RSS

بایگانی ماهانه: سپتامبر 2007

درباره‌ی استخاره

استخاره در لغت٬ طلب خیر کردن است از خداوند.

اما آن چه امروز نزد ما به استخاره مشهور است٬
آن است که به قرآن یا تسبیح تفال می زنند و میان فعل و ترک یک امر مباح قرعه می کشند.

از سخنرانی آیت اله حمیدی یک جزوه‌ی جالبی منتشر شده بود تحت عنوان
بحثی درباره ی استخاره.

خلاصه آن که
در تایید و تبیین این روش ها که میان ما مرسوم شده است٬
(باز کردن لای قرآن یا تسبیح انداختن)
یک عدد روایت قابل اعتنا هم نداریم.

آن چه که در روایات هست
نماز استخاره است و دعای طلب خیر است و بعد از این ها قرعه کشی.
(۶ ورق می نویسی. ۳ تا بکن. ۳ تا نکن.می گذاری زیر سجاده ات.
نماز استخاره را که خواندی و دعا کردی دانه دانه می آوری بیرون.
۳ تا نکن که آمد یعنی بد. ۳ تا بکن که آمد یعنی خوب.
اگر هم قاطی آمد٬ ششمی را بیرون نکش و ببین کدام بیشتر است.جواب همان است!)

که بیانگر حالت استیصال میان ترک و فعل یک امر مباح است.
و در اموری که مشورت و عقل یاری می دهد و می توان به تنیجه رسید٬
این استخاره محلی از اعراب ندارد.

امروزی شده اش هم می شود تسبیح!
که حداکثر همان کارکرد قرعه کشی را دارد.
که فرد به جای تاس انداختن٬ تسبیح می اندازد.
(چون تاس در جیب قمار باز راحت پیدا می شود و تسبیح در جیب مومن!)

این تا این‌جا.

برخی دیگر نیز اعتقادی فراتر از این مسایل به استخاره دارند.

برخی معتقدند استخاره خبر از غیب می دهد و عالم دیگر!
و می تواند چیزهایی را پیش بینی کند
و آینده را معلوم کرده و با ارزیابی خوب و بدِ آینده‌ی ما٬
آن را پیشتر به ما نشان بدهد.

لذا می بینی فرد رفته خواستگاری٬
تحقیقاتش را کرده٬ دختر را هم پسندیده٬ خانواده ها هم خیلی مناسب و خوبند٬
همه‌ی شرایط عقلی و نقلی جور است و مناسب است٬
می رود خود را بند استخاره می کند که ببیند آخرش چی می شود!!

آخر٬ آخرش را تو باید بروی بسازی برادر من! 
اصلا  اول و وسط و آخرش (=طول زندگی) اسباب امتحان شدن است.
اعمال خوب و بد من وشماست که آینده را می سازد! نه استخاره!

بعدش هم می زند و جواب بد می آید.
یا بنابر اعتقادش این مورد مناسب را از دست می دهد؛
یا حداقل دلش چرکین می شود.
و تا آخر عمر هر اتفاقی هم بیفتد (هرچند آن اتفاق طبیعی هم باشد) با خودش می‌گوید
از اول هم نباید این کار را می کردم. استخاره هم که بد آمده بود!!!
یکی نیست بگوید:
برادر من!
آن کارها که توکردی را با وجود استخاره‌ی خیلی عالی هم می کردی٬
زندگی‌ات می افتاد به این روز!

***

ما بحثی بر سر این که غیبی وجود دارد٬ و خبر از غیب نیز وجود دارد٬
و بسیاری افراد هم هستند که به آن اخبار دسترسی دارند نداریم.

این واضح است و آن قدر نمونه هایش را به چشم خودمان دیده ایم که برایمان ثابت است.

بحث بر سر آن توقع دوم از استخاره است.

آن خبر از غیب دادن را به گمانم نه در استخاره که در کسی که استخاره می کند باید جست.

داشته ایم و دیده ایم بزرگانی که
از درب مسجدش که می رفتی تو٬ می فهمید چه کاره‌ای و دردت چیست
و استخاره را می خواهی برای چی؟

خلاصه تا ته کار ات را می دید و
استخاره ات را بهانه می کرد و حرفش را به‌ات می زد.
چون اگر جور دیگر (و بی مقدمه) به‌ات می گفت٬ هول می کردی. می ترسیدی.

