RSS

بایگانی ماهانه: مارس 2010

سید ما

سید ما ناز است.

ملوس است.
صدایش قشنگ است.
نماز خواندنش را آدم می‌بیند،‌ کیف می‌کند.

اهل ذوق و شعر است.

صدایش گرم است.
خوب صحبت می‌کند.

مقتدر است.
مدیر است.
تجربه دارد.
به‌ش اطلاعات زیاد و متنوع می‌رسد.
باهوش است.

آدم از دوست داشتن‌ اش خجالت نمی‌کشد.
آقاست.

اما چند مورد را به نظرم کم دارد.

*

یکی این که «غرب را ندیده» است.
در محیط توسعه یافته زندگی نکرده‌است.
از آن بیشتر بگویم.
تجربه‌ی یک جنگ واقعی را ندارد.

فرق می‌کند با آقا موسی -که ازش بی‌خبریم-
یا برخی دیگر از هم مسلک‌های هامبورگ رفته‌اش.
که در یک جنگ واقعی مجبور به رقابت و برکشیدن خود و اطرافیان خود بوده‌اند.

در محیطی رانتیر رشد یافته.
در ایران، هجمه‌ی واقعی به دین وجود نداشته.
خاصه در محیط‌های ایزوله‌ی خانواده‌های مذهبی.

بچه مسلمان که می‌رود در غرب،‌ یک‌باره مورد هجمه قرار می‌گیرد.
نه لزوما هجمه‌ی فکری و ایدئولوژیک.
هجمه‌ی فکری، عریان ترین و ساده ترین نوع هجمه است.
چاره دارد.

اما ابهتی که فرد از نظم و تکنولوژی و … وجدان می‌کند، تجربه‌ای واقعی‌است.
این نوع هجوم، مبنایی‌تر این حرف‌هاست که به راحتی بتوان بر آن غلبه کرد.

و فرد دین‌مدار، در اثر این هجمه و معارضه،
آزموده می‌شود.
با تجربه می‌شود.
منعطف می‌شود. 
چشمش به خیلی چیزها باز می‌شود.
-که در کتاب و فیلم و سفرهای وی آی پی، یافت نمی‌شود-
شاید بتوان گفت: دین‌دار می‌شود.

*

یک نکته‌ی دیگرش این است که
«آکادمی ندیده» است.

این هم یک جورهایی بر می‌گردد به این که نبرد واقعی ندیده است.

بالاخره دانشگاه نیز جایی است که ابهت و شکوه تمدن جدید را می‌توان دید.
جایی که مجالی برای مخالف‌خوانی‌ها و ادعاهای کیلویی وجود ندارد.
جایی که تواضع در برابر علم، در وجود عالم و طالب علم، نهادینه می‌شود.

سید ما،
هم خودش هم بر و بچه هایش هم پدر و برادرانش،
غالبا حوزوی بوده اند.
و جنس و نوع و شاکله‌ی درس‌های حوزه، چیز دیگری هستند.

صد جلسه هم شما را ببرند برای دانشجوها و اساتید سخنرانی بکنید،
باز هم «آکادمی دیده» نمی‌شوید.

هزاران دانشجو و طلبه و استاد و پروفسور هم دلبسته‌ی شما باشند،
یا برایتان از دستاوردهای علمی توضیح بدهند،
کماکان «آکادمی دیده» نمی‌شوید.

*

سید ما،
«بازار واقعی» هم ندیده‌است.

ظاهرا تجربه‌ی کار واقعی در بازار واقعی را هم ندارد.
شاید آن طعمی که از «اقتصاد و توسعه‌ی اقتصادی»
لازم است زیر زبان یک استراتژیست در سطح بالا باشد،
زیر زبان مبارکش نیست.

در این فقره نیز حوزه‌های ما چندان به بازار کار واقعی
و اقتصاد واقعی مبتنی بر توسعه و تولید،
متصل نیستند و از نوعی رانت
-و نگوییم رانت؛ بگوییم بورسیه تحصیلی فقیرانه-
برخوردارند.

اشتباه نشود.
زی طلبگی، زی بسیار مشکلی است و در آمد بخور نمیر دارد.

اما به هر حال،
چیزی که طلبه در دوران عمرش می‌آموزد،
عمدتا مدیریت هزینه است.
یعنی چگونه با پول اندک، خودش را تا آخر ماه بکشاند.

ولی ابدا روی‌کرد تولیدی و ایجاد ثروت و در‌آمد و آشنایی با توسعه و تولید،
در تربیت ِطلبه وجود ندارد.

شاید نباید هم داشته باشد.
طلبه‌ای که بخواهد کار طلبگی و حوزوی بکند،
چه نیازی به بیش از آن دارد؟

خاصه در جامعه‌ی ما که دست و پا زدن در امور دنیا و کسب معاش،
برای عالم دینی یک جورهایی ناپسند و خلاف زهد حساب می‌شود.

*

عوضش سید ما،‌ مرد خداست.

خدا نگه‌اش دارد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 مارس 2010 در Uncategorized

 

تا بعد از 13!

نوروز را کلا در نوشتن وبلاگ فعال نبودم.

سفر هم در پیش است.
پس انشاءاله بعد از ١٣،
به قید حیات.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 مارس 2010 در Uncategorized

 

متن کامل مصاحبه ی طباطبایی با مهرنامه

آن مصاحبه که بخش هایی از آن را پیش تر آوردم،
در پایگاهی که توسط علاقمندانش راه اندازی شده،
این+ جاست.

برخی رفقا خواسته بودندش.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 مارس 2010 در Uncategorized

 

دیس نوروزی!

یک رسمی در خانواده‌ی سلطانبانو هست که قشنگ است.

بر ظرفی چینی،
با زعفران دعای تحویل سال و چندین آیه از قرآن (از جمله هفت سلام) را می‌نویسند.
هنگام تحویل سال،
آن را می‌شویند و آب زعفرانی ِحاصل را می‌نوشند.
اگر آب زمزم باشد که چه بهتر.

امسال، آب ِنیسان ِدعا خوانده داشتیم.
با آن شستیم و با شربت زعفران موجود آغشته کردیم و نوشیدیم.

نوشتن اش هم کار بنده بود.
با زعفران روی ظرف چینی نوشتن، بسیار مشکل است.
-هر چه می‌نویسی، سریع لیز می‌خورد و به هم می‌چسبد
و تبدیل به قطرات آب زعفرانی می‌شود-

قلم نی را با نوکی نازک تراشیدم،
در جوهر زعفران (=آب+زعفران) نیز قند ریختم، بلکه چسبنده شود و کمتر لیز بخورد.

*

زعفران نوشته های دیس چینی نوروزی

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 مارس 2010 در Uncategorized

 

از حَزم تا وهم

حَزم یعنی احتیاط.
که شرط عقل است و طریق نجات.

