RSS

بایگانی ماهانه: نوامبر 2009

پیام کوتاه!

یک آقایی از مقامات سپاه
جایی -طرف‌های شمال!- افاضه فرموده که،
«اگر سراغ اینترنت نروید، مملکت کاملا آرام است!
هر چه سر و صدا و اعتراض است، ‌مال اینترنت و ماهواره است.
مردم همه خوب و خوش و راضی‌اند!
معترضین هم یک مشت بچه مزلف هستند که باتوم‌خور هم نیستند!
و اصلا عددی نیستند!»

*

شاید این طور باشد که این آقا می‌گوید.

شاید هم نباشد.

ولی حضرت استاد!
شما که بحمدالله صاحب مخابرات هم شده‌اید،
بدهید کارمندان‌تان برای‌تان گزارش تهیه کنند از وضعیت اس ام اس ها.

ببینند حجم سرخوشی مردم با همین رسانه، چه قدر کم شده.

برای خود بنده،
قبل از انتخابات،
حداقل روزی ٣-۴ تا جوک و لطیفه سیاسی و غیر‌سیاسی می‌رسید.

پنج ماه و اندی از انتخابات گذشته،
در تمام این مدت، بیش‌تر از ٣-۴ تا پیامک حاوی لطیفه برایم نیامده.
تازه، هم‌آن‌ها که آمده را نیز دل و دماغی نداشته‌ام که فورواردش کنم!

*

راست می‌گوید سردار!
از اینترنت که بیایی بیرون، در جامعه خبری نیست!!

**

پ.ن: به قول دوستی: «شما منفذ بدهید، خواهید دید که بیرون از اینترنت هم خیلی خبرهاست! عجالتا تنها جایی که منافذی -برای تخلیه فشار- درش باقی مانده، همین اینترنت است!»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

مرجعیت در حوزه‌های شیعه

سیستم حوزه، یک سیستم جالبی است.
یعنی یکی از آزادترین و معقول‌ترین روش‌ها را برای اداره و ادامه داشته است.

و یکی از عوامل اصلی دوام و بقای آن نیز همین ساز و کار مبتنی بر آزادی است،
که در آن جریان دارد.

*

شاید در ذهن بسیاری این سوال وجود داشته باشد،
که یک نفر چه طور به مقام مرجعیت می‌رسد؟

*

برای مرجع شدن، دو مسیر مکمل باید طی بشود.
مسیر اولش کاملا به دست خود شماست،
(درس خواندن و مجتهد شدن)
ولی مسیر دومش، کاملا به دست خود شما نیست.
(اقبال مردم و شاگردان)

توضیح می‌دهم.

*

مسیر اول، عبارتست از خوب درس خواندن و مبرز و برجسته و ممتاز بودن در میان دیگران.

مسیر درس خواندن در حوزه هم این طوری است که
عمدتا سال‌های اول -غالبا ١٠ سال- درس هایی در سطح کتب موجود و مشهور (Text)،
خوانده می‌شود و فرد در کلاس‌ها شرکت می‌کند
تا به یک پایه‌ی معقولی از دانش علوم حوزوی برسد.
که عمدتا معطوف به ادبیات عرب است و سایر مباحث و علوم پیش نیاز.

که به دوره‌ی سطح مشهور است.

شخص که بر کتب مشهور و موجود و پیش‌نیاز مسلط شد،
و پر و بال و توان پیدا کرد،
می‌تواند از سطح فراتر رود و پا به خارج از آن سطح بگذارد.

که به دوره‌ی خارج مشهور است. 

*

در دوره‌ی سطح، شما مقهور کتاب موجود هستی و بیش از هر چیز،‌ باید یادگیرنده باشی.
نه انتظار هست و نه لزوما توانش در شما هست که بتوانی نقد کنی یا تولید فکری جدید بکنی.

طرف مقابلش، اجتهاد است.
یعنی شما می‌توانی با تکیه بر اصول مدون و پذیرفته شده‌ی علمی،
استنتاج بکنی و اجتهاد بکنی.
مستقیما به منابع مراجعه کنی و تولید قکری داشته باشی.

یک برزخی این وسط -میان سطح و اجتهاد- هست، که اسم‌اش دوره‌ی خارج است.

یعنی، برای بیرون زدن از سطح، و رسیدن به اجتهاد -و پرواز با بال‌های خودتان-،
شما نیازمند آموختن راه و روش پرواز در محضر استادی هستید که
مجتهد بودنش مسلم است
و در اجتهاد کردن خبره.

که این استاد، این کار را در دوره‌ی خارج انجام می‌دهد.

*

مثلا
یک کتابی که مسایل زیادی تویش طرح شده،‌
-مثل عروه-
را دست می‌گیرد و شروع می‌کند جلو رفتن.

مثلا، متن را می‌خواند -که نظر نویسنده‌ی کتاب است-.
بعد هم نظرات بزرگان قبلی را می‌گوید،
بعد هم نظر خودش را می‌گوید.

که یا موافق با قبلی‌هاست یا فرق دارد
و در این میان، او مجبور است که یک کُشتی علمی با قبلی‌ها در محضر شاگردان بگیرد.
و دلایل بر رد و قبول نظرات قبلی بیاورد
و خلاصه در هر روز، یک جلسه‌ی دفاعیه از هر تزی که دارد،
جلوی شاگردان برگزار کند.

ندرتا هم شاگرد طراز اول و نابغه‌ای پیدا بشود که بتواند
در این کُشتی ِبزرگان، سوال خوبی بپرسد و اشکال دقیقی وارد کند،
و اشکالی بر استاد وارد کند یا کمینه حریفی به حریفان استاد -آرای بزرگان پیشین- بیفزاید. 

*

دوره‌های درس خارج هم به مانند علوم حوزوی،‌ متفاوت است.

هم‌چنان که درس‌های فقه و اصول و … سواست،
درس‌های خارج‌شان هم سواست.

یعنی دوره‌ی درس خارج اصول،‌ دوره‌ی درس خارج فقه متفاوت است.

این که چه استادی الآن در چه مقطعی باشد
و نوبت به کدام درس باشد و … دیگر بستگی به شرایط دارد.

*

و این‌که چه استادی،‌
چه‌قدر وارد جزئیات بشود،
و چه‌قدر به آرای گذشتگان گیر بدهد نیز مهم است.

این‌که یک استادی هیچ نظری را رها نکند،
و تا تکلیفش را معلوم نکرده و حکمش را به دستش نداده، دست از سرش برندارد؛
بستگی به توان و دانش و حوصله‌ی استاد دارد.

و صد البته، درس این چنین استادی، بسیار بیشتر طول خواهد کشید.

مثلا از آقای ادیبی
-روحانی عزیز، استاد سابق مدرسه آقای مجتهدی و شاگرد ایشان و علامه عسکری و …-
شنیدم که درس آیت الله وحید خراسانی،  یک دوره‌ی فقه‌اش، ١٧ سال طول کشیده.

برخی دیگر از اساتید،‌ وسواس مزبور را ندارند و به قول هم‌ایشان،
لیسیده -و شسته و رُفته- درس می‌دهند.

مثلا یک دوره درس آقای سبحانی یا آقای مکارم، ٧-٨ ساله تمام می‌شود.

به هر حال،
شما یک دوره‌ی کامل که پای درس یک استاد بنشینی،
رفته رفته راه و رسم اجتهاد را می‌آموزی و جلو می‌روی تا به مقام اجتهاد برسی. 

**

ممکن است که شما نخواهی در همه‌ی ابواب فقه مجتهد باشی،
یا عجالتا در برخی بخش‌ها مجتهد شده باشی،
آن وقت است که شما را مجتهد متجزی نام می‌نهند. 
یعنی کسی که در زمینه/زمینه‌های خاصی مجتهد باشد و حکمش نافذ.

**

و اصولا، این را هم می‌دانیم که تقلید، بر مجتهد حرام است.

*

از بحث اصلی دور نشوم.

مسیر اولی که در صدر متن ذکر کردیم،  همانا مسیر تحصیل است.

مسیری که از یک طلبه‌ی ساده تا یک مجتهد کامل، می‌توانید طی بکنید.

نیاز به کسی یا چیزی ندارید.
کاری هم به کار مردم ندارید.
پس، تا مجتهد شدنش با شماست.

اما از مجتهد شدن تا مرجع تقلید شدن،
راه دیگری نیز هست که دیگر لزوما به دانش شما بستگی ندارد.

مرجع، یعنی محل مراجعه.
مرجع تقلید، یعنی محل مراجعه برای تقلید.
یعنی کسی که مردم به او مراجعه می‌کنند برای تقلید کردن.

*

مرجع تقلید، شرایطی دارد.
که عموما همه‌ی علمای طراز اول آن را واجدند.
(نظیر مرد بودن و شیعه‌ی اثنی عشری بودن و حلال‌زاده بودن و با تقوا بودن و … )

از میان این شرایط، دو شرط است که متغیر است و می‌شود رویش بحث کرد و تشخیص داد.
یکی علم است و دیگری ورع و پرهیز‌کاری (کمینه به ظاهر)

آن که مهم‌تر هم هست، اعلم بودن است. 
یعنی ایشان از بقیه داناتر و دانشمندتر باشد.

این هم معلوم نمی‌شود،
مگر به مبارزه‌ی علمی.

که آن‌هم طوری نیست که علما بیایند و بنشینند کنار هم و بزنند توی سر و کله‌ی یکدیگر.

بلکه،
هر مجتهدی در حوزه،
حرف خودش را می‌زند و درسش دایر است.
این شاگردان هستند که معلوم می‌کنند که چی به چی است.
و مردم هم نوعا از طریق روحانیون عادی و با واسطه، با مرجع تقلید آشنا می‌شوند،
یا -مثلا- مرجع تقلید‌شان را با مشاوره با آخوند محل‌شان انتخاب می‌کنند.
آن آخوند هم به یک حلقه ای از دوستان سابق و لاحق و حوزویان متصل است،
و از احوال حوزه، به نحوی خبر می گیرد.

