RSS

بایگانی ماهانه: سپتامبر 2007

درباره‌ی استخاره

استخاره در لغت٬ طلب خیر کردن است از خداوند.

اما آن چه امروز نزد ما به استخاره مشهور است٬
آن است که به قرآن یا تسبیح تفال می زنند و میان فعل و ترک یک امر مباح قرعه می کشند.

از سخنرانی آیت اله حمیدی یک جزوه‌ی جالبی منتشر شده بود تحت عنوان
بحثی درباره ی استخاره.

خلاصه آن که
در تایید و تبیین این روش ها که میان ما مرسوم شده است٬
(باز کردن لای قرآن یا تسبیح انداختن)
یک عدد روایت قابل اعتنا هم نداریم.

آن چه که در روایات هست
نماز استخاره است و دعای طلب خیر است و بعد از این ها قرعه کشی.
(۶ ورق می نویسی. ۳ تا بکن. ۳ تا نکن.می گذاری زیر سجاده ات.
نماز استخاره را که خواندی و دعا کردی دانه دانه می آوری بیرون.
۳ تا نکن که آمد یعنی بد. ۳ تا بکن که آمد یعنی خوب.
اگر هم قاطی آمد٬ ششمی را بیرون نکش و ببین کدام بیشتر است.جواب همان است!)

که بیانگر حالت استیصال میان ترک و فعل یک امر مباح است.
و در اموری که مشورت و عقل یاری می دهد و می توان به تنیجه رسید٬
این استخاره محلی از اعراب ندارد.

امروزی شده اش هم می شود تسبیح!
که حداکثر همان کارکرد قرعه کشی را دارد.
که فرد به جای تاس انداختن٬ تسبیح می اندازد.
(چون تاس در جیب قمار باز راحت پیدا می شود و تسبیح در جیب مومن!)

این تا این‌جا.

برخی دیگر نیز اعتقادی فراتر از این مسایل به استخاره دارند.

برخی معتقدند استخاره خبر از غیب می دهد و عالم دیگر!
و می تواند چیزهایی را پیش بینی کند
و آینده را معلوم کرده و با ارزیابی خوب و بدِ آینده‌ی ما٬
آن را پیشتر به ما نشان بدهد.

لذا می بینی فرد رفته خواستگاری٬
تحقیقاتش را کرده٬ دختر را هم پسندیده٬ خانواده ها هم خیلی مناسب و خوبند٬
همه‌ی شرایط عقلی و نقلی جور است و مناسب است٬
می رود خود را بند استخاره می کند که ببیند آخرش چی می شود!!

آخر٬ آخرش را تو باید بروی بسازی برادر من! 
اصلا  اول و وسط و آخرش (=طول زندگی) اسباب امتحان شدن است.
اعمال خوب و بد من وشماست که آینده را می سازد! نه استخاره!

بعدش هم می زند و جواب بد می آید.
یا بنابر اعتقادش این مورد مناسب را از دست می دهد؛
یا حداقل دلش چرکین می شود.
و تا آخر عمر هر اتفاقی هم بیفتد (هرچند آن اتفاق طبیعی هم باشد) با خودش می‌گوید
از اول هم نباید این کار را می کردم. استخاره هم که بد آمده بود!!!
یکی نیست بگوید:
برادر من!
آن کارها که توکردی را با وجود استخاره‌ی خیلی عالی هم می کردی٬
زندگی‌ات می افتاد به این روز!

***

ما بحثی بر سر این که غیبی وجود دارد٬ و خبر از غیب نیز وجود دارد٬
و بسیاری افراد هم هستند که به آن اخبار دسترسی دارند نداریم.

این واضح است و آن قدر نمونه هایش را به چشم خودمان دیده ایم که برایمان ثابت است.

بحث بر سر آن توقع دوم از استخاره است.

آن خبر از غیب دادن را به گمانم نه در استخاره که در کسی که استخاره می کند باید جست.

داشته ایم و دیده ایم بزرگانی که
از درب مسجدش که می رفتی تو٬ می فهمید چه کاره‌ای و دردت چیست
و استخاره را می خواهی برای چی؟

خلاصه تا ته کار ات را می دید و
استخاره ات را بهانه می کرد و حرفش را به‌ات می زد.
چون اگر جور دیگر (و بی مقدمه) به‌ات می گفت٬ هول می کردی. می ترسیدی.

کم نیستند کسانی که نزد فلان عارف رفته اند
و استخاره خواسته اند بی آن که موضوع را بگویند.
و طرف بی آنکه بپرسد صدر و ذیل قضیه را برایشان باز کرده و گفته است.

خلاصه٬ این آقا اگر با سکه‌ی دوریالی هم برایت استخاره کند٬ طلاست.
چون خودش باخبر است. می فهمد.

یا بزرگی بود -رحمت اله علیه- چشمی داشت که نوری در قرآن می دید.
(بزرگان در مورد ایشان این را گفته بودند. وگرنه ما که هرّ را از برّ تشخیص نمی دهیم!)
مخاطب قرآن قرار می گرفت.

وگرنه فلان آقایی -مثل بنده- دوزاری٬ 
استخاره‌ی قرآن  را چه می فهمد که یعنی چی؟
معنی اش را به زور می فهمد چه رسد به نور باطن قرآن!

**

از یک استاد دانشمندی پرسیده بودند که استخاره بکنیم یا نه؟
گفته بود:
«یک چیزهایی هست که ما نمی دانیم…بکنید.»

چه می دانم! شاید ما فهممان نمی رسد!

ولی حاج آقا! نه تنها  یک چیزهایی٬ که خیلی چیزهایی هست که ما نمی دانیم.
بنا هم نبوده بدانیم.

قرار نیست غیب بشود ابزار دوپینگ مومنین!

راستش را بخواهی٬
این استخاره تنها جایی هم نیست که دنبال پارتی بازی هستیم.
دنبال در رفتن از عواقب اعمالمان هستیم.
می خواهیم زرنگ بازی در بیاوریم!
میان‌بُر بزنیم و خلاصه قواعد بازی را بپیچانیم!

نمی شود برادر من!
امتحان الهی پس چی؟
عقل و تدبیر پس چی؟

اگر قرار باشد که درب غیب را باز کنند که من و شما کار و کاسبی مان را و
زندگی دنیایمان را آباد کنیم٬ که نمی شود.
یک بارگی درب غیب را برای همه باز می کردند دیگر!

اگر به غیب گفتن باشد٬ خیلی ها هم هستند که بدون استخاره غیب می گویند.
یک حسین آقای مکانیکی هست که از شاگردان میرزا اسماعیل دولابی است.
همچین برایت غ
ب می گوید که دیگر می ترسی بروی پیش اش.
یک بار بروی٬ دیگر نمی خواهی بروی.
شاید هم علت این که این قدر باز و آشکار می گوید همین باشد.
که از دست فضول هایی مثل من خلاص بشود.

یا یک آقای دیگری هست که این غیب گویی را کرده نون‌دانی برای خودش!
پول می گیرد و غیب می گوید!

به هر حال٬
گیرم آینده ات را بدانی٬ زندگی بی مزه نمی شود؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

يوسف مصری نداشت مثل تو چندين نمک!

داستان اينه که فقير -خوش‌ذوقی- شب‌هنگام خدمت حسن بن علی عليهماالسلام ميره و عرض ميکنه:

لَم يَبق لي شَيءٌ يُباعُ بدِرهمٍ / يَكفيكَ مَنظرُ حالتي عن مَخبري
إلّا بَقايا ماءِ وجهٍ صُنــــــتُه / ألّا يُباع و قَد وَجَدتُك مُشتري


چيزی برايم باقی نمانده که به درهمی بفروشمش/ چهره من از روزگارم خبر ميدهد!
تنها باقيمانده‌ای از آبرويم هست که تا به حال نگاه داشته‌بودم که نفروشم/ ولی شما را خريدار [خوبی] ميبينم!

نقل شده که امام عليه‌السلام "تمام" پولی که اون شب در منزل داشتند (ظاهرا ده، دوازده يا چهارده هزار درهم) رو به سائل ميدن و جواب شعرش رو هم فی‌البداهه، با همون وزن و همون قافيه ميدن که:

عاجَلتَنا فأتاكَ وابلُ برّنا طَــلّا / وَ لَو أمهَلتنا لـَـــــــم نَقصر
فَخُذ القَليل و كُن كأنّك لَم تَبَع / ما صُنتَه وكأنّنا لَم نَشتَري


برای آمدن نزد ما شتاب کردی و از باران بخشش ما تنها نمی به تو رسيد/ اما اگر بيشتر مهلت ميدادی کوتاهی نميکرديم! پس همين مقدار کم را بپذير و چنان فرض کن که انگار نه انگار تو چيزی فروختی و انگار نه انگار ما چيزی خريديم! (:

***

پارسال این ها را
-همین روزها-
در چنین+ پستی در همین وبلاگ؛ عینا از وبلاگ آقا سعید+ نقل کردم.

آنقدر زیبا بود که دلم نیامد امسال هم این جا نگذارمش!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

حکايت آن آب شور….(۸)

  • روزهای اولی بود که رسیده بودیم مدینه. حسین زنگ زد و خبر بسیار ناگواری داد. خبر ارتحال حضرت آیت الله حق شناس را. خیلی دلم گرفت. بعد هم از قول حاج آقا نصیحت کرد که : هیچ عملی را به جز واجبات که گریزی نیست- به نیت خودت انجام مده. به نیت امواتت، بزرگان و علما و شهدا و ائمه و … باشد. چون عملی را که هدیه بکنی، ثوابش هفتاد برابر و بیشتر به خودت باز خواهد گشت. ما هم هرچند قابل این حرف‌ها نبودیم- نیت کردیم که مستحباتمان را هدیه کنیم به روح حاج آقا میرزا (حاج میرزا عبدالکریم حق شناس) بل‌که خداوند به نفس زکیه‌ی ایشان از ما نیز قبول کند.

  • در این سفر از نکردن دو کار بسیار ناراحتم و امیدوارم قسمتم بشود و جبران کنم. به علت ناآشنایی و بی معرفتی و مهمتر از این‌ها بی توفیقی- موفق نشدیم و امیدوارم خداوند بر ما ببخشاید. اول آن که در مدینه به زیارت قبر مطهر حمزه سیدالشهداء نایل نشدم حال آن که بی بی دوعالم هر هفته دو بار به زیارت ایشان می‌رفته اند و دوم آنکه در مکه به زیارت قبر حضرت ابوطالب و حضرت خدیجه نایل نشدیم و این هردو بر من حسرتی بزرگ است که دیر متوجه شدم و ازخواب برخاستم و  کار از دست شده بود. امید که بتوانم روزی جبران کنم و این حق بی بدیلی که این هر سه بزرگوار تا قیام قیامت بر گرده‌ی هر مسلمانی داشته و دارند را بتوانم هر چند در حد کوچکی خودم- ارج بنهم.

  • این کوه صفا عجب صفایی دارد! جدا جالب است. مشرف هم هست به مسجد و بیت از آن جا رویت می‌شود. تامیانه اش را تراشیده اند و مرمر کرده اند که مردم راحت بروند و بیایند و رویش باقیمانده اش هم رزین زده اند که در اثر سایش فرسایش نیابد. خیلی با صفا بود. ابوی فرموده بودند که هر کسی دنیای خوب می‌خواهد و رزق وسیع برود زیاد در کوه صفا بنشیند. این، علاوه بر صفای صفا، مزید بر انگیزه‌های ما گردیده بود و سعی کردیم زمان زیادی را آنجا بگذرانیم و قرارهایمان را هم با بانو آن جا می‌گذاشتیم. ناگفته نماند که گفته اند کوه صفا محل هبوط حضرت‌ آدم علیه السلام است و کوه مروه محل هبوط حضرت حوا. که این دو با فاصله‌ی زمانی هبوط کردند و همدیگر را گم کردند و نهایتا جد ما جده‌ي ما را در محلی پیدا کرد که امروز نامش جبل الرحمه (در صحرای عرفات) است. (به اشتباه گمان می کردم این محل جده است! که کاشف به عمل آمد مدفن حضرت حوا در جده است و علت نام گذاری آن شهر هم به جده این آرامگاه است). به هر روی ای بسا صفای صفا ناز قدوم حضرت آدم باشد! چه می دانم؟!

