امور اجتماعی ایران و رئیس حزب ملّت ایران، داریوش فروهر، که او نیز به‌طور مرتب با اوجالان در ارتباط [تلفنی] بود، دو روز پس از سفر رئیس… طبق دستور و با حضور مستقیم رئیس… به قتل رسید. پس از اجرای دستور، رئیس محترم ما به ایتالیا بازگشت. این دو نفر به دلیل ارتباط مستقیمی که با اوجالان داشتند و صحبت‌های او را شنیده بودند از میان برداشته شدند. ولی از بین رفتن این دو نفر [استارووایتوا و فروهر] در سازمان اطلاعاتی ایتالیا ایجاد ترس و وحشت نمود. پیام مورد نظر و سپر بلا بودن آن‌ها به مقامات مسئول داده شد و سوءتفاهم از میان برداشته شد…» [نقطه‌چین‌های نقل‌قول فوق در اصل است. برخی اصلاحات و ویرایش در متن از من است. شهبازی] [1]

با قتل فجیع داریوش فروهر و همسرش، پروانه اسکندری، آشنایی داریم. خانم گالینا استارووایتوا در 20 نوامبر 1998 در ورودی آپارتمانش با گلوله افراد مسلح به قتل رسید. هر چند اندکی بعد سه تن به اتهام قتل او به زندان‌ طولانی محکوم شدند، ولی به ادعای برخی مطلعین و اعضای مجلس روسیه طراحان این قتل هیچگاه شناسایی نشدند. [1]

بازتاب ماجرا در رسانه‌های ایران به‌گونه‌ای است که گویا سازمان مخفی «ارگنه کن» ترکیه خود به این قتل‌ها دست زده. این ادعا با مستندات قطعی درباره عاملین ایرانی «قتل‌های زنجیره‌ای» منافات دارد. معهذا، مداقه در مندرجات مبهم سند فوق و آشنایی با سازمان «ارگنه کن» نشان می‌دهد که ادعای فوق به معنای نقش مستقیم «ارگنه کن» در قتل فروهرها، و خانم استارووایتوا، نیست؛ بلکه از رابطه شبکه ترکیه با شبکه‌های خویشاوند در روسیه و ایران حکایت می‌کند. همان‌گونه که در روزهای اخیر در برخی رسانه‌ها مطرح شده، این اسناد مؤید اظهارات حجت‌الاسلام و المسلمین نیازی، رئیس وقت سازمان قضایی نیروهای مسلح و متولی پرونده «قتل‌های زنجیره‌ای»، است که در آن زمان «قتل‌های زنجیره‌ای» را به سرویس اطلاعاتی اسرائیل منسوب می‌کرد. به‌نوشته یک وبلاگ،

«خبری است بسیار مهم… دخالت موساد و سیا در دستگیری عبدالله اوجالان، رهبر سازمان تروریستی پ. ک. ک. امری ثابت شده است… بهرحال، در صورتی که این ادعاها تأیید شود قطعاً نشان‌دهنده صحت ادعاها… در زمینه دخالت عناصر خارجی و عوامل سازمان‌های اطلاعاتی بیگانه در واقعه قتل‌های زنجیره‌ای خواهد بود. قطعاً خبر فوق اهمیت زیادی از نظر ایرانیان دارد و تعیین صحت و سقم آن بر عهده منابع خبری بی‌طرف می‌باشد.» [1]

اندکی پس از انتشار سند فوق، برخی رسانه‌های ترکیه موج جدیدی را آغاز کردند که بسیار شبیه به جنجال زمان رسیدگی به پرونده «قتل‌های زنجیره‌ای» در ایران است. جمعه 21 فروردین 1388/ 10 آوریل 2009 شبکه تلویزیونی «استار» ترکیه، که برخی گردانندگان آن متهم به ارتباط با سازمان مخفی «ارگنه کن» هستند، نواری را پخش کرد که طی آن تونجای گونی، فردی که اعترافات او آغازگر شناخت شبکه پنهان «ارگنه کن» بود، مدعی شد این اعترافات را در زیر شکنجه بیان کرده است. بدینسان، از سه روز پیش هیاهوی رسانه‌ای علیه دولت اسلام‌گرای ترکیه و به سود سازمان مخفی و تروریستی «ارگنه کن» آغاز شد با این مضمون: «به دلیل اعتراف تحت شکنجه: بزرگ‌ترین پرونده تاریخ ترکیه در معرض تردید.» [1]

ماجرای «ارگنه کن» از مارس 2001 با دستگیری تونجای گونی آغاز شد و به‌تدریج به کشف یک سازمان مخوف انجامید که ده‌ها شخصیت بلندپایه نظامی و امنیتی و سیاسی و قضایی و مالی- تجاری در آن عضویت داشتند. این سازمانی به‌غایت پنهان و توطئه‌گر بود که عملاً مقدرات ترکیه را به دست داشت. دولت اسلام‌گرای ترکیه، در کشوری که تا دیروز «ژنرال‌ها» و «مقامات امنیتی» بر آن حکومت می‌کردند، با قاطعیت پیگیری پرونده «ارگنه کن» را ادامه داد. [1] دوّمین کیفرخواست دادستان استانبول علیه اعضای دستگیرشده «ارگنه کن» بیش از 1909 صفحه است و در میان متهمان فرمانده سابق ژاندارمری ترکیه و فرمانده سابق سپاه یکم ارتش ترکیه حضور دارند. آنان متهم به جنایات فراوان، از جمله کشتار مردم و ترانزیت و قاچاق مواد مخدر و توطئه برای براندازی دولت قانونی رجب طیب اردوغان و طراحی ترور وی، هستند. [1] [2]

