RSS

بایگانی ماهانه: نوامبر 2009

پیام کوتاه!

یک آقایی از مقامات سپاه
جایی -طرف‌های شمال!- افاضه فرموده که،
«اگر سراغ اینترنت نروید، مملکت کاملا آرام است!
هر چه سر و صدا و اعتراض است، ‌مال اینترنت و ماهواره است.
مردم همه خوب و خوش و راضی‌اند!
معترضین هم یک مشت بچه مزلف هستند که باتوم‌خور هم نیستند!
و اصلا عددی نیستند!»

*

شاید این طور باشد که این آقا می‌گوید.

شاید هم نباشد.

ولی حضرت استاد!
شما که بحمدالله صاحب مخابرات هم شده‌اید،
بدهید کارمندان‌تان برای‌تان گزارش تهیه کنند از وضعیت اس ام اس ها.

ببینند حجم سرخوشی مردم با همین رسانه، چه قدر کم شده.

برای خود بنده،
قبل از انتخابات،
حداقل روزی ٣-۴ تا جوک و لطیفه سیاسی و غیر‌سیاسی می‌رسید.

پنج ماه و اندی از انتخابات گذشته،
در تمام این مدت، بیش‌تر از ٣-۴ تا پیامک حاوی لطیفه برایم نیامده.
تازه، هم‌آن‌ها که آمده را نیز دل و دماغی نداشته‌ام که فورواردش کنم!

*

راست می‌گوید سردار!
از اینترنت که بیایی بیرون، در جامعه خبری نیست!!

**

پ.ن: به قول دوستی: «شما منفذ بدهید، خواهید دید که بیرون از اینترنت هم خیلی خبرهاست! عجالتا تنها جایی که منافذی -برای تخلیه فشار- درش باقی مانده، همین اینترنت است!»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

مرجعیت در حوزه‌های شیعه

سیستم حوزه، یک سیستم جالبی است.
یعنی یکی از آزادترین و معقول‌ترین روش‌ها را برای اداره و ادامه داشته است.

و یکی از عوامل اصلی دوام و بقای آن نیز همین ساز و کار مبتنی بر آزادی است،
که در آن جریان دارد.

*

شاید در ذهن بسیاری این سوال وجود داشته باشد،
که یک نفر چه طور به مقام مرجعیت می‌رسد؟

*

برای مرجع شدن، دو مسیر مکمل باید طی بشود.
مسیر اولش کاملا به دست خود شماست،
(درس خواندن و مجتهد شدن)
ولی مسیر دومش، کاملا به دست خود شما نیست.
(اقبال مردم و شاگردان)

توضیح می‌دهم.

*

مسیر اول، عبارتست از خوب درس خواندن و مبرز و برجسته و ممتاز بودن در میان دیگران.

مسیر درس خواندن در حوزه هم این طوری است که
عمدتا سال‌های اول -غالبا ١٠ سال- درس هایی در سطح کتب موجود و مشهور (Text)،
خوانده می‌شود و فرد در کلاس‌ها شرکت می‌کند
تا به یک پایه‌ی معقولی از دانش علوم حوزوی برسد.
که عمدتا معطوف به ادبیات عرب است و سایر مباحث و علوم پیش نیاز.

که به دوره‌ی سطح مشهور است.

شخص که بر کتب مشهور و موجود و پیش‌نیاز مسلط شد،
و پر و بال و توان پیدا کرد،
می‌تواند از سطح فراتر رود و پا به خارج از آن سطح بگذارد.

که به دوره‌ی خارج مشهور است. 

*

در دوره‌ی سطح، شما مقهور کتاب موجود هستی و بیش از هر چیز،‌ باید یادگیرنده باشی.
نه انتظار هست و نه لزوما توانش در شما هست که بتوانی نقد کنی یا تولید فکری جدید بکنی.

طرف مقابلش، اجتهاد است.
یعنی شما می‌توانی با تکیه بر اصول مدون و پذیرفته شده‌ی علمی،
استنتاج بکنی و اجتهاد بکنی.
مستقیما به منابع مراجعه کنی و تولید قکری داشته باشی.

یک برزخی این وسط -میان سطح و اجتهاد- هست، که اسم‌اش دوره‌ی خارج است.

یعنی، برای بیرون زدن از سطح، و رسیدن به اجتهاد -و پرواز با بال‌های خودتان-،
شما نیازمند آموختن راه و روش پرواز در محضر استادی هستید که
مجتهد بودنش مسلم است
و در اجتهاد کردن خبره.

که این استاد، این کار را در دوره‌ی خارج انجام می‌دهد.

*

مثلا
یک کتابی که مسایل زیادی تویش طرح شده،‌
-مثل عروه-
را دست می‌گیرد و شروع می‌کند جلو رفتن.

مثلا، متن را می‌خواند -که نظر نویسنده‌ی کتاب است-.
بعد هم نظرات بزرگان قبلی را می‌گوید،
بعد هم نظر خودش را می‌گوید.

که یا موافق با قبلی‌هاست یا فرق دارد
و در این میان، او مجبور است که یک کُشتی علمی با قبلی‌ها در محضر شاگردان بگیرد.
و دلایل بر رد و قبول نظرات قبلی بیاورد
و خلاصه در هر روز، یک جلسه‌ی دفاعیه از هر تزی که دارد،
جلوی شاگردان برگزار کند.

ندرتا هم شاگرد طراز اول و نابغه‌ای پیدا بشود که بتواند
در این کُشتی ِبزرگان، سوال خوبی بپرسد و اشکال دقیقی وارد کند،
و اشکالی بر استاد وارد کند یا کمینه حریفی به حریفان استاد -آرای بزرگان پیشین- بیفزاید. 

*

دوره‌های درس خارج هم به مانند علوم حوزوی،‌ متفاوت است.

هم‌چنان که درس‌های فقه و اصول و … سواست،
درس‌های خارج‌شان هم سواست.

یعنی دوره‌ی درس خارج اصول،‌ دوره‌ی درس خارج فقه متفاوت است.

این که چه استادی الآن در چه مقطعی باشد
و نوبت به کدام درس باشد و … دیگر بستگی به شرایط دارد.

*

و این‌که چه استادی،‌
چه‌قدر وارد جزئیات بشود،
و چه‌قدر به آرای گذشتگان گیر بدهد نیز مهم است.

این‌که یک استادی هیچ نظری را رها نکند،
و تا تکلیفش را معلوم نکرده و حکمش را به دستش نداده، دست از سرش برندارد؛
بستگی به توان و دانش و حوصله‌ی استاد دارد.

و صد البته، درس این چنین استادی، بسیار بیشتر طول خواهد کشید.

مثلا از آقای ادیبی
-روحانی عزیز، استاد سابق مدرسه آقای مجتهدی و شاگرد ایشان و علامه عسکری و …-
شنیدم که درس آیت الله وحید خراسانی،  یک دوره‌ی فقه‌اش، ١٧ سال طول کشیده.

برخی دیگر از اساتید،‌ وسواس مزبور را ندارند و به قول هم‌ایشان،
لیسیده -و شسته و رُفته- درس می‌دهند.

مثلا یک دوره درس آقای سبحانی یا آقای مکارم، ٧-٨ ساله تمام می‌شود.

