RSS

بایگانی ماهانه: ژوئن 2007

يک چند صباحی را بی خيال!

۱. این آقای مستر پرزیدنتی که بنده می بینم٬ حداقل تا آخر چهار سال اش (۸۸)
سر کار خواهد بود.

و حتی اگر خودش یا طرفدارانش هم بدشان نیاید که یک کسی زیرپایشان را بکشد٬
(و بتوانند از زیر بار این همه وعده و وعید و البته گل کاری هایشان در بروند٬
و انگشت اتهام را به سویش دراز کنند٬ )
به نظرم٬
رهبری نظام نخواهد گذاشت و با حداکثر توان خود این دولت را تا پایان دوره ی ۴ ساله اش
بر سر کار حفظ خواهد کرد.

هم به لحاظ پرهیز از مشکلات وسیع امنیتی وحاکمیتی
که بعد از خلع یک رئیس جمهور از قدرت می تواند رخ بدهد و هم به لحاظ رعایت مصالح دیگر.

ما تجربه‌ی تلخ و خونینی از رای «عدم کفایت سیاسی» مجلس به رئیس جمهوری را داریم
که هم خیلی آدم اجرایی نبود (با وجود نخست وزیر)
و هم نزد توده‌ی مردم محبوب نبود (لااقل آن زمان که خلع شد).

۲. این مساله فقط مربوط به ایران نیست.
امریکایی ها هم برای این که بودجه های هنگفت را در جاهای خاص بتوانند خرج کنند٬
همواره نیاز به لولو داشته اند.
به گودزیلا.

(( شهبازی یک مقاله ی ردیف در این زمینه نوشته است. این‌جا+.
-بروید بخوانید و کیف اش را بکنید.-
که ما را از توضیح بیشتر بی نیاز می کند.))

البته کارکرد لولو در ایران و امریکا یک فرق هایی دارد.

اصولا آدم ها -دولت های- تنبل یا بی عُرضه یا پرادعا٬ سه راه بیشتر ندارند.

یا تنبلی و بی عرضه‌گی خود را بپذیرند و کنار بکشند٬
یا تقصیرها را بیندازند گردن معاندین شان.

و اگر این آدم های تنبل یا بی‌عرضه٬
-دست بر قضا- شکرهای زیادی هم خورده باشد و ادعاهای خفن خفن(!!) کرده باشد٬ 
رخ دادن کودتایی بر علیه آنان٬
برای ایشان نعمتی از جانب خداوند قلمداد می شود .
که بدون پرداختن هزینه های ادعاهایشان از زیر بار مسئولیت در بروند.

 مخصوص ایران هم نیست.
مخصوص احمدی نژاد هم نیست.
دوم خردادی ها هم همین طور بودند.
(تازه به لحاظ هم راستا نبودن سه قوه با آن ها و بودن مخالفانشان در مواضع قدرت٬
حرفشان قابل باور کردن بود)

۳. حمایت های پی در پی و واضح رهبری از این نودولتمردان را دو گونه می توان دید.
یا نمی فهمد٬ و بُله مردی است مثل همین ها.
یا می فهمد و کار دیگری در جریان است.

طبق روال گذشته٬ شقّ دوم را محتمل تر می دانم.

-هر چند  به صاحبان دیدگاه اول(که ای بسا کم هم نیستند)
و برداشت صریح از عبارات صریح کرده اند نیز٬ خرده‌ی عقلانی نمی توان گرفت.
ما هم این جا فقط طرح احتمال می کنیم!-

اگر دیدگاهمان را محدود به این چند سال نکنیم٬
و فرض کنیم پس از گذشت این چهار سال 
-و ای بسا به گمان من: ۸ سال- 
به مملکت سخت خواهد گذشت؛
مشکلات بسیاری خواهد داشت؛
ولی به هر حال این کشتی از طوفان بلا جان سالم به در خواهد برد.
-این ها فرض است-

نتیجه چه خواهد بود؟

تثبیت حاکمیت رای مردم.
(با فرض درست بودن انتخابات که من نیز بر این رای هستم)

یعنی بعد از خاتمی٬ 
احمدی‌نژاد دومین رئیس جمهوری است که به تلقی عامه‌ی مردم٬
با رای مردم و بر خلاف دل‌بخواه کلیه‌ی جریان های حاکم در حاکمیت٬
بر مسند ریاست جمهوری تکیه زده است.