در پیگیری پرونده «ارگنه کن» ارتباطات عمیق این سازمان با سرویس اطلاعاتی اسرائیل (موساد) به اثبات رسیده است؛ از جمله اسنادی درباره همکاری «ارگنه کن» و موساد برای ترور اردوغان ارائه شده است. [1] در 9 آذر 1387 وبگاه «شبکه مرکزی خبر» چنین گزارش داد:

«نقش سازمان جاسوسی رژیم صهیونیستی (موساد) در کودتای ضد حکومت ترکیه به رهبری رجب طیب اردوغان فاش شد. خبرگزاری رسمی سوریه (سانا) به‌نقل از روزنامه ملیت، چاپ ترکیه، نوشت: بر اساس تحقیقات انجام شده از اعضای گروه ارگنه کن، که متهمان اصلی طرح کودتا بر ضد حکومت ترکیه هستند و نیز بررسی‌های انجام شده در خارج از ترکیه، موساد با اعضای گروه سری و کودتاگر ارگنه کن در این زمینه همکاری داشته است. ملیت افزود: سرنخ‌ها نشان می‌دهد که تونجای گونی، حاخام یهودی و عضو سازمان ارگنه کن که به کانادا گریخته است، به نفع سازمان موساد کار می‌کند. روزنامه ینی شفق ترکیه نیز اعلام کرد: نیروهای امنیتی ترکیه اسنادی را از منزل گونی در استانبول کشف کرده‌اند که همکاری گونی و سازمان ارگنه کن با موساد را برملا می‌کند. ینی شفق افزود: نیروهای امنیتی ترکیه در منزل گونی، خاخام فراری، بسته‌هایی یافتند که در آن‌ها پرچم اسرائیل و شعار موساد به چشم می‌خورد. دستگاه امنیت مصر نیز از ارتباط محمد العطار، شهروند مصری متهم به جاسوسی برای اسرائیل، و سه متهم دیگر با تونجای گونی، خاخام یهودی، خبر داد. دستگاه امنیت مصر اعلام کرد: یکی از متهمان، که با محمد العطار کار می‌کرد، ترک تبار و نام مستعار وی «تونجای بای» بوده که از طریق ارتباط با تونجای گونی برای موساد کار می‌کرده است. مسئولان امنیتی یک سفارتخانه غربی نیز ارتباط تونجای بای با خاخام گونی را تأیید کرده‌اند. روزنامه ترک زبان آکشام نیز، در 4 اوت، فاش کرد: اسناد محرمانه‌ای وجود دارد که نشان می‌دهد موساد در بسیاری از پرونده‌های مربوط به باند کودتا گر ارگنه کن دست داشته است. آکشام، با اشاره به سرمایه‌گذاری هفده میلیارد دلاری موساد در ترکیه از طریق یک تاجر ترک یهودی که در سال 1995 ترور شد، نوشت: این پول‎ها را موساد برای انجام عملیات تروریستی بیست سال گذشته ترکیه به بسیاری از سرمایه‌گذاران، بازرگانان، ژنرال‌های بازنشسته ارتش، رسانه‌ها، سیاستمداران و اساتید دانشگاه واگذار کرده بود تا شاید حکومت ترکیه سرنگون شود. گروه ارگنه کن از مخالفان سرسخت حکومت کنونی ترکیه، به رهبری رجب طیب اردوغان، است.» [1]

سازمان پنهانی که امروز با نام «ارگنه کن» در ترکیه شهرت یافته، ادامه شبکه‌هایی است که سازمان اطلاعاتی پیمان ناتو، با هدایت سرویس‌های اطلاعاتی آمریکا (سیا) و بریتانیا (ام. آی. 6) و اسرائیل (موساد)، از آغاز دوران موسوم به «جنگ سرد» در بسیاری از کشورهای جهان ایجاد کرد. هدایت این عملیات را جرج کندی یانگ، قائم‌مقام سابق ام. آی. 6 و رئیس سازمان اطلاعاتی ناتو که در پوشش عضو هیئت مدیره کمپانی کلینورت بنسون فعالیت می‌کرد، به دست داشت. درباره دوران اوّل زندگی جرج کندی یانگ، به عنوان قائم‌مقام سرویس اطلاعاتی بریتانیا (ام. آی. 6) و فرمانده عملیات کودتای 28 مرداد 1332 در ایران، و نیز درباره نقش کمپانی کلینورت بنسون در ایران پیش‌تر سخن گفته‎ ام. [1] [2] [3] پژوهش من درباره دوره دوّم زندگی یانگ، در مقام رئیس سازمان اطلاعاتی پیمان ناتو، در آینده منتشر خواهد شد. برخی از یافته‌های من، که مشروح آن در رساله فوق منتشر خواهد شد، به شرح زیر است:

شبکه‌های مخفی پیمان ناتو در کشورهای عضو این پیمان، و در برخی کشورها که در ناتو عضویت نداشتند مانند ایران، ایجاد شد. عملیات ایجاد شبکه‌های مخفی فوق «استی بیهاند» Stay Behind نام  داشت.