یک وقتی یک ماشین پر سرعت و مدرنی -مثلا از کمپانی پورشه- خریده‌اید،
با این خیابان‌ها و جاده‌های ما و با این فرهنگ رانندگی ِمردم ما
-و از این‌ها مهم‌تر-
جوانی و کم تجربگی فرزند،‌
روبرو هستید،
خوب است که وقتی کلید ماشین را به دستش می‌دهیم،
سفارشات بسیار بکنیم.

و اصولا خودمان هم در بکارگیری توانایی‌های آن محصول،‌ محتاط باشیم.

این احتیاط، خوب است.
عقلانی است.

*

ولی اگر پدری پیدا بشود
که باورش این باشد که
کمپانی پورشه،
این ماشین را ساخته است که
من و فرزندانم را در خطر بیندازد و خانواده‌ی ما را نابود کند،
فقط باید توصیه کرد که به روانپزشک مراجعه کند.

و باید از این پدر پرسید،
اصلا شما و فرزندتان، کجای معادلات کمپانی پورشه هستید
که برای شما چنین توطئه‌ی عظیم چند ده میلیون دلاری انجام دهند؟ 

اصلا بروی بیزنس پلن آن محصول را ببینی،
معلوم نیست کل کشور ما جزو بازار هدفش بوده باشد،
چه رسد به این آقای متکبر متوهم!

*

بعله،
در اثر استفاده‌ی نادرست از قابلیت‌های یک مدل ماشین،
ممکن است هزار بلا بر سر هزاران نفر بیاید. 

ولی هیچ ربطی به توطئه ندارد.

*

برادران متوهم ناجا با آن استند تبلیغاتی+ شگفتی آفرین‌شان،
در ارتباط با دام دشمن دانستن چت و ایمیل و …
وضعی به مراتب بدتر از مثال ما با «ماشین پورشه» را دارند.

این حضرات اصولا غافل از کارکردهای اصلی آن تکنولوژی‌ها هستند.

انگار اصلا متوجه نیستند که
غربی‌ها -و به زعم آقایان:‌دشمنان- آن تکنولوژی‌ها را،
اساسا برای خودشان و مصرف خودشان ابداع کرده‌اند.

ما هم -مع الاسف- ریزه‌خوار و مانده‌خوار سفره‌ی تکنولوژی‌های جدیدی هستیم،
که از غرب آمده.

بکلی از «ارزش کاربری» آن محصولات برای خود سازنده، غفلت دارند.

*

یک وقت می‌فرمایید در بکارگیری تکنولوژی‌های جدید،‌ باید دقت کرد.
باید احتیاط کرد.
باید آموخته و آزموده آن‌ها را به‌کار گرفت.

حرفی است که نمی‌گویم درست است ولی قابل شنفتن است.

ولی این توهمات،‌ جدا نوبر است. 

و مع الاسف، در کشور ما، کم سابقه نیست.
تقریبا می‌رود که تبدیل به یک جریان بشود.

**

جلال در غرب زدگی اش یک چنین چیزی گفته بود که
«من نعش شیخ فضل الله را بر دار، پرچمی می‌بینم بر استیلای …»

خوش‌بختانه مثال ما آن‌قدر تراژیک نیست.
و با اندکی طنز باید بگویم که
«من آن استند تبلیغاتی+  را پرچمی می بینم بر استیلای توهم و شیرین عقلی…»

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 مارس 2010 در Uncategorized

 

تاب و توان

حول و قوه،
را به نظرم می‌توان به
تاب و توان
ترجمه کرد.

*

حول (تاب)،
بیش‌تر، ناظر به «مقاومت» و طاقت آوردن است و ماهیتی انفعالی دارد.

قوه (توان)،
بیش‌تر، ناظر به «قدرت ِانجام ِکار» است و ماهیتی فعال دارد.

*

در نگاه مردان الهی،
آدمی، مقاومت را در برابر حمله -در برابر گناه- می‌خواهد؛
و توان ِانجام کار را برای انجام ِکارهای خوب. 

*

یکی از مشهورترین و بهترین اذکار
-که بی‌استاد نیز می‌توانش گفت؛ نظیر صلوات یا ذکر تهلیل:‌لااله الاالله-

ذکر زیبای :

«لا حول و لا قوه الا بالله»

است.

 

یعنی
هم طاقت آوردن در برابر گناه‌ها و بدی‌ها،
و هم توان و امکان به انجام رسانیدن خوبی‌ها،
جملگی از خداست.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 مارس 2010 در Uncategorized

 

فرهنگ قدرشناسی

سر سفره‌ی نهار بودیم.
آقا میثم پرسید
«برنجش چه طوره؟»

با تعجب گفتم
« مثل همیشه؛ عالی!
من که عاشق طعم چلوهای حاج‌خانوم هستم.

چه طور؟
مگر برنج‌‌تان را عوض کرده‌اید؟ »

گفت:

«نه.
و اتفاقا ما از هم‌این برنج به کارگرهای کارخانه، دادیم.

بعدتر به صورت کلی نظر سنجی کردیم.

برخی در مورد این برنج نوشته بودند که
«ما این برنج‌هایی که به ما می‌دهید را به افاغنه می‌دهیم.
برنج ِخوب به ما بدهید!
این آشغال‌ها چیست؟ »

»

چی بگوییم؟

*

به گمانم «فرهنگ قدرشناسی» در سال‌های پس از انقلاب، تضعیف شد.
و در این سال‌های اخیر، به اوج این ضعف رسید.

و این، بی‌تردید برای تولید و کارآفرینی و رونق اقتصادی مملکت،
یک آفت فرهنگی بزرگ است. 

آفتی که در نهاد «خانواده» نیز دیده می‌شود.
فرزندانی که توقعات بی‌وقفه از پدر و مادر خود دارند؛
بی‌آن‌که حقی برای این همه طلبکاری داشته باشند.

*

قدمای ما روی «قدرشناسی کردن» و «ناشکری نکردن»،
حساس بودند و رعایت نکردن‌شان را گناه بزرگی می‌دانستند‌.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 مارس 2010 در Uncategorized

 

حماقت جاریه‌ای به نام سربازی!

رضا شاه، خودش نظامی بود،
به خیالش هر کسی بخواهد آدم شود،
باید نظامی‌گری کند؛
آن هم زورکی!

خدمت سربازی را اجباری کردند
تا ملت، ٢ سال در کار نظامی در آیند
و -به زعم حضرت اشرف- آدم شوند.

*

حالا حکومت آقایان علماست.
باز جای شکرش باقی است که ایشان همه‌ی ملت را مجبور نکرده‌اند
بروند و مثلا ٢ سال درس حوزه بخوانند که آدم شوند!

هر چند، تا آن جا که زورشان رسیده،
تعلیمات مزبور را زورچپان کرده‌اند.

در دروس دانشگاه.
در طول دوران خدمت مزخرف سربازی و…

غافل از آن‌که
نه ارتش ِدرست و حسابی را می‌توان زورکی درست کرد،
نه ایمان مردم و جوانان را.