این است که نقش شاگردان،
هم در محک زدن علمی استاد،
هم در جلب شدن نظرها به استاد به عنوان مرجع تقلید،
بسیار برجسته است.

*

توضیح می‌دهم.

حوزه،‌ مثل دانشگاه نیست که شاگرد مجبور باشد در کلاس استادی بنشیند.
کافی‌است که فقط دو جلسه، استاد بدون مطالعه یا حتی ضعیف درس بدهد؛
دیگر کسی نمی‌نشیند پای درس‌اش.
می‌رود پای درس یک استاد بهتر.

این است که از روی تعداد شاگردان یک نفر،
و این که قد و قامت آن شاگردان در چه مقیاسی باشد،
می‌شود فهمید که دنیا دست کی است.

مثال از قدما بزنم.
مرحوم آقای خمینی، جهت تعظیم و تجلیل و تقویت مرحوم آقای بروجردی،
می‌آمد و به صورت افتخاری،‌ در درس خارج ایشان حضور می‌یافت.
-گرچه، برخی دیگر از مجتهدین طراز اول در حد امام نیز، این کار را می‌کردند-
شاگردانش را هم امر می‌کرد که بروند پای درس ایشان بنشینند.
درس خودشان را هم همیشه می‌انداختند در یک ساعتی که تداخل نکند.
تا یک وقتی دکان جلوی دکان آقای بروجردی باز نکرده باشد.

با این کار و البته عظمت خود آقای بروجردی،
بقیه‌ی آقایان مراجع ِآن زمان هم جلوی آقای بروجردی، کنار کشیدند.
و ایشان یک مرجعیت تام و عام در عالم شیعه یافت.

یک مجتهدی که پای درس‌اش، مجتهدان طراز اول نشسته باشند،
فرق‌اش معلوم است با یک مجتهد دیگر که بالجمله طلبه‌های نو پا، پای درس‌اش هستند! 

*

هم‌این‌جا یک نکته هم معلوم می‌شود که
رابطه‌ی مهمی میان مرجعیت و بودن (حضور فیزیکی) در یک حوزه‌ی علمیه برقرار است.

این‌که به کجا می‌گوییم حوزه‌ی علمیه  هم بماند برای یک یادداشت دیگر.

*

البته عوامل دیگر هم هست.

یکی‌اش شهریه است.‌
در حوزه، شهریه را می‌دهند،‌ نمی‌گیرند!

ببینید، یک دانشجوی معمولی در کشور و در دانشگاه‌های سراسری،
-تا آن‌جا که به یاد دارم-
برای دولت، سالیانه نزدیک به ١٠ میلیون تومان هزینه دارد.

دولت‌ها هم‌واره میل داشته‌اند که کنترل مالی این دانش‌جویان دینی را هم در دست داشته باشند.
یعنی غالبا خیلی هم خوش‌حال می‌شده‌اند و راغب بوده‌اند که
بشوند اسپانسر حوزه و حتی بیش از یک دانش‌جوی علوم تجربی یا مهندسی یا …
برای این دانشجویان هزینه کنند،
و به عوض، حوزه را زیر بلیط خود بیاورند.

تنها اصرار و تعمد حوزیان
-در طور این سال‌های دراز-
بوده‌است که این استقلال را تا امروز حفظ کرده‌است.
یعنی دست‌گاه دین، تا توانسته، خودش، خودش را اداره کرده‌است.

با کمک مردم. با وجوهات شرعی که مردم پرداخته‌اند.

طلبه‌ها، همواره روی خود را با سیلی سرخ نگاه داشته‌اند
تا به عوض زبان سرخ‌شان را بر اصحاب قدرت، به کام و بیرون از نیام، داشته باشند.

حالا شما نگاه نکنید به چهارتا طلبه‌ی جیره‌خوار رسمی حکومت،
که این روزها، عنان پاره کرده و این‌طور بلوا می‌کنند
و به روی مراجع تقلید هم خنجر می‌کشند
و وقاحت از حد گذرانده‌اند.

این نهاد عظیم،
-حوزه و مرجعیت-
سال‌های طولانی،‌ حامی مردم بوده.
کنار مردم بوده.
مورد مراجعه‌ی مردم بوده.
از متن مردم و با مردم بوده.

شاید هزار سال.

(حاشیه:

گفتم که.
بگذریم از چند نفر که با این سرمایه‌ی بزرگ ملی هزار ساله،
در همین سه-چهار ساله چه بازی‌ها که نکردند.
و اگر مهلت بیایند، چه ها که نخواهند کرد!
-خدا مهلت‌شان ندهد-

:ختم حاشیه)

طلبه‌ها،
برای گذران زندگی، از مراجع تقلید، شهریه می‌گیرند.
شهریه‌ای که به غایت ناچیز و کمتر از بخور و نمیر است.
(شاید در بهترین حالت، این روزها خیلی بیش‌تر ‌‌از یکصدهزار تومان نشود.)

منبع مراجع تقلید نیز وجوهات شرعی مقلدین است.

تشخیص مرجعیت مراجع نیز برای مردم، عمدتا از طریق شاگردان و مبلغین است.

یعنی بیش‌تر؛ هم‌این شاگردان (و بیت مراجع) هستند.
و اصولا تبلیغ کننده‌ی مرجعیت یک مجتهد طراز اول، شاگردان او هستند.

یک شبکه ی اجتماعی گسترده و قابل قبول،
با مکانیزم های کاملا دموکراتیک و آزاد و علمی است
که دست گاه مرجعیت شیعه را شکل می دهد.

*

خلاصه، مرجعیت چیزی نیست که بروند از دکان بقالی بخرند.
یا مثلا مدرک دانشگاهی نیست که بروند درسی بخوانند و بگیرندش.
آن اجتهاد است که کسب کردنی است به خواندن و نوشتن و …

مرجعیت،
جز دانش،
توان انتقال دانش و تدریس،‌
سال‌ها تدریس موفق و برجسته و لذا تربیت شاگردان برجسته و فعال،‌
فهم و شعور بالای اجتماعی و سیاسی،
مردم‌داری و ارتباط مطلوب با مردم،
شجاعت در دفاع از حق مردم و توان اداره‌ی طلاب را می‌طلبد.

*

گرچه،
این سیستم،
ظاهری ولنگ و واز دارد و هر مجتهد نورسیده‌ای از راه برسد، می‌تواند داعیه‌ی مرجعیت بکند.
-و اتفاقا کرده‌است-
اما در دراز مدت، بسیار معقول و منطقی عمل می‌کند.
و خرده‌پاها را حذف می‌کند و بزرگان و زبدگان و برجستگان، باقی خواهند ماند.

خیلی از مجتهدین نورسیده، الان داعیه‌ی مرجعیت دارند.
دروغ هم نمی‌گویند.
بالاخره مرجع تقلید عده‌ای هم هستند.

*

(حاشیه:

مرجعیت هم طوری نیست که کسی بتواند بگوید از من تقلید نکنید.

آن فرمایش آقای خامنه‌ای که کسی از من تقلید نکند نیز بیش‌تر یک پولتیک بود
برای حساسیت زدایی، تا یک حکم شرعی.

یعنی بر خود مجتهد که تقلید حرام است.
غالب مجتهدین هم خود را اعلم می‌دانند.
برای خودشان حکم و فتوا دارند.

شما هم بروی ازش حکمی را بپرسی، بر او واجب است که جواب تو را بدهد.
نمی‌تواند به شما بگوید برو از کسی دیگر بپرس -تقلید کن-.
و بر او واجب است که حکمی که درست می‌داند -نظر خودش- را به شما بدهد.

ضمنا، شما اگر از یک مجتهد، فقط در یک حکم هم تقلید کنی،
در هم آن یک حکم، او مرجع تقلید تو بوده.

:ختم حاشیه)

می‌بینیم با این مکانیزم آزاد و معقول،
مشکلی هم از این نظر پیش نمی‌آید که هر کسی دکان مرجعیت بزند.

خوب بزند.
مهم این است که اندازه‌ی این آدم، چه قدر است؟
و چه قدر می‌تواند ادامه بدهد؟
بگذار درب خانه‌اش تابلو بزند که «بیت مرجع تقلید عالیقدر آیت الله العظمی…».
اگر سواد نداشته باشد، مقلد -و لذا وجوهات- نداشته باشد،
شاگردانش ریزش نخواهند کرد؟

اصولا،
در بلند مدت،
شاگردان و وجوهات،
تکلیف را معلوم می‌کنند.

یعنی عام بودن مرجعیت یک مرجع، آن طوری معلوم می‌شود.

شاگردان بیشتر،
تمرکز وجوهات شرعی بیشتر
-و توان پرداخت شهریه بیشتر-
عناصر کلیدی است.

*

گرچه، تخلق به اخلاق حسنه و مردم داری و ورع و تقوا نیز بسیار مهم است،
و صد البته
شرایط سیاسی و تبلیغات و … نیز در این امر موثر هستند.
ولی اصل ماجرا (قدرت علمی/شاگردان/وجوهات و اقبال مردم)،
که یک بنای معقول و دموکراتیک و آزادانه و علمی است،
برقرار است.

*

نمی‌دانم شما هم مثل من با این مکانیزم، صفا کرده‌اید یا نه.

من که خیلی پسندیدم.

یک سر ماجرا، مردم و مقلدین هستند.
یک سر ماجرا شاگردان و زبدگان حوزه.
یک سر ماجرا مرجع تقلید.