شبکه‌های استی بیهاند به شدت پنهان بود و بسیاری از مقامات رسمی، و بعضاً بلندپایه، کشورهای مربوطه از وجود آن مطلع نبودند. اعضای این شبکه‌ها در اردوگاه‌های ویژه در ایالات متحده آمریکا، بریتانیا و اسرائیل دوره‌های آموزشی می‌دیدند. طبق برخی گزارش‌ها، تا سال 1975 در پایگاه‌های سرّی آمریکا بیش از 300 هزار نفر از سراسر جهان آموزش عملیات خرابکارانه و تروریستی دیدند و تنها در سال 1963 هشتاد و سه ژنرال و حدود 1400 افسر در این مراکز تربیت شدند. رهبران کودتاهای شیلی و آرژانتین از تربیت‌شدگان این مراکز بودند. لوییز اچه‌واریا کودتاچی و دیکتاتور مکزیک نیز از تربیت‌شدگان این مراکز و با نام رمز «لیتمپو» مأمور سیا بود.

برای نخستین بار در سال 1990 شبکه استی بیهاند در ایتالیا کشف شد و ماجرای آن جنجالی بزرگ برانگیخت. در پی انفجار بمب در شهر تریست (1972) عده‌ای دستگیر شدند و فلیس کاسون، دادستان ایتالیا، به‌رغم ممانعت و فشار جولیو آندرئوتی، نخست‌وزیر وقت، و سرویس اطلاعاتی ایتالیا پرونده را پیگیری کرد و سرانجام شبکه‌ای کشف شد که در ایتالیا به «گلادیو» شهرت یافت. 622 عضو و 138 دفینه این شبکه شناخته شدند. ارتباطات سازمان گلادیو، شاخه شبکه استی بیهاند در ایتالیا، با لژ ماسونی P2 نیز فاش شد. در سازمان ماسونی P2 دو هزار و پانصد نفر عضویت داشتند که 47 نفر آنان صاحبان صنایع بزرگ، 119 نفر بانکداران و صرافان بزرگ، 43 نفر ژنرال، 6 نفر وزیر، 18 نفر مقامات بلندپایه قضایی، 22 نفر روزنامه‌نگاران سرشناس و 38 نفر نماینده پارلمان بودند. یکی دیگر از اعضای این لژ هاوارد استون، رئیس ایستگاه سازمان اطلاعاتی آمریکا (سیا) در رم، بود. جولیو آندرئوتی، نخست‌وزیر وقت، و سیلویو برلوسکونی، نخست‌وزیر کنونی، از اعضای شناخته‌شده این لژ بودند که هر دو به عضویت در مافیا متهم شدند. رسوایی گلادیو هر چند سبب سقوط دولت حزب دمکرات مسیحی شد ولی به فرجام نرسید. هیچ یک از ژنرال‌هایی که در طرح‌های کودتا شرکت داشتند از ارتش اخراج نشدند. علیه آندرئوتی اقامه دعوی شد ولی به جایی نرسید.

شبکه استی بیهایند در یونان با نام «پوست گوسفند» شناخته می‌شد. دولت یونان در آغاز منکر وجود چنین شبکه‌ای در کشور خود شد. کمی بعد، پاپاندرو، نخست‌وزیر یونان، در بیانیه اکتبر 1990 وجود این شبکه را پذیرفت ولی ادعا کرد زمانی‌که در سال 1984 به قدرت رسیده دستور انحلال آن را صادر کرده است. یونان از سال 1952 عضو ناتو بود. در همین سال سرویس اطلاعاتی این کشور به‌نام KYB تأسیس شد. در 25 مارس 1955 داوس، رئیس ستاد ارتش یونان، و تراسکوت، مقام سیا، پیمانی را امضاء کردند که به‌موجب آن یک شبکه سرّی، که بعدها «پوست گوسفند» نامیده شد، در یونان پدید آمد. این پیمان به امضای نخست‌وزیر وقت یونان، پاپاگوس، نیز رسید. شبکه استی بیهاند در یونان 1500 عضو داشت که در شرایط اضطراری اعضای آن به 3500 نفر می‌رسید. این شبکه 800 دفینه مملو از اسلحه و مهمات و مواد منفجره در اختیار داشت. در 21 آوریل 1967 سازمان فوق کودتایی را اجرا کرد که در سال 1950 طراحی شده بود. کودتاگران، به فرماندهی کلنل پاپادوپولوس، در فاصله بیست دقیقه تمامی اهداف خود را به تصرف درآوردند. کودتای نظامیان در یونان راه را برای کودتاهای مشابه در ترکیه و قبرس هموار کرد و به استقرار دولت‌های نظامی در این کشورها انجامید.

در گذشته، دولت ترکیه، به‌رغم عضویت در ناتو، وجود این شبکه سرّی را در سرزمین خود به‌کلی منکر بود. اوّلین بار در 12 مه 1972 سرنخی از این شبکه به‌دست آمد زمانی که عده‌ای در حال شکنجه افرادی در ویلای زیور بیگ دستگیر شدند. شکنجه‌گران علناً اعلام کردند که به یک شبکه مخفی ضد چریکی تعلق دارند. این مسئله علنی شد و برای چند روز در مطبوعات این بحث مطرح شد که آیا چنین شبکه‌ای وجود دارد یا نه؟ ولی ماجرا به‌سرعت به فراموشی سپرده شد. از آن پس تا زمان دولت اسلام‌گرای اردوغان و پیگیری قاطع او برای کشف سازمان «ارگنه کن» تمامی دولت‌های ترکیه منکر وجود چنین شبکه‌ای در کشور خود بودند.