*

فکر کنید روزگاری،
حمال‌ها به قدرت برسند.

دو سال خدمت مقدس حمالی را اضافه خواهند کرد.

پس از آن‌ها، روزگاری بگذرد
و کشاورزان (اهالی فلاحت) قیام کنند و به حکومت برسند.

دو سال خدمت مقدس فلّاحی را اضافه خواهند کرد.

و پس از آن‌ها، رانندگان تاکسی.
و …

گفتم که.

جای شکرش باقی‌است که علما،
کارشان -اگر به آن مشتغل باشند- خواندن و نوشتن است،
و به همین چند فقره کلاس عقیدتی سیاسی در سربازی
و کلاس‌های تحمیلی ِعمومی در مقطع لیسانس بسنده کرده‌اند!

*

البته جناب رضا شاه، احتمالا اهداف دیگری را نیز دنبال می‌کرد.

می‌دانیم که در زمان او،
عشایر -چه از نظر کثرت جمعیت و چه از نظر قدرت نظامی- با حالا قابل قیاس نبودند.
بلکه قدرت اول دفاعی و نظامی در سرتاسر ایران بودند.

عمده‌ی خاطراتی که از زمان‌های اخیر،
در مورد دلاوری و رشادت و ایستادگی در برابر دشمن خارجی وجود دارد،
مربوط به رئوس و سران عشایر است. 

ای بسا، «استبداد صغیر» را هم همین عشایر بودند که با فتح تهران پایان دادند.

رضا شاه،‌ به خوبی از قدرت نظامی عشایر با خبر بود.

و می‌توان احتمال داد که طرح اسکان عشایر،
سرکوب یا اعدام یا … برخی سران و متنفذین عشایر،
و نیز طرح ارتش واحد و سربازی اجباری،
پروژه‌ای بود که برای مهار قدرت عشایر، و تثبیت دیکتاتوری رضا شاه اجرا شد.

شاید هم هدف اصلی همان ادعاهای قابل قبول بوده باشد.
ولی به هر حال، نتیجه همان است.
«مهار عشایر و تثبیت دیکتاتوری»

*

حالا مرده ریگ آن شاه تیره‌بخت،
گریبان جوانان این سرزمین را رها نمی‌کند.

*

دلیل از این سست تر وجود ندارد که چون پدران ما رفتند،
چون برخی رفتند،
ما بقی هم بروند.

همه،‌
گذاشتند حق‌شان خورده شود،
به عمرشان تجاوز شود،
رفتند زیر دست یک مشت الدنگ+ بی‌سواد، بله قربان‌گویی کردند،
بهترین سال‌های عمرشان را تلف کردند،
بهترین ساعت‌های عمرشان را که بالاترین بازده علمی و عملی را می‌توانست داشته باشد،
به باد فنای تکبر و نخوت و بی‌شعوری فرماندهان ظالم دادند،
پس شما هم بروید،‌ عمرتان را تلف کنید.

شما هم بگذارید به‌تان ظلم شود.

شما هم تایید کننده‌ی این ظلم آشکار باشید.

استدلال از این سست تر،‌
لااقل در منطق قرآن یافت نمی‌شود.

یعنی
تبعیت از آباء الاولین، که به جهل رفته‌اند.

*

جهاد هم در دوران جنگ در حکومت امیرالمومنین، اختیاری بود.

شاهدش این همه ناله و شکوه از بی‌همتی یاران و کوفیان.

آقایان در روزگار صلح هم دست از سر جوانان شوربخت این سرزمین،
بر نمی‌دارند.

*

چه کسی گفته اگر کسی برود زیر دست یک سرهنگ یا سردار،
-کسی شبیه به همین مردکی که امروز در راس اداره‌ی تحصیلی نظام وظیفه نشسته-
کمترین پیشرفتی در دانش و بینش‌اش ایجاد خواهد شد؟

برخی از این حضرات،‌
از فهم بدیهیات عاجزند.
تصویر ِیادداشت پیشین+ را ندیدید؟

ایمیل و چت، دام دشمن‌اند؟‌

تازه این‌ها، باسوادها و حفاظت اطلاعاتی‌های نظام وظیفه هستند.
شما ببین بقیه چی هستند.

وانگهی،
اگر این آقایان دانش و بینشی برای آموختن به دیگران نیز داشتند،
چه کسی به ایشان حق داده که -به زور– چیزهای مفید به دیگران بیاموزند؟

بهشت ِشما، مال خودتان. ما نمی‌خواهیم برویم به این بهشت شما!
ما نمی‌خواهیم ما را هدایت کنید و درس یادمان دهید.
زور است؟

*

خیلی ها هستند که به آن ضرب المثل ِ لغو ِامریکایی معتقدند.
-با عرض پوزش بسیار-

«که اگر در یک کوچه‌ی خلوت ِبن‌بست، گیر ِیک متجاوز افتادی و راه فراری نداشتی،
 مقاومت را بی‌خیال شو،
و لااقل سعی کن از همان لحظه لذت ببری!
(If Rape Is Inevitable, Relax And Enjoy It

 

بسیاری از این جهت به سربازی رفته‌اند.
و بالاخره خودشان را در طول خدمت، حلق آویز نکرده‌اند.
تجاوزی بوده که -به هر حال- به عمرشان شده.
نمی‌شده که عین آن دو سال را عصبانی ماند و روزگار را بر خود تلخ کرد.

بالاخره دوستانی پیدا کرده‌اند،
و گذران عمر کرده‌اند.
و سر آخر هم ممکن است چهارتا چیز یاد گرفته باشند.
و خاطراتی داشته باشند.

بالاخره کیست که از دو سال الواطی و علافی، 
خاطرات خوش نداشته باشد.

خصوصا که ماهیت سربازی در این مملکت،
بر «اصل اصیل علافی» استوار است.

طی دو سال به شما حالی می‌شود،
و با برترین متدلوژی‌های آموزشی تا مغز استخوان در وجود شما نهادینه می‌شود
که
«عمر ِشما، وقت ِشما،‌ به پشیزی نمی‌ارزد.
و لذا خود شما نیز.
»

*

جسارت نباشد! 
در مملکتی که وقت دانشجوی ارشد و دکتری+ زیر ِدست ِاستاد فرهیخته، ارزش ندارد؛ 
توقع دارید «وقت ِسرباز ِبیدفاع» زیر دست «سردار ِلندهور+» ارزشی داشته باشد؟‌

 

***

چه بسیار جوانان بی‌کاری که اگر سربازی نروند،
به علافی و مردم آزاری و دختربازی و .. مشغولند.

رفتن سربازی –داوطلبانه– برای این جماعت، می‌تواند مفید باشد.
لذت بخش باشد.
اصلا کلی احساس مفید بودن در اجتماع به ایشان بدهد.

 

برای آدم‌های منزوی نیز می‌تواند محملی برای حضور در اجتماع باشد
و ایشان را راضی کند.

