RSS

بایگانی ماهانه: مارس 2008

کاغذ بازی

کاغذ بازی

 

***

کاغذ بازی٬
چیزی نیست که توسط عموم ما لمس نشده باشد.

حتی اگر فقط یکی دو بار سر و کارمان با نهادهای دولتی و شبه دولتی افتاده باشد.

بسیاری از مواقع شما نیاز به چندین و چند امضا دارید
که اغلب آن امضاها برای سلب مسئولیت از یک نفر٬‌
و تقسیم تقصیر در صورت بروز اشتباه انجام می شود.

یک ورقه ای را کارمند امضا می کند.
می دهد به یک کارمند  هم رده‌ی دیگر هم امضا می کند.
معاون هم امضا می کند.
می دهد رئیس هم امضا می کند و …

بدون آن که هیچ یک از این آدم ها هیچ گونه پروسسی روی این ورقه انجام دهند.
(جز همان نفر اولی که پروسه را به جریان انداخته.)

 یک نکته‌ی خیلی زیبایی دکترباباجانی سر کلاس مدیریت مالی اش گفت که قیمت ندارد.

گفت:
«من را وقتی جایی منصوب می کردند٬
دو هفته هر چیز -طبق روال اداری- می آوردند٬ امضا می کردم.
بعد کار که دستم می آمد٬
آرام آرام شروع می کردم به حذف کردن زائدات.

ورقه ای که من رویش پروسسی انجام نمی دهم -غیر از امضا- را بهتر است که اصلا نبینم.

می گفتم خودتان عمل کنید دیگر این جا نفرستید.
می ترسیدند.
می گفتند مسئولیت دارد.
می گفتند دستور مکتوب بدهید.
من هم می گفتم هیچ اتفاقی نمی افتد.
نامه (دستور مکتوب) هم می دادم که خودتان عمل کنید.
یک مدتی می گذشت٬ می دیدند که اتفاقی نیفتاد.
نباید هم بیفتد.»

سازمان های ما سرشار است از این امضاهای زائد.

روش جلوگیری از اشتباه این نیست.
این روش پیچیده کردن کار است.
روش جلوگیری از اشتباه٬ شفاف کردن است.

خدا کمک کند و کمی عقل و مقداری هنر مدیریت به مدیران ما بدهد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 مارس 2008 در Uncategorized

 

زخمی‌ه تیغ و ترنج‌ه حسن یوسف…شاهدم پیراهنای پارتون‌ه!

عید بود و دید و بازدید.
این وری‌ها٬ رسم و رسومشان راحت تر است.

همه٬ روز عید می رویم منزل آقاجون.
همه‌ی فوامیل هم می آیند.
ناهار را که خوردیم٬ می نشینینم یکی دو ساعتی گعده می کنیم.
بعد٬ آقاجون بلند می شود و عیدی می دهد؛ و پشت سرش هم بابا و بعد عموها و الخ.
 دیگر خانه‌ی همدیگر نمی رویم.
تعدادمان -ماشاءالله- زیاد است
و همه گرفتار و در پی سفر و استفاده از تعطیلات.

خانواده‌ی سلطانبانو کمی رسمی تر اند.
مقیدند که به خانه‌ی هم بروند
و حتما هم جواب بازدید می آیند و الخ.

روز ۲ فروردین بود.
رفتیم منزل دایی جون شهشهانی. دایی مادر مادر سلطانبانو!

مریض احوال بود.
نیامد استقبال.
پسر بزرگش میزبانی کرد.
بعد از این که کمی نشستیم و حرف زدیم
گفتند اگر می خواهید؛ بروید ایشان را ببینید.

مثل اینکه سکته ای -چیزی- کرده بود.
اول خانم ها رفتند.
بعد ما آقایان رفتیم.
بنده‌ی خدا نمی توانست حرف بزند.
بدنش هم کاملا زرد شده بود.
(تا حالا چنین چیزی ندیده بودم)
مثل این که کبدش از کار افتاده بود یا چیزی شبیه این.

یاد پارسال افتادم و سرپا بودن ایشان.
طاقت نیاوردم و زودتر از سایرین از اتاق آمدم بیرون.
چند دقیقه ای نشد که بلند شدیم برویم.
دم دمای اذان ظهر بود.

شب هم میهمان داشتیم.
خانواده پدری من و سلطانبانو٬ با هم.
مثلا تولد شازده (=نگارنده) بود.

خانواده سلطانبانو٬ اول آمدند.
دیدم میثم سرِ چنگ (به اصطلاح کاشانی یعنی سرحال) نیست.
گفتم چی شده؟
گفت کم خوابیده ام یا ….
قانع نشدم.
 خلاصه از زیر زبانش بیرون کشیدم.
به خاطر تولدم نمی خواست بگوید.
دایی جون شهشهانی
– اندکی بعد از این که از خانه اش رفته بودیم بیرون-
به دیار باقی شتافته بود.

و واقعا شوک آور بود.
البته آن قدر نسبت مان دور بود که حداکثر سالی یک بار همدیگر را می دیدیم.
ولی شوک آور بود.

این شوک شاید بیش از هر چیز٬ مربوط به هیبت مرگ و نزدیکی اش بود
که بعد از مدت ها جلوی چشمم می آمد.

و یاد جمله‌ی حاج علیرضا شریفی٬
به نقل از مادر مرحومش -که خدا او را قرین رحمت واسعه خود قرار دهد- افتادم که
«بچه گی  خیلی دیر می گذرد.
نوجوانی دیر می گذرد.
جوانی زود.
میانسالی خیلی زود.
و از ۵۰ به بعد مثل یک چشم برهم زدن می گذرد.»

و این حس آشنا که سال به سال سریعتر از سال قبل می گذرد را به یاد آوردم.
و مرگ را نزدیک دیدم.

بعد یاد جمله‌ی فیلم راز افتادم که جهان هستی یک کاتالوگ است.
هر چیز می خواهید از آن انتخاب کنید. برایتان جور می کند.

بعد رفتم به فکر که راستی٬
‌اگر همین طور ادامه دهیم و نفهمیم کجا می رویم
و از جان خودمان و از جان جهان هستی چه می خواهیم٬‌
عنقریب است که مرگ برسد
و هزار کار ناکرده و هزار راه نرفته برایت باقی مانده باشد.
و گذر عمر را هم نفهمیده باشی.
مگر ۸۶ شد ۸۷ چیزی فهمیدی؟

و بعد با خودم فکر کردم که کاش بنشینم یک بار و فکر کنم ببینیم
چی از جان جهان هستی و از جان خودم می خواهم
و این جهان و این جان از جان من چه می خواهد؟

در همین آنات بودم که یاد حدیثی از پیامبر افتادم
که منع می کرد از آرزوهای دور و دراز.

و داشتم در ذهنم یک راهی پیدا می کردم که این حدیث را چه طور بنشانم
کنار برنامه ریزی کردن
و آن حدیث مشهور علوی که فرمود
برای دنیایت چنان برنامه ریزی کن که انگار تا ابد زنده ای؛
و برای آخرتت چنان که انگار فردا مرخصی!

و باز سردرگم مانده بودم که بالاخره٬ چه کنیم و چه نکنیم.
از آن حدیث های سهل ممتنع است که
گفتن و فهم صورتش بسیار ساده است و عمل کردن به‌ش بسیار مشکل است.

و هنوز هم در غوریم.
و هنوز هم گیج می زنیم.
زورمان به دنیا می رسد.
از دنیایمان تقریبا معلوم است چی می خواهیم.
خیلی هم معلوم نباشد؛ بالاخره قابل تصور است.

آخرتش چه می شود؟

اصلا چی این وسط دست ماست و چی نیست.

چه می دانم؟

خدا کمک کند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 مارس 2008 در Uncategorized

 

دل

او نمی‌داند وقتی یک کسی یک خانه‌ی خوبی ساخت،
آن زمین را مزین کرده، نه خودش را.

 اگر فرش خوبی تهیه کرد،
فرش زینت انسان که نیست،
زینت آن یک تکّه اطاقی است که حالا مزین شده.

تابلو، دیوار را مزین می‌کند، نه دل را!

***

این که خواندی یک جرعه از جامی است که
آیت الله جوادی آملی -حفظه الله- جایی
به مقتضای شرح دعای یا مقلب القلوب و الابصار یا … سقایت فرموده است.

کامل اش این جاست+

***

بخوانیدش. می ارزد. پاراگراف اولش من را هم نگرفت. ادامه دادم٬ جالب شد!

***

با تشکر از آسید محسن اکرمی عزیز.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مارس 2008 در Uncategorized

 

آهن و آینه

آهنه اون که دلش سرد و سیاهه

آیینه روی دلش مات یه آهه

***

دست علی معلم درد نکند با این شعرش.

دمش گرم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مارس 2008 در Uncategorized

 

اقسام پورت های یو اس بی (USB)

از چپ به راست: میکرو usb، می نی usb، نوع b و نوع a مادگی، و نوع a نری

از چپ به راست: 

  1.  micro USB plug
  2. mini USB plug
  3. B-type plug
  4. A-type receptacle

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 مارس 2008 در Uncategorized

 

عیدانه

دایی عزیز٬ جملات در خوری برایمان نوشته است.
بچه هم که بود٬ با همه‌ی کم سن و سال بودنش٬
و با این که از برخی از ما خواهرزاده ها کوچکتر هم بود؛
ولی عیدی می داد.

بالاخره دایی است دیگر!

این ها را هم به عنوان عیدی برایمان نوشته.
من هم زرنگی می کنم و همان ها را تقدیم می کنم به شما!
ایناهاش+!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 مارس 2008 در Uncategorized

 

سال نو مبارک

خدا حالمان را نو کند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 مارس 2008 در Uncategorized