RSS

بایگانی ماهانه: سپتامبر 2010

آیا ما قوی تر شده ایم؟

خدا کند.

ما که بخیل نیستم.
خوش‌حال هم هستیم اگر این‌طور باشد.

*

اگر به آن‌چه در دست‌مان بود نگاه کنیم؛ 
آری! قوی‌تر شده‌ایم.

هیچ نداشتیم توی دست‌هامان.
هر چه بود،
میراث قبلی‌ها بود و منبعش دیگران.

حالا -با کم و زیادش- خودکفا شده‌ایم.
چیز می‌سازیم.
توی دست‌مان، چیزهای بیش‌تری از قبل هست.

*

 

اما آن‌چه روی صورت‌مان بود چه؟
آب ِ رو را می‌گویم.
(خصوصا بعد از انتخابات ٨٨)

یا آن‌چه در دل‌مان بود چه؟

کیفیت دین‌داری و ایمان‌مان چه؟

اعتماد‌مان به صداقت و پاکی و کاردانی بزرگان و رهبران‌مان، چه؟

یقین‌مان به مسیر و افقی که آن‌روز ٢-٣ سال‌ش را رفته بودیم،
و امروز ٢٠-٣٠ سال‌ش را رفته‌ایم
چه؟

*

بعله.

تردید نداریم که در آن‌چه در دست‌هامان بود، پیش رفته و قوی‌تر شده‌ایم.

اما در مورد آن‌چه بر صورت‌مان بود،
آن چه در دل‌هامان بود،
آن‌چه در چشمان به افق دوخته شده‌مان بود،
تردید دارم.

***

حالا متهم‌ام به موریانگی؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

درباره‌ی "حمل و نقل عمومی" (٢)

آیا ١۵ = ۴۵ ؟ 

*

یکی از گلایه‌هایی که چندی پیش-در وبلاگ‌ها یا گودر یا …- دیدم،
این بود که مثلا چرا لاین‌های مشخصی را -در اتوبان چمران یا خ ولیعصر یا …-
به مسیر وسایل حمل و نقل عمومی اختصاص داده،
و مثلا جا را برای خودروهای شخصی تنگ کرده‌اند.
و ما ترافیک زیادی را تحمل می‌کنیم.

و ای فغان از جور قالیباف و …

اتوبوس‌ها و سایر وسایل حمل و نقل عمومی هم مثل بقیه.
همه با هم از آن چهار لاین استفاده کنیم.‌
و این،‌ عدالت است!

*

در این نگاه نیز همان «بی‌عدالتی» یا «تبعیض» نگاه قبلی+ وجود دارد:
«خیابان‌های موجود، متعلق به خودروداران موجود است.»

این‌طور نیست.

خوب است خودروداران گرامی، اندکی محاسبه بفرمایند.

اتوبوس و ماشین

 

با توجه به طول ١٠-١٢ متری اتوبوس ها،
می‌توان گفت که یک اتوبوس معادل با ٣ خودروی سواری، جا اشغال می‌کند.
خودروهای سواری را هم -در بهترین حالتش- اگر دارای ۵ نفر مسافر بدانیم،
و اتوبوس را در حالت کاملا معمولی، دارای ۴۵ نفر مسافر بگیریم،
همین‌طوری اش،
یک اتوبوس، سه برابر ِمجموع این سه خودرو، مسافر دارد.

و اگر با تسامح،
پهنای این خیابان را در این لحظه،
متعلق به همه‌ی این ۶٠ نفری بدانیم که در آن حضور داشته 
و در این چهار وسیله نقلیه سوار هستند،
(۴۵+۵+۵+۵)
و بخواهیم مسیر را میان ایشان به عدالت تقسیم کنیم،
باید که ٧۵% این مسیر را به جناب اتوبوس بدهیم،
و تنها ٢۵% برای خودروهای سواری باقی بماند.

(هم‌این محاسبه برای خودروهای تک سرنشین یا دو سرنشین،
نسبت را به چیزی شبیه %٩٠-%١٠ (عمومی-خصوصی) تغییر خواه داد.)

لذا این عزیزان که از تنگ شدن جای خودروهای شخصی ناراحتند،
باید بدانند که همین الان هم سهمی بسیار بیش از آن‌چه سهم عادلانه‌شان بوده،
برخوردارند.

حالا این‌ها یک محاسبه‌ی کاملا سرانگشتی/انتزاعی بود.
پای آمار و متغیرهای دیگر بیاید وسط، وضع برای سواری‌های شخصی
(در یک تقسیم عادلانه)
بدتر می‌شود که به‌تر نمی‌شود.

*

به عبارت دیگر،
عادلانه‌تر این است که
باید سه لاین را بدهند به اتوبوس‌ها -و حمل و نقل عمومی-،
و یک لاین را بدهند به شخصی ها.

یعنی دقیقا برعکس چیزی که الان هست.

*

شاید بگویی:
«اگر این‌طور بشود
(و مثلا سه لاین از چهار لاین یک اتوبان را به وسایل عمومی بدهند)،
همه می‌روند سوار اتوبوس می‌شوند
و دیگر کسی سوار خودرو شخصی‌اش نخواهد شد!
چون ترافیک در بخش خودروهای شخصی، بی‌داد خواهد کرد!
اتوبوس‌ها هم سریع و مثل فرفره رفت و آمد خواهند کرد و خوش‌به‌حال‌شان خواهد شد!»

 

بنده هم خواهم گفت:

«خب ما هم همین را می‌خواهیم
و درستش هم همین است؛
که بار اصلی حمل و نقل شهری را، حمل و نقل عمومی بر دوش بکشد.

مسیرهای روتین تکراریِ همه روزه را که نباید با ماشین شخصی تردد کرد.

هم ترافیک بی‌خود ایجاد می‌شود،
هم معضل بزرگی به نام پارکینگ خودنمایی خواهد کرد.

پارکینگ عمومی که نباید برای ٨ ساعت از یک خودرو پذیرایی کند!
یا کنار یک خیابان که نباید شاهد حضور فقط یک خودرو باشد، آن‌هم از صبح تا شب.