برای کسانی که محرومیت مادی شدیدی را متحمل بوده‌اند نیز،
امکانات افتضاح سربازی ممکن است بسیار شاهانه به نظر آید،
و غذای مزخرف پادگان،
بهترین غذاهایی باشد که طرف تا به حال نوش جان کرده!

برای کسانی که آدم‌های درست و حسابی زیادی در زندگی ندیده‌اند،
آن مردک ِفوق‌الذکر می‌تواند یک الگوی تمام عیار برای زندگی و آموختن باشد.

برای کسانی که با کتاب و با دانش میانه‌ای ندارند،
سر و کله زدن با آن اراذل ِصاحب درجه، و مدعیان ِ بی‌سواد،
و تکنولوژی شناسان و دشمن شناسان حفاظت اطلاعات ناجا(!!)
و شرکت در کلاس‌های عقیدتی سیاسی و آموزشی ِحضرات ِنوعا بی‌سواد،
می‌تواند لذتی معادل حضور در کلاس‌های انیشتن در دانشگاه پرینستون را
در یک سرباز نگون بخت زنده کند.

*

چه کنیم که از هیچ یک از این گروه‌ها نیستیم؟

و باور داریم که این حضرات را هیچ حقی
-تاکید می کنم: هیچ حقی
بر سواری ِمفت گرفتن از جوانان مملکت نیست.

و به چشم خود می‌بینیم که
این حضرات را هیچ شایستگی برای این اسارت و بردگی ظالمانه کشیدن،
از جوانان این مملکت نیست.
و چنته‌ی خالی این حضرات از آموختنی‌ها به جوانان، واضح است.

وانگهی،
اگر چنته‌شان خالی هم نبود،
زور و جبر و ظلمی که در تجاوز به عمر جوانان این مملکت انجام می‌گیرد،
حق این حضرات نبود.

*

دردآور تر از همه،
آن است که -تازه- با این همه ظلم و جفا،
پشت ِچشم نازک کرده و به غمزه،
مرحمت ملوکانه کرده، بخشودگی عنایت می‌فرمایند.
عجبا که طرح مزبور به شورای نگهبان می‌رود و رد می‌شود!

برادر من!
اصلش هم ظلم و تجاوز آشکار به عمر و وقت ماست.
شما بر سر بخشودگی‌اش منت می‌گذارید و چانه می‌زنید؟
که حالا ٢۴ ماه نباشد و ١٨ ماه باشد؟

راستی،
مقام معظم رهبری که این عفوها و تخفیف ها را می‌دهند،
آیا خودشان به خدمت مقدس سربازی تشریف برده‌اند؟
فرزندان عزیزشان چه طور؟

یادم نبود!
همه‌ی این سروران ارجمند، طلبه بوده‌اند و توفیق سربازی رفتن نداشته‌اند؟ 
این مردم هستند که همه‌ی توفیقات متعلق به آن‌هاست.

(جالب است بدانید طلبه های نگون بخت نیز باید تا 35 سالگی منتظر و لنگ در هوا بمانند،
بلکه بعد از 35 سالگی،
مشمول مراحم و عفو مقام معظم رهبری قرار گرفتند و معاف شدند!)

**

من یک نفرم.
که مجبورم به سربازی بروم.
چون اگر نروم،‌ از تمامی حقوق انسان بودنم محرومم.

حق ندارم مالک چیزی باشم یا بشوم.
حق ندارم پاسپورت کشور خودم را داشته باشم.
حق ندارم چیزی به کسی بفروشم یا ببخشم و در محضرخانه به نام کسی بکنم.
از همه بدتر، حق ندارم کار کنم و بیمه شوم.

زن و بچه‌ی من باید از گرسنگی بمیرند،
مگر این‌که بروم دو سال زیر دست فلان سردار،
بله قربان بگویم و دو سال حماقت و بلاهت و اتلاف عمر را تحمل کنم،
تا بعدش حق حیات پیدا کنم،
و بتوانم به بدیهی ترین بدیهیات زندگی یک شهروند عادی
در هر مملکت دیگری
-جز معدود کشورهایی نظیر اسرائیل (کشور است؟) یا ….
که آن ها هم هیچ کدام محرومیت هایش شبیه به ایران نیست و بسیار سطحی تر است-
برسم.

وه که چه خوب مملکتی است.

گل و بلبل.

*

خدا لعنت کند باعث و بانی‌اش را که «رضا شاه» بود.

خدا کند از اذناب و اقتدا کنندگان به او نباشیم.

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 مارس 2010 در Uncategorized

 

سال ٨٨

با خیلی از اطرافیان که صحبت می‌کنم،
تقریبا همه بر این موضوع متفق هستیم که
سال ٨٨، مزخرفترین سالی بود که در عمرمان تجربه کرده‌ایم.

ناشکری نباید کرد.
و در محضر پروردگار، معترفم که هر چه که داریم و دیدیم،
از سرمان زیاد هم بود و بیش از لیاقت‌مان.

ولی به هر حال، نسبت به قبل، سال خوبی نبود.

چه از بلاهایی که در عالم سیاست و بر فرهنگ و دین مردم آمد،
چه از نظر کسب و کار و وضعیت کساد و نامطلوب آن،
و چه -حتی- از نظر خانوادگی و شخصی نیز سال خوبی را پشت سر نگذاشتیم.

گمان نکنم ٨٨ سالی باشد که دلم برایش خیلی تنگ بشود!

ناشکری نکنم.

آغاز سال،‌ خیلی خوب بود.
حتی تا روز ٢٢ خرداد هم خیلی خوب بود. 

این اواخرش هم به‌تر شده از قبل.
انگار غول غم، یک کمی دست‌ش را از روی گردن خوشی‌ها برداشته؛
مهلتی داده به سرخوشی و آرامش،
تا نفسی تازه کند.

*

یکی از موارد عجیب آن بود که گفته‌ می‌شد که
طلاق ها در چند ماهه‌ی اخیر، رشد چشم‌گیری یافته.

نمی‌دانم این هم به سیاست مربوط است یا نه.
ولی مجموعا سال تلخی بود.

سالی بود که درش خوشی کم بود.

از هزاران SMS که هر سال با محتوای جوک و شوخی رد و بدل می‌کردیم، خبری نبود.

یا هر بار دور یکدیگر جمع شدیم،
-با همه‌ی خنده‌های کم عمقش-
آه و افسوس و غمی بود که در میان‌مان رد و بدل می‌شد.

در هر جمعی که بودیم.
چه این طرفی، چه آن طرفی،
حتی «هیچ طرفی‌ها» هم غصه دار بودند انگار.

*

خوب یا بدش،
اسباب امتحان است.

هیچ سالی، به هیچ کسی، هیچ چیزی بدهکار نیست.

هر کسی، خودش است که به خودش بدهکار است.
و بسته به مسئولیتش، به دیگران.

 

*

ماییم و روزگار.

خدا کند که سال‌های بعد، سال‌های به‌تر، شاد‌تر، کم‌غصه‌تری برای این مردم باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 مارس 2010 در Uncategorized

 

چت و ایمیل: دام دشمن!


