RSS

بایگانی ماهانه: ژوئن 2008

نکته

* نه جونم. من خودم «نکته دون» ام.

-سوءتفاهم هم -دقیقا- هم‌این جاست قربان.
شما نکته دان هستید.
ولی بنده «نکته پران» نیستم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

کجا رفتی حاج خانوم زهرا؟

در تدارک مراسم چهلم مادربزرگ+ بودیم که
گفتند عمه زهرا (خواهر بزرگتر بابا) سکته‌ی مغزی کرده است.
و در کما است.

تا به حال برای کسی از نزدیکان ما پیش نیامده بود.

جوان بود
ولی قند داشت. چربی داشت. سکته قلبی هم کرده بود.
اما خودش سرزنده بود.

مهربانی اش٬ بی ریا بود و مثال زدنی.
خنده هایش خاص خودش بود.
یک تن صدای کاملا زیر با ریتم و تحریر تند.

میان سایر عمه هایم٬ خیلی با مادرم خوب بود.
نه این که بقیه خوب نباشند.
حاج زهرا یک جور دیگری بود.
مامان خیلی برایش گریه کرد و غصه خورد.
خیلی دوستش داشت.
بس که بی ریا بود و چیزفهم.

در زندگی اش٬ مثل خیلی از هم نسل هایش٬ کم سختی نکشیده بود.
شوهرش٬ آدمی بود (و هست) زاهد و تارک دنیا.

خانواده دوست بود.
عاشق این بود که همه‌ی بچه-بوچه ها دور هم جمع شوند.
دخترها و پسرها و نوه ها و داماد وعروس ها.
عاشق جمع های فامیلی بود.

به قول خودمان٬ لارژ بود.
دست و دل باز بود.
به قول حاج حسن: مشتی بود.

یادم نمی رود عید امسال  -منزل حاج حسن-.
یک چیزهایی به حاج حسن گفته بود که
زنگ زد و همه‌ی تهران مانده ها را شب خانه شان جمع کرد.
اعظم این ها که آمده بودند انگار خون تازه به رگ هایش دمیده بود.
حاج حسن با آن اصطلاح خاص خودش به‌ش می گفت:
«اَی زنده!
چشات واز شد خواهر!
بی حال و حوصله نشسته بودی.
دخترت که آمد رنگ و رویت عوض شد!»

و راست هم می گفت.
و او هم می خندید.
از همان خنده های مخصوص به خودش.

بعد هم نشستیم با هم مرد هزار چهره دیدیم.
قسمت های آخرش بود به گمانم.

چه روزگاری بود.

بچه که بودیم٬ بیشتر رفت و آمدمان بود.
نه فقط با حاج خانوم زهرا. با همه‌ی فامیل.
مدام خانه‌ی همدیگر بودیم.

با حسین (پسر آخری اش) هم سن و سال بودیم و هم بازی.
تنها هم سن و سالم در خانواده پدری بود.
خلاصه عشق ما بود و خانه‌ی حاج زهرا.
با حسین بازی می کردیم.
در آن حیاط یک وجبی.
و از دیوار راست می رفتیم بالا.
یادش به خیر.
بالا رفتن از از درب حیاط و ایستادن روی آن دیوار نازک٬ از تفریحات آن روزگار ما بود.
و بچه های کوچه٬
و تاق زدن عکس فوتبالیست ها
-که جایزه‌ی آدامس های آن دوران بود-

یادش بخیر.

وقتی می رفتیم بالای آن دیوار٬ دعوا نمی کرد ولی
نگرانی اش را ابراز می کرد.
«عمه جون…نیفتی؟»
«خطرناکه عمه جون… خِی اُفتید (=خواهی افتاد)»

جز مهربانی اش٬‌ و رک بودنش یادم نمی آید.
این یکی صفت آخری٬‌ به حاجی کریمی بودنش نمی خورد!
ماها معمولا آدم های تعارفی هستیم.

ظاهرا تنها فرزند آقاجون
که -در این زمینه- به خودش رفته بود٬‌
همین حاج زهرا بود.
رک بود و صریح.

مغزش هم خوب کار می کرد.
ایده های جالبی داشت.
من گمان می کنم که خوب اطرافیان و بچه هایش را می فهمید.
شاید حتی بهتر از عمه های کوچکترم که از او جوان تر بودند.

 خوب زبان اطرافیانش را می فهمید.

گمان نمی کنم کسی از او بی انصافی دیده باشد.
توی شخصیت اش نبود.

مادرم گریه می کرد و می گفت که
هیچ وقت احساس نکردم او خواهر شوهرم بوده.
همیشه او را عین خواهر خود می دانستم.

و راست می گفت.
خواهر شوهر، خوب و بد دارد.
بقیه خوب هستند.
مساله این بود که او اصلا خواهرشوهر نبود. خواهر بود.

آزاری برای کسی نداشت.
گله هم که می کرد٬
همه‌ی ناراحتی اش را در صدایش می شد دید.
چیزی آن زیرها قایم کرده نگه نمی داشت.

جانش بود و جان حسن.
به حسن می گوییم «داداشی».
یک بار آقاجون جلوی رویش چیزی در مورد داداشی گفت که خوشش نیامد.
چنان جانانه دفاع کرد که بیا و ببین.
و یکباره اشک ریخت.
قُلُپ.
شُرّه کرد انگار.

صداقت مادرانه داشت.
خیلی زیاد.

مراسمات مادربزرگ+٬‌ همه را آمد.
آخرین بار که دیدمش٬‌ مراسم شب هفتم مادربزرگ+ بود.
جلوی درب مسجد انصارالحسین.
با این که خیلی ها نهی می کنند که با محارمتان در ملا عام روبوسی نکنید٬‌
رفتم جلو.
از آمدنش تشکر کردم و بوسیدمش.
او هم خندید و برای تازه گذشته، طلب آمرزش کرد.

وقتی صدایم می کرد،
می گفت:‌
عمه جون.

«خوبی عمه جون؟»
«چه خبر عمه جون؟»
«عمه جون٬ حالت خوبَه؟»
«بیا عمه جون. بیا یه چیزی بخور. بی شام که نمی شه»

چه می دانم.

به چندین متخصص و فوق تخصص نشانش دادند.
ام آر آی٬ نا امید کننده بود.
آن قسمتی از مغز مرده بود که امید به بازگشت بسیار کم می نمود.

چنین مساله ای در خانواده مان پیش نیامده بود.
چقدر تصمیم گیری سخت بود.
آدم از طرفی می گوید نکند تصمیم ما باعث شده باشد به مرگ وی.
از طرفی مشخص است که اگر دستگاه نبود٬ او از دنیا رفته بود.
از طرفی با توجه به سایر بیماری هایش٬ احتمال این که در اثر ضعف و … از دنیا برود زیاد بود.

این آخری ها،
بابا و حاج کریم خیلی برایش زحمت کشید.
خودش هم وقتی رفته بود بیمارستان،
گفته بود حاج عباس (بابا) و حاج کریم را خبر کنید.
حاج کریم اصولا کسی است که در فامیل، مورد مراجعه است.
خودش نگران و پی گیر سلامتی است.
پی گیر حال و احوال اعضای خانواده هم هست.
خدا خیرش دهد.

حاج حسین هم مکه بود.
به‌ش خبر ندادند.
فقط به‌ش گفته بودند برای حاج زهرا -که در بیمارستان است- دعا کند.

دکتر ها گفتند اگر می خواهید اعضایش را اهدا کنید٬
الآن وقتش است.

خیلی سخت بود.
خیلی سخت.

آقاجون با چشمان گریان، شجاعت به خرج داد.
گفت:
«اگر شده به این قیمت که به من بگویند دخترت را کشته ای،
باز هم این کار را خواهم کرد.»
و آن آقای دکتری که در بیمارستان مسیح دانشوری بود چقدر خوشش آمده بود.
آقاجون را کشیده بود کنار و تشکر کرده بود و چیزهایی گفته بود.
مثل این که الآن چند هزار نفر در صف اهدای کلیه اند.
و حداقل هفته ای دو بار باید بروند دیالیز با چه مصیبت هایی.
ریه و قلب و … که نگو.
با این حال چون فرهنگش در مردم ما نیست،
چه تعداد زیادی از اعضای قابل اهدا در قبر می پوسد.

برخی از هم ولایتی هایمان -که آمده بودند برای گفتن تسلیت- هم تشکر می کردند.
از آن جهت که وقتی کسی مثل ایشان(آقاجون)
-که در آبادی های اطراف هم شهرتی دارد-
این کار را بکند،
راه را برای سایرین و برای تقویت فرهنگ اهدای عضو باز می کند.

در همین ده خودمان چندین نفر در صف اهدا هستند و
چندین نفر دیگر در طول سالیان گذشته به مرگ مغزی مرده اند،
و با بدن سالم تحویل قبر شده اند که بپوسند.
که چه؟

بگذرم.

 از من اگر بپرسی٬‌
می گویم شخصیتی که من از او می شناختم٬
چیزی بود که به همین تصمیم که گرفتیم، امر می کرد.
من یقین دارم.

شما نمی دانید چه دل پاکی داشت.
چه عقلانیت و منطقی داشت؛ که برای یک زن عجیب بود.
من شک ندارم به این که راضی به ماندن در این وضع نبود.

اگر اشتباه نکنم٬‌
بارها از او شنیده ام که مرگ را بدون «زحمت برای سایرین» می خواست.
بدون خفت برای خودش می خواست.
این را حتی اگر از خودش هم نشنیده بودم٬
با گرایی که از شخصیتش داشتم٬
به شما می گفتم.

و چه مرگ زیبایی.
عمو حاج محمد (داداش آقاجون) که خدا عمرش دهاد،
با چشمان گریان می گفت: 
«بس که خودش سخاوتی(=دست و دل باز) بود،
مردنش هم با بخشش و اهدا رقم خورد.»

و راست می گفت.
خیلی دست و دل باز (به اصطلاح ما: سخاوتی) بود.
خیلی اهل بریز و بپاش های فامیلی بود.
شاید آن طور که دلش میخواست هم نمی توانست
ولی در همان حد که دستش باز بود،
در سخاوت کم نداشت و نمی گذاشت.

حاج مهدی می گفت:
«فکرش، فکر لارژ و مشتی بود.
از میهمان استقبال می کرد و عجیب دستش برکت داشت.
آش بار می گذاشت برای 10 نفر.
میهمان می آمد و می شدند 30 نفر. و انگار نه انگار.
کم هم نمی آمد. سیستمی داشت برای خودش!»

بچه که بودم یادم می آید که
خانه شان آتش سوزی شد.
هم خودش سوخت و هم داداشی آسیب دید.
یا شاید خودش را به آتش زد که داداشی را بیرون بکشد.
یادم نیست. خیلی بچه بودم.

شب آخر، قبل از این که  منزل داماد بزرگش -علی عابدی- بروند،
رفته بودند منزل آقا جون.
عزیز را به هر زوری که بود برداشته بودند برده بودند میهمانی،
که همه دور هم باشند.
سرش گیج رفته بود و اورژانس و بیمارستان و معلوم شدن سکته مغزی و …

و شک ندارم که خشنود است که اعضای بدنش را٬‌
به جای این که زیر خاک رها کنیم تا بپوسد٬
به محتاجی اهدا کرده اند که همه روزه رنجی گران با خود داشت.
چه کسی نشنیده و ندیده رنج کسانی که کلیه خود را از دست داده اند.
شک ندارم که خوشحال است از این کار.

و خدایش بیامرزاد.
و با صاحب نامش٬
که در ایام ولادت او وفات یافت٬
محشورش کند.

***

راه دوری نرفته ای عمه جون.
امید که بر مادرمان -صاحب نام زیبایت- وارد شوی.

 

بعدالتحریر:
انشاءاله
روز جمعه (7 تیر) در ده مان -سار کاشان- ایشان را دفن خواهیم کرد.
و مراسم اولیه در مسجد جامع سار خواهد بود.
و مراسم سوم٬ روز یکشنبه (۹ تیر)٬ ساعت ۱۸الی ۱۹:۳۰
در  مسجد الغدیر میرداماد برگزار خواهد شد.

بعدالتحریر۲(شامگاه ۹ تیر):
۱. بدین وسیله از همه‌ی عزیزانی که با شرکت در مراسمات تشییع و تدفین و ختم و با ارسال تسلیت از طرق مختلف ابراز همدردی نمودند و این کمترین و خانواده ام را شامل لطف خود قرار دادند تشکر می کنم.