افشاگری‌های دهه 1990 دربارۀ شبکه استی بیهایند سبب شد در ترکیه نیز این مسئله در معرض توجه قرار گیرد به‌ویژه که ژاک سانتس، نخست‌وزیر لوکزامبورگ، در بیانیه 13 نوامبر 1990 خود اعلام کرد: «سازمان مخفی [استی بیهایند] در ترکیه [نیروی] ضد چریکی نامیده می‌شود.» این اظهار مقامات ترکیه را مجبور کرد واکنش نشان دهند. سلیمان دمیرل، که در آن زمان در اپوزیسیون بود، اعلام کرد: «در یک کشور قانونمند برای چنین سازمانی جایی وجود ندارد. این وظیفه پارلمان است که با این سازمان‌های سرّی، که تهدیدی برای مردم به‌شمار می‌روند، مقابله کند.» اردال اینونو، رئیس حزب سوسیال دمکرات ترکیه، که در آن زمان او نیز در موضع اپوزیسیون بود، گفت: «ما انتظار داریم در این مورد برای مسئله نیروی ضد چریکی راه حلی پیدا شود. ولی اکنون ما دولت را به‌دست نداریم.» سه سال بعد، دمیرل و اینونو به عضویت دولت ائتلافی درآمدند. در این زمان لحن آن‌ها دربارۀ «نیروی ضدچریکی» به‌کلی متفاوت بود. دمیرل مطرح شدن این مسئله را کار کسانی دانست که می‌خواهند به دولت ضربه بزنند. و اینونو اعلام کرد که «بحث دربارۀ نیروی ضدچریکی دولت ائتلافی ما را در معرض خطر قرار می‌دهد.» در 2 مارس 1993 نوزت ایاز، وزیر دفاع ترکیه، در پارلمان این کشور گفت: «دولت مخالف آن است که این اتهامات کذب، که برای ضربه زدن به دولت ما جعل شده، از سوی پارلمان مورد تحقیق قرار گیرد.»

در آن زمان برخی نمایندگان پارلمان اظهاراتی کردند که گواه بر وجود چنین شبکه سرّی در ترکیه بود. الگان هاچااوغلو، نماینده پارلمان از حزب جمهوریخواه خلق ترکیه، گفت: «در ترکیه شمار کسانی که به‌طرز مرموزی به قتل می‌رسند به رقم 600 نفر در سال رسیده است. این شرمساری بزرگی برای دولت ائتلافی، برای همه ما و برای دمکراسی ما است. امروز درخواست برای تحقیق و تفحص در این زمینه رد شد. این زخمی بزرگ بر نظام دمکراتیک پارلمانی ماست. اگر پارلمان عالی ما این فرصت را از دست بدهد، با قضاوت تاریخ مواجه خواهد شد.»

ترکیه در 4 آوریل 1952 عضو پیمان ناتو شد. امروزه ما می‌دانیم که شبکه استی بیهاند در ترکیه در همان سال 1952 تأسیس شد و تا سال 1974 سیا مخارج این سازمان را به‌عهده داشت و نیروهای آن را آموزش می‌داد. در سال 1955 سازمان مخفی پیمان ناتو در ترکیه اولین اقدام تخریبی خود را انجام داد و با بمب به خانه آتاتورک در بندر سالونیک (یونان)، که به موزه تبدیل شده، حمله برد. دولت و مطبوعات ترکیه از این حادثه برای تحریک مردم استفاده کردند و نیروهای شبکه سرّی فوق به‌عنوان مردم به خانه‌ها، مغازه‌ها و محل کار ارامنه و یونانیان در استانبول حمله بردند و این اماکن را به آتش کشیدند. در 27 مه 1960 این شبکه یک کودتای نظامی را سازمان داد. ایالات متحده آمریکا از قبل از وقوع کودتا مطلع بود. رهبر این کودتا، الپ‌ارسلان ترکس، در ایالات متحده آموزش دیده بود. او و دوستانش به‌سرعت خلع ید شدند و روانه تبعید گردیدند. ترکس بعدها رهبری گروه فاشیستی موسوم به حزب عمل ملّی را به دست گرفت. دومین کودتای سازمان سرّی ناتو در ترکیه در 12 مارس 1971 رخ داد. بستر انجام این کودتا را عملیات بدلی فراهم ساخت به‌گونه‌ای که گویا به‌زودی ترکیه در کام کمونیسم فرو خواهد رفت: اول، پرچم سرخی بر فراز برج گالاتا در استانبول آویخته شد. دوم، کاخ فرهنگی آتاتورک در استانبول به آتش کشیده شد. سوّم، بمبی در یکی از ایستگاه‌های قطار استانبول منفجر شد. چهارم، بمبی در فرودگاه آتاتورک استانبول منفجر شد. و اقدامات مشابه دیگر. این حوادث توجیه لازم را برای یورش به نیروهای انقلابی و روشنفکران ترکیه فراهم ساخت و صدها نفر دستگیر و شکنجه شدند. در سال 1979 نیز ترکیه شاهد چنین حوادثی بود. این موج سرانجام به کودتای 12 سپتامبر 1980 سازمان سرّی ناتو به فرماندهی ژنرال کنعان اورن، رئیس ستاد ارتش ترکیه، انجامید که طی آن صد ها نفر کشته و هزاران نفر دستگیر و شکنجه شدند. در این زمان زمام کشور ترکیه در دست کمتر از یکصد خاندان بسیار ثروتمند و متنفذ بود که همگی به فرقه دونمه (یهودیان مخفی) تعلق داشتند.