استند اطلاع رسانی فرهنگی واقع در راه پله سازمان وظیفه عمومی!
(برای مشاهده در سایز بزرگتر، کلیک کنید+)

*

این استند،
استندی تبلیغاتی و اطلاع رسانی است
که مدت‌هاست در ساختمان اصلی سازمان نظام وظیفه در معرض دید مراجعین است.
در واقع از بعد از انتخابات خرداد ٨٨؛ 
و تا اواخر اسفند ٨٨ که بنده مراجعه داشتم، سر جای خودش بود.

در پاگرد راه پله‌ی منتهی به طبقه دوم؛ (سالن ۶)
که غالب مراجعین ِآن را دانشجویان و مشمولین ِدارای معافیت تحصیلی، 
تشکیل می‌دهند.

متن ِروی ِاستند، این است:

«هوشیار باشید!

چت و ایمیل

دامی است که از سوی دشمن گسترده شده‌است!

تیری است در تاریکی از سوی دشمن!

حفاظت اطلاعات سازمان وظیفه عمومی ناجا»

***

به واقع، نمی‌دانم اسم این را چی باید گذاشت.

نمی‌دانم دقیقا چه میزان باید منگل بود،
یا چه اندازه باید متوهم بود،
و چه مقدار باید نفهمید،
که بتوان با کمال اعتماد به نفس،
چنین مهملاتی را این طور بی‌پروا بافت
و مدت‌های طولانی در معرض دید عموم مراجعین تحصیل‌کرده قرار داد؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مارس 2010 در Uncategorized

 

چند کلمه؟

یک سوال ساده دارم.

این آقای رامین+
که «معاون مطبوعاتی و اطلاع رسانی» وزارت ارشاد شده است،
در تمام عمرش چند کلمه نوشته است؟

کلماتی که ایشان نوشته است، چقدر است؟

ایشان که این همه ادعا و افاده از بهر «اهل قلم» دارد، 
خودش چقدر «اهل قلم» حساب می‌شود؟

کتابی دارد؟
مقالاتی دارد؟
تحلیل‌هایی دارد؟
ما یک وبلاگ غیر جدی را هم قبول داریم.
اصلا حرف زدن خودش چه طوری است. مکتوب نخواستیم.
اصلا بلد است ادیبانه و فرهیخته -کمینه شبیه به اهل قلم- سخن بگوید؟

ایشان اصلا با پدیده ای به نام «قلم» آشنایی داشته؟
یا فقط با «رییس جمهور شایسته سالار و خدوم» آشنایی داشتن کافی است؟

آیا ایشان سوابق مطبوعاتی دارد؟
سوابق اطلاع رسانی دارد؟

به چه حسابی شده است معاون مطبوعاتی و اطلاع رسانی؟

بعد هم فرت فرت برای مطبوعات با سابقه و وزین،‌ بیانیه صادر می کند؟

مطبوعات را سلب مجوز و توقیف می‌کند؟

این حضرت اشرف را از دل کدام لُپ لُپ در آورده اند؟

چرا باید بر گرده‌ی ملت هم‌چون‌این کسانی بنشینند؟
با چه شایستگی و لیاقتی؟

کسی که در تمام سال های مهم این انقلاب، اصلا ایران نبوده!

*

دریغ بر آن همه خون شهدا که میراثش به دست این افراد افتاده باشد.

*

سعدی گفته بود که

« گر بی‌هنر –به مال– کند کبر بر حکیم
…ون خر اش شمار؛ و گر گاو عنبر+ است»

یعنی اگر یک آدم بی‌هنر -به خاطر مالی که دارد- بر آدمی حکیم تکبر و نخوت بورزد، 
باید آن آدم را بسیار بی‌ارزش (مناطقی از اندام ِدرازگوش) دانست؛
حتی اگر مثل گاو عنبر باشد
(از همه جایش پول و … بریزد).

 

شاید مناسب باشد که ما به جای مال، جاه و مقام را بگذاریم.

«گر بی‌هنر –به جاه- کند کبر بر حکیم ….»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مارس 2010 در Uncategorized

 

از مهرنامه: بومی سازی و اسلامی سازی

سوال:

العطاس، جامعه شناس مصری،
که در دهه ٧٠ به ایران آمده بود، در یک سخنرانی مطرح کرد که
باید میان بومی سازی و اسلامی سازی تفاوت قایل شد
و مبتنی بر نگاه چپ‌گرایانه و ضدغربی خود،
ضمن نقد پروژه‌ی اسلامی سازی، از بومی سازی تفکر دفاع کرد.

آیا بر این اساس می‌توان میان آن‌چه در ایران قبل از انقلاب
کسانی مثل شریعتی و احسان نراقی و شایگان
به عنوان بومی سازی مطرح کردند
و آن‌چه بعد از انقلاب تحت لوای انقلاب فرهنگی و اسلامی کردن علوم انجام شد،
تفاوت قایل شد؟

یا آن اتفاقات نتیجه‌ی ایدئولوژیک همان تفکر بومی سازی روشنفکران عصر پهلوی بود،
که شما نیز قبلا تحت عنوان ایدئولوژی‌های جامعه شناسی
از آن‌ها انتقاد کرده‌اید؟

 

پاسخ:

العطاس حرف بدی نزده‌است. البته من نمی‌دانم که او چه گفته.
اما هم‌این مطلبی را که شما از او نقل می‌کنید،
اگر ملاک بگیریم،
سخنی برآمده از عقل سلیم است.

عقل سلیم می‌گوید که سرمایه‌داری ِما با سرمایه‌داری آمریکا متفاوت خواهد بود.

خوب این مساله بدیهی است.

سرمایه‌داری چین، مختص چین است؛
و به رغم همسایه بودن ِفرانسه و آلمان،‌
سرمایه‌داری و شیوه اقتصادی و بیشتر از این‌ها،‌ نوع دموکراسی این دو کشور متفاوت است.

البته،‌ ضمن این که اصول دموکراسی و سرمایه‌داری در همه‌ی این‌ها یک‌سان است.

بلی.

وجهی از ادعای بومی‌سازی را در سال‌های ٣٠ و ۴٠
روشن‌فکران دولتی و ضد دولتی مطرح کردند،
که بعد از انقلاب به صورت ایدئولوژیک اجرا شد. 

همان روشن‌فکران نسبت به آن‌چه می‌گفتند و می‌کردند، دچار جهل مضاعفی بودند.

صریح می‌گویم که نه شریعتی می‌دانست که در غرب چه می‌گذرد،
و نه آل احمد.
-که بر خلاف شریعتی نمونه کامل غرض و مرض بود.-

همه‌ی حرف ِآن‌ها تکرار کلیشه‌ای ابتدایی‌ترین حرف‌هایی بود که
در دهه ۶٠ میلادی اروپا مطرح می‌شد.