۲. حسین جراحی عزیز لینکی برایم کامنت گذاشته که برایم بسیار ارزشمند است. ممنونم.
(http://ehda.ir/news/show.asp?code=61)  در این صفحه٬ اسم ایشان فاطمه حاجی کریمی آمده است.که نام شناسنامه ای اش بوده است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

اولین گفتگوی مطبوعاتی عبدالله شهبازی پس از بازداشت

اولین گفتگوی مطبوعاتی عبدالله شهبازی پس از بازداشت

حرکت خود را با عزم راسخ ادامه می‌دهم

 

یادداشت: حوالی ساعت سه بعد از ظهر چهارشنبه 29 خرداد 1387 مرا به بازداشتگاه موقت زندان عادلآباد تحویل دادند و عصر پنجشنبه 30 خرداد آزاد شدم. با ورود به زندان عادلآباد شیراز به یاد گذشته دور، سی و هفت سال پیش، افتادم. این فضایی آشنا و پرخاطره برای من بود. در تابستان 1351 اوّلین زندانی زندان عادلآباد بودم. در آن زمان، احداث این زندان مدرن، که طبق الگوی زندان‌های آمریکایی ساخته شده بود، به اتمام می‌رسید و پیش از افتتاح یکی دو بند آماده آن در اختیار «کمیته مشترک ضد خرابکاری» قرار گرفته بود. هنوز بوی رنگ دیوارها و نرده‌ها فضا را آکنده بود که ساواک در این ساختمان مستقر شد و درست روبروی اتاق بازجویی مرا در اتاقی محبوس کردند و هفده روز با دستبند به تخت بستند. تصادفاً مهندس ناظر زندان خویشاوند مادری‌ام بود. او هنوز به زندان سر می‌زد. روزی از پنجره کوچک اتاق مرا دید، وارد شد و حال و احوالی کرد و به سفارش او بازجویان ساواک ناهار برایم آلبالو پلو آوردند. اندکی بعد یک سال در سلول انفرادی این زندان و مدت‌ها در بند سیاسی (بند چهار) محبوس بودم. ورود به این زندان برایم سرشار از یادآوری خاطره‌های دور بود.

پس از آزادی، در عصر جمعه 31 خرداد با خبرنگار روزنامه کارگزاران مصاحبه مفصلی کردم. خبرنگاران علاقمند بودند و خود نیز مشتاق که تلقی خویش را از این حادثه به اطلاع عموم برسانم. مصاحبه‌ای کردم و گفتنی‌ها را گفتم. قرار بود این مصاحبه در صفحه اوّل روزنامه کارگزاران دوشنبه (3 تیر 1387) منتشر شود؛ مانند شماره پنجشنبه 30 خرداد که گزارش خبری بازداشت مرا منعکس کرده بودند. یکشنبه شب، با مراجعه به سایت روزنامه فوق، دیدم که مصاحبه‌ام منتشر نشده. مطلع شدم که آقای محسنی اژه‌ای، وزیر اطلاعات، تلفنی با آقای غلامحسین کرباسچی، مدیرمسئول روزنامه کارگزاران، تماس گرفته، به شدت به گزارش خبری روز پنجشنبه درباره بازداشت من معترض شده و خواسته که از درج مصاحبه‌ام خودداری کنند؛ و چنین شد. اژه‌ای گفته بود: «شهبازی را نباید بزرگ کرد.» او تصوّر می‌کند بزرگی و کوچکی انسان‌ها به دست «بندگان» است. کرباسچی و اژه‌ای دوست صمیمی دیرین، هم‌درس و احتمالاً هم‌حجره‌ای دوران تحصیل در مدرسه حقانی قم‌اند.

در پی عدم انتشار مصاحبه فوق، که به دلیل محترم شمردن اخلاق مطبوعاتی اعلام نظراتم را چهار روز به تأخیر انداخت، مصاحبه‌ای با آقای محمدرضا نسب عبداللهی انجام دادم که عصر دوشنبه، 3 تیر، در وب‌گاه خبرگزاری «فرارو» انتشار یافت. [1] اینک همان مصاحبه را، با اصلاحات و توضیحات ضرور، منتشر می‌کنم.

متن مصاحبه را در ادامه مطلب بخوانید.

اولین گفتگوی مطبوعاتی عبدالله شهبازی پس از بازداشت

حرکت خود را با عزم راسخ ادامه می‌دهم

 

یادداشت: حوالی ساعت سه بعد از ظهر چهارشنبه 29 خرداد 1387 مرا به بازداشتگاه موقت زندان عادلآباد تحویل دادند و عصر پنجشنبه 30 خرداد آزاد شدم. با ورود به زندان عادلآباد شیراز به یاد گذشته دور، سی و هفت سال پیش، افتادم. این فضایی آشنا و پرخاطره برای من بود. در تابستان 1351 اوّلین زندانی زندان عادلآباد بودم. در آن زمان، احداث این زندان مدرن، که طبق الگوی زندان‌های آمریکایی ساخته شده بود، به اتمام می‌رسید و پیش از افتتاح یکی دو بند آماده آن در اختیار «کمیته مشترک ضد خرابکاری» قرار گرفته بود. هنوز بوی رنگ دیوارها و نرده‌ها فضا را آکنده بود که ساواک در این ساختمان مستقر شد و درست روبروی اتاق بازجویی مرا در اتاقی محبوس کردند و هفده روز با دستبند به تخت بستند. تصادفاً مهندس ناظر زندان خویشاوند مادری‌ام بود. او هنوز به زندان سر می‌زد. روزی از پنجره کوچک اتاق مرا دید، وارد شد و حال و احوالی کرد و به سفارش او بازجویان ساواک ناهار برایم آلبالو پلو آوردند. اندکی بعد یک سال در سلول انفرادی این زندان و مدت‌ها در بند سیاسی (بند چهار) محبوس بودم. ورود به این زندان برایم سرشار از یادآوری خاطره‌های دور بود.

پس از آزادی، در عصر جمعه 31 خرداد با خبرنگار روزنامه کارگزاران مصاحبه مفصلی کردم. خبرنگاران علاقمند بودند و خود نیز مشتاق که تلقی خویش را از این حادثه به اطلاع عموم برسانم. مصاحبه‌ای کردم و گفتنی‌ها را گفتم. قرار بود این مصاحبه در صفحه اوّل روزنامه کارگزاران دوشنبه (3 تیر 1387) منتشر شود؛ مانند شماره پنجشنبه 30 خرداد که گزارش خبری بازداشت مرا منعکس کرده بودند. یکشنبه شب، با مراجعه به سایت روزنامه فوق، دیدم که مصاحبه‌ام منتشر نشده. مطلع شدم که آقای محسنی اژه‌ای، وزیر اطلاعات، تلفنی با آقای غلامحسین کرباسچی، مدیرمسئول روزنامه کارگزاران، تماس گرفته، به شدت به گزارش خبری روز پنجشنبه درباره بازداشت من معترض شده و خواسته که از درج مصاحبه‌ام خودداری کنند؛ و چنین شد. اژه‌ای گفته بود: «شهبازی را نباید بزرگ کرد.» او تصوّر می‌کند بزرگی و کوچکی انسان‌ها به دست «بندگان» است. کرباسچی و اژه‌ای دوست صمیمی دیرین، هم‌درس و احتمالاً هم‌حجره‌ای دوران تحصیل در مدرسه حقانی قم‌اند.

در پی عدم انتشار مصاحبه فوق، که به دلیل محترم شمردن اخلاق مطبوعاتی اعلام نظراتم را چهار روز به تأخیر انداخت، مصاحبه‌ای با آقای محمدرضا نسب عبداللهی انجام دادم که عصر دوشنبه، 3 تیر، در وب‌گاه خبرگزاری «فرارو» انتشار یافت. [1] اینک همان مصاحبه را، با اصلاحات و توضیحات ضرور، منتشر می‌کنم.

چه شد که بازداشت شدید. بالاخره شما جزیی از سیستم هستید و اصلاً کسی انتظارش را نداشت که از زندان سر در آورید.

نمی‌دانم چرا انتظار وجود نداشت. اگر تحولاتی را که در چند ماه اخیر اتفاق افتاده بود دنبال کنید متوجه می‌شوید که بازداشت من دور از انتظار نبود. 

شاکیان شما چه کسانی هستند؟

سردار سرتیپ دوّم عبدالعلی نجفی فرمانده معزول سپاه انصارالمهدی، سرهنگ ابراهیم عزیزی فرماندار فعلی شیراز و فرمانده سابق بسیج شیراز، غلامرضا غلامی بخشدار مرکزی شیراز، ذبیح‌الله عزیزپور معروف به ملک‌پور فرمانده سابق اطلاعات بسیج مقاومت ناحیه فارس که علیه من به خاطر نگارش کتاب 1461 صفحه‌ای «زمین و انباشت ثروت: تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز» [1] تحت عنوان نشر اکاذیب و تهمت و افترا شکایت کرده‌اند. ظاهراً تعداد شاکیان قرار است افزایش پیدا کند.  

اما خبرگزاری رسمی دولت (ایرنا) عبدالعلی نجفی را بر خلاف تصور شما همچنان فرمانده سپاه انصار می‌خواند.

نه! سردار نجفی بر کنار شده و فقط موقتاً، تا انتصاب مسئول جدید، حفاظت ریاست جمهوری را در اختیار دارد. الان سپاه در حال انجام برخی تحولات ساختاری است و آقای سردار حسین خالقی، فرمانده سابق حفاظت فرودگاه‌ها و معاون عملیات نیروی مقاومت بسیج، قرار است پس از ادغام چند نیرو، از جمله سپاه انصار و سپاه ولی امر و غیره، فرمانده نیروی جدید شود. پرونده تخلفات نجفی هم در سازمان قضایی نیروهای مسلح در دست رسیدگی است. بعضی می‌خواهند به دلیل مقابله من با مفاسد مالی کسانی چون سردار نجفی و سرهنگ عزیزی چنین جلوه دهند که گویا من در مقابل سپاه قرار گرفته‌ام یا سپاه را تضعیف می‌کنم. قطعاً چنین نیست. سپاه مساوی با نجفی یا عزیزی نیست. سپاه حتی مساوی با فرماندهان نامدار پیشین آن، مانند سردار محسن رضایی یا سردار رحیم صفوی، نیز نیست. تقابل من با کسانی است که، متأسفانه، در کسوت مقدس سپاه هستند. به تعبیر یکی از عزیزان پاسدار، «سپاه به لطف خداوند متکی و قائم به هیچ کس نبوده و نیست؛ چشمه جوشانی است که هماره استوانه انقلاب بوده است.»  

چرا در همان روز نخست وثیقه را تأمین نکردید تا پایتان به زندان نرسد.

ساعت یک و نیم بعد از ظهر به من گفتند که باید صد میلیون تومان وثیقه بگذاری. هر فرد متمولی هم که باشد در نیم ساعت نمی‌تواند کاری کند چون کارشناسی سند و مراحل اداری مربوطه سه چهار ساعت طول می‌کشد. من هم گفتم در پایان وقت اداری کاری نمی‌توانم بکنم. بنابراین، ناچار روانه زندان شدم. 

اما گفته می شود که شما صبح چهارشنبه به دفتر جابر بانشی، دادستان شیراز، مراجعه کردید و بنابر این فرصت کافی برای تأمین وثیقه داشته‌اید.

موضوع اینگونه نیست. پس از سفر اخیرم به تهران از سوی دادیاری شعبه 4 احضاریه‌ای به دفتر من در شیراز و به مستخدم دفتر تحویل شد. در واقع، در تهران بودم و احضاریه به من ابلاغ نشده بود. منتظر بودم احضاریه دوّم ابلاغ شود و بنابراین به دادیاری شعبه 4 مراجعه نکردم. تا اینکه یکی از بستگانم، که از مقامات قضایی فارس است و با آقای بانشی دادستان شیراز نیز دوست است، مکرراً با من تماس گرفت و مدعی شد که آقای بانشی خواستار تشکیل یک جلسه مشترک و حل و فصل قضیه و آشتی‌کنان شده است. گفتم گویا حکم جلب مرا دادیاری شعبه 4 صادر کرده. این خویشاوند اطمینان داد که بعد از جلسه با آقای بانشی این مسئله حل می‌شود. یعنی در من اعتماد ایجاد کردند که حکم جلب در کار نیست و نیازی به تأمین وثیقه و غیره نیست و مسئله در حد رفع سوء‌تفاهمات جاری است. بالاخره من، به‌رغم اکراه و عدم تمایل به دیدار با بانشی، به‌علت این اصرار به ملاقات با بانشی رضایت دادم.