کم نیستند کسانی که نزد فلان عارف رفته اند
و استخاره خواسته اند بی آن که موضوع را بگویند.
و طرف بی آنکه بپرسد صدر و ذیل قضیه را برایشان باز کرده و گفته است.

خلاصه٬ این آقا اگر با سکه‌ی دوریالی هم برایت استخاره کند٬ طلاست.
چون خودش باخبر است. می فهمد.

یا بزرگی بود -رحمت اله علیه- چشمی داشت که نوری در قرآن می دید.
(بزرگان در مورد ایشان این را گفته بودند. وگرنه ما که هرّ را از برّ تشخیص نمی دهیم!)
مخاطب قرآن قرار می گرفت.

وگرنه فلان آقایی -مثل بنده- دوزاری٬ 
استخاره‌ی قرآن  را چه می فهمد که یعنی چی؟
معنی اش را به زور می فهمد چه رسد به نور باطن قرآن!

**

از یک استاد دانشمندی پرسیده بودند که استخاره بکنیم یا نه؟
گفته بود:
«یک چیزهایی هست که ما نمی دانیم…بکنید.»

چه می دانم! شاید ما فهممان نمی رسد!

ولی حاج آقا! نه تنها  یک چیزهایی٬ که خیلی چیزهایی هست که ما نمی دانیم.
بنا هم نبوده بدانیم.

قرار نیست غیب بشود ابزار دوپینگ مومنین!

راستش را بخواهی٬
این استخاره تنها جایی هم نیست که دنبال پارتی بازی هستیم.
دنبال در رفتن از عواقب اعمالمان هستیم.
می خواهیم زرنگ بازی در بیاوریم!
میان‌بُر بزنیم و خلاصه قواعد بازی را بپیچانیم!

نمی شود برادر من!
امتحان الهی پس چی؟
عقل و تدبیر پس چی؟

اگر قرار باشد که درب غیب را باز کنند که من و شما کار و کاسبی مان را و
زندگی دنیایمان را آباد کنیم٬ که نمی شود.
یک بارگی درب غیب را برای همه باز می کردند دیگر!

اگر به غیب گفتن باشد٬ خیلی ها هم هستند که بدون استخاره غیب می گویند.
یک حسین آقای مکانیکی هست که از شاگردان میرزا اسماعیل دولابی است.
همچین برایت غ
ب می گوید که دیگر می ترسی بروی پیش اش.
یک بار بروی٬ دیگر نمی خواهی بروی.
شاید هم علت این که این قدر باز و آشکار می گوید همین باشد.
که از دست فضول هایی مثل من خلاص بشود.

یا یک آقای دیگری هست که این غیب گویی را کرده نون‌دانی برای خودش!
پول می گیرد و غیب می گوید!

به هر حال٬
گیرم آینده ات را بدانی٬ زندگی بی مزه نمی شود؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

يوسف مصری نداشت مثل تو چندين نمک!

داستان اينه که فقير -خوش‌ذوقی- شب‌هنگام خدمت حسن بن علی عليهماالسلام ميره و عرض ميکنه:

لَم يَبق لي شَيءٌ يُباعُ بدِرهمٍ / يَكفيكَ مَنظرُ حالتي عن مَخبري
إلّا بَقايا ماءِ وجهٍ صُنــــــتُه / ألّا يُباع و قَد وَجَدتُك مُشتري


چيزی برايم باقی نمانده که به درهمی بفروشمش/ چهره من از روزگارم خبر ميدهد!
تنها باقيمانده‌ای از آبرويم هست که تا به حال نگاه داشته‌بودم که نفروشم/ ولی شما را خريدار [خوبی] ميبينم!

نقل شده که امام عليه‌السلام "تمام" پولی که اون شب در منزل داشتند (ظاهرا ده، دوازده يا چهارده هزار درهم) رو به سائل ميدن و جواب شعرش رو هم فی‌البداهه، با همون وزن و همون قافيه ميدن که:

عاجَلتَنا فأتاكَ وابلُ برّنا طَــلّا / وَ لَو أمهَلتنا لـَـــــــم نَقصر
فَخُذ القَليل و كُن كأنّك لَم تَبَع / ما صُنتَه وكأنّنا لَم نَشتَري


برای آمدن نزد ما شتاب کردی و از باران بخشش ما تنها نمی به تو رسيد/ اما اگر بيشتر مهلت ميدادی کوتاهی نميکرديم! پس همين مقدار کم را بپذير و چنان فرض کن که انگار نه انگار تو چيزی فروختی و انگار نه انگار ما چيزی خريديم! (:

***

پارسال این ها را
-همین روزها-
در چنین+ پستی در همین وبلاگ؛ عینا از وبلاگ آقا سعید+ نقل کردم.