این مکانیزم طوری طراحی شده که
به مردم می‌گوید، حرف مرجع را گوش کنید -که حرف خداست- و وظایف‌تان را انجام دهید.
به شاگردان می‌گوید، برای مجتهد اعلم و دانا، تبلیغ کنید و از او حرف خدایی بیاموزید. 
و به مرجع می‌گوید، امانت مردم را بگیر و به شاگردانت بده و حرف خدا را بزن.

مکانیزم دولتی،
-که نزد بسیاری از علمای اهل سنت و بسیاری دیگر دیده‌ایم-
می‌گوید که ای مرجع و مفتی،
پولت را از من بگیر و حرف دولت را بزن.
تکلیف مردم و شاگردان هم که معلوم است!
همان روال سابق باشد برای دولت خوب است.
یعنی مردم و شاگردان باید فکر کنند که مرجع تقلید دولتی‌، دارد حرف خدا را می‌زند!

**

مثلثی است که
یک راس آن، شایستگی و لیاقت و برجستگی مرجع تقلید است،
یک راس آن مردم و مقلدین،
و یک راس آن شاگردان و ادامه دهندگان راه و کارگزاران حوزه‌ی شیعه.

****

شنیدم و خواندم که مثلا آقای جوادی برای مرجع شدن، از نمازجمعه انصراف داده و …

این حرف‌ها، بچه بازی است.

یعنی اصلا مرجعیت این طوری نیست.

که مثلا جامعه مدرسین حوزه علمیه قم
(آن هم به ریاست آیت الله شیخ محمّد یزدی!)
-شبیه شورای اسقفان و کاردینال‌های واتیکان-
بنشینند و مرجع تقلید تعیین کنند.

اشکالی ندارد.
بنشینند و پیشنهاد کنند.

هر کس و هر گروه دیگری هم می‌تواند بنشیند و مرجع تقلید به مردم پیشنهاد کند.

ولی مرجعیت، نهادی نیست که زیر نظر جامعه مدرسین یا مجمع مدرسین یا … باشد،
یا مرجعیت را این‌ها تعیین کنند.

تایید این‌ها تقریبا هیچ مشروعیتی به یک مرجع تقلید اضافه نمی‌کند.
اتفاقا بیش از هر چیز،
بیشتر یک عمل سیاسی/تبلیغاتی است.

که شاید اتفاقا تمرکزش بر تمرکز زدایی از مرجعیت باشد.
چون -مثلا- تعامل با نهاد مرجعیتی که در شخصیتی مثل آیت الله بروجردی متمرکز باشد،
بسیار بسیار مشکل تر از چندین و چند مرجع تقلید با آرای متفاوت است.

چون،
با کسی مثل آیت الله بروجردی نمی‌شود به این راحتی طرف شد،
و از کنارش گذشت،
یا حتی بهش صریحا توهین کرد.
(کاری که برخی دولت‌مردان در حق برخی مراجع روا‌داشته‌اند)
 یا رفت و درب خانه‌اش تظاهرات راه انداخت!

یک مرجعیت متمرکز را باید خیلی ملاحظه‌اش را کرد و دستورات‌اش را لحاظ نمود.

در حالی که این تشتت و عدم تمرکز،
هزینه‌های شوخی یا توهین به این نهاد را به شدت پایین آورده‌است.

خلاصه،
شاید این گونه تحرکات جامعه مدرسین را بیش‌تر
باید تبلیغاتی
-و با نگاه بدبینانه، نوعی دخالت حکومتی-
دانست تا علمی و دینی.

شاید.

والعاقبه للمتقین

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 29 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

این خواب…مزه‌اش زیر دهانت می‌ماند!

الآن،
(سحرگاه روز عرفه در ایران و سحرگاه عید قربان در عربستان)
حاجی‌ها -عمدتا مردها-،
در مشعرالحرام وِلو هستند! 
و منتظر طلوع آفتاب.

بعد از یک شب نسبتا سخت.

*

ماجرا این است که
در روز عرفه (روز نهم)،‌ از ظهر تا غروب، بایستی که حاجی در عرفات باشد.
(که ایرانی ها برای گیر نیفتادن در ترافیک و … از عصر روز هشتم وارد عرفات می‌شوند)
نماز مغرب را می‌خوانند و راهی مشعرالحرام می‌شوند.

حد وجوب ماندن در مشعر هم بین الطلوعین است.
(جز از برای آن‌ها که عذر شرعی دارند. نظیر شرایط نامساعد جسمی و …
که وقوف اضطراری می‌کنند و زودتر به منا می‌روند.) 

ولی عموم مردم،
از عرفات سوار اتوبوس‌شان می‌شوند و به مشعر می‌روند.
مسیر چند کیلومتری که پیاده می‌شود چند ساعته آن را طی کرد،
شاید به علت تراکم جمعیت و ترافیک شدید،
ساعت‌های طولانی در ترافیک و ماشین بگذرد.

و اگر دود این همه وسیله‌ی نقلیه نبود،
شاید یکی از بهترین و زیبا ترین پیاده روی‌های ممکن،
می‌توانست همین شب عید قربان باشد.

خنکای شبان‌گاهی کویری، آسمان پر از ستاره و گسترده‌ی مسیر،
واقعا مساعد است که از عرفات تا مشعر را پیاده بروی و صفا کنی. 

اما حیف که آن قدر دود اتوبوس‌ها و وسایل نقلیه دیگر آزار دهنده است که
مردم ترجیح می‌دهند -گاهی تا هشت ساعت- بنشینند در اتوبوس.

خلاصه،
هر طور که بروی و هر قدر هم دیر وارد مشعر بشوی،
بالاخره یکی- دو ساعتی وقت اضافه خواهی داشت که بتوانی یک چرت بزنی.

و از آن‌جا که فقط چند ساعت در مشعر وقوف وجود دارد،
هیچ امکانات خاصی -جز دستشویی- که آن‌هم چند سالی است ساخته شده،
تعبیه نشده.
توجیه هم ندارد.

بنا هم بر سبک‌باری است.
یعنی کسی چیزی همراه نمی‌آورد مگر یک زیرانداز بسیار سبک و معمولی.
آن را هم خیلی‌ها نمی‌آورند.

خلاصه،
وقتی خسته و کوفته به مشعر می‌رسی،
در خاک و خول،‌
آن کنارها،
کنار جاده و اتوبان و گارد ریل،
در بیابان،‌ زیر پل و …
مجبوری یک جایی پیدا کنی و درازی بکشی.
شرایط، چندان مساعد نیست.

*

آن سال که ما مکه بودیم،
ترافیک خیلی شدید بود،
احتیاط کردیم و خواستیم قبل از نیمه شب وارد مشعر شویم،
معین کاروان را برداشتیم و راهی شدیم.
با ٢٠ – ٣٠ نفر از جوان ها و چند نفر از پیرمردهای کاروان.

پیاده رفتیم تا به مشعر رسیدیم.
معین کاروان گفت که
«فلانی!‌ این‌ها را تا جایی که راه می‌آیند، راه ببر. تا نزدیک‌ترین جا به منا ببریم‌شان.
فردا صبح، کسی نای پیاده روی و حرکت در ازدحام را نخواهد داشت.»

ما هم ملت را هر طور بود، کشان کشان،‌ تا بیخ پل -فکر کنم- ملک خالد
-که مرز مشعر و منا است-
بردیم.

به ملت گفتیم کمی استراحت کنند.
خودم هم قصد کرده بودم که نخوابم.
نشد.
اولش رفتم کنار یکی از بچه‌های کاروان که زیراندازش بزرگ بود.
وسط جاده بود تقریبا جایش.
دقایقی نگذشت که بوق بلند ماشین‌ها مرا متوجه کرد که
این‌جا، جای خوابیدن نیست و هر آن -با این راننده‌های خشمگین و ناشی عرب-
جان‌مان در خطر است!

آمدیم این‌طرف تر،
آن سوی گارد ریل،‌ در خاک و خول.

خدا خیرش بدهد دکتر آریان را.
گفت
«محسن جان اگر زیر انداز نداری،‌ بیا این‌جا»

ما هم از خدا خواسته.
گفتم: «دکتر! فکر کنم اصلا خوابم نخواهد برد.»

او بار اولش نبود.

خنده‌ای کرد و گفت:
«خوابت می‌برد هیچ!
مزه‌ی این خواب هم زیر زبانت خواهد ماند!»

با بخش اول صحبتش مشکلی نداشتم،
ولی باور بخش دومش،‌ برایم راحت نبود.

آن هم با آن خستگی و شرایط نامساعد.
شاید از خستگی سخت‌تر،
فقدان نظافت و خاک و خول و … بود.

*

اما،
وقتی مرا برای نماز صبح صدایم کرد،
تازه فهمیدم که چه نکته‌ی تمیزی گفته بود دکتر نکته سنج ما.

شاید هنوز که هنوز است،
شیرینی آن خواب، از زیر زبانم نرفته باشد.
یعنی اگر بپرسی، بهترین خوابی که در عمرت کرده‌ای کدام بوده،
لاجرم نمی‌توانم از این شب عزیز در مشعرالحرام بگذرم.

*

نماز را خواندیم و حاجی‌های کاروان را جمع کردیم
و به محض طلوع آفتاب، راهی شدیم.

و اولین گروهی از کاروان بودیم که به چادرهامان در منا رسیدیم.
-البته جز خانم‌ها و معذورین که شب قبل با ماشین آمده بودند!-

*

یادش بخیر.

خدا مکرر و مکرر نصیب همه‌مان بکند.
با چاشنی معرفت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

مواجهه با غرب: احترام یا خشوع؟

در مواجهه‌ی ما با غرب،
-یا به جای غرب، بگوییم ممالک پیشرفته. با همان تعاریف خودشان از پیشرفت و توسعه-
 باید یک روی‌کرد درست و مبتنی بر تعقل و انصاف داشت.