داخل پرانتز:
(
فراموش نکنیم٬
دوم خرداد در سال های آخر٬
-علیرغم اوایل‌اش که علامت پشت کردن مردم به نظام و رهبری قلمداد می شد
و ای بسا خالی از وجه هم نبود-
دیگر اپوزیسیون نظام محسوب نمی شد و یک جریان کاملا حاکمیتی محسوب می شد.

هم به لحاظ حمایت های درست و به جای خاتمی از اصول و ارزشها٬
و هم به لحاظ سنگینی بار مسئولیت کارهای نکرده و وعده های محقق نشده
و مشکلاتی که -به هر حال- مسئولش دوم خردادی های حاکم بر قوه‌ی مجریه بودند.

این بود که خیلی ها به خاتمی گفتند که به رایشان خیانت کرده است.
چرا که گویی از او شوریدن بر بنیان نظامی را می خواستند که او را به قدرت رسانیده بود.

و این شد که در آخرین ۱۶ آذر دوران خاتمی٬
در دانشگاه تهران٬ آن شد که شد.
یاللعجب! که بسیجیان حامی اش شدند و تندروهای دوم خردادی هو کشان اش!

)
پایان پرانتز.

و می توان امیدوار بود که بعد از این تجربه‌ی دوم٬
-و بعد از استشمام رایحه‌ی خوشی که ظاهرا غلظتی بیش از استاندارد یافته است!!-
مردم به این باور رسیده باشند که 
هر که را بخواهند می توانند بیاورند سرکار.

چه فیلسوفی خوش قیافه و خوش فکر وخوش سخن٬
چه مهندسی …

این مهمترین نکته است.
رهبری یک نظام باید ضامن رای مردمش باشد.
در عین این که ضامن بقای نظامی که رهبری آن را بر عهده دارد نیز باید باشد.

البته این دو نیز در موقعیتی مانند امروز٬
و رئیس جمهوری چون احمدی نژاد٬
می توانند با یکدیگر دچار تعارض بشوند.

ولی این تعارض هم از آن تعارض هایی است که
اگر بخواهد با «وسواس؛ به نفع بقا» حل شود٬
می تواند موجب بروز بحران مشروعیت بشود و بقا را از سویی دیگر در مخاط
ه قرار دهد.

(مثل عمو فیدل در کوبا که سال هاست برای صیانت از دموکراتیک بودن انقلابش٬
دیکتاتوری می کند!)

موضع رهبری در این موضوع باید این را نشان بدهد که :
نظام جمهوری اسلامی٬ واقعا بر مبنای میل و نظر مردم اداره می شود.

مردم؛
با تجربه‌ی این چند سال نیز خود در می یابند
رای یک لحظه شان٬ یا یک روزشان٬ هزینه دارد.
باید از قبلش فکرش را کرده باشند.

مساله‌ی اصلی که باید مد نظر داشت این است که
مشکلات را باید مکانیزم های انتخاباتی حل کند.
قبل از کاندید شدن یک کاندیدا باید صلاحیت اش درست بررسی شود.
تحزب یکی از این مکانیزم هاست.

ولی
وقتی کسی رئیس جمهور شد٬
معنی اش این است که منتخب مردم است و مردم به او اهدافش و افکارش رای داده اند.
پس حق دارد کارهایی که می خواهد -به نام اکثریت مردم- بکند
ولو اکثریت مردم با آن کارش در آن لحظه مخالف باشند.
(البته درچارچوب قانون و اصول و ارزشهای تعریف شده‌ی جمهوری اسلامی)

**** یک سوال ****

این جا که می رسیم٬
خیلی ها این سوال به جا را مطرح می کنند:
«پس چرا با خاتمی این طور نبود؟
چرا یک دانه از این حمایت های خفن اش را از خاتمی نکرد؟»

مقدمتا باید عرض کنم که هم آن موقع بسیاری می گفتند:
چرا رهبری جلوی این آقا را نمی گیرد؟
چرا تاییدش می کند؟ چرا …

از این گذشته باید عرض کنم:

اولا خاتمی -با تصور و تصدیق صادق بودن و اصیل بودنش- یک دگر اندیش بود.
جریان دوم خرداد دنبال دگر اندیشی بود.
وقتی دگراندیشی می آید وسط٬ خطر وجود دارد.
ریسک وجود دارد.
ریسک خارج شدن از مسیر.
ریسک جا ماندن اصول.
ریسک قلب ارزشهای اصیل
(که لااقل از منظر قانون اساسی و انقلابیون رای دهنده با آن اصیل اند).