آنقدر زیبا بود که دلم نیامد امسال هم این جا نگذارمش!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

حکايت آن آب شور….(۸)

  • روزهای اولی بود که رسیده بودیم مدینه. حسین زنگ زد و خبر بسیار ناگواری داد. خبر ارتحال حضرت آیت الله حق شناس را. خیلی دلم گرفت. بعد هم از قول حاج آقا نصیحت کرد که : هیچ عملی را به جز واجبات که گریزی نیست- به نیت خودت انجام مده. به نیت امواتت، بزرگان و علما و شهدا و ائمه و … باشد. چون عملی را که هدیه بکنی، ثوابش هفتاد برابر و بیشتر به خودت باز خواهد گشت. ما هم هرچند قابل این حرف‌ها نبودیم- نیت کردیم که مستحباتمان را هدیه کنیم به روح حاج آقا میرزا (حاج میرزا عبدالکریم حق شناس) بل‌که خداوند به نفس زکیه‌ی ایشان از ما نیز قبول کند.

  • در این سفر از نکردن دو کار بسیار ناراحتم و امیدوارم قسمتم بشود و جبران کنم. به علت ناآشنایی و بی معرفتی و مهمتر از این‌ها بی توفیقی- موفق نشدیم و امیدوارم خداوند بر ما ببخشاید. اول آن که در مدینه به زیارت قبر مطهر حمزه سیدالشهداء نایل نشدم حال آن که بی بی دوعالم هر هفته دو بار به زیارت ایشان می‌رفته اند و دوم آنکه در مکه به زیارت قبر حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه نایل نشدیم و این هردو بر من حسرتی بزرگ است که دیر متوجه شدم و ازخواب برخاستم و  کار از دست شده بود. امید که بتوانم روزی جبران کنم و این حق بی بدیلی که این هر سه بزرگوار تا قیام قیامت بر گرده‌ی هر مسلمانی داشته و دارند را بتوانم هر چند در حد کوچکی خودم- ارج بنهم.

  • این کوه صفا عجب صفایی دارد! جدا جالب است. مشرف هم هست به مسجد و بیت از آن جا رویت می‌شود. تامیانه اش را تراشیده اند و مرمر کرده اند که مردم راحت بروند و بیایند و رویش باقیمانده اش هم رزین زده اند که در اثر سایش فرسایش نیابد. خیلی با صفا بود. ابوی فرموده بودند که هر کسی دنیای خوب می‌خواهد و رزق وسیع برود زیاد در کوه صفا بنشیند. این، علاوه بر صفای صفا، مزید بر انگیزه‌های ما گردیده بود و سعی کردیم زمان زیادی را آنجا بگذرانیم و قرارهایمان را هم با بانو آن جا می‌گذاشتیم. ناگفته نماند که گفته اند کوه صفا محل هبوط حضرت‌ آدم علیه السلام است و کوه مروه محل هبوط حضرت حوا. که این دو با فاصله‌ی زمانی هبوط کردند و همدیگر را گم کردند و نهایتا جد ما جده‌ي ما را در محلی پیدا کرد که امروز نامش جبل الرحمه (در صحرای عرفات) است. (به اشتباه گمان می کردم این محل جده است! که کاشف به عمل آمد مدفن حضرت حوا در جده است و علت نام گذاری آن شهر هم به جده این آرامگاه است). به هر روی ای بسا صفای صفا ناز قدوم حضرت آدم باشد! چه می دانم؟!