ولی بعضی اوقات سیستم حمل و نقل عمومی ما چنان فشل است،
که یک نفر ترجیح می‌دهد زحمات ترافیک و معضل پارکینگ و … را به جان بخرد،
ولی با وسیله نقلیه شخصی بیرون بیاید.»

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

بازار طلافروشان که تعطیل است!

از شنبه تا امروز،
بازار طلافروشان که تعطیل است.
سایر اصناف را نمی‌دانم.

انعکاسی هم که باید نیافته است.

علت چیست؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

درباره‌ی "حمل و نقل عمومی" (١)

یک گلایه‌ای را گاهی می‌شنویم که
«چرا این‌ همه خودرو تولید می‌شود؟ خیابان‌ها که گنجایش ندارد! »

این نگاه، مقصر اصلی معضل ترافیک را  «کثرت خودروها» یا «قِلّت جاده‌ها» می‌داند.

صد البته که زیادی خودروها و کمی جاده‌ها و راه‌ها، در وضع ترافیک موثر است.

(حالا اگر عمری بود، به بررسی صحت این «قلّت و کثرت» در عالم واقع، خواهیم پرداخت)

اما عیب اصلی این نگاه که پیش از مسایل فنی/کارشناسی به چشم می‌رسد،
(با فرض این‌که نگاه کارشناسی، بپذیرد که تقصیر از خودرو و خیابان است)
مساله‌ی «عدالت» یا به‌تر بگویم: وجود «تبعیض» در این نگاه است. 

*

دارنده‌ی چنین نگاهی،
-آگاهانه یا ناآگاهانه-
عملا خیابان‌های موجود در کل این شهر چندین میلیونی را،
متعلق به همین عده‌ی معدود خودروداران فعلی دانسته است.

به نحوی که اگر قرار باشد خودرو جدیدی به خیابان بیاید،
باید برایش خیابان جدیدی ساخت؛
تا جا کم نیاید!

خوب، البته که این‌طور نیست.

این خیابان‌ها -چه کم باشد چه کافی- متعلق به همه‌ی مردم است.
داشتن خودرو نیز حق همه‌ی مردم است.
کوچه و خیابان سازی هم بیش‌از یک اندازه‌ای، اصلا در درون شهر مقدور نیست.
نمی‌شود که همه‌ی شهر را خراب کرد و جایش کوچه و خیابان ساخت که!

*

ممکن است بگویی:
«اگر ٨ میلیون (ساکنین رسمی در آمار ٨۵) ماشین بیاید در شهر تهران،
شاید کل شهر قفل شود.
و لذا ممکن است که یک مسافت نیم ساعته، ٨ ساعت طول بکشد.»

من هم می‌گویم:
«صدالبته که قفل خواهد شد.
باید هم بشود و طبیعی هم هست.

و این هزینه‌ای است که استفاده از خودروی شخصی برای مالکش در بر خواهد داشت.
-مثل بنزین، بیمه، تصادف/تعمیرات احتمالی و …-
دیگر این مالک است که باید فکر کند و هزینه/فایده را بسنجد،
و تصمیم بگیرد که به صرفه‌ی اوست که از حمل و نقل عمومی استفاده کند،
یا خودروی شخصی، 
یا اصلا جمع کند و از این شهر شلوغ برود!»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

عدالت؟

عدالت علی را
در به صلابه کشیدن مخالفان
-آیا او اصلا چنین کاری کرده؟-
می‌توان دید،
یا در مجازات کردن دوستان خاطی؟
-و فرق نگذاشتن بین خودی و غیرخودی در مقام قضاوت و اعمال حاکمیت-

 

عدالت علی را
در پاداش دادن -بلکه باج دادن- به هواداران و متملقان -ظاهرا- خودی می‌توان دید،
-آیا او اصلا چنین می‌کرد؟-
یا در پایمال نکردن و دادن حق مخالفین جدی و بی‌منطق خود از بیت المال؟

-که آن ها را از حداقل‌های زندگی و سهم‌شان از بیت المال مسلمین محروم نکرد.
چه رسد به آن‌که از نفس کشیدن در هوای آزاد و زیستن در کنار مردم یا تحصیل یا … محروم‌شان کند یا به تعدی مثلا به خانه و کاشانه‌شان حمله کند و …-

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

قدر دهان

این چند جمله را ملاحظه بفرمایید:

١. «ماست سیاه است»

٢. «به نظر می‌رسد که ماست سیاه است»

٣. «به نظر من، ماست سیاه است»

 

*

جمله‌ی نخست را بنگرید:
هم محتوای جمله غلط است،
هم قاطعیت در بیان، جایی برای بحث باقی نمی‌گذارد.

محتوای غلط در فرم غلط.

*

جمله‌ی دوم،
گرچه از حیث محتوایی و اشاره به سیاهی ماست غلط است،
ولی اندکی شل تر بیان شده و جایی برای بحث باقی گذارده.

 

*

اما در جمله‌ی سوم،
گر چه محتوای اصلی ما (سیاهی ماست) -کماکان- غلط است،‌
اما در قالبی و با قیدی بیان شده، که در مجموع، نمی‌توانید کل جمله را غلط بنامید.

خیلی هم اصرار کنید،
طرف می‌گوید به چشم من سیاه می‌آید و نظر من این است.
طرف دروغ نگفته، و شما هم خیلی اسبابی نداری که باهاش بتوانی مقابله کنی. 

***

خیلی وقت‌ها،
حرف‌ها و ایده‌های درست/غلط  ما،
در نوع بیان ما،
به عکس خود تبدیل می‌شوند.

یک حرف درست را اگر زیادی بخواهی تعمیم بدهی و بزرگش کنی،
غلط خواهد شد.
چون مثال نقض، فراوان خواهد یافت.

یک حرف غلط را هم گاهی اگر در یک حوزه‌ی محدود بزنی و به اندازه‌ی کافی کوچک کنی،
می‌تواند تبدیل به گزاره‌ای صحیح شود،
که در همان حوزه‌ی استثنا، صادق باشد.