به هر حال،
شما یک دوره‌ی کامل که پای درس یک استاد بنشینی،
رفته رفته راه و رسم اجتهاد را می‌آموزی و جلو می‌روی تا به مقام اجتهاد برسی. 

**

ممکن است که شما نخواهی در همه‌ی ابواب فقه مجتهد باشی،
یا عجالتا در برخی بخش‌ها مجتهد شده باشی،
آن وقت است که شما را مجتهد متجزی نام می‌نهند. 
یعنی کسی که در زمینه/زمینه‌های خاصی مجتهد باشد و حکمش نافذ.

**

و اصولا، این را هم می‌دانیم که تقلید، بر مجتهد حرام است.

*

از بحث اصلی دور نشوم.

مسیر اولی که در صدر متن ذکر کردیم،  همانا مسیر تحصیل است.

مسیری که از یک طلبه‌ی ساده تا یک مجتهد کامل، می‌توانید طی بکنید.

نیاز به کسی یا چیزی ندارید.
کاری هم به کار مردم ندارید.
پس، تا مجتهد شدنش با شماست.

اما از مجتهد شدن تا مرجع تقلید شدن،
راه دیگری نیز هست که دیگر لزوما به دانش شما بستگی ندارد.

مرجع، یعنی محل مراجعه.
مرجع تقلید، یعنی محل مراجعه برای تقلید.
یعنی کسی که مردم به او مراجعه می‌کنند برای تقلید کردن.

*

مرجع تقلید، شرایطی دارد.
که عموما همه‌ی علمای طراز اول آن را واجدند.
(نظیر مرد بودن و شیعه‌ی اثنی عشری بودن و حلال‌زاده بودن و با تقوا بودن و … )

از میان این شرایط، دو شرط است که متغیر است و می‌شود رویش بحث کرد و تشخیص داد.
یکی علم است و دیگری ورع و پرهیز‌کاری (کمینه به ظاهر)

آن که مهم‌تر هم هست، اعلم بودن است. 
یعنی ایشان از بقیه داناتر و دانشمندتر باشد.

این هم معلوم نمی‌شود،
مگر به مبارزه‌ی علمی.

که آن‌هم طوری نیست که علما بیایند و بنشینند کنار هم و بزنند توی سر و کله‌ی یکدیگر.

بلکه،
هر مجتهدی در حوزه،
حرف خودش را می‌زند و درسش دایر است.
این شاگردان هستند که معلوم می‌کنند که چی به چی است.
و مردم هم نوعا از طریق روحانیون عادی و با واسطه، با مرجع تقلید آشنا می‌شوند،
یا -مثلا- مرجع تقلید‌شان را با مشاوره با آخوند محل‌شان انتخاب می‌کنند.
آن آخوند هم به یک حلقه ای از دوستان سابق و لاحق و حوزویان متصل است،
و از احوال حوزه، به نحوی خبر می گیرد.

این است که نقش شاگردان،
هم در محک زدن علمی استاد،
هم در جلب شدن نظرها به استاد به عنوان مرجع تقلید،
بسیار برجسته است.

*

توضیح می‌دهم.

حوزه،‌ مثل دانشگاه نیست که شاگرد مجبور باشد در کلاس استادی بنشیند.
کافی‌است که فقط دو جلسه، استاد بدون مطالعه یا حتی ضعیف درس بدهد؛
دیگر کسی نمی‌نشیند پای درس‌اش.
می‌رود پای درس یک استاد بهتر.

این است که از روی تعداد شاگردان یک نفر،
و این که قد و قامت آن شاگردان در چه مقیاسی باشد،
می‌شود فهمید که دنیا دست کی است.

مثال از قدما بزنم.
مرحوم آقای خمینی، جهت تعظیم و تجلیل و تقویت مرحوم آقای بروجردی،
می‌آمد و به صورت افتخاری،‌ در درس خارج ایشان حضور می‌یافت.
-گرچه، برخی دیگر از مجتهدین طراز اول در حد امام نیز، این کار را می‌کردند-
شاگردانش را هم امر می‌کرد که بروند پای درس ایشان بنشینند.
درس خودشان را هم همیشه می‌انداختند در یک ساعتی که تداخل نکند.
تا یک وقتی دکان جلوی دکان آقای بروجردی باز نکرده باشد.

با این کار و البته عظمت خود آقای بروجردی،
بقیه‌ی آقایان مراجع ِآن زمان هم جلوی آقای بروجردی، کنار کشیدند.
و ایشان یک مرجعیت تام و عام در عالم شیعه یافت.

یک مجتهدی که پای درس‌اش، مجتهدان طراز اول نشسته باشند،
فرق‌اش معلوم است با یک مجتهد دیگر که بالجمله طلبه‌های نو پا، پای درس‌اش هستند! 

*

هم‌این‌جا یک نکته هم معلوم می‌شود که
رابطه‌ی مهمی میان مرجعیت و بودن (حضور فیزیکی) در یک حوزه‌ی علمیه برقرار است.

این‌که به کجا می‌گوییم حوزه‌ی علمیه  هم بماند برای یک یادداشت دیگر.

*

البته عوامل دیگر هم هست.

یکی‌اش شهریه است.‌
در حوزه، شهریه را می‌دهند،‌ نمی‌گیرند!

ببینید، یک دانشجوی معمولی در کشور و در دانشگاه‌های سراسری،
-تا آن‌جا که به یاد دارم-
برای دولت، سالیانه نزدیک به ١٠ میلیون تومان هزینه دارد.

دولت‌ها هم‌واره میل داشته‌اند که کنترل مالی این دانش‌جویان دینی را هم در دست داشته باشند.
یعنی غالبا خیلی هم خوش‌حال می‌شده‌اند و راغب بوده‌اند که
بشوند اسپانسر حوزه و حتی بیش از یک دانش‌جوی علوم تجربی یا مهندسی یا …
برای این دانشجویان هزینه کنند،
و به عوض، حوزه را زیر بلیط خود بیاورند.

تنها اصرار و تعمد حوزیان
-در طور این سال‌های دراز-
بوده‌است که این استقلال را تا امروز حفظ کرده‌است.
یعنی دست‌گاه دین، تا توانسته، خودش، خودش را اداره کرده‌است.

با کمک مردم. با وجوهات شرعی که مردم پرداخته‌اند.

طلبه‌ها، همواره روی خود را با سیلی سرخ نگاه داشته‌اند
تا به عوض زبان سرخ‌شان را بر اصحاب قدرت، به کام و بیرون از نیام، داشته باشند.

حالا شما نگاه نکنید به چهارتا طلبه‌ی جیره‌خوار رسمی حکومت،
که این روزها، عنان پاره کرده و این‌طور بلوا می‌کنند
و به روی مراجع تقلید هم خنجر می‌کشند
و وقاحت از حد گذرانده‌اند.

این نهاد عظیم،
-حوزه و مرجعیت-
سال‌های طولانی،‌ حامی مردم بوده.
کنار مردم بوده.
مورد مراجعه‌ی مردم بوده.
از متن مردم و با مردم بوده.

شاید هزار سال.

(حاشیه:

گفتم که.
بگذریم از چند نفر که با این سرمایه‌ی بزرگ ملی هزار ساله،
در همین سه-چهار ساله چه بازی‌ها که نکردند.
و اگر مهلت بیایند، چه ها که نخواهند کرد!
-خدا مهلت‌شان ندهد-

:ختم حاشیه)

طلبه‌ها،
برای گذران زندگی، از مراجع تقلید، شهریه می‌گیرند.
شهریه‌ای که به غایت ناچیز و کمتر از بخور و نمیر است.
(شاید در بهترین حالت، این روزها خیلی بیش‌تر ‌‌از یکصدهزار تومان نشود.)