  • قرائت قرآن در حرم شریف نبوی و مسجدالحرام بسیار ثواب دارد. چنانچه گفته اند کسی که نزد قبر پیامبر یک ختم قرآن انجام بدهد هنگام مرگ ایشان را زیارت خواهد کرد و ایشان او را به بهشت رهنمون خواهند شد. توفیق هم می‌خواهد. این سفر که نصیب ما نشد. این جماعت سنی قرآن را زمین گذاشتن خیلی بی احترامی می‌دانند. حال آن که می‌بینی دراز کشیده و قرآن را مثل کتاب قصه دست گرفته و می‌خواند. (ما پا جلوی قرآن دراز نمی کنیم!) یا با دست چپ گرفتن قرآن را بد می‌دانند یا این که کفش و قرآن را در یک دست بگیری را خوش نمی دارند. خلاصه برای پرهیز از ناراحتی‌ها و احیانا بدنامی برای شیعیان و ایرانی‌ها بهتر است این‌ها را رعایت کنیم و قرآن را زمین نگذاریم یا اصولا چیزی را با دست چپ از دیگری نگیریم و ندهیم و …بد هم نیست. هر چه قرآن را -هر چند به ظاهر هم باشد- احترام کنیم باز هم کم است و بزرگان گفته اند که عاقبت به خیری می‌آورد!

  • ساسکو را یادم نرود! این ساسکو هم ماجرایی دارد. گفتم که. میان مکه و مدینه 470 کیلومتر راه است و معمولا در طول مسیر باید یک جایی توقف کرد. مشهور ترین این توقف گاه‌های بین جاده که اتوبوس‌های ایرانی در آن جا متوقف می‌شوند، ساسکو است. در حج واجب غذا را هم از ساسکو می‌گیرند یا آن جا میل می‌کنند. در عمره از همان غذای هتل است و معمولا هم عدس پلو است. چرا که گروه پزشکی اجازه نمی دهد غذای پرچرب یا غذای دارای مایونز یا … باشد. همان عدس پلو بهترین غذا برای این مسیر است. با این حال توقف در ساسکو معمولا سرجای خودش هست. دردسرتان ندهم. این ساسکو جایی بود بسیار کثیف و نامرتب و هیچ نسبتی با دنیا مدرنی که در مکه و مدینه می‌دیدی نداشت. تقریبا از مسافرخانه‌های بین راهی خودمان هم بدتر و کثیف تر و بی نظم تر بود. نه آب و دست‌شویی درست و حسابی نه رستوران تمیزی نه حتی نظافت عمومی جالبی. حتی بوی گند آشغال و کثافت محیطی آن‌جا برای من آزار دهند بود و …. به هر روی این اسم چندان نزد مردم و ایرانی‌ها مشهور است که در کلاس‌های سازمان حج که شرکت می‌کنیم و زنگ تفریح‌ها که خوراکی، میوه ای چیزی می‌دهند، همه می‌گویند: «برویم ساسک
    !» یا این که می‌خواهند بپرسند رفته ای یا نه می‌گویند: «ساسکو زده ای؟»

  • غار حرا که می‌روی باید صبح زود بروی که به آفتاب و … بر نخوری خلوت هم باشد بتوانی نمازی چیزی بخوانی. البته نوبتی است و طول هم می‌کشد ولی آن‌ها که رفته اند بر این باورند که ارزشش را دارد. سعودی‌ها اعتقادی به این مسایل ندارند و آن طور که شنیده ام این رفتن ما را خوش ندارند و لذا راهش هم خیلی راحت نیست واین‌ها هم قصد ندارند وضعیت اش را بهتر بکنند. به هر حال آن جا که رفتید، ضمن التماس دعا، تقاضا دارد که مواظب ساک و کیف و دوربین هایتان باشید. آنجا گرگ و خرس و …. ندارد ولی میمون دارد.آنچه مشهور است این است که این‌ها دست آموزند و آموزش دیده اند که ساک‌ها و دوربین‌ها و .. را به مجرد این که رها می‌کنید (و یک لحظه می‌گذارید کنار دستتان که استراحت بکنید) می‌دزدند و می‌برند!