شورش بر مصرف‌گرایی،
در کشوری که
به اکثریت قریب به اتفاق آن،
نصف کالری لازم نمی‌رسید،
گسسته خردی+ بیش نبود، سیاست بازی مبتنی بر جهل. 

روشن‌فکر غربی از این حیث به مصرف گرایی اعتراض می‌کرد که
امریکایی در هر وعده، یک استیک چهارصد گرمی می‌خورد.

در همان زمان،
هر دیزی وطنی از ۴٠ گرم گوشت، ۵٠ گرم دنبه، ۶٠ گرم استخوان، یک سیب زمینی و نیم لیتر آب،
فراهم می‌آمد.

اگر روشنفکر ایرانی، ‌بومی می‌بود،
می‌بایست اعتراض می‌کرد که چرا در هر دیزی ١۵٠ گرم گوشت وجود ندارد!

 

این سخن شما مصداق این است که از محصولات علوم انسانی،
در هر شرایطی و در هر جغرافیایی نمی‌توان استفاده کرد؟

 

بله. مسایل ما از سنخ دیگری بود.

روشنفکری غربی به چیزی اعتراض می‌کرد که مشکل ما نبود.
این‌را می‌گویند غرب‌زده‌ی مضاعف.

یعنی حتی در انتقاد از غرب‌زدگی، تابع غربی بودن.
و آن‌گاه، مخالف خود را قرتی خواندن.
که شیوه‌ی بحث جلال آل احمد بود.

خود ِ این انتقاد از «مصرف‌زدگی ایرانی» از مصادیق قرتی بازی نبود؟

مساله‌ی آل احمد که کاملا مشخص بود.

مساله‌ی او تنها مخالفت با شاه بود و از هر ابزاری هم برای این هدف استفاده می‌کرد.

به نوشته‌ی او درباره‌ی دانشکده‌ی پزشکی و ایرادهایی که در غرب‌زدگی به آن می‌گیرد،
نگاه کنید، ‌خواهید فهمید آن مرد چه عامی ِمغرضی بود.

چون نمی‌دانست،
فکر می‌کرد در ۵٠ سال می‌توان همه‌ی جایزه‌های نوبل پزشکی را درو کرد.

به مصداق طفل یک شبه‌ای ره صد ساله می‌رود.

-البته چنین طفلی جز در شعر حافظ دیده نشده‌است-

[آل احمد] شاعر بود. شاعری سخت بد!

*

این ها نیز بخش دیگری از مصاحبه‌ی سید جواد طباطبایی با مهرنامه بود.

البته ما تنها ناقل بودیم.
و قصد یا توان تایید/رد قضاوت‌های وی راجع به افراد را نداریم.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 مارس 2010 در Uncategorized

 

از مهرنامه: درباره‌ی استفاده از منابع غربی علوم انسانی چه نظری دارید؟

در آن بخش‌هایی که علوم انسانی، علم است،
غربی و شرقی ندارد؛
اجتهاد و تقلید دارد.

ابن خلدون که بسیار هم متشرع بود،
به برخی از قواعد اقتصاد وجامعه شناسی پی برده بود.

او می‌دانست که اگر «سلطان تنها سوق باشد»،
یعنی به زبان امروزی، بخش خصوصی وجود نداشته باشد و دولت و نهادهای وابسته به دولت،
بر همه ی بخش‌های اقتصادی مسلط باشند،
اقتصاد آن کشور رو به زوال می‌گذارد،‌ تولید ثروت کم می‌شود و مردم فقیر می‌شوند و …

 

برخی اقتصاددانان جدید ملحدند،
اما این هر دو گروه،
این قانون را قانونی علمی می‌دانند. 

همان بن خلدون گفته‌ بود که
دولت هر چه بیشتر مالیات بگیرد،
کشور فقیرتر، دولت کم درآمد تر و مردم دچار تنگدستی می‌شوند.

امروزه هیچ کشوری نیست که در درستی این قانون اقتصادی تردید کند.

اگر دولتی، حضور خداوند را برای مالیات [ ِبیشتر] گرفتن، بهانه قرار دهد،
کلاه‌برداری می‌کند.

**

این نیز بخشی از مصاحبه‌ی سید جواد طباطبایی با مهرنامه.
پرونده‌ی ویژه‌ی بوم شناسی علوم انسانی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 مارس 2010 در Uncategorized

 

از مهرنامه: آیا می‌توان علوم انسانی ایرانی داشت؟

قانون‌های علوم، عام‌اند.
یعنی با دعا خواندن، روشن است که نمی‌توان مانع بروز تورم و بحران اجتماعی شد.

این امور، قانون‌مندی‌های خاص خود را دارد.

البته سرشت مناسبات هر کشوری، متفاوت است
و اجتهاد، این‌جا معنا پیدا می‌کند.

یعنی جامعه شناس ایرانی، نمی‌تواند نسبت به ویژگی‌های جامعه‌ی ایارنی بی‌اعتنا باشد.
آداب و رسوم اقوامی ایرانی را نشناسد
و با خرده فرهنگ‌های اقوام ایرانی آشنایی نداشته باشد.

به نظر من «انقلاب فرهنگی»، انقلابی در جهت انتقال از تقلیدی به تقلیدی دیگر جریان پیدا کرد.

اگر بخواهیم از وضع کنونی بیرون بیاییم،‌
یعنی رسیدن به مرتبه‌ای در این علوم که بتوانیم اجتهاد کنیم.

پیش از انقلاب هم مقلد بودیم.
اما چند مقلد با فضل هم داشتیم.
استادان کنونی علوم انسانی،
برخی حتی فارسی را درست نمی‌نویسند.

کسانی که در بخش علوم انسانی انقلاب فرهنگی،‌ مدعی تغییر وضع بودند،
چیزی درباره‌ی علوم انسانی نمی‌دانستند،
اگرچه ظاهرا برخی علوم انسانی خوانده بودند. 

 

***

این نیز بخش دیگری از مصاحبه‌ی سید جواد طباطبایی بود با مهرنامه.
پرونده‌ی ویژه‌ی بوم شناسی علوم انسانی.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 مارس 2010 در Uncategorized

 

شک و یقین

در شرایط حال حاضر کشور،
به خیلی‌ها مشکوک هستیم.

که خیلی مناصب و جایگاه‌ها را هم اشغال کرده‌اند.
خیلی هم این روزها برو و بیا پیدا کرده‌اند.
پرونده‌های رد و قبول این و آن را هم به کمال پر رویی،‌ به دست‌شان می‌دهند.

خلاصه،
بی‌سابقه و لاحقه‌ی قابل ذکری،
 کیا و بیایی یافته‌اند.

نوش‌ جان‌شان باشد.

ما که بخیل نیستیم؛
اما مشکوک هستیم!

*

ولی در مورد «امپراطوری بریطانیای کبیر و ممالک محروسه»،
به گمانم، یقین داشته باشیم. 

و البته در مورد رسانه‌های مطبوع‌ آن.