 

به خصوص، با توجه به کاربرد عجیب و لولو گونه‌ای که -این روزها- واژه‌ی غرب پیدا کرده‌است،
و کیسه‌ی بوکسی شده‌است که هر ننه قمری از راه می‌رسد، مشتی بر آن می‌زند.
بی‌آن‌که اصلا بداند دقیقا چه ضربه‌ای را به چه چیزی زده است!
و حسب این‌که بگوید ما هم هستیم و یک مشت محکمی بر دهان یاوه گویان زده باشیم!
یک تف و لعنتی هم نثار غرب و غربیات و محصولات غربی و علوم غربی و … می‌فرمایند،

غافل از آن‌که از آن میکروفن و رادیو و تلویزیون که اسباب ارتباط این تف و لعنت است
تا نعلین و جوراب و عبا و عمامه که بر تن حضرتش هست، 
بالجمله مستقیم یا غیرمستقیم مرهون علوم و تکنولوژی و محصولات همین جناب غرب است!

هم‌چنین آن ماشین ضدگلوله که با آن، خطیب محترم را می‌برند و می‌آورند!

*
آسیب شناسی این نگاه‌ها
و یافتن یک مشی و روش عادلانه/عاقلانه و پایدار،
لازم و بایسته است.

سه سال پیش(١٣٨۵)، یادداشتی نوشتم با عنوان
«نقشه‌ای در برابر یک آسمان خراش!+» .

گرچه،‌ برخی گزاره‌ها و پیش‌فرض‌هایم در آن یادداشت را
دیگر نمی‌توانم
به آن صورت محکم و مصرح بیان کنم
ولی کلیت کلام را هنوز می‌پسندم و به آن باور دارم.

*

غرب،
بخواهیم یا نخواهیم،
یک تمدن بالیده و شکل گرفته و آگنده از هزاران حسن و عیب است.

گروهی،
در برابر غرب خشوع دارند.
واداده‌اند.

نه در مورد غرب، در مورد هر چیز خوب دیگر. حتی آدم‌ها دیگر.

من دیده‌ام
که بعضی یک احساس خضوع و کوچکی می‌کند جلوی یک آدمی که
-مثلا- خیلی ثروتمند است یا یک ماشین خیلی گران‌قیمت و مدل بالایی دارد.

ولو این‌که یک شخصیت سفله و بی‌قیمت و بی‌محتوایی داشته باشد آن فرد ثروتمند.

حالا واکنش این فرد که در درون خود احساس کوچکی می‌کند،
در برابر ان فرد ثروتمند چیست؟

در چنین فردی، سه گونه واکنش و مواجهه متصور است.

*
١. تعظیم!

یا خضوع و خشوع علنی می‌کند و سر خم می‌کند و تملق و سفلگی پیشه می‌کند.

توضیح این‌که،
این افراد، واداده‌اند.
شاید از خودشان بدشان می‌آید.
دلشان می‌خواهد همه‌ی وجود خود را رها کنند و
از پای تا به سر، بشوند مثل آن آقا.

از در «تسلیم ِتمام» در می‌آیند.
و اگر به اندک ظواهری از سنن بومی‌شان پای‌بند می‌مانند،
در رودربایستی با خودشان هستند.
رودربایستی‌ای که بالاخره روزی مجبورند کنارش بگذارند،
یا عمری میان زمین و هوا سر کنند.

اگر فرصتش پیش بیاید، لحظه‌ای در رها کردن همه‌ی موجودیت پیشین خود،
درنگ نمی‌کنند.
از این آدم‌ها، گروه‌ها و حتی کشورها، هر روز می‌بینیم.

در همه‌ی اقشار هم هستند.
در مردم عادی.
در نخبگان و اساتید و فرهنگیان و روشنفکران.
در دولت‌مردان و سیاست‌مداران.

*

٢. تکبر!

یا نوع دیگر واکنش، توهین و تحقیر و تکبر است.

یعنی، فرد شروع می‌کند به فحش دادن یا کینه‌توزانه سخن راندن یا …

بسیاری از این عزیزانی که به غرب فحش می‌دهند،
«مرگ بر…» -«مرگ بر…»
سر می‌دهند و توهین و درشتی می‌کنند،
نه از سر قدرت و شجاعت،
‌که -اتفاقا- این نوع رفتار، بیش از هر چیز، از سر یک ترس درونی است.

احادیث اخلاقی فراوانی هم به گواه داریم.
در مورد اخلاق فردی و امراض نفسانی. 
که تکبر در فرد، منبعث از خود حقیربینی درونی متکبر است.
نشانه‌ی بزرگی و کبر درونی نیست.

*

٣. انکار!

یا مصداق آن ضرب المثل می‌شود که
«گربه دستش به گوشت نمی‌رسید، می‌گفت بو می‌دهد!»

یعنی، آقایان از بیخ منکر خیر و فضل می‌شوند.

می‌گویند، اصلا این ماشین، مرکب خوبی نیست.
بهترین مرکب، همین الاغ است یا مثلا پیکان ۴٨ است.
مرسدس بنز آخرین مدل، اصلا خوب نیست!

ما اگر پول هم داشتیم، بنز نمی‌خریدیم!
همین الاغمان، از همه بهتر است!

یا این علوم غربی، اصلا علم نیستند.
آن علمی که اسلام سفارش کرده به آموختن، فقط همین هایی است که ما بلدیم!

یا
علوم غربی منحط و منحرف و نجس هستند!

یا
اصلا پیشرفت مورد نظر اسلام (=مورد نظر ما!) این‌ها نیست اصلا.
غرب پیش‌رفت نکرده که!
پس‌رفت هم کرده!

همه‌اش توحش و حیوانیت و … است!

***

به نظرم هیچ‌ یک از این برخوردها،‌ برخوردهای درستی نیستند.

**

گروه دیگری نیز هستند که
در مواجهه به یک پدیده‌ی زیباتر و قوی‌تر از خود،
دچار حقارت درون نمی‌شوند.

در دعای ابوحمزه‌ نیز چشم بیندازید یکی از دعاهای برجسته‌ی حضرت علی بن الحسین،
این است که
«واجعل غنای فی نفسی»

-که خدا این دعا را در حق همه‌مان مستجاب کناد-

کسی که مناعت طبع دارد،
عزت نفس دارد،
سینه‌ی گشاده دارد،‌
خدا غنایش را در سینه‌ی خودش قرار داده.

غبطه می‌خورد؛
ولی حسودی نمی‌کند.
در درون خود، احساس حقارت و کمبود نمی‌کند.

در بیرون خود چرا.
ممکن است احساس کمبود بکند.

که در بیرون از خود، یک چیزهایی ندارد نسبت به دیگری! 

خوبی و خیر (نامی که خداوند بر نعمات مادی نهاده است) را در خود یا دیگری می‌بیند.
انکارش نمی‌کند.

مثلا در مواجهه با آن آقای پول‌داری که ماشین خیلی خوبی سوار است،
تلقی‌اش این است که
«بالاخره مرکب خوب و ایمن و راحت، نعمت است.
خوب است.»

او متوجه می‌شود که مرکب او، از مرکب آن آقا کم دارد.
قبول!
این «بهتر بودن ِماشین»، یک ارزیابی منطقی از شرایط است.
که اصلا می‌تواند انگیزاننده باشد.

شما اگر داشته‌هایت را و نداشته‌هایت را بشناسی و بدانی،
می‌فهمی که دقیقا در چه نقطه‌ای ایستاده‌ای و برای رسیدن به نقطه‌ی بعدی،
چه کاری باید بکنی و چه کاری از دستت بر می‌آید
و …

ولی به هر حال، حس کمبود در درون خودش نمی‌کند.
مثلا می‌گوید:
«ما هم پول‌مان برسد، می‌خریم و سوار می‌شویم.
یا ایشالا می‌رویم، کار می‌کنیم و پول در می‌آوریم و بهترش را خواهیم خرید.»

از کنار آن آقای پول‌دار،
یا از کنار ماشین آن آقا هم که رد بشود،
نه خضوع بی‌جا و تعظیم بی‌ربط می‌کند،
نه به آن ماشین خط می‌اندازد
یا به آن آقای پول‌دار فحش می‌دهد و توهین روا می‌دارد.

*

این آدم، یک آدم سلیم النفس و معقول است.

یک رویه و برخورد منطقی با داشته‌های خوب دیگران است.

بدون حسودی، بدون حقارت نفس، بدون پرخاش و وهن، بدون تکبر، بدون تغافل.

**

وقتی نگاه این باشد،
محترمانه باشد، مومنانه باشد،
خیلی شرایط فرق خواهد کرد.

شما سینه‌ات برای بررسی و انتقال تجربیات بشری گشاده خواهد شد.
برای یافتن راه‌های بهینه‌ی ساختن.

ما،
با نگاه تخریب‌گری که می‌خواهد روی ماشین دیگری خط بیندازد،
یا نگاه منفعلی که پیشرفت را پس‌رفت نام دهد،
به هیچ جایی نمی‌رسیم.

نداشتن و ندانستن، ننگ و عار نیست.

(چون بیشتر مربوط است به پدران ما.
شاید کم‌کاری کرده‌اند. شاید دانایی کافی نداشته‌اند. شاید …
گرچه شرایط خوبی نیست، ولی مستقیما به ما مربوط نیست. عارش به گردن ما نیست.)

 
اما، تلاش نکردن و نپرسیدن، ننگ و عار است.

*

ما،
نیازمند یک نگاه سازنده و محترمانه هستیم.

نگاهی که بیش از نفی و تخریب غرب -یا هر بنای ساخته‌شده‌ی دیگر-،
نگران ساختن خودش است.