روز چهارشنبه بسیار محترمانه به دفتر بانشی دعوت شده و رفتم و تا حوالی ساعت یک بعد از ظهر آنجا بودم. آقای بانشی در این جلسه درباره مواردی که درباره‌اش در کتاب «زمین و انباشت ثروت» نوشته بودم از خود دفاع کرد و گفت که صد میلیون چک اوقاف متعلق به دادگستری است. به او گفتم مرجعی که این اطلاع را در اختیار من نهاده اطمینان قطعی داده که بانشی صد میلیون تومان فوق را دریافت کرده و برداشت نیز شخصی بوده. آخرین مبلغ سی و پنج میلیون تومان بوده که اوقاف با پرداخت آن به بانشی موافقت نکرده زیرا نقش وی در ماجرای شهر جدید صدرا و موقوفه مرحوم زالی تمام شده بود و دلیلی برای پرداخت جدید وجود نداشت. سپس، مسئله یک میلیارد تومان پول فروش اموال ورثه مرحومه آغا بی‌بی شیبانی (همسر محمد خان ضرغامی رئیس ایل باصری) را مطرح کردم که به ورثه، به‌رغم حکم قاضی، پرداخت نشد. این پول باید در سال 1380 پرداخت می‌شد ولی به بهانه‌های مختلف به تعویق انداختند. در سال 1381 در سفر به شیراز به آقای حائری، امام جمعه، مراجعه کردم و وی از خانه‌اش به توحیدی‌نیا، معاون ستاد اجرایی، تلفن کرد و بعد گوشی را به من داد و توحیدی‌نیا گفت که یک میلیارد تومان در حساب 107 بانک ملّی به‌نام ورثه مرحومه آغا بی‌بی شیبانی محفوظ است و بعد آقای حائری به توحیدی‌نیا گفت که سود این پول باید به ورثه تعلق بگیرد. بانشی گفت این مسئله به من مربوط نیست و حکم را آقای فاضل داده است. (محمدعلی فاضل رئیس دادگاه‌های عمومی و انقلاب شیراز و از نزدیکان آقای حائری و رفیق بانشی است که طبق شنیده‌هایم نامزد آقای حائری برای ریاست کل دادگستری فارس است.) در جلسه فوق از این قبیل مسائل مطرح شد. بانشی کاملاً در موضع دفاع شخصی و موجه جلوه دادن خودش بود. در پایان، درباره تصرف و تخریب و فروش دو هزار هکتار مراتع عشایر سُرخی به شدت اعتراض کردم و گفتم که شما به عنوان دادستان مسئولید و از ده دوازده نفر ایادی شرکت‌های زمین‌خوار در مقابل دو هزار خانوار عشایر حمایت می‌کنید. عملاً با این صحبت‌ها در ساعت یک بعد از ظهر دیدار با بانشی تمام شد. گفتم اوائل هفته آینده به همراه وکیلم، آقای محسن آقازاده که در تهران است، به دادیاری شعبه چهار مراجعه می‌کنم. بانشی گفت: مسئله‌ای وجود ندارد، شما همین الان سری به دادیاری 4 بزنید. به این ترتیب، فریبم دادند و با طول دادن ملاقات نقشه از قبل طراحی شده خود را برای زندانی کردن و توهین به من اجرا کردند. به دادیاری رفتم. دادیاری را به عنوان مرجع رسیدگی تعیین کرده بودند نه بازپرسی، که تابع دستور بانشی باشد. می‌دانید که دادیار تابع دادستان است ولی طبق قانون بازپرس استقلال دارد و می‌تواند نظر دادستان را اجرا نکند. در دادیاری نیم ساعتی اظهارات آقای سعید شبانی، مشاور حقوقی فرماندار و وکیل سردار نجفی و سرهنگ عزیزی و سایر شاکیان، و پاسخ من طول کشید. ساعت یک و نیم گفتند که وثیقه بگذارید. گفتم کفالت هم می‌توانم بگذارم یا نه؟ دادیار خواهش کرد که چند دقیقه‌ای از اتاق خارج شوم و سپس تلفنی از بانشی پرسید و پس از بازگشت من به اتاق گفت که باید صد میلیون تومان وثیقه بگذارید به‌رغم این‌که می‌توانستند با صدور قرار کفالت ماجرا را فیصله دهند. من گفتم در نیم ساعت نمی‌توانم کاری بکنم. به این ترتیب عملاً نقشه طبق طراحی آقایان انجام شد.  

وضع بازداشت چگونه بود؟

اعزام من به بازداشتگاهی که مرا فرستادند عملاً توهین‌آمیز بود. تعمد داشتند که توهین کنند. می‌توانستند با توجه به شأن و موقعیت علمی و سیاسی‌ام و انتساب من به نظام مرا در مکان محترمانه‌ای بازداشت کنند ولی این کار را نکردند و مرا تحویل بازداشتگاه مرکزی دادند که جای خوبی نیست و در واقع برای تحقیر بود. در زندان مطلع شدم که بازداشت شدگان منطقه کمهر سپیدان نیز در بند همجوار هستند. فهمیدم که نیروی انتظامی در ماجرای 13 و 14 خرداد برخورد فجیعی با مردم کمهر سپیدان کرده. مطلع شدم که گویا بانوان را روی زمین خوابانیده‌ و با پوتین به سر آن‌ها می‌کوبیدند و در اداره آگاهی سپیدان گلوی زنان را فشار می‌دادند و با کتک می‌خواستند که اوراق را امضا کنند. این رفتارهای غیرانسانی به خاطر اعمال نفوذ برخی مقامات متنفذ فارس بود. 

اما آقای مؤیدی، فرمانده انتظامی فارس، مدعی است که نیروی انتظامی زمین های ملی منطقه کمهر را از دست متصرفان غیرقانونی آزاد کرده است.

نه، به این صورت نیست. شیوه عملکرد به این گونه است که در ابتدا اراضی مردم را ملّی، یعنی متعلق به دولت، اعلام می‌کنند و بعد با واگذاری آن به برخی افراد یا شرکت‌های اقماری و تفکیک و فروش، این اراضی را به پول نقد تبدیل می‌کنند. این رویه به‌طور گسترده در بیست سال اخیر در فارس به کار گرفته شده است. قانون ملی شدن جنگل‌ها و مراتع، که در زمان شاه در جریان به‌اصطلاح «انقلاب سفید» تصویب شد، قانون بدی بود. وقتی 80 تا 90 درصد اراضی کشور را متعلق به دولت بدانید دست مدیران و کارمندان برای فساد باز می‌شود. زمان شاه این فساد وجود داشت و اکنون پس از یک وقفه از سر گرفته شده و به اوج خود رسیده است؛ در حدی که کمتر مدیر عالی‌رتبه‌ای در استان فارس و در بسیاری استان‌های کشور هست که از سازمان جنگل‌ها و مراتع چند هکتاری زمین نگرفته باشد. در فارس بسیاری از مدیران آلوده این مسئله هستند و در نقاط مرغوب و گران زمین گرفته‌اند. روش آقایان بدینگونه است که اراضی را بر اساس قانون ملّی شدن جنگل‌ها و مراتع «ملّی» اعلام می‌کنند. به این ترتیب، اراضی مردم به اراضی دولت تبدیل می‌شود و مالکین دارای سند ثبتی و بنچاق‌های قدیمی و عشایر و دامدارانی که قرن‌ها و نسل‌ها دارای نسق در مراتع خود هستند تبدیل می‌شوند به «متصرفین غیرقانونی». سپس، آقایان واگذاری گیرنده، که افراد ذینفوذ هستند، تبدیل می‌شوند به افراد ذیحق!  

دعوای شما آن گونه که احمد سیاوش پور، رئیس کل دادگستری فارس، گفته بر سر همین اختلافات ملکی است؟

از سال 1354 که به دانشگاه تهران وارد شدم ساکن تهران بودم تا دو سه سال قبل. در سال‌های اخیر هماره حیرت می‌کردم که چرا دوستان قدیمی من، که قبل از انقلاب فعالیت‌های سیاسی و مبارزاتی شیراز را اداره می‌کردند، در شیراز نمانده‌اند ولی در تهران به مناصب عالی رسیده‌اند؛ مثل آقای مرتضی شاپوریان که از شهرداران موفق مناطق تهران بود. به این ترتیب، عملاً در شیراز قحط‌الرجال شده و نخبگان سیاسی شیراز همه به تهران مهاجرت کرده‌اند. علت این مهاجرت و ترک وطن را درک نمی‌کردم. زمانی که به شیراز آمدم پیگیر اختلاف حقوقی شدم که سال‌هاست، بیش از بیست سال، با اداره منابع طبیعی داشتم. زیرا بخش مهمی از ارثیه خانوادگی‌ام را، که به ده تن از ورثه مرحوم حبیب شهبازی (پدرم) و حدود یکصد خرده‌مالک تعلق دارد و متعلق به شخص من تنها نیست، به‌رغم این‌که اراضی زراعی قدیمی بود «ملّی» اعلام کرده بودند. از بیست سال پیش علیه منابع طبیعی به دادگاه حقوقی شکایت کرده و در شیراز این شکایت را جدّی‌تر پیگیری کردم. در تمامی مراحل نیز تاکنون حقانیت دعوی من و سایر خرده‌مالکین دارنگان علیه اداره منابع طبیعی به اثبات رسیده است.

پس از استقرار در شیراز، با توجه به سابقه رابطه نزدیک با آقای حائری از سال‌های 1347- 1348 وی در ظاهر به من کمک می‌کرد. ولی، به‌رغم این‌که منتسبین به ایشان، مانند علیرضا مسعودی و سردار عباسعلی اقبالی، به سادگی از اراضی دولتی واگذاری‌های کلان دریافت می‌کردند، که همه مردم شیراز سال‌هاست این را می‌دانند، می‌دیدم که حق شرعی و قانونی من و ده‌ها خانوار خرده‌مالک صاحب سند نه تنها احقاق نمی‌شود بلکه روز به روز مسئله بغرنج‌تر می‌شود. پس از دو سه سال اقامت در شیراز و آشنایی دقیق با فضای شهر متوجه شدم که مسئله به آن سادگی که تصوّر می‌کردم نیست و من در واقع خوش‌باور بوده‎ام و همه چیز را با عینک خوش‌بینی می‌دیده‌ام. معهذا، بر سر مسائل شخصی‌ خود و شرکایم، که بعضاً بسیار فقیر هستند، هیچگاه در سایتم مطلبی عنوان نکردم و از طرق حقوقی و قضایی پیگیر بودم. تا این‌که مسئله تصرف غاصبانه دو هزار هکتار اراضی متعلق به طوایف سُرخی پیش آمد. اراضی بسیار مرغوب متعلق به حدود دو هزار خانوار عشایر محروم منطقه کوهمره که در منطقه حفاظت شده محیط زیست واقع است. در مقابل چشم خود دیدم که این مراتع غنی و سرشار از پوشش گیاهی را گروهی سودجو با حمایت برخی نهادها و ادارات تخریب و تفکیک می‌کنند و می‌فروشند. از اینجا بود که اعتراض من آغاز شد و در تقابل با شرکت‌ها و برخی افراد متنفذ دست‌اندرکار فروش اراضی و مراتع قرار گرفتم به‌رغم سابقه دیرین دوستی با بعضی از آن‌ها. این تقابل با نامه‌های سرگشاده عشایر سُرخی به مقامات عالی مملکتی شروع شد و با سخنرانی در دانشکده مهندسی دانشگاه شیراز اوج گرفت و ادامه یافت. تا این مقطع سایت‌هایی مثل رجا نیوز نیز از من حمایت می‌کردند. ولی زمانی که مسئله درگیری با آقای حسینیان پیش آمد این سایت‌ها در مقابل من موضع گرفتند.