  • رفتیم به نیابت از دوستی، مجددا محرم شدیم تا عمره به جا بیاوریم. شب آخر بود به گمانم.بدون برنامه ریزی خاصی 15 ریال گذاشتم در جیب و راه افتادم سمت حرم که از آنجا بروم تنعیم. در مسجدالحرام دیدم دمپایی احرام نپوشیده ام و مناسب نیست. 5 ریال دادم و دمپایی خریدم. 2 ریال هم دادم تا مسجد تنعیم یا به قول خودشان سیده عائشه که ادنی الحل است. محرم شدیم و بیرون آمدیم دیدیم دمپایی نیست. از نو رفتیم دمپایی را خریدیم به 4 ریال.یک آب انبه هم گرفتیم جهت تنوع مزاج به 2 ریال.مشغول نوش جان کردن بودیم که دیدیم به دیوار اسم خیابان را نوشته که «شارع سیده عائشه». از یارو پرسیدم «این جا خیابان سیده عائشه است…هان؟» او انگار شنیده باشد سید گفت «سید نه! سیده.» گفتم «می دانم. من هم گفتم سیده.» گفت «سید مثل سید روح اله خمینی. راستی شما می‌گویید خمینی از اولیاءاله است؟» گفتم: «الله ولی الذین آمنوا! همه‌ی مومنین ولی خدا هستند. ما می‌دانیم خمینی عابد بود و زاهد بود و اهل نماز بود و عبادت بود و شب زنده داری و روزه گرفتن و …. این بود که ما دوستش داشتیم و هر کسی که این طور باشد را هم دوست خواهیم داشت.شما هم چنین کسی را دوست داری. خدا هم دوست دارد.» چیزی نگفت. 2 ریال هم دادیم از مسجد برگردیم به مسجدالحرام(۵+۲+۴+۲+۲=۱۵!). رفتنا خوردیم به یک جوان لارژ که دیگر می‌خواست بی خیال شود و برود منزلش. ماشینش خالی بود (هایس با ظرفیت حداقل 12 نفر) و ما را سوار کرد و تا مسجد تنعیم رساند. کولرش را هم روشن کرده بود و کرایه هم می‌خواست نگیرد. توی مسیر باهم دوست شده بودیم. ولی چشمتان روز بد نبیند. این راننده‌ی برگشت یک آدم خنسی بود که می‌خواست تا سقف ماشین اش را هم آدم بچیند بعد راه بیفتد. شاکی شدم از دستش ولی چاره ای نبود. جز 2 ریال برایمان باقی نمانده بود که لارژ بازی در بیاوریم و 5 تا 10 ریال بدهیم و دربست برویم! در گرما و تنگی جا بسیار مشکل گذشت. به هر حال بعد از نیم ساعت که علاف شدیم تا به زور و ضرب ماشین اش را پر کند راه افتاد. کنارم یک پیرمرد مصری بود که خیلی دیدگاه روشنی نسبت به اوضاع و احوال سیاسی جهان داشت و ایران را هم می‌شناخت و … خلاصه کلی با هاش رفیق شدیم و گفتیم و شنیدیم. رسیدیم مسجد الحرام با من همراه شد. نزدیک درب حرم دست راستش را از زیر لباس احرامش آورد بیرون. به من هم اشاره کرد که محرم شو! گفتم الآن هم محرم هستم. علمای ما گفته اند همین قدر کافی است. خوشش نیامد و دیگر همراهی ام نکرد! و رفت پی کارش! الحمدلله این یکی عمره را خیلی سرحال و خوب انجام دادیم. امید که خدا به فضل و کرمش قبول بفرماید و به کیفیت عمل ما چندان دقت نفرماید و همین طوری کیلویی قبول کند وگر نه اگر کار به دقت و عدل پروردگار افتد، گمان نبرم یکی از این اعمالمان پیدا بشود که خودمان ازش فرار نکنیم. یا ریایی تویش هست یا شرکی یا …. امیدمان به فضل و کرم اوست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

عمه‌ی من بود که بیش از ۲۰۰ فقره ناو در خليج داشت؟

مخوف ترین و مخربترین موشک ضد کشتی در دنیا٬ 
این+ است.

سرعتی سه برابر با سرعت صوت (۱۰۲۰ متر بر ثانیه)
و بیشینه ارتفاع پرواز ۲۰ متر و یک فقره نوک جنگی ۳۰۰ کیلویی!
برد موثر موشک ۱۲۰ کیلومتر است که ارتقاء برد آن تا ۲۰۰ کیلومتر در دست مطالعه‌ است.

بعد از شلیک٬ مدافعین در ناو ها چیزی در حدود ۳۰ تا ۳۵ ثانیه وقت برای دفاع خواهند داشت!
سیستم هدایت رادار فعال را دارد و برای فرار از سیستم های
آتشبار سنگین ضد موشک٬
در مرحله‌ی تقریب نهایی به سمت هدف یک مانور سنگین به سمت بالا انجام می دهد!