*

انتخاب میان
شک به خباثت و خیانت،
و
یقین به خباثت و خیانت،

چندان مشکل نیست؛

و تاکنون نیز کسی را به خاطر غفلت، نستوده اند.

*

دوست داشتید، این+ یادداشت زیبا از چاردیواری را ببینید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 مارس 2010 در Uncategorized

 

از مهرنامه: رابطه علوم انسانی و شریعت را چگونه می بینید؟

اگر منظور
اقتصاد یا جامعه شناسی اسلامی است،
به این معنا که
در نسخه اروپایی ِآن‌ها،
قانون‌ها عمل می‌کنند و نه خدا،‌
و در روایت ما،
حضور خداوند جای قانون‌‌های علمی را می‌گیرد،‌
این ادعا فاقد معناست.

قانون‌مندی‌های تحولات اجتماعی و اقتصادی ما،
هم‌آن قانون‌مندی‌هایی هستند که به یک‌سان در افغانستان و امریکا مصداق دارند،
که یکی ظاهرا مظلوم و دیگری ظالم است.
اما این دو کشور یکی نیستند.

اگر اتفاق معینی در هر دو کشور بیفتد،
یعنی اگر برنامه اقتصادی درستی نباشد، بحران ایجاد می‌شود،
اگر دولت به مردم اعتنایی نداشته باشد، مردم اگر بتوانند، شورش می‌کنند.

این اصل است،
اما افغانی و امریکایی به یک نوع واکنش نشان نمی‌دهند.

ظرافت‌های اجتهاد علمای هر کشور از این تمایزها ناشی می‌شود.

قانون‌مندی‌ها بومی نمی‌شوند،
آداب و رسوم، ملی و ناحیه‌ای هستند.
واکنش‌ها فرق می‌کند … 

آن‌چه باید بدانیم این است که در همین علوم اجتهاد نمی‌توانیم کرد.

مقلد غربی‌ها هستیم و وجدان‌مان از این تقلید معذب است.

آسان ترین راه این است که مخالف خوانی کنیم!

اجتهاد، کاری سخت است،‌اما تقلید آسان.

مخالف خوانی، مسکنی است بر درد ِمزمن ِتقلید.
اما درمان ِدرد نیست.

**

این هم بخش دیگری بود از مصاحبه‌ی مهرنامه
با سید جواد طباطبایی.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 مارس 2010 در Uncategorized

 

از مهرنامه: خدا آیا در علوم انسانی غایب است؟

اگر اقتصادی غیرعلمی داشته باشیم و غیرعلمی هم اداره کنیم،
بحران درست می‌کند، تورم پیش می‌آید،
فقر بیشتر می‌شود و …

هیچ چیزی نمی‌تواند این قانونمندی‌ها را بر هم بزند.

یعنی به اعتباری،
به نظر برخی از اندیشمندان، این قانون‌مندی ناشی از اراده خداوند است.

و قرآن می‌گوید:
«تغییری در سنت خداوند ایجاد نمی‌شود»
یعنی همین!

اگر اقتصاد تورم زا باشد، خداوند به خاطر ما آن قانون را بر هم نمی‌زند
و در کشورهای استکباری هم شدت تورم را بیشتر نمی‌کند.

این که ما اقتصاد نمی‌دانیم، چه ربطی به خدا دارد؟

پس، حضور خداوند در همه جا نفعی به حال جهل ما نسبت به این علوم ندارد.

شما مشکل تورم، بیکاری و … را
می‌خواهید با سوءفهم از حضور خدا حل کنید؛ که نمی‌شود.

خدا و خرما را با هم از دست می‌دهید.

***

این که خواندی، یک فراز از مصاحبه ی کوروش علوی با
سید جواد طباطبایی بود که در مجله وزین مهرنامه منتشر شده است.

تیتر این‌ یادداشت، سوال پرسشگر بود و آن‌چه خواندی،‌ پاسخ طباطبایی.

*

یادداشتی در دست نوشتن داشتم با عنوان «پای خدا»
با این مضمون که ماها عادت کرده‌ایم پای خدا را جایی وسط بکشیم که
نه ربطی دارد و نه کمکی به حال ما می کند؛ 
هم موضوع را خراب می‌کند و هم خدای خود ساخته‌ی ذهن‌مان را!

به نظرم اصل و فرع موضوع در همین فراز بیان شده باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 مارس 2010 در Uncategorized

 

تجدد، توسعه و جهان امروز

این+ مقاله‌ی خواندنی عبدالله شهبازی،
به نوع مباحثی که در نگاه بومی و علوم انسانی داشته‌ایم،‌
مربوط است.

اصلش مال قبل است.
ولی اخیرا این مقاله را ویرایش کرده و برخی آمارها را در آن به روز کرده است.
مجموعا، محصولی دل چسب و آموزنده در اختیار خواننده قرار گرفته است.

و به نظرم یکی از بهترین نوشته‌هایی است که در این زمینه‌ها نگاشته شده است.

*

اگر به آن جور مباحث علاقمندید،
این مقاله،
حاوی نکات و نگرش منحصر به فردی است
که جز از هوش سرشار و تسلط آشکار کسی چون شهبازی،
سر نتواند زدن.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 مارس 2010 در Uncategorized

 

آدم فروشی!

با دو گوش خودم از یکی از روسای بسیج یکی از مساجد شنیدم.
عاقله مردی است با انصاف که به گفته‌اش اطمینان دارم.

و اگر خودم نشنیده بودم،‌ نقل نمی‌کردم.

*

می‌گفت که در جلسه‌ای که رئیس یا مسئول رده بالاتر ما
-من دقیقا از مناسبات بسیج مطلع نیستم. ولی گویا طرف، مقام ارشد در چندین پایگاه بوده-
در جمع اعضا ومسئولین چند پایگاه، سخنرانی می‌کرد.

گفته بوده که
«در میان اقوام و آشنایان و همسایگان و … اگر کسی سبز و … می‌شناسید،
معرفی کنید.»

در آن میان یکی غرولند کرده بوده که
«یعنی آدم فروشی کنیم؟!»

جناب رئیس هم با عصبانیت و تحکم گفته‌است که

«اتفاقا یک نفر دیگر هم قبلا چنین چیزی گفته بود.
نه آقا!
ما کی گفتیم آدم فروشی کنید؟
ابدا.

اما این‌ها اصلا آدم نیستند!
حیوان اند!
نه.
از حیوان پست ترند!»

تعجب

*

 

پ.ن.١: امام جمعه‌ای که به مردم بگوید بزغاله، فرمانده‌ی بسیجش هم باید این‌طوری باشد.

پ.ن.٢: هر کس «فهرست شیندلر» را ندیده، برود ببیند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 مارس 2010 در Uncategorized

 

نا اهلان و نامحرمان!

امام راحل،
در وصیت‌شان فرموده بودند که
«نگذارید این انقلاب به دست نااهلان و نامحرمان بیفتد»

خدایش رحمت کند.

*

شما بگویید!