به این ترتیب، تا زمانی که مسئله من شخصی بود هیچ نوع حرکت سیاسی در جهت منافع خود نداشتم و شأن وب‌گاه خود را بالاتر از آن می‌دیدم که مسائل شخصی را در آن مطرح کنم. افرادی قریب به سی سال با من دوست بودند و نمی‌دانستند ارثیه پدری و زمین موروثی دارم یا با اداره منابع طبیعی درگیرم. در دوران دولت آقای خاتمی نیز این دعوای حقوقی وجود داشت. بسیاری از مقامات عالی در دولت آقای خاتمی با من دوستی نزدیک داشتند ولی هیچگاه این مسائل را عنوان نمی‌کردم. ولی زمانی که مسئله دفاع از حقوق عشایر پیش آمد مسئله دگرگون شد و در مقابله با شبکه مقتدری که آن را «مافیای زمین‌خوار فارس» نامیدم حرکت خود را شروع کردم. آقایان می‌خواهند دعوای مرا شخصی و به تعبیر بعضی دوستان «فرافکنی»! جلوه دهند در حالی‌که چنین نیست. «عقل سلیم» حکم می‌کرد که در قبال چپاول مراتع عشایر سُرخی سکوت کنم و پیگیر کار شخصی خود باشم نه این‌که با ایجاد تقابل با قدرتمندترین کانون‌های سیاسی منافع شخصی خود را در خطر قرار دهم. مشکل من از نظر حقوقی و قضایی مدتی است، بدون اعمال نفوذ هیچ مقامی و از مجاری قانونی و طبیعی، پس از قریب به بیست سال پیگیری تمام شده و نظریات نهایی کارشناسی به سود من صادر و امضا شده. بنابراین، هیچ نوع مشکل شخصی ندارم. مسائلی که مطرح کرده و از این پس نیز مطرح خواهم کرد ناشی از دغدغه‌هایم برای انقلاب و نظام است لاغیر. نگارش کتاب دوجلدی ظهور و سقوط سلطنت پهلوی یا کتاب پنج جلدی زرسالاران یا اعتراض جنجالی و شدید من به انعقاد قراردادهای نفت و گاز به‌ویژه قرارداد با کمپانی رویال داچ شل یا قرارداد استخراج طلای کردستان با کمپانی ریوتینتو یا صدور اطلاعیه حمایت از دکتر احمدی‌نژاد در انتخابات ریاست‌جمهوری یا انتقاد شدید از وی به خاطر معرفی برخی وزرا مثل آقای پورمحمدی و محسنی اژه‌ای و جهرمی یا نقد مواضع وزارت اطلاعات در حادثه انفجار شیراز یا حمایت از مردم کمهر در فاجعه 13 و 14 خرداد منطقه سپیدان چه ارتباطی با دعوی شخصی من با اداره منابع طبیعی دارد. این دعوی، همان‌طور که عرض کردم از بیست سال پیش جریان داشت و اکنون نیز به سود من تمام شده است.

متأسفانه، این رویه زشتی است که برخی آقایان در پیش گرفته‌اند برای متهم کردن منتقدان دلسوز نظام. به دلیل چنین رویه‌ای بخش سوّم رساله 1461 صفحه‌ای خود به‌نام «زمین و انباشت ثروت: تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز» را به همین مسائل اختصاص دادم به همراه اسناد و مدارک کافی؛ [1] تا دیگر چنین مسائل لغو و سخیفی مطرح نشود. ولی باز هم تکرار می‌شود. حتی تمامی فحش‌نامه‌های آقایان را نیز ضمیمه این بخش کرده‌ام با پاسخ آن‌؛ و تصوّر نمی‌کنم بیش از آن‌چه خود منتشر کرده‌ام توهین یا اتهامی برای گفتن داشته باشند. کسانی که علاقمند به آشنایی با این مسائل هستند می‌توانند به بخش پایانی رساله فوق مراجعه کنند. 

شما چه مسئله‌ای با آقای حسینیان داشتید؟

بنده با آقای حسینیان نه سابقه دوستی دارم نه سابقه دشمنی، نه سابقه همکاری. تنها یک بار زمانی که مسئولیت مرکز اسناد انقلابی اسلامی با آقای سید حمید روحانی بود به دعوت ایشان به این مرکز رفتم برای بحث درباره جلد چهارم کتاب نهضت امام خمینی. این جلد هنوز منتشر نشده است. قبل از آن، آقای روحانی اصرار فراوان داشت تا معاونت پژوهشی این مرکز را بپذیرم که اگر پذیرفته بودم شاید مرکز اسناد انقلاب اسلامی به سرنوشت کنونی دچار نمی‌شد و آقای حسینیان و دوستانش نمی‌توانستند آن را تصرف و در واقع تملک کنند. آقای حسینیان را چند بار در برخی جلسات و همایش‌ها دیده‌ام. انتقادات من به وی بر سر مسائل اصولی است که جنبه شخصی ندارد. یکی، انتقاد به رویه کنونی در مدیریت مؤسسات پژوهشی کشور است که متأسفانه به بلیه‌ای برای تحقیقات سیاسی و تاریخی بدل شده؛ یعنی انتصاب افراد در رأس مؤسسات بدون توجه به صلاحیت علمی ایشان و تنها به اعتبار روابط و تعلق به حلقه‌های خاص قدرت سیاسی. از این منظر منتقد آقای حسینیان و برخی آقایان دیگر بوده‎ام و ایشان را شایسته تصدی این مناصب نمی‌دانم و حضورشان در مؤسسات پژوهشی را مخل رشد پژوهش و تحقیقات تاریخی و سیاسی در جمهوری اسلامی می‌دانم.

انتقاد دیگر به نوع نگاه ایشان به نهضت ملّی شدن صنعت نفت است و دو قطبی کردن و مطلق کردن حوادث و ایجاد تعارض کاذب میان آیت‌الله کاشانی و دکتر مصدق. این تداوم همان خطی است که زمانی دکتر مظفر بقایی کرمانی و حزب زحمتکشان ملّت ایران دنبال می‌کرد و اکنون آقای حسینیان پرچمدار آن شده است.

انتقاد دیگر به آقای حسینیان جنجالی است که وی در پرونده قتل‌های زنجیره‌ای آفرید که در تعارض صریح با دیدگاه‌های اعلام شده و علنی مقام معظم رهبری بوده است. آقای حسینیان با مطرح کردن برخی مسائل به تحریک بخشی از نسل جوان انقلاب و طیف به‌اصطلاح حزب اللهی پرداخت و فضایی آفرید، هماهنگ با افرادی مثل اکبر گنجی و دیگران، که این پرونده به‌کلی لوث شود و سرانجام هیچ کس نفهمد که حقیقت چه بود.

همه می‌دانند که آقای حسینیان تنها نیست و  دوستان خیلی بانفوذی دارد که عموماً از مقامات امنیتی و قضایی هستند. «عقل سلیم» حکم نمی‌کرد در زمانی که در زیر فشار مافیای زمین‌خوار شیراز هستم، جبهه‌ای سنگین را علیه خود باز کنم و هیاهوی آقای حسینیان را علیه خود برانگیزانم. معهذا، ایشان خود وارد جنجال زمین‌خواری فارس شد، البته به حمایت از کانون‌های زمین‌خوار، و به همراه آقای علی فلاحیان، وزیر پیشین اطلاعات، با آقای دکتر احمدی‌نژاد، رئیس‌جمهور، تماس گرفتند و به بدگویی از من و تحریف حقایق پرداختند. نمی‌دانم این اقدام چه دلیلی داشت ولی بهرحال انگیزه‌ای شد برای وارد شدن من به مبحث قتل‌های زنجیره‌ای و ارائه کارنامه آقای حسینیان.  

یعنی نقش آقای حسینیان را در جهت انحراف پرونده قتل های زنجیره ای ارزیابی می‌کنید؟

بله، منظورم ایجاد غوغا و لوث کردن پرونده از سوی وی بود. نمی‌دانم چرا این کار را کرد ولی در بسته شدن پرونده و تاریک ماندن زوایای مهم و ناشناخته آن بسیار مؤثر بود. آقای حسینیان فضایی ایجاد کرد که همه به این نتیجه رسیدند این پرونده را زودتر مختومه کنند.  

مستندات شما برای بهایی بودن آقای حسینیان چیست؟ آیا بهائی بودن آقای حسینیان را در راستای همان تز خود می دانید که بهایی ها در حال نفوذ به سیستم حکومتی هستند؟

من ادعا نکردم آقای حسینیان بهائی است. نوشتم وی به روستای صغاد تعلق دارد که در سال 1334، یعنی زمان تولد آقای حسینیان، به عنوان روستایی بهائی‌نشین شهرت داشته. این امر در منابع تاریخی ذکر شده. همان‌جا تأکید کردم که صغاد سال‌های 1330 و 1340 شمسی با شهرک صغاد کنونی، که با مهاجرت و اسکان عشایر گسترش فراوان یافته، تفاوت اساسی دارد. هم‌اکنون طوماری تهیه کرده‌اند که گویا گفته‌ام همه مردم صغاد کنونی بهائی هستند. به‌هیچ‌وجه چنین نیست. زمانی که ما از مناطق بهائی‌نشین سخن می‌گوئیم، به این معنا نیست که همه بهائی بوده‌اند. مثلاً، می‌دانیم که مناطقی مانند آباده و خرمی و سروستان و نی‌ریز در فارس یا برخی روستاهای شرق مازندران و گرگان یا برخی مناطق کرمان و یزد یا منطقه بستان آباد (سیسان) در آذربایجان مناطق متراکم بهائی‌نشین بوده‌اند. این بدان معنا نیست که مثلاً مردم نی‌ریز یا سروستان یا شرق مازندران (خطه آمل و بابل و ساری و شاهی) همه بهائی بوده‌اند. من سال‌ها پیش در رساله‌ای جغرافیای جمعیتی بهائیان ایران را بررسی آماری کرده و در سایت خود و در فصلنامه تاریخ معاصر ایران منتشر نمودم. سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی نیز این رساله را، با عنوان «جستارهایی از تاریخ بهائی‌گری در ایران»، منتشر کرد. در این بررسی، نام روستای صغاد هم ذکر شده بود. چرا در آن زمان معترض نشدند؟ آیا باید تمامی مردم بخش‌های مهمی از ایران علیه من طومار تهیه کنند که گویا نوشته‌ام مردم سروستان یا نی‌ریز فارس یا محله سعدی شیراز یا شرق مازندران یا یزد و کرمان و غیره و غیره بهائی بوده‌اند؟ این روش‌ها نوعی جوسازی و شانتاژ سیاسی و پرونده‌سازی است برای استتار حقایق. در همه جا مسلمانان بوده‌اند و منظور از «منطقه بهائی‌نشین» این نیست که همه بهائی بوده یا هستند.

در مسئله نفوذ بهائیان در نهادهای حکومتی و سازمان‌های سیاسی از نیمه دوّم دوره قاجاریه به بعد در مقاله «تأملی در مسئله بهائیت» [1] و در رساله «جستارهایی از تاریخ بهائی‌گری در ایران» [2] گفتنی‌ها را گفته‌ام و تکرار آن را زاید می‌دانم.  

