RSS

بایگانی دسته‌ها: Uncategorized

اصلاحات، بازی نبود/نیست!

اصلاحات، بازی نبود/نیست!

اصلاحات بازی نیست!
(برای دیدن در اندازه بزرگ تر، کلیک کنید+)

***

عکاسی خلاق از «رابرت استادینگر و اندریاس فرانک»
«Creative Photography by Robert Staudinger and Andreas Franke»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 مه 2012 در Uncategorized, تصویر, شبه طنز

 

برچسب‌ها: , ,

اینا که فوش نیس!

اصولا هنگامی که می‌خواهید به کسی فحش بدهید، باید فرهنگ او را در نظر داشته باشید! شاید این چیزی که شما فحشش می‌دانی، برای طرف یک چیز خیلی باحال بود! (مستشار الملک که به بلدالملک فحش می‌داد و طرف جیگرش حال می‌آمد و می‌گفت باز هم بگو!)

یا برعکسش. نمی‌دانم "زم زم" بود یا یک برند دیگر که در یک زبان محلی، فحش خواهر و مادر حساب بود. و شرکت بدون مطالعه قبلی، محصول را فرستاده بود آن جا و یک شکست تجاری بد خورده بود! یا یک پنیر دیگری هم در ایران آورده بودند که بعد از مدتی اسمش را عوض کردند و گذاشتند «کیبی».

برای یک کسی«روشنفکر» فحش است و برای یکی تعریف! این می‌خواهد مسخره کند، می‌گوید «شما هم روشنفکر شده‌ای ها!؟» و شنونده کلی هم حال می‌کند. یا برعکس. این یکی به آن یکی به قصد تحبیب بگوید "روشنفکر" و طرفش چیز دیگری می‌شنود و ناراحت می‌شود!

یا مثلا، برخی به «رفیق حسین» می‌گویند بازجو! یا می‌گویند مروج روش‌های استالینیستی!

متوجه نیستند که این آدم، قناجوجش هم حال می‌آید از این الفاظ! فحش نیست برایش که!

تازه یک آهی از سر حسرت دوران طلایی استالین+ می‌کشد با خود می‌اندیشد که دریغ! که رفیق استالین زود از دنیا رفت! کارهایش خیلی خوب بود و فقط چند تا اشتباه داشت و در زیرآب کردن سر برخی نزدیکان و قدرتمندان و سابقه داران انقلاب اکتبر و ارکان حزب تعلل کرد؛ که انشاءاله ما آن اشتباهات را هم تکرار نخواهیم کرد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 فوریه 2012 در Uncategorized

 

بسم الله الرحمن الرحیم

انشاءاله؛ اگر اجل مجال داد و توفیق دست،

از این پس، مجددا مصدع دوستان خواهم شد. 

 

ارادتمند

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 اکتبر 2011 در Uncategorized

 

شروعی دیگر

از

nid.persianblog.ir

به

post-nid.persianblog.ir

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 1 اکتبر 2011 در Uncategorized

 

سلام.

اگر اتفاق خاصی نیفتد، -کماکان- تا آخر مهرماه نخواهم نوشت.

این جای جدید هم محض داشتن یک نقطه برای شروعی جدید
و از دست ندادن پیوند با دوستان و خوانندگان گرامی است که محترم شان می دارم؛ بسیار!

باقی بقای دوستان.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 1 اکتبر 2011 در Uncategorized

 

اشتباه گرفته ای آقای جمشیدی

امروز سحرگاه فرزاد جمشیدی آمد باحال بازی در آورد.
به مناسبت تولد حضرت حسن، کرم و بزرگواری و بخشندگی بی‌نظیر ایشان را مثال کرد
و از سرلشکر فیروزآبادی خواست سربازان را ببخشد.

فراری و غایب و … را.

خواستم بگویم:

اولا.

آن که باید ببخشد نه آن ژنرال کذا و نه حتی فرمانده محترم کل قوایتان است. آن که باید ببخشد من و هزاران سرباز نگون بخت دیگریم که از بخت بد در این خراب شده به دنیا آمده‌ایم. جایی که در آن هر نوزادی، به مثابه "خر حمال" و "سرباز مجانی" آینده دیده می‌شود. و دولتی که سیاست کنترل جمعیت داشته،‌ باید مواخذه و متهم به خیانت شود به جرم "کاهلی در تکثیر بردگان آینده«(+)!

بعله!  درست است که به قاعده‌ی هجو یاسای رضاخانی، ما -جوانان مظلوم این سرزمین- مجبور به خدمت اجباری شده‌ایم. و ظاهرا همان قانون چنگیزی سربازی، حق و حکم را به دست ژنرال شما می‌دهد که ببخشد یا نه. ولی من و شما بهتر می‌دانیم که واقعیت چیز دیگری است.

همین قدر برای ما مشخص است که در دستگاه خدا و در حساب اخروی اش، آن که حقی برای بخشش دارد، مسلم سرلشگر شما نیست. این جا اگر قرار باشد کسی کسی را ببخشد، آن کس ماییم که عمرمان ارزان تر از پشکل زیر دست امثال آن لندهور در حال هدر است؛ ماییم که به مان ظلم شده و می‌شود.

 

ثانیا.

کاش حضرت حسن و بخشندگی کم نظیرش را این چنین ارزان و بی‌محابا خرج این‌ها نمی‌کردی.

چه دخلی دارند این ها به هم؟

حضرت حسن اگر بخششی می‌کرد، از آن چه خود داشت می‌کرد. اگر چیزی داشت، به حلال و از کوشش به کف آورده بود و می‌بخشید.  این‌ها از چه کیسه‌ای و به چه کسی ببخشند آخر؟

کسی از کسی مالی بدزدد و نقصی در "مال دزدی" باشد. شما امام حسن و کرمش را کشیده‌ای وسط و شفیع کرده‌ای که "ای دزد عزیز و بزرگوار! به کرم امام حسن اقتدا کن و بگذر از قصور و تقصیر مال‌باخته؟ "

حیف! حیف! ‌حیف!‌

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 16 اوت 2011 در Uncategorized

 

باران، نعمت و اخلاق

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 اوت 2011 در Uncategorized

 

اخلاق و دین

این مطلب، به قلم دوست گرامی‌ جناب "شکاک" نوشته است که بی کم و کاست درج می شود:

××

اخلاق و دین

 

محمد تقی مصباح یزدی اخیرا گفته امروز در جامعه تصور غلطی از دین و اخلاق وجود دارد. وی افزود: رابطه بین دین و اخلاق مسئله بسیار مهم است که در این خصوص کتاب‌ها نوشته شده و در سطح بالای فلسفه اخلاق، در مورد آن بحث می‌شود که اخلاق با دین ارتباط مستقیم دارد و اینکه داشتن اخلاق بدون دین ممکن نیست.

در این عقیده مصباح یزدی تنها نیست. تقریبا اکثر دین دارانی که من می‌شناسم بر همین باور هستند که  اخلاق هدیه دنیای ماورا است. طرز برداشت مسلمانان از دیگر دین داران جالب‌تر است.

یک: مسلمانان ادیان غیر ابراهیمی را ساختگی و برکشیده انسانها می‌دانند. شیعیان ایرانی گاهی زرتشتیان را مستثنی از این قاعده می‌شمارند (چرا؟) مسلمانان حتی ادیان مسیحیت و یهودیت را تحریف شده می‌دانند.

دو: مسلمانان تنها منشا اخلاق را خدای یگانه (به صورتی که در ادیان ابراهیمی تعریف شده) می‌دانند. به علاوه اکثر مسلمانان (شامل شیعیان) به نسبیت اخلاقی اعتقاد ندارند. به این معنی که تنها و تنها یک سیستم اخلاقی «درست» و جود دارد و آن همانی است که «خدا» از طریق دین به انسان آموخته.

نتیجه یک و دو: مسلمانان، اکثر مردم جهان را بی اخلاق می‌شمارند. اکثر جمعیت بیش از یک میلیارد نفری هند که از دید مسلمانان بت پرست و مشرک هستند و جمعیت بیش از یک میلیاردی چین که به هیچ خدایی اعتقاد ندارند نمی‌توانند از اخلاق بویی برده باشند. چون نور اسلام یا هیچ دین الهی دیگری بر آن‌ها نتابیده. گروه‌های بی‌خدا یا حتی ضد خدای سایر نقاط جهان در آمریکا (چنوبی و شمالی) و اروپا هم بر مبنای این تفکر مسلمین بی‌اخلاق هستند.

آیا این استدلال غلط است؟ آیا اکثر مسلمانان (به خصوص توده‌های جامعه) این گونه فکر نمی‌کنند؟ اگر به نظر شما (خواننده) این نتیجه گیری درست نیست باید یکی از دو مقدمه یک یا دو و یا هر دو غلط باشد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 اوت 2011 در Uncategorized

 

تبعیض نوع دوم!

تبعیض دو نوع است.

نوع اول (تبعیض کلاسیک).

دو موجودیت مساوی، دو برخورد متفاوت.

دو فرزند دوقلو دارید که به یکی شان بیشتر توجه می‌کنید.
بیشتر آغوش گرفته می‌شود، بیشتر هدیه می‌گیرد، به جوک‌هایش به‌تر خندیده می‌شود،
و …

 

نوع دوم.

دو موجودیت متفاوت، یک برخورد مساوی.

مثلا به پسر کوچک‌تر که هنوز مدرسه نمی‌رود،
هم‌آن قدر پول تو جیبی بدهید که به پسر بزرگ که دبیرستان می‌رود.

ظاهرش عدالت است، باطنش تبعیض. 

البته بدیهی است که این تفاوت باید اصالت و ارتباط موضوعی داشته باشد.
وگرنه کیست که با دیگری تفاوت نداشته باشد.
یا مگر تبعیض نژادی -که به درستی مغضوبش می‌داریم- جز لحاظ کردن تفاوتی غیر اصیل است؟‌

××××

یک لات بی سرو پای بی‌سواد دارید که بی‌کار است و سربار خانواده و جامعه. 
مهارت خاصی ندارد و در حال حاضر وقتش هیچ ارزش ریالی ندارد.

یک فارغ التحصیل فوق لیسانس/دکتری دارید که سرش شلوغ است و برای جامعه مفید است.
زن و بچه و سر و همسر دارد. مسئولیت دارد.
وقتش را -بسته به جایگاه- از ساعتی 30 هزار تا 100 هزار تومان می‌فروشد.
(تدریس، مشاوره، کسب و کار و …)
درآمد ماهیانه‌ی خوبی دارد و مهارت‌های مرتبط متعدد.
او هم می‌توانسته الواطی کند
و سال‌های دبیرستان و دانشگاه را به دختربازی و لاطائلات جوانی بگذراند.
ولی کار دیگری -نسبت به نفر قبل- انجام کرده.
یک عمر حال و حول و الواطی نکرده تا آن مهارت‌ها را و جای‌گاه فعلی را به دست آورد.
کارهای مهمی هم در رزومه‌اش هست و در آینده هم خواهد بود.

و شما این هر دو را فقط یک خر می‌بینید که باید بار بکشد! 

عدالتت من رو کشته! (رفرنس به جوک رشتی! با پوزش البته!)

هر دو را مجبور می‌کنید سر را بتراشند و بروند زیر دست یک الدنگ 18 ساله‌ی دیگر،
که دوران آموزشی خدمت خود را طی کنند.

الدنگی که بسیار به نفر اول ما شبیه است!
فرقش این است که چند ماه زودتر آمده در این الدنگ آباد چندش آور (=پادگان).

**

به راستی نمی‌فهمم.

تبعیض از این آشکارتر هم هست؟
(تبعیض نوع دوم)

دو نفر آدمی که کاملا متفاوت‌اند، (این تفاوت، اصالت دارد)
ارزش اجتماعی متفاوت دارند،
توان فکری متفاوت دارند،
وقت‌شان ارزش ریالی کاملا متفاوت دارد،
را یکسان با ایشان برخورد می‌کنیم.

به یکی ماهی 40 هزار تومان بدهی، اسراف در بیت المال است،
(چون همان قدر هم نمی‌ارزد)
به یکی ماهی 4 میلیون تومان بدهی، کم‌اش است.

تعجب نکن! ‌

می‌دهند خوب.
حسین ما که سرباز بود، بهش می‌دادند.
(آن هم در شرکتی که به خاطر سربازی مجبور بود پارت تایم درش کار کند.
یحتمل فول تایمش بیش از این‌ها می‌ارزیده!)
الان هم در غرب بسیار بیشتر از این ها دارد می‌گیرد.

مغز را گذاشته اید کنار روده،
«اشک چشم» را کنار «پشکل»؛
بلکه زیر دست «پشکل».

اسمش را گذاشته اید عدالت!

خدا بچشاندتان از طعم همین عدالت خودتان!

*

پ.ن: من در دوران آموزشی که در پادگان بودم، دفترچه‌ای درست کرده بودم از معایب و کاستی‌ها و پیشنهادهایی که برای اصلاح سیستم سربازی می‌شد داشت و داد. با بچه‌ها صحبت کرده بودم، جلسه گذاشتیم و … قصد داشتم کاری بکنم. پشیمان شدم. این سیستم به قدری معیوب هست که از اصلاحش ناامید باشم. یعنی اگر اصلاح شود، احتمال می‌رود باقی بماند و قابل تحمل شود. قابل تحمل شدن، موجب دوام این ظلم است و من نمی‌خواهم در آن شریک باشم. بهترین واکنش، بی‌تفاوت بودن است. بگذارید سیستم کار خودش را بکند. نتیجه‌اش دلخواه ما خواهد بود! آن قدر احمق و بی‌شعور هستند که تیشه‌های اساسی به ریشه‌های خودشان بزنند. (تقریبا مطمئن هستم کسی از پادگان بیرون نمی‌آید مگر حالش از این سیستم -بلکه کل نظام- به هم می خورد! لااقل در بسیاری نخبگان که ما دیدیم این طور بود!  ((پس خدمت رفته ها را هم بیاورید در دایره قرمز جنگ نرم)!!))  ) هیچ چیز بهتر از عملکرد احمقانه‌ی این ها، به تمام شدن کارشان کمک نمی‌کند. به نظرم هزینه‌ی اصلاح (از آن‌جا که سبب دوام ظلم می‌شود)، در دراز مدت بسیار بیش از ادامه‌ی هم‌این فساد موجود است (که لاجرم منجر به تخریب این بنای فاسد خواهد شد) است.

پ.ن.2: حکایت مردی که افسار شتر را به دم خر می بست! +

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 اوت 2011 در Uncategorized

 

خیابان‌های ما -همه- از "بالامحله" به "پایین‌محله" یک طرفه است!

البته که هر کس تخلف کند و «ورود ممنوع» برود، باید جریمه بشود.

درستش هم همین است.
چرا که علاوه بر تخطی از قانون، جان خود و دیگران را به خطر انداخته.

اما در شهری که همه‌ی کوچه‌هایش "ورود ممنوع» نباشد!
 (برای عده‌ای؛ و  آزاد و یک طرفه باشد برای عده‌ای دیگر!)

 

××

پ.ن: زارت و پورت‌های حضرات و چشم و ابرو آمدنشان برای انگلیس (و سایر کشورهایی که شهروندان‌شان از حداقل‌های حقوق انسانی و آزادی‌های مدنی برخوردارند و البته گاهی دچار مشکل هم می‌شوند)، وقاحتی می‌خواهد که جز از خودشان بر نمی‌آید.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اوت 2011 در Uncategorized

 

نمی‌روی ز خاطرم!

این جا که ما سربازیم و خدمت می‌کنیم،
کارت ورود و خروج را برداشته‌اند
و به جایش اثر انگشت گذاشته‌اند.

دستگاهش هم این طوری است که
یک سوراخ دارد که انگشتت را می‌کنی تویش
و می‌گذاری روی اسکنر مربوطه تا اثرانگشت را بشناسد.

صبح به صبح و عصر به عصر،
نیت می‌کنیم
به نام کسانی که ما را -و همه‌ی جوانان نگون بخت دیگر را- مجبور به سربازی رفتن کرده اند!

چه آن‌ها که باعث و بانی‌اش هستند (از رضاخان الدنگ بگیر و بیا تا هر کجا خواستی!)
و چه آن‌ها که "سمعت بذلک و رضیت به"!
(=این ظلم را شنیدند و به آن راضی بودند!)

خلاصه خواستم بگویم به یاد همه تان هستم! 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 اوت 2011 در Uncategorized

 

حقوق اقلیت / حاکمیت اکثریت (سرنوشت "مدارا" پس از هزار سال!)

رفرنس داده‌های خام این یادداشت: مقاله‌ی ارزشمندی از شهبازی عزیز است با عنوان «محمد اقبال، نریمان پارسی و صعود سلطنت پهلوی+»  که در بخش سومش نکته‌ای آورده بود که به درد بحث‌های ما می‌خورد.

*

ظاهرا علما دین زرتشت در دوران ظهور اسلام، با دست بردن در آیین‌ها وعبادات، آن را تبدیل به آیینی بسیار مشکل و عجیب کرده بودند. یکی از این آیین‌ها، مجازات زن حائضی بوده است که تن به مقاربت/زنا داده باشد.

عبارت «ابن حوقل» این است (به نقل از مقاله ی فوق):

«در آیین زردتشتی اگر زنی حامله یا حایض مقاربت کند پاک نمی‌شود
مگر این که بدین آتشکده بیاید
و در نزد آتشبان و هیربد برهنه شود
و او با پیشاب گاو پاکش گرداند.»


(سفرنامه ابن حوقل، ترجمه و توضیح از دکتر جعفر شعار، تهران: امیرکبیر، 1366، ص 43.)

 

به عبارتی، او می‌بایست در حضور دو مرد روحانی زردشتی و در معبد برهنه می‌شد، و با ادرار گاو غسل می‌کرد (!) تا پاک شود!

 برای بنده -و یحتمل شما- این بسیار عجیب بود -و هست-. ولی از آن عجیب‌تر این است که در «سفرنامه ابن حوقل»  -که در سده چهارم هجری می‌زیسته- آمده.  آن‌هم نه به عنوان گزارش از تاریخ گذشتگانش، بل‌که به عنوان گزارش از روزگاری که به چشم خود دیده.

عبارتی که شهبازی به کار برده این است: 

«

این مراسم تا سده‌ها پس از اسلام همچنان پابرجا بود، و به‌رغم زنندگی آن، بی‌هیچ منعی برگزار می‌شد و آتشکده‌های زرتشتیان، در پناه حکومت مسلمانان، رونق داشت. در سده چهارم هجری، ابن‌حوقل وضع آتشکده‌های فارس را چنین می‌دید:

«در فارس آتشکده‌های بسیار نیز وجود دارد و تنها از طریق دیوان می‌توان به آن ها آگاه شد، زیرا شهری و ناحیه‌ای و روستایی نیست مگر آن که آتشکده‌های فراوان دارد.»  
(سفرنامه ابن حوقل، ترجمه و توضیح از دکتر جعفر شعار، تهران: امیرکبیر، 1366، ص 43.)

 »

******

جالب است که
ببینیم چقدر آیین مدارا در صدر اسلام وجود داشته،
که غسل زن عریان در معبد با بول گاو
10 قرن پیش و در فارس انجام می‌گرفته و مانعشان نبوده‌اند.
و به حقوق اقلیت احترام می‌گذاشتند.

و الان،
آب پاشی چند جوانک در پارک با "لباس و حجاب(ولو شل و ول)" تحمل نمی‌شود.

به نظر می‌رسد پدران دور ما که هراز سال پیش می‌زیسته‌اند،
بسیار با شعورتر از پدران نزدیک ما بوده‌اند.

خدا رحمتشان کناد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 8 اوت 2011 در Uncategorized

 

سپاس آن راست که حکمش به "عالمین" رواست!

«حاتم طایی» را فرزندی بود به نام «عدی» که خوشنام بود و بخشنده بود و روشنفکر بود و اهل تحقیق. قبل از اسلام هم تحقیق کرده بود و به مسیحیت گرویده بود. مسلمان شدنش هم حکایتی دارد -که جایش اینجا نیست- و در اواخر حیات پیامبر بود ولی آگاهانه بود.

ظاهرا یک اشکالی که او گرفته بود و از پیامبر پرسیده بود، این بود که شما گفته ای و در قرآن در وصف اهل کتاب آمده که «اتَّخَذُواْ أَحْبَارَهُمْ وَرُهْبَانَهُمْ أَرْبَابًا مِّن دُونِ اللّهِ وَالْمَسِیحَ ابْنَ مَرْیَمَ» (سوره توبه آیه 31) یعنی «آن ها احبار (علمای دینی) و راهبان (و کشیشان مقیم کلیسا) شان را به خدایی گرفتند و همچنین مسیح فرزند مریم را ». در مورد مسیح حرفی نیست ولی ما کشیش ها و اسقف هایمان را  نمی‌پرستیدیم. این چه چیزی است که به ما نسبت داده‌اید؟

پاسخ پیامبر گرامی توضیحی بود که منبعش تفاوت "رب" و "اله" است که هر دو از صفات خداست و در برابر هر دو "عبد" و بنده می‌آید.

«اله" آن است که مخاطب کرنش و تعظیم و خضوع قرار می‌گیرد. بنده در برابر "اله" اش سجده می‌کند و خضوع می‌کند و … 

«ربّ" آن است که مخاطب  اطاعت و پیروی و "پذیرفتن قانون و دستور" بنده قرار می‌گیرد. بنده از دستور "رب" اطاعت می‌کند و آن را قانون می‌داند و درست می‌شمرد و …

به عبارتی ایشان شاید در جواب عدی این طور فرموده‌اند که

«بعله! درست است که شما آن‌ها را (علمای دین‌تان را) سجده نمی‌کرده‌اید، ولی در اطاعت "بی‌چون و چرا و خداگون" و مطلق از ایشان بوده که قرآن شما را این گونه خطاب کرده و متهم به خدا گرفتن "علمای دین" تان به جای پرستش "رب واقعی:خدای متعال" کرده است.» 

*

و اصولا در ادبیات قرآن (این طور که حاج آقای جاودان می‌فرمودند)، بحث ربوبیت یک بحث مهمی است. شیطان مشکلی با الوهیت خدا نداشت. می‌گفت هزاران سال سجده خواهم کرد و کرده بود و حاضر بود بیش‌تر هم بکند. مشکلش از آن جایی شروع شد که ربوبیت خدا را زیر سوال برد. در اطاعت کردن به مشکل خورد و صلاحیت خدا را زیر سوال برد که فرق بین آتش و خاک را نمی‌فهمد و قانون و دستورش، دستور غلطی است؛ پس من اطاعت نمی‌کنم! و آدم را سجده نکرد. جلوی قانون خدا، قانون آورد و به مشکل خورد.

و در مناجات ها و … هم داریم که «خدایا من اگر هر خطایی کردم، از جهل و نادانی و شهوت پرستی و غفلت و … بود. و من هرگز ربوبیت تو را زیر سوال نبردم (و ما انا بربوبیتک جاحد)».

بالاخره -مع الاسف- آدم می‌شنود که برخی می‌گویند فلان چیز را قبول ندارم. یا فلان حکم خدا غلط است. یا …

این‌ها اصلا خوب نیست. باز یک رفیق دیگرباش(!) داشتیم، اهل تحقیق دینی نبود ولی کلا راحت بود و می‌گفت "این‌ها را آخوندها از خودشان در آورده‌اند!" که صد البته حرف خوبی نیست ولی همین قدر که حاضر نبود خودش را با ربوبیت خدا در بیندازد، ارزش داشت!

به قول حاج آقا، گناه‌هایی که عقیده پشتش نیست، شهوت است یا غفلت است یا … هزار هزار می‌بخشند به یک توبه‌ی ساده یا یک کار خیر کوچک (کرم خداست دیگر، به من و شما چه؟) ولی از یک گناه کوچک که عقیده‌ی این طوری پشتش است (که حکم خدا غلط است یا اشتباه است یا …) و با "ربوبیت خدا" در تعارض، نخواهند گذشت.

×

هم چنین از این سوی، چیزی به خدا بستن و میل خود و عقیده‌ی خود و "عرف مورد پسند خود" را به شرع و قرآن تحمیل کردن -که نوعا از علمای دین بر می‌خیزد و عوام را اصولا دستی به مجاری تشریع نیست یا اگر هست، گشاده نیست همچون علما- نیز به همان اندازه گناهی کبیره و بزرگ دانسته شده چرا که گونه ای دیگر از تمسخر ربوبیت خدا و دست اندازی به مجاری ربوبیت خدا و حریم دین است که به شدت از آن پرهیز داده شده (من فسر القرآن برایه مقعده فی النار).

از آن جاست که مفسرین بزرگ ما نیز مدام تاکید کرده‌اند که این که ما بیان می‌کنیم،‌ لزوما تفسیر قرآن نیست و همه‌اش نیست و آن چیزی است که با عقل ناقص خودمان می‌فهمیم. که از پیش خود چیزی به قرآن و خدا نسبت نداده باشند.

یا مراجع ما بسیار با احتیاط فتوا می‌دهند و اصولا بافت فقه ما به شدت با احتیاط گره خورده است و مبنای اساسی احکام و فتاوی صادره،‌ احتیاط است. که جا دارد به این موضوع در مدخل دیگری بپردازیم.

 

*

این‌ها را عرض کردم که برسانمش به امروز؛ حیفم آمد. جدا باشد بهتر است. این‌ها بحث مبانی است و آلوده به مناقشات سطحی نشود شایسته تر است.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 اوت 2011 در Uncategorized

 

حقوق اقلیت / حاکمیت اکثریت

همه می‌دانیم و به حکم عقل و فطرت می‌پذیریم که
در جامعه‌ی متکثر، ناچاریم از پذیرفتن حکم اکثریت و تبعیت از آن.

قوانین نیز در نهاد قانون گذاری (قوه مقننه) تصویب می‌شوند و لازم الاجرا هستند،
که لاجرم در پارلمان نیز اکثریت می‌تواند قانون تصویب بکند.

اما تیغ قانون اکثریت به راستی تا کجا می‌برد؟

 

آیا اکثریت با تسخیر پارلمان و تایید شورای نگهبان (به فرض)،
می‌تواند قانونی تصویب کند که
طی یک رفراندوم با رای قاطع اکثریت،
اقلیت، جملگی تبدیل به «برده» ی اکثریت شوند؟
و موظف شوند که نفری یک قلاده هم بیندازند گردن شان به علامت بردگی!؟

×

بدیهی است که این، مثالی کاریکاتوری و اغراق شده است.

ولی سوال ما این است که آیا مرز مشخصی دارد حیطه‌ی دخالت اکثریت؟

و آیا اقلیت را حقوقی نیست؟
هر قدر هم ضعیف باشد و کوچک؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 6 اوت 2011 در Uncategorized

 

باز گلی به گوشه ی جمال فارسی وان !

باز باید مرحبا زد به شعور فارسی 1 و احترامش به خواست مخاطب.
(شما بگو فرصت طلبی! خروجی اش چه فرقی می کند!)

دم افطار تلویزیون روشن بود و سر بنده توی کامپیوتر.
یکباره صدای ربنای شجریان شنیدم.

با تعجب آمدم پای تلویزیون، دیدم فارسی 1 است دارد ربنای شجریان را پخش می کند.
دقایقی بعد هم اذان را پخش کرد و بعد هم دوباره رفت سراغ بساط خودش!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 اوت 2011 در Uncategorized

 

10 دقیقه ها را بپا!

از نصایح تجاری خوب این است:

علی شف. عزیز از قول پدربزرگش می‌گفت که

«هر آدمی -هر قدر هم باهوش باشد- سالی 10 دقیقه جیره دارد که خر می‌شود!
باید خیلی حواسش باشد در آن 10 دقیقه کار مهمی انجام ندهد.
و اگر در آن مدت کار/معامله ی مهمی کرد (=خراب کاری کرد)
بقیه‌ی سال را باید بدود دنبال راست و ریس کردن همان 10 دقیقه!»

خلاصه حواستان به آن 10 دقیقه هاتان باشد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 4 اوت 2011 در Uncategorized

 

تنوع انسانی

این یادداشت به قلم «شکاک» عزیز است.

×××

 

هر روز صبح (به عبارت دقیق‌تر ظهر) از پارکینگ باید حدود پنج دقیقه از مرکز پردیس دانشگاه قدم بزنم تا به دفترم در دانشکده برسم. هر روز در همین پنج دقیقه حداقل چهار یا پنج زبان مختلف می‌شنوم. در روزهای مختلف تمام این زبان‌ها رو شنیده ام:

زبان‌های چینی مثل مندرین و کنتنیز

زبان‌های هندی مثل اردو و بنگالی

کره‌ای

ویتنامی

ژاپنی

اسپانیایی، فرانسه، آلمانی، ایتالیایی، روسی

عربی

فارسی

عبری

و خیلی زبان‌های دیگر ….

 

با وجود اینکه این زبان‌ها رو بارها و بارها هر روز و هر هفته می‌شنوم اما هر بار غرق شعف می‌شوم از این تنوع انسانی (به قول آمریکایی ها racial and ethnic diversity ).

در محیط کارم همکارانی از چهار گوشه‌ی دنیا دارم. هر کدوم در کشور خودشون سرآمد بوده‌اند و آدم‌های باهوشی هستند. هر وقت بخواهم می‌تونم با هر کدوم در مورد شرایط اقتصادی و اجتماعی و سیاسی کشورش صحبت کنم و چیزهای جدید یاد بگیرم.

 به رای من "تنوع" یکی از مهمترین جاذبه‌های دنیای غرب جدید است.

 

این تنوع محدود به محیط دانشگاه نیست. در تمام شهرهای بزرگ آمریکای شمالی کم و بیشم همین تنوع به چشم می‌خورد. در شرکت‌هایی که کار کرده‌ام همین تنوع انسانی رو بین همکارانم دیده‌ام. در ایران هیچ وقت چنین چیزی رو تجربه نکردم. با کمی تخفیف نزدیک‌ترین تجربه رو در عربستان داشتم. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 اوت 2011 در Uncategorized

 

وقتی روی ریل درست نیستیم!

وقتی روی ریل درست نیستیم،
«ریزش» قطعی است.

مساله، فقط مساله‌ی زمان است.
یعنی دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.
لااقل برای نخبگانی که دستِ تحلیل‌شان به دهان ِعقل‌شان می‌رسد، ندارد.

یکی ایمان و محبتش به فلانی قوی‌تر است، دیر‌تر؛
و یکی ضعیف‌تر است، زود‌تر!

*

حالا شما هر اسم ِ»رد گم کنی" می‌خواهی رویش بگذار.
بگو جنگ نرم، بگو تلفات جنگ نرم، بگو شبیخون فرهنگی، بگو تهاجم فرهنگی، بگو بی‌بصیرتی…

این‌ها سال ها بوده و هست و خواهد بود.
-و لااقل امثال بنده منکر وجودشان نیستیم-

ولی الان و این‌جا، آدرس غلط دادن و نعل وارونه زدن است.
-یا شاید هم نفهمیدن!-

این ریزش‌های کیفی عظیم، ناشی از چیز دیگری است!
به خدا که منبعش، قدرت دشمن – باصطلاح خودتان: در جنگ نرم- نیست.
مربوط به ذکاوت محدود دشمنان نیست؛ مربوط به حماقت بی‌پایان (ظاهرا) دوستان است!

مربوط به این است که
کثیری از نخبگان به چشم می‌بینند
که -بی‌خیال و شاد و "خر برفت و خر برفت" گویان- رو به پرتگاه می‌بریدمان
و از برای راننده‌ی "خاله خرسه‌ی بی‌فکر" (یا شاید هم "روباه مکار خوش فکر"!) هورا می‌کشید!

چه کند نخبه‌ی (نگون بختی) که می‌بیند؟

چاره‌ای جز بیرون پریدن از قطار -چاره ای جز ریزش- دارد در محضر عقل؟

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 2 اوت 2011 در Uncategorized

 

سَفیرُکَ تَرجُمان عَقلک! (سفیر تو، نماینده‌ی عقل توست!)

با چندتا از دوستان دیگرباش(!) نشسته بودیم و سخن از خیلی مسایل رفت و در آن میان، یادی کردند از «مستر چی‌چی‌ چونگ فلانوف " (یک اسم ترکیبی گفتم که معلوم نشود مال کجاست!) که کارمند فلان سفارت خارجی (که از کشورهای پیشرفته و ثروتمند جهان است و لاجرم اسم نمی‌آورم) کردند.  و این‌که چقدر بچه‌ی باحالی است و در این روزگار غریب و انزوای ایران، آمده این جا درس بخواند و چقدر خوب فارسی یاد گرفته و دوستان زیاد ایرانی پیدا کرده و … و از فداکاری‌اش می‌گفتند که «بعله! آبجو های سفارت (یا سهمیه‌اش از آبجوهای سفارت!) را کش می‌رود (یا برمی‌دارد) و می‌آورد با هم پارتی می‌کنیم و کلی حال می‌دهد و … و ما اصلا فکر نمی‌کردیم این‌قدر بامرام باشد و … »

طرف در فلان دانشگاه خوب ایران هم مشغول تحصیل است و البته کارمند رده چندم سفارت است و … (ظاهر قضیه این است که اول مشغول درس شده و بعدش مشغول به کار در سفارت)

خوشبختانه آن کشور با ایران تا کنون تعارض و مخاصمه‌ای نداشته و ندارد.

×

با خودم گفتم:

آن آب‌جوها را کش نرفته و سهم خودش هم نبوده بل‌که سهم خود شما بوده که سفارت‌خانه‌ی عاقل، جزو مخارجش لحاظ کرده و برای‌تان کنار گذاشته (بودجه‌ی تحبیب قلوب!)!

و باید حظ کرد از تدبیر و درایت چون این دستگاه دیپلماسی‌ای.

جوانی را که می‌خواهد 10-15 سال دیگر سفیرش بکند در تهران یا آدم مهمی در سفارت بشود و یا حتی برگردد به کشورش ولی کرسی مربوط به ایران را بدهند دستش، تا جوان است، فرستاده اندش این جا دانشگاه (در حالی که تردیدی نیست که دانشگاه‌های درجه‌ی چندم آن کشور، کیفیت آموزشی به مراتب بالاتر از محل تحصیل فعلی‌اش در ایران دارند).

اولا به زبان محلی مسلط می‌شود.  ثانیا لینک‌های دانشگاهی خوب در محیط آکادمیک پیدا می‌کند. ثالثا با روابطی که خارج از دانشگاه‌ می‌زند و دوستانی که پیدا می‌کند، مجموعه‌ای از دوستان برایش ایجاد و شبکه‌ی اجتماعی مناسبی برای خودش در آینده دست و پا می‌کند.

من فقط به رفقای همین رفیقم -که داشت از دوست خارجی‌اش تعریف می‌کرد- نگاه کردم. دیدم اغلب جوانند. در میانشان خبرنگار و عکاس بود تا کارمند و کاسب و البته تعدادی هم دانشجو که بعدا هر کدام یک جایی مشغول خواهند بود. شما حساب کن، فردا روز که این آدم سفیر بشود یا کاردار بشود، جای پای کاملا معقول و مضبوطی دارد در تهران. مثل سفرای بی‌کفایت ما، آلیس در سرزمین عجایب نیست. ایزوله نیست. قشنگ می‌داند کجاست و کجای جهان واقع شده و چه کار باید بکند و اگر کاری بخواهد بکند، راه و روشش چیست. مثل یک بچه‌ی ناف تهرون، می‌داند چگونه باید گلیمش را از آب بیرون بکشد. لباس معمولی بپوشد و از سفارت خانه بزند بیرون و بی‌مترجم و سرخر و … کارش را راه بیندازد. این هم نباشد، ساختار قدرت غیررسمی -که در همه جا وجود دارد و در کشور ما بیشتر- را در این‌ سال‌های حضور در ایران می‌شناسد. در بازی‌های فرمالیته‌ی دستگاه دیپلماسی ما محبوس و محدود نمی‌ماند. به این سادگی نمی‌شود سرش را شیره مالید و در پاویون مخصوص و مجاری VIP محبوسش نگه داشت و …

شما مقایسه کن با دستگاه دیپلماسی خودمان. خصوصا در دوران اخیر. سفیران چتربازی که انگار یک‌باره با پاراشوت از آسمان به محل سفارت نازل شده‌اند. اغلب هم با یک مشت پشم و پیل نتراشیده و نخراشیده! نه جای پایی نه تسلطی نه نگاه دقیق و علمی‌ای نه ارتباطات محلی‌یی نه … چه می‌گویم؟ برخی سفارت‌خانه‌های ما به برکت سفرای نالایق و بی‌صلاحیت‌شان،‌ از ارتباط درست با هم‌میهنان و هم‌زبانان خودمان هم عاجزند؛ من سراغ جای پای معقول و سرمایه‌ی اجتماعی میان خارجی‌ها می‌گردم؟!  زهی بلاهت و غفلت!

یک نگاه ساده به لندن و پاریس و سفارتخانه‌های ما و سفرای ما در آن ها بیندازید و با سفیران دوران خاتمی مقایسه کنید. ببینید چه تفاوت عظیمی وجود دارد.

چه رسد به این که بخواهیم سفرامان را با سفرای کشورهای پیش‌رفته مقایسه کنیم.

از آن بدتر، وضع لندن و پاریس‌مان که چون‌این باشد، وای به حال سفرای کشور‌های کم اهمیت‌ترمان.

تقریبا اطلاع دارم که سفیرمان در آن کشور (میهن مستر چی چی …)، یک «گاگول کلاسیک" است. حال آن‌که ایران برای آن کشور فوق الذکر، به مراتب کم اهمیت‌تر و کم منفعت‌تر از آن کشور برای ایران محسوب می‌شود. و ببینید چه هزینه و برنامه‌ی دقیقی آن‌ها برای ما کرده و داشته‌اند و ما چقدر ابلهانه و کودکانه و ناشیانه عمل کرده‌ایم!

(این‌ها را با توجه به شناختم از آن کشور عرض می‌کنم و البته قصد ندارم بگویم کدام کشور است. ولی از من بپذیرید که ایران برایش اهمیت استراتژیکی ندارد ولی آن کشور یک کشور قدرتمند و ثروتمند است و نمی‌شود به آسانی از کنارش گذشت. گرچه "شدنی‌است و ما می‌توانیم" و به آسانی هم گذشته‌ایم!)

بگذریم! 

 

×××

پ.ن: این نوشته‌ پیرامون "مدل مهاجرت انقلابی+» مرا به نوشتن انداخت. خواستم بگویم غیرانقلابی و علمی و حکومتی اش هم هست و چند صد سال هم سابقه دارد و ما هنوز در فکر اختراع چرخ از نو، آن هم به شکل مربع هستیم؛ البته تحت لوای "بومی سازی" و "اسلامی سازی" و "تعهد و تخصص!" و  … باز هم بگذریم!

×××××

بعدالتحریر: صدالبته هستند سفرای کاربلد و کارکشته و دانایی که در دوران مختلف رشد کرده و آزموده شده اند و بر حسب شایستگی بر این مقام نشسته اند و هم‌اکنون در ممالک مختلف مشغول به انجام وظیفه اند و با تحمل فشارهای چندگانه از منابع متعارض قدرت ( در داخل)  گرفته تا کشور میزبان و نیز منابع قدرت خارجی و بین المللی، در اوج پیچیدگی و دشواری به دنبال کسب بیشینه ی منافع ملی و خدمت به ایران هستند که این یادداشت اعتراض آمیز نباید دامن لیاقت ایشان را بگیرد. و امید که نزد خداوند ماجور باشند. یادداشت حاضر بیشتر معطوف به روندی است که باید باشد و نیست. یا کارکردهایی است که دستگاه دیپلماسی باید داشته باشد و ندارد. مکانیزم های معقول و مضبوطی است که باید در مدار باشد و نیست. همین.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 ژوئیه 2011 در Uncategorized

 

احکام نگاه کردن!

مقدمه:

در بیان این احکام، حکم بیش از 10 مرجع را دیده‌ایم و حکم را از لابه‌لای احتیاط‌های واجب و مستحب گذرانده‌ایم به نحوی که آسان‌ترین حکم مشروع را عرضه کنیم.

غرض این‌که ای بسا حکم مرجع شما در این فقره، مشکل‌تر باشد ولی نوعا فتوا نداده‌اند و احتیاط کرده‌اند و در احتیاط، دست ما برای مراجعه به دیگران و انتخاب حکم آسان‌تر، باز است. شما به این اکتفا نکنید و به حکم مرجع خودتان مراجعه کنید.

××

تا آن‌جا که ما خوانده‌ایم در رساله‌ها و پرسیده‌ایم از علما،‌ حکم نگاه کردن چون‌این است:

نگاه کردن دو بخش دارد. نگاه کنده (ناظر) و نگاه شونده (منظره).

بخش اول / ناظر:

در مورد ناظر، اصولا نگاه کردن به چیزی که برای فرد تحریک شهوانی دارد در غیر موضعش (همسر حلال) جایز نیست. و اگر تحریک شهوانی در کار نباشد در بخش ناظر مشکلی نداریم.   و اگر تحریک شهوانی در کار باشد،‌ حتی اگر منظره یک چیز کاملا بی‌ربط باشد و از دید هیچ کس شهوانی محسوب نشود ولی در فلان شخص (که به طرز عجیبی انحراف جنسی دارد) محرک باشد -چون اشکال در ناظر است- نگاه کردن اشکال پیدا می‌کند ولو به "گاو مش حسن" باشد! چرا که بیننده شل مغز یا منحرف است و نباید به این دامن بزند!

 

بخش دوم / منظره:‌

در این فقره نگاه کردن به عورات مسلمین به صورت کلی و «مو و بدن زن» مسلمان برای مردان نامحرم،‌ مسلما اشکال دارد (به جز مناطقی که در عرف پوشانده نمی‌شود : ‌معاری). در مورد بدن مردان نیز برای زنان چون این است ولی در این میان، عرف کاملا تعیین کننده است. مثلا در بنادر یا فلان منطقه‌ی حاره‌ی هند،‌ لباس عرف برای آقایان، تنها یک لنگ ساده است. شرع همان را کافی می‌داند.

در مورد غیرمسلمین یا فساق (=مسلمانانی که اهمیت نمی‌دهند و اگر تذکر هم بدهی، فاید ندارد و خود را نمی‌پوشانند) نگاه کردن به اندامی از ایشان که در عرف خودشان پوشانده نمی‌شود -از دید منظره– ایرادی ندارد. مگر مشکل در ناظر باشد که مربوط به این بخش نیست و به بخش اول مربوطه است.

لذاست که نگاه کردن بی‌محابا هم مکروه است و هم در اخلاق شدیدا منع شده و برخی آقایان نیز حتی حرام دانسته‌اند. و گرچه بالبداهه و از دید منظره، ای بسا نشستن و گردیدن در سواحل شنی تفریحی گوا و آنتالیا و … ایراد فقهی مستقیم (در حیطه‌ی احکام نگاه کردن) نداشته باشد ولی از آن‌جا که احتمال به شهوت در افتادن و حظ بصری شهوانی بردن از مناظر مزبور بالاست (ریبه)، مومن مسلمان خودش را در معرض چون‌این مساله‌ای قرار نمی‌دهد.

در مورد عکس و تصویر و فیلم نیز مساله به مراتب ساده‌تر و سهل‌تر است. چیزی که آقایان -نظیر سید احمد خودمان- به روی خودشان نمی‌آورند. و با عکس چاپ شده یا تصویر تلویزیونی می‌خواهند به مانند انسان زنده برخورد کنند.

حال آن‌که اگر مشکل در ناظر نباشد و شهوتی در کار نباشد، نگاه به عکس و فیلم زن مسلمان هم شرعا اشکالی ندارد (البته برخی آقایان اشکال گرفته‌اند) چه رسد به غیر مسلمان‌اش.

گرچه از نظر اخلاقی زشت و مکروه باشد و ماها نوعا غیرتی هستیم و خوش نداریم که عکس زنان‌مان به دست کسی بیفتد. 

×××

حالا من نمی‌دانم این سید احمد خاتمی
(که اگر سید نبود، خوب بلد بودم چگونه عرض ارادت کنم به محضرش!)،
منع نگاه کردن کشتی گیران در تلویزیون توسط زنان را
دقیقا از کجایش در آورد و به همه‌ی مراجع نسبت داد؟‌

در حالی که اگر کُشتی در حضور زن نیز بود، و چشمش مستقیما بدن را هم می‌دید،
(به لحاظ این که روی تشک، عرف معاری چیز دیگری است)
ای بسا هیچ ایراد شرعی نداشت چه رسد به تصویرش از تلویزیون که اصولا بلامشکل است.
(از دید منظره)

و از دید ناظر نیز،
خدا وکیلی کسی که با دیدن بدن های گوشتالو و عرق کرده و گلاویز و …
نه تنها حالش به هم نخورده (که به نظر واکنش طبیعی تری است!)
بلکه هوس سـ.کـ.س هم کرده (به تعبیر آیت الله(؟!) قوی باه مان!) 
یک مشکل اساسی در خودش دارد
یعنی مساله‌اش اصلا شرعی نیست و باید برود خودش را سریعا به روانپزشک معرفی کند.

×××

حالا -باز- تنیس بانوان را بگوید برای آقایان، یک چیزی!
کُشتی آخه؟

فکر کن عباس جدیدی با اون یکی دیلاق پشمالو، گلاویز و غرق عرق و …
این وسط …

اه اه اه !

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 ژوئیه 2011 در Uncategorized