در پی یک رقابت عادلانه است.
در خودش نقاط قوت ِ بالفعل نشده را می‌بیند و می‌شناسد.
از پیش‌رفت و بهبود نا امید نیست.

تنها با این نگاه است که
می‌توانیم از تجربیات غرب استفاده کنیم.
ما از ندانستن و نداشتن خجالت نمی‌کشیم.
بلکه از نادان و نادار ماندن خجالت می‌کشیم.

آن وقت است که دیگر از هیچ علمی نمی‌ترسیم.
نه غربی و نه شرقی و نه اسلامی و نه هندی و نه هر چیزی که بگویی.

در مثال فردی که زدیم،
شما می‌روی می‌پرسی یا تحقیق می‌کنی که آن آقای ثروتمند،‌
چه کار کرد؟
چه طور رشد کرد؟
یا می‌گردی پی مسیر رشد.
راه‌های جدید خودت را کشف می‌کنی.
خودت می‌شوی صاحب سبک خودت.

هم به داشته‌ی دیگران احترام می‌گذاری،
هم به داشته‌ی خودت.

**

به قول رفقای اهل ان ال پی:

ما نیازمندیم که
کلمه‌ی اصلی پرسش‌مان را
از «چرا؟» که معطوف است به ایراد گرفتن و غرغر کردن،
به «چگونه؟» تغییر دهیم.

**

آن حرف‌های صد من یک غاز منبعث از توهین یا تعظیم، 
هر دو بسیار افراطی و شکننده اند.

هم آنان که  غرب را قبله کرده‌اند و بهشت اش دانسته‌اند،
هم آنان که غرب را یک‌سره تباهی دانسته‌اند.

با هر کدام از این باورها، وارد غرب بشوید،
باورتان دگرگون خواهد شد.

غرب تمدنی است که نه کاملا بی‌اشکال است نه کاملا بی‌محتوا.
نه به تمامه فرشته‌است نه به تمامه شیطان.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

علم را می شکافت و اسرار آن را آشکار می کرد

 

امروز هفتم ذی الحجة، سالروز شهادت امام پنجم، امام محمد باقر علیه السلام می باشد.

امام باقر علیه السلام در سال 57 هجرى در شهر «مدینه» چشم به جهان گشود. نام او «محمد» و کنیه‏اش «ابوجعفر» است و «باقر» و «باقر العلوم» لقب او مى‏باشد. مادر ایشان «فاطمه»، دختر امام حسن مجتبى علیه السلام است. از این جهت امام باقر نخستین کسى بود که هم از نسل امام حسن علیه السلام و هم از نسل امام حسین علیه السلام می باشد.

ایشان در زمان شهادت جد بزرگوارشان اباعبدالله الحسین علیه السلام در کربلا، 4 سال داشتند. هنگام وفات پدر خود امام زین العابدین علیه السلام، سى و نه سال داشت. امام باقر در سال 114 هجرى در سن 57 سالگی در مدینه مسموم گشته و به شهادت رسید و در قبرستان بقیع، کنار قبر پدرش و جدش امام مجتبی، به خاک سپرده شد.

دوران امامت آن حضرت هجده سال بود. پیشواى پنجم طى مدت امامت خود، در همان شرائط نامساعد، به نشر و اشاعه حقایق و معارف الهى پرداخت و مشکلات علمى را تشریح نمود و جنبش علمى دامنه دارى به وجود آورد که مقدمات تاسیس یک «دانشگاه بزرگ اسلامى» را که در دوران امامت فرزند گرامیش «امام صادق» به اوج عظمت رسید، پى ریزى کرد.

امام پنجم در علم، زهد، عظمت و فضیلت سرآمد همه بزرگان بنى هاشم بود و مقام بزرگ علمى و اخلاقى او مورد تصدیق دوست و دشمن بود. به قدرى روایات و احادیث، در زمینه مسائل و احکام اسلامى، تفسیر، تاریخ اسلام، و انواع علوم، از ان حضرت به یادگار مانده است که تا آن روز از هیچ یک از فرزندان امام حسن و امام حسین علیه السلام به جا نمانده بود. 1

رجال و شخصیتهاى بزرگ علمى آن روز، و نیز عده‏اى از یاران پیامبر صلی الله علیه و آله که هنوز درحال حیات بودند، از محضر آن حضرت استفاده مى‏کردند.

«جابر بن یزید جعفى» و «کیسان سجستانى» (از تابعین) و فقهائى مانند: «ابن مبارک»، «زهرى»، «ابوحنیفه»، «مالک»، «شافعى»، از آثار علمى او بهره‏مند شده سخنان آن حضرت را، بى واسطه و گاه با چند واسطه، نقل نموده‏اند.

کتب و تالیفات دانشمندان و مورخان اهل تسنن مانند: طبرى، بلاذرى، سلامى، خطیب بغدادى، ابونعیم اصفهانى، و کتابهایى مانند: موطا مالک، سنن ابى داود، مسند ابوحنیفه، مسند مروزى، تفسیر زمخشرى، و دهها نظیر اینها، که از مهمترین کتب اهل تسنن است، پر از سخنان پرمغز پیشواى پنجم است و همه جا جمله: «قال محمد بن على» و یا «قال محمد الباقر» به چشم مى‏خورد. 2

«محمد بن مسلم»، از شخصیتهاى بزرگ شیعه و راویان بسیار بلندپایه و بافضیلت، نمونه بارزى از شاگردان برجسته امام باقر در فقه و حدیث است. او اهل کوفه بود و طى چهار سال اقامت در شهر مدینه، پیوسته به محضر امام باقر و بعد از او به خدمت امام صادق علیهما السلام شرفیاب مى‏شد و از محضر آن دو امام بزرگ بهره‏ها مى‏اندوخت. وى مى‏گوید: هر موضوعى که به نظرم مى‏رسید، از امام باقر مى‏پرسیدم و جواب مى‏شنیدم، به طورى که سى هزار حدیث از امام باقر و شانزده هزار حدیث از امام صادق علیهما السلام فرا گرفتم. 3

محمد بن مسلم کتابى بنام «اربعمأْة مسئله» (چهارصد مسئله) تالیف کرده بود که گویا پاسخ چهارصد مسئله‏اى باشد که از پیشواى پنجم و ششم شنیده بود. 4

آثار درخشان علمى پیشواى پنجم و شاگردان برجسته‏اى که مکتب بزرگ وى تحویل جامعه اسلامى داد، پیشگویى پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله را عینیت بخشد. راوى این پیشگویى «جابر بن عبدالله انصارى» شخصیت معروف صدر اسلام است.

جابر که یکى از یاران بزرگ پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله و از علاقه‏مندان خاص خاندان نبوت است، مى‏گوید:

روزى پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله به من فرمود: «بعد از من شخصى از خاندان مرا خواهى دید که اسمش اسم من و قیافه‏اش شبیه قیافه من خواهد بود. او درهاى دانش را به روى مردم خواهد گشود.» 5

سالها از این جریان گذشت، زمان پیشواى چهارم امام سجاد علیه السلام رسید. روزى جابر از کوچه‏هاى مدینه عبور مى‏کرد، چشمش به حضرت باقر افتاد. وقتى دقت کرد، دید نشانه هایى که پیامبر صلی الله علیه و آله فرموده بود، عینا در او هست.

پرسید اسم تو چیست ؟

گفت: اسم من محمد بن على بن الحسین است.

جابر بوسه بر پیشانى او زد و گفت: جدت پیامبر به وسیله من به تو سلام رساند!

جابر از آن تاریخ، به پاس احترام پیامبر صلی الله علیه و آله و به نشانه عظمت امام باقر علیه السلام هر روز دو بار به دیدار آن حضرت مى‏رفت، او در مسجد پیامبر، میان انبوه جمعیت مى‏نشست (و در پاسخ بعضى از مغرضین که از کار وى خرده‏گیرى مى‏کردند) پیشگویى پیامبر اسلام را نقل مى‏کرد.

امام باقر علیه السلام با پنج تن از خلفاى اموى معاصر بود. این خلفا، به استثناى عمر بن عبدالعزیز- که شخصى نسبتا دادگر و نسبت به خاندان پیامبر صلی الله علیه و آله علاقه‏مند بود- همگى در ستمگرى و استبداد و خودکامگى دست کمى از نیاکان خود نداشتند و مخصوصاً نسبت به پیشواى پنجم همواره سختگیرى مى‏کردند.

امام باقر علیه السلام در شام

یکى از حوادث مهم زندگى پرافتخار پیشواى پنجم، مسافرت آن حضرت به شام مى‏باشد.

هشام بن عبدالملک، که یکى از خلفاى معاصر امام باقر علیه السلام بود، همواره تلاش مى‏کرد مانع گسترش نفوذ معنوى و افزایش پیروان آن حضرت گردد.

در یکى از سالها که امام باقر علیه السلام، همراه فرزند گرامى خود «جعفر بن محمد» به زیارت خانه خدا مشرف شده بود، هشام نیز عازم حج شد. پس از ایام حج، به محض آنکه به پایتخت خود (دمشق) بازگشت به حاکم مدینه دستور داد امام باقر و فرزندش جعفر بن محمد را روانه شام کند. امام ناگزیر همراه فرزند ارجمند خود مدینه را ترک گفته وارد دمشق شد.

هشام یک مسابقه تیراندازى! ترتیب داد و اصرار و پافشارى کرد که امام را در آن مسابقه شرکت بدهد تا بلکه به واسطه شکست در مسابقه، امام در نظر مردم کوچک جلوه کند! امام دست برد و کمان را گرفت و تیرى در چله کمان نهاد و نشانه‏گیرى کرد و تیر را درست به قلب هدف زد! آنگاه تیر دوم را به کمان گذاشت و رها کرد و این بار تیر در چوبه تیر قبلى نشست و آن را شکافت! تیر سوم نیز به تیر دوم اصابت کرد و به همین ترتیب نُه تیر پرتاب نمود که هر کدام به چوبه تیر قبلى خورد!