این مطلب مخصوص مملکت داری هم نیست.
شما اگر بیزنس جدیدی هم بخواهی راه بیندازی٬ کارجدیدی بکنی٬ چیزهایی را عوض کنی٬
یک مقدار با احتیاط حرکت می کنی.

شما از اتوبان آماده و «جاده‌ی هزار بار رفته» که می روی٬ 
پایت را می گذاری روی گاز با سرعت بالا حرکت می کنی.
ولی از جاده‌ی خاکی یا «راهِ تا به حال نرفته» که می روی٬
آرام و آهسته و با احتیاط می روی.
نکند بیفتی روی چاله. سقوط کنی توی دره…

این ها تازه با در نظر گرفتن امین و معتمد بودن راننده است.
(که خاتمی بود. و از این منظر احمدی نژاد هم هست)
بگذرم از دوم خردادی های تندروی که
نیامده می خواستند خمینی را بفرستند به موزهای تاریخ!
و حتی خاتمی را از قطار اصلاحات پیاده کنند!!
و آن هایی که افتادند به جان باورها و اعتقادات مردم.
از هر قسم.
دینی و عقیدتی و سیاسی و انقلابی و ….
انگار آمده بودند که این قطار را چپ کنند و بر خاکسترش جشن برپا کنند.

و نیز بگذرم از جوسازی های نامطلوبی که علیه خاتمی و دوم خرداد بود و
از وجود این تلقی نزد عوام «که آن ها دین ستیز و مروج اباحه گری اند» .
توده‌ی مذهبی جامعه به جد از دوم خرداد ترسیده بود.
(متاسفانه و متاسفانه)
به هر حال این مساله بود و وجود داشت.

خود خاتمی را هم به زور تحمل می کردند.
منتظر یک چراغ سبز از رهبری بودند تا خشتکشان را پرچم کنند.

مگر یادتان رفته نامه‌ی فرماندهان سپاه را.
نامه‌ی حوزویان را.
سخنرانی های مبلغین مذهبی و … را!

شما گمان می کنید اگر رهبری یک کم کوتاه می آمد٬
دولت اصلاحات به سال دوم و سوم می رسید؟

یادم است که یکی از طرفداران احمدی‌نژاد
مقایسه می کرد نظرات رهبر در مورد او و خاتمی را.

که درمورد این یکی تایید مشی ومرام شعارها و …است
و در مورد خاتمی٬
بحث از روحانی بودن و روحانی‌زاده بودن و فرزند حوزه و انقلاب بودن است.
و به خیالش می خواست بگوید آقا چیز دیگری برای تعریف در خاتمی ندیده بوده است.
و احمدی نژاد الآن دیگر خیلی مورد نظر رهبری است!

این که ظاهرش است.
من یک چیز دیگر در این می بینیم.
و آرام کردن نظر مذهبیون با خاتمی است.
تلاش برای راحت کردن خیال مذهبیون و انقلابیون است.
که نترسید. این هم از خود است.
این آقا نیامده ایران را و انقلاب را و اسلام را به باد بدهد.

به بهداد می گفتم؛
توقع نکنید که در مسیر ِ نوین و تا به حال نرفته‌ی نواندیشی٬
رهبری بیاید بغل راننده‌ی کم تجربه‌اش و بگوید بگاز داداش!!
باید ترمز باشد.
باید تندروی ها را آرام کند.
در عین حال باید حافظ رای مردم باشد.
در عین حال باید حافظ آرمان ها و ارزش های مردمش که انقلاب کردند وخون دادند هم باشد.
بین رئیس جمهورش و مردمش همسویی ایجاد کند.
بی اعتمادی ها را بزداید.

اما احمدی نژاد نه تنها دنبال نواندیشی نیست٬
که -در شعارهایش- می خواهد از لاین سبقت اتوبان ارزشهای جمهوری اسلامی٬
آن هم بدون رعایت سقف سرعت مجاز(!) برود.
راهی که خمینی و یارانش ساخته و آن را ترسیم کرده اند و هزاران شهید نیز
به پای آن فدا شده است.

اتفاقا احمدی نژاد با نواندیشی ها و راه های رفته شده‌ی جدید مشکل هم دارد.
حتی با نوآوری و ابتکارات محدود و محتاطانه‌ی زمان هاشمی هم به شدت مخالف است.
چه رسد به دوم
رداد!

در سالگرد ۳ تیر چه زیبا اعتراف کرد حسین شریعتمداری از کیهان.
«مردم از احمدی نژاد صدای ۵۷ را شنیدند.»

گیرم مردم هم نشنیده باشند.
خودش که بدجوری صدای ۵۷ می دهد!
-البته آن صداهای خوب ۵۷ را نمی گویم!! ؛) –

یادم است در اولین خطبه های نماز جمعه بعد از انتخابات ۸۴  ٬ رهبری تلویحا گفت:
شما نمی خواهد راه ۴ ساله را در یک سال بروید.
راه ۴ ساله را در ۴ سال هم که بروید هنر کرده اید!!

این آقای جدید میخواهد تخته گاز برود.
رهبری به او هم گفت:‌ از سرعت مجاز بیشتر نرو!
ولو در اتوبان باشی!

به این ها اضافه کنیم این نکته را که
جریانی که بعد از دوم خرداد حاکم شد٬
اصلا دنبال حمایت رهبری نبود.
اصلا رهبری را قبول نداشت.
حمایت رهبری را نمی خواست هیچ٬
مخالفت های آشکار و نهان با صدر و ذیل این مساله داشت.

از زدن زیرآب نظری ولایت فقیه(از تئوری و طراح تئوری ولایت فقیه گرفته تا  قانون اساسی و
اختیارات رهبری و …) بگیر تا زیرسوال بردن شخص و شخصیت و عملکرد فردی رهبر فعلی.

این را رهبران و تندروان دوم خرداد بارها و به زبان های مختلف گفته اند.
(این جمله‌ که معروف شده بود:‌
ما ولایت فقیه را تا وقتی امام زنده بود قبول داریم!)

این جریان فضایی درست کرده بود که حمایت رهبری از خودش را
به نوعی برای خودش عار هم می دانست.
|اگر کسی منکر این معناست یا در اوضاع و احوال سیاسی آن دوران تنفس نکرده است٬
یا یادش رفته است.

آن وقت انتظار این را داشتن که رهبر بیاید حمایت جانانه از این ها بکند٬
یک مقدار کودکانه نیست؟
این جریان وضعیتش با جریانی که خود را پیرو رهبری و فدایی ولایت می داند فرق ندارد؟
اصلا در جایگاه رهبری می توانی از این جریان حمایت کنی؟

**** پایان سوال ****

نکته‌ی دیگر این است که
یک نفر آمده و شعارهای بزرگی داده است.
خیلی بزرگ.
این شعارها و اهداف هم مورد تایید نظام و همراستا با ارزش های انقلابی است
که اصیل تلقی می شود.

تا این جا که مشکلی نیست.
خیلی هم خوب است.
نمی توان و نباید از چنین کسی ایراد گرفت
و حرکت اصلاحی در چارچوب ارزشهای مطلوب نظام را در نطفه خفه کرد.

بلکه باید از او بابت طرح همین مقدار از شعارهای اصیل٬ تشکر هم کرد!

ادعا هم کرده است که از پس اش بر می آید.
آمده است به میدان.
مردم هم به او رای داده اند و اعتماد کرده اند.

مردم. مردم. مردم.

(صحبت های کوچه و بازار به درد خودمان می خورد.
اصل حرف آن رایی است که ۴ سال یک بار داده می شود.)

باید چه بگوییم جز این که:

 «  چقدر عالی شد.
بگذارید کارش را بکند.
بگذارید ایران را بکند گلستان.
بگذار معجزه‌ی هزاره‌ی سوم رقم بخورد….»

 

– من و شما و رهبری به خوبی می دانیم که این ها از پس همه‌ی حرف هایشان بر نمی آیند-

اما

این روی کار آمدن و این ماندن شان تا آخر دوره‌شان٬
لااقل دو حسن دارد.

اول. این مساله نهادینه می شود که :
عزیز دلم! به هر کس می خواهی فحش بده.
به عملکرد هر کس خواستی بول کن!
ولی وقتی به قدرت رسیدی٬ یا از پس حرفت بر بیا٬
یا هزینه‌ی آب و آب کشی را باید خودت بدهی.

و همچنین: عزیز دلم! به هر کس خواستی رای بده.
اصلا رای نده. فدای سر ات.
ولی یادت باشد هزینه‌ی آب و آب کشی بعدش را هم باید خودت بدهی!
که داری می دهی و آن آقای صاحب بول ازجیب تو  باید هزینه کند!

این به تدریج نتیجه اش می شود این که
اولا آقایان کاندیداها هر چی خواستند نگویند.
و ثانیا مردم به هر ننه قمری اعتماد نکنند.
و ثالثا مردم به مدیران موفق رای دهند.

مردم روزی نگاهشان به رای بزرگان و رهبران بود و به افراد مورد نظر ایشان رای دادند.
بعدها به چهره ها و خودِ بزرگان رای دادند.
بعدتر به شعارها رای دادند.
این دوره به برنامه ها رای دادند.
و امیدوارم که دوره های بعدی به برنامه های عملی توسط مدیران قدرتمند رای بدهند.

دوم. ما می گوییم این دولت غیرکارشناسی وهیئتی و غیره است.
قبول.
گلکاری هم کرده است مفصل!
قبول!

ولی به هر حال باید گفت که بودجه را توزیع کرده است.
البته تورم و مصایب دیگر هم به بار آورده است.قبول!
ولی به هر حال از منظر عمرانی٬ پروژه های مصوب و درحال تکمیل بسیاری راه انداخته است.
و نیز تسهیل کرده است در روند تصویت و راه اندازی پروژه ها.
خود احمدی نژاد استاندار بوده است.
می داند چه مصیبتی می کشیده یک استاندار برای تصویت یک پروژه ای که معقول هم بوده!

البته
شش هزار مصوبه را به عنوان افتخار نام برده اند.
-هر چند لزوما افتخار نیست –
ولی به هر حال٬ اگر بخش کوچکی از این ها هم عملی بشود؛ خیلی است!
و این نشان از یک چیز واضح دارد:

تحرک این دولت زیاد است.

و این توزیع بودجه و فعالیت های زیاد عمرانی٬ 
تورم و بیماری های اقتصادی و  سایر مشکلات اقتصادی را هم ایجاد کرده که
اگر چه دامن گیر اقتصاد ایران تا سالهای سال خواهد بود٬
ولی اکثریت بودجه
در جوی ریخته نشده است.

بودجه ها به کارها اختصاص داده شده است نه به باد هوا!

تورم و بیماری های اقتصادی تب ناشی از بیماری اند.
ناشی از یک چیزی هستند.
آن چیزها که موجب تورم اند را هم (فعالیت های عمرانی و…) باید دید.

بودجه ها در جاهایی صرف می شوند.
مستقیم تبدیل به حقوق نمی شوند که.
این بودجه ها مابازاء دارد. 
یا در قالب پروژه‌ است یا فعالیت عمرانی است یا …

بحث من این نیست که کارهای دولت خوب است.
یا اگر عقلای اقتصاد بودند این کارهای این ها را می کردند.

بحث این است که به هر حال٬
این مابازاء بودجه٬‌
کارهایی است که دارد با حجم وسیع برای مردم انجام می شود. 
(حُسن دوم)

تبعات منفی هم دارد. بحثی نیست.

به فرموده‌ی حافظ بزرگ٬ ‌ترک حکمت نباید کرد برای دلخوش شدنی عامیانه‌.

عیب می جمله بگفتی٬ هنرش نیز بگوی!
ترک حکمت مکن از بهر دل عامی چند.

***

عید بود که رهبری در حرم امام رضا سخن از حمایت وسیع خود از دولت کرد.
پس از چندی دوستی -از طرفداران دولت- را دیدم که مدت ها بر این مسایل با او بحث داشتیم.

ظفرمندانه و با حالت ملیح الابتسامی گفت:
«شنیدی صحبت های رهبری را؟»

و پیروزمندانه منتظر ابراز پشیمانی من بود!

خندیدم و گفتم:
«اتفاقا به نظرم این سخنرانی به نفع دولت نبود.
کار را برای دولت خیلی سخت کرد.
تا قبل از آن شرط وشروطی نبود.
حمایت کلی و کامل بود.

از این به بعد دولت را گذاشت در چارچوب کار.
در چارچوب عملکرد.
الآن؛ ایستادنِ هر یک از ارکان حاکمیت
-بالخاصه رهبری-
جلوی این آدم٬
ایستادن جلوی رای مردم است.
لجبازی با مردم است.
راستی ها (و نه رهبری) این کار را بعد از دوم خرداد کردند
-لااقل این طور به نظر آمد-
جوابش را محکم از مردم گرفتند.
(انتخابات بعدی)
این مشی رهبری
(حمایت محکم و مشروط)
یا منجر به سر عقل آمدن این ها می شود (که چه بهتر! یکی به نفع مردم و نظام)٬
یا یک جوری می شود که مردم خودشان این ها را می گذارند پایین.
گاماس! گاماس!…»

گفت:
«به زور داری تاویل می کنی!!»

گفتم: «شاید.»

و اضافه می کنم٬
به گمان من٬ رهبری هر کاری می کند که تکلیف این دولت -و هر دولتی- معلوم بشود.

یا از پس وعده هایش برآید٬
یا آب و آب کشی کند و بعدش برود!

***

یک حسن دیگر هم که داشت٬
معلوم شدن تکلیف این جماعت بود.

من ندیده بودم این حسین شریعمتداری از کسی حمایت کند و زیر بارش برود٬
چه رسد به این که برود در جشن تولدش پایکوبی کند!

جریانی که زبانی بس دراز داشت و ۲۸ سال مخ این ملت را خورده بود.
جریان داروغه‌ي ناتینگهام را می گویم!
(شیخ حسین شریعتمداری کبیر از کیهان!)

خدا را شکر که موضع زبان درازی (و نافیانه‌ی) خود را رها کرد٬
و بالاخره یک موضع اثباتی به خود گرفت.

من اگر جای او بودم هرگز چنین نمی کردم.
خودش زیر پای خودش را سرّاند.
خودش با دست خودش٬ خودش را بست به یک کشتی در حال غرق شدن!
شاید البته!
و خدا کند که نشود این طور.

البته از این منظر٬ نگاهم به دوم خردادی ها نیز همین است.
عبارت «رو شدن دست»٬ عبارت خوبی نیست.
ولی منظور٬ تقریبا همان است.

هم٬ این جدید ها و هم٬ آن دوم خردادی های عزیز٬
دستشان برای ملت رو شد!

***

حال٬ دو سال گذشته است.

در این دو سال٬
ابتدا به ضرب و زور شعارهای ترسناک و وعده‌ی بگیر و ببند
وخبر از مافیا و اژدهای هفت سر قدرت و … ٬
با قابلیت بالای انگ چسبانی٬ عقلا ساکت نگه داشته شدند.

آرام آرام صداها در آمد که
«این نشد که… هر کس حرف بزند٬ می گویید مافیایی است!»

(هر چند این معنا٬ از طریق سخنگوی غیررسمی دولت
-و همسر رسمی سخگوی دولت-
هنوز هم به شدت دنبال می شود!)

سال دوم هم حمایت های پرقدرت رهبری از ایشان با لحنی که
برای مدتی منتقدان را ساکت نگهدارد
و پس از مدتی منتقدان را به سمت وسوی انتقاد علمی و سازنده هدایت کند٬
باعث سکوت عقلایی شد که هنوز حنایشان نزد مردم رنگی دارد.

تعبیر لجن پراکنی٬ که تعبیر محکم و شدیدا عتاب آلودی است٬
در بیان ایشان به کسانی اطلاق شد که
بی مبنا و غیرعلمی و تخریبی نقد می کنند.

خلاصه کنم.

دولت آرام آرام به آخرش نزدیک می شود.
الآن نیاز به دشمن دارد.
الآن نیاز به منتقد دارد.
نیاز به مافیای هفت سر قدرت و ثروت دارد.
نیاز به کسی دارد که نگذاشته باشد کارهای دولت انجام شود.

جامعه را برای مدتی میتوان با چیزهای وهمی و غیر قابل رویت سرگرم کرد.
ولی برای همیشه نمی توان.

این ها -مانند دوم خردادی‌ها- نیازمند به یک مخالف حاضر در صحنه‌ی قدرت هستند.

آن ها (دوم خردادی ها) از سخنان عتاب آلود رهبری گرفته تا مجلسین پنجم و هفتم
و شورای نگهبان و قوه قضاییه و … را داشتند که به عنوان مخالفین حاضر در صحنه‌ی قدرت خود٬ -که کارشکنی می کنند-
نام ببرند.

این ها چی؟

حرف های وهم آلود کلهر٬
درباره
‌ی کودتای خزنده‌ی رسانه ای٬ 
و فحاشی های بی امان سخنگوی غیر رسمی دولت٬
به صدر و ذیل مملکت را ببنید.

حتی عزت اله ضرغامی٬
که حمایت های واضح سازمان مطبوعش (صدا و سیما) از احمدی‌نژاد٬
کَم کَمَک دارد حال به هم زن می شود٬

-و حتی تخریب رقبای آینده‌ی آقا احمدی را از همین روزها شروع کرده است٬
(رجوع شود به برنامه‌ی اخیر نگاه یک که قالیباف در آن حاضر بود)-

نیز از گزند این تیغ فحاشی ها مصون نمانده است.

به گمان من این زن باهوش٬
هدف جالبی را
-بیش از به سیم اخر زدن های «زنانه و ظاهرا دوآتشه‌ی انقلابی!»-
دنبال می کند.

دشمن تراشی برای دولت در درون نظام.

این سیاست دست های پشت پرد‌ه‌ی این دولت است
-به گمان من-.

و این مساله‌ی «وحدت ملی و انسجام اسلامی» را بی خود نبوده که نام امسال شده است.
تقدم وحدت ملی بر انسجام اسلامی٬
ای بسا نشان از درونگرا بودن این شعار٬ و تقدم مخاطب داخلی اش است.
و مخاطب این شعار چه کسی بیش از همه می تواند باشد؟

جواب من این است:
کسی و کسانی که بیش از همه قدرت را در دست دارند.

و آن کَس٬
بنایش را بر این گذاشته که آن قدر فحاشی کند که بالاخره داد یک نفر در بیاید.
فحاشی کند و احمدی نژاد را بی جهت بزرگ و بزرگ تر کند و فرو کند درچشم همه٬
تا ناراحتی و کدورت از جریانی که
-متاسفانه-
گرداگرد رئیس جمهور را گرفته اند٬
در دل های مفحوشین (مورد فحش قرار گرفته‌ها !!!)  تثبیت شود.

و آن‌گاه که آن دشمنی٬ خودی نشان بدهد.
مساله حل است!

***

یک سر بزنیم به لبنان. پیش از جنگ های داخلیِ سال ها پیش اش.
اگر اشتباه نکنم٬ دکتر چمران چیزهایی شبیه این گفته بود:

آن روز امام موسی صدر رهبر شیعیان بود.
فلسطینی ها آواره شده بودند و در جنوب لبنان -نزد شیعیان- پناه گرفته بودند.
درحالی که اسراییل از یک سو٬ فلسطینیان را در معرض تهدید قرار داده بود.
فلسطینیان (مشخصا اعضای فتح) با دیگر فرقه های مسیحی و … در لبنان درگیر شدند.
امام موسی ایستاد پای فلسطینیان٬ که نگذارد از لبنان بیرونشان کنند.
سینه اش را سپر کرد و نگذاشت.

کافی بود بی خیال بشود که اسرائیل از یک سو٬
و لبنانی های دیگر از سوی دیگر دخل این ها را بیاورند.

در این میان٬
از میان جنبش فلسطینی فتح٬
(که جنبشی غیر ایدئولوژیک است. مسلمان و مارکسیست و …با هم در آن هستند)
-که خود از صدقه‌ی سر شیعیان در جنوب لبنان زنده مانده بود و می توانست نفس بکشد-
به شیعیان لبنان حمله کردند.

در میان اعضای جنبش٬ مارکسیست ها و بی دین ها و نیز جاسوس ها کم نبودند.

به هر حال٬ بر سر شیعیان چه رفت٬ فقط خدا می داند.

اما سینه‌ی شیعیان سپر ماند.
و زخم ها برداشت.
هم از این نالایقان که برایشان سپر شده بود٬
هم از دیگر رقبای داخلی و هم از اسرائیل.

اگر این نوشتار اشتباه تاریخی دارد٬ از من است.
تصویری مبهم از آن چه سال ها قبل درکتاب لبنان اثر شهید چمران خوانده بودم در ذهن داشتم.
ممکن است دقیق نباشد ولی کلیت اش همین بود!

***

سرتان را درد آوردم!

غرض این بود:
سر اجدادتان یک چند صباحی را بی خیال!

شما که دو سال صبر کرده اید.
یکسال دیگر هم رویش.
توپخانه نگشایید به روی این ها.
به این فحش ها اهمیت ندهید.

این ها از خدایشان است.
مظلوم می شوند ها!

بگذارید همین طور دریدگی و وقاحت شان (در فحاشی ها)
و پرمدعایی و پرگویی شان (در شعار و عملکرد)
معلوم بماند.
مساله‌ی مملکت باقی بماند.
لوث نشود.
نسوزد.

بگذارید کارشان را بکنند.

چراغ ها را اگر الآن روشن کنید٬
به این ها خدمت کرده اید.

افروغ و خوش چهره و … اگر از الآن روشن کرده اند٬
چون دنبال پایین کشیدن این ها از قدرت نیستند.
دنبال اصلاح اند.

توپخانه خاموش!

سر اجدادتان!

بلکه این مملکت خلاص شود و ماجرا به همین چهار سال ختم شود.
حرف گوش نمی دهیم که!
فکر می کنیم رهبری خیلی سینه چاک این آقای خوش تیپ است.
حمل می کنیم به تمایلات و گرایشات شخصی اش.

او می خواهد شما را ساکت کند٬‌ که این ها بهانه نداشته باشند.
این ها دشمن نداشته باشند.

۸ سال پیش٬‌ انصار حزب الهی ها گوش نکردند و کردند آن چه کردند٬
و شد آن چه شد.
شما هم گوش نکنید٬ نتیجه اش همان می شود.
فقط آدم ها و حرف ها عوض شده اند!

از فردا شروع میکنید به زد وخورد با این ها٬
چهار سال فاجعه را می کنید هشت سال!

توپیدن به این ها -الآن- ثمره اش تقویت این هاست.

از ما گفتن!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژوئن 2007 در Uncategorized

 

کارشناس

این دولت کارشناسی ترین بدنه ی کارشناسی را از صدر تاریخ تا به امروز در ایران داشته است!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 ژوئن 2007 در Uncategorized

 

اختراع و اکتشاف

هر نکته ای که به کودک یاد می دهیم
از اختراع یا اکتشاف آن -توسط او- جلوگیری می کنیم. 

ژان پیاژه

**

نقل از وبلاگ کوچه باغ

**

پس فقط چیزهای ضروری را به او بیاموز.
بگذار چند بار هم دستش بسوزد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 ژوئن 2007 در Uncategorized

 

ما با جديت تمام به دنبال اجرای عَدالت هستيم.

البته در حدی که به عقل مبارک خودمان می رسد!!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 ژوئن 2007 در Uncategorized

 

گفته بودم که … به هیچ سايه ای اعتماد مکن!

عسی ان تحبوا شیئا...

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئن 2007 در Uncategorized

 

جهان سوم

آخر ساعت درس٬ يك دانشجویِ نروژیِ دوره دكترا، سوالي مطرح كرد:

 استاد،شما كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟

 فقط چند دقيقه به آخر كلاس مانده بود.
من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن اعتقاد پيدا مي كنم.
به آن دانشجو گفتم:

 جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،
خانه اش خراب مي شود
و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد٬
بايد در تخريب مملكتش بكوشد.

«پروفسور محمود حسابي»

***

این را یکی برایم پی.ام فرستاد.
از صحت انتسابش به دکتر حسابی اطلاع ندارم.
ولی از هر کسی که هست٬
جالب و درعین حال دردناک است.

بارها به این تناقض موجود اندیشیده ام و غمگین شده ام!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئن 2007 در Uncategorized

 

قرن دو هزار به علاوه‌ی یک…

قرن غم های حقیقی
دلخوشی های مجازی
لحظه لحظه در ترقی
صنعت تابوت سازی

***

قرن تنهایی و تلخی
فصل فقر و نامرادی
گورهای دسته جمعی
خانه های انفرادی 

***
ق
رن فرصت های فاسد
لحظه های نامناسب
قرن استعفای عاشق
قرن استیلای کاسب

***

موسم نوآوری ها
برگ ریزان بهاری
زندگی های مکرر
مرگ های ابتکاری

***

قرن از اصلی رمیدن

قرن غلتیدن به فرعی

قرن دین را سر بریدن

با اصول ذبح شرعی

 

***

 

خدا رحمت کند سید حسن حسینی را.
چه دُرپراکن شاعری بوده است!

 

اگر از این ابیات خوشتان آمده است٬
کاملتر اش را
این‌جا+ بخوانید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژوئن 2007 در Uncategorized