یک چنین چیزی.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

ائتلاف کورها

یک چیزی را آدم در رسانه‌ها یا نویسندگان -موسوم به- سبز می‌بیند،
که چندان جالب نیست.

یک جورهایی تاسی به «٢٠:٣٠» و رسانه‌ی ضرغامی و رسانه‌های هم‌سوست.

آن‌ حضرات برای حمایت از حکومت،
مسیر انکار واقعیت را در پیش گرفته‌اند.

چشم‌شان نمی‌بیند.

اصلا انگار جمعیت معقول و منضبطی وجود نداشته و ندارد که طرفدار سبزها باشد.
هر چه هست، مشتی اراذل و اوباش و منافق و اغتشاش‌گر هستند.

پر رو – پر رو زل می‌زنند در چشم ملت و -مثلا- می‌گویند:

«منافقین و خانواده‌های وابسته را که با هم جمع بزنید، می‌شوند مثلا ٢٠٠ هزار نفر،
که دقیقا همان جمعیت روز ٢۵ خرداد هستند!»

هم جمعیت را تقلیل داده‌اند،‌ هم از مسیر انکار قدمی بیرون نگذاشته‌اند.

خوب -من و شما که می‌دانیم- این‌طوری نیست.

یعنی جمعیت بسیاری هستند که عاقل هم هستند،
حوصله‌ی هزینه‌های گزاف امنیتی و … دادن را هم ندارند. 
ولی اگر حکومتی آدم باشد و آدمانه از ایشان نظر بخواهد،
نظرشان با بسیاری از حضرات مخالف است.

خب البته این کور بودن رسانه‌ها‌ی ضرغامی و رفقا،
لج این طرفی‌ها را در می‌آورد.

می‌خواهند تلافی کنند،
این‌ها هم کوری می‌گیرند.

و تلاش می‌کنند جمعیت هوادار و حامی «دولت مستقر» را نبینند.

و چنان‌چه ضرغامی همه‌ی مخالفین را به اغتشاش‌گران و قرآن‌سوزان تقلیل می‌دهد،
این‌ها هم همه‌ی مخالفین را به ساندیس‌خور و اجیر حکومت و … تقلیل می‌دهند.

این را هم -من و شما می‌دانیم که- به واقع این طور نیست.

یعنی آن طرف هم دارای بدنه‌ی قوی و معقول اجتماعی است.
(حالا ممکن است نسبت تحصیل‌کرده‌ها و فرنگ رفته‌ها در یک سو، بیش‌تر باشد.)

این انکار کودکانه،
موجب می‌شود که همین دوستان
از جمعیت کثیر طرفداران «دولت مستقر» در راه‌پیمایی کذا،
یا نماز جمعه‌ی روز فلان،
متعجب شوند.
(و به تحلیل‌های تخیلی اتوبوسی/ساندیسی روی بیاورند)

برای امثال بنده که تعجب ندارد.

تردیدی ندارم که
آن سوی میدان نیز بدنه‌ی اجتماعی قوی دارد.

نه آن طرفی ها همه یک مشت بی‌دین قرآن‌سوز اغتشاش‌گرند،
نه این طرفی‌ها همه یک مشت ساندیس خور مزدور.
(این‌ها فحش‌هایی است که دو طرف ماجرا به یک‌دیگر می‌دهند)

نه لمپنیزم در انحصار الفنون و رفقا ‌است
-و چه بسیار سبزی که فرصت طلب و لمپن  باشد-
و نه فکر و منطق و مدنیت در انحصار حضرات سبز
-چه بسیار دانشگاهیان و اهل اندیشه که طرفدار الفنون (یا لااقل دولت مستقر) هستند-.

و به واقع افراد سالم و آرمان‌خواه و فداکار را در هر دو دسته می‌توان جست.

**

از همان اولش -به نظرم اولین سخنرانی بعد از انتخابات- آقای خامنه‌ای گفت
و دقیق هم گفت.
که این دولت مخالفینی داد که کم هم نیستند و در مخالفت‌شان جدی هم هستند.
و البته اکثریت هم نیستند.
(آمار رسمی، اکثریت بودن آرای الفنون و صحت انتخابات است)
قابل حذف کردن هم نیستند.
کاری هم نباید کرد جز مدارا.

****

حالا این نکته‌ی بدیهی را از آن جهت گفتم،
که گویی آهسته آهسته،
این توهم و تصور خودساخته را خیلی‌ها باورشان آمده.

 

صاحبان چنین تصورات خامی،
کشور را چه طور تصویر می‌کنند؟

آن طرف:

یک حاکمیت منتزع از مردم که مردم را اسیر خویش کرده
و مدام در حال جور ورزی به مردم است،
و یک حکومت نظامی استبدادی فاشیست تمامیت خواه بر سر کار است.
(چیزی شبیه به زگیل / چیزی شبیه به صدام)

و لذا با چنین تصور نادقیقی،
یک احتمال کودکانه و بلکه ابلهانه‌ی دیگر، می‌تواند صورت ِمنطقی پیدا بکند
و کسی جرات کند به زبانش بیاورد که
«یک نیروی نظامی خارجی هم ممکن است بتواند نقش یک منجی/جراح را ایفا کند!»
و مثلا با یک جراحی ساده و سرپایی،
بتواند این زگیل را از بدن جدا کند و بدن را مجددا تسلیم مغز کند!
و مردم هم برایش هورا بکشند.
(خواب شیرین جناب شتر)

حرف‌هایی که می‌شود گاهی از گوشه‌های دور شنید.

گوشه‌هایی که گاهی نزدیک گوش اسلحه‌سازانی است که پی دعوا می‌گردند.
اراذلی که سرشان برای جنگ درد می‌کند، ولو نامشروع و با چهره‌ای کریه باشد.

چه رسد به این‌که جنگی به راه بیندازند و قیافه‌ی قهرمانی هم بتوانند به خود بگیرند.

 

*

از این طرف هم از این دست ساده‌اندیشی ها کم نیست.

دست کم گرفتن مخالفین،
باعث می‌شود به خود جرات بدهید که هر کاری بکنید.