این عمل شگفت‏انگیز، حاضران را بشدت تحت تاثیر قرار داده و اعجاب و تحسین همه را برانگیخت. هشام بى اختیار گفت: آفرین بر تو اى اباجعفر! تو سرآمد تیراندازان عرب و عجم هستى.

مناظره با اسقف مسیحیان

 هشام دستاویز مهمى براى جسارت بیشتر به پیشگاه امام پنجم در دست نداشت، ناگزیر با مراجعت آن حضرت به مدینه موافقت کرد. هنگامى که امام همراه فرزند گرامى خود از قصر خلافت خارج شدند، در انتهاى میدان مقابل قصر با جمعیت انبوهى روبرو گردید که همه نشسته بودند. امام از علت اجتماعشان جویا شد. گفتند: اینها کشیشان و راهبان مسیحى هستند که در مجمع بزرگ سالیانه خود گرد آمده‏اند و طبق برنامه همه ساله منتظر اسقف بزرگ مى‏باشند تا مشکلات علمى خود را از او بپرسند. امام علیه السلام به طور ناشناس به میان جمعیت تشریف بردند. این خبر فوراً به هشام گزارش داده شد. هشام افرادى را مامور کرد تا در انجمن مزبور شرکت نموده از نزدیک ناظر جریان باشند.

طولى نکشید اسقف بزرگ که فوق العاده پیر و سالخورده بود، وارد شد و با شکوه و احترام فروان، در صدر مجلس قرار گرفت. آن‏گاه نگاهى به جمعیت انداخت، و چون سیماى امام باقر علیه السلام توجه وى را به خود جلب نمود، رو به امام کرد و پرسید:

– از ما مسیحیان هستید یا از مسلمانان؟

– از مسلمانان.

– از دانشمندان آنان هستید یا افراد نادان؟

– از افراد نادان نیستم!

– اول من سوال کنم یا شما مى پرسید؟

– اگر مایلید شما سوال کنید.

– به چه دلیل شما مسلمانان ادعا مى‏کنید که اهل بهشت غذا مى‏خورند و مى‏آشامند ولى مدفوعى ندارند؟ آیا براى این موضوع، نمونه و نظیر روشنى در این جهان وجود دارد؟

– بلى، نمونه روشن آن در این جهان جنین است که در رحم مادر تغذیه مى‏کند ولى مدفوعى ندارد!

– عجب! پس شما گفتید از دانشمندان نیستید؟!

– من چنین نگفتم، بلکه گفتم از نادانان نیستم!

– سوال دیگرى دارم.

– بفرمایید.

– به چه دلیل عقیده دارید که میوه‏ها و نعمتهاى بهشتى کم نمى‏شود و هر چه از آنها مصرف شود، باز به حال خود باقى بوده کاهش پیدا نمى‏کنند؟ آیا نمونه روشنى از پدیده‏هاى این جهان را مى‏توان براى این موضوع ذکر کرد؟

– آرى، نمونه روشن آن در عالم محسوسات، آتش است. شما اگر از شعله چراغى صدها چراغ روشن کنید، شعله چراغ اول به جاى خود باقى است و از ان به هیچ وجه کاسته نمى‏شود!

اسقف هر سوال و مشکلى به نظرش مى‏رسید، همه را پرسید و جواب قانع کننده شنید و چون خود را عاجز یافت، بشدت ناراحت و عصبانى شد و گفت: «مردم! دانشمند والا مقامى را که مراتب اطلاعات و معلومات مذهبى او از من بیشتر است، به اینجا آورده‏اید تا مرا رسوا سازد و مسلمانان بدانند پیشوایان آنان از ما برتر و بهترند؟! به خدا سوگند دیگر با شما سخن نخواهم گفت و اگر تا سال دیگر زنده ماندم، مرا در میان خود نخواهید دید!» این را گفت و از جا برخاست و بیرون رفت!

گفتگوى امام با نافع بن ازرق، یکى از سران خوارج :

روزى «نافع» به حضور امام رسید و مسائلى از حرام و حلال پرسید. امام به سوالات وى پاسخ داد و ضمن گفتگو فرمود:

به این مارقین (از دین خارج شدگان) – خوارج – بگو: چرا جدایى از امیر مومنان علی علیه السلام را حلال شمردید، در صورتى که قبلا خون خویش را در کنار او و در راه اطاعت از او نثار مى‏کردید و یارى او را موجب نزدیکى به خدا مى‏دانستید؟!

سپس خود امام افزود: آنان خواهند گفت که او در دین خدا، حَکَم قرار داد. به آنان بگو: خداوند در شریعت پیامبر خود، در دو مورد، دو نفر را حَکَم قرار داده است؛ یکى در مورد اختلاف میان زن و شوهر است که مى‏فرماید:

«و اگر از جدایى و شکاف میان آن‏ها بیم داشته باشید، داورى از خانواده شوهر و داورى از خانواده زن انتخاب کنید (تا به کار آنان رسیدگى کنند) اگر این دو داور تصمیم به اصلاح داشته باشند، خداوند کمک به توافق آنها مى‏کند. خداوند دانا و آگاه است». 6

دیگرى، داورى «سعد بن معاذ» است که پیامبر اسلام او را میان خود و قبیله یهودى «بنى قریظه» حکم قرار داد، و او هم طبق حکم خدا نظر داد. آن‏گاه امام افزود: آیا نمى‏دانید که امیر مومنان حَکَمیت را به این شرط پذیرفت که دو داور بر اساس حکم قرآن داورى کنند و از از حدود قرآن تجاوز نکنند و شرط کرد که اگر بر خلاف قرآن راى بدهند، مردود خواهد بود؟ وقتى که به امیر مومنان گفتند: داورى که خود تعیین کردى، بر ضرر تو نظر داد، فرمود: من او را داور قرار ندادم، بلکه کتاب خدا را داور قرار دادم. پس چگونه مارقین، حَکَمیت قرآن و مردود بودن خلاف قرآن را گمراهى مى‏شمارند، اما بدعت و بهتان خود را گمراهى به حساب نمى‏آورند؟!

«نافع بن ازرق» با شنیدن این بیانات گفت: به خدا سوگند این سخنان را نه شنیده بودم و نه به ذهنم خطور کرده بود، حق همین است ان شاء الله! 7

وصیت امام

کلینی به سند خود از امام صادق علیه السلام نقل کرده است که فرمود: چون لحظه وفات پدرم فرا رسید به من فرمود: «بنویس. این چیزی است که یعقوب فرزندانش را بدان وصیت کرد که: ای فرزندانم خداوند دین را برای شما برگزید، پس نمیرید مگر آنکه تسلیم رضای خداوند باشید.» 8

———————————————————————————

1- الارشاد شیخ مفید، ، ص 261

2- مناقب آل ابى طالب، ابن شهرآشوب، ج 4، ص 195

3- الاختصاص شیخ مفید، ص 201

4- مولفوا الشیعه فى صدر اسلام، السید عبدالحسین شرف الدین، ص 64

5- امالی شیخ صدوق، ص 211

6- «وان خفتم شقاق بینهما فابعثوا حکما من اهله و حکما من اهلها ان یریدا اصلاحا یوفق الله بینهما ان الله کان علیما خبیرا» (نساء:35)

7- احتجاج طبرسى، ج 2، ص 176

8- سیره معصومان، سید محسن امین، ج 5

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

دایی من هم …

دایی من هم رفت، خیلی زود. بیماری اش ۷ ماه طول کشید، اما ۵۷ سال عمر کرد. ۵۷ سالی که به اندازه عمر صدها نفر بود و در سحر اولین جمعه ذی الحجه پر کشید و رفت تا چهلمش روز عاشورا شود و بفهمم اگر همیشه احساس میکردم محرم و عاشورا را با دل درک کرده بود، برای چه بود …

‎فکر می کردم میشناختمت ، اما حالا دارم میشناسمت. حالا که با رفتنت و از مراسم ختم فهمیده اند که خرج زندگی چند نفر را میدادی! هزینه ازدواج چندین زوج را تقبل کرده بودی و خرج تحصیل بسیاری یتیم را میدادی و هیچکس حتی عزیزترین کسانت هم از آن خبر نداشت.
وقتی همهٔ خیابان محل مغازه ات در تهران در غم رفتنت سیاه پوش شده ، حالا باورم میشود که وقتی که در این خیابان پیاده راه میرفتی، چرا از بچه کوچک تا پیرمرد، از مرد و زن همه بهت سلام میکردند. اما حتما با رفتنت میخواستی به ما نشان بدهی که کی هستی و چقدر خیر رساندی و کمک کردی به مردم؟ کاش یکی از آنها را می دانستم تا بهتر شناخته بودمت و میدانم که بسیاری از تو را هیچ کس نخواهد فهمید و بین خودت و خدا خواهد ماند.
‎خدا بیامرزتت.

‎از خوانندگان محترم تقاضا دارم برای ایشان فاتحه و صلواتی بفرستند و برای آمرزش ایشان دعا کنند.

ممنون.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

زندان به جرم کامنت؟!

من نمی‌دانم اصل این خبر چه قدر درست است.

ولی اگر واقعا درست باشد، خیلی خیلی عجیب و ظالمانه است.

یا قاضی از اینترنت و کامنت و … کلا سر در نمی‌آورد.
یا می‌خواهند زهر چشم بگیرند،
یا …

ولی هیچ مبنای عقلانی و انسانی ندارد چنین حرکتی.

*

شما هیچ فکر کرده‌اید که
این کامنتی که موجب صدور این حکم شده را،
ممکن است خود قاضی یا خود بازجو گذاشته باشد.