شبکه مخفی پیمان ناتو در ایران نیز وجود داشت. ارتشبد فردوست داستان فعالیت این شبکه را، که در ایران «سازمان بی‌سیم» خوانده می‌شد، در خاطرات خود شرح داده است. شبکه ایران را نیز جرج کندی یانگ ایجاد کرد و هدایت آن را سِر شاپور ریپورتر به دست گرفت. مسئولیت مستقیم شبکه مخفی پیمان ناتو در ایران با دکتر جواد مهیمن بود. در شنبه 6 بهمن 1369/ 26 ژانویه 1991 برای نخستین بار شبکه سرّی پیمان ناتو را چنین معرفی کردم:

سطور پایانی یادداشت فوق شعارگونه و به تأثیر از فضای زمانه بود. نوشته بودم: «با پیروزی انقلاب اسلامی ایران این شبکه فعالیت خود را آغاز کرد ولی به‌تدریج کشف و متلاشی شد.» واقعیت به‌گونه دیگر است. این شبکه هیچگاه کشف نشد و شناخت آن در لابلای تحقیقات من مدفون ماند.

تلاش سماجت‌آمیز اسلام‌گرایان ترکیه و دولت رجب طیب اردوغان برای کشف شبکه مقتدر «ارگنه کن» و ارتباطات آن با سرویس اطلاعاتی اسرائیل (موساد) به مرحله‌ای حساس رسیده است. این تلاش هم می‌تواند کودتایی دیگر را در ترکیه رقم زند و هم می‌تواند به دلیل رشد بیداری اسلامی در این سرزمین به پیروزی رسد. فرجام این تلاش بر منطقه خاورمیانه تأثیرات جدّی خواهد داشت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 آوریل 2009 در Uncategorized

 

یک وقت زیر دِین نامرد نمانی ها!

آقا جون، همیشه یک حرفی می‌زند که بدجور به دل آدم می‌نشیند.

***

می‌گوید:
«آقاجون!
زیر دین آدم نامرد نمانی ها.
هر جوری هست نگذار که یک وقت آدم ناجور، حق گردنت داشته باشد.

یک وقتی،
یک کسی مثل آقای حمیدی حق به گردنت پیدا می‌کند،
(حاج آقا حمیدی، در ادبیات آقاجون، نماد کامل آدم‌های خوب و مومن و … است.
خدا هر دو را حفظ کند)
فردای قیامت، خودش از تو جلو تر است.
آدم درست و حسابی است.

گیرش نمی‌مانی.

به خدا می‌گوید:
« خدایا تو از من گذشتی. من هم از این ها می‌گذرم.»

حالا فکر کن یک آدم نامردی باشد.
خودت، آن وسط، هزار تا دردسر داری.

بیاید بگوید:
«خدایا من گناهکارم ولی تو عادلی.
این آقا به من مدیون است.»

حالا
یا باید آن‌قدر از ثواب‌های نازنینت به آن نامرد بدهی که بی خیالت شود.
یا آن قدر از گناه‌هایش را کول بگیری تا عدالت برقرار شود.

*

آقاجونم همیشه می‌گوید:
«کمک کردی، اشکالی ندارد.
زیر دین تو بودند، موردی نیست.
اما نگذار به قدر یک پشیز هم آدم بی‌نماز و نامسلمون،
حق گردنت پیدا کند!»

***

آقاجونم است دیگر!
خدا نگه‌اش دارد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 آوریل 2009 در Uncategorized

 

در عجبم از اولاد آدم!

حسابش را بکن.
اصلا اهل حساب هم نیستی،
تیتراژ این برنامه‌های مستند خلقت و کیهان شناسی و … را که دیده‌ای. 

که مثلا دوربین از لای هزار توده و ستاره و کهکشهان و … به حالت زوم، رد می‌شود
و می‌آید روی یک نقطه‌ی ریز که وقتی رویش زوم می کند،
می‌بینی کهکشهان راه شیری بود! 
می‌آید در آن جلو و روی یک نقطه‌ی ریز دیگری زوم می‌کند.
رویش زوم که می‌کند، می‌بینی که منظومه شمسی است.
و یک نقطه ریز دیگر را می‌گیرد و رویش زوم می‌کند،
می‌بینی زمین است.

حالا من و شما کجای این زمین هستیم که کجای این عالم باشیم؟
اصلا این زمین خودش کجای این عالم است؟
اصلا عددی هست؟

این را داشته باش.

**

یک مثلی بود که بحث هم سرش شده است.

که
اگر میمونی برود پشت ماشین تایپ بنشیند و همین طوری اتفاقی چیزی تایپ کند،
احتمال این که یک اثر ادبی (مثلا شبیه یکی از اشعار حافظ) خلق بشود، 
چقدر است؟

احتمالش مسلما کمتر از یک بر روی یک میلیارد است!
(خیلی خیلی کمتر است. فرض کنیم همان یک میلیاردم)

آدم عاقل،
ترجیح می‌دهد به وجود و هوش و استعداد حافظ آفرین بگوید
و حظ شعرش را ببرد
تا این که
برود بچسبد به این احتمال یک میلیاردم،
که حافظی در کار نبوده‌است؛
یا هوش حافظ در حد میمیونی بوده که کاملا تصادفی چنین چیزی سروده‌است! 

این که یک صفحه شعر است.
عالم هستی جای خود دارد.

حالا آدم دوپایی پیدا شده است که می‌گوید نه.
من همان احتمال یک میلیاردم را می‌خواهم بچسبم.
بچسب تا جان‌ات در برود!

***

آن مثال که اولش زدم را یادت هست.
تصویر ما و عالم و کهکشهان ها و …

یک بار دیگر در ذهن، مرورش کن.

خدایبش، وهم آدم را می‌گیرد.
ترس و تنهایی توی دل آدم را خالی می‌کند.