به خیال آن که پژواکی نخواهد یافت و صدایی برنخواهد خاست 
و چیزی تغییر نخواهد کرد؛ 
بزنید و بکوبید و دربند کشید و لغو مجوز و توقیف و فیلتر و پارازیت کنید،
مانور امنیت بگذارید و شهرها را قرق کنید،
تملق و چاپلوسی و مدح قدرت را سکه‌ی رایج کنید و …

در حالی که در پس ظلم و زورگویی،
تغییر چهره‌ی ظالم، تغییر ماهیت ظالم،
تغییر واقعیت و در نهایت تغییر موقعیت ظالم، نهفته است.
(چالش در مشروعیت/ تبدیل حاکمیت به زگیل)

ساده اندیشی و ندیدن بدنه‌ی اجتماعی مخالفین،
موجب می‌شود تصمیم گیری برای سرکوب قاطعانه‌ی رئوس، ساده شود.
به خیال آن‌که این درخت، ریشه در آب دارد و با تکانی در می‌آید.
حال آن‌که این‌طور نیست.

*

و این‌جاست که
دو دشمن -به ظاهر- آشتی ناپذیر،

-یعنی «سرکوب‌گر قهوه‌ای» و «سبز خودفروخته» –
یک‌دیگر را برادرانه در آغوش می‌گیرند،
و بلایی که نباید بر سر ملت می‌آورند!

*

مگر این‌که ساده اندیش و سهل انگار نباشیم.
و نگذاریم که کورها با یک‌دیگر ائتلاف کنند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

(بدون عنوان)

برادر من!
چرا از خودت اجتهاد الکی می‌کنی.
آن هم در برابر نص منصوص،
و یقین جزم؟

البته گاهی آدم رودربایستی دارد.
یا می‌خواهد طرفش را در رودربایستی بگذارد.
به زور هم که شده، عیبش را نبیند.
حسنش را ببیند.
بلکه عیبش را حسن ببیند و … 

اشکالی ندارد،
ولی لاجرم پایدار نمی‌تواند باشد.
نمی‌توانی مدت طولانی با این تصویر خودساخته زندگی بکنی.

*

در بحث مدیریتی هم،
چیزی شفاف تر از «نص مواضع» وجود ندارد.
آن هم برای کسی که بارها گفته چیزی آن پشت‌ها مخفی ندارد.
هر چه هست، همین است که عیان گفته می‌شود.

کسی که رفیق ۶٠ ساله را بفروشد و به آن دیگری اعلام نزدیکی بکند،
لابد خیلی دلش رفته دیگر.

خوب چه اصراری است که بخواهی حساب این دو عاشق و معشوق را از هم سوا کنی؟

حالا معشوق اندکی جفا کار است، باشد.

«بر شاه خوب رویان (!) واجب وفا نباشد!
ای زرد روی عاشق، تو صبر کن! وفا کن!»

 

یا منصوبین یک نفر، مهم‌ترین عیان‌کننده‌ی نظرات و منویات یک فرد هستند.
شما ببین فلان آقا شونصد سال است که نماینده و منصوب است در فلان روزنامه.
یا بهمان شورا یا …

خوب اگر از عملکرد این‌ها رضایت نداشتند،
که نمی‌گذاشتند بمانند.

 

من خودم نمی‌دانم چه اصراری داشتم
که مثلا مواضع و عمل‌کرد و روال "حاج حسین کذا" را از بالاسری اش جدا کنم؟‌

البته الان می‌فهمم چرا.
محبت، آدم را کور می‌کند دیگر.
دوست داری به خودت بباورانی که هر چه عیب بود از بقیه بود.
و جایی که حسابی گند کار در می‌آید،
باز بگویی از ناچاری بوده و گرنه محبوب من چنان نخواهد کرد.

کدام ناچاری عزیز دل؟
چقدر وقت؟‌
به چه قیمتی؟

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

اصلی و فرعی

فکر کرده‌ای اگر فلانی با مردم هم‌راهی نکرده بود،
نصیبش چیزی بیش‌تر از آن «هو» هایی بود که هر از چندی نصیب «شریفی نیا» ست؟

یا بیش‌تر از آن‌چه نصیب افتخاری شد و به «تهدید وی به جلای وطن» کشید؟

مساله نوه‌ی فلانی بودن و هم‌سر بهمانی بودن نیست.
این فرع است.
مساله‌ی اصلی همانا همراهی با «گروهی از مردم» با همه‌ی محذوریت‌ها و محدودیت هاست.
که باعث می‌شود آن نکته‌ی فرعی هم دیده بشود.
بشود یک امتیاز مثبت اضافی.

که البته آن امتیاز اضافی، در احتجاج و در بطلان برخی سحرهای رسانه‌ای هم موثر است.

وگرنه همین نوه‌ی فلانی یا هم‌سر بهمانی،
یک موضع و روش دیگری در پیش گرفته بودند،
نصیبشان همان چیزی بود که نصیب شریفی نیا و امثالهم شده.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

ماجرای غم انگیز "پنبه"!

٣٠-۴٠ سال پیش،
در بهترین روزهای پنبه،
چیزی حدود ٢۴٠ هزار تن در سال تولید پنبه‌ی خوب ایران بود.
ایران یکی از مهمترین صادر کنندگان پنبه‌ی مرغوب بود.
روزی که ازبک‌ها در بازار پنبه،
بوق هم نبودند!

 

امروز،‌ خوش‌بینانه ترین پیش بینی‌ها،
۶۵ تا ٧٠ هزار تن پنبه برای داخل پیش بینی می‌کنند.
کمتر از نیمی از مصرف داخلی.
که در این میان، بخش مهمی از این پنبه، پنبه‌ی نامرغوب (پست) است.
چه شد که به این‌جا رسیدیم، قصه زیاد دارد.
باشد برای وقتی دیگر.

اما مشکل بزرگ‌تر این روزهای پنبه‌ی ایرانی،
الیاف پلی پروپیلن برآمده از گونی‌های آرد است.