  • قرائت قرآن در حرم شریف نبوی و مسجدالحرام بسیار ثواب دارد. چنانچه گفته اند کسی که نزد قبر پیامبر یک ختم قرآن انجام بدهد هنگام مرگ ایشان را زیارت خواهد کرد و ایشان او را به بهشت رهنمون خواهند شد. توفیق هم می‌خواهد. این سفر که نصیب ما نشد. این جماعت سنی قرآن را زمین گذاشتن خیلی بی احترامی می‌دانند. حال آن که می‌بینی دراز کشیده و قرآن را مثل کتاب قصه دست گرفته و می‌خواند. (ما پا جلوی قرآن دراز نمی کنیم!) یا با دست چپ گرفتن قرآن را بد می‌دانند یا این که کفش و قرآن را در یک دست بگیری را خوش نمی دارند. خلاصه برای پرهیز از ناراحتی‌ها و احیانا بدنامی برای شیعیان و ایرانی‌ها بهتر است این‌ها را رعایت کنیم و قرآن را زمین نگذاریم یا اصولا چیزی را با دست چپ از دیگری نگیریم و ندهیم و …بد هم نیست. هر چه قرآن را -هر چند به ظاهر هم باشد- احترام کنیم باز هم کم است و بزرگان گفته اند که عاقبت به خیری می‌آورد!

  • ساسکو را یادم نرود! این ساسکو هم ماجرایی دارد. گفتم که. میان مکه و مدینه 470 کیلومتر راه است و معمولا در طول مسیر باید یک جایی توقف کرد. مشهور ترین این توقف گاه‌های بین جاده که اتوبوس‌های ایرانی در آن جا متوقف می‌شوند، ساسکو است. در حج واجب غذا را هم از ساسکو می‌گیرند یا آن جا میل می‌کنند. در عمره از همان غذای هتل است و معمولا هم عدس پلو است. چرا که گروه پزشکی اجازه نمی دهد غذای پرچرب یا غذای دارای مایونز یا … باشد. همان عدس پلو بهترین غذا برای این مسیر است. با این حال توقف در ساسکو معمولا سرجای خودش هست. دردسرتان ندهم. این ساسکو جایی بود بسیار کثیف و نامرتب و هیچ نسبتی با دنیا مدرنی که در مکه و مدینه می‌دیدی نداشت. تقریبا از مسافرخانه‌های بین راهی خودمان هم بدتر و کثیف تر و بی نظم تر بود. نه آب و دست‌شویی درست و حسابی نه رستوران تمیزی نه حتی نظافت عمومی جالبی. حتی بوی گند آشغال و کثافت محیطی آن‌جا برای من آزار دهند بود و …. به هر روی این اسم چندان نزد مردم و ایرانی‌ها مشهور است که در کلاس‌های سازمان حج که شرکت می‌کنیم و زنگ تفریح‌ها که خوراکی، میوه ای چیزی می‌دهند، همه می‌گویند: «برویم ساسک
    !» یا این که می‌خواهند بپرسند رفته ای یا نه می‌گویند: «ساسکو زده ای؟»

  • غار حرا که می‌روی باید صبح زود بروی که به آفتاب و … بر نخوری خلوت هم باشد بتوانی نمازی چیزی بخوانی. البته نوبتی است و طول هم می‌کشد ولی آن‌ها که رفته اند بر این باورند که ارزشش را دارد. سعودی‌ها اعتقادی به این مسایل ندارند و آن طور که شنیده ام این رفتن ما را خوش ندارند و لذا راهش هم خیلی راحت نیست واین‌ها هم قصد ندارند وضعیت اش را بهتر بکنند. به هر حال آن جا که رفتید، ضمن التماس دعا، تقاضا دارد که مواظب ساک و کیف و دوربین هایتان باشید. آنجا گرگ و خرس و …. ندارد ولی میمون دارد.آنچه مشهور است این است که این‌ها دست آموزند و آموزش دیده اند که ساک‌ها و دوربین‌ها و .. را به مجرد این که رها می‌کنید (و یک لحظه می‌گذارید کنار دستتان که استراحت بکنید) می‌دزدند و می‌برند!

  • رفتیم به نیابت از دوستی، مجددا محرم شدیم تا عمره به جا بیاوریم. شب آخر بود به گمانم.بدون برنامه ریزی خاصی 15 ریال گذاشتم در جیب و راه افتادم سمت حرم که از آنجا بروم تنعیم. در مسجدالحرام دیدم دمپایی احرام نپوشیده ام و مناسب نیست. 5 ریال دادم و دمپایی خریدم. 2 ریال هم دادم تا مسجد تنعیم یا به قول خودشان سیده عائشه که ادنی الحل است. محرم شدیم و بیرون آمدیم دیدیم دمپایی نیست. از نو رفتیم دمپایی را خریدیم به 4 ریال.یک آب انبه هم گرفتیم جهت تنوع مزاج به 2 ریال.مشغول نوش جان کردن بودیم که دیدیم به دیوار اسم خیابان را نوشته که «شارع سیده عائشه». از یارو پرسیدم «این جا خیابان سیده عائشه است…هان؟» او انگار شنیده باشد سید گفت «سید نه! سیده.» گفتم «می دانم. من هم گفتم سیده.» گفت «سید مثل سید روح اله خمینی. راستی شما می‌گویید خمینی از اولیاءاله است؟» گفتم: «الله ولی الذین آمنوا! همه‌ی مومنین ولی خدا هستند. ما می‌دانیم خمینی عابد بود و زاهد بود و اهل نماز بود و عبادت بود و شب زنده داری و روزه گرفتن و …. این بود که ما دوستش داشتیم و هر کسی که این طور باشد را هم دوست خواهیم داشت.شما هم چنین کسی را دوست داری. خدا هم دوست دارد.» چیزی نگفت. 2 ریال هم دادیم از مسجد برگردیم به مسجدالحرام(۵+۲+۴+۲+۲=۱۵!). رفتنا خوردیم به یک جوان لارژ که دیگر می‌خواست بی خیال شود و برود منزلش. ماشینش خالی بود (هایس با ظرفیت حداقل 12 نفر) و ما را سوار کرد و تا مسجد تنعیم رساند. کولرش را هم روشن کرده بود و کرایه هم می‌خواست نگیرد. توی مسیر باهم دوست شده بودیم. ولی چشمتان روز بد نبیند. این راننده‌ی برگشت یک آدم خنسی بود که می‌خواست تا سقف ماشین اش را هم آدم بچیند بعد راه بیفتد. شاکی شدم از دستش ولی چاره ای نبود. جز 2 ریال برایمان باقی نمانده بود که لارژ بازی در بیاوریم و 5 تا 10 ریال بدهیم و دربست برویم! در گرما و تنگی جا بسیار مشکل گذشت. به هر حال بعد از نیم ساعت که علاف شدیم تا به زور و ضرب ماشین اش را پر کند راه افتاد. کنارم یک پیرمرد مصری بود که خیلی دیدگاه روشنی نسبت به اوضاع و احوال سیاسی جهان داشت و ایران را هم می‌شناخت و … خلاصه کلی با هاش رفیق شدیم و گفتیم و شنیدیم. رسیدیم مسجد الحرام با من همراه شد. نزدیک درب حرم دست راستش را از زیر لباس احرامش آورد بیرون. به من هم اشاره کرد که محرم شو! گفتم الآن هم محرم هستم. علمای ما گفته اند همین قدر کافی است. خوشش نیامد و دیگر همراهی ام نکرد! و رفت پی کارش! الحمدلله این یکی عمره را خیلی سرحال و خوب انجام دادیم. امید که خدا به فضل و کرمش قبول بفرماید و به کیفیت عمل ما چندان دقت نفرماید و همین طوری کیلویی قبول کند وگر نه اگر کار به دقت و عدل پروردگار افتد، گمان نبرم یکی از این اعمالمان پیدا بشود که خودمان ازش فرار نکنیم. یا ریایی تویش هست یا شرکی یا …. امیدمان به فضل و کرم اوست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

عمه‌ی من بود که بیش از ۲۰۰ فقره ناو در خليج داشت؟

مخوف ترین و مخربترین موشک ضد کشتی در دنیا٬ 
این+ است.

سرعتی سه برابر با سرعت صوت (۱۰۲۰ متر بر ثانیه)
و بیشینه ارتفاع پرواز ۲۰ متر و یک فقره نوک جنگی ۳۰۰ کیلویی!
برد موثر موشک ۱۲۰ کیلومتر است که ارتقاء برد آن تا ۲۰۰ کیلومتر در دست مطالعه‌ است.

بعد از شلیک٬ مدافعین در ناو ها چیزی در حدود ۳۰ تا ۳۵ ثانیه وقت برای دفاع خواهند داشت!
سیستم هدایت رادار فعال را دارد و برای فرار از سیستم های
آتشبار سنگین ضد موشک٬
در مرحله‌ی تقریب نهایی به سمت هدف یک مانور سنگین به سمت بالا انجام می دهد!

سه کشور روسیه٬ چین و ایران این موشک را دارا هستند!

****

با تشکر از محتبی خاجی نویسنده‌ی محترم مجله جنگ افزار.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

حکایت آن آب شور….(۷)

  • از خیلی ها شنفته بودیم که نگاه اول که به خانه‌ی کعبه می‌کنی خیلی خاص است و دل آدمی هُری می‌ریزد پایین و …. ما هم توی این فکر ها بودیم که وارد مسجد الحرام شدیم. نگاهمان هم از همان جا بر کعبه افتاد و دلمان هُری نریخت پایین. بلکه انتظارمان از این منظره رفته بود بالا و منتظر‌ اتفاق خاصی بودیم که نیفتاد. خورد توی حالمان. هی هم به خودمان فشار می آوردیم که «آی دل! تو چرا هُری نمی‌ریزی پایین! یعنی این قدر قسی شده ای؟» بعد کاشف به عمل آمد که راه و روش دارد. از آن جا که کعبه چند متری پایین تر از سطح عمومی بیرون مسجدالحرام قرار دارد، هنگام ورود به مسجدالحرام کعبه روبرو و پایین است و از لای هلالی ستون هایی که گرداگرد حیاط را گرفته است به زحمت گوشه هایی از کعبه را می‌بینی. و خیلی آن ابهت را ندارد و در نظرت نمی‌افتد.

  • این است که آن نظر اول را اگر بخواهی بگیردت راه و روش دارد. اول آن که باید چشمانت را و سرت را- بگیری پایین و به کعبه مستقیم و فی البداهه نگاه نکنی. بروی از پله ها پایین و بروی توی حیاط که اقلا ویوی خانه را کامل داشته باشی و نگاهت از بالا به خانه نباشد. دوم این‌که اگر بتوانیقبل از رویت خانه- سجده کنی و بعد از سجده سر بلند و کنی و به خانه بنگری… از ما که گذشت شما به رفقایتان بگویید. بلکه گیرا شود و دلشان هُری بریزد پایین و ….

  • هر جا که می‌روی به زیارت، امام است یا پیامبر است یا امامزاده است. به هر حال یک نفر هست که وقتی از در می‌روی تو، می‌گویی «السلام علیک یا ….» . و از آن جا که ترک عادت موجب مرض است، از در مسجدالحرام که می‌رفتیم تو، ناخودآگاه بر لبمان می‌آمد «السلام علیک….-بعد حواسمان جمع می‌شد که ای بابا این جا دیگر مقبره نیست!- ….یا الله!» بعد هم خودمان از خودمان-خنده مان می‌گرفت و هلم جرا.  بعدتر معلوممان شد که مستحب است هنگام دیدن کعبه بر رسول خدا و امیرالمومنین سلام کنی!