آخر در میان این عالم بزرگ،
این زمین کوچک با سکنه‌ی کوچکترش،
به کجا می‌روند؟

اصلا چه غلطی می‌کنیم ما آدم‌ها این وسط؟
باز تو بگو اسفل سافلین نیست این جا.
پس کجاست؟
سیاه چال عالم است به خدا. 

*

ماها آدم‌های صد سال پیش نیستیم.
آدم امروز، بهتر از هر کسی می‌داند که چقدر در این عالم تنهاست.
تازه دارد می‌فهمند چه عالم خالی، سیاه و بزرگی احاطه‌اش کرده است.

**

من می‌گویم،
با این تنهایی و سرگردانی که آدم ها با آن مواجه اند،
(خصوصا انسان امروز با دانسته های جدیدش از کیهان و عالم هستی)
حتی اگر احتمال وجود خدا،
آن احتمال قریب به یقین نبود، 
و آن احتمال بسیار بسیار ضعیف (مثلا یک میلیاردم)  برای وجود خدا وجود داشت،
به گمانم
آدمی که دلی در سینه داشت،
ترجیح می‌داد که دلش را به وجود چنین خدایی خوش کند. 
خدایی فرضی داشته باشد
که بر روی این گهواره ی زمین، از بالا، هوایش را داشته باشد.

و من در عجبم از فرزند آدم.
که ممکن است که این قدر کور باشد،
و ترجیح بدهد با وجود این حقارت و کوچکی و دورافتادگی،
و با وجود این احتمال واضح و روشن و دقیق،
باز هم در صدد انکار بر می آید.
باز هم دلش را به آن احتمال خیلی خیلی کم خوش کرده است.

کاش دل خوشی ای در کار بود.
بر گرده‌ی توده‌ای خاک و آب، که خود در کهکشهان‌ها سرگردان است،
سرگردان بودن و بی محتوا رها شده بودن،
کجاش دل خوش کننده است؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 آوریل 2009 در Uncategorized

 

این یکی چه طور؟ حق نداشت؟

هر چه نگاه می‌کردی، از زشتی ظاهر کم نداشت.
فک و دهنش یک جور.
چشم و دماغش یک جور.
آن گوژ ِپشت و اندام ِدرب و داغانش را که دیگر نگو.

از این وضعیت‌اش، شادمان هم نبود.
اصلا نمی‌دانست از کی باید شاکی باشد.
دم دستش اوس کریم بود دیگر.

شنیده بود تو آمده‌ای.
از طرف اوس کریم پی‌غام و پس‌غام آورده‌ای.

آمد پیش‌ات.
اخم هم کرده بود.
طلبش را انگار از تو می‌خواست!

گفت:
«این اوس کریم شما، چی از من خواسته؟
همان‌ها که باید انجام بدهم را بگو و خلاص.
پیازداغش را هم زیاد نکن.
فقط واجبات.
اصلا دلم نمی‌خواهد برایش هیچ مستحبی انجام دهم و خودم را لوس کنم.
آخر ببین چه طوری من را آفریده!

دل من را به دست آورده
که دلش را به دست بیاورم؟

همان واجبات را بگو که جهنمی نشویم!
که آخرتمان مثل دنیایمان نباشد!
مستحبات را هم به این خوش تیپ ها بگو انجام بدهند!»

انگار بغض هم گلویش را گرفته بود.
-لااقل گلوی کودک درونش را که گرفته بود!-

تو که ناراحت نشدی حبیب جان.
گفتی.
فقط هم واجبات را گفتی.
«دروغ نگو، خیانت نکن، مال مردم را مال مردم بدان، دزدی نکن،
به ناموس کسی چسم بد مدار و قتل نکن و …
بعد هم این طوری نماز بخوان و آن طوری روزه بگیر و ….»

سخت نبود که.
اصلا آدم سالم، همین طوری هست.
چهار رکعت نماز بگذاری رویش، می‌شود مسلم!

شنید و یاد گرفت و بلند شد برود.
دلخور بود دیگر.

اصلا تو بگو غرغرش را به کی بکند اگر به حبیب نکند؟‌ 
 یک عمر دلخوری اش، دلگیری اش را به کی بگوید اگر به حبیب نگوید.
تو حبیب گیرت بیاید،‌ رهایش می‌کنی؟
با خودت می‌گویی حبیب اوس کریم است!
شاید برود به گوشش برساند دیگر!

همان جور که می‌رفت،‌ غر و لند کنان گفت:
« خیلی خب!
ولی یک ذره غیر از این‌ها که گفتی بیشتر عمل نمی‌کنم!»

و رفت.

و تو خندیدی.
هم او راست گفته بود و به واجباتش عمل می کرد،
هم تو حبیب بودی.
حبیب هم کلید دار دل است دیگر.

تعارف هم که نداشتی.

رو به بقیه کردی و گفتی:
«اگر کسی می‌خواهد به یکی از اهالی بهشت نگاه کند،
برود در صورت این مرد نگاه کند.»

*

ملت هم
رفتند نگاه کنند دیگر.

او هم اولش که نفهمید.
شاید ناراحت شد.
شاید با خودش فکر کرد که وقتی آمده بیرون، مسخره اش کرده اند.

شاید به‌شان گفت :
«چیه؟ صورت زشت ندیده ای؟
یا کم دیده ای؟ »

یا

«در مسجد که بودم، نتوانستی ببینی،
آمده‌ای عجایب خلقت را ببینی!
خوب حالا دیدی؟
پوزخندت را بزن
و شر را کم کن!»

شاید ته دلش، از حبیب هم دل‌خور شد.
-«تو هم بعله…حبیب؟»

*

گفتند
«نه مشتی!
این حرف ها چیست؟  

تو که رفتی،
حبیب این جوری گفت.
ما هم آمده‌ایم بهشتی تماشا کنیم.»