راستش کشاورز تنگ‌دستی که برای برداشت پنبه نیاز به گونی دارد،
می‌رود ارزان‌ترین نوع گونی که گونی‌های آرد ِدست دوم باشد، می‌خرد.
 هم مقاوم است، هم بزرگ است، هم سفید و تمیز است
و هم باقیمانده‌ی آردش نیز پنبه را ملکوک نمی‌کند -بلکه سفیدترش می‌کند!-. 
آن‌وقت در حین برداشت یا جابجایی و … الیاف سفید ِگونی‌های مزبور،
لابه‌لای پنبه وارد می‌شود.

سفید هم هست و قابل رویت نیست.
می‌رود داخل سیستم‌های ریسندگی.
که بسته به سیستم ریسندگی که وجود دارد، می‌تواند دردسر درست کنند.

(برخی شرکت ها تا چند صد میلیون هزینه کرده‌اند
و سیستم‌های ماورابنفش و … بر سر راه سیستم حلاجی گذاشته‌اند
که جلوی ورود این الیاف شیمیایی را به سیستم ریسندگی بگیرند.
ولی مشکل به صورت کامل حل نشده که نشده.)

خلاصه این الیاف ِگونی عزیز ما،
از سیستم ریسندگی هم که در بروند و تبدیل به نخ بشوند،
بعد از بافت که می‌روند برای رنگ شدن،
می‌بینی کل پارچه رنگ شده،‌ ولی آن الیاف پلی پروپیلن
(یا هر چه که هست. مهندس شیمی که نیستم!)
که لابه‌لای نخ‌ها بوده
و رنگ نگرفته.

پارچه‌ی بافته شده‌ی مرغوب با به‌ترین دستگاه،
تبدیل می‌شود به پارچه‌ی رگه‌دار ضایعاتی درجه‌ی دوم.

 

این است که در بازار ایران،‌
یک زمانی مرسوم بود که نخ را به شرط رنگ می‌خریدند و می‌فروختند.
و البته مقداری هم گران‌تر.

بگذریم.

****

حالا بیایید این چند واقعیت را بگذاریم کنار یکدیگر: 

٠. صنعت نساجی، بزرگترین سهم را در اشتغال کشور دارد.
لاجرم پنبه مهم ترین ماده اولیه در این صنعت است.

١. پنبه داخلی -چنانچه ذکرش رفت- مشکلات کیفی زیادی دارد.

٢. پنبه‌ی مشکل دار داخلی، کفاف نیمی از مصرف داخل را هم نمی‌دهد.
(=مشکل «کمّی» نیز دارد)

٣. پنبه در این روزها، رکورد قیمتی خود را در تمام تاریخ شکسته.
یعنی به اوج قیمت خود در بازارها و بورس‌های جهانی رسیده‌است.
-سیل پاکستان، بزرگترین دلیل آن ارزیابی می‌شود- 

خلاصه این‌که، ‌پنبه‌ی خارجی هم بسیار گران است.

۴. در این هیر و ویر و «چه خاکی به سر کنم؟» کردن شرکت‌ها و کارخانه‌های نساجی
با گرانی و کمبود و مشکل تامین پنبه،
دیروز، دولت باشعور، ورود پنبه‌ی خارجی را ممنوع اعلام کرد! 
-به این علت که پنبه، کالای غیر ضرور تشخیص داده شده!-
(+)

*

صلوات جلی ختم بفرمایید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

متناقض نمایاندن آزادی و امنیت

آزادی در برابر امنیت؟

 

*

کارتون از نیستانی

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

درباره‌ی دنیا

در جامعه‌ی مذهبی ما،
بلکه در تربیت مذهبی ما،
خصوصا در دوران اخیر و پس از انقلاب که رسوبات مارکسیستی نیز به اندیشه‌ی مذهبی راه‌ یافته،
تمول مالی،
یک‌جورهایی برای بچه‌های مذهبی که به خانواده‌های متمول تعلق دارند،
نوعی عذاب وجدان و ناراحتی به همراه داشت.

یادم نمی‌رود که کلاس دوم یا سوم دبستان بودیم و با یکی از بستگان، هم‌مدرسه‌یی.
یک‌بار این بنده‌ی خدا به چند نفر از بچه‌ها گفته بود که
«این‌ها پول‌دار هستند!»

نمی‌دانید من چقدر ناراحت شده بودم که چرا فلانی چنین حرفی زده.
و این باعث می‌شود بچه‌ها از من فاصله بگیرند و …

حالا، بچه‌ها به کنار.

در درون هم این مساله تا بیست و چند سالگی، گریبان ما را رها نکرد.
حالا شما شاید بخندی که این دیگر چه مساله‌ای است.
و این‌ها دغدغه‌های شکم‌سیری است و …

ولی خصوصا با سوءتفاهمات و سوءتعبیراتی که در منابر و ترویجات مذهبی در این فقره وجود داشت.
توگویی این نعمت الهی را نقمت قلمداد می‌کردیم.

در ذهن ناآموخته و استاد ندیده‌مان،
نمی‌توانستیم آن‌را بنشانیم کنار تقوا و زهد و ایمان و عرفان و بلندی روح
و خلاصه سایر دستاوردهای اخلاقی و مذهبی و سعادت اخروی.

نوعی تناقض نمایی بسیار بد برای‌مان ایجاد شده بود.

*

این با ما بود تا وقتی روزی بعد از نماز ظهر،
از مسجد تا منزل با حاج آقا رفتیم.
ملت هم سوالاتشان را کردند و مرخص‌شان کرد.
ما ماندیم و ایشان.

مساله را سر بسته خدمتشان عرض کردیم.
ایشان هم لختی فکر کرد.
بعد هم با لبخندی این آیه را برای ما خواند.
و باری را از دوش‌مان برداشت.
شد چراغ راه‌مان.

خدا نگه‌شان دارد.