برگردیم به موضوع اصلی گفت و گو. آقای سیاوش پور، رئیس کل دادگستری فارس، گفته‌اند که روز پنجشنبه شاکیان جدیدی به پرونده شما اضافه شده است؟

برنامه و نقشه آقایان همین بود که بهم خورد. در واقع، می‌خواستند مرا روز پنجشنبه با دستنبد به دادسرا بیاورند، عکس مرا در وضع تحقیرآمیز در جراید محلی منتشر کنند و با افزودن شاکیان جدید و صدور قرارهای جدید و سنگین مرا در زندان نگه دارند و از روز شنبه جنجال بزرگی علیه من آغاز کنند با اتهامات زشتی مانند زمین‌خوار و کلاه‌بردار و غیره و غیره. به این ترتیب، در فضایی که امکان هر گونه دفاع از من سلب شده مرا به شدت بی‌حیثیت کنند. هم‌زمان، قرار بود تعدادی از گردانندگان مجمع دانشجویان عدالتخواه فارس را نیز دستگیر کنند و به این ترتیب، با توجه به زمان امتحانات و تعطیلی دانشگاه‌ها، مانع اعتراضات دانشجویی به دستگیری و توهین‌های وارده به من شوند. این نقشه با دقت از هفته‌ها پیش طراحی شده بود. به این دلیل در روز پنجشنبه آقای بانشی، دادستان، برخلاف قانون و مقررات جاری و نص صریح قانون نام مرا به عنوان «زمین‌خوار» اعلام کرد، در حالی‌که حتی اگر من قتل نیز مرتکب شده بودم ایشان حق ذکر نام مرا نداشت، و مطالب موهنی علیه من در روزنامه‌های خبر و سبحان (دو روزنامه محلی شیراز) منتشر نمود. وی چنان از تداوم بازداشت من و در نتیجه عدم توانایی‌ام به پاسخگویی یا شکایت مطمئن بود که علت بازداشت مرا نه اتهام «نشر اکاذیب و افترا و تشویش اذهان عمومی» بلکه «زمین‌خواری هشتاد هکتار از اراضی منابع طبیعی» (یعنی همان اراضی ملکی و موروثی من) خواند و چنان تند رفت که حتی پرونده تیراندازی عوامل شرکت‌های زمین‌خوار به چادر محل اقامت من در چند سال پیش را، که در شعبه 5 اداره آگاهی شیراز با شکایت من مورد بررسی قرار گرفت، معکوس جلوه داد و آن را تیراندازی «بستگان و طایفه شهبازی» خواند و به حساب من گذاشت. همه این مسایل را در بخش سوم رساله «زمین و انباشت ثروت»، که به پاسخگویی به جوسازی‌ها و اتهامات علیه من اختصاص دارد، با درج اسناد مربوطه شرح داده‎ام و نیز زندگینامه مفصل و کارنامه سیاسی و علمی خود را.[1] نمی‌دانم چرا این سخنان یاوه را مکرر تکرار می‌کنند. جالب‌تر این‌که، روزنامه محلی سبحان، بدون اعتنا به اتهام من، به دستور گردانندگان مافیای زمین‌خوار شیراز، خبر دستگیری مرا چنین منعکس کرد: «عبدالله شهبازی، زمین‌خوار معروف، دستگیر شد.» خوب است دوستان در شهر شیراز نظرسنجی کنند و ببینند مردم چه فرد یا افرادی را به عنوان «زمین‌خوار معروف» می‌شناسند و از عبدالله شهبازی چه تلقی دارند.

 روزنامه خبر جنوب (چاپ شیراز)، پنجشنبه 30 خرداد 1387

صفحه اوّل روزنامه سبحان (چاپ شیراز)، پنجشنبه 30 خرداد 1387، که علاوه بر توهین
آدرس سایت اهانت کننده به من را نیز درج کرده است!

بازتاب خبر دستگیری من در روزنامه کارگزاران، پنجشنبه 30 خرداد 1387 [1]

این اقدام بانشی، آن هم در مقام دادستان عمومی و انقلاب شیراز، جرم مسلم است و به زودی علیه وی به دادسرای انتظامی قضات شکایت خواهم کرد. علیه روزنامه‌های خبر و سبحان نیز، به‌ویژه سبحان که مطالب موهنی علیه من منتشر کرده و مرا «زمین‌خوار معروف» نامیده، شکایت خواهم کرد.

این اقدامات غیراخلاقی مرا مصمم کرد که حرکت خود را با جدّیت و عزم راسخ ادامه دهم و در راه ریشه کن کردن پدیده زشت سیطره مافیا مبارزه کنم. آماج این مبارزه فقط علیه مافیای زمین نخواهد بود؛ در حوزه‌هایی مانند قاچاق ارز و اسلحه و کالا و رانت‌‌خواری‌های کلان نفتی در جنوب فارس و عسلویه و سیمان و فولاد و مافیای مسکن و زمین شهری نیز مطالب گفتنی فراوانی دارم که بیان آن را لازمه دفاع از ارزش‌های انقلاب و نظام می‌دانم.  

آیا بین بازداشت شما و 11 نفری که در ارتباط با پرونده پالیزدار، به گفته سخنگوی قوه قضاییه، دستگیر شده‌اند نسبتی وجود دارد؟

ابداً. من هیچ ارتباطی با آقای پالیزدار ندارم و ایشان را نمی‌شناسم. فقط فیلم سخنرانی‌های وی را دیده‌ام و از ماهیت ماجرا و مسائل پس‌پرده آن هیچ اطلاعی ندارم. مسئله من «افشاگری» نیست، نقادی از منظر پژوهش سیاسی است و مختص امروز یا دیروز نیست. سال‌هاست من در روزنامه‌ها و وب‌گاه خود یادداشت‌های انتقادی درباره مسائل مختلف منتشر می‌کنم. از زمانی که قرارداد بزرگ واردات چای با کمپانی هندی- صهیونیستی تاتا را نقد کردم تا نقد قرارداد با رویال داچ شل و گشایش بانک HSBC در ایران (سلف بانک شاهی و متعلق به کانون‌های صهیونیستی و تجار تریاک سده نوزدهم) و نقد بازداشت رامین جهانبگلو و نقد تخریب حسینیه دراویش گنابادی در قم و غیره و غیره. همیشه نیز بی‌پروا و بدون مجامله سخن گفته‎ام. این رویه از سوی من جدید نیست و «افشاگری» نیز نام ندارد. بنابراین، من «افشاگر اوّل» یا «افشاگر دوّم» نیستم. این‌گونه تعابیر ژورنالیستی و تبلیغاتی است. ممکن است از منظر ژورنالیستی جذاب باشد ولی قابل انطباق با من نیست.

در مورد آقای پالیزدار دو حالت متصور است: یا او و دوستانش دلبسته و علاقمند به انقلاب و نظام هستند و به این تشخیص یا به‌اصطلاح «احساس تکلیف» رسیده و «افشاگری» کرده‌اند؛ یا فرضیه مطرح شده از سوی آقای حسین شریعتمداری در سرمقاله روز یکشنبه 2 تیرماه روزنامه کیهان درست است و ماجرا «توطئه علیه نظام» بوده. بهرحال، ارتباطی به من و رویه من ندارد. من هماره حدود و ثغور نقادی را شناخته‌ام و میان نقادی دلسوزانه و مستند و «افشاگری» با هدف تضعیف و تخریب نظام مرز قائل بوده‎ام. معهذا، مقامات مسئول باید توجه کنند که لاپوشانی مفاسد ایجاد شده و انحراف‌ها نمی‌تواند دفاع از کیان نظام تلقی شود بلکه قطعاً نتیجه معکوس می‌دهد. آقایان، که بعضاً شاید هیچ نوع تعلق دنیوی و مادی نداشته‌اند، دامادها و فرزندانی دارند که از موقعیت خود سوءاستفاده کرده و می‌کنند. در چند مورد از افشاگری‌های آقای پالیزدار به‌طور مستند می‌دانم که این دامادها و آقازاده‌ها وجود خارجی داشته و مفسدانه عمل کرده‌اند. مردم این مسائل را می‌دانند و نظام باید با این‌گونه افراد، که از موقع سیاسی بزرگان خانواده خود (که ممکن است شخصاً منزه و پاکدامن باشند) برای بهره‌برداری شخصی استفاده مالی کرده و می‌کنند، برخورد قاطع کند. اگر نکند بستر برای پیدایش «پدیده‌ای به‌نام پالیزدار» فراهم می‌شود. ضرور است آقای شریعتمداری به این بعد از قضیه بیش‌تر بپردازند تا تعادل ایجاد شود و در میان جوانان و دانشجویان دلسوز انقلاب نسبت به عدالت ایشان شائبه پدید نیاید.

حتی خود من نیز بالاخره نفهمیدم که «پالیزدار رانت‌خوار» همان «پالیزدار افشاگر» است یا نه؛ چون اخبار ضد و نقیضی منتشر می‌شود. ولی، با توجه به توطئه زشت و غیراخلاقی که توسط مقامات قضایی و سیاسی فارس علیه خود من طراحی و اجرا شد، و خوشبختانه ناکام ماند، می‌دانم وقتی فردی در زندان باشد و قدرت دفاع نداشته باشد می‌توان وی را به همه چیز متهم کرد. مثلاً، با حمایت برخی مقامات محلی مدتی است سایت موهنی، با انتساب جعلی به «خانواده‌های شهدا و ایثارگران»، علیه من به راه افتاده و زشت‌ترین اتهامات و فحاشی‌ها را بر ضد من و حتی خانواده‌ و فرزندانم منتشر می‌کند. این اقدام آقایان، که هوّیت‌شان نیز معلوم و معین است، علیه من البته «تهمت و افترا و نشر اکاذیب» نیست. پخش سی. دی. علیه من در نماز جمعه شیراز، حاوی زشت‌ترین توهین‌ها، بدون این‌که کسی مانع توزیع‌کنندگان شود یعنی توزیع‌کنندگان از حمایت ستاد اقامه نماز جمعه شیراز برخوردار بوده‌اند، البته «افترا و نشر اکاذیب» نیست؛ ولی مطرح کردن صغاد چهل پنجاه سال پیش به عنوان روستایی بهائی‌نشین، بر اساس اسناد و منابع تاریخی، یا انتشار مقاله‌ای تحلیلی درباره حادثه انفجار شیراز از منظر آقایان «افترا و نشر اکاذیب» است! جالب است که آقای انجوی‌نژاد، مسئول کانون فرهنگی رهپویان وصال، نیز گروهی از خانواده‌های شهدای حادثه انفجار در حسینیه کانون فوق را به شکایت علیه من و چهار تن از گردانندگان مجمع دانشجویان عدالتخواه فارس تحریک کرده. زمانی که آقای عزیزی، فرماندار شیراز، و دیگران انفجار کانون رهپویان را تصادفی می‌خواندند و با جوسازی و روش‌های پلیسی مانع اطلاع رسانی در این زمینه بودند، و حتی از به کار بردن عنوان «شهید» برای شهدای حادثه فوق جلوگیری می‌کردند و بنرهایی که عناوین «شهید» و «بمب‌گذاری» را به کار برده بود می‌بریدند، من از معدود کسانی بودم که با انتشار مقاله در سایتم حادثه فوق را به صراحت انفجار سازمان‌یافته خواندم و یکی از اوّلین گزارش‌های خبری و تصویری دقیق را یکی دو ساعت پس از حادثه منتشر کردم. حال، به این دلیل که توضیحات وزیر اطلاعات درباره حادثه فوق و دستگیرشدگان مرتبط با آن را قانع‌کننده ندانسته‌ام هدف جوسازی و تهاجم آقایان قرار گرفته‌ام.  

یعنی همان ماجرایی که شما گفتید بمب گذاری کار خودی‌هاست؟

نه، من چنین چیزی نگفتم. فقط گفتم که خرابکاران نمی‌توانستند با محیط کانون رهپویان وصال بیگانه باشند و بمب‌گذاری نمی‌تواند کار سلطنت‌طلب‌ها باشد. من نویسنده کتاب کودتای نوژه هستم که در سالگرد اوّلین دهه انقلاب (1367) منتشر شد و تنها منبع در این زمینه است. نوشتم که سلطنت‌طلبان از سال 1359 به بعد بمب‌گذاری نداشته‌اند. و افزودم که، طبق بررسی من، علت حادثه، انفجار یک بمب دست ساز بوده که، دانسته یا ندانسته، منجر به انفجار یک مین ضد تانک موجود در نمایشگاه حسینیه شده است. عاملین فاجعه احتمالاً از وجود مین ضد تانک خنثی نشده مطلع نبودند که می‌تواند با انفجار خود دویست شهید و زخمی بیافریند. آن‌ها تنها می‌خواستند با انفجار یک بمب کوچک فضای شهر را مدتی، قبل از سفر مقام معظم رهبری، آشفته کنند. ولی، انفجار مین فوق آنان را متحیر کرد و تناقض‌گویی‌های فراوانی را سبب شد که منجر به سلب اعتماد مردم شهر از اظهارات مقامات مسئول گردیده است.  

بر همین اساس بود که عکس دو نفر از دستگیرشدگان را منتشر کردید؟

من عکس آقایان فرامرز شیخ‌الاسلامی و پسرخاله‌اش محمد شاه قطبی را که بازداشت شده بودند در سایتم منتشر کردم. این دو را می‌شناختم و می‌دانستم که اتهام بمب‌گذاری به آن‌ها تا چه حد مضحک است. خوشبختانه تحقیقات نیز این ادعای مرا ثابت کرد. آقای شیخ‌الاسلامی هم‌اکنون آزاد شده و آقای شاه قطبی در آستانه آزادی است. یعنی، هر دو به‌کلی بی‌گناه بودند. اگر از فیلم انفجار، که در اینترنت موجود است و نسخه کامل آن نیز به سادگی قابل دستیابی است، در نرم‌افزارهای تخصصی گراف و نمودار گرفته شود، می‌بینید که دقیقاً دو انفجار رخ داده است. ابتدا، نمودار انفجار اوّل دیده می‌شود که همان بمب دست سازی است که از راه دور کنترل شده و سپس نمودار انفجار دوّم که همان انفجار مین ضد تانک است. مسئله خیلی روشن و بدیهی است. به‌علاوه، نوع مواد منفجره موجود در مین ضد تانک، که وجود آن در آزمایشگاه به اثبات رسیده، و رنگ نور انفجار به سادگی صحت ادعاهای مرا نشان می‌دهد. دلایل فراوان است. نمی‌دانم چرا این بررسی تحقیقی و تحلیلی چنین آقایان را آشفته کرده که خانواده‌های محترم شهدای کانون رهپویان را به شکایت علیه من ترغیب کرده‌اند!  

در اختیار داشتن این اطلاعات همان فرضیه‌ را تقویت می‌کند که مدعی است شما جزو وزارت اطلاعات بوده‌اید و بنا بر این به منابع اطلاعاتی دسترسی دارید.

من هیچگاه کارمند یا عضو وزارت اطلاعات نبوده‌ام. من فقط به عنوان یک محقق با نهادهای انقلابی همکاری می‌کردم و طرح‌هایی ارائه دادم که منجر به تأسیس مهم‌ترین مراکز پژوهش تاریخی و سیاسی در جمهوری اسلامی شد. کارنامه علمی و سیاسی و مشاغل و سمت‌هایم را در رساله «زمین و انباشت ثروت» منتشر کرده‌ام. از سال‌ها پیش منادی این نظر بودم که طبق رویه مرسوم در دنیای امروز همکاری پژوهشگران با نهادهای اطلاعاتی برای دستیابی به اسناد و کشف حقایق تاریخی الزامی و ناگزیر است و بدون واهمه به این باور خود عمل کرده‌ام. این در فضایی است که بسیاری از محققین، برای حفظ به‌اصطلاح وجهه علمی خود، از ورود به ساده‌ترین مباحث سیاسی پرهیز می‌کنند. هر کس خط فکری مرا دنبال کند متوجه می‌شود فردی مستقل بوده‌ام. وجه تمایز من با برخی محققین دیگر این است که فرزند انقلاب و نظام هستم و خود را از نظام جمهوری اسلامی بیگانه نمی‌دانم. متاسفانه، مورد عنایت هر دو جبهه انقلاب و ضد انقلاب نیز بوده‎ام. هم «هواداران دو آتشه» جمهوری اسلامی، از نوع مقامات محلی فارس، و هم مخالفان جمهوری اسلامی، هر دو، نهایت عنایت و لطف را به بنده داشته‌اند. جالب است بدانید که پس از دستگیری من نشریه نشنال ریویو، ارگان نومحافظه‌کاران آمریکا که سردبیر آن ویلیام باکلی از مقامات سابق سیا است، در یادداشتی به قلم مایکل روبین، روزنامه‌نگار صهیونیست، نوشت که «عبدالله شهبازی، مورخ رسمی جمهوری اسلامی ایران، به دلیل متهم کردن مقامات محلی فارس به فساد مالی زندانی شد.» [1] برخی سایت‌های داخلی وابسته به کانون‌های معینی در میان مدیران جمهوری اسلامی نیز با القاب دیگر بنده را مورد عنایت قرار دادند.  

کدام تعریف را از خود قبول دارید؟

من بچه انقلاب هستم و هیچ کدام از این آقایان به اندازه من با نظام جمهوری اسلامی نسبت ندارند. 

ولی شما در مقطعی عضو حزب توده بوده‌اید و پس از انقلاب به انقلابیون می پیوندید.

یکی از افتخاراتم این است که از هشت سالگی که مرا برای ملاقات با پدرم به ساواک و زندان قزل قلعه می‌بردند با سیاست آشنا شدم، عشق به امام را از پدرم آموختم و از همان زمان تاکنون عاشق امام بوده‌ام. این تعلق هیچگاه منقطع نشده. هیچ وقت بر ضد جمهوری اسلامی نبودم .هر فردی دورانی از گشت و گذار و جست و جوی فکری در زندگی خود دارد. بنده زمانی نوجوان و جوان بودم، مدتی هوادار مجاهدین خلق و گروه های دیگر شدم، با افرادی مانند سعید شاهسوندی و ستار کیانی (اعضای مجاهدین خلق در حوالی سال‌های 1349) دوستی نزدیک داشتم، از بنیانگذاران بزرگ‌ترین سازمان مخفی مذهبی شیراز بودم که به مجاهدین خلق انتقاد داشت و در تابستان 1349 به همراه آقای سید علی‌محمد دستغیب نقش اصلی را در پخش بیانیه مرجعیت امام خمینی در مجلس ختم آیت‌الله حکیم داشتم و به این خاطر زندان رفتم. پیشینه سیاسی پرتلاطم و مفصلی دارم و مدتی نیز علاقمند به مارکسیسم و حزب توده شدم. تکرار اتهام «توده‌ای»، مانند همان اتهام «زمین‌خواری»، بسیار سخیف است. کارنامه سیاسی و خانوادگی من روشن‌تر از بسیاری از این آقایان است. می‌توانید به بخش سوّم رساله «زمین و انباشت ثروت» من مراجعه کنید که زندگینامه خود را به‌طور مفصل ذکر کرده‌ام.  

چگونه شد که به سرعت از زندان آزاد شدید؟

روز پنجشنبه که برای تودیع وثیقه و آزادی من مراجعه کردند، مشاهده شد که شاکیانی، طبق برنامه قبلی و کاملاً سازماندهی شده، برای تقدیم شکایت‌های جدید به دادسرا مراجعه می‌کنند ولی آقای دادیار همه را بیرون می‌کند. یعنی برنامه ریزی برای ادامه بازداشت و هتک حرمت و جنجال اخلاقی علیه من کاملاً بهم خورده بود. از ساعت ده شب چهارشنبه به نظرم اتفاقی افتاد که همه چیز را دگرگون کرد و برنامه آقایان را عقیم نمود.  

آن اتفاق چه بود؟

حدس می‌زنم موج رسانه‌ای و انعکاس بازداشت من در تقریباً همه سایت‌های مهم سبب شد که خبر به گوش بعضی از مقامات برسد و سریع دستور دهند که این بحث جمع شود و آقایان در واقع در اجرای توطئه خود شکست بخورند. یعنی عده‌ای شاید به من علاقه‌مند باشند و بازداشت مرا به مصلحت نظام ندانند. به همین دلیل ساعت 10 شب مرا به «بند سبز»، که «بهشت زندان شیراز» به‌شمار می‌رود، منتقل کردند. در این زمان متوجه شدم اتفاقی افتاده است. جالب است بدانید که من در سال 1351 اوّلین زندانی زندان عادل‎آباد بودم؛ زمانی که این زندان هنوز افتتاح نشده و کمیته مشترک ضد خرابکاری و ساواک منحله استفاده از آن را شروع کرده بود. پس از 37 سال بازگشت به این زندان برایم بسیار جالب بود.  

و حالا که آزاد شده اید می خواهید چه کنید؟

از آقای بانشی، دادستان عمومی و انقلاب شیراز، به علت مصاحبه با روزنامه خبر (چاپ شیراز) و ایراد اتهامات کذب و توهین و افترا علیه خود و نقض صریح قانون به دادسرای ویژه روحانیت و به دادسرای انتظامی قضات شکایت خواهم کرد. علاوه بر این، دو هزار خانوار از عشایر سُرخی نیز در حال تنظیم شکایت از امام جمعه و برخی مقامات قضایی و اداری استان تحت عنوان تبانی و مشارکت در غارت بیت‌المال به دادسرای عمومی و انقلاب ویژه کارکنان دولت در تهران هستند. متن شکایات را بعداً پس از مشورت با وکلا تعیین و در سایتم منتشر خواهم کرد. تصوّر می‌کنم این موج عمومی شود و تمامی افرادی که در سال‌های اخیر آماج تهاجم کانون‌های زمین‌خوار شیراز و همدستان آنان در میان مقامات محلی بوده‌ و اموال خود را از دست داده‌اند به این موج خواهند پیوست؛ مانند عشایر بیات و کورش و دارغه قشقایی که در باجگاه 9 هزار هکتار از مراتع‌شان را به زور از دستشان خارج کردند و ضمیمه شهر جدید صدرا نمودند و مردم قلات و کمهر سپیدان و سیاخ و بیضا و غیره و غیره. قطعاً این مردم به موج شکایت علیه مقامات همدست با زمین‌خواران خواهند پیوست. این موج شکایت علیه امام جمعه و دو پسر ایشان و برخی مقامات اداری و نظامی و انتظامی و کارگزاران و دلالال و مدیران شرکت‌های دست‌اندرکار تصرف اراضی زراعی و مراتع مردم خواهد بود. احتمالاً این پرحجم‌ترین پرونده در تاریخ قضایی جمهوری اسلامی خواهد شد. تقاضایم از مقامات عالی مملکتی این است که به تظلم هزاران تن از مردم مال‌باخته فارس عنایت کنند و مرجع قضایی خاصی را، با توجه به اقتدار کانون‌های متنفذ در فارس و عدم صلاحیت دادستان که خود متخلف و مورد اتهام است، برای رسیدگی به این شکایات تعیین نمایند.

تاریخ مصاحبه: جمعه، اوّل تیر 1387

تاریخ انتشار در وب‌گاه عبدالله شهبازی: ساعت 1:30 صبح سه‌شنبه، 4 تیر 1387

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

مساله مسکن

به قول دکتر مجتهد:
«به طوطی هم دو کلمه‌ی عرضه و تقاضا را یاد بدهند،
می تواند ادعا کند که اقتصاد بلد است!»

***

برای بررسی مساله‌ی مسکن در ایران امروز،
باید نگاهی جامع  نگر تر از آن چه این روزها مرسوم است، داشت.

ما در مساله‌ی مسکن،
هم در طرف عرضه و هم در طرف تقاضا دچار پیچیدگی هایی هستیم که
بدون در نظر گرفتن آن ها،
موفق به توجیه صحیح وضعیت پیش آمده، نخواهیم شد،
عوامل موثر بر آن را درست نخواهیم شناخت،
راه‌کار خروجی ما،‌ راه‌کار دقیق و کارآیی نخواهد بود
و در نهایت پیش بینی درستی از آن چه در اثر تصمیمات ما رخ خواهد داد،
نخواهیم داشت.

***

من٬ این جا، از نگاه کینز به پول+  وام می گیرم،
و چنان چه او،
‌ علاوه بر تقاضای واقعی (=تقاضای مبادلاتی پول) پول، 
گونه های دیگری از تقاضا برای پول را بازشناخت،
ما نیز گونه های دیگری از تقاضا،
علاوه بر تقاضای واقعی (=تقاضای سکونتی) مسکن،
را مرور کنیم.

نمی دانم قبلا کسی این کار را کرده است یا نه.
اگر کسی چیزی از این دست را جایی دیده، ممنون می شوم اطلاعم دهد.
بلکه نتیجه نهایی این نوشتار دقیق تر باشد 
و برای روزی که سر و شکل مقاله‌ی علمی به خود می گیرد به درد بخورد.

***

با نگاهی به طرف تقاضا،
می بینیم که  با انواع متفاوتی از تقاضا روبرو هستیم.
که متناسبا عرضه‌ی مربوط به خود را ایجاد می کنند.
(یا برعکس! دعوا که نداریم!)

*اول. تقاضای سکونتی (Residential Demand)

این تقاضا را شاید بتوان تنها تقاضای واقعی برای مسکن دانست.
نیاز به سرپناه و سکونت‌گاه، از نیازهای اولیه‌ی هر انسانی است.
مسکن به این «نیاز به سکونت» پاسخ می دهد.
(منظور از واقعی بودن این تقاضا٬
 کاذب بودن سایر تقاضاها نیست.
منظور اصالت کارکردی است که برای این نوع از تقاضا متصور است.)

برنامه های دولت ها برای تولید انبوه مسکن، و تقویت عرضه ی مسکن.
پاسخی است به این تقاضا.