ماتش برد انگار. چرا نبرد؟
مکث کرد.
رفت توی فکر. 

بعد هم،
قند توی دلش آب شد انگار.
چرا نشود؟

برگشت پیش‌ات حبیب.
نمی‌دانم بغلت کرد یانه.
نمی‌دانم بغلش کردی یا نه.

ولی هوایی‌اش کردی حبیب.
بدجوری هوایی‌اش کردی.
شد کفتر بام خودت.

حالا آمده بود سراغ مستحبات را می‌گرفت.
حالا دیگر دلش می‌خواست دل اوس کریم را به دست بیاورد. 
دیگر دلگیری نداشت انگار.

باهاش چه کردی حبیب؟

**

من می گویم
حالا، او که نگاهش در نگاهت بود.

تو بگو با ما چه کرده ای حبیب.
بعد از هزار سال.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 آوریل 2009 در Uncategorized

 

پا روی کفش ما نذار!

یه نفر آدم شاخصی بود. شاخص ها را دست کاری می کرد.

یه نفر همه را عوض کرد. نوبت خودش شده بود.

از یه نفر بیست سال در خواست می کردند که بیاید. وقتی آمد، همه گفتند: حالا ما یه چیزی گفتیم!

یه نفر هر روز تاکید می کرد که می ماند. ولی هیچ کس جدی نمی گرفت.

یه نفر می خواست دستهای پشت پرده را افشا کند. پشت پرده رفت. همانجا ماند.

یه نفر شعار عدالت می داد. تورم بالا رفت، بیکاری زیاد شد، فاصله طبقاتی افزایش یافت… یه نفر شعار عدالت می داد.

یه نفر نمی خواست جلوی کسی کوتاه بیاید. حوصله همه که سر رفت،  از روش پریدند.

یه نفر دلش می خواست بدوبیراه بشنوه. کاندیدای ریاست جمهوری شد.

یه نفر به هیچ صراطی مستقیم نبود. خیایان ها را کج کرد.

یه نفر از زندان فرار کردند. فهمیدند بی گناه بوده که فرار کرده. حکم آزادیش صادر شد.

یه نفر برنامه داشت، در انتخابات شرکت نکرد. یه نفر در انتخابات شرکت کرد، برنامه نداشت.

یه مربی ارزشی بود. هر ماه برای دفاع از ارزشها به دادگاه می رفت.

یه نفر دوشغله نبود. n شغله بود. برای همین لزومی نداشت استعفا بدهد.

سر یه چهارراه چراغ گذاشتند. تصادفات کاهش پیدا کرد. جریمه ها دوبرابر شد.

یه نفر وزیر بود. حقوقدان بود. سخنگو بود. رییس ستاد بود. عضو ستاد بود. ولی از بس تواضع داشت، می گفت: غلامم!

به یه نفر «الهام» شد. ول کن قضیه نبود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 آوریل 2009 در Uncategorized

 

شهرها و مردم ها

تازگی ها به این فکر می کنم که مردم هر شهری خیلی شکل همان شهر هستند.قیافه شان،خلق و خوی شان ،لباس پوشیدن شان…تهرانی ها شکل تهرانند،اراکی ها شکل اراکند،شیرازی ها شکل شیرازند و…شاید هم به چشم من این طور می آید…

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 آوریل 2009 در Uncategorized

 

شبکه‌ی شهری‌ که نداریم!

وجود برخی امکانات،‌ حداقلی از جمعیت را طلب می‌کند.
همه جای دنیا هم همین طور است که
همه چیز در همه جا نیست.

مکانیزم توزیع امکانات باید طوری باشد که به صورت سلسله مراتبی عمل کند.

*

مثال پزشک را بزنم.
شما یک دکتر متخصص را ببر در روستا.

غیر از این که تعداد کافی مریض برای پر کردن وقت او وجود ندارد،
همان تعداد مریض هم که به او مراجعه می‌کند،
کارهایشان اغلب سرپایی، رفع و رجوع می‌شود.

یعنی شاید دانشی در حد پرستاری و یا یک دانشجوی پزشکی،
کار 90 درصد مریض‌های این آبادی را راه بیندازد.

پس شما عملا،
هم عمده‌ی دانش این پزشک متخصص را بلااستفاده، رها کرده‌ای.
هم عمده‌ی وقتش را داری هدر می‌دهی (چون مریض ندارد). 

پس،
طبابت تخصصی و فوق تخصصی،
که یک خدمت برتر است،
اولا نیازمند امکانات برتر است
ثانیا، این خدمت برتر (امکانات + طبیبان)،
نیازمند قرار گرفتن در جایگاهی است که مورد مراجعه حداقلی از متقاضیان باشد.

(شما بهترین دستگاه‌های پزشکی را ببرید در ده خودتان.
مورد مراجعه‌ی بیشتر از اهالی چهار تا ده این ورتر و آن ور تر، که نمی‌تواند باشد.
و این همه آبادی، سرجمع جمعیتش شاید به ده هزار نفر نرسد!)

که این دو مقوله،
جز با تمرکز جمعیت و سرمایه، مهیا شدنی و مقرون به صرفه نیست.

و این دو پارامتر (جمعیت و سرمایه)، در شهرهای بزرگ و کلان شهرها وجود دارد.

جایی که 
بدون نیاز به فداکاری مردم خیّر،
یا کشیدن منت دولت با دادن سوبسید،
و یا دست درازی به پول نفت که ثروتی ملی و بین نسلی است،
می توان این امکانات و خدمات را مستقر و ارائه نمود.