منبع مراجع تقلید نیز وجوهات شرعی مقلدین است.

تشخیص مرجعیت مراجع نیز برای مردم، عمدتا از طریق شاگردان و مبلغین است.

یعنی بیش‌تر؛ هم‌این شاگردان (و بیت مراجع) هستند.
و اصولا تبلیغ کننده‌ی مرجعیت یک مجتهد طراز اول، شاگردان او هستند.

یک شبکه ی اجتماعی گسترده و قابل قبول،
با مکانیزم های کاملا دموکراتیک و آزاد و علمی است
که دست گاه مرجعیت شیعه را شکل می دهد.

*

خلاصه، مرجعیت چیزی نیست که بروند از دکان بقالی بخرند.
یا مثلا مدرک دانشگاهی نیست که بروند درسی بخوانند و بگیرندش.
آن اجتهاد است که کسب کردنی است به خواندن و نوشتن و …

مرجعیت،
جز دانش،
توان انتقال دانش و تدریس،‌
سال‌ها تدریس موفق و برجسته و لذا تربیت شاگردان برجسته و فعال،‌
فهم و شعور بالای اجتماعی و سیاسی،
مردم‌داری و ارتباط مطلوب با مردم،
شجاعت در دفاع از حق مردم و توان اداره‌ی طلاب را می‌طلبد.

*

گرچه،
این سیستم،
ظاهری ولنگ و واز دارد و هر مجتهد نورسیده‌ای از راه برسد، می‌تواند داعیه‌ی مرجعیت بکند.
-و اتفاقا کرده‌است-
اما در دراز مدت، بسیار معقول و منطقی عمل می‌کند.
و خرده‌پاها را حذف می‌کند و بزرگان و زبدگان و برجستگان، باقی خواهند ماند.

خیلی از مجتهدین نورسیده، الان داعیه‌ی مرجعیت دارند.
دروغ هم نمی‌گویند.
بالاخره مرجع تقلید عده‌ای هم هستند.

*

(حاشیه:

مرجعیت هم طوری نیست که کسی بتواند بگوید از من تقلید نکنید.

آن فرمایش آقای خامنه‌ای که کسی از من تقلید نکند نیز بیش‌تر یک پولتیک بود
برای حساسیت زدایی، تا یک حکم شرعی.

یعنی بر خود مجتهد که تقلید حرام است.
غالب مجتهدین هم خود را اعلم می‌دانند.
برای خودشان حکم و فتوا دارند.

شما هم بروی ازش حکمی را بپرسی، بر او واجب است که جواب تو را بدهد.
نمی‌تواند به شما بگوید برو از کسی دیگر بپرس -تقلید کن-.
و بر او واجب است که حکمی که درست می‌داند -نظر خودش- را به شما بدهد.

ضمنا، شما اگر از یک مجتهد، فقط در یک حکم هم تقلید کنی،
در هم آن یک حکم، او مرجع تقلید تو بوده.

:ختم حاشیه)

می‌بینیم با این مکانیزم آزاد و معقول،
مشکلی هم از این نظر پیش نمی‌آید که هر کسی دکان مرجعیت بزند.

خوب بزند.
مهم این است که اندازه‌ی این آدم، چه قدر است؟
و چه قدر می‌تواند ادامه بدهد؟
بگذار درب خانه‌اش تابلو بزند که «بیت مرجع تقلید عالیقدر آیت الله العظمی…».
اگر سواد نداشته باشد، مقلد -و لذا وجوهات- نداشته باشد،
شاگردانش ریزش نخواهند کرد؟

اصولا،
در بلند مدت،
شاگردان و وجوهات،
تکلیف را معلوم می‌کنند.

یعنی عام بودن مرجعیت یک مرجع، آن طوری معلوم می‌شود.

شاگردان بیشتر،
تمرکز وجوهات شرعی بیشتر
-و توان پرداخت شهریه بیشتر-
عناصر کلیدی است.

*

گرچه، تخلق به اخلاق حسنه و مردم داری و ورع و تقوا نیز بسیار مهم است،
و صد البته
شرایط سیاسی و تبلیغات و … نیز در این امر موثر هستند.
ولی اصل ماجرا (قدرت علمی/شاگردان/وجوهات و اقبال مردم)،
که یک بنای معقول و دموکراتیک و آزادانه و علمی است،
برقرار است.

*

نمی‌دانم شما هم مثل من با این مکانیزم، صفا کرده‌اید یا نه.

من که خیلی پسندیدم.

یک سر ماجرا، مردم و مقلدین هستند.
یک سر ماجرا شاگردان و زبدگان حوزه.
یک سر ماجرا مرجع تقلید.

این مکانیزم طوری طراحی شده که
به مردم می‌گوید، حرف مرجع را گوش کنید -که حرف خداست- و وظایف‌تان را انجام دهید.
به شاگردان می‌گوید، برای مجتهد اعلم و دانا، تبلیغ کنید و از او حرف خدایی بیاموزید. 
و به مرجع می‌گوید، امانت مردم را بگیر و به شاگردانت بده و حرف خدا را بزن.

مکانیزم دولتی،
-که نزد بسیاری از علمای اهل سنت و بسیاری دیگر دیده‌ایم-
می‌گوید که ای مرجع و مفتی،
پولت را از من بگیر و حرف دولت را بزن.
تکلیف مردم و شاگردان هم که معلوم است!
همان روال سابق باشد برای دولت خوب است.
یعنی مردم و شاگردان باید فکر کنند که مرجع تقلید دولتی‌، دارد حرف خدا را می‌زند!

**

مثلثی است که
یک راس آن، شایستگی و لیاقت و برجستگی مرجع تقلید است،
یک راس آن مردم و مقلدین،
و یک راس آن شاگردان و ادامه دهندگان راه و کارگزاران حوزه‌ی شیعه.

****

شنیدم و خواندم که مثلا آقای جوادی برای مرجع شدن، از نمازجمعه انصراف داده و …

این حرف‌ها، بچه بازی است.

یعنی اصلا مرجعیت این طوری نیست.

که مثلا جامعه مدرسین حوزه علمیه قم
(آن هم به ریاست آیت الله شیخ محمّد یزدی!)
-شبیه شورای اسقفان و کاردینال‌های واتیکان-
بنشینند و مرجع تقلید تعیین کنند.

اشکالی ندارد.
بنشینند و پیشنهاد کنند.

هر کس و هر گروه دیگری هم می‌تواند بنشیند و مرجع تقلید به مردم پیشنهاد کند.

ولی مرجعیت، نهادی نیست که زیر نظر جامعه مدرسین یا مجمع مدرسین یا … باشد،
یا مرجعیت را این‌ها تعیین کنند.

تایید این‌ها تقریبا هیچ مشروعیتی به یک مرجع تقلید اضافه نمی‌کند.
اتفاقا بیش از هر چیز،
بیشتر یک عمل سیاسی/تبلیغاتی است.