سه کشور روسیه٬ چین و ایران این موشک را دارا هستند!

****

با تشکر از محتبی خاجی نویسنده‌ی محترم مجله جنگ افزار.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

حکایت آن آب شور….(۷)

  • از خیلی ها شنفته بودیم که نگاه اول که به خانه‌ی کعبه می‌کنی خیلی خاص است و دل آدمی هُری می‌ریزد پایین و …. ما هم توی این فکر ها بودیم که وارد مسجد الحرام شدیم. نگاهمان هم از همان جا بر کعبه افتاد و دلمان هُری نریخت پایین. بلکه انتظارمان از این منظره رفته بود بالا و منتظر‌ اتفاق خاصی بودیم که نیفتاد. خورد توی حالمان. هی هم به خودمان فشار می آوردیم که «آی دل! تو چرا هُری نمی‌ریزی پایین! یعنی این قدر قسی شده ای؟» بعد کاشف به عمل آمد که راه و روش دارد. از آن جا که کعبه چند متری پایین تر از سطح عمومی بیرون مسجدالحرام قرار دارد، هنگام ورود به مسجدالحرام کعبه روبرو و پایین است و از لای هلالی ستون هایی که گرداگرد حیاط را گرفته است به زحمت گوشه هایی از کعبه را می‌بینی. و خیلی آن ابهت را ندارد و در نظرت نمی‌افتد.

  • این است که آن نظر اول را اگر بخواهی بگیردت راه و روش دارد. اول آن که باید چشمانت را و سرت را- بگیری پایین و به کعبه مستقیم و فی البداهه نگاه نکنی. بروی از پله ها پایین و بروی توی حیاط که اقلا ویوی خانه را کامل داشته باشی و نگاهت از بالا به خانه نباشد. دوم این‌که اگر بتوانیقبل از رویت خانه- سجده کنی و بعد از سجده سر بلند و کنی و به خانه بنگری… از ما که گذشت شما به رفقایتان بگویید. بلکه گیرا شود و دلشان هُری بریزد پایین و ….

  • هر جا که می‌روی به زیارت، امام است یا پیامبر است یا امامزاده است. به هر حال یک نفر هست که وقتی از در می‌روی تو، می‌گویی «السلام علیک یا ….» . و از آن جا که ترک عادت موجب مرض است، از در مسجدالحرام که می‌رفتیم تو، ناخودآگاه بر لبمان می‌آمد «السلام علیک….-بعد حواسمان جمع می‌شد که ای بابا این جا دیگر مقبره نیست!- ….یا الله!» بعد هم خودمان از خودمان-خنده مان می‌گرفت و هلم جرا.  بعدتر معلوممان شد که مستحب است هنگام دیدن کعبه بر رسول خدا و امیرالمومنین سلام کنی!

  • نمی دانم چرا؛ اما یک جورهایی خیلی به شک و شبهه می‌افتادیم در مسجدالحرام. خیر بود یا شر نمی‌دانم. نه این که یک عمر رو به کعبه نماز کرده ای و برایت آخر دنیاست؛ می‌رسی بهش می‌بینی این جا که یک مکعب تو خالی است. یک جورهایی موقع طواف آدم گیج می‌زند. سجده می‌کنی و حواست هم جمع است که به این سنگ ها نیست. این سنگ ها ارزش سجده کردن ندارند. این خدا و عظمت خداوندی است و دستور اوست که به این سجده معنی می‌دهد.توخالی بودن جهان ماده و هرچه در آن است را انگار می‌گذارد جلوی چشمت. یک خانه‌ی مربع ساده‌ی چهاردیواری سیاه. هر چند به هزار زینت

    آراسته‌اند‌اش اما باز هم ساده است و با همان ترکیبش توخالی بودنش را فریاد می‌کند. شاید هم ایراد از فکر ماست. نمی‌دانم. دور خانه می‌گردی و یقین داری چیزی تویش نیست. مطمئنی که خدا اینجا نیست. یا غلظت وجودش در این مکان بیشتر نیست. مثل حرم ائمه نیست که کسی تویش باشد و شما حواست بهش باشد. خدا همه جا هست. این جا فقط حرم است. و اسباب امتحان. با خودم فکر می کردم که اگر صد سال قبل آمده بودم و با راه دور و آن مشقات بی مانند و ماه ها طی طریق با اسب و شتر و با این حالت و این شک و شبهه روبرو می شدم ای بسا خودمان را حلق آویز می کردیم!