زور ندارد؟‌

کسی که در بازه‌ی سال‌های ۵٣ تا ٧٣،
یعنی سال‌های وقوع انقلاب و جنگ تحمیلی،
در ایران نبوده،
و در شکرستانِ عافیت در اروپا، به شکرشکنی مشغول بوده،
و احتمالا برای پیروزی و دوام این انقلاب،‌
یک «آروغ ِثبت شده» هم ندارد؛ 
-خوردن سیلی برای این نظام که به جای خود!-
بیاید درس انقلابی گری به رزمندگان و جانبازان بدهد؟

به صِرف چهار فقره شعار -که صدق و ریایش معلوم نیست-
و ریشی که بلند کرده باشد و بر حسب موقعیتی که با زد و بند نصیبش شده،
حق پیدا بکند که روزنامه و مجلات فخیم و وزین این مملکت را ببندد؟

که اگر قرار بود کار به قاعده و شایستگی باشد،
این آقا را از درب آن مجلات به داخل راه نمی‌دادند.

خنک آن‌که سوابق این حضرت اجل،
-چه مطبوعاتی و چه انقلابی و چه اجرایی-
با نویسندگان درجه دو و سه‌ی همان مجلات، قابل قیاس نیست.

زور دارد دیگر.

**

یا پسر امام و نوه‌ی امام حق ندارند از امام بگویند،
یا لااقل نظرگاه‌شان را از سیره و روش و تفکر پدرشان بیان کنند.
و اگر بیان کنند،
اولا که کلا بایکوت خبری هستند،
و ثانیا باید جواب‌گوی این و آن از گرد راه نرسیده‌ای باشند
که حسب اتفاق و بخت و اقبال یا زد و بند، سمتی و موقعیتی یافته‌اند.
-البته عزت خان که از رگ گردن به امام نزدیک تر بوده! ما بقیه را می‌گوییم!-

آن وقت
یک مدعی بی‌بته‌ حق دارد بیاید پشت تلویزیون عزت خان،
«حاج اقا روح الله! … حاج اقا روح الله!»
به بیخ ریش  ملت ببندد. 

تو کجا بودی؟‌ چقدر امام را دیده بودی؟ چه می‌دانی امام کیست؟

آن کسانی که عکسشان را همه دیده‌اند
در حالی که روی سینه‌ی امام و در آغوش او نشسته‌اند؛
حالا نامحرم‌اند و باید لالمانی بگیرند؛
و سعید قاسمی برای ما امام را از روی متن‌های قیچی شده، تبیین کند!
حبذا!

آن کسی که خون امام در رگ‌هایش جاری است،
-نه فقط خون امام که تربیت شده‌ی بیت امام است-
ژن‌های امام در بدنش یافت می‌شود،
باید زبان در کام بگیرد و جرات نکند حرف بزند،
آن وقت چهار فقره جوجه،
تفکرات متصلب و معوج خودشان را از روی متن‌های قیچی شده از فرمایشات امام،
دوباره سازی کنند؟

*

جدا توصیه می‌کنم که کتاب «مشکلات علی» از آقای مطهری را ببینید.
لااقل سخنرانی مربوط به آن را گوش کنید.

خصوصا آن‌جا که می‌فرمود یکی از مشکلات بزرگ علی با خوارج بود.

و ویژگی این‌ها این بود که دین را از منبع اصلی نگرفته بودند.
پیغمبر را هم ندیده بودند.
برداشت‌های متصلب و غیرواقعی و خشک از روی متن قرآن و احادیث داشتند.

اسلام و قرآن را -آن هم به صورت جزم- می‌خواستند از توی متن بیرون بکشند.
و بر حقانیت خودشان هم تردید نداشتند و بر این اعتقاد، متعصب هم بودند.
روبروی صحابی بزرگ و قدیمی هم با جرات سینه سپر می‌کردند.

محکم و متشابهِ قرآن را به درستی،
-یعنی آن‌طور که پیغمبر تبیین کرده بود-
نمی‌شناختند.

با این حال به خاطر جهل و عصبیت‌شان به خودشان جرات می‌دادند که
جلوی آن‌ها که
اسلام را مستقیما از پیامبر گرفته بودند؛
در ایام سختی، امتحانات بزرگ پس داده بودند؛ ‌
و اسلام را سینه به سینه از پیامبر آموخته و به تمامه لمس کرده بودند؛ 
به راحتی بایستند
و تهمت ارتداد و کفر به ایشان ببندند.

و این حکم خود را روان نیز می‌دانستند.

*

حالا امام خمینی در برابر عظمت پیامبر یا علی -علیهما السلام- که چیزی نبود.

سخن این‌جاست که
انسان‌ها را از روی متن‌های قیچی شده ساختن،
محکم و متشابه را در میان عمل‌کرد‌هاشان تشخیص ندادن،
نتایج اسف باری به بار خواهد آورد؛
که آورده‌است.

*

و بدا به حال ما اگر بخواهیم اموراتمان را به دست چنین کسانی بسپاریم.

*

یا آن آقای کوچک زاده که هر چه دلش خواست
بار یاران امام و انقلابیون و دوم خردادی ها و حتی معتدلین کرد
و خط و ربط برای این و آن کشید،
خودش کجا بوده؟ 

کجا و چگونه، چه شکری تناول کرده؟
این روزها
-که روزهای نعمت و خوردن چلوکباب به نام امام است-،
ادای انقلابی گری و اسلام و امام در آوردن که کاری ندارد. 
ارزشی هم نزد عقلا ندارد.

یا آن حضرت اجل با تفکرات نئونازیستی‌اش،
که به راحتی حکم اعدام مطبوعات را صادر می‌کند،
خودش کیست؟
صلاحیتش چیست؟
این شایستگی را از کجا آورده که چنین کند؟
(+)

*

کسی که چاقو دست گرفته که جراحی کند،
باید صلاحیتش را قبلا ثابت کرده باشد.

حداقلش باید معلوم شده باشد که قاتل نیست.
باید معلوم شده باشد که دشمن نیست.
باید معلوم شده باشد که سواد و دانش لازم را دارد.
سوابق و تجربه لازم را دارد.
باید امتحانش را خودش پس داده باشد.

کسی که حکم مردودی این و آن را صادر می‌کند،
خودش باید لااقل یک بار امتحان پس داده باشد یا نه؟

**

و ﺍﺫﺍ ﺍﺭﺩﻧﺎ ﺍﻥ ﻧﻬﻠﻚ ﻗﺮﻳﺔ ﺍﻣﺮﻧﺎ ﻣﺘﺮﻓﻴﻬﺎ
ﻓﻔﺴﻘﻮﺍ ﻓﻴﻬﺎ
ﻓﺤﻖ ﻋﻠﻴﻬﺎ ﺍﻟﻘﻮﻝ
ﻓﺪﻣﺮﻧﺎﻫﺎ ﺗﺪﻣﻴﺮﺍ

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 مارس 2010 در Uncategorized