  • نمی دانم چرا؛ اما یک جورهایی خیلی به شک و شبهه می‌افتادیم در مسجدالحرام. خیر بود یا شر نمی‌دانم. نه این که یک عمر رو به کعبه نماز کرده ای و برایت آخر دنیاست؛ می‌رسی بهش می‌بینی این جا که یک مکعب تو خالی است. یک جورهایی موقع طواف آدم گیج می‌زند. سجده می‌کنی و حواست هم جمع است که به این سنگ ها نیست. این سنگ ها ارزش سجده کردن ندارند. این خدا و عظمت خداوندی است و دستور اوست که به این سجده معنی می‌دهد.توخالی بودن جهان ماده و هرچه در آن است را انگار می‌گذارد جلوی چشمت. یک خانه‌ی مربع ساده‌ی چهاردیواری سیاه. هر چند به هزار زینت

    آراسته‌اند‌اش اما باز هم ساده است و با همان ترکیبش توخالی بودنش را فریاد می‌کند. شاید هم ایراد از فکر ماست. نمی‌دانم. دور خانه می‌گردی و یقین داری چیزی تویش نیست. مطمئنی که خدا اینجا نیست. یا غلظت وجودش در این مکان بیشتر نیست. مثل حرم ائمه نیست که کسی تویش باشد و شما حواست بهش باشد. خدا همه جا هست. این جا فقط حرم است. و اسباب امتحان. با خودم فکر می کردم که اگر صد سال قبل آمده بودم و با راه دور و آن مشقات بی مانند و ماه ها طی طریق با اسب و شتر و با این حالت و این شک و شبهه روبرو می شدم ای بسا خودمان را حلق آویز می کردیم!

  • در حدیث است که وقتی به سر مزار اموات می‌روید، خودشان هم می‌آیند آن جا و در جوار شما در قبرشان حاضر می‌شوند. وگرنه خیرات و مبرات از راه دور هم به آن ها می‌رسد. فرق حرم با غیر حرم هم ای بسا همین است. اما مسجدالحرام چی؟ خود خدا که همه جا هست و این جا و آن جا ندارد که! … این ها و نظایر این شبهات مدام در ذهنت وول می‌خورد!  خودش باید با محبت قضیه را حل و فصل کند و گر نه راه دیگر ندارد. این است که می‌گویند حج یکی از عباداتی است که عبودیت و تسلیم در آن خیلی زیاد است. چون کلا مناسک‌اش خیلی عقل بردار نیست.(حکمت دارد ها، ولی …) خیلی کارها را می‌کنی محض این‌که خدا گفته بکن! وگرنه چرا 7 دور و چرا 8 دور نه! چرا سعی؟ چرا محرم شدن؟ چرا…؟

  • از مدینه تا مکه حدود 470  کیلومتر راه است. به طوری که حداقل 5-6 ساعت طول می‌کشد. هر کسی هم که می‌خواهد وارد مکه بشود باید محرم بشود واجازه بگیرد و عمره‌ی مفرده انجام بدهد و بعد وارد بشود. اعمال عمره مفرده هم چندان مشکل نیست و تقریبا ساده است. اگر مدیر کاروان آدم بلدی باشد، نماز ظهر را که خواندند ناهار زائرش را می‌دهد و دو ساعت قبل از غروب راهی‌شان  می‌کند مسجد شجره. آن جا غسلشان را بکنند و وضویشان را بگیرند و نماز احرام را -که مستحب هم هست- بخوانند و محرم شوند. نماز مغرب و عشا را هم به جا بیاورند و بلافاصله حرکت کنند. این دأب اغلب کاروان های ایرانی است. اما هنر مدیر در
    مدیریت کردن این صحنه است. چون اغلب صدها‌ات وبوس شبیه هم -که فرقشان یک ورق نوشته روی شیشه‌شان  است- در یک شب در پارکینگ مسجد شجره می‌ایستند و اگر اعضای کاروان خوب توجیه نباشند یا از هم جدا شوند، یک باره می‌بینی یک ساعت و بیشتر معطل می‌شوید تا یک عده که گم شده اند و … پیدا بشوند. به هر حال راه می‌افتند و اگر بتوانند قبل از ساعت یک بامداد درمکه باشند خیلی عالی خواهد بود. پیرها و ویلچری ها را می‌گذارند در هتل. بقیه را راهی می‌کنند برای انجام اعمال و تا قبل از نماز صبح اعمال را تمام می‌کنند. زائر نماز صبح‌اش را می‌خواند و می‌رود می‌خوابد. خدا نکند بخشی از اعمال بخورد به بعد از نماز صبح. که اوج شلوغی مسجدالحرام است.

  • اعمال هم سخت نیست. اول که طواف است. طواف هم یعنی «7 دور گرد خانه گشتن و دو رکعت نماز پشت مقام ابراهیم!»  دوم. سعی است، که 7 بار میان صفا و مروه را باید طی کنی و از صفا شروع کنی. و سوم. تقصیر است که کوتاه کردن ناخن یا بخشی از موها یا هر دو است! و چهارم. مجددا طواف است که این یکی باید نیت‌اش طواف نساء باشد. و طهارت (وضو، لباس و بدن) نیز تنها هنگام طواف شرط است و در سایر اعمال مستحب.

  • قبل از مکه رفتن حاج آقا یک سری نصیحت فرمودند. اول این‌که تا می‌توانی حلالیت بطلب. هر که می‌شود و دسترسی داری باید بروی دنبالش و حلالیت بطلبی. مسایل مالی اگر هست و سایر مسایل. هرچه بارمان سبک تر باشد امید بیشتر است. دوم. یک عملی را دستور فرمودند که برای آمرزش گناهان کبریت احمر است. و سوم. این‌که مناسک بخوان. ما این سومی را جدی نگرفتیم وبا خودمان گفتیم مورچه چیه که کله پاچه‌اش باشد.عمره که کاری ندارد. زد و گرفتار شدیم. با کاروان راه نیفتادیم. دیدیم معطلی دارد. خودمان شروع کردیم اعمال را انجام دادن. وسط سعی بودم که سهوا کمرم را خاراندم و جوشی یا زخمی بود که سر باز کرد و خون آمد و ما به خیالمان عنقریب است که آسمان به زمین بیاید. عصبانی و ناراحت و پریشان خاطر شدیم و مانده بودیم که چه بکنیم. آن جا هم همه یک شکل و قیافه اند و آخوند را از غیر آخوند نمی‌شود تشخیص داد و اعضای کاروان هم هنوز مشغول طواف بودند. یک آقایی را دیدم که ریشش بلند بود. گفتم شاید آخوند باشد. مساله را پرسیدم ونکرد بگوید نمی‌دانم یا آخوند نیستم یا … گفت: «آخ آخ آخ… بدو برو خودت و لباس احرامت را آب بکش و از اول سعی کن!» حالا توی این هیر و ویر مانده بودم که چه باید کرد. دمپایی هایمان را هم نمی‌دانم کجا گذاشته بودیم! با پای برهنه پرسان پرسان دور تا دور حرم گشتیم و دو سه آدرس غلط رفتیم تا بالاخره پیدا کردیم و لباس احرام از تن به در آوردیم و تن بشستیم و لباس را نیز. بعدتر معلوممان شد که اصلا طهارت شرط نبوده است و با فرض قطع شدن سعی باید از همان نقطه که قطع شده ادامه داد! بگذرم که با مرارت و استرسی که تا آن روز برایم بی سابقه بود سعی را به انتها بردیم و تقصیر کردیم. اما همین توقف طولانی در مسیر انجام اعمال، باعث شد که به وقت اذان صبح برخورد کنیم. ما هم خسته و کوفته از اعمال و راه دراز مدینه تا مکه و نخوابیدن شب و استرس اخیر، داشتیم از حال می‌رفتیم. لامصب پیش نماز هم کم نگذاشت و طولانی ترین نماز صبحی که ما در آن ایام خواندیم را اقامه فرمود! به ابوالزوجه عزیز گفتم: «حاج آقا برویم خانه طواف نسا باشد برای بعد.» گفت: «برویم انجام بدهیم و کار تمام بشود بهتر است.» همراه شدیم و رفتیم داخل. بسیار بسیار شلوغ بود بدان حد که کاملا بی اختیار حرکت می‌کردیم. باید اعتراف کنم و همان جا هم در گوشی به خدمت حضرت ربوبی عرض کردم- که خدایا ما درست است که آدم حسابی‌ای نبوده ایم ولی در این عمری که به ما داده بودی هیچ عملی را با این کسالتی که امروز انجام دادیم انجام نداده بودیم. هیچ عبادتی نکرده بودیم که بخواهیم زودتر تمام شود جز این یکی!  که در دور ششم تقریبا دعا کردم که خدایا این را زودتر تمامش کن. و من شرمنده‌ات  هستم ای خدا که این مساله نزد بیت تو رخ داد. شاید هم حکمتی داشت که می‌خواست هیچ از شوق و ذوق و میل و کشش درون (که سرزنش خار مقیلان را کم می‌کند و تحمل سختی را بالا می‌برد و کار را سهل می‌کند) در ما نباشد و فقط به قصد انجام دستور ربوبی در آن میانه داخل شده باشیم. چه می‌دانم؟  به خودمان دلداری می‌دهیم دیگر!. خلاصه….شرمنده ایم اوس کریم!

  • ناگفته نماند چون با حضرت سلطانبانو همراه بودیم و دیدیم آن ریحانه در آن جمعیت آزرده خاطر خواهد شد، او را جلو انداختیم و دو دست را بر دو طرف وی گماردیم و مانند بادی گاردی وی را در میان جمعیت نگه داشتیم مبادا آسیب بیند یا فشار جمعیت مانع اعمال وی بشود! -البته اوف بر ریا و ریاکار!!-

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

مطالب قديمی همين وبلاگ٬ حول و حوش تربيت!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

مطالب قديمی همين وبلاگ٬ حول و حوش خانواده!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

ميکروب ضعيف شده!

خودتان
-بی آن که بخواهید-
ما را سال ها پیش در برابر
جنگ؛
-این ویروس مهلکی که از آن سخن می رانید-
واکسینه کرده اید.

به ما سخت می گذرد٬
ولی می گذرد!

صدام٬ واکسن ما بود!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

چه کسی کر است؟

مردى متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوائيش کم شده است.
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد
ولى نميدانست اين موضوع را چگونه با او در ميان بگذارد.

بدين خاطر، نزد دکتر خانوادگى شان رفت و مشکل را با او در ميان گذاشت.

دکتر گفت براى اين که بتوانى دقيقتر به من بگويى که ميزان ناشنوايى همسرت چقدر است
آزمايش ساده اى وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو:

«ابتدا در فاصله ٤ مترى او بايست و با صداى معمولى مطلبى را به او بگو.
اگر نشنيد همين کار را در فاصله  ٣ مترى تکرار کن.
بعد در ٢ مترى و به همين ترتيب تا بالاخره جواب دهد.»

آن شب، همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه  شام بود
و خود او در اتاق تلويزيون نشسته بود. مرد به خودش گفت الان فاصله ما حدود ٤ متر است.
بگذار امتحان کنم.

سپس با صداى معمولى از همسرش پرسيد:
عزيزم شام چى داريم؟
جوابى نشنيد.

بعد بلند شد و يک متر جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و دوباره پرسيد: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم پاسخى نيامد.
باز هم جلوتر رفت و از وسط هال که تقريباً ٢ متر با آشپزخانه و همسرش فاصله داشت
گفت: عزيزم شام چى داريم؟
باز هم جوابى نشنيد.

باز هم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش راتکرار کرد و باز هم جوابى نيامد.

اين بار جلوتر رفت و درست از پشت سر همسرش گفت: عزيزم شام چى داريم؟
زنش گفت: مگه کرى؟ براى پنجمين بار مىگويم: خوراک مرغ!

نتيجه اخلاقى
مشکل ممکن است آنطور که ما هميشه فکر مىکنيم در ديگران نباشد و عمدتاً در خود ما باشد!

***

این را آقایی به نام مهدی علیپور به گروپ دانشگاه ایمیل کرده بود!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

طی

– حاجی جون! شما قرار بود به ما دو ماهه چک بدهی.
با هم طی کرده بودیم!
الآن سه ماهه چک داده ای با همان قیمت دو ماهه!

* نه حاج آقا٬ سخت نگیرید.
سه ماه نیست.
دو ماه و نیمه٬ ۷-۸ روز اونور تر!
(منظور مبارک ۸۴ روز  است!)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

جنگ!

بر طبل جنگ می کوبند.
بگذار سفت بکوبند.

جنگ با ایران برنده ندارد.