که شاید اتفاقا تمرکزش بر تمرکز زدایی از مرجعیت باشد.
چون -مثلا- تعامل با نهاد مرجعیتی که در شخصیتی مثل آیت الله بروجردی متمرکز باشد،
بسیار بسیار مشکل تر از چندین و چند مرجع تقلید با آرای متفاوت است.

چون،
با کسی مثل آیت الله بروجردی نمی‌شود به این راحتی طرف شد،
و از کنارش گذشت،
یا حتی بهش صریحا توهین کرد.
(کاری که برخی دولت‌مردان در حق برخی مراجع روا‌داشته‌اند)
 یا رفت و درب خانه‌اش تظاهرات راه انداخت!

یک مرجعیت متمرکز را باید خیلی ملاحظه‌اش را کرد و دستورات‌اش را لحاظ نمود.

در حالی که این تشتت و عدم تمرکز،
هزینه‌های شوخی یا توهین به این نهاد را به شدت پایین آورده‌است.

خلاصه،
شاید این گونه تحرکات جامعه مدرسین را بیش‌تر
باید تبلیغاتی
-و با نگاه بدبینانه، نوعی دخالت حکومتی-
دانست تا علمی و دینی.

شاید.

والعاقبه للمتقین

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

این خواب…مزه‌اش زیر دهانت می‌ماند!

الآن،
(سحرگاه روز عرفه در ایران و سحرگاه عید قربان در عربستان)
حاجی‌ها -عمدتا مردها-،
در مشعرالحرام وِلو هستند! 
و منتظر طلوع آفتاب.

بعد از یک شب نسبتا سخت.

*

ماجرا این است که
در روز عرفه (روز نهم)،‌ از ظهر تا غروب، بایستی که حاجی در عرفات باشد.
(که ایرانی ها برای گیر نیفتادن در ترافیک و … از عصر روز هشتم وارد عرفات می‌شوند)
نماز مغرب را می‌خوانند و راهی مشعرالحرام می‌شوند.

حد وجوب ماندن در مشعر هم بین الطلوعین است.
(جز از برای آن‌ها که عذر شرعی دارند. نظیر شرایط نامساعد جسمی و …
که وقوف اضطراری می‌کنند و زودتر به منا می‌روند.) 

ولی عموم مردم،
از عرفات سوار اتوبوس‌شان می‌شوند و به مشعر می‌روند.
مسیر چند کیلومتری که پیاده می‌شود چند ساعته آن را طی کرد،
شاید به علت تراکم جمعیت و ترافیک شدید،
ساعت‌های طولانی در ترافیک و ماشین بگذرد.

و اگر دود این همه وسیله‌ی نقلیه نبود،
شاید یکی از بهترین و زیبا ترین پیاده روی‌های ممکن،
می‌توانست همین شب عید قربان باشد.

خنکای شبان‌گاهی کویری، آسمان پر از ستاره و گسترده‌ی مسیر،
واقعا مساعد است که از عرفات تا مشعر را پیاده بروی و صفا کنی. 

اما حیف که آن قدر دود اتوبوس‌ها و وسایل نقلیه دیگر آزار دهنده است که
مردم ترجیح می‌دهند -گاهی تا هشت ساعت- بنشینند در اتوبوس.

خلاصه،
هر طور که بروی و هر قدر هم دیر وارد مشعر بشوی،
بالاخره یکی- دو ساعتی وقت اضافه خواهی داشت که بتوانی یک چرت بزنی.

و از آن‌جا که فقط چند ساعت در مشعر وقوف وجود دارد،
هیچ امکانات خاصی -جز دستشویی- که آن‌هم چند سالی است ساخته شده،
تعبیه نشده.
توجیه هم ندارد.

بنا هم بر سبک‌باری است.
یعنی کسی چیزی همراه نمی‌آورد مگر یک زیرانداز بسیار سبک و معمولی.
آن را هم خیلی‌ها نمی‌آورند.

خلاصه،
وقتی خسته و کوفته به مشعر می‌رسی،
در خاک و خول،‌
آن کنارها،
کنار جاده و اتوبان و گارد ریل،
در بیابان،‌ زیر پل و …
مجبوری یک جایی پیدا کنی و درازی بکشی.
شرایط، چندان مساعد نیست.

*

آن سال که ما مکه بودیم،
ترافیک خیلی شدید بود،
احتیاط کردیم و خواستیم قبل از نیمه شب وارد مشعر شویم،
معین کاروان را برداشتیم و راهی شدیم.
با ٢٠ – ٣٠ نفر از جوان ها و چند نفر از پیرمردهای کاروان.

پیاده رفتیم تا به مشعر رسیدیم.
معین کاروان گفت که
«فلانی!‌ این‌ها را تا جایی که راه می‌آیند، راه ببر. تا نزدیک‌ترین جا به منا ببریم‌شان.
فردا صبح، کسی نای پیاده روی و حرکت در ازدحام را نخواهد داشت.»

ما هم ملت را هر طور بود، کشان کشان،‌ تا بیخ پل -فکر کنم- ملک خالد
-که مرز مشعر و منا است-
بردیم.

به ملت گفتیم کمی استراحت کنند.
خودم هم قصد کرده بودم که نخوابم.
نشد.
اولش رفتم کنار یکی از بچه‌های کاروان که زیراندازش بزرگ بود.
وسط جاده بود تقریبا جایش.
دقایقی نگذشت که بوق بلند ماشین‌ها مرا متوجه کرد که
این‌جا، جای خوابیدن نیست و هر آن -با این راننده‌های خشمگین و ناشی عرب-
جان‌مان در خطر است!

آمدیم این‌طرف تر،
آن سوی گارد ریل،‌ در خاک و خول.

خدا خیرش بدهد دکتر آریان را.
گفت
«محسن جان اگر زیر انداز نداری،‌ بیا این‌جا»

ما هم از خدا خواسته.
گفتم: «دکتر! فکر کنم اصلا خوابم نخواهد برد.»

او بار اولش نبود.

خنده‌ای کرد و گفت:
«خوابت می‌برد هیچ!
مزه‌ی این خواب هم زیر زبانت خواهد ماند!»

با بخش اول صحبتش مشکلی نداشتم،
ولی باور بخش دومش،‌ برایم راحت نبود.

آن هم با آن خستگی و شرایط نامساعد.
شاید از خستگی سخت‌تر،
فقدان نظافت و خاک و خول و … بود.

*

اما،
وقتی مرا برای نماز صبح صدایم کرد،
تازه فهمیدم که چه نکته‌ی تمیزی گفته بود دکتر نکته سنج ما.

شاید هنوز که هنوز است،
شیرینی آن خواب، از زیر زبانم نرفته باشد.
یعنی اگر بپرسی، بهترین خوابی که در عمرت کرده‌ای کدام بوده،
لاجرم نمی‌توانم از این شب عزیز در مشعرالحرام بگذرم.

*

نماز را خواندیم و حاجی‌های کاروان را جمع کردیم
و به محض طلوع آفتاب، راهی شدیم.

و اولین گروهی از کاروان بودیم که به چادرهامان در منا رسیدیم.
-البته جز خانم‌ها و معذورین که شب قبل با ماشین آمده بودند!-

*

یادش بخیر.

خدا مکرر و مکرر نصیب همه‌مان بکند.
با چاشنی معرفت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

مواجهه با غرب: احترام یا خشوع؟

در مواجهه‌ی ما با غرب،
-یا به جای غرب، بگوییم ممالک پیشرفته. با همان تعاریف خودشان از پیشرفت و توسعه-
 باید یک روی‌کرد درست و مبتنی بر تعقل و انصاف داشت.

 

به خصوص، با توجه به کاربرد عجیب و لولو گونه‌ای که -این روزها- واژه‌ی غرب پیدا کرده‌است،
و کیسه‌ی بوکسی شده‌است که هر ننه قمری از راه می‌رسد، مشتی بر آن می‌زند.
بی‌آن‌که اصلا بداند دقیقا چه ضربه‌ای را به چه چیزی زده است!
و حسب این‌که بگوید ما هم هستیم و یک مشت محکمی بر دهان یاوه گویان زده باشیم!
یک تف و لعنتی هم نثار غرب و غربیات و محصولات غربی و علوم غربی و … می‌فرمایند،

غافل از آن‌که از آن میکروفن و رادیو و تلویزیون که اسباب ارتباط این تف و لعنت است
تا نعلین و جوراب و عبا و عمامه که بر تن حضرتش هست، 
بالجمله مستقیم یا غیرمستقیم مرهون علوم و تکنولوژی و محصولات همین جناب غرب است!

هم‌چنین آن ماشین ضدگلوله که با آن، خطیب محترم را می‌برند و می‌آورند!

*
آسیب شناسی این نگاه‌ها
و یافتن یک مشی و روش عادلانه/عاقلانه و پایدار،
لازم و بایسته است.

سه سال پیش(١٣٨۵)، یادداشتی نوشتم با عنوان
«نقشه‌ای در برابر یک آسمان خراش!+» .

گرچه،‌ برخی گزاره‌ها و پیش‌فرض‌هایم در آن یادداشت را
دیگر نمی‌توانم
به آن صورت محکم و مصرح بیان کنم
ولی کلیت کلام را هنوز می‌پسندم و به آن باور دارم.

*

غرب،
بخواهیم یا نخواهیم،
یک تمدن بالیده و شکل گرفته و آگنده از هزاران حسن و عیب است.

گروهی،
در برابر غرب خشوع دارند.
واداده‌اند.

نه در مورد غرب، در مورد هر چیز خوب دیگر. حتی آدم‌ها دیگر.

من دیده‌ام
که بعضی یک احساس خضوع و کوچکی می‌کند جلوی یک آدمی که
-مثلا- خیلی ثروتمند است یا یک ماشین خیلی گران‌قیمت و مدل بالایی دارد.

ولو این‌که یک شخصیت سفله و بی‌قیمت و بی‌محتوایی داشته باشد آن فرد ثروتمند.

حالا واکنش این فرد که در درون خود احساس کوچکی می‌کند،
در برابر ان فرد ثروتمند چیست؟

در چنین فردی، سه گونه واکنش و مواجهه متصور است.

*
١. تعظیم!

یا خضوع و خشوع علنی می‌کند و سر خم می‌کند و تملق و سفلگی پیشه می‌کند.

توضیح این‌که،
این افراد، واداده‌اند.
شاید از خودشان بدشان می‌آید.
دلشان می‌خواهد همه‌ی وجود خود را رها کنند و
از پای تا به سر، بشوند مثل آن آقا.

از در «تسلیم ِتمام» در می‌آیند.
و اگر به اندک ظواهری از سنن بومی‌شان پای‌بند می‌مانند،
در رودربایستی با خودشان هستند.
رودربایستی‌ای که بالاخره روزی مجبورند کنارش بگذارند،
یا عمری میان زمین و هوا سر کنند.

اگر فرصتش پیش بیاید، لحظه‌ای در رها کردن همه‌ی موجودیت پیشین خود،
درنگ نمی‌کنند.
از این آدم‌ها، گروه‌ها و حتی کشورها، هر روز می‌بینیم.

در همه‌ی اقشار هم هستند.
در مردم عادی.
در نخبگان و اساتید و فرهنگیان و روشنفکران.
در دولت‌مردان و سیاست‌مداران.

*

٢. تکبر!

یا نوع دیگر واکنش، توهین و تحقیر و تکبر است.

یعنی، فرد شروع می‌کند به فحش دادن یا کینه‌توزانه سخن راندن یا …

بسیاری از این عزیزانی که به غرب فحش می‌دهند،
«مرگ بر…» -«مرگ بر…»
سر می‌دهند و توهین و درشتی می‌کنند،
نه از سر قدرت و شجاعت،
‌که -اتفاقا- این نوع رفتار، بیش از هر چیز، از سر یک ترس درونی است.

احادیث اخلاقی فراوانی هم به گواه داریم.
در مورد اخلاق فردی و امراض نفسانی. 
که تکبر در فرد، منبعث از خود حقیربینی درونی متکبر است.
نشانه‌ی بزرگی و کبر درونی نیست.

*

٣. انکار!

یا مصداق آن ضرب المثل می‌شود که
«گربه دستش به گوشت نمی‌رسید، می‌گفت بو می‌دهد!»

یعنی، آقایان از بیخ منکر خیر و فضل می‌شوند.

می‌گویند، اصلا این ماشین، مرکب خوبی نیست.
بهترین مرکب، همین الاغ است یا مثلا پیکان ۴٨ است.
مرسدس بنز آخرین مدل، اصلا خوب نیست!

ما اگر پول هم داشتیم، بنز نمی‌خریدیم!
همین الاغمان، از همه بهتر است!

یا این علوم غربی، اصلا علم نیستند.
آن علمی که اسلام سفارش کرده به آموختن، فقط همین هایی است که ما بلدیم!

یا
علوم غربی منحط و منحرف و نجس هستند!

یا
اصلا پیشرفت مورد نظر اسلام (=مورد نظر ما!) این‌ها نیست اصلا.
غرب پیش‌رفت نکرده که!
پس‌رفت هم کرده!

همه‌اش توحش و حیوانیت و … است!

***

به نظرم هیچ‌ یک از این برخوردها،‌ برخوردهای درستی نیستند.

**

گروه دیگری نیز هستند که
در مواجهه به یک پدیده‌ی زیباتر و قوی‌تر از خود،
دچار حقارت درون نمی‌شوند.

در دعای ابوحمزه‌ نیز چشم بیندازید یکی از دعاهای برجسته‌ی حضرت علی بن الحسین،
این است که
«واجعل غنای فی نفسی»

-که خدا این دعا را در حق همه‌مان مستجاب کناد-

کسی که مناعت طبع دارد،
عزت نفس دارد،
سینه‌ی گشاده دارد،‌
خدا غنایش را در سینه‌ی خودش قرار داده.

غبطه می‌خورد؛
ولی حسودی نمی‌کند.
در درون خود، احساس حقارت و کمبود نمی‌کند.

در بیرون خود چرا.
ممکن است احساس کمبود بکند.

که در بیرون از خود، یک چیزهایی ندارد نسبت به دیگری! 

خوبی و خیر (نامی که خداوند بر نعمات مادی نهاده است) را در خود یا دیگری می‌بیند.
انکارش نمی‌کند.

مثلا در مواجهه با آن آقای پول‌داری که ماشین خیلی خوبی سوار است،
تلقی‌اش این است که
«بالاخره مرکب خوب و ایمن و راحت، نعمت است.
خوب است.»

او متوجه می‌شود که مرکب او، از مرکب آن آقا کم دارد.
قبول!
این «بهتر بودن ِماشین»، یک ارزیابی منطقی از شرایط است.
که اصلا می‌تواند انگیزاننده باشد.

شما اگر داشته‌هایت را و نداشته‌هایت را بشناسی و بدانی،
می‌فهمی که دقیقا در چه نقطه‌ای ایستاده‌ای و برای رسیدن به نقطه‌ی بعدی،
چه کاری باید بکنی و چه کاری از دستت بر می‌آید
و …

ولی به هر حال، حس کمبود در درون خودش نمی‌کند.
مثلا می‌گوید:
«ما هم پول‌مان برسد، می‌خریم و سوار می‌شویم.
یا ایشالا می‌رویم، کار می‌کنیم و پول در می‌آوریم و بهترش را خواهیم خرید.»

از کنار آن آقای پول‌دار،
یا از کنار ماشین آن آقا هم که رد بشود،
نه خضوع بی‌جا و تعظیم بی‌ربط می‌کند،
نه به آن ماشین خط می‌اندازد
یا به آن آقای پول‌دار فحش می‌دهد و توهین روا می‌دارد.

*

این آدم، یک آدم سلیم النفس و معقول است.

یک رویه و برخورد منطقی با داشته‌های خوب دیگران است.

بدون حسودی، بدون حقارت نفس، بدون پرخاش و وهن، بدون تکبر، بدون تغافل.

**

وقتی نگاه این باشد،
محترمانه باشد، مومنانه باشد،
خیلی شرایط فرق خواهد کرد.

شما سینه‌ات برای بررسی و انتقال تجربیات بشری گشاده خواهد شد.
برای یافتن راه‌های بهینه‌ی ساختن.

ما،
با نگاه تخریب‌گری که می‌خواهد روی ماشین دیگری خط بیندازد،
یا نگاه منفعلی که پیشرفت را پس‌رفت نام دهد،
به هیچ جایی نمی‌رسیم.

نداشتن و ندانستن، ننگ و عار نیست.

(چون بیشتر مربوط است به پدران ما.
شاید کم‌کاری کرده‌اند. شاید دانایی کافی نداشته‌اند. شاید …
گرچه شرایط خوبی نیست، ولی مستقیما به ما مربوط نیست. عارش به گردن ما نیست.)

 
اما، تلاش نکردن و نپرسیدن، ننگ و عار است.

*

ما،
نیازمند یک نگاه سازنده و محترمانه هستیم.

نگاهی که بیش از نفی و تخریب غرب -یا هر بنای ساخته‌شده‌ی دیگر-،
نگران ساختن خودش است.

در پی یک رقابت عادلانه است.
در خودش نقاط قوت ِ بالفعل نشده را می‌بیند و می‌شناسد.
از پیش‌رفت و بهبود نا امید نیست.

تنها با این نگاه است که
می‌توانیم از تجربیات غرب استفاده کنیم.
ما از ندانستن و نداشتن خجالت نمی‌کشیم.
بلکه از نادان و نادار ماندن خجالت می‌کشیم.

آن وقت است که دیگر از هیچ علمی نمی‌ترسیم.
نه غربی و نه شرقی و نه اسلامی و نه هندی و نه هر چیزی که بگویی.

در مثال فردی که زدیم،
شما می‌روی می‌پرسی یا تحقیق می‌کنی که آن آقای ثروتمند،‌
چه کار کرد؟
چه طور رشد کرد؟
یا می‌گردی پی مسیر رشد.
راه‌های جدید خودت را کشف می‌کنی.
خودت می‌شوی صاحب سبک خودت.

هم به داشته‌ی دیگران احترام می‌گذاری،
هم به داشته‌ی خودت.

**

به قول رفقای اهل ان ال پی:

ما نیازمندیم که
کلمه‌ی اصلی پرسش‌مان را
از «چرا؟» که معطوف است به ایراد گرفتن و غرغر کردن،
به «چگونه؟» تغییر دهیم.

**

آن حرف‌های صد من یک غاز منبعث از توهین یا تعظیم، 
هر دو بسیار افراطی و شکننده اند.

هم آنان که  غرب را قبله کرده‌اند و بهشت اش دانسته‌اند،
هم آنان که غرب را یک‌سره تباهی دانسته‌اند.

با هر کدام از این باورها، وارد غرب بشوید،
باورتان دگرگون خواهد شد.

غرب تمدنی است که نه کاملا بی‌اشکال است نه کاملا بی‌محتوا.
نه به تمامه فرشته‌است نه به تمامه شیطان.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

علم را می شکافت و اسرار آن را آشکار می کرد

 

امروز هفتم ذی الحجة، سالروز شهادت امام پنجم، امام محمد باقر علیه السلام می باشد.

امام باقر علیه السلام در سال 57 هجرى در شهر «مدینه» چشم به جهان گشود. نام او «محمد» و کنیه‏اش «ابوجعفر» است و «باقر» و «باقر العلوم» لقب او مى‏باشد. مادر ایشان «فاطمه»، دختر امام حسن مجتبى علیه السلام است. از این جهت امام باقر نخستین کسى بود که هم از نسل امام حسن علیه السلام و هم از نسل امام حسین علیه السلام می باشد.

ایشان در زمان شهادت جد بزرگوارشان اباعبدالله الحسین علیه السلام در کربلا، 4 سال داشتند. هنگام وفات پدر خود امام زین العابدین علیه السلام، سى و نه سال داشت. امام باقر در سال 114 هجرى در سن 57 سالگی در مدینه مسموم گشته و به شهادت رسید و در قبرستان بقیع، کنار قبر پدرش و جدش امام مجتبی، به خاک سپرده شد.

دوران امامت آن حضرت هجده سال بود. پیشواى پنجم طى مدت امامت خود، در همان شرائط نامساعد، به نشر و اشاعه حقایق و معارف الهى پرداخت و مشکلات علمى را تشریح نمود و جنبش علمى دامنه دارى به وجود آورد که مقدمات تاسیس یک «دانشگاه بزرگ اسلامى» را که در دوران امامت فرزند گرامیش «امام صادق» به اوج عظمت رسید، پى ریزى کرد.

امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضیلت سرآمد همه بزرگان بنى هاشم بود و مقام بزرگ علمى و اخلاقى او مورد تصدیق دوست و دشمن بود. به قدرى روایات و احادیث، در زمینه مسائل و احکام اسلامى، تفسیر، تاریخ اسلام، و انواع علوم، از ان حضرت به یادگار مانده است که تا آن روز از هیچ یک از فرزندان امام حسن و امام حسین علیه السلام به جا نمانده بود. 1

رجال و شخصیتهاى بزرگ علمى آن روز، و نیز عده‏اى از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله که هنوز درحال حیات بودند، از محضر آن حضرت استفاده مى‏کردند.

«جابر بن یزید جعفى» و «کیسان سجستانى» (از تابعین) و فقهائى مانند: «ابن مبارک»، «زهرى»، «ابوحنیفه»، «مالک»، «شافعى»، از آثار علمى او بهره‏مند شده سخنان آن حضرت را، بى واسطه و گاه با چند واسطه، نقل نموده‏اند.

کتب و تالیفات دانشمندان و مورخان اهل تسنن مانند: طبرى، بلاذرى، سلامى، خطیب بغدادى، ابونعیم اصفهانى، و کتابهایى مانند: موطا مالک، سنن ابى داود، مسند ابوحنیفه، مسند مروزى، تفسیر زمخشرى، و دهها نظیر اینها، که از مهمترین کتب اهل تسنن است، پر از سخنان پرمغز پیشواى پنجم است و همه جا جمله: «قال محمد بن على» و یا «قال محمد الباقر» به چشم مى‏خورد. 2

«محمد بن مسلم»، از شخصیتهاى بزرگ شیعه و راویان بسیار بلندپایه و بافضیلت، نمونه بارزى از شاگردان برجسته امام باقر در فقه و حدیث است. او اهل کوفه بود و طى چهار سال اقامت در شهر مدینه، پیوسته به محضر امام باقر و بعد از او به خدمت امام صادق علیهما السلام شرفیاب مى‏شد و از محضر آن دو امام بزرگ بهره‏ها مى‏اندوخت. وى مى‏گوید: هر موضوعى که به نظرم مى‏رسید، از امام باقر مى‏پرسیدم و جواب مى‏شنیدم، به طورى که سى هزار حدیث از امام باقر و شانزده هزار حدیث از امام صادق علیهما السلام فرا گرفتم. 3

محمد بن مسلم کتابى بنام «اربعمأْة مسئله» (چهارصد مسئله) تالیف کرده بود که گویا پاسخ چهارصد مسئله‏اى باشد که از پیشواى پنجم و ششم شنیده بود. 4

آثار درخشان علمى پیشواى پنجم و شاگردان برجسته‏اى که مکتب بزرگ وى تحویل جامعه اسلامى داد، پیشگویى پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را عینیت بخشد. راوى این پیشگویى «جابر بن عبدالله انصارى» شخصیت معروف صدر اسلام است.

جابر که یکى از یاران بزرگ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و از علاقه‏مندان خاص خاندان نبوت است، مى‏گوید:

روزى پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به من فرمود: «بعد از من شخصى از خاندان مرا خواهى دید که اسمش اسم من و قیافه‏اش شبیه قیافه من خواهد بود. او درهاى دانش را به روى مردم خواهد گشود.» 5

سالها از این جریان گذشت، زمان پیشواى چهارم امام سجاد علیه السلام رسید. روزى جابر از کوچه‏هاى مدینه عبور مى‏کرد، چشمش به حضرت باقر افتاد. وقتى دقت کرد، دید نشانه هایى که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده بود، عینا در او هست.

پرسید اسم تو چیست ؟

گفت: اسم من محمد بن على بن الحسین است.

جابر بوسه بر پیشانى او زد و گفت: جدت پیامبر به وسیله من به تو سلام رساند!

جابر از آن تاریخ، به پاس احترام پیامبر صلی الله علیه و آله و به نشانه عظمت امام باقر علیه السلام هر روز دو بار به دیدار آن حضرت مى‏رفت، او در مسجد پیامبر، میان انبوه جمعیت مى‏نشست (و در پاسخ بعضى از مغرضین که از کار وى خرده‏گیرى مى‏کردند) پیشگویى پیامبر اسلام را نقل مى‏کرد.

امام باقر علیه السلام با پنج تن از خلفاى اموى معاصر بود. این خلفا، به استثناى عمر بن عبدالعزیز- که شخصى نسبتا دادگر و نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله علاقه‏مند بود- همگى در ستمگرى و استبداد و خودکامگى دست کمى از نیاکان خود نداشتند و مخصوصاً نسبت به پیشواى پنجم همواره سختگیرى مى‏کردند.

امام باقر علیه السلام در شام

یکى از حوادث مهم زندگى پرافتخار پیشواى پنجم، مسافرت آن حضرت به شام مى‏باشد.

هشام بن عبدالملک، که یکى از خلفاى معاصر امام باقر علیه السلام بود، همواره تلاش مى‏کرد مانع گسترش نفوذ معنوى و افزایش پیروان آن حضرت گردد.

در یکى از سالها که امام باقر علیه السلام، همراه فرزند گرامى خود «جعفر بن محمد» به زیارت خانه خدا مشرف شده بود، هشام نیز عازم حج شد. پس از ایام حج، به محض آنکه به پایتخت خود (دمشق) بازگشت به حاکم مدینه دستور داد امام باقر و فرزندش جعفر بن محمد را روانه شام کند. امام ناگزیر همراه فرزند ارجمند خود مدینه را ترک گفته وارد دمشق شد.

هشام یک مسابقه تیراندازى! ترتیب داد و اصرار و پافشارى کرد که امام را در آن مسابقه شرکت بدهد تا بلکه به واسطه شکست در مسابقه، امام در نظر مردم کوچک جلوه کند! امام دست برد و کمان را گرفت و تیرى در چله کمان نهاد و نشانه‏گیرى کرد و تیر را درست به قلب هدف زد! آنگاه تیر دوم را به کمان گذاشت و رها کرد و این بار تیر در چوبه تیر قبلى نشست و آن را شکافت! تیر سوم نیز به تیر دوم اصابت کرد و به همین ترتیب نُه تیر پرتاب نمود که هر کدام به چوبه تیر قبلى خورد!

این عمل شگفت‏انگیز، حاضران را بشدت تحت تاثیر قرار داده و اعجاب و تحسین همه را برانگیخت. هشام بى اختیار گفت: آفرین بر تو اى اباجعفر! تو سرآمد تیراندازان عرب و عجم هستى.

مناظره با اسقف مسیحیان

 هشام دستاویز مهمى براى جسارت بیشتر به پیشگاه امام پنجم در دست نداشت، ناگزیر با مراجعت آن حضرت به مدینه موافقت کرد. هنگامى که امام همراه فرزند گرامى خود از قصر خلافت خارج شدند، در انتهاى میدان مقابل قصر با جمعیت انبوهى روبرو گردید که همه نشسته بودند. امام از علت اجتماعشان جویا شد. گفتند: اینها کشیشان و راهبان مسیحى هستند که در مجمع بزرگ سالیانه خود گرد آمده‏اند و طبق برنامه همه ساله منتظر اسقف بزرگ مى‏باشند تا مشکلات علمى خود را از او بپرسند. امام علیه السلام به طور ناشناس به میان جمعیت تشریف بردند. این خبر فوراً به هشام گزارش داده شد. هشام افرادى را مامور کرد تا در انجمن مزبور شرکت نموده از نزدیک ناظر جریان باشند.

طولى نکشید اسقف بزرگ که فوق العاده پیر و سالخورده بود، وارد شد و با شکوه و احترام فروان، در صدر مجلس قرار گرفت. آن‏گاه نگاهى به جمعیت انداخت، و چون سیماى امام باقر علیه السلام توجه وى را به خود جلب نمود، رو به امام کرد و پرسید:

– از ما مسیحیان هستید یا از مسلمانان؟

– از مسلمانان.

– از دانشمندان آنان هستید یا افراد نادان؟

– از افراد نادان نیستم!

– اول من سوال کنم یا شما مى پرسید؟

– اگر مایلید شما سوال کنید.

– به چه دلیل شما مسلمانان ادعا مى‏کنید که اهل بهشت غذا مى‏خورند و مى‏آشامند ولى مدفوعى ندارند؟ آیا براى این موضوع، نمونه و نظیر روشنى در این جهان وجود دارد؟

– بلى، نمونه روشن آن در این جهان جنین است که در رحم مادر تغذیه مى‏کند ولى مدفوعى ندارد!

– عجب! پس شما گفتید از دانشمندان نیستید؟!

– من چنین نگفتم، بلکه گفتم از نادانان نیستم!

– سوال دیگرى دارم.

– بفرمایید.

– به چه دلیل عقیده دارید که میوه‏ها و نعمتهاى بهشتى کم نمى‏شود و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقى بوده کاهش پیدا نمى‏کنند؟ آیا نمونه روشنى از پدیده‏هاى این جهان را مى‏توان براى این موضوع ذکر کرد؟

– آرى، نمونه روشن آن در عالم محسوسات، آتش است. شما اگر از شعله چراغى صدها چراغ روشن کنید، شعله چراغ اول به جاى خود باقى است و از ان به هیچ وجه کاسته نمى‏شود!

اسقف هر سوال و مشکلى به نظرش مى‏رسید، همه را پرسید و جواب قانع کننده شنید و چون خود را عاجز یافت، بشدت ناراحت و عصبانى شد و گفت: «مردم! دانشمند والا مقامى را که مراتب اطلاعات و معلومات مذهبى او از من بیشتر است، به اینجا آورده‏اید تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پیشوایان آنان از ما برتر و بهترند؟! به خدا سوگند دیگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال دیگر زنده ماندم، مرا در میان خود نخواهید دید!» این را گفت و از جا برخاست و بیرون رفت!

گفتگوى امام با نافع بن ازرق، یکى از سران خوارج :

روزى «نافع» به حضور امام رسید و مسائلى از حرام و حلال پرسید. امام به سوالات وى پاسخ داد و ضمن گفتگو فرمود:

به این مارقین (از دین خارج شدگان) – خوارج – بگو: چرا جدایى از امیر مومنان علی علیه السلام را حلال شمردید، در صورتى که قبلا خون خویش را در کنار او و در راه اطاعت از او نثار مى‏کردید و یارى او را موجب نزدیکى به خدا مى‏دانستید؟!

سپس خود امام افزود: آنان خواهند گفت که او در دین خدا، حَکَم قرار داد. به آنان بگو: خداوند در شریعت پیامبر خود، در دو مورد، دو نفر را حَکَم قرار داده است؛ یکى در مورد اختلاف میان زن و شوهر است که مى‏فرماید:

«و اگر از جدایى و شکاف میان آن‏ها بیم داشته باشید، داورى از خانواده شوهر و داورى از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنان رسیدگى کنند) اگر این دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند کمک به توافق آنها مى‏کند. خداوند دانا و آگاه است». 6

دیگرى، داورى «سعد بن معاذ» است که پیامبر اسلام او را میان خود و قبیله یهودى «بنى قریظه» حکم قرار داد، و او هم طبق حکم خدا نظر داد. آن‏گاه امام افزود: آیا نمى‏دانید که امیر مومنان حَکَمیت را به این شرط پذیرفت که دو داور بر اساس حکم قرآن داورى کنند و از از حدود قرآن تجاوز نکنند و شرط کرد که اگر بر خلاف قرآن راى بدهند، مردود خواهد بود؟ وقتى که به امیر مومنان گفتند: داورى که خود تعیین کردى، بر ضرر تو نظر داد، فرمود: من او را داور قرار ندادم، بلکه کتاب خدا را داور قرار دادم. پس چگونه مارقین، حَکَمیت قرآن و مردود بودن خلاف قرآن را گمراهى مى‏شمارند، اما بدعت و بهتان خود را گمراهى به حساب نمى‏آورند؟!

«نافع بن ازرق» با شنیدن این بیانات گفت: به خدا سوگند این سخنان را نه شنیده بودم و نه به ذهنم خطور کرده بود، حق همین است ان شاء الله! 7

وصیت امام

کلینی به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود: چون لحظه وفات پدرم فرا رسید به من فرمود: «بنویس. این چیزی است که یعقوب فرزندانش را بدان وصیت کرد که: ای فرزندانم خداوند دین را برای شما برگزید، پس نمیرید مگر آنکه تسلیم رضای خداوند باشید.» 8

———————————————————————————

1- الارشاد شیخ مفید، ، ص 261

2- مناقب آل ابى طالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 195

3- الاختصاص شیخ مفید، ص 201

4- مولفوا الشیعه فى صدر اسلام، السید عبدالحسین شرف الدین، ص 64

5- امالی شیخ صدوق، ص 211

6- «وان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما ان الله کان علیما خبیرا» (نساء:35)

7- احتجاج طبرسى، ج 2، ص 176

8- سیره معصومان، سید محسن امین، ج 5

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

دایی من هم …

دایی من هم رفت، خیلی زود. بیماری اش ۷ ماه طول کشید، اما ۵۷ سال عمر کرد. ۵۷ سالی که به اندازه عمر صدها نفر بود و در سحر اولین جمعه ذی الحجه پر کشید و رفت تا چهلمش روز عاشورا شود و بفهمم اگر همیشه احساس میکردم محرم و عاشورا را با دل درک کرده بود، برای چه بود …

‎فکر می کردم میشناختمت ، اما حالا دارم میشناسمت. حالا که با رفتنت و از مراسم ختم فهمیده اند که خرج زندگی چند نفر را میدادی! هزینه ازدواج چندین زوج را تقبل کرده بودی و خرج تحصیل بسیاری یتیم را میدادی و هیچکس حتی عزیزترین کسانت هم از آن خبر نداشت.
وقتی همهٔ خیابان محل مغازه ات در تهران در غم رفتنت سیاه پوش شده ، حالا باورم میشود که وقتی که در این خیابان پیاده راه میرفتی، چرا از بچه کوچک تا پیرمرد، از مرد و زن همه بهت سلام میکردند. اما حتما با رفتنت میخواستی به ما نشان بدهی که کی هستی و چقدر خیر رساندی و کمک کردی به مردم؟ کاش یکی از آنها را می دانستم تا بهتر شناخته بودمت و میدانم که بسیاری از تو را هیچ کس نخواهد فهمید و بین خودت و خدا خواهد ماند.
‎خدا بیامرزتت.

‎از خوانندگان محترم تقاضا دارم برای ایشان فاتحه و صلواتی بفرستند و برای آمرزش ایشان دعا کنند.

ممنون.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

زندان به جرم کامنت؟!

من نمی‌دانم اصل این خبر چه قدر درست است.

ولی اگر واقعا درست باشد، خیلی خیلی عجیب و ظالمانه است.

یا قاضی از اینترنت و کامنت و … کلا سر در نمی‌آورد.
یا می‌خواهند زهر چشم بگیرند،
یا …

ولی هیچ مبنای عقلانی و انسانی ندارد چنین حرکتی.

*

شما هیچ فکر کرده‌اید که
این کامنتی که موجب صدور این حکم شده را،
ممکن است خود قاضی یا خود بازجو گذاشته باشد.

یعنی،
بازجو یا قاضی،
ممکن است خودش آن کامنتِ -به زعم آقایان- موهن را گذاشته باشد،
و بعد هم به استناد همان کامنت،‌ طرف را محکوم کرده باشند.

این،‌ اصلا عادلانه نیست.
اصلا عاقلانه نیست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 نوامبر 2009 در Uncategorized