یعنی،
بازجو یا قاضی،
ممکن است خودش آن کامنتِ -به زعم آقایان- موهن را گذاشته باشد،
و بعد هم به استناد همان کامنت،‌ طرف را محکوم کرده باشند.

این،‌ اصلا عادلانه نیست.
اصلا عاقلانه نیست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 23 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

بلایی که حذف ِ«حق انتخاب» بر سر ِچیزهای خوب می‌آورد!

مثال در این زمینه کم نیست.
یک مورد خوبش را برایتان مثال می‌زنم،
که دعوا هم سرش نشود.
در زمینه‌های مالی و حسابداری و … است.

*

اصولا عبارت Fund را در فارسی خوب معنی نکرده‌ایم.
مرحوم عزیز نبوی، به عنوان «حساب مستقل» ترجمه‌اش کرده.
از بقیه بهتر است.

ما این‌جا خیلی عبارت صندوق را به کار می‌بریم.

مثل «صندوق» ذخیره ارزی.
یا از آن طرفش، برخی می‌گویند «حساب» ذخیره ارزی.
نمی‌گویم کاملا غلط است
ولی هم «صندوق» و هم «حساب»،‌ تعریف و معادلی غیر از Fund دارند.

حالا سخن بر سر این تعاریف و ترجمه‌ها نیست.

یک Fund مشهوری در بخش عمومی وجود دارد با عنوان «خدمات داخلی+».

می‌توان گفت که
در یک نهاد عمومی -مثل شهرداری-، بخشی به دیگر بخش‌ها، خدماتی ارائه نماید.

مثال بزنم،
فرض کنید شهرداری شهری به بزرگی تهران،
با چند میلیون متر کوچه و خیابان و مسیر اسفالت،
نیازمند به چه حجم عظیمی از آسفالت و قیر و غیره است.

این توجیه پذیر است که
دپارتمانی تاسیس شود و به جای این که مثلا 22 منطقه شهرداری،
هر کدام مستقلا از پیمانکاران خدمات خود را خرید کنند

-که لاجرم در قیمت خریدشان،
(قیمت تمام شده + سود پیمانکار)
لحاظ شده است-

بخشی در خود شهرداری تاسیس شود که
به این 22 منطقه سرویس و خدمات -با همان کیفیت یا بالاتر- بدهد.

چرا که

اولا از مزیت مقیاس+ برخوردار خواهد شد و می‌تواند قیمت تمام شده را کاهش دهد،
و ثانیا می‌تواند به عنوان «خدمات داخلی»  با بخش های دیگر سازمان،
تنها با «قیمت تمام شده» محاسبه کند و سودی دریافت ندارد.

البته بحث های جذاب Transaction Cost کماکان به جای خود باقی است.
(و اتفاقا بخش بعدی عرایضم بی‌ارتباط با آن نیست)

ولی به صورت کلی، این ایده، به نظر جذاب و معقول می‌رسد.

فقط و فقط یک شرط اساسی دارد.

*

نکته ی کلیدی این جاست:

این پیشنهاد تنها در صورتی می تواند کارآ باشد که
حق انتخاب را از مدیران مناطق شهرداری‌مان (=مشتریان نهایی) نگیریم.

یعنی، این بخش خدمات داخلی،
هیچ گاه خود را همواره دارای مشتری نبیند.
مشتریان مجبور به خرید از این بخش نباشند.
خیالش از رضایت مشتری، کیفیت و قیمت بهتر، هرگز نباید راحت و آسوده باشد.
و انگار کند که هر کاری بخواهد می تواند با مشتری بکند.

خصوصی و دولتی ندارد.
هر محصولی که هژمونی انحصاری داشته باشد،
خود را از مشتری مستغنی می‌بیند.
دغدغه بهبود کیفیت، حفظ مشتری و مشتری مداری، افزایش بهره‌وری و کاهش هزینه،
نخواهد داشت.

تنها و تنها وجود رقیب است که
سازمان را چالاک می‌کند.
مجبور به تحرک می‌کند.

تیغ مکانیزم‌های دیگر در شرایط انحصار، به شدت کند است.

با فشار و زور و تهدید،
یا پاداش و انعام، 
و حتی حدیث و آیه و تحریک انگیزه‌های معنوی هم  نمی‌شود.

*

این تجربه‌ای است که در بسیاری نقاط جهان، -از جمله همین ایران خودمان- نیز انجام شده.

فقط به این نکته اساسی،
یعنی آزادی انتخاب و حق انتخاب مشتریان خدمات، وقعی ننهادند.

به حساب خودشان، برای تقویت سازمان خدمات داخلی مزبور (!)،
گفتند همه‌ی زیر مجموعه‌ها مکلف باشند که از این بخش سازمان خرید کنند.
آزادی انتخاب را از استفاده کنندگان از خدمات گرفتند.
مشتریان انحصاری و مجبور برای این بخش از سازمان تراشیدند. 

(حاشیه ذوقی:

«کلا!  اِن الانسان لَیَطغی…اَن رَءاهُ استغنی» 
«این‌طوریا نیست! انسان -بی‌شک- طغیان خواهد کرد… به محض آن‌که خود را بی‌نیاز بیند»  
سوره‌ی علق آیات ۶ و ٧

:ختم حاشیه)

با همین شرط به ظاهر کوچک،
تمام مزایای این ساختار، بر باد می رود و رفت.
و بلکه به ضد خودش تبدیل شد.

در همین ایران خودمان، بعد از چند سال،
بخش خدمات داخلی تبدیل شد به یک ساختار عریض و طویل و غیر اثربخش،
که در نهایت پس از اتلاف منابع بسیار،
آن را از ساختار سازمانی حذفش کردند. 

ایراد از بخش خدمات داخلی نبود.

ایراد از این حمایت بی‌جا بود.
ایراد از سلب آزادی انتخاب بود.

این سلب آزادی،
بخش خدمات داخلی را کرخت و تنبل و مغرور کرد.
باعث شد که بخش های دیگر سازمان که به آن خدمات احتیاج دارند،
مدت‌های طولانی برای به دست آوردن خدمات، آن هم از نوع کم/بی کیفیت، معطل بشوند.

و این داد مدیران را -به حق- در آورد.

استاد ما مثال از تجربه‌ی خودش می‌زد.
می‌گفت که
در یک سازمانی که ما بودیم، مثلا برای یک مبلمان اداری برای یک جای جدید،
چند ماه معطل می‌شدیم،
بعد از آن همه مدت،‌ می‌دیدیم که برایمان یک سری مبلمان -کیفیتش بماند-
با رنگ بنفش جیغ و بسیار بی‌سلیقه، فرستاده‌اند
که هیچ تناسبی به جا و مکان و کاربری و محیط اطراف نداشت.
و جوابشان هم این بود که
«همین‌است که هست. می‌خواهی بخواه! می‌خواهی نخواه!»

و مگر می‌شد دوباره مدت طولانی صبر کرد؟ 

و از این دست مثال‌ها که بسیار است.

این بود که عطای این ساختار که با رعایت یک پیش شرط می‌توانست بسیار اثربخش باشد،
را به لقایش بخشیدند و کلا بی‌خیالش شدند!

**

مشتری
(در مثال ما شهردار یک منطقه)
که مخیر باشد که
میان «محصول شرکت‌های موجود در بازار» و «خدمات داخلی سازمان مطبوع اش»،
انتخاب کند،
دیگر یک مشتری دائم و مجبور به حساب نمی‌آید.
که بشود هر جوری باهاش حرف زد، هر جنسی به‌ش قالب کرد و …

در چنین شرایطی،
بخش خدمات داخلی، باید بدود.
باید به واقع نشان بدهد که واقعا مزیت آفرین است.
آن مزایایی که در صدر این نوشتار اشاره شد را محقق کند.
باید بهره‌وری را نشان بدهد.
باید مزیت مقیاس را به واقع نشان بدهد و به کار بگیرد.
باید محصول تلاش و عملکردش را در کیفیت و قیمت تمام شده نشان بدهد.

تنها در این صورت است که می‌تواند به فلسفه‌ی وجودی و آن مزایای ذکر شده برسد.

این،
هم برای بقای این ساختار (=خدمات داخلی) مناسب است،
هم برای مشتری.

تنها با این آزادی ساده،
و با به رسمیت شناختن رقیب و حق انتخاب مشتری است که
می‌تواند چنین رابطه «برنده-برنده» ای شکل بگیرد.

**

و این عصاره‌ی زیبای آزادی است.

آزادی و حق انتخاب را در هر حوزه‌ای که ببَرید،
آن جا را معطر و دگرگون می‌کند.

ما را که قبول ندارید! 

کاش دوستان بروند و کتاب آزادی‌های معنوی آقای مطهری را مروری بکنند.
یا کتاب ستودنی «نقش آزادی در تربیت کودک» آقای بهشتی را نگاهی بهش بیندازند.

که ما را به لیبرال بودن متهم نکنند.

**

پ.ن: در این نوشتار از فرمایشات استاد عزیزم، جناب آقای دکتر باباجانی، بهره‌ها برده‌ام.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

مقاله‌ی جدید شهبازی: نهان پیشگان و سیاست در ایران امروز

مقاله‌ی جدید شهبازی،
مقاله‌ای است خواندنی -و احتمالا خطرناک!- در دو بخش.
بخش اول در سه قسمت،‌ اشارتی است به فراماسون‌ها و حامیان‌شان.
که این‌جا+ می‌توانیدش بخوانید.

بخش دوم، نیز با عنوان پیشینه‌های راز آمیز،
را این‌جا+ می‌توانید بخوانید. 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 21 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

این، طرح خیلی زیبایی است!

با عرض پوزش از آقا سید که روی مطلب‌ش، مطلب می‌زنم؛
این+ مصاحبه‌ی آقای مرعشی، مصاحبه‌ای خواندنی است.