این است که با توجه رشد بالای جمعیت در اوایل دهه ۶۰،
و نزدیک شدن سن ازدواج متولدین این سال ها  و نیاز به مسکن مستقل،
می توان احتمال داد که تقاضا برای مسکن در سال های اخیر،
افزایش محسوسی داشته باشد.

البته بررسی آماری نشان خواهد داد که این افزایش تقاضا،
نمی تواند عامل افزایش قیمتی چنین سرسام آور باشد.

لاجرم نقش تقاضاهایی از نوعی دیگر راُ باید در این زمینه پر رنگ نمود.

چه این که،
این قشر، اگر هم می خواست،
توان مالی برای افزایش فشار تقاضا٬
و افزایش قیمت ها به میزان فعلی را نداشت.

نکته ی دیگری را در این جا باید ذکر کنم.
و آن این که به نظر می رسد در جهان توسعه یافته و در سایر نقاط جهان،
اغلب کارکرد زمین و مسکن، همین کارکرد واقعی آن است.

اگر زمین حاصلخیز در میان است، مصرف کشاورزی و تولید مربوطه را دارد.
اگر زمین شهری است مصرف مسکونی.

به همین دلیل، 
در این کشورها، بسیار نادر است که
کسی که دارای خانه ی مسکونی مناسب و در شان خود باشد،
اقدام به خرید مِلک یا خانه ای در مجاورت خانه فعلی خود نماید
بدون آن که مصرف و کاربری واقعی برایش داشته باشد.

چیزی که در تهران (و این روزها، تقریبا می توان گفت: ایران)،
به کرات مشاهده می شود.

این نکته،
ما را وا می دارد که از مردم تهران (و ایران) بپرسیم،
چرا با این که ملکی دارید، باز هم اقدام به خرید ملک می کنید؟

این سوال را این جا نگه دارید تا بعدتر به آن پاسخ دهیم.

 

*دوم. تقاضای احتیاطی (Precautionary Demand)

مثلی وجود دارد که ظاهرا مربوط به جهود هاست:

«مِلک٬ مثل ساعت می ماند.
اوج رکود هم که بشود٬
حداکثرش می خوابد.
عقب گرد نمی کند.
وقتی هم که رونق باشد٬‌ ترقی می کند و جلو می رود.»

درستی این مثل٬ لااقل طی نیم قرن گذشته٬ اثبات شده است.

صاحبان سرمایه٬ میل اول‌شان٬ حفظ سرمایه است.
و در دراز مدت چیزی بهتر از مِلک نیافته اند.

هر چند مِلک٬‌
علاوه بر این که ثروت قابل انتقال نیست٬
از حیث نقد شوندگی اش -خاصه در شهرهای کوچک- ضعف دارد٬
اما به هر حال٬
در نگاه بلند مدت مبتنی بر تجربه نیم قرن اخیر٬
بهترین جا برای پس انداز و حفظ ارزش پول بوده است.

این تقاضا٬‌بی هیچ تردیدی٬
امروز هم وجود دارد.

در میان صاحبان سرمایه٬ این عقیده نیز رایج است٬
که پول حاصل از فروش مِلک را صرف خرید مِلک می کنند و نه چیزهای دیگر یا کسب و کار.

یا در بسیاری معاملات دیده ایم که
فروشنده٬ 
انعقاد معاملات را منوط می کند به خریدی که انجام داده یا خواهد داد.

این موارد را هم می توان در همین رده دسته بندی نمود.

 خلاصه‌ این که٬ 
برای متقاضی این نوع از تقاضا٬
کارکرد مِلک و مسکن٬‌ حفظ سرمایه است.

ناگفته نگذاریم که
علت اصلی پایداری قیمت ها در این نگاه٬
و خاصیت ساعت گونه‌ی قیمت مسکن را باید در طرف عرضه جست.

چرا که به محض افزایش قیمت در یک ناحیه٬
عرضه‌ی مسکن به سرعت به قیمت های جدیدانجام می شود.
و در صورتی که تقاضا برای قیمت جدید نباشد و رکود حاکم شود٬
عرضه کننده کماکان برموضع خود خواهد ایستاد و
به کمتر از قیمت جدید نخواهد فروخت.
مگر٬ مجبور باشد و از جوانب دیگر تحت فشار باشد.
و یا این که پول ملک از خودش نباشد.
چنانچه در کشورهایی نظیر امریکا٬
۸۰ درصد (و حتی بیش از آن) از قیمت خانه را موسسات مالی و بانک ها٬ تامین اعتبار می کنند.
شخص با داشتن ۲۰ درصد از پول خانه و حتی کمتر از آن می تواند مالک خانه شود و
با گذاردن آن در رهن بانک٬ به تدریج اقساط آن را پرداخت نماید.
این مساله در ایران که معاملات مسکن کاملا نقدی انجام می گیرد٬
بسیار متفاوت است.

عرضه کننده از قیمت های افزایش یافته کوتاه نخواهد آمد.
او می تواند مقاومت کند به چند دلیل:
اول. نوعی از انحصار غیرقابل شکست را در اختیار دارد.
چرا که هم زمین قابل وارد کردن نیست
و هم ایران یک تهران بیشتر ندارد و تهران یک زعفرانیه بیشتر ندارد.
دوم. ندرتا املاک بدون کاربری واقعی یافت می شود.
به نحوی که حتی اگر مالک مستقیما در آن سکونت نکند٬ 
مستاجری خواهد داشت که از آن استفاده می کند و کسب درآمدی برای مالک خواهد بود.
لذا سرمایه اش٬ ‌از حداقل گردش برخوردار خواهد بود
و امکان مقاومت بر روی قیمت جدید را برای مدت های طولانی مهیا می کند.

از این هم بگذریم.

*سوم. تقاضای سوداگرانه/سرمایه‌ای (Speculative/Asset Demand)

 این گونه از تقاضا٬
هر چند با تقاضای احتیاطی٬ آمیخته و مرتبط است٬
اما باید این را مکمل آن محسوب نمود.

باز هم می توان گفت که
طی نیم قرن گذشته٬
هیچ فعالیت تولیدی و تجاری و غیر آن٬
مانند مِلک٬ روی ترقی و رونق را به خود ندیده است.

و این خود مهمترین دلایل جذابیت بازار مسکن است.

در تهران و ایران٬
تجربه‌‌ی نیم قرن اخیر٬ نشان داده است که
بازار مسکن٬
علاوه بر حفظ سرمایه٬ بازار بسیار جذابی از حیث سودآوری بوده است.

منزلی که در دروس در اوایل دهه هفتاد٬
متری ۷ هزار تومان خرید و فروش می شده است٬
-الآن- در اواسط دهه‌ی هشتاد٬
متری ۷ میلیون تومان خرید و فروش می شود.

کدام سرمایه گذاری در کدام صنعت و تولید و کسب و کار٬
می توانسته ظرف کمتر از ۲۰ سال٬
قیمت سرمایه را
-بدون هیچ زحمت و تلاش٬ بدون هیچ مالیات و عوارض و بدون هیچ ریسک-
 هزار برابر نماید؟

 

بازار مسکن٬‌
-طی نیم قرن پر تلاطم گذشته٬‌
که از حیث تمرکز حوادث افزاینده‌ی ریسک سرمایه گذاری در ایران٬
در تاریخ ایران و در میان کشورهای جهان کم نظیر بوده است-
 اعتماد بازار سرمایه را به شدت جلب کرده است.

و این اعتماد٬‌ به این راحتی سلب شدنی نیست.

 

 خلاصه‌ این که٬ 
برای متقاضی این نوع از تقاضا٬
کارکرد مِلک و مسکن٬‌ سرمایه گذاری و کسب سود از سرمایه است.

*چهارم. تقاضای اعتبارجویانه (Social Climbing/Parvenus Demand)

این گونه از تقاضا٬
هر چند عمومیت ندارد و مربوط به مناطق لوکس و مرفه نشین شهرها٬
(که در اصطلاح روزمره٬ «بالای شهر» خوانده می شود) است٬
با این حال باید آن را در نظر داشت.

با توجه به سطح قیمت ها و
مختلف بودن سطح مرغوبیت زمین در مناطق مختلف٬
سکونت در برخی مناطق٬ 
نشانه‌ای از تمول و ثروتمندی بوده٬
فرد را
-لااقل در مناسبات ظاهری-
در زمره‌ی افراد رده بالای جامعه -لااقل از حیث مادی- قلمداد خواهد کرد.

این مساله خود موجب دامن زدن به افزایش قیمت در برخی نقاط خاص٬
که شهرتی در زمینه‌ی خاصی نیز دارند خواهد شد.

شاید مرغوب قلمداد شدن زعفرانیه
را علاوه بر طبیعت منحصر بفردش ٬ 
بتوان مدیون همجواری‌اش با مجموعه کاخ‌های سعدآباد٬ دانست.

و یا عدم مرغوبیت زمین های خواجه عبدالله انصاری٬‌
باز هم به رغم طبیعت منحصر بفردش٬
را بتوان ناشی از همجواری اش با ساختمان های وزارت اطلاعات دانست.

هر چند این نوع تقاضا را می توان گونه ای از تقاضای مسکونی قلمداد کرد٬
اما تفکیک آن لازم می نماید
و این گونه از تقاضا را نباید از نظر دور داشت.

چرا که هر چند حجم تقاضای اینان٬
‌بخش عمده ای از بازار نیست٬
اما عملکرد نامناسب این قشر٬
-با توجه به توان مالی در پرداخت های بیشتر-
می تواند نقش موثری در افزایش قیمت ها ایفا کند و
بر بخش عمده ای از بازار تاثیرات نامطلوب بگذارد.

***

طرف عرضه را هم باید تفکیک شده نگاه کرد تا بتوان قضاوت درستی به دست داد.
بخشی از عرضه است که عرضه‌ی انبوه سازی است.
مخاطبش هم اقشار ضعیف و خانواده های نوپا هستند.
این نوع از عرضه٬ انحصاری نیست.
چرا که دست دولت و شهرداری ها برای ایجاد شهرک های اقماری و …
باز است.
امکان خلق مکان های جدید وجود دارد.

بخشی از عرضه٬
آن قسمت از املاکی است که در اختیار مردم است.
نوعی از انحصار در مناطق مرغوب شهر وجود دارد.
امکان خلق فضاهای جدید وجود ندارد.
امکان وضع اجبار برای تقویت عرضه وجود ندارد.
خصوصا املاکی که مصرف واقعی نیز دارند و در آن موجر یا مالک ساکن است.

بیشترین افزایش قیمت هم مربوط به این مناطق است.
چرا که تمرکز تقاضاهای غیرمصرفی بر روی مناطق مرغوب است.
هر چند با شرایط به وجود آمده در کشور٬
املاک نامرغوب و شهرک های حاشیه ای و … نیز تقاضاهای غیرمصرفی را پوشش می دهد.

***

این که چرا قیمت ها افزوده شده است را
شاید بتوان با در نظر گرفتن مواردی که ذکر شد٬ بهتر و دقیق تر تحلیل کرد.

در مورد راهکارهایی که دولتمردان در پیش گرفته اند و
راهکارهایی که می تواند به تقلیل بحران کمک کند بعدتر
-اگر عمری بود-
خواهم نوشت.

***

این ها تاملاتی بود که چندی در ذهنم بود.

گفتم این جا طرح کنم.

اگر کسی نظری یا اصلاحی یا تکمله ای ارائه کند٬ ممنونش خواهم بود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

این جا را با شما موافق نبودم شهبازی عزیز!

ببینید،
شما می‌گوئید که ما شعار عدالت میدهیم؛
دانشجو را می‌گیرند،
اما آن کسى را که به عدالت صدمه زده، نمی‌گیرند.
قوه‏ى قضائیه چنین، یا دستگاه مسئول چنان.

 خوب، اینجا شما باید زرنگى کنید؛ یک لحظه از درخواست و مطالبه‏ى عدالت کوتاهى نکنید؛
این شأن شماست.
 …

 شما زرنگى‏تان این باشد:
گفتمان عدالت خواهى را فریاد کنید؛ اما انتقاد شخصى و مصداق‏سازى نکنید.