نه خیال کنی از این حرف های شاعرانه‌ی ضد جنگ می زنم ها.
که هیچ جنگی برنده ندارد.
منظورم این نیست.

ناپلئون را می گویم که مسکو را گرفت!

مسکو را گرفتی٬ بعدش چی؟
سپاهیانش یک چند خوردند و خوابیدند و غارت کردند.
به قول تولستوی: چاق و تنبل که شدند بی هیچ دلیلی
یک بارگی دمشان را گذاشتند روی کولشان والفرار!
و به سادگی نابود شدند.

خیلی ها فتح مسکو را پیروزی ناپلئون دانسته اند.
تولستوی چه زیبا تعبیری متفاوت به کار بسته است.
(داداش جون! مسکو آخر دنیاست!)

بروید جنگ و صلح را بخوانید معلومتان می شود.

***

بر طبل جنگ می کوبند.
فرض کن جنگ هم بشود.

فرض کن به هم‌این+ راحتی هم باشد که مانی عزیز به نقل از آن ژنرال امریکایی نوشته.

گیرم که ۲۵۰۰ مرکز حساس هم نه ۲۵۰۰۰ مرکز را شناسایی کرده اید که
با بمباران آن ها حکومت ایران را فلج خواهید کرد
(عینا همان‌طور که مراکز حزب اله لبنان را شناسایی و فلج کردید!؟).

۴۸ ساعت هم نه.
۲۴ ساعته بمباران کنید و بیایید تهران را بگیرید.
بعدش چی؟
می خواهی چه غلطی در تهران بکنی؟

می دانم که اگر مشکل ایران را حل کنی٬ بقیه مشکلاتت هم حل می شود.
دیگر نفس کسی در نمی آید.
ولی وقتی آمدی تهران٬ می خواهی چه کنی؟

فکر کرده ای این حکومت روی احمدی نژاد و حداد عادل سوار است؟
که بزنی دخل این ها را -مثل صدام- بیاوری و خلاص!

نه داداش جون.
این حکومت بر روی خون شهدا سوار است.
شهدا هم از آسمان نیامده بودند.
این حکومت روی دوش مردم سوار است.
این مردم را هنوز نتوانسته اید -مثل خیلی جاهای دیگر- اخته کنید.

این ملت از این چیزها کم ندیده است.
مغول ها که آمدند٬ 
-در شهرهایی که بدون مقاومت تسلیم مغول نشده بودند-
آدم که هیچ٬ گربه ها را هم زنده نگذاشتند.

مغول ها رفتند و ما هنوز هستیم.
هرچند٬ شنیده ام از از مغول ها هم بدترید؛
فقط کراوات می بندید و کت و شلوار اتو کرده می پوشید!
چشم هایتان هم بغ کرده و کشیده نیست….

***

مگر این که بخواهی یک ایران خالی از سکنه را اشغال کنی.

۷۰ میلیون نفر را که نمی توانی بی هیچ دلیلی بکشی؟
می توانی؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

حکايت آن آب شور….(۶)

  • «*چند وقته ازدواج کرده ای؟ -5 سال. *چند تا بچه داری؟ – بچه نداریم *الله کریم! » این دیالوگ را با چندین نفر از اهالی آن جا داشته ایم. یک جوری می‌گوید الله کریم که دلت برای خودت می‌سوزد!

  • در قشر روشنفکر و تحصیلکرده شان مردان با بیش از یک زن کم دیده می‌شود. از یک راننده تاکسی پرسیدم چند تا زن داری شروع کرد با انگشت هایش شمردن….آخرش گفت: «4 تا! دو تاش مرده اند.»  یا یک سودانی بود که راننده تاکسی بود. او هم 4 تا زن زنده داشت. می‌گفت: ما ازدواجمان راحت است. دختر جهاز می‌آورد مرد مخارج روزانه. گفتم در ایران هم همین است فقط مختصری تشریفاتش بیشتر است!! بعد هم کاشف به عمل آمد 23 بچه دارد!! مردی بود 40 و اندی ساله. همه‌ی موهایش هم سیاه بود. تعجب ما را که دید ‌گفت «این که چیزی نیست. پدر بزرگم بیش از 100 سال زندگی کرد و بیش از 100 بچه داشت. پدرم هم زنده است و بیش از 60 بچه دارد!!» ظاهرا هم خوب به اسلافش اقتدا کرده بود!!

  • روزهای اول برای ساختن یک جمله کلی زور می‌زدیم تا کلمات عربی یادمان بیاید. یک جمله می‌گفتیم با یک کلمه عربی شروع می‌شد و با کلمه ای انگلیسی ادامه می‌یافت و با لغتی فارسی تمام می‌شد!! طرف هم هاج و واج مارا نگاه می‌کرد که این ها که شنیده چیست؟ روز آخر یک تاکسی گرفتیم و گفتیم می‌خواهیم برویم البیک و غذا بگیریم و برویم کجا و کجا. خلاصه چانه زدیم و سوار شدیم. طرف پرسید: سعودی؟ گفتم: لا! ایرانی. متعجب شدو پرسید: چند ساله این جایی؟ گفتم: دو هفته! باورش نمی‌آمد. ناگفته نماند. رنگ پوستمان بی شباهت به سعودی ها نیست و البته چهره مان. اضافه بفرمایید ریش پروفسوری مان را. دیگر این که از بس مردانشان دریده و چشم چران بودند، مهربان همسر دستور داده بودند برایشان نقاب تهیه کنیم. هم جلوی انعکاس آفتاب را می‌گرفت هم چشم چرانی آن ها را. خلاصه با یک همسر که پوشیه(نقاب) عربی زده است و مشخصات فیزیکی خودمان، این به اشتباه افتادنشان بی دلیل هم نبود. مدیرسعودی هتل ما را هر وقت می‌دید می‌گفت: انت سعودی! و ریشهای ما را نشان می‌داد که تو شبیه ملک عبدالهی! خدا به دور!- ما هم یک اسکناس با عکس ملک عبداله نشانش می‌دادیم که ملک عبداله ریش و سبیلش پیوسته نیست. من ریش و سبیلم پیوسته است.

  • در هر طبقه یک نفر هست از کارمندهای هتل که وظایف خانه داری را انجام می‌دهد. هر چند در عمره خبری از نظافت هر روزه‌ی اتاق ها (چنان چه در همه‌ی هتل های دنیا مرسوم است) نیست. اگر بخواهی باید بگویی که بیایند. کادر هتل (جز همان مدیر) همه بنگلادشی بودند. در هتل مکه طرف اتاق نداشت و یک صندلی گذاشته بود و کنار درب خروجی اضطراری(کنار آسانسور) نشسته بود. روز اول ما و چند نفر دیگر به او پسته داده بودند. او هم خوشش آمده بود و بدون ملاحظه تا ته اش را خورده بود. شاید یک کیلو پسته را یک جا خورده بود. تا روز آخر یبوست داشت. پسته را که نشانش می‌دادی متواری می‌شد!! دستش را می‌گذاشت روی شکمش و صورتش را به حالت درد در می‌آورد که یعنی پدرم در آمده! به‌اش آلبالو خشکه و آلو بخاری تعارف می‌کردم که یبوست اش برود، چشمش از پسته ترسیده بود و آن ها را هم نمی‌گرفت. عربی و انگلیسی هم بلد نبود که حالی اش کنیم.  خلاصه روز آخر آلوی خیس زده دادم به‌اش بلکه خوب شود!

  • آن جا حتما کباب کوبیده در غذاهای کاروان هست. چون از ساعت 8 صبح این ها را در آشپزخانه مرکزی می‌پزند و در هیتر می‌گذارند (علاوه بر آتش دادن؛ بخار پز هم می‌کنند تا آن کرم کدو که در گوشت گاو (گوساله) و قلوه گاه گوسفند (که هر دو در کباب کوبیده استفاده می‌شود) هست و بسیار هم خطرناک است در اثر حرارت از بین برود) لذا کباب کوبیده هنگام سرو غذا، بسیار سفت است و سخت می‌شود خوردش. با این حال یا بروید البیک یا مثل ما اشتباه نکنید که بگویید نرم و شل اش را بیاورند برایتان. آلودگی و خطر مسمومیت و در نتیجه ضعف و اسهال و استفراغ- دارد. آن که سفت شده است اقلا سالم است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

يا اماه…

یک سال نمی شود.

با حاج آقا رفته بودیم منزل علامه عسکری دیدن ایشان.
-بزرگ مردی که جهان تشیع امروز او را از دست داد.
و من هنوز مبهوتم. مبهوت بزرگی و مظلومیت اش-

سفره پهن کردند.
روی زمین. بی ریا و بی تکلف.

فرمود:
هر چه در خانه باشد٬ هر که در خانه باشد.

قیمه بود به گمانم.
چه قدر هم لذیذ بود.
نه به خاطر رنگ و لعابش.
به خاطر میزبان عزیزش.

در میانه صحبت٬ سخن از خوابی رفت که اخیرا دیده بود.
می فرمود:

«مادرم حضرت زهرا را به خواب دیدم.
گفتم:
یا اماه…خذینی!
ای مادر مرا بگیر و با خودت ببر. مرا این جا رها نکن. مرا هم ببر…
در حال خواهش از ایشان بودم که با چشمان گریان از خواب بیدار شدم.
و تا ساعتی در بستر می گریستم»

و بر سر سفره هم گریست.
ما که سِنی نداریم که به درک محضر ایشان برسد..
حاج آقا می فرمود:
«شما ابهت و بزرگی ایشان را ندیده اید.
این اواخر ایشان خیلی رقیق شده اند.
یک مملکت را ایشان اداره می کرد.»

آن قدر با این وهابی ها بحث کرده بود و مغلوبشان کرده بود که 
همیشه خاطرات جدیدی داشت که از آن ها برایمان بگوید.

آن هم نه با بچه مچه هایشان.
با بزرگانشان. با بن باز ملعون. با ….

چند مرتبه اجلاس هایی تشکیل داده بودند به عنوان گردهم‌آیی علمای جهان اسلام.
در ترکیه و اگر اشتباه نکنم عربستان.
پشت صحنه وهابی ها بودند.
که شیعه را محکوم کنند و آن را -به نام مجمع علمای اسلام- از اسلام جدا بدانند.

ایشان هر دو مرتبه چنان دفاعی کرده بود که همه‌ی نقشه ها نقش بر آب شده بود.

کتاب هایش تا به امروز هزاران نفر را شیعه کرده است.

نمی رفت سراغ یک نفر عامی.
می رفت سراغ روسا و علمایشان.

در همین کردستان خودمان چند فقره امام جمعه‌ی اهل سنت را شیعه کرده بود٬‌
و آن ها هم به نوبه‌ی خود رفقایشان را و در پی علما مردمی که با آن ها سر و کار داشتند.

من چیز زیادی از علامه عسکری نمی دانم.

فقط می دانم امسال برای حاج آقا -احتمالا- عام الحزن است.

کمتر از ۶۰ روز پیش آیت اله حق شناس و امروز هم آیت اله عسکری.
خدا ما را به ایشان ملحق کناد.

اول بار که ایشان را زیارت کردم٬
در باغی بود در لواسان. با حاج آقا رفتیم که ایشان را زیارت کنیم.

بر ایشان وارد شدیم.
مثل این بچه پر رو ها بی هیچ مقدمه ای پریدیم و گفتیم:‌ حاج آقا سلام علیکم.

یا نشنید یا محل نگذاشت.
حاج آقا خنده ای از سر دلجویی کرد.
و با چشم اشاره کرد که «بنشین!».

وقتی نشتیم و قرار گرفتیم٬
رو به بزرگ جمع ما که حاج آقا بودند کرد و فرمود:
سلام علیکم. مساء کم اله بالخیر.

و بعد رویش را گرداند به طرف ما٬
و به همه سلام کرد.

دلخور شده بودم از برخورد اول٬ اما بعدش فهمیدم که نه خیر! این جا حساب و کتاب دارد!

در سیاست عراق خبره بود و بصیرتی عجیب داشت.
طرف مشورت حضرت آقا هم بوده اند.

من اگر از تاریخ دانی علامه عسکری تعریف کنم جسارتی عظیم است به ایشان.

نمی دانم چقدر یک نفر می تواند پر برکت باشد.

هر گوشه‌ی زندگی اش را که نگاه می کنی برکتی است و نکته ای است.
یک لحظه توقف نداشت.

با نود و اندی سال سن٬ هنوز فکرش مشغول بود.
هر چند سرحالی سابق را نداشت.
و دیگر ذهنش یاری نمی کرد.

یک روز با حسین دل را زدیم به دریا.
گفتیم می رویم زیارت ایشان.
یا راهمان می دهند تو یا نمی دهند.

رفتیم و اولش پیرمرد نگهبان ما را متوقف کرد.
باهاش رفیق شدیم و اسم حاج آقا را آوردیم٬‌ اذن دخول دادند.

رفتیم خدمت ایشان.
دیدیم لباس رسمی به تن کرده اند و نشسته اند ببینند چه کار داریم.
دیدیم بگوییم محض دیدن تان آمده ایم٬ احتمالا خوششان نمی آید.

حسین یک سوژه ای پیدا کرد که فلان از بستگانم در مالزی است
برای تحصیل و با سنی ها بحث اش شده.

همین جرقه کافی بود که کلی راهنمایی کند.
حرف بزند. کتاب هایش را بیاورد و بدهد که برای او و رفقای سنی اش بفرستیم و …

آن قدر با جدیت به این مطلب توجه کرد که خجالت کشیدیم از خودمان.
که با این سن و سال و این ضعف بدنی و … هنوز هم دست نمی کشد از تبلیغ تشیع.
یک لحظه هم به خودش و فکرش استراحت مفت نمی دهد.

چی بگویم در باره کسی که چند بار بیشتر ندیده ام اش.

شاگردانش بنا گذاشتند کتابی در مورد زندگی و شخصیت ایشان بنویسند.
هر چه حاج آقا گفت «تا ایشان تشریف دارند این کتاب را تمام کنید و بدهید خودشان ببینند»٬
نشد.

شنیدنی های زیادی دارد ایشان.
باید رفت و گشت و شنید.
هم از سرگذشت زندگی اش.
هم از مباحث علمی و کتاب هایش.
و هم از خاطرات و بحث ها و مناظره هایش.

قصه‌ي حاج آقای عسکری را من نباید بنویسم.
ما هم در این میانه خواستیم بی بهره نمانیم.

زمان رحلت آیت اله حق شناس که نبودیم تهران.
بودیم هم دهان ما برای از ایشان سخن گفتن بسیار کوچک است و بود.

اما چه خوش گفت آن پیرزن که به ثمن بخس به خریداری یوسف آمده بود:

لیک اینم بس که چه دشمن چه د
وست٬
گوید این زن از خریداران اوست

والسلام علی عبادالله الصالحین.

***

خلاصه زندگینامه‌ی علامه به نقل از حاج آقا+.
اظهارات آقای عابدی از شاگردان علامه عسگری+.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

يا اماه…

یک سال نمی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

مروری بر خدمت سربازی (Military Service) در کشورهای دنيا!

در باب این خفت خدمت مزخرف مقدس علافی سربازی٬
هرچه بگوییم کم گفته ایم.

***

تحقیقات نشان می دهد رابطه معناداری وجود دارد میان کشورهایی که
زمانی مستعمره بریتانیای کبیر بوده اند یا
به نحوی تحت سلطه‌ی بریتانیا بوده اند با
عدم وجود خدمت اجباری در آن ها.

نکردیم لااقل مستعمره‌ی انگلستان شویم از این
گندی که رضا خان میرپنج بالا آورده و به میراث گذارده
-و ظاهرا سردار کارگر هم به هیچ روی قصد ندارد دست از آن میراث بدارد-
خلاصی می یافتیم.

لیست کشورهایی که در آن ها خدمت سربازی اجباری نیست گویای این مطلب است.
که بعدتر به آن خواهم پرداخت.

***

افطار مهمان بودیم. آقای زاکانی هم تشریف داشتند.
ما هم از فرصت استفاده کردیم و سفره‌ی دلمان را باز کردیم.

بنده‌ی خدا گوش هایش سِر شده است انگار؛ از بس این حرف ها را شنیده.
هیچ انعکاسی در نگاه یا رفتارش نداشت.
انگار چیزی نشنیده باشد!!

***

آن قدر در فکر این سربازی و… بودم
که آخرالامر بی خوابی به سرم زد.
رفتم سراغ
این صفحه+ در ویکیپدیا.
دیدم بد نیست خلاصه ای از دریافتم را
-هرچند غلط غولوط و ناقص-
این جا بیاورم.

شاید به درد کسی بخورد.

***

لیست کشورهایی که در آن ها سربازی اجباری نیست:

1.     Argentina  آرژانتین

2.استرالیا    Australia 

3.    Belgium بلژیک 

4.   بلیز Belize 

5.    Bosnia and Herzegovina  بوسنی و هرزگوین  

6.    Canada    کانادا

7.    Costa Rica   کاستاریکا 

8.  چمهوری چک     Czech Republic 

9. فرانسه   France 

10. Hungary مجارستان

11 هند  . India 

12.   عراق  Iraq 

13. جمهوری ایرلند   Republic of Ireland 

14.ایتالیا   Italy
 

15. جامائیکا  Jamaica 

16. Japan   ژاپن

17. لیتوانی  Latvia 

18. لبنان  Lebanon 

19.  لوگزامبورگ  Luxembourg 

20.   جمهوری مقدونیه  Republic of Macedonia 

21.  مونته نگرو  Montenegro 

22. مراکش   Morocco

23.  هلند   Netherlands

24.  زلاندنو New Zealand 

25.  پرو  Peru 

26. پرتقال  Portugal 

27. رومانی Romania 

28. اسلواکی Slovakia 

29. اسلونی Slovenia 

30.  افریقای جنوبی South Africa 

31. اسپانیا Spain 

32. تانزانیا Tanzania 

33. انگلستان United Kingdom 

34. ایالات متحده امریکا United States 

***

مروری گذرا بر کشورهایی که در آن ها سربازی اجباری است:

1.1. آلبانی (Albania  )

                        در آلبانی خدمت سربازی اجباری وجود دارد.

1.2. اتریش (Austria  )

                        برای همه مردان 18 تا 35 سال به مدت ۶ ماه. خدمت کشوری (مدنی – سیویل) نیز ممکن است که به مدت 9 ماه می‌باشد. زنان تا سال 98 می‌توانستند به صورت داوطلبانه به ارتش بپیوندند.

1.3. بلاروس (Belarus  )

                        تمامی مردان 18 تا 27 سال موظف به خدمت به مدت 18 ماه می‌باشند. افراد با تحصیلات عالیه به مدت 12 ماه موظف هستند.

1.4. برمودا (Bermuda  )

                        مردان 18 تا 32 سال به مدت 38 ماه البته به صورت پاره وقت.

1.5. برزیل (Brazil  )

                        مردان 18 ساله می‌بایست 12 ماه خدمت کنند. تلاش می‌شود فرد در نزدیک ترین محل به محل زندگی خود سربازی را بگذراند. راه در رو  استثناء هم زیاد دارد.

1.6. بلغارستان (Bulgaria  )

                        مردان 18 تا 27 سال. تا سال 2004 مدت زمان سربازی به میزان تحصیلات بستگی داشت. لیسانسه ها 6 ماه و دانشگاه نرفته ها 9 ماه. قرار است تا سال 2008 سربازی اجباری به تدریج منسوخ وارتش حرفه‌ای جایگزین شود.

1.7. شیلی (Chile  )

                        خدمت اجباری برای مردان 18 تا 45 سال. 12 ماه برای نیروهای زمینی و 24 ماه نیروی هوایی و دریایی.

1.8. جمهوری خلق چین (China (PRC)  )

                        فانونش از سال 1949 (اصل 55 قانون اساسی چین) وجود دارد ولی با توجه به جمعیت زیاد چین و داوطلبین بی شمار آن جا تا امروز نیازی به اجرای این قانون پیش نیامده است.

1.9. کرواسی (Croatia  )

                        مردان 18 تا 27 سال. به مدت 6 ماه. کسانی که می‌خواهند می‌توانند خدمت کشوری (در مقابل لشکری) به مدت 8 ماه انجام دهند. برای محصلین این خدمت به تعویق می‌افتد تا پایان درس خواندنشان. مگر این که به 28 سالگی برسند که مجبور هستند ثبت نام کنند.

1.10.                  قبرس (Cyprus  )

                        مردان 18 تا 50 سال به مدت 25 ماه.به علاوه بعد از طی سربازی در طول سال برای چند روز شرکت در تمارین نظامی احضار می‌گردند وبایستی شرکت نمایند. در صورت عدم تمایل می‌توانند در خدمت غیرنظامی (کشوری) به مدت 33 ماه شرکت کنند. یا 38 ماه فعالیت اجتماعی انجام دهند.

1.11.                  دانمارک (Denmark  )

                        برای کلیه مردان مستطیع (Able Men) اجباری است.به مدت 4 ماه که معمولا توسط افراد 18 تا 27 سال انجام می‌شود. خدمات ویژه بیشتر طول می‌کشد. یک مرد دانمارکی در 18 سالگی خود نامه‌ای دریافت می‌کند که از او پرسیده شده که مقطع تحصیلی کنونی اش را کی به پایان می‌رساند. چندی بعد برایش نامه‌ای خواهد که در آن معلوم کرده است که کی به کجا برای معاینات پزشکی فیزیکی و روانی مراجعه کند.کسانی که نامناسب تشخیص داده شوند دیگر نیازی به معرفی خود به نظام وظیفه را ندارند. سایر افراد بر حسب نمراتشان درجه بندی می‌شوند و خدمت می‌کنند. کسانی که برای خدمت مناسب تشخیص داده شده اند –ولو خدمت را انجام دهند- در صورت بروز بحران تا 50 سالگی شان امکان فراخوان ایشان به خدمت سربازی مهیاست.هر چند این قانون به ندرت اجرا شده است.خدمات غیرنظامی نیز ممکن است و مدت آن 6 ماه.

1.12.                  مصر (Egypt  )

                        مردان 18 تا 30 سال و زنان نیز در سنین مشابه در امور غیرنظامی مجبور به انجام خدمت هستند. شاغلین به تحصیل تا قبل از 28 سالگی می‌توانند خدمت خود را به تعویق بیندازند. مردان بعد از 30 سالگی از خدمت نظامی معاف و مجبور به پرداخت مبالغی جریمه می‌باشند. تک پسر ها یا کسانی که کفیل خانواده هستند از خدمت معاف می‌شوند. انورسادات مقرر داشت که افرادی که دارای دو تابعیت هستند از خدمت معاف بشوند. و این قانون کماکان برجاست. بسته به تحصیلات، مردان از 14 ماه تا 48 ماه موظف به خدمت هستند. کسانی که پیش از دیپلم ترک تحصیل کرده اند 48 ماه و دانشگاه رفته ها متناسب با درجه تحصیلی شان کمتر خدمت می‌کنند. دانشگاه رفته هایی که تخصص ویژه نیز دارند کمتر (14 ماه) خدمت می‌کنند. بسیاری برای فرار از خدمت به خارج از مصر می‌روند و بعد از 30 سالگی باز می‌گردند. این افراد ضمن پرداخت 580 دلار جریمه (2004) به عنوان شهروند ناشایست و غیرمیهن پرست (un patriotic) در کلیه اماکن دولتی قلمداد می‌شوند.

1.13.                  اریتره (Eritrea  )

                        کلیه زنان و مردان 18 تا 40 سال به مدت 18 ماه موظف به خدمت هستند. خدمت غیرنظامی جایگزین نیز وجود ندارد.