(که البته ایشان همان دو بخش اول را برای ما خواند)‌

*

«وابتغ فیما اتئک الله الاخره؛
ولا تنس نصیبک من الدنیا؛

و احسن -کما احسن الله الیک-؛
و لا تبغ الفساد فی الارض،
ان الله لا یحب المفسدین»

سوره‌ی قصص، آیه ٧٧

*

که ترجمه‌ی آزادش شاید این باشد که:

«در آن چه خداوند به تو داده است، آخرت را بطلب؛
و بهره‌ات را [نیز] از دنیا فراموش مکن؛

و نیکی کن -هم‌چنان‌که خدا به تو نیکی کرده‌است-؛
و در پی فساد بر زمین [ ِخدا] مباش،
که خدا مفسدان را دوست ندارد»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

"اختلاف فکر" که مساوی "دوری دل" نیست

لااقل برای من،
تا آن روزی که توهینی نشنیده بودم،
دوری در کار نبود.
اختلاف نظری بود که خود اسباب مراوده و مباحثه بود.

برای من مبداءش  مشخص است
و همان تندی و بی‌مهری است.

بخواهی، می‌توانم روی گودرم بگردم و تاریخ و روز و ساعتش را هم برایت پیدا کنم.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

مختصری از «راز»

نادر طالب زاده را به لحاظ شخصی دوست دارم.

هر چند نگاه اغراق شده‌اش را نمی‌پسندم. 

برداشت من از نگاه او به دنیا این است که
انگار هر اتفاقی در دنیا را نوعی واکنش به انقلاب اسلامی ایران می‌بیند.
مهم نیست که کجای دنیاست و چه اتفاقی است.
گویی حتی برایش مهم نیست که آن اتفاق در حوزه‌ی پزشکی و سلامت افتاده یا صنایع نظامی!

(تذکر احتیاطی: در این فراز، از صنعت اغراق برای نمکین شدن توصیف، بهره برده‌ایم!)

*

ولی سوای این دیدگاه شخصی اش که نوعا مشهود -و بعضا اعصاب خرد کن- است،
در برنامه‌اش بسیار خوب و دوست‌داشتنی ظاهر شد.

یعنی از بس که فقر در این فقره وجود دارد،
آدم اگر در صدا و سیما برنامه‌ای ببیند که در آن به شعور مخاطب احترام گذاشته می‌شود،
مخش هنگ کرده،
تعجب بسیاری را چشش می‌کند!

و او در این برنامه، یک مجری/کارشناس محترم و با شعور بود،
که با حفظ نگاه خودش
به شعور مخاطبش نیز احترام می‌گذاشت.

طیف متنوع میهمانان،
که گزینش بدیعی نیز داشت،
دیدن برنامه را لذت بخش می‌کرد.

هر قدرش را که توانستم و شد، دیدم؛ 
و لذت و استفاده بردم.

«راز»، شاید بهترین نکته‌ی رسانه‌ای ماه مبارک ٨٩ بود.
-کمینه برای من-

*

خسته نباشید آقای طالب زاده.
خدا قوت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

سوتفاهمی به نام "ازدواج" موقت!

به زعم بنده،
با مطالعه‌ی اندکی که داشته‌ام،
اصولا به‌کار بردن واژه‌ی «ازدواج» در ترکیب «ازدواج موقت»
که معادلی برای «متعه» در نظر گرفته شده،
اشتباه است.

یک جورهایی تزیین کردن و کاستن «قبح عرفی» آن کار است.

چرا تعارف کنیم؟‌
متعه (یا چیزی که در ایران به «صیغه» معروف شده)،
بیش از هر چیزی
ناظر به همان «تمتع» و برخورداری
-آن هم برخورداری جنسی-
است.

آن چه در عرف ما به «ازدواج» شناخته می‌شود،
معادلش را «نکاح» بگیریم، دقیق‌تر است.
که ما متاسفانه در تقابل با ترجمه‌ی متعه،
«ازدواج دائم» ترجمه‌اش کرده‌ایم.

و همان واژه‌ی مشترک "ازدواج"، باعث شده فکر کنیم این دو، از یک جنس هستند! 

خب… نیستند عزیز من!

*

همین سوتفاهم باعث می‌شود،
مثلا برای آشنایی عروس داماد،
بین آن‌ها -برای چند ماه- صیغه‌ی عقد موقت جاری کنند.

خوب برادر من!
چه لزومی دارد؟
شما برای آشنایی و مراوده و شناخت،
نیاز به مجوز اضافی نداشتی.
با نظارت و آگاهی خانواده‌ها، بروند با هم آشنا شوند.
بروند بیرون. سینما، کافه، نمایشگاه و …

شرع هم در این فقره منعطف است.
وقتی خواستگاری و جدیت در ازدواج مطرح باشد،
در احکام نگاه و مراوده با نامحرم، سخت‌گیری‌اش کم‌تر‌ است.
بروند و بیایند و آشنا بشوند.
بی‌آن‌که برای ورود به اقتضائات جوانی و حرارت‌های شهوانی ، مجوز داشته باشند.

شما با این صیغه، به ایشان مجوزی داده‌ای که هیچ نیازی به آن نداشته‌اند.
چه لزومی دارد؟

ولی چون اسمش را کرده‌ایم «ازدواج موقت» باهاش کنار آمده‌ایم.

**

ظاهرا «مومن طاق» بود که از اصحاب حضرت صادق بود.
با یکی از مخالفین بحثش شده بود.
گفته بود و شنیده بود و کم هم نیاورده بود.

یکی از موارد این بود که
آن مخالف به جناب مومن گفته بود
«حالا که شماها متعه را حلال می‌دانید، پس بیا و خواهرت را متعه‌ی من بکن! »

ایشان هم جواب داده بود که:
«ما حلال می‌دانیم، ولی هر کسی را و هر خانواده‌ای را شانی است.»
(به چون تویی، دختر به عقد دائم هم نمی‌دهیم! چه رسد به موقت!)

این حکم،
برای کسی که تا پای کار رفته و برای برخورداری از میل جنسی ابایی -حتی از گناه- ندارد،
راهی گشوده که حداقلی از امنیت اخلاقی حفظ بشود،
و حداقلی از مناسبات اخلاقی/دینی وجود داشته باشد.
اگر فرزندی به دنیا بیاید، پدرش معلوم باشد،
اسمش حرام‌زاده نباشد،
سنگینی بار عذاب وجدان به قهر از خدا و دین نینجامد،
حداقلی از حریم برای زن حفظ بشود و …

شاید بشود گفت
متعه، کف مطالبات شرع در مراودات جنسی حلال است.
پروتکل «حداقلی» است.
با حداقل مسئولیت‌ها برای طرفین -خصوصا مرد-.