اوج‌ش هم در این فراز است:

«

وی در پاسخ به این سوال که ممکن است برای بعضی از مخاطبان این سوال پیش بیاید
که چرا در بین اصلاح طلبانی که بازداشت شده‌اند نام آقای مرعشی نیست؟

گفت:
از آنهایی که بازداشت کردند بپرسید که چرا آنها را بازداشت کردند،
همه‌ی ملت ایران بازداشت نیستند و ما یک جزئی از ملت هستیم و مثل بقیه.
البته من از آن دست کسانی هستم که معتقدم
اگر قرار است رفقای ما در زندان بمانند خوب است که
جمع وسیع چند ده هزار نفری ما داوطلبانه به زندان برویم ،
چون همه شریک جرم هستیم
و همه در انتخابات بودیم
و گول خوردیم و مردم را دعوت کردیم برای شرکت در انتخابات .

وی تاکید کرد:
دلیلی ندارد آقای نبوی زندان باشد و بقیه نباشند،
من شخصا معتقدم که باید یک اعلان عمومی کنیم
و هر چند هزار نفری که خودشان را شریک جرم می‌دانند
همه با هم به زندان مراجعه کنیم و خودمان را تسلیم کنیم،
من از جمله طرفداران این تز هستم ،

»

*

پ.ن: البته بنده از جمله طرفداران این تز نیستم، ولی تزی است که حتی اگر در حد تبلیغ و تعارف هم باقی بماند، می‌تواند اثر شگرفی بر مفهوم زندان و شکسته شدن هیمنه‌اش ایفا کند. که این اصلا برای یک حاکمیت خوب نیست.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 20 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

نمایشنامه: از واقعیت تا ادعا و از ادعا تا واقعیت


پلان اول: ۳،۲  هفته پیش روز سه شنبه ای بود که ساعت ۹ صبح، تلفن خانه ام زنگ خورد. وقتی که تلفن رو برداشتم، آن طرف خط از طرف شرکتی که اشتراک اینترنتم را از آنها دارم، دیدم که تماس گرفته اند. کسی که پشت تلفن بود، بعد از معرفی خود،
گفت: «می خواستم امروز یک خبر خوب به شما بدهم و آن این است که سرعت اینترنت شما از امروز از Mbps ۲۰ به Mbps ۵۰ ارتقا یافته است و خواستم این را به شما اطلاع بدهم و امیدوارم که از این ارتقا خوشتان بیاید».
من که کنجکاو شده بودم، پرسیدم: » آیا قیمت همان قیمت ۳۵ یورو در ماه ( ۴۹۰۰۰ تومان در ماه) خواهد ماند یا بیشتر خواهد شد؟»
جواب جالبی گرفتم و آن این بود که: «خیر، قیمت ثابت می ماند».
من باز فضولی کردم پرسیدم : «چرا قیمت ثابت می ماند هرچند که سرویس تقریبا سرعتش ۲.۵ برابر شده است؟»
گفت : «اولا برای رقابت با شرکتهای ارائه دهنده اینترنت دیگر، دوما به خاطر آنکه در حال حاضر با توجه به پیشرفت تکنولوژی، این قیمت متناسب با تکنولوژی حال حاضر می باشد».

‎بعد از تلفن کامپیوتر رو روشن کردم و با یکی از دوستانم  در ایران شروع به صحبت کردم و خیلی عادی وقتی پرسید چه خبر گفتم: " هیچی، صبح اول صبحی از شرکت اینترنتی زنگ زدند و گفتند سرعت اینترنتم از ۲۰ شده  ۵۰ ( واحد سرعت که Mbps بود را سهوا نگفتم.) دوستم آنطرف در ایران وقتی این را شنید، کلی خندید و مسخره کرد که مثلا آلمان که می گویند اینقدر پیشرفت کرده تازه سرعت اینترنت در آنجا شده ۵۰. من با توجه به داستانی که قبلا همینجا تعریف کردم در مورد خدمات  مثلا سریع بانکی در ایران، فکر کردم که احتمالا پس سرعت اینترنت در ایران بیشتر هست، هرچند یادم هست که هر وقت در ایران از اینترنت می خواهم استفاده کنم احساس کسی را دارم که سالها  آخرین مدل بنز را سوار شده است و حالا ناگهان مجبور است با ژیان قراضه ای رانندگی کند که اگر استفاده از آن نکند، راحت تر است. من وقتی از دوستم پرسیدم که مگر بالاترین سرعتی که در ایران ارائه میشود چقدر است  ایشان فرمود ۲۵۶ Kbps و اگر از شرکت باشید، تا ۵۱۲ Kbps هم میدهند. این  را که گفت، من کلی خنده ام گرفت، وقتی به دوستم گفتم سرعت من از Mbps ۲۰ به  Mbps۵۰ ارتقا یافته است نه از ۲۰ Kbps به Kbps ۵۰ ، اول از همه سکوت طرف مقابلم بود، بعد فکر کرد دارم دستش میاندازم، بعد که دید جدی هستم ، باز سکوت ( احتمالا‎داشت حساب میکرد ۵۰ Mbps چند برابر ۵۶ Kbps در ایران میشود و با آن چه کارهایی میشود کرد ) و بعد باز هم سکوت … 
از آن روز گاهی تفریح من هنگام صحبت با دوستانم در ایران، تعریف کردن ارتقای سرعت اینترنتم هست بدون گفتن واحد سرعت، و بعد کلی سر کار گذاشتن دوستان که در نهایت  به سکوت فوق الذکر میرسیم!

پلان دوم: روز ۱۲ آبان بود تقریبا که وقتی در خانه در اینترنت آنلاین شدم، برای اولین بار دیدم هیچ کسی از دوستانم از ایران آنلاین نیست، خوب برای اینکه من خدا رو شکر دوست زیاد دارم، برایم تعجب آور بود که هیچکسی چرا در لیستم نیست، وقتی لیست فیسبوک رو هم نگاه کردم، دیدم باز هم کسی از ایران در آنجا آنلاین نیست، و این داستان تا چند روز بعد این تاریخ ادامه داشت. کاشف بعدا به عمل آمد که سرعت اینترنت را اولا کم کرده اند و نیز دسترسی به بعضی سایتها و حتی مسنجرها را قطع کرده اند.
چند روز بعد در دانشگاه وقتی در یک سمینار در مورد اینترنت شرکت کرده بودم، یکی از سخنرانان از مصادیق رشد فرهنگی و اقتصادی هر کشوری، سرعت اینترنت را اعلام میکرد و دلیلش آن بود که سرعت بالای اینترنت باعث دسترسی سریع مردم به منابع علمی و خبری میشود و رشد فرهنگی نیز پایه هر رشد اعم از اقتصادی، سیاسی و اجتمایی می باشد. وقتی که این سخنرانی را می شنیدم، در ذهنم یاد وطن خودم می افتادم و ادعای گوش فلک کرده پیشرفت الکترونیکی آن و …

‎‎‎‎حالا فارغ از دلائل سیاسی، یکی از دلائل عدم دسترسی به بعضی از سایتها در ایران ، علت اخلاقی اعلام میشود ، اما طبق آمار ایران جزو ۳ کشور اول است که جستجو و سعی به دسترسی به منابع به اصطلاح غیر اخلاقی در دنیا در آن بالا می باشد. شخصا در طی سالیان درازی که اینجا هستم، یک بار نشده است که اراده کنم به سایتی سر بزنم و با صفحه  مشهور این سایت فیلتر می باشد مواجه گردم. یادم میاید یک بار یکی از دوستان که من را برده بود به دانشگاه تهران،‬ من را برد به سایت کامپیوتر که: "ببین ما چه پیشرفت کرده ایم، تجهیزات رو ببین!" ، طبق معمول ظواهر مهم بود، اما تجهیزات مهم نیست، مهم این است که با این تجهیزات چه می شود، جالب بود روی صفحه مانیتورها که نگاه می کردم، یا سایتهای دانلود فیلم و موزیک باز بود، یا سایتهای سیاسی و یا اینکه از اینکه می دیدی چند نفر دور مانیتور مثل دیوار دفاعی موقع ضربه کاشته زدن در فوتبال ایستاده اند( البته به پشت) و از مانیتور محفاظت میکنند، میشد حتی بدون نگاه کردن به صفحه مانیتور حدس زد چه خبر است آنجا …! اما من شاید دیگر غیر تخصصی ترین سایت که دیده باشم اینجا بچه های دانشجو در دانشگاه به آن مراجعه میکنند، صفحه ایمیل خصوصی شان می باشد، وگرنه بقیه همه علمی و مرتبط به کار آکادمیک می باشد.‎


پلان سوم:
۱۴ روز پیش، روز ۵ شنبه ای  بود که رفته بودم برای اینکه از شرکتی که خط موبایل دارم، تقاضای سرویس نامحدود اینترنت برای موبایلم کنم. بعد از آنکه فرم مربوطه رو پر کردم و ارائه دادم ( البته این کار رو می توانستم به صورت آنلاین انجام بدهم، اما چون کار دیگری هم داشتم همان نزدیکی ها، این کار رو  کردم). خلاصه فرم رو تحویل دادم و امضا کردم و بهم گفتند ۲ روز دیگر به شما sms ارسال خواهد شد و به شما اعلام میگردد که اینترنت شما وصل شده است. سرعت اینترنت که بر روی موبایل اینجا ارائه میشود Mbps ۷.۲ می باشد ( حدودا ۱۴ برابر سرعت معمولی در ایران برای کامپیوترهای معمولی و ثابت ! ) و هزینه استفاده نامحدود از آن هم ماهی ۱۰ یورو می باشد ( ۱۴۰۰۰ تومان).
۲ روز بعