RSS

بایگانی ماهانه: مارس 2010

سید ما

سید ما ناز است.

ملوس است.
صدایش قشنگ است.
نماز خواندنش را آدم می‌بیند،‌ کیف می‌کند.

اهل ذوق و شعر است.

صدایش گرم است.
خوب صحبت می‌کند.

مقتدر است.
مدیر است.
تجربه دارد.
به‌ش اطلاعات زیاد و متنوع می‌رسد.
باهوش است.

آدم از دوست داشتن‌ اش خجالت نمی‌کشد.
آقاست.

اما چند مورد را به نظرم کم دارد.

*

یکی این که «غرب را ندیده» است.
در محیط توسعه یافته زندگی نکرده‌است.
از آن بیشتر بگویم.
تجربه‌ی یک جنگ واقعی را ندارد.

فرق می‌کند با آقا موسی -که ازش بی‌خبریم-
یا برخی دیگر از هم مسلک‌های هامبورگ رفته‌اش.
که در یک جنگ واقعی مجبور به رقابت و برکشیدن خود و اطرافیان خود بوده‌اند.

در محیطی رانتیر رشد یافته.
در ایران، هجمه‌ی واقعی به دین وجود نداشته.
خاصه در محیط‌های ایزوله‌ی خانواده‌های مذهبی.

بچه مسلمان که می‌رود در غرب،‌ یک‌باره مورد هجمه قرار می‌گیرد.
نه لزوما هجمه‌ی فکری و ایدئولوژیک.
هجمه‌ی فکری، عریان ترین و ساده ترین نوع هجمه است.
چاره دارد.

اما ابهتی که فرد از نظم و تکنولوژی و … وجدان می‌کند، تجربه‌ای واقعی‌است.
این نوع هجوم، مبنایی‌تر این حرف‌هاست که به راحتی بتوان بر آن غلبه کرد.

و فرد دین‌مدار، در اثر این هجمه و معارضه،
آزموده می‌شود.
با تجربه می‌شود.
منعطف می‌شود. 
چشمش به خیلی چیزها باز می‌شود.
-که در کتاب و فیلم و سفرهای وی آی پی، یافت نمی‌شود-
شاید بتوان گفت: دین‌دار می‌شود.

*

یک نکته‌ی دیگرش این است که
«آکادمی ندیده» است.

این هم یک جورهایی بر می‌گردد به این که نبرد واقعی ندیده است.

بالاخره دانشگاه نیز جایی است که ابهت و شکوه تمدن جدید را می‌توان دید.
جایی که مجالی برای مخالف‌خوانی‌ها و ادعاهای کیلویی وجود ندارد.
جایی که تواضع در برابر علم، در وجود عالم و طالب علم، نهادینه می‌شود.

سید ما،
هم خودش هم بر و بچه هایش هم پدر و برادرانش،
غالبا حوزوی بوده اند.
و جنس و نوع و شاکله‌ی درس‌های حوزه، چیز دیگری هستند.

صد جلسه هم شما را ببرند برای دانشجوها و اساتید سخنرانی بکنید،
باز هم «آکادمی دیده» نمی‌شوید.

هزاران دانشجو و طلبه و استاد و پروفسور هم دلبسته‌ی شما باشند،
یا برایتان از دستاوردهای علمی توضیح بدهند،
کماکان «آکادمی دیده» نمی‌شوید.

*

سید ما،
«بازار واقعی» هم ندیده‌است.

ظاهرا تجربه‌ی کار واقعی در بازار واقعی را هم ندارد.
شاید آن طعمی که از «اقتصاد و توسعه‌ی اقتصادی»
لازم است زیر زبان یک استراتژیست در سطح بالا باشد،
زیر زبان مبارکش نیست.

در این فقره نیز حوزه‌های ما چندان به بازار کار واقعی
و اقتصاد واقعی مبتنی بر توسعه و تولید،
متصل نیستند و از نوعی رانت
-و نگوییم رانت؛ بگوییم بورسیه تحصیلی فقیرانه-
برخوردارند.

اشتباه نشود.
زی طلبگی، زی بسیار مشکلی است و در آمد بخور نمیر دارد.

اما به هر حال،
چیزی که طلبه در دوران عمرش می‌آموزد،
عمدتا مدیریت هزینه است.
یعنی چگونه با پول اندک، خودش را تا آخر ماه بکشاند.

ولی ابدا روی‌کرد تولیدی و ایجاد ثروت و در‌آمد و آشنایی با توسعه و تولید،
در تربیت ِطلبه وجود ندارد.

شاید نباید هم داشته باشد.
طلبه‌ای که بخواهد کار طلبگی و حوزوی بکند،
چه نیازی به بیش از آن دارد؟

خاصه در جامعه‌ی ما که دست و پا زدن در امور دنیا و کسب معاش،
برای عالم دینی یک جورهایی ناپسند و خلاف زهد حساب می‌شود.

*

عوضش سید ما،‌ مرد خداست.

خدا نگه‌اش دارد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مارس 2010 در Uncategorized

 

تا بعد از 13!

نوروز را کلا در نوشتن وبلاگ فعال نبودم.

سفر هم در پیش است.
پس انشاءاله بعد از ١٣،
به قید حیات.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 مارس 2010 در Uncategorized

 

متن کامل مصاحبه ی طباطبایی با مهرنامه

آن مصاحبه که بخش هایی از آن را پیش تر آوردم،
در پایگاهی که توسط علاقمندانش راه اندازی شده،
این+ جاست.

برخی رفقا خواسته بودندش.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 مارس 2010 در Uncategorized

 

دیس نوروزی!

یک رسمی در خانواده‌ی سلطانبانو هست که قشنگ است.

بر ظرفی چینی،
با زعفران دعای تحویل سال و چندین آیه از قرآن (از جمله هفت سلام) را می‌نویسند.
هنگام تحویل سال،
آن را می‌شویند و آب زعفرانی ِحاصل را می‌نوشند.
اگر آب زمزم باشد که چه بهتر.

امسال، آب ِنیسان ِدعا خوانده داشتیم.
با آن شستیم و با شربت زعفران موجود آغشته کردیم و نوشیدیم.

نوشتن اش هم کار بنده بود.
با زعفران روی ظرف چینی نوشتن، بسیار مشکل است.
-هر چه می‌نویسی، سریع لیز می‌خورد و به هم می‌چسبد
و تبدیل به قطرات آب زعفرانی می‌شود-

قلم نی را با نوکی نازک تراشیدم،
در جوهر زعفران (=آب+زعفران) نیز قند ریختم، بلکه چسبنده شود و کمتر لیز بخورد.

*

زعفران نوشته های دیس چینی نوروزی

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 مارس 2010 در Uncategorized

 

از حَزم تا وهم

حَزم یعنی احتیاط.
که شرط عقل است و طریق نجات.

یک وقتی یک ماشین پر سرعت و مدرنی -مثلا از کمپانی پورشه- خریده‌اید،
با این خیابان‌ها و جاده‌های ما و با این فرهنگ رانندگی ِمردم ما
-و از این‌ها مهم‌تر-
جوانی و کم تجربگی فرزند،‌
روبرو هستید،
خوب است که وقتی کلید ماشین را به دستش می‌دهیم،
سفارشات بسیار بکنیم.

و اصولا خودمان هم در بکارگیری توانایی‌های آن محصول،‌ محتاط باشیم.

این احتیاط، خوب است.
عقلانی است.

*

ولی اگر پدری پیدا بشود
که باورش این باشد که
کمپانی پورشه،
این ماشین را ساخته است که
من و فرزندانم را در خطر بیندازد و خانواده‌ی ما را نابود کند،
فقط باید توصیه کرد که به روانپزشک مراجعه کند.

و باید از این پدر پرسید،
اصلا شما و فرزندتان، کجای معادلات کمپانی پورشه هستید
که برای شما چنین توطئه‌ی عظیم چند ده میلیون دلاری انجام دهند؟ 

اصلا بروی بیزنس پلن آن محصول را ببینی،
معلوم نیست کل کشور ما جزو بازار هدفش بوده باشد،
چه رسد به این آقای متکبر متوهم!

*

بعله،
در اثر استفاده‌ی نادرست از قابلیت‌های یک مدل ماشین،
ممکن است هزار بلا بر سر هزاران نفر بیاید. 

ولی هیچ ربطی به توطئه ندارد.

*

برادران متوهم ناجا با آن استند تبلیغاتی+ شگفتی آفرین‌شان،
در ارتباط با دام دشمن دانستن چت و ایمیل و …
وضعی به مراتب بدتر از مثال ما با «ماشین پورشه» را دارند.

این حضرات اصولا غافل از کارکردهای اصلی آن تکنولوژی‌ها هستند.

انگار اصلا متوجه نیستند که
غربی‌ها -و به زعم آقایان:‌دشمنان- آن تکنولوژی‌ها را،
اساسا برای خودشان و مصرف خودشان ابداع کرده‌اند.

ما هم -مع الاسف- ریزه‌خوار و مانده‌خوار سفره‌ی تکنولوژی‌های جدیدی هستیم،
که از غرب آمده.

بکلی از «ارزش کاربری» آن محصولات برای خود سازنده، غفلت دارند.

*

یک وقت می‌فرمایید در بکارگیری تکنولوژی‌های جدید،‌ باید دقت کرد.
باید احتیاط کرد.
باید آموخته و آزموده آن‌ها را به‌کار گرفت.

حرفی است که نمی‌گویم درست است ولی قابل شنفتن است.

ولی این توهمات،‌ جدا نوبر است. 

و مع الاسف، در کشور ما، کم سابقه نیست.
تقریبا می‌رود که تبدیل به یک جریان بشود.

**

جلال در غرب زدگی اش یک چنین چیزی گفته بود که
«من نعش شیخ فضل الله را بر دار، پرچمی می‌بینم بر استیلای …»

خوش‌بختانه مثال ما آن‌قدر تراژیک نیست.
و با اندکی طنز باید بگویم که
«من آن استند تبلیغاتی+  را پرچمی می بینم بر استیلای توهم و شیرین عقلی…»

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مارس 2010 در Uncategorized

 

تاب و توان

حول و قوه،
را به نظرم می‌توان به
تاب و توان
ترجمه کرد.

*

حول (تاب)،
بیش‌تر، ناظر به «مقاومت» و طاقت آوردن است و ماهیتی انفعالی دارد.

قوه (توان)،
بیش‌تر، ناظر به «قدرت ِانجام ِکار» است و ماهیتی فعال دارد.

*

در نگاه مردان الهی،
آدمی، مقاومت را در برابر حمله -در برابر گناه- می‌خواهد؛
و توان ِانجام کار را برای انجام ِکارهای خوب. 

*

یکی از مشهورترین و بهترین اذکار
-که بی‌استاد نیز می‌توانش گفت؛ نظیر صلوات یا ذکر تهلیل:‌لااله الاالله-

ذکر زیبای :

«لا حول و لا قوه الا بالله»

است.

 

یعنی
هم طاقت آوردن در برابر گناه‌ها و بدی‌ها،
و هم توان و امکان به انجام رسانیدن خوبی‌ها،
جملگی از خداست.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 مارس 2010 در Uncategorized

 

فرهنگ قدرشناسی

سر سفره‌ی نهار بودیم.
آقا میثم پرسید
«برنجش چه طوره؟»

با تعجب گفتم
« مثل همیشه؛ عالی!
من که عاشق طعم چلوهای حاج‌خانوم هستم.

چه طور؟
مگر برنج‌‌تان را عوض کرده‌اید؟ »

گفت:

«نه.
و اتفاقا ما از هم‌این برنج به کارگرهای کارخانه، دادیم.

بعدتر به صورت کلی نظر سنجی کردیم.

برخی در مورد این برنج نوشته بودند که
«ما این برنج‌هایی که به ما می‌دهید را به افاغنه می‌دهیم.
برنج ِخوب به ما بدهید!
این آشغال‌ها چیست؟ »

»

چی بگوییم؟

*

به گمانم «فرهنگ قدرشناسی» در سال‌های پس از انقلاب، تضعیف شد.
و در این سال‌های اخیر، به اوج این ضعف رسید.

و این، بی‌تردید برای تولید و کارآفرینی و رونق اقتصادی مملکت،
یک آفت فرهنگی بزرگ است. 

آفتی که در نهاد «خانواده» نیز دیده می‌شود.
فرزندانی که توقعات بی‌وقفه از پدر و مادر خود دارند؛
بی‌آن‌که حقی برای این همه طلبکاری داشته باشند.

*

قدمای ما روی «قدرشناسی کردن» و «ناشکری نکردن»،
حساس بودند و رعایت نکردن‌شان را گناه بزرگی می‌دانستند‌.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 مارس 2010 در Uncategorized