حلال دانستن -بلکه ثواب و صواب دانستن- این حکم در جای خود،
دلیل نمی‌شود که کسی اجازه بدهد یا راضی بشود
خواهر یا دخترش اسباب برخورداری جنسی کسی بشود. 

چنان‌چه بالاخره خیلی از مشاغل هستند که حلال و مباح هستند،
ولی شان و جایگاه اجتماعی هر خانواده‌یی یک چیزی است.
که ممکن است اجازه ندهد که فرزندان یا داماد/عروس‌هاشان بدان مشاغل مشغول شوند.

****

در نهایت لازم است که باز اقرار کنم که
بنده کارشناس رسمی مسایل دینی نیستم.
آن‌چه فهمیده‌ بودم را بیان کردم.
ای بسا اشکالی در بحث باشد که خوش‌حال می‌شوم از شما که بیش‌تر می‌دانی، یاد بگیرم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

پس از چند روز!

پیش از عید، رفتیم سفر.
نشد که چیزی آپ کنم.

*

این چند روزه، خبر توهین به قرآن، ناراحت کننده بود.
اصولا توهین و سوزاندن کتب مقدس یک میلیارد (یا چهارمیلیارد) آدم، کار درستی نیست.
چه وزارت ارشاد ما باشد و انجیل،‌
چه قرآن باشد و یک کشیش سبیلو در گینزویل.

حالا ما -انشاءاله- مسلمانیم،
توهین به قرآن برای ما بسیار دردآور تر است.
به رسم همراهی نکردن و برائت جستن از چنین کاری،
ما نیز برائت می‌جوییم و محکوم می‌کنیم.

*

البته پشت این ماجراها، سناریوهای امنیتی وجود دارد
که لاجرم از چشم اهل فن پنهان نیست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

فقط یک کار!

دل این ملت ستم‌دیده و رنج‌کشیده را الکی خوش می‌کنند.
هر از چندی به چیزی.

طرح‌های عجیب و پرطمطراق قبلی به جایی نرسیده،
طرح های جدید جار می‌زنند.
حواس‌ها را از نتایج تهی طرح های قبلی
به دل‌خوشی طرح‌های شروع نشده‌‌ی جدید پرت می‌کنند.

نتایج «مسکن مهر» و «مهر امام رضا» و «سهام عدالت» معلوم نشده،
«هدف‌مندی یارانه‌ها» و «تامین آتیه» و … راه انداخته‌اند.

دل ملت مظلوم هم خوش می‌شود.

ما هم خرسندیم.
و البته خدا کند این‌ها و هزار برابر از این‌ها برای مردم ما انجام بشود 
که جا دارد و شایستگی مردم فداکار ما هم هست.

 

ولی خدا وکیلی، یک دانه کار درست و حسابی شما دیده‌اید که از این جماعت سر زده باشد؟

یک کار.

به قول کاشی‌ها، هَم‌وَر‌کاری (Ham-Var-Kari)، بعله.
شلوغ کاری و کار بدون نظم و قاعده و ثمر،
ویران سازی بناهای قبلی‌
و میراث‌خواری ثمرات کارهای گذشتگان،
البته از حضرات بر می‌آید.

ولی شما یک دانه کار اقتصادی درست با ثمرات بلند مدت از این حضرات دیده‌اید؟
یک دانه بگویید، کافی است.

*

بی‌چاره آن‌ کسی که دلش را به طرح‌های اینان خوش کند.
و انتظار داشته باشد با روش‌های ناشیانه و غیرعلمی اینان،
لااقل در عرصه‌ی اقتصاد،‌
یک روند مطلوب و یک بهبودی -در میان/بلند مدت- شکل بگیرد.

حداکثر عُرضه‌ی حضرات، ایجاد صف‌های جدید برای اخذ صدقه است.
و ایجاد تنوع در صدقات نفتی است؛
نه تولید کار و ثروت
و توزیع «رفاه با عزت». 

*

خاطر نازنین خود را مرنجانید و خود را در منکوب کردن ما خسته نکنید.
ما مرده و شما زنده.
انشاءاله خداوند به ما به اندازه‌ی کافی عمر خواهد داد تا بدون جر و بحث،
نتایج عمل‌کرد حضرات را به چشم خود ببینیم
و وجدان‌شان کنیم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

شرع و عرف

پیوند شرع و عرف،
-کمینه در آیین ما-
پیوند عمیق و جالبی است؛ 
که البته این پیوند، موضوع این یادداشت نیست.

همین قدر می‌دانیم که «عرف» در مصداق‌یابی بسیاری از احکام شرع موضوعیت دارد.
و این البته عقلایی بوده
و حاکی از اعتنای شرع به عرف است.

*

«عُرف» را هم چیزی می‌گیرم شبیه به هنجار.
خطوط راهنما
و مرزهایی بر بستر فرهنگ (آیین، آداب و رسوم، زبان، اساطیر و …)
که لاجرم در جوامع مختلف، موازین مختلف دارد.
که صد البته متاثر از شرع هست ولی ثبات و تغییرناپذیری شرع را ندارد.

«شرع» را نیز اوامر و دستورات پروردگار عالم می‌گیرم
که چندان بحث بردار و قابل چانه‌زنی نیستند،
و باید آن ها را اطاعت کرد.

*

گاهی این عرف، پایین تر از شرع می‌ایستد،
گاهی بالاتر.

(که البته از بالا و پایین،حق و باطل مد نظر نیست؛ 
بلکه فقط «خروجی کاربردی» اش منظور است.)

*

مثال ملموس بزنم.

نظر شرع ما، در مقوله‌ی «چندهمسری» چنین است:

«تعدد همسر برای زن جایز نیست.
تعدد همسر برای مرد، تا چهار همسر جایز است.»

 

این از حکم شرع.
(که ما آن را معیار می گیریم و خط صفر در نظر می گیریم.)

گاهی عرف می‌رود از این بالاتر می‌ایستد و سخت‌گیری بیشتری می‌کند.

چنان چه نظر «عرف» در بسیاری کشورهای دنیا در همان مقوله چنین است:

« تعدد زوجات برای هیچ یک از زوجین جایز نیست.
چه مرد و چه زن. »

گاهی هم می‌رود از این پایین‌تر می‌ایستد:‌

مثل این که ممکن است جایی یا قبایلی باشند که نظری کاملا عکس داشته باشند.
شنفته ام و صحتش را نمی دانم.
ولی گویی ندرتا جاهایی هست که طبق آن عرف،
در آن جاها چند همسری برای زن هم جایز باشد،

یا در یک شرایط تخیلی،
حکمی کاملا عکس اسلام داشته باشد که
چندهمسری، برای مردها جایز نباشد و برای زنها تا ۴ همسر جایز باشد!
(!)

*

مساله‌ی چندهمسری یک مثال دم دست و ملموس بود
که طیف موجود
و جایگاهی که یک موضوع
در عرف‌های مختلف
و در شرع
و در نسبت با یکدیگر دارند را توضیح داده باشم.

***

غرض در این مرحله، فقط طرح موضوع و جلب توجه به این نکته بود.
اگر عمری بود، موضوع را طرح و تکمیل خواهم کرد.

این‌که حتی گاهی «عرف» و هنجارها
در مناطقی که یک دین و آیین سیطره فرهنگی دارد نیز،
دقیقا منطبق با شرع نیست؛ گاهی سهل‌گیرانه و گاهی سخت‌گیرانه است.

لزومی هم ندارد که این عدم انطباق را فعل حرام یا مخالفت یا معارضه با شرع تلقی کنیم.

بسیاری اوقات در حیطه‌ی امور مباح این اختلافات عملی وجود دارد.
مشکلی هم پیش نمی‌آید. 
گاهی هم پیش می‌آید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 سپتامبر 2010 در Uncategorized

 

آری اینچنین بود ابو الحسن

شیعیان و اهل سنت، هر دو نقل کرده اند که ضِرار بن ضمرة کنانی بر معاویه وارد شد. معاویه به او گفت: علی را برایم وصف نما.

ضرار گفت: مرا از این کار معاف کن.
معاویه در جواب گفت:معافت نمی‌کنم.
ضرار گفت: "بنابراین چاره ای نیست؛ (پس او را برایت توصیف می‌کنم.) او فراتر از حد درک مردم و بسیار پرتوان بود. کلامش صحیح و تعیین کننده بود ( حرف آخر را می زد) و به عدالت حکم می‌نمود؛ علم از جوانب او فوران می‌کرد و حکمت از نواحی او آشکار بود. از دنیا و رونق آن بی زار و به شب و تاریکی آن مأنوس؛ به خدا سوگند او بسیار اشک ریز و بسیار در تفکر بود، … از لباس – از نظر تعداد – به کم آن و – از نظر کیفیت– به ساده اش بسنده می کرد. – به جای غذای نرم و لذیذ – غذای درشت و غلیظ و بدون خورش را اختیار می نمود.
به خدا سوگند همانند یکی از ما بود؛ هنگامی که پیش او می‌رفتیم نزدیک ما می‌شد و هر زمان که از او درخواست می‌کردیم، جواب ما را می‌داد و با این که به ما نزدیک بود و مقرب نزد ما بود، از هیبتی که داشت با او سخن نمی‌گفتیم. اگر تبسم می‌نمود، همچنین لؤلؤ به رشته کشیده شده بود، اهل دین را تنظیم می‌نمود و مساکین را دوست می‌داشت. افراد قوی در امر باطل خود به او طمع نداشتند، و ضعیفان از عدل او مأیوس نبودند.
خدا را شاهد می‌گیرم که در بعضی حالات، در حالی که شب پرده های تاریکی خود را افکنده و ستارگان خود را غارت نموده بود، او را می‌دیدم که به سوی محراب خود می‌رفت؛ در حالی که محاسن خود را گرفته و همچون مار گزیده به خود می‌پیچد و همچون فردی حزین گریه می‌نمود؛ گویا الآن می‌شنوم که می‌گوید: یا ربنا، یا ربنا
او به سوی خدا تضرع می‌نمود، سپس به دنیا می‌گفت: به من طمع داری، به من مشتاق شده ای؟ هرگز! هرگز! دیگری را مغرور کن و بفریب، هر آینه از تو سه مرتبه دور شدم. (تو را سه طلاقه کردم) که عمر تو بس کوتاه و زمان درنگ تو بس اندک و ارزش و اهمیت تو کم است، آه! آه! از کمی توشه و دوری مسافت و وحشت راه."
پس اشکهای معاویه بر ریشش جاری شد و نتوانست خود را نگهدارد؛ لذا با آستین خود آنها را خشک می‌نمود و این در هنگامی بود که مردم به شدت گریه می کردند. سپس معاویه گفت: آری اینچنین بود ابو الحسن …(1)

(برگرفته از کتاب «اولین مظلوم روزگار«، تألیف: آیت الله وحید خراسانی – با اندکی تصرف-)

پاورقیها:
1– این جریان در منابع معتبر و متعدد شیعه و اهل سنت نقل شده است که به عنوان نمونه می‌توان به موارد ذیل اشاره نمود:
منابع اهل سنت: تاریخ مدینة دمشق، جلد 24، صفحه 401- حلیة الاولیاء، جلد 1، صفحه 84- الاستیعاب ابن عبد البر، جلد 3، صفحه 1108 و …
منابع شیعه: خصائص الائمة، صفحه 70- مناقب امیر المؤمنین، جلد 2، صفحه 52- شرح الاخبار، جلد 2، صفحه 391- کنزالفوائد، صفحه 270- کشف الغمه، جلد 1، صفحه 76- العمدة صفحه 16 و …


 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 1 سپتامبر 2010 در Uncategorized