 وقتى شما روى شخص و مصداق تکیه می‌کنید،
هم احتمال اشتباه هست،
هم وسیله‏اى به دست می‌دهید براى اینکه آن زرنگ قانوندانِ قانون شکن
– که من گفته‏ام قانوندانهاى قانون شکن خطرناکند –
بتواند علیه شما استفاده کند. 
شما از دادستان چه گله‏اى می‌توانید بکنید؟

اگر یک نفرى به‏عنوان مفترى یک شخصى را معرفى کند و بگوید آقا او این افتراء را به من زده.
خوب، شأن آن قاضى این نیست که برود دنبال ماهیت قضیه.
اگر این افتراء گفته شده باشد، زده شده باشد،
ماده‏ى قانونى آن قاضى را ملزم به انجام یک کارى می‌کند؛

لذا نمی‌توانیم از او گله کنیم.
شما زرنگى کنید، شما اسم نیاورید، شما روى مصداق تکیه نکنید؛
شما پرچم را بلند کنید.
وقتى پرچم را بلند کردید، آن کسى که مجرى است،
آن کسى که در محیط اجراء می‌خواهد کار انجام دهد،

همه حساب کار خودشان را می‌کنند.

 بیانات رهبری در جمع دانشگاهیان شیراز (شنبه، ١۴اردیبهشت ٨٧)+

 

***

 سخنان دکتر پالیزار در جمع دانشجویان همدان ( شنبه، ١۴ اردیبهشت ١٣٨٧
شهری که قریب به دو دهه در چنبره اقتدار بلامنازع کانون و خانواده و فرد معینی بوده است،
بازتاب گسترده یافت.

 ….

 بدون افشا و مبارزه با شبکه‌های مافیایی شکل گرفته در دو دهه اخیر، جنبش عدالت‌خواهی شیر بی یال و دم و اشکمی است که کانون‌های فاسد زراندوز خواستار آن‌اند. بدون مقابله با کانون‌های مافیایی، جنبش عدالت‌خواهی حرکتی است «مهار شده» و «بی خطر» که چند صباحی دانشجویان و جوانان دلبسته به آرمان‌های انقلاب را سرگرم می‌کند تا موج کنونی از سر بگذرد! برای مهار این جنبش و جلوگیری از ورود آن به «عرصه‌های ممنوعه» قطعاً تاکنون عوامل خود را به درون آن وارد کرده‌اند. جنبشی فاقد استراتژی روشن و شناخت اولویت‌ها، که به دنبال موج‌های جنجالی، ولی مقطعی و زودگذر، و سراب‌های بی‌حاصل به هر سو کشیده شود، قطعاً محکوم به شکست است.

 وبلاگ عبدالله شهبازی – جنبشی که ناگزیر بود – (دوشنبه، 18 خرداد 1387)+

 

***

 بنده این جا را با فرمایش شهبازی عزیز موافق نبوده ام.

 ***

 

حاشیه:
نمی دانم دقت کردید یا نه.
تا وقتی شهبازی اسم از پالیزدار نیاورده بود، اصلا خبری از این ماجرا نبود.
به وضوح معلوم است که پالیزدار پس از مطرح شدن توسط شهبازی
به  رسانه ها راه یافت.

و این جایگاه خاص شهبازی را به خوبی نشان می دهد.
و این باعث خوشحالی است.

*** 

هر چند افشا گامی است در راستای شفاف سازی،
اما روش افشا نیز بسیار مهم است و در شفاف کردن فضا موثر.

افشا در پی کشف است.
روش کشف اگر شفاف نباشد،
پس از افشا، شفافیتِ با نفوذی شکل نخواهد گرفت.

علاوه بر آن،
 روش افشای فله ای، روشی است به نفع مفسدین.
چون در قیل و قالی که درست می شود، حقیقت گم می شود.
اب گل آلود می شود.

و همان طور که رهبری هم اشاره کرده،
باعث می شود قانون شکن قانون دان بهترین استفاده را ببرد.
جامعه هم از عدالتخواهی اصیل محروم بماند.

 

و من در عجبم.
از روز اول هم در عجب بودم که چرا شهبازی از این آقا (=پالیزدار) حمایت کرد.
یا لااقل به بخشی از مطالب او، به عنون مطالب درست، اشاره کرد.
شان و کلاس و لحن و روش شهبازی، زمین تا آسمان با این آقا فرق دارد. 
نتیجه ی این حمایت، این شد که شهبازی را هم بستند به این جوجه!

 در حالی که روش علمی و مستند و شفاف و … شهبازی کجا و
این آقا -که معلوم نیست تا دیروز کجا بوده- کجا؟

 آمدند در رسانه ها نوشتند که شهبازی،
یک سری حرف ها شبیه پالیزدار زده است!
یک کسی است شبیه پالیزدار !
(دور از جانش!)

من حتی به شوخی (و نه صرفا شوخی) به دوستی می گفتم که
شاید این ها، پالیزدار را انداخته اند وسط که شهبازی را به ش بچسبانند
و -باز دور از جانش – قال این یکی را بکنند.

 چون پالیزدار (با این روش کودکانه اش) که چیزی نبود. عددی نبود.
صدها از این آدم ها آمده اند و رفته اند.
نه خودش معلوم است از کجا آمده و نه حرف هایش.
نه از سوادش اطلاعی در دست است نه از سوابق و اطلاعاتش.
اصلا معلوم نیست این آدم به درد جمهوری اسلامی می خورده یا نه. ارزشش چقدر بوده.

اصلا اگر شهبازی به ش اشاره نمی کرد،
حرف هایش همان جاها که زده شده بود،
دفن شده بود و رفته بود پی کارش.

 این وسط، اگر بتوانند شهبازی را به این آقا بچسبانند،
و در شلوغی های پس از افشاگری های ایضایی،
این آدم دانشمند مطلع و روشمند و تاریخ دان را از ما بگیرند،
برد بسیار بزرگی کرده اند.

به یک جوجه نارنجک ببندند و بچسبانندش به شهبازی
(و سایر عدالتخواهان آگاه و صاحب روش)
و … 

پالیزدار انتحار سیاسی کرده است. قبول.
اما کاش شهبازی حواس اش جمع تر می بود.
 شاید هم ملاحظات دیگری در کار است.
شاید آرمانخواهی شتابنده ی شهبازی بر وی غلبه کرده است٬
و از این محمل برای انتشار آن چه سال ها آرزوی گفتن اش را داشته، بهره برده است.

 به هر روی بنده در مقام قضاوت بر شهبازی نیستم.

 من در این میان، تنها نگران حال اویم. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

-سایتش که هیچ- خود شهبازی هم فیلتر شد!

عبدالله شهبازی را دستگیر و روانه زندان کرده اند.

خدا عاقبت همه ما را ختم به خیر کند.

از خدا می خواهم که او را سلامت به همه ی ما برگرداند.
ما هنوز بسیار تشنه ی دانستن هستیم و دانش تاریخی وسیع او را لازم داریم.

***

جسارت نباشد ها.

جاهل های قدیم،
هنگام دعوا،
اول کار یک چاقو به خودشان می زدند و بعد نفس کش می طلبیدند.
یعنی کسی که به خودش رحم نمی کند، تکلیف بقیه برایش معلوم است.

جمهوری اسلامی اگر با مورخ خودی اش چنین کند،
به افراد خوش نامی اقتدا نکرده است.

عقلای قوم، بزرگان ملک و ملت و دین،
و دلسوزان نظام، 
نباید بگذارند این عمل ناشایست
به دست و به نام دستگاه قضایی جمهوری اسلامی
و به کام برخی فرصت طلبان
انجام گیرد.

کاش فرجی بشود.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 ژوئن 2008 در Uncategorized

 

فرق؟

قاعدتا فرق حکومت امیرالمومنین با معاویه،
این نبود که کسانی که به دست امیرالمومنین منصوب می شدند،
هیچ تخطی نمی کردند
و آن ها که از معاویه حکم می گرفتند تخطی می کردند.

هر چند انتصابات،
در دستگاه علوی،
قاعدتا حساب و کتاب (از نوع الهی و عقلانی اش) داشته است
و بر مبنای ظاهر و حال افراد بوده است.
با این حال چه بسیار از امرایی که از امیرالمومنین حکم گرفته اند و
تخطی کرده اند و فساد کرده اند و …

فرق معاویه و علی،‌
این نبود که علی عصمتش را به زیردستانش منتقل می کرد
و معاویه پلشتی اش را.

فرق علی و معاویه،
در برخوردی بود که این ها با فساد و مظاهرش داشتند.

علی با فساد حکومتی -و نه فساد فردی- برخورد قهری شدید می کرد.
علنی هم برخورد می کرد.

آبروی یک فرد خاطی
  -که به نام و با قدرت حکومت او-
فساد کرده است را می ریخت.
چنان تعزیرش می کرد که نسبتی با تعزیر دیگران نداشت.

آن چنان که برائت کامل خود و حکومتش را از چنین کاری نشان دهد.
این برائت را هم به زبان اظهار می کرد و هم در عمل نشان می داد.

خاطی حکومتی، خاطی فردی نیست.

خاطی حکومتی را زیر پر و بال نمی گرفت.
هیچ نگران آبرو و آینده اش هم نمی شد.

حال آن که در مفاسد فردی٬
مکررا شواهدی از سیره‌ی ایشان داریم
که ایشان سعی در اختفا٬ 
اغماض٬ 
جاری نکردن حدود
و علنی نکردن جرم٬
داشته اند.

چه می دانم؟
غصه دارم.

کاش روحانیت مسلمان و اصیل نگذارد که
به نام او تمام شود و به کام مفسدین.

کاش روحانیت بزرگ شیعه که ١۴ قرن به هیچ گروهی سواری نداد،
و نگذاشت به نامش دیگران را چپاول کنند،‌
کماکان حواسش را جمع کند
و به احدی -جز دین خدا- سواری ندهد.

کاش موضع حمایت از مردم در برابر حکومت،
که در قرن های متمادی در این نهاد وجود داشته است را،
راحت از دست ندهند.

اشتباه نشود.
گروهی از روحانیت شیعه بوده اند که همواره از سیاست -بماهوسیاست- گریخته اند.
این ها هیچ گاه دردی از مردم دوا نکرده اند.
این ها فقط بعد از انقلاب نبوده که یک گوشه نشسته اند و فقط غر زده اند.
این ها فقط بعد از انقلاب نبوده که شهدای ما را کشته -و نه شهید- خوانده اند!
و جمهوری اسلامی را هم جزو یکی از حکومت های جور قلمداد کرده اند.

این ها قبلش هم چندان دردی از مردم دوا نکرده اند.
قبلش هم رویکرد گوشت لخم -که یک گوشه افتاده- را در پیش گرفته بوده اند.

آن روحانیتی که مردمی بود،
به درد مردم می رسید،
به نحوی از انحاء‌ در مقابل حکومت گران،‌ از مردم دفاع می کرد،
اتفاقا -اغلب-  همان قشر فعال روحانیت بودند که
امروز در زمره روحانیون انقلابی قلمداد می شوند.

سخن من و آرزوی من، با و برای همین هاست.

شهبازی چندی پیش چه زیبا اشاره کرده است.
انقلاب که شد، 
این ها اغلب در جرگه حکومتیان قلمداد شدند.
و از جهت گیری در مقابل حکومت -از ترس تضعیف نظام- پرهیختند.

این موضع٬‌
شاید در ابتدای انقلاب و زمانی که حکومت جدید شکل نگرفته و
خطرات بنیادین٬ نظام را تهدید می کرد٬ معقول بود.
ولی استمرارش نه به نفع مردم بود و نه به نفع ایشان.

و مردم بی دفاع در برابر بدنه‌ی حکومتی قرار گرفتند که
بدون اصلاحات عمیق و بدون شفافیت،
به سلاح دین و آبروی نظام اسلامی هم مجهز شد.

کاش بشود روحانیت،
با حفظ فاصله اش از دشمن و پر رنگ نگه داشتن مرز با دشمنان نظام،
از این موضع انفعالی اش خارج شود،
و لااقل این سلاح جدید را از دست بدنه‌ای که
«نه چیزی از دین می شناسد ٬
 نه دلش به حال مردم و دین و روحانیت سوخته ،
و فقط به دنبال کسب منافع شخصی از قدرت حکومت -و سلاح جدیدش یعنی دین-  است»،
در بیاورد.

این خلع سلاح٬ کار صنف دیگری جز روحانیت اصیل نیست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 ژوئن 2008 در Uncategorized