RSS

بایگانی ماهانه: مارس 2008

کاغذ بازی

کاغذ بازی

 

***

کاغذ بازی٬
چیزی نیست که توسط عموم ما لمس نشده باشد.

حتی اگر فقط یکی دو بار سر و کارمان با نهادهای دولتی و شبه دولتی افتاده باشد.

بسیاری از مواقع شما نیاز به چندین و چند امضا دارید
که اغلب آن امضاها برای سلب مسئولیت از یک نفر٬‌
و تقسیم تقصیر در صورت بروز اشتباه انجام می شود.

یک ورقه ای را کارمند امضا می کند.
می دهد به یک کارمند  هم رده‌ی دیگر هم امضا می کند.
معاون هم امضا می کند.
می دهد رئیس هم امضا می کند و …

بدون آن که هیچ یک از این آدم ها هیچ گونه پروسسی روی این ورقه انجام دهند.
(جز همان نفر اولی که پروسه را به جریان انداخته.)

 یک نکته‌ی خیلی زیبایی دکترباباجانی سر کلاس مدیریت مالی اش گفت که قیمت ندارد.

گفت:
«من را وقتی جایی منصوب می کردند٬
دو هفته هر چیز -طبق روال اداری- می آوردند٬ امضا می کردم.
بعد کار که دستم می آمد٬
آرام آرام شروع می کردم به حذف کردن زائدات.

ورقه ای که من رویش پروسسی انجام نمی دهم -غیر از امضا- را بهتر است که اصلا نبینم.

می گفتم خودتان عمل کنید دیگر این جا نفرستید.
می ترسیدند.
می گفتند مسئولیت دارد.
می گفتند دستور مکتوب بدهید.
من هم می گفتم هیچ اتفاقی نمی افتد.
نامه (دستور مکتوب) هم می دادم که خودتان عمل کنید.
یک مدتی می گذشت٬ می دیدند که اتفاقی نیفتاد.
نباید هم بیفتد.»

سازمان های ما سرشار است از این امضاهای زائد.

روش جلوگیری از اشتباه این نیست.
این روش پیچیده کردن کار است.
روش جلوگیری از اشتباه٬ شفاف کردن است.

خدا کمک کند و کمی عقل و مقداری هنر مدیریت به مدیران ما بدهد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 مارس 2008 در Uncategorized

 

زخمی‌ه تیغ و ترنج‌ه حسن یوسف…شاهدم پیراهنای پارتون‌ه!

عید بود و دید و بازدید.
این وری‌ها٬ رسم و رسومشان راحت تر است.

همه٬ روز عید می رویم منزل آقاجون.
همه‌ی فوامیل هم می آیند.
ناهار را که خوردیم٬ می نشینینم یکی دو ساعتی گعده می کنیم.
بعد٬ آقاجون بلند می شود و عیدی می دهد؛ و پشت سرش هم بابا و بعد عموها و الخ.
 دیگر خانه‌ی همدیگر نمی رویم.
تعدادمان -ماشاءالله- زیاد است
و همه گرفتار و در پی سفر و استفاده از تعطیلات.

خانواده‌ی سلطانبانو کمی رسمی تر اند.
مقیدند که به خانه‌ی هم بروند
و حتما هم جواب بازدید می آیند و الخ.

روز ۲ فروردین بود.
رفتیم منزل دایی جون شهشهانی. دایی مادر مادر سلطانبانو!

مریض احوال بود.
نیامد استقبال.
پسر بزرگش میزبانی کرد.
بعد از این که کمی نشستیم و حرف زدیم
گفتند اگر می خواهید؛ بروید ایشان را ببینید.

مثل اینکه سکته ای -چیزی- کرده بود.
اول خانم ها رفتند.
بعد ما آقایان رفتیم.
بنده‌ی خدا نمی توانست حرف بزند.
بدنش هم کاملا زرد شده بود.
(تا حالا چنین چیزی ندیده بودم)
مثل این که کبدش از کار افتاده بود یا چیزی شبیه این.

یاد پارسال افتادم و سرپا بودن ایشان.
طاقت نیاوردم و زودتر از سایرین از اتاق آمدم بیرون.
چند دقیقه ای نشد که بلند شدیم برویم.
دم دمای اذان ظهر بود.

شب هم میهمان داشتیم.
خانواده پدری من و سلطانبانو٬ با هم.
مثلا تولد شازده (=نگارنده) بود.

خانواده سلطانبانو٬ اول آمدند.
دیدم میثم سرِ چنگ (به اصطلاح کاشانی یعنی سرحال) نیست.
گفتم چی شده؟
گفت کم خوابیده ام یا ….
قانع نشدم.
 خلاصه از زیر زبانش بیرون کشیدم.
به خاطر تولدم نمی خواست بگوید.
دایی جون شهشهانی
– اندکی بعد از این که از خانه اش رفته بودیم بیرون-
به دیار باقی شتافته بود.

و واقعا شوک آور بود.
البته آن قدر نسبت مان دور بود که حداکثر سالی یک بار همدیگر را می دیدیم.
ولی شوک آور بود.

این شوک شاید بیش از هر چیز٬ مربوط به هیبت مرگ و نزدیکی اش بود
که بعد از مدت ها جلوی چشمم می آمد.

و یاد جمله‌ی حاج علیرضا شریفی٬
به نقل از مادر مرحومش -که خدا او را قرین رحمت واسعه خود قرار دهد- افتادم که
«بچه گی  خیلی دیر می گذرد.
نوجوانی دیر می گذرد.
جوانی زود.
میانسالی خیلی زود.
و از ۵۰ به بعد مثل یک چشم برهم زدن می گذرد.»

و این حس آشنا که سال به سال سریعتر از سال قبل می گذرد را به یاد آوردم.
و مرگ را نزدیک دیدم.

بعد یاد جمله‌ی فیلم راز افتادم که جهان هستی یک کاتالوگ است.
هر چیز می خواهید از آن انتخاب کنید. برایتان جور می کند.

بعد رفتم به فکر که راستی٬
‌اگر همین طور ادامه دهیم و نفهمیم کجا می رویم
و از جان خودمان و از جان جهان هستی چه می خواهیم٬‌
عنقریب است که مرگ برسد
و هزار کار ناکرده و هزار راه نرفته برایت باقی مانده باشد.
و گذر عمر را هم نفهمیده باشی.
مگر ۸۶ شد ۸۷ چیزی فهمیدی؟

و بعد با خودم فکر کردم که کاش بنشینم یک بار و فکر کنم ببینیم
چی از جان جهان هستی و از جان خودم می خواهم
و این جهان و این جان از جان من چه می خواهد؟

در همین آنات بودم که یاد حدیثی از پیامبر افتادم
که منع می کرد از آرزوهای دور و دراز.

و داشتم در ذهنم یک راهی پیدا می کردم که این حدیث را چه طور بنشانم
کنار برنامه ریزی کردن
و آن حدیث مشهور علوی که فرمود
برای دنیایت چنان برنامه ریزی کن که انگار تا ابد زنده ای؛
و برای آخرتت چنان که انگار فردا مرخصی!

و باز سردرگم مانده بودم که بالاخره٬ چه کنیم و چه نکنیم.
از آن حدیث های سهل ممتنع است که
گفتن و فهم صورتش بسیار ساده است و عمل کردن به‌ش بسیار مشکل است.

و هنوز هم در غوریم.
و هنوز هم گیج می زنیم.
زورمان به دنیا می رسد.
از دنیایمان تقریبا معلوم است چی می خواهیم.
خیلی هم معلوم نباشد؛ بالاخره قابل تصور است.

آخرتش چه می شود؟

اصلا چی این وسط دست ماست و چی نیست.

چه می دانم؟

خدا کمک کند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 مارس 2008 در Uncategorized

 

دل

او نمی‌داند وقتی یک کسی یک خانه‌ی خوبی ساخت،
آن زمین را مزین کرده، نه خودش را.

 اگر فرش خوبی تهیه کرد،
فرش زینت انسان که نیست،
زینت آن یک تکّه اطاقی است که حالا مزین شده.

تابلو، دیوار را مزین می‌کند، نه دل را!

***

این که خواندی یک جرعه از جامی است که
آیت الله جوادی آملی -حفظه الله- جایی
به مقتضای شرح دعای یا مقلب القلوب و الابصار یا … سقایت فرموده است.

کامل اش این جاست+

***

بخوانیدش. می ارزد. پاراگراف اولش من را هم نگرفت. ادامه دادم٬ جالب شد!

***

با تشکر از آسید محسن اکرمی عزیز.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مارس 2008 در Uncategorized

 

آهن و آینه

آهنه اون که دلش سرد و سیاهه

آیینه روی دلش مات یه آهه

***

دست علی معلم درد نکند با این شعرش.

دمش گرم.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 مارس 2008 در Uncategorized

 

اقسام پورت های یو اس بی (USB)

از چپ به راست: میکرو usb، می نی usb، نوع b و نوع a مادگی، و نوع a نری

از چپ به راست: 

  1.  micro USB plug
  2. mini USB plug
  3. B-type plug
  4. A-type receptacle

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 مارس 2008 در Uncategorized

 

عیدانه

دایی عزیز٬ جملات در خوری برایمان نوشته است.
بچه هم که بود٬ با همه‌ی کم سن و سال بودنش٬
و با این که از برخی از ما خواهرزاده ها کوچکتر هم بود؛
ولی عیدی می داد.

بالاخره دایی است دیگر!

این ها را هم به عنوان عیدی برایمان نوشته.
من هم زرنگی می کنم و همان ها را تقدیم می کنم به شما!
ایناهاش+!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 مارس 2008 در Uncategorized

 

سال نو مبارک

خدا حالمان را نو کند.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 مارس 2008 در Uncategorized

 

فلان مطلب به زبان ساده!

عزیزانی که بنا دارند یک چیزی را به زبان ساده بیان کنند!
خواهشمندم توجه بفرمایند که
بیان یک مطلب به زبان ساده٬ به معنی به کار بردن کلمات و اصطلاحات عامیانه نیست.
به معنی قابل فهم تر کردن و تسهیل در فهم آن مطلب است.

بعضی اوقات٬ نویسندگان محترم این دو را با هم اشتباه می گیرند.

مطالب را با اصطلاحات و عبارت های عامیانه (و حتی بی ادبانه) بیان می کنند و
نه تنها چیزی از پیچیدگی مفاهیم نمی کاهند٬ که به خاطر از قواره افتادن ساختار کلام٬
چیزی بر پیچیدگی های قبلی می افزایند.

بیان پیچیده‌ی پیشین٬
-لااقل-
حسن اش این بود که از ادبیات موضوع برخوردار بود.
و این خود در گره گشایی از مفاهیم٬ و مطالعه تکست های دیگر٬
کمک بزرگی است.
هم ادبیات موضوع را به هم ریختن و هم مطلب را ساده نکردن٬
اشتباه مزخرفی است که برخی دوستان٬
خاصه در حوزه اقتصاد مرتکب آن می شوند.

مثل این دوستمان در سایت الف که یک مطلب نوشته و تیتر زده:
سقوط دلار به زبان ساده (اقتصاد برای اقتصاد نخوانده ها)+

***

باور بفرمایید فهم چیزهایی که این دوستمان نوشته است٬
برای بنده که اقتصادکی هم خوانده ام و با ادبیات و خود موضوع آشنایی دارم٬
بسیار مشکل
و خواندن آن متن٬ آزاردهنده بود.
برای خودش هم نوشتم.
(کامنت اولی که می بینید مال من است!)
ساده کردن با سخیف کردن فرق می کند!

مشکل پیچیدگی مطالب نیست.
مشکل بد بیان کردن است.

***

این تیتر بیشتر به مقاله می آمد. 
سقوط دلار به زبان پیچیده (اقتصاد طوری که اقتصاد دان ها هم نفهمند)

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 مارس 2008 در Uncategorized

 

دایره عصمت

یک وقت می گویی
پیامبر اعظم، در رسانیدن وحی و پیام نبوت اش معصوم بود.
خطا نداشت و دخالت نداشت و آن چه بود از خدا بود.
علاوه بر آن٬‌
در سایر شئون زندگی اش
(احوالات شخصی و اجتماعی و رفتاری و …)
نیز معصوم بود و بری از اشتباه.
و لذا در همه‌ی زمینه ها برای ما الگو بود.

نه تنها در وحی معصوم بود که در سایر شئون -دنیایی و آخرتی- هم معصوم بود.

این را هزار سال است که شیعه دارد می گوید.

 یک وقت می گویی
نه تنها در زندگی دنیایی معصوم نبود٬
و لنگ می زد
و چیزی که بچه های ۱۰ ساله -در مناطقی که نخل دارند- می فهمند را نمی فهمید
(و به نقل دروغ مکتب خلفا،
گفت که خرما را بارور نکنید و لقاح میان درخت نر و ماده نکنید؛ و خرمای مدینه خراب شد!
بعد که این طور شد گفت:
شما به امور دنیای خودتان از من واقف ترید. به حرف من در زمینه دنیا گوش نکنید!)

که حتی در وحی نیز نه طریقیت که مدخلیت داشت و
محدودیت های خویش را بر کلام وحیانی حضرت حق تحمیل می کرد و
به قالب کلام بشری در می آورد!

 این بند اخیر را دکتر سروش -اخیرا- برایمان ارمغان آورده اند!
زحمت کشیده اند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 مارس 2008 در Uncategorized

 

سر و ته از یک کرباس اند.

اگر بگویی «این یکی خوب است»
مدیون آن یکی می شوی!

***

این تکه کلام را از حاج آقا حمیدی یاد گرفته ام.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 17 مارس 2008 در Uncategorized

 

خدا رحمت کند علامه عسکری را!

کتاب نقش ائمه در احیای دین ایشان یک دائره المعارف جالبی است.
حیف که به انتها نرسیده است.

سیزده جلد اول٬
یک آشنایی با معارف شیعی
و بحث های اصلی کلامی در عالم اسلام می دهد
و نظر شیعه را بیان می کند٬

و از جلد ۱۴ ام
وارد بررسی نقش یک یک ائمه در تناسب با زمان خودشان می شود.

جلد ۱۴ حضرت امیر٬  جلد ۱۶ هم حضرت حسین علیهماالسلام.
جلد ۱۵ و سایر ائمه (تا امام رضا) هم صحبت شده ولی پراکنده است و
به صورت کتاب و مکتوب و چاپ شده در نیامده است.

به هر حال٬
در ۱۳ جلد اول که مباحث تاریخی و کلامی است٬
چند جا در چندین مورد از اراجیف مکتب خلفا٬ مثال می آورد.

یکی اش افسانه‌ی غرانیق است.
(که چندی پیش سلمان رشدی٬ در کتاب آیات شیطانی مورد استفاده قرار داد.)

یکی اش حدیث خرابکاری پیغمبر در محصول خرمای مدینه است.
(که اخیرا جناب دکتر سروش مورد استفاده قرار داده است
و مبنای برخی استدلالات اخیرش راجع به قرآن است)

تعداد دیگری نیز از این احادیث دروغین نقل شده است؛
که احتمال می رود٬
 کسان دیگری از دانشمندان و نویسندگانی که غرب آن ها را تحویل می گیرد٬
آن ها را به زودی مورد استفاده قرار دهند!

خلاصه اگر می خواهید از شبهات آینده خبری داشته باشید٬
سری به آن کتاب بزنید!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 مارس 2008 در Uncategorized

 

من کشته ی آن بند آخرش هستم!

 این را ایام انتخابات و در دانشگاه٬ 
در قطع کارت ویزیت٬
داده بودند به سلطانبانو.

ما هم دیدیم حیف است شما بی نصیب بمانید.

*** 

تبلیغات آقای دکتر!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مارس 2008 در Uncategorized

 

کلام خدا و کلام خدایی

یک وقت می گوییم٬
پیامبر همه چیزش در خدا حل شده بود.
همه‌ی وجودش خدایی شده بود.
حرفش خدایی بود.
حرف خدا بود. اصلا حرفی جز حرف خدا -و حرفی که خدا بدان راضی است- نمی زد.
 عملش٬ نگاهش٬ راه رفتنش و ….

این را که -لااقل- شیعه قبول دارد.
شیعه٬
ماینطق عن الهوی٬ ان هو الا وحی یوحی٬
(از روی هوا سخنی نمی گوید٬ {و آن سخن چیزی نیست} مگر وحی ای که به او شده است.)
را یک حکم کلی برای کلیه حرکات ایشان می داند و
روایات دروغینی که در باب عدم عصمت ایشان در امور دنیوی٬
و ناآگاهی ایشان در امور دنیوی است و
-و از جعلیات مسلم مکتب خلفاست-
را قبول ندارد.

ولی یک وقتی می گوییم٬
این یکی حرف را که پیغمبر گفته٬ کلام خداست.
بقیه کلام پیغمبر هم خدایی است.
ولی این یکی مال خود خداست.

به تاریخ که می نگریم می بینیم
همان موقعی که وحی می آمد٬
و پیامبر می خواند و صحابه می نوشتند٬
بلافاصله -و همان جا- تفسیرش را می گفت.
و صحابه آن تفاسیر را همان جا -کنار آیه- می نوشتند.

 

هر دو از دهان نبی مکرم بیرون می آمدند.
اما ایشان خودش حساب این دو کلام را سوا می کرد.
سوا هم نمی کرد٬
کیفیت کلام خدا -کیفیت قرآن- با کیفیت کلام ایشان کاملا متفاوت بود.

کیست که جرات کند و بگوید که کلام نبی اعظم٬ الهی نبود.
خدایی نبود.
چیزی بود جز شرع مقدس.
چیزی بود که حجیت و شرعیتی کمتر از کتاب خدا داشت؟

اما به هر حال٬
فرق است میان کلام خدا و کلام خدایی.
این فرق را خود نبی مکرم قائل شده است.

این که یک باره بخواهیم اجتهاد کنیم و
پای خود پیامبر را بکشانیم به کلام خدا
و علاوه بر طریقیت ایشان در رساندن کلام خدا٬
برای شخص ایشان
-به دلیل این که ایشان خیلی به خدا نزدیک بود و مقرب بود
و ما هم خیلی دوستش داریم و شعر هم برایشان گفته ایم!-
نقشی در شکل گیری کلام خدا که برای ما آورده٬
قائل شویم؛

شاید کفر گویی نباشد٬
ولی اجتهادی هم نیست که به این راحتی قابل وصول و حصول باشد.
گمان نمی کنم شواهد و مدارک به درد بخوری برای اثبات این ادعا٬
جز برخی ذوقیات و شعرها و منابع غیر دست اول چیزی گیر آورد.

این ادعایی نیست که حتی خود نبی مکرم و سایر ائمه کرده باشند.

یا لااقل این طور به گوش ما نرسیده است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 مارس 2008 در Uncategorized

 

خروس بی محل

رستم چه کند در صف٬
دسته‌ گل و ریحان را ؟

«مولوی»

***

کنایه از این که
دسته گل٬ وسط میدان جنگ به چه درد رستم می خورد؟!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 مارس 2008 در Uncategorized

 

پادشاهان بی کفایت

یک سوال خیلی خوبی پریروزها٬
-بعد از مشاهده فیلم ناصرالدین شاه آکتور سینما-
‌سلطانبانو از ما پرسید که
اگر چه جوابش٬ به خوبی سوال نبود ولی خیلی چیزها را شفاف می کند.
 سوال این بود که :

چه طور یک پادشاه بی کفایت و بی عرضه شاه می شود؟
شاه باقی می ماند؟
چه طور می شود کله پا نمی شود؟

خیلی سوال جالبی است.
یک جوجه ای مثل احمد شاه را چه کسی شاه می کند؟
یا یک بله مردی مثل شاه سلطان حسین صفوی.
(
که لشکر افغان ها پشت دروازه اصفهان ایستاده بودند
و حضرت اشرف٬ دستور داده بود آش نذری بار بگذارند که رفع بلا بشود!

هر چند
-حساب که می کنی-
سگش به رضا شاه قدرقدرت شرف دارد.
شاهی که -با ارتش بزرگ و حرفه ای اش(!)- یک دقیقه هم مقاومت نکرد.
نه مقاومت نکرد.
که در فرار کردن و از پایتخت گریختن٬ یک دقیقه هم درنگ نکرد.

باز دم شاه سلطان حسین گرم که
در پایتخت باقی ماند
و لااقل درب های پایتخت را برای مدتی بسته نگه داشت!
)

پاسخ را باید در ساختار قدرت جست.
یعنی سلطنت (و قدرت) را کفایت شاه -که یک نفر بیشتر نیست- حفظ نمی کند.
ساختار قدرت است که حفظ می کند.
 

کسانی که مناصب و مقاماتی دارند.

و این مساله تنها مربوط به گذشته نیست.
در سازمان های امروزی هم
از بزرگترین موانع تغییر٬
مدیرانی هستند که امروزه دارای اختیارات و جایگاه خوبی هستند.

چرا که هر تغییری با به دست آوردن یا از دست دادن مقداری از قدرت همراه است.
و این مهم عامل مقاومت ایشان می شود.

 

یک جور دیگر نگاه کنیم:
شاهی که می خواهد سلسله ای را تاسیس کند٬
ساختار قدرت موجود رابر هم می زند.

پس موسسین سلسله ها٬ نوعا آدم های با جربزه ای بوده اند
(کماکان٬ بگذریم از رضا خان میرپنج).
و پس از تاسیس پادشاهی شان٬
ساختار قدرت جدیدی شکل می دادند که
آن ساختار٬ حافظ آن حکومت می بود.

آن هم نه به خاطر خدا یا عرق و وفاداری به سلطنت.
به خاطر منافع شخصی.
کاسه لیس ها و اصحاب قدرت همواره در کنار قدرت می زیند.
امثال آقا خان نوری ها همواره بوده اند.
وقتی یک شاهی می میرد یا عزل می شود٬
اگر در میان اصحاب و وزرا و اطرافیان کسی باشد که بتواند قدرت را به دست گیرد
و در راس قرار گیرد که می گیرد
و وفاداری به تاج و تخت و غیره
باد هواست.

اگر نه٬
بازی را به هم نمی زنند.

یک پادشاه گاگول
-که بر سر مشروعیت اش در حکمرانی بحثی نیست
(مشروعیت دینی منظورم نیست. مشروعیت کشکی مثل خون سلطنتی)-
را می گذارند وسط.

بقیه سر شغل های قبلی٬ مزایای قبلی٬ ریخت و پاش های قبلی٬ و… می مانند.

همه چیز سرجای خودش باقی می ماند.
پس وجود احمدشاه قاجار به نفع همه (=اصحاب قدرت) است.
و ناصرالدین «شاه شهید» ها و فتحعلی شاه «خاقان مغفور» ها سر جایشان می مانند.
بی معارض به قدرت می رسند
و همه چیز به خوبی و خوشی٬
نه تمام می شود؛ بلکه
ادامه می یابد.
(اما برای اعلیحضرت و اصحاب قدرت پیرامونش)

آن وقت برخی شاه ها را می بینید که
از ترس سرنگون شدن یا …٬
افتاده اند به جان ساختار قدرتی که خود شکلش داده اند.
نتیجه اش این می شود که یا خودشان کله پا شده اند
و یا سلطنتشان پاره شده است.
یعنی یا ادامه نیافته و منحل شده یا به انحطاط گراییده است.

نظیر شاه عباس اول٬ نادر افشار٬ پهلوی دوم و ….

به هر روی٬ این قدرت چیز جالبی است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 مارس 2008 در Uncategorized

 

مدیریت علمی در یک جمله.

تیلور+٬
پدر مدیریت علمی+٬
و کارهایش را اگر در یک جمله خلاصه کنیم٬
می شود این جمله:

«برای انجام هر کاری -هر کاری- حداقل یک بهترین راه وجود دارد.»

پس باید گشت و آن را پیدا کرد.

***

این ها را دکتر ابطحی می گفت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 مارس 2008 در Uncategorized

 

می بخشید…چیزی فرمودین؟!

چند جا از قول علیا حضرت فرح پهلوی نقل قولی شنیده ام که :

نسلی که ما تربیت کردیم٬ ۸ سال جلوی صدام ایستادند.
نسلی که جمهوری اسلامی تربیت کرده است ….

***

چه حرف حکیمانه ای؟

نه؟

***

جسارتا  یک سوال کوچک داشتم.

من باب مشورت٬
می خواستم بپرسم٬
برای این که چند فقره حاج همت و زین الدین و باکری داشته باشیم٬
علیا حضرت بیشتر صلاح می دانند که
جشنواره هنر شیراز راه بیندازیم
یا کازینو ها را مجددا افتتاح کنیم؟
و یا این که شهر نو -و فاحشه خانه ها- را بازگشایی کنیم؟
و یا اگر کافی نیست٬ مشروب خانه ها را افتتاح کنیم؟

به هر حال برنامه های فرهنگی که تحت نظر علیاحضرت اجرا شده اند٬
اثربخشی خود را ثابت کرده اند.

مگر نمی دانید:
شهدا٬
ازمشروب خانه ها٬ دعای کمیل خوان شده اند.
 از سینمای آلوده و سکسی آن روزگار٬ درس گرفته بودند و روی مین می رفتند.

زحمات علیا حضرت و تیم همراه بوده است!

اصلا خاندان پهلوی٬
جز نشر دین و دیانت کار دیگری نکرد.
هر چه بود٬ عدل و داد بود.

و چه نسل نمک نشناسی بودند (باکری ها و همت ها و چمران ها)
که شما را
که -این طور الهی- تربیت شان کرده بودید٬
از مملکت با تیپا انداختند بیرون.

نسلی که حق نمک های آن دستان مبارکتان را 
-که در کوچه و خیابان با سفیر گلوله بر سینه های فرزندانش می نشست –
نشناخت و قدر ندانست.

***

خاک بر سر آن بی شعور وقیحی که به خودش جرات می دهد چنین حرفی بزند.

دو صد خاک بر سر آن احمقی که از این حرف خوشش می آید و باورش می کند
و با افتخار نقل می کند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 مارس 2008 در Uncategorized

 

اوپن سورس را چه به استعمار؟

یک نرم افزار می نویسی و تحت لایسنس GPL منتشرش می کنی.

این لایسنس (که در میان لایسنس های اوپن سورس از همه مشهور تر است)
به شما اجازه می دهد که نرم افزارهای دیگر را که تحت این لایسنس تولید شده اند،
بازنشر (Redistribute) کنی.
یعنی در آن دستکاری کنی و با نام جدید و حتی قیمت جدید و ….

ولی حق نداری سورس را ببندی که کسی نتواند بازنشرش دهد.

این چیز قشنگ و خوبی است.
چه ایرانی به این کار عمل کند چه عرب چه انگلیسی و امریکایی.

و نمی فهمم چه ربطی دارد به ابزار استعمار شدن؟

نرم افزاری که تحت GPL منتشر شده، ابزار استعمار است و
ویندوز که پول می گیرد و کسی از درونش خبر ندارد ابزار توسعه؟

دل و روده نرم افزارشان را برایت می ریزند بیرون.

این یعنی شکستن انحصار.
یعنی شخصی مزیت رقابتی خودش را با دست خودش از بین ببرد.
آن را تبدیل بکند به یک مزیت عمومی که دیگر رقابتی نیست.

و حتی فراتر از شکستن انحصار.
شکستن انحصار یعنی وجود رقیب.
یعنی از میکروسافت خوشم نیامد می روم سراغ مکینتاش.
اپن سورس یعنی
اگر از یک نرم افزار خوش ات نیامد،
می توانی هر جور خوش ات می آید درستش کنی.
به تو -مفت و مجانی- توان رقیب شدن می دهد.
تکنولوژی را در اختیارت می گذارد.

این خیلی چیز عظیمی است.

این استعمارش کجاست؟

***

این مساله فعلا در بخش هایی از صنعت IT رواج یافته است.
هنوز به تمامی علوم -و یا لااقل محصولات تکنولوژیک- تعمیم نیافته است.

اما در همین IT هم دستاوردهای عظیمی داشته است.
یا لااقل می تواند داشته باشد.

وشاید٬ آهسته آهسته به سایر موارد نیز تعمیم یابد.

*** 

رقابت در اوپن سورس خیلی مردانه است.

حریفی که شمشیر ندارد و بر زمین افتاده را،
دستش را می گیری و بلندش می کنی و شمشیر می دهی دستش.

این که شمشیر بازی بلد هست یا نیست، تقصیر کسی نیست.
نیاید به جنگ. نیاید به رقابت.

و کسی که در رقابت اوپن سورس زنده می ماند،
در یک رقابت مردانه پیروز شده است.

نه مثل میکروسافت که با پولش برود رقیبش را بخرد یا رقیب رقیبش را بخرد و
رقیب را به زمین بزند یا محو و نابود کند.

***

به هر حال اگر اطلاعات بیشتری دارید راجع به اوپن سورس و استعمار،
مشتاق شنیدن آن ام.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 مارس 2008 در Uncategorized

 

در راستای آیین نامه نانوایی که 800 سال پیش در ایران وجود داشت:

بدون شرح

***

با تشکر از برادر سپهری!

***

مطالب مرتبط:‌ دفاع ز حقوق مردم+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 مارس 2008 در Uncategorized

 

شجاعت

«شجاعت٬ فقدان ترس نیست.
بلکه تشخیص این مهم است که چیزی مهمتر از ترس وجود دارد.

فرد شجاع٬ تا ابد زنده نمی ماند؛
اما فرد ترسو٬ اصلا طعم زنده بودن را نمی چشد.»

از وصایای یک پدر به دخترش.

***

این ها هم دیالوگی از فیلم موزیکال The Princess Driaries+ بود.

«

Courage is not the absence of fear,
but rather the judgment that something else is more important than fear.

The brave may not live forever,
but the cautious do not live at all

»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 مارس 2008 در Uncategorized