1.14.                  فنلاند (Finland  )

                        برای کلیه مردان، حداقل به مدت 6 ماه خدمت اجباری وجود دارد.وابسته به جایگاهی که بر آن گمارده می‌شودند این مدت متفاوت است.کسانی که به عنوان افسر آموزش دیده اند وبه مدت 24 ماه، گروهی که با تخصص ویژه آموزش دیده اند به مدت 9 ماه یا 12 ماه بسته به شرایط خدمت خواهند کرد.خدمات غیرمسلحانه نیز ممکن است که به مدت 11 ماه انجام می‌شود.تا سال 95 زنان می‌توانستند داوطلبانه وارد ارتش شوند و ظرف 45 روز اول می‌توانستد از ادامه خدمت انصراف دهند. بعد از آن در شرایط مشابهی با مردان قرار می‌گرفتند. خدمت غیرنظامی نیز به مدت 13 ماه جهت کسانی که به دلایل فکری یا مذهبی از ورود در خدمت نظامی خودداری می‌کنند وجود دارد. کسانی که به کلی از خدمت سرباز زنند به مدت 6و نیم ماه زندانی خواهند شد. یا معادل نیمی از مدت زمان خدمت غیرنظامی که آن ها از آن خودداری کرده اند. روحانیون می‌توانند خدمت خود را به تعویق بیندازند و تا سن 28 سالگی به خدمت نروند و از آن پس نیز معاف خواهند بود.

1.15.                  آلمان (Germany  )

                        خدمت اجباری 9 ماهه برای مردان 18 تا 23 ساله (با استثناءات بسی
ر) در آلمان وجود دارد. زنان نیز به صورت داوطلبانه می‌توانندوارد خدمت سربازی شوند.کسانی که می‌خواهند ازخدمت نظامی معاف و خدمات غیرنظامی انجام دهند می‌بایست امضا جمع کنند (petition
) و به مدت 9 ماه خدمت کنند. گزینه سومی هم هست که این روزها کمتر مشتری دارد. شاغلین به تحصیل تا زمانی که تحصیلاتشان به اتمام نرسیده می‌توانند ادامه دهند و از خدمت معاف باشند.

1.16.                  یونان (Greece  )

                        خدمت 12 ماهه برای مردان اجباری است. این خدمت به توجه به سیاست جدید در ارتش حرفه‌ای یونان رو به کاهش است و پیش نویش جدیدی جهت کاهش آن به 6 ماه تدوین شده است. خدمت غیرنظامی 42 ماه است.

1.17.                  ایران (Iran  )

                        افراد ۱۸ تا ۵۰ سال (در مواقع اضطراری تا ۶۰ سال) در ایران مشمول خدمت وظیفه خواهند بود. زمان  خدمت متفاوت است ولی به صورت معمول 21 ماه با احتساب 3 ماه آغازین که آموزشی است. (ناگفته نماند خدمت نظامی درایران ۳۰ سال است. دو سالش دوره ضرورت است که به سربازی مشهوراست. ۸سال دوره احتیاط و دو دوره ۱۰ ساله ذخیره که پس از طی این دوران ۳۰ ساله فرد کاملا معاف خواهد بود! و از این لحاظ ایران کاملا مشابه دانمارک عمل می کند و تا ۵۰ سالگی مردان خود را آماده به خدمت تلقی می کند) شاغلین به تحصیل مادامی که به این کار اشتغال دارند از خدمت معاف هستند. درجه تحصیلی بالاتر منجر به درجه نظامی بالاتر خواهد شد. کسی که به خدمت سربازی نرفته باشد از کلیه‌ی حقوق عمومی شهروندی (از قبیل داشتن گذرنامه و حق خروج از کشور و حق اشتغال در شغل حرفه ای و بیمه شدن و نیز حق نقل و انتقال دارایی ها و اخذ وام و اخذ گواهینامه رانندگی و در برخی برهه های زمانی حتی ازدواج)محروم خواهد شد. برای کسانی که خارج از ایران زندگی می کنند همه ساله قوانین تسهیل کننده جهت صدور معافیت از سربازی وضع می گردد.

1.18.                  اسرائیل (Israel  )

                        کلیه زنان و مردان بالای 18 سال یا کسانی که کلاس 12 ام را تمام کرده اند مشمول سربازی هستند مگر استثنائاتی که در پی می‌آید. اول. طلاب علوم دینی، دوم. اعراب اسرائیلی، غیریهودیان اسرائیلی مانند دروزی ها و … که مردان این ها می‌توانند داوطلبانه وارد ارتش شوند. سوم. زنان جوان ازدواج کرده یا باردار. چهارم. افرادی که مشکل روحی یا جسمی دارند.  مردان به مدت 3 سال و زنان به مدت 2 سال می‌بایست خدمت نمایند.خدمت جایگزین به زحمت وجود دارد وانگهی عمده ی کسانی که خواهان خدمت غیرنظامی می‌شوند از غزه یا کرانه باختری هستند که یا به یگان دیگری منتقل می‌شوند یا به چند ماه تا یک سال زندان محکوم می‌گردند. علاوه بر این خدمت مردان می‌بایست (تا اولیل چهل سالگی شان) سالیانه 45 روز در عملیات و تمارین نظامی شرکت نمایند. محدودیت زنان کمتر است و آن ها در 24 سالگی یا بارداری یا ازدواج معاف می‌شوند.

1.19.                  کره جنوبی (Korea, South  )

                        خدمت معادل 24 تا 27 ماه در انتظار مردان و زنان کره ی جنوبی است. خبری هم ازخدمت غیر نظامی نیست جز زندان!

1.20.                  مالزی (Malaysia  )

                        به مدت 3 ماه افراد در گروه های گزینش شده از زنان و مردان خدمت می‌کنند. این گروه 20 درصد از 18 ساله های کشور هستند که از طریق یک سیستم لاتاری (قرعه کشی) به این برنامه ملحق می‌شوند. این آموزش ها مربوط به سلاح گرم و نظامی نیست. عنوان آن نیز خدمت نظام وظیفه (military service)نیست بلکه خدمت میهنی (National Service) است.

1.21.                  مکزیک (Mexico  )

                        کلیه مردانی که به 18 سالگی می‌رسند می‌بایست برای خدمت وظیفه -که مدت آن 12 ماه (یک سال) است- ثبت نام کنند. گزینش و ساماندهی بر حسب قرعه کشی و بر اساس رنگ ها انجام می‌گردد. رنگ سیاه نیروی ذخیره است و هیچ کاری نمی کند و تا آخر سال کارت پایان خدمت را خواهد گرفت. رنگ سفید نیروی زمینی را تامین می‌کنتد و به مدت یک سال خدمت می‌کنند. کسانی که خدمت غیرنظامی را ترجیح می‌دهند می‌توانند در خدمات عمومی نظیر نهضت سوادآموزی به عنوان سرباز معلم یا …. خدمت کنند. زنان می‌توانند داوطلبانه وارد خدمت شوند. درشهرهای بزرگ گزینه های دیگری نیز وجود دارد نظیر یگان چتر بازی یا نیروی دریایی. تا سال 2002 اخذ گذرنامه مکزیکی منوط به داشتن کارت پایان خدمت بود که پس از رفع این مانع غیبت از سربازی در این کشور بسیار زیاد شده است.

1.22.                  نروژ (Norway  )

                        در نروژ خدمت وظیفه به مدت 19 ماه در انتظار مردان 18.5 ساله (17 ساله در صورت رضایت والدین) تا 44 ساله (55 در زمان جنگ) می‌باشد.از سال 2006 نیروهای نظامی از زنان نیز برای شرکت در عملیات پزشکی دعوت کرده اند. البته این برای خانم ها تا اعلام آمادگی خود را امضا نکرده باشند اجرایی نمی شود. افراد صلح طلب می‌توانند در خدمات غیرنظامی به مدت 12 ماه خدمت کنند. با توجه به کمی بودجه نظامی و نیز اتکای بالا به تکنولوژی نیاز این کشور به سالانه 10 هزار سرباز است. مابقی یا توسط معاینات پزشکی یا اشتغال به تحصیل و یا زندگی در خارج از کشور معاف می‌گردند. در این میان بسیاری از افرادی که بعد از تحصیل حرفه‌ای را برگزیده بودند (نظیر نجاری یا الکتریکی) و متعاقبا کارآموزی تکمیلی خود را در خدمت سربازی طی کرده بودند از این مساله نارضایتی داشته و آن را بی عدالتی دانسته ا
د که عده‌ای به سربازی بروند و عده‌ای از زیر آن شانه خالی کنند. هرچند بسیاری کارفرمایان احترام مطلوبی به کسی می‌گزارند که سربازی را گذرانده باشد  و البته بعضی نیز اهمیتی به آن نمی دهند. معمولا کسی که بیش از 28 سال داشته باشد دیگر به خدمت فراخوانده نمی شود.

1.23.                  لهستان (Poland  )

                        کلیه مردان بالغ می‌بایست 9 ماه خدمت وظیفه را بگذرانند.(برای دانش آموختگان دانشگاه ها این مدت 3 ماه است.) اگر چه بسیاری مشمولین در شرایط صلح مناسب خدمت دانسته نمی شوند و معاف می‌شوند. گزینه جایگزین خدمت در نیروی پلیس است(تنها برای کسانی که تحصیلات عالیه ندارند!). محصلین دانشگاهی که ترم چهارم خود را تمام کرده باشند می‌توانند دوره آمادگی سربازی را در 6 هفته تعطیلی تابستانی شان به صورت داوطلبانه بگذرانند. در سال 2006 تصویت گردید که تا سال 2010 ارتش حرفه‌ای ایجاد گردد و خدمت اجباری حذف گردد.

1.24.                  روسیه (Russia  )

                        سربازگیری از دوران روسه تزاری در سال 1874 آغاز شد و تا به امروز که به مدت 18 ماه است ادامه دارد. البته راه های زیادی برای گریز از آن وجود دارد: 1. تحصیل در دانشگاه یا محلی مشابه آن. دانشجو تا رها نکردن درس اش معاف است. دانشجویان دکترا و دارندگان فوق لیسانس به خدمت فراخوانده نمی شوند. دانش آموختگان (لیسانسه ها) به مدت یک سال خدمت می‌کنند و اگر آموزش نظامی دیده باشند می‌توانند داوطلبانه به مدت دوسال ولی به عنوان افسر خدمت کنند. 2. معافیت پزشکی 3.پرداخت رشوه به مقامات محلی یا نظامی!! 4.مراجعه نکردن به واحد فراخوان!! البته در صورت لو رفتن تا دو سال زندان خواهد داشت. 5. دارا بودن بیش از دو فرزند که معمولا جواب می‌دهد!! 6. راه های قانونی و غیرقانونی دیگر!!

                        در روسیه افراد از سن 18 تا 27 سالگی به خدمت فراخوانده می‌شوند. دومای روسیه  در سال 2006 خدمت را از سال 2008 به یک سال کاهش داد و نیز برخی معافیت ها را حذف نمود (فردی که فرزند کمتر ازسه سال داشته باشد یا طبیب های روستایی یا …) همچنین از 2008 دانش آموختگان رشته های غیرنظامی که آموزش نظامی را گذرانده باشند از خدمت معاف می‌شوند.

1.25.                  صربستان (Serbia  )

                        خدمت سربازی درانتظار تمام مردان 19 تا 35 سال صربستان است. مردان بالای 27 سال به ندرت به خدمت خوانده می‌شوند.مدت خدمت 9 ماه  که اخیرا به 6 ماه کاهش یافته است. کسانی که خارج از صربستان زندگی می‌کنند از خدمت معاف هستند. این روش تا سال 2010 منسوخ خواهد شد و ارتش حرفه‌ای صربستان به وجود خواهد آمد.

1.26.                  سنگاپور (Singapore  )

                        تمامی مردان 18 تا 21 ساله می‌بایست به مدت 24 ماه در یکی از واحد های پلیس سنگاپور یا ارتش سنگاپور یا واحد امنیت عمومی سنگاپور خدمت نمایند(این مدت تا سال 2005دو سال و نیم یعنی 30 ماه بود).  و سپس به مدت 10 سال، سالیانه 40 روز خدمت آموزشی و رزمایشی خواهند داشت.

1.27.                  سوئد (Sweden  )

                        خدمت سربازی در انتظار کلیه مردان 18 تا 47 سال سوئدی است. مدت سربازی تا پیش از این چیزی میان 8 تا 15 ماه بوده است که اخیرا تبدیل به 11 الی 15 ماه شده است. خدمت غیرنظامی در آتش نشانی مقدور است. از 1980 زنان به صورت داوطلبانه می‌توانستند خدمت کنند. از 2002 بررسی برای خدمت اجباری زنان نیز آغاز شده است.

1.28.                  سویس (Switzerland  )

                        سویس  بزرگترین نیروی میلیشیا (شبه نظامی – سربازان غیرحرفه ای)  را در تمامی دنیا با حدود 220 هزار نفردارد. طول مدت خدمت بسته به قانون اساسی فدرال هر فدراسیون از 18 تا 21 هفته به همراه سالیانه 3 هفته به روزرسانی و یادآوری می‌باشد (تا وقتی جمع روزهای آموزشی به 260 روز برسد). خدمت زنان به صورت داوطلبانه ممکن است. خدمات غیرنظامی نیز به مدت 390 در اشتغال به خدمات اجتماعی قابل انجام است. در سال های اخیر کسانی که از انجام خدمت شانه خالی می‌کنند به طر ز معنا داری افزایش یافته است.        

1.29.                  ترکیه (Turkey  )

                        همه ی مردان 20 تا 41 ساله در ترکیه موظف به اجرای خدمت نظامی هستند. افرادی که اشتغال به تحصیلات عالیه دارند و یا دوره های کارآموزی خود را می‌گذرانند تا پایان دوره کارآموزی اجازه تعویق سربازی را دارند. دوره های زمانی متفاوتی وجود دارد. از جولای 2003 مدت 15 ماه برای سرباز صفر 12 ماه برای افسران وظیفه و 6ماه برای سربازان کوتاه مدت که شامل تحصیل کردگانی که جهت افسروظیفه‌گی اعلام علاقه نکرده اند می‌باشد. افرادی که برای مدت 3 سال خارج از ترکیه زندگی کرده اند با شرایطی امکان معافیت هست.

1.30.                  اوکراین ( Ukraine )

                        در اوکراین انتخابی وجود دارد که به مدت دو سال خدمت کنید و افسر باشید یا یک سال خدمت معمولی انجام دهید. در اوکراین از مردان 18 تا 25 سال خواسته می‌شود که خدمت نمایند. مدت سربازی از 24 ماه به 12 ماه (2004) کاهش یافته است و سیاست این دولت بر حرفه‌ای کردن قوای نظامی خود تا در 3 تا 5 سال آینده (از سال 2007) است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

مساله چيست؟

دوست صاحب اندیشه‌ای ذیل نوشته‌ی زیرین٬
(قدرت تلقین و تعالیم عرفانی+)
کامنتی+ درج کرده اند که با توجه به عمق عام نظرات ایشان٬
نمی توانم بی تفاوت از کنارش بگذرم.

***
در همان نوشته هم گفته ام دوست عزیز.

مساله تغییر نیست.
مساله تعبیر است.

دین پارامتر پیش فرض جامعه ایرانی برای اصلاح در همه‌ي امور قلمداد می‌شود.
با این حال٬
بسیاری از ما سال ها هیئت رفته ایم و منبر شنیده ایم و همین ایم که هستیم.
تغییر نکرده ایم.
چون غافل از «یغیروا ما بانفسهم» هستیم.

لذا می بُریم٬
 و می رویم سر یک کلاس جدید.
حداقل اش این است که واژه ها جدید است.
حرف ها جدید است.
ما هم با انگیزه‌ی تغییر وارد این کلاس شده ایم.
و با حرف ها یا تمرین ها یا … به هر حال قدمی به سوی تغییر بر می داریم.
دل هم می سپاریم.
ایدئولوژی‌مان را هم می‌سپاریم دست استاد که هر کجا خواست ببرد.
همه چیز را.

دوستی شوخی می کرد که :
این همتی که مردم می کنند برای کنکور؛
اگر نصف اش را می کردند برای زیارت حضرت مهدی٬
کمتر از یک سال به زیارت ایشان نایل می شدند!

خلاصه٬ این عزم عظیم که ملت در این اراجیف می کنند را
اگر در هر جایی بکنند نتیجه می بینند.

نگاهت را عوض کن!
از فردا همه چیز را یک جور دیگر می بینی.

این تغییر است.

این تغییر را وقتی بیندازی گردن یوگا٬ استادت و ایدئولوژی اش و ….
به نظر من تعبیر غلطی است.

***

گیرم که در یوگا نرمشی باشد که عینا مانند قیام و رکوع و سجود نماز باشد و تکرار شود.

آیا این حقانیت می آورد برای یوگا؟

شما اگر تمام عمر نماز بخوانی با همه‌ی شرایط اش مطابق با دستورات٬
فقط نیت نکرده باشی٬ نماز نخوانده ای.
پوسته‌ی خالی عمل را انجام داده ای و به پشیزی نمی ارزد.

اگر آن اعمال یوگایی٬ عینا هم مانند منصوصات ما بود٬ مفت نمی ارزید!

چه رسد به این که منصوص و معلوم نباشد و تنها یک گوشه اش تشابهی
به یک توصیه‌ی اخلاقی یک عالم متخلق به یک شاگرد خاص داشته باشد.

***

به این دستورات دقت کن:

به دنیا جور دیگر نگاه کن.
با همه مهربان باش.
بر خودت غلبه کن.
انرژی هایت را متمرکز کن.
انرژی هایت را با عصبانیت و … هدر نده.
بر منیت‌ات غلبه کن.
….

این ها -همه- حرف هایی است که شما از دهان مرشد یوگی ات می شنوی.
برای هر کدام هم بخواهی
(از این دستورالعمل های اخلاقی یوگا)
می توانم حدیثی متناظر نشانت بدهم.
خیلی از این حدیث ها را همه مان شنیده ایم.
(حتی همه‌ی ماهایی که سرکلاس نشسته ایم)

آن ها را خوانده ایم… در مدرسه و روزنامه و جاهای دیگر.
بر منابر شنیده ایم.
از پدر و مادر هم شنیده ایم….

چرا تغییر نکرده ایم؟

جوابش این نیست که در این تعالیم یوگایی چیزی هست که در قبلی ها نبود.

جوابش در من است.
در من‌ای که عزم تغییر دارم.
و این عزم تغییر را در محیط قبلی نداشتم و تغییر را در آن محیط نمی جسته ام.

اصلا در محیط قبلی به مشکل خورده ام. می خواهم مشکلم را رفع کنم.
عیب را هم در خودم نمی دانم که شاید من درست نفهمیده باشم.
یا بد عمل کرده باشم.
ذهن من کارش را خوب بلد است: فرافکنی می کند:
عیب مربوط به سیستم قبلی است.
(= نقص ذاتی تعالیم دینی یا نقص فعلی در ارائه آن ها)

حالا حرف های خودمان را اگر کوئیلوی برزیلی از آن سر دنیا٬
(در حالی که خودش درست هم نفهمیده که چی بوده!)
به خودمان پس بدهد و ما بخوانیم اش٬‌
کلی احساس روشنفکری می کنیم.
میل به تغییر در ما ایجاد می شود.
خیالمان چیز نوی کشف شده است.
از محیط قبلی فاصله گرفته ایم و متمایز شده ایم…..

 حالا این تغییر کردن‌مان به ما می چسبد!

و یوگا -یا هر چیزدیگری که به ما قالب کرده اند- می شود گمشده‌ی من و شما!
این تعبیر است که نامربوط است.

وگرنه با تغییر مثبت کیست که مشکل داشته باشد؟

اخلاق خوب و  اعمال خوب از هر که باشد خوب است
هر کسی هم موجب اش شده باشد٬ در خوبیِ خوبی ها اثری ندارد. خوب است.
(حسن فعلی)

***

بنده شخصا بر این باورم که
نمی شود چیزی یا امری
در اصلاح و تربیت نفس و سعادت بشری این مقدار با اهمیت باشد٬
این مقدار بتواند کمک کند و آدم ها را زود و سریع به مقصد برساند٬
(۱۶ جلسه تمرین و رفع رذایل اخلاقی و …)
و در کلام معصوم نیامده باشد.

و تا آن جا که من می دانم:
اصلاح نفس راه میان بر ندارد.

کسانی هم که یک شبه متحول شدند٬
یک شبه تغییر مسیر دادند. یک شبه عوض نشدند.
راه تغییر یک شبه نیست.
یک عمر بعدش زحمت کشیدند و ریاضت کشیدند و عبادت کردند.
درست رفتار کردند تا تغییر در ایشان نهادینه شد.

***

غیب گفتن٬ هر چند امری است خارق عادت٬ اما لزوما از منبع پاک بر نمی خیزد.
شیطان خود د
غیب عالم است و نیروهای بسیاری دارد.

زمان حضرت صادق کسی آمد که گفتند غیب می گوید.
هرکسی هر چیزی در دستش باشد یا گم شده ای داشته باشد٬‌
دقیقا می‌گوید کجاست یا مال کجاست یا …
حضرت مشتی خاک کربلا بر دست گرفتند و در معرکه‌ی او داخل شدند
و پرسیدند این چیست در دستان من و مال کجاست؟

طرف بلبل زبانی اش تمام شد و ساعتی در فکر فرو رفت.
سرآخر گفت نمی دانم. تمام عالم را گشتم.
نبود. مال عالم دیگری است.

خلاصه طرف متوجه ماجرا شد و آمد شیعه شد.

به محض شیعه شدن دیگر هیچ چیز نمی دید.
گفت آقا من در تمام عالم سیران می کردم.
الآن از جیب خودم هم خبر ندارم که توش چی است!!

حضرت فرمود آن را به ریاضت شیطانی و غیرالهی به دست آورده بودی.
غیب بود. عجیب بود. خارق عادت بود.
ولی قیمت نداشت. ارزش اخروی نداشت. مفت نمی ارزید.
وبال گردن بود در آخرتت!

***

نهایت این که حاج آقا فرمودند:
کرامت الهی به غیب گویی و … نیست.
به استجابت دعاست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

قدرت تلقين و تعاليم عرفانی!

اول.

مشهور است که در جنگ جهانی دوم٬
یک زندانی فراری در یک واگن خالی مخفی شد و در طول سفر متوجه شد که این واگن٬
سردخانه است. وی درگذشت و علایم مرگ وی مطابق با یخ زدگی بود.
اما٬ یخچال آن سردخانه خاموش بود.

چه این روایت٬ یک روایت درست باشد و چه مثالی خیالی٬ فرقی نمی کند.
گمان نمی برم کسی باشد که در قدرت تلقین در رفتارهای آدمی شک داشته باشد.

با تلقین به خیلی چیزها می توان رسید.
خیلی چیزها را می توان شهود کرد.
به خیلی چیزهای عجیب و غریب و خرافه نیز رسید.

این مساله اگر ابعاد اجتماعی نیز بیابد خود موضوع جداگانه ای می سازد٬
که هم در جامعه شناسی و هم در علوم سیاسی و هم در مدیریت رفتار سازمانی٬
به آن پرداخته می شود.

اوایل انقلاب٬ عکس امام در کره‌ی ماه را خیلی ها باور داشتند.
دروغ هم نمی گفتند.
می گفتند به چشم خودمان دیده ایم.

فشار گروهی و جو روانی یک بخش ماجرا بود.
بخش اصلی ماجرا از بعد شخصی اش٬ همان قدرت تلقین است.

ماه که یک چیز فیزیکی و قابل رویت و اندازه گیری و عکاسی و … است.
مسایل ماورائی که قابل سنجش و رویت نیستند که جای خود دارد.

دوم.

در این کلاس های عرفانِ‌ آب‌دوغ‌خیاری٬
-نوعا-
فلسفه ای در کار نیست. ایدئولوژی در کار نیست.
بحث ایدئولوژیک قدرت می خواهد. توان بحث می خواهد. تسلط می خواهد و ….

پس کلاس -و نیز معلم‌اش- مشروعیت‌شان  را از ایدئولوژی نمی گیرند.
(مشروعیت به معنی شرع و دین منظور نیست. مفهوم عام مشروعیت مد نظر است.)

مبنای علمی دیگری هم معمولا در آن ها یافت نمی شود.
علوم تجربی و آزمایشات علمی در کار نیست.
پس مشروعیتش از تجربیات علمی نیز حاصل نمی شود.

اگر به این کلاس ها سرک کشیده باشید٬
اغلب می گویند:
«شما یک مدتی بیایید و با کلاس همراه بشوید٬ خودتان می فهمید ماجرا چیست.
خودتان متوجه می شوید که چقدر این کلاس و مطالب اش مهم و مفید هستند….»

به عبارت دیگر٬ شالوده‌ی کلاس
بر مبنای تجربه و دریافت و شهود شخصی شاگردان٬ آن هم در طی مسیر آموزش بنا می شود.

اگر شاگردانی باشند که به این مطلب تن بدهند٬
-که متاسفانه کم هم نیستند!-
چیزی از این بهتر برای یک استاد نمی شود.

هر کس با کلاس همراه شود٬ مشاهداتی در درون خود خواهد داشت.
همان می شود مبنای مشروعیت کلاس.

و چیزی از این قوی تر نیست.
شما به هر چیزی شک بکنی٬
به مشاهدات خودت که نمی توانی شک بکنی؟
می توانی؟

غافل از این که مساله٬ تغییر نیست.
تغییر خوب است. حرکت به سمت مطلوب٬ خوب است.
مشکل اصلی در غلط تعبیر کردن آن تغییرات و ریشه‌ی آن تغییرات است.

حسن دیگر این روش این است که
هیچ معیاری هم برای قیاس و صحت سنجی وجود ندارد.
در این میان حرف همه راست است.
همه راست می گویند.
قبول.

اما آیا همه درست می گویند؟

سوم.

چیزی را که به عدم وجودش یقین نداری٬ انکار نکن.
این نصیحت کثیری از عرفا و حضرت امام در چهل حدیث اش است.

لذا ما به خود جرات نمی دهیم که خیلی چیزها را انکار کنیم.
هرچند بویی از حقیقت از آن ها به مشام نمی رسد.

با خانم صحبت می کردیم.
عرض کردم:

دو حال دارد. یا این حرف های این ها درست است و وجود دارد (به ظن شما)
یا غلط است و وجود ندارد(به ظن من).

اگر درست باشد که هیچ.

فرض کنیم غلط است.
و چیزی به نام چاکرا و … وجود خارجی ندارد.

من وجود چاکراها و … را انکار می کنم.

تو جواب خواهی داد:
پس این ها که ما و خیلی ها می بینیم چیست؟
اثراتش را. ما میدان های انرژی را حس می کنیم.
چاکراها را حس می کنیم.
چشم سوم روی پیشانی را هم! و …

و من جواب خواهم داد:
« این قدر که به خودتان در طول تمرینات تلقین می کنید٬ اگر نبینید٬
دستگاه تلقینتان خراب است.

اساتیدتان هم یک جوری هم در مورد چاکرا ها و …
برایتان حرف می زنند که اصلا شکی در وجودش نشود.
در کیفیاتش شک بشود.

از اول بسم اله می گویند:
این ۷ جای بدن چاکراست و ما می خواهیم آن ها را باز کنیم.

نمی گویند می خواهیم آن ها را ببینیم یا پیدا کنیم.

یعنی در وجودش بحثی نیست. می خواهیم باهاش ور برویم!! بازش کنیم.
شما هم استاد را باور داری.

قدرت تلقین هم که چیز کمی نیست! ….»

آن وقت چی جواب خواهی داد؟

چهارم.

وقتی ماه -با آ ن عظمتش- که هزاران سال جلوی چشم ابنای بشر بوده است
و همیشه قابل رویت و رصد٬
از تویش عکس امام خمینی در بیاید٬‌

آن وقت خیلی بعید است که

از ذهن چند فقره مرید خالی الذهنِ گرفتار
(که آمده در این دکان ها (=کلاس‌ها) برای مشکلاتشان راه حل پیدا کند)
در عوالم درونی اش صورت های عجیب و غریب یوگا
و چاکراها و … دربیاید؟

به گمان من که هیچ بعید نیست!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

نقش

نصيحت دوم من به شما عزيزان:
شما براى خودتان يك نقش تاريخى و ملى تعريف كنيد، نه يك نقش شخصى.
وقتى انسان نقش شخصى براى خودش تعريف مى‏كند – يك آدم بااستعداد –
هدف او اين ميشود كه به ثروت برسد، به شهرت برسد، همه او را بشناسند،
همه او را احترام كنند؛
اين ميشود هدف.

به اين چيزها هم كه رسيد، ديگر كارى ندارد، انگيزه‏اى برايش باقى نميماند؛
اما انسان وقتى براى خودش يك نقش ملى، يك نقش تاريخى تعريف كرد، وضع فرق ميكند.

شما بايد آينده و تاريخ كشور را در نظر بگيريد و ببينيد اين ملت به كجا بايد برسد
و شما امروز در كجاى اين چرخ و اين ريل عظيم قرار داريد.
امروز شما چه نقشى را بايد ايفا كنيد تا آن روز، اين ملت بتواند در آنجا باشد.
چنين نقشى براى خودتان تعريف و ترسيم كنيد؛ هدف را بالا بگيريد.

***

بخشی از بیانات رهبری در دیدار با نخبگان.

کامل اش این‌جاست+.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

مسجد!

عجب جای عجیبی است این مسجد.
چیزی یا جایی با این کیفیت ندیده ام که این قدر آدم را سبک کند.
این قدر نشاط به آدم بدهد.
جدا اعتیاد می آورد.

در تمام عمرم برایم عجیب بود که چه طور آقا جونم یا عمو حاج محمد عزیز٬ 
این قدر مقیدند به مسجد.
در مسافرت؛ در شهر؛ در کار؛ در مهمانی…
-فرقی نمی کند-
هرجا که باشند٬ موقع نماز می خواهند هر جوری که شده٬ خودشان را برسانند به مسجد.
عین این معتادها که مواد به‌شان نرسیده!!
مسجد خونشان می آید پایین!

با خودمان می گفتیم:
«چه کاری است؟ نماز نماز است دیگر. درمنزل راحت تر هم هست….»

اصلا هر وقت اسم عمو حاج محمد می آید آدم یاد نماز می افتد.
نَماز هم نه!  نُماز (نوماز)!!

این تقید آن قدر در ایشان هست که
روزی که می خواستیم برویم بعله برّان!!
ایشان نمازش را در مسجد نخوانده بود و آمده بود که دیر نشود.
همه‌ی خانواده متعجب شده بودند و می گفتند:
«حاج محسن! عمو خیلی دوستت داشته که حاضر شده این کار را بکند!»

بگذریم.

این برای ما سوال بود تا این که
حسین عزیز یک حدیثی برایم گفت که حاکی ازهمین اعتیاد است.
درحدیث است که
«مومن هر بار که از مسجد می آید بیرون یک بند فکرش به این مشغول است که
کی برگردد مسجد. یک بهانه ای چیزی پیدا کند و برگردد مسجد.»

این را جدا می شود حس کرد.
یک چند وقت بلند شو برو …خواهی دید.

***

خدا توفیق بدهد برویم.
خدا توفیق بدهد رفتن مان استمرار پیدا کند.

خدا معتادمان کند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 سپتامبر 2007 در Uncategorized

 

حکايت آن آب شور…(۵)

  • ساعت گفتن شان جالب است. شبیه کاشانی های قدیم ساعت می‌گویند (قدیمی ها به جای «یک ربع به دو» می‌گویند «دو، یک ربع کم!») آن ها هم در جواب «کم ساعه»می گویند «اثنین الا ربع». دیگر این که علاوه بر ربع (15 دقیقه)، ثُلُثْ (20 دقیقه) هم دارند و بد هم تلفظ‌اش می‌کنند. می‌گویند تُلُتْ! یک بار پرسیدم ساعت چند است. شنیدم: اتنین الا تُلُتْ!!  باز هم ما رفتیم توی فکر که این آقا چی چی گفت؟!؟!

  • پدرجان فرموده بود هر روز دو جزء قرآن بخوان. ما هم تلاشمان را کردیم. بعضی روزها قسمت شد  و بعضی روزها نه. لذت عجیبی دارد. آدم انس می گیرد. توفیقی است اگر بشود تمام کرد قرآن را.

  • کافی است روی ات را بکنی به سمت قبر مطهر و دعایی چیزی بخوانی. یک عده مامور ایستاده اند و مانع ات می شوند. که دعا به سمت غیر خدا شرک است. رویت را برگردان به قبله. به پیغمبر فقط سلام بکن. جوابشان را که می دهی «اینما تولوا فثم وجه اله»[1] یا ساکت می شوند و بی خیالت می شوند یا اگر بخواهند ادامه بدهند از آن موضع قبلی شان کمی شل می شوند. می گویند بهتر است رو به قبله باشی. خدا گفته رو به قبله دعا کنید بهتر است. یا در بقیع ایستاده اند مدام وراجی می کنند. که «انک میت و انهم میتون» و این که شفاعت به درد کسی نمی خورد. و این که محبت اهل بیت زیارت قبر نیست. و پیغمبر زیارت هیچ قبری نمی‌رفت.  جوابی هم نمی دهند که حضرت صدیقه پیش چشمان پیامبر- هر جمعه به زیارت قبور حمزه سیدالشهدا و شهدای احد می رفتند و پیامبر ایشان را نهی نفرموده بود. یا تسبیحی ساخته بود از تربت حمزه سیدالشهدا و یا ….. اصولا جوابی نمی دهند. جای بحث هم نیست. به درب و دیوار هتل از طرف بعثه نوشته اند که بحث کردن با این ها تنها موجب افزایش محدودیت ها بر شیعیان و ایرانی ها می شود. حالا یک وقتی یک کسی را یک گوشه ای گیر آورده ای و دوست شده اید یک بحث دیگر است. یک بحثی با او بکنی چیز دیگری است. ولی با این مامور ها خیلی مباحثه نمی شود کرد.

  • اول آن که آن جا تقریبا اثری از دزدی نمی بینی. ما که ندیدیم. از آن جا که قانون قطع دست به سختی و شدت اجرا می شود لذا کسی جرات نمی کند دزدی کند. ریسکش خیلی بالاست. تنها چیزی که هست این است که اگر از این دمپایی های ارزان و معمولی (این جا ابری می گوییم به شان و حدود 5-6 ریال سعودی قیمت دارد) باشد مراعات و دقت نمی کنند. چیزی شبیه خوابگاه های دانشجویی است. هر کسی با هر دمپایی وارد شد به نماز خانه، خیلی مهم نیست. اولین دمپایی که ببیند پایش می کند برمی گردد! آن جا هم کسی دنبال دمپایی ارزان قیمت نمی گردد. نگاه می کند ببیند چیزی شبیه مال خودش را پا می کند و می رود. این مشکلی ایجاد نمی کند مگر در شرایطی شبیه به شرایطی که من در آن بودم. به قصد عمره مجدد عازم حرم شدم. آن جا که رسیدم دیدم دمپایی که پوشیده ام مناسب نیست. رفتم یکی از همان ابری ها خریدم. رفتم به مسجد تنعیم (به تعبیر آن ها مسجد سیده عائشه) به قصد محرم شدن. آن جا دمپایی را درآوردیم و گذاشتیم در جا کفشی. محرم شدیم. برگشتیم دیدیم خبری نیست. هر چقدر هم که به خودمان فشار آوردیم دلمان راضی نشد که مثل آن ها بشویم و یک دمپایی دیگر بپوشیم. با پای برهنه راه افتادیم تا مغازه روبروی خیابان تا یک دمپایی بخریم!

  • از ده ها روحانی پرسیدم و نمی دانستند. که کدام مرجع است که فاصله را میان دو عمره شرط نمی داند. تا این که به یک حاج آقای باصفا و باسواد رسیدیم. بعد از نماز ظهر بود دیدم یک حاج آقایی با لباس مرتب و منظم و سیمای زییا. چشم هایش برق جوانی و تحقیق داشت. اصفهانی بود و اسمش هم بود حاج آقای عمومی! سریع موبایل را در آورد و یک نرم افزار رویش داشت و جستجو کرد و جواب ما را دقیق داد. خیلی به دلمان نشست آن حاج آقاهه. گفتم چشمانت برق می زند حاج آقا. از اول هم معلوم بود که چیزفهم هستی! خیلی فرق می کنی با جماعتی که 5-6 سالی هست لای کتاب را باز نکرده اند. یکی نیست بگوید ناسلامتی آخوند کاروان هستی اخوی. در این یک فقره مسایل حج که باید بلد باشی جواب مردم را بدهی!


[1]  به هر طرف که روی کنید به سوی خداست

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 سپتامبر 2007 در Uncategorized