  • در حدیث است که وقتی به سر مزار اموات می‌روید، خودشان هم می‌آیند آن جا و در جوار شما در قبرشان حاضر می‌شوند. وگرنه خیرات و مبرات از راه دور هم به آن ها می‌رسد. فرق حرم با غیر حرم هم ای بسا همین است. اما مسجدالحرام چی؟ خود خدا که همه جا هست و این جا و آن جا ندارد که! … این ها و نظایر این شبهات مدام در ذهنت وول می‌خورد!  خودش باید با محبت قضیه را حل و فصل کند و گر نه راه دیگر ندارد. این است که می‌گویند حج یکی از عباداتی است که عبودیت و تسلیم در آن خیلی زیاد است. چون کلا مناسک‌اش خیلی عقل بردار نیست.(حکمت دارد ها، ولی …) خیلی کارها را می‌کنی محض این‌که خدا گفته بکن! وگرنه چرا 7 دور و چرا 8 دور نه! چرا سعی؟ چرا محرم شدن؟ چرا…؟

  • از مدینه تا مکه حدود 470  کیلومتر راه است. به طوری که حداقل 5-6 ساعت طول می‌کشد. هر کسی هم که می‌خواهد وارد مکه بشود باید محرم بشود واجازه بگیرد و عمره‌ی مفرده انجام بدهد و بعد وارد بشود. اعمال عمره مفرده هم چندان مشکل نیست و تقریبا ساده است. اگر مدیر کاروان آدم بلدی باشد، نماز ظهر را که خواندند ناهار زائرش را می‌دهد و دو ساعت قبل از غروب راهی‌شان  می‌کند مسجد شجره. آن جا غسلشان را بکنند و وضویشان را بگیرند و نماز احرام را -که مستحب هم هست- بخوانند و محرم شوند. نماز مغرب و عشا را هم به جا بیاورند و بلافاصله حرکت کنند. این دأب اغلب کاروان های ایرانی است. اما هنر مدیر در
    مدیریت کردن این صحنه است. چون اغلب صدها‌ات وبوس شبیه هم -که فرقشان یک ورق نوشته روی شیشه‌شان  است- در یک شب در پارکینگ مسجد شجره می‌ایستند و اگر اعضای کاروان خوب توجیه نباشند یا از هم جدا شوند، یک باره می‌بینی یک ساعت و بیشتر معطل می‌شوید تا یک عده که گم شده اند و … پیدا بشوند. به هر حال راه می‌افتند و اگر بتوانند قبل از ساعت یک بامداد درمکه باشند خیلی عالی خواهد بود. پیرها و ویلچری ها را می‌گذارند در هتل. بقیه را راهی می‌کنند برای انجام اعمال و تا قبل از نماز صبح اعمال را تمام می‌کنند. زائر نماز صبح‌اش را می‌خواند و می‌رود می‌خوابد. خدا نکند بخشی از اعمال بخورد به بعد از نماز صبح. که اوج شلوغی مسجدالحرام است.

  • اعمال هم سخت نیست. اول که طواف است. طواف هم یعنی «7 دور گرد خانه گشتن و دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم!»  دوم. سعی است، که 7 بار میان صفا و مروه را باید طی کنی و از صفا شروع کنی. و سوم. تقصیر است که کوتاه کردن ناخن یا بخشی از موها یا هر دو است! و چهارم. مجددا طواف است که این یکی باید نیت‌اش طواف نساء باشد. و طهارت (وضو، لباس و بدن) نیز تنها هنگام طواف شرط است و در سایر اعمال مستحب.

  • قبل از مکه رفتن حاج آقا یک سری نصیحت فرمودند. اول این‌که تا می‌توانی حلالیت بطلب. هر که می‌شود و دسترسی داری باید بروی دنبالش و حلالیت بطلبی. مسایل مالی اگر هست و سایر مسایل. هرچه بارمان سبک تر باشد امید بیشتر است. دوم. یک عملی را دستور فرمودند که برای آمرزش گناهان کبریت احمر است. و سوم. این‌که مناسک بخوان. ما این سومی را جدی نگرفتیم وبا خودمان گفتیم مورچه چیه که کله پاچه‌اش باشد.عمره که کاری ندارد. زد و گرفتار شدیم. با کاروان راه نیفتادیم. دیدیم معطلی دارد. خودمان شروع کردیم اعمال را انجام دادن. وسط سعی بودم که سهوا کمرم را خاراندم و جوشی یا زخمی بود که سر باز کرد و خون آمد و ما به خیالمان عنقریب است که آسمان به زمین بیاید. عصبانی و ناراحت و پریشان خاطر شدیم و مانده بودیم که چه بکنیم. آن جا هم همه یک شکل و قیافه اند و آخوند را از غیر آخوند نمی‌شود تشخیص داد و اعضای کاروان هم هنوز مشغول طواف بودند. یک آقایی را دیدم که ریشش بلند بود. گفتم شاید آخوند باشد. مساله را پرسیدم ونکرد بگوید نمی‌دانم یا آخوند نیستم یا … گفت: «آخ آخ آخ… بدو برو خودت و لباس احرامت را آب بکش و از اول سعی کن!» حالا توی این هیر و ویر مانده بودم که چه باید کرد. دمپایی هایمان را هم نمی‌دانم کجا گذاشته بودیم! با پای برهنه پرسان پرسان دور تا دور حرم گشتیم و دو سه آدرس غلط رفتیم تا بالاخره پیدا کردیم و لباس احرام از تن به در آوردیم و تن بشستیم و لباس را نیز. بعدتر معلوممان شد که اصلا طهارت شرط نبوده است و با فرض قطع شدن سعی باید از همان نقطه که قطع شده ادامه داد! بگذرم که با مرارت و استرسی که تا آن روز برایم بی سابقه بود سعی را به انتها بردیم و تقصیر کردیم. اما همین توقف طولانی در مسیر انجام اعمال، باعث شد که به وقت اذان صبح برخورد کنیم. ما هم خسته و کوفته از اعمال و راه دراز مدینه تا مکه و نخوابیدن شب و استرس اخیر، داشتیم از حال می‌رفتیم. لامصب پیش نماز هم کم نگذاشت و طولانی ترین نماز صبحی که ما در آن ایام خواندیم را اقامه فرمود! به ابوالزوجه عزیز گفتم: «حاج آقا برویم خانه طواف نسا باشد برای بعد.» گفت: «برویم انجام بدهیم و کار تمام بشود بهتر است.» همراه شدیم و رفتیم داخل. بسیار بسیار شلوغ بود بدان حد که کاملا بی اختیار حرکت می‌کردیم. باید اعتراف کنم و همان جا هم در گوشی به خدمت حضرت ربوبی عرض کردم- که خدایا ما درست است که آدم حسابی‌ای نبوده ایم ولی در این عمری که به ما داده بودی هیچ عملی را با این کسالتی که امروز انجام دادیم انجام نداده بودیم. هیچ عبادتی نکرده بودیم که بخواهیم زودتر تمام شود جز این یکی!  که در دور ششم تقریبا دعا کردم که خدایا این را زودتر تمامش کن. و من شرمنده‌ات  هستم ای خدا که این مساله نزد بیت تو رخ داد. شاید هم حکمتی داشت که می‌خواست هیچ از شوق و ذوق و میل و کشش درون (که سرزنش خار مقیلان را کم می‌کند و تحمل سختی را بالا می‌برد و کار را سهل می‌کند) در ما نباشد و فقط به قصد انجام دستور ربوبی در آن میانه داخل شده باشیم. چه می‌دانم؟  به خودمان دلداری می‌دهیم دیگر!. خلاصه….شرمنده ایم اوس کریم!

  • ناگفته نماند چون با حضرت سلطانبانو همراه بودیم و دیدیم آن ریحانه در آن جمعیت آزرده خاطر خواهد شد، او را جلو انداختیم و دو دست را بر دو طرف وی گماردیم و مانند بادی گاردی وی را در میان جمعیت نگه داشتیم مبادا آسیب بیند یا فشار جمعیت مانع اعمال وی بشود! -البته اوف بر ریا و ریاکار!!-

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

مطالب قديمی همين وبلاگ٬ حول و حوش تربيت!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

مطالب قديمی همين وبلاگ٬ حول و حوش خانواده!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2007 در Uncategorized