*

یا مثلا فرودگاه.
برای این که یک فرودگاه کوچک به نقطه‌ی سر به سر برسد
تا بودنش توجیه اقتصادی پیدا کند،
برآوردی که هست جمعیتی در حدود دو میلیون نفر باید در آن شهر باشند،
تا روزانه حداقل ۴ پرواز انجام شود 
و وجود فرودگاه توجیه اقتصادی پیدا کند.
اگر جایی توجیه اقتصادی ندارد ولی فرودگاه داریم،
دلایل غیر اقتصادی غالب است.

مثلا دلایل امنیتی دارد.
و دستگاه امنیتی مصلحت می‌داند که باید فرودگاهی در این منطقه باشد.
پس باید خودش هزینه‌های این تصمیم را بپردازند،
نه این که این هزینه‌ها بر گردن مردم آن شهر،
یا کل مملکت  (سوبسید و …) بیفتد.

یا در یک شهر دورافتاده‌ی صدهزار نفری،
بیمارستان تخصصی و فوق تخصصی بزنید،
خیلی خوب است! مردم هم هورا می‌کشند!
اما تخت‌هایش اغلب خالی خواهد ماند.

و صرفه‌ی اقتصادی و عقلایی نخواهد داشت.

پس،
اگر چنین تصمیم‌گیری‌هایی کردیم،
(بدون پشتوانه‌ی عقل اقتصادی و توجیهات امنیتی و … )
و صرفا برای حفظ ژست جانبداری از فقرا و …

باید بدانیم که بر طریق عدالت نمی‌رویم.

**

باید شبکه‌ی شهری وجود داشته باشد.

به ازای یک ابرشهر،  چند شهر بزرگ؛
به ازای هر شهر بزرگ، چند شهر میانی بزرگ؛
به ازای هر شهر میانی بزرگ، چند شهر میانی متوسط و کوچک؛
و به ازای هر شهر میانی کوچک،‌ چندین روستا
داشته باشیم.

این متغیر «چند» که گفتیم را اگر ٢ بگیریم، 
چنین ترکیبی را شاهد خواهیم بود:

نمودار شماتیک شبکه شهری

**

این نمودار، نمادین است.
مدلی ریاضی، انتزاعی و ذهنی است.

در واقعیت،
نه در ایران و نه در هیچ جای دیگر دنیا،
به این صورت دقیق و میلیمتری واقع نشده است.

اما به صورت نسبی اگر چنین ترکیبی داشته باشم،
و هرم‌مان از قاعده قطورتر باشد و در راس هرم نازک‌تر،
معقول‌تر است.

-اگر درست یادم باشد-
در ایران امروز،
شهر کوچک زیاد داریم.  (32%)
شهر متوسط کم داریم. (کمتر از 30 درصد)
شهر بزرگ بیشتر داریم. (36%)

(آمارها نیازمند تحقیق دقیق‌تر هستند.
سرانگشتی این طوری یادم هست)

این هرم وارونه ای است که ثبات کافی را نخواهد داشت،
پایدار نخواهد بود.

یک بیماری اقتصادی/اجتماعی است که
ماکروسفالی نامیده می‌شود.

*

قاعده این است که
نیاز روستا از شهر کوچک اطرافش تامین شود،
نیاز شهر کوچک از شهر متوسط،
نیاز شهر متوسط از شهر بزرگ،
و نیاز شهر بزرگ از کلان شهر و ابر شهر.

جامعه‌ای که کسی در شهر کوچک یا روستا،
برای رفع نیاز روزمره‌اش،
زحمت آمدن تا پایتخت را به خود هموار می‌کند،
و برایش صرفه‌ی اقتصادی هم دارد،
باید به شبکه‌ی شهری منسجم‌اش شک کرد. 

**

در ده،
پزشکیار یا پرستار، کار 80% مردم را با خدمات پزشکی نوع1، راه می‌اندازد.
آن 20 % باید بروند در شهر کوچکی که نزدیک است.
خود آن شهر و سر ریز روستاهای اطرافش،
که برای خدمات نوع2 به شهر می آیند. 
باز مثلا 80 درصدشان در همین شهر کارشان راه می افتد
و معلوم می شود که 20% نیازمند خدمات برتر نوع 3 هستند
و لذا سرریز می شود به شهر بزرگتر.

آن شهر بزرگتر،
با سرریز شهرهای کوچکتر اطرافش،
جمعیتی تشکیل می‌دهند که امکانات بهتر نوع 3توجیه پذیر است.
80 درصد این جمعیت، کارش با همین خدمات نوع 3 راه می‌افتد.
20 درصد باقی مانده، سرریز می‌شوند به مثلا کلان شهر.

و …

این طوری می‌شود که جمعیت حداقلی برای خدمات برتر پزشکی
(یا هر خدمت برتر دیگری)
در کلان شهر ها و شهرهای بزرگ تامین می‌شوند.

و مثلا، اگر کسی برای سرماخوردگی بلند شود بیاید تهران،
می‌فهمیم که یک جای کار می‌لنگد!

*

چرا این طور شده‌است و در همه‌ی بخش‌ها، توسعه‌ی متوازنی رخ نداده است،
بحث های تاریخی-مدیریتی-اقتصادی مفصلی را می‌طلبد.

***

پ.ن: از استاد عزیزم دکتر غلامرضا کاظمیان عزیز ممنونم که در طرح این نکات نیز وام‌دار بحث های پرمغز اویم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 آوریل 2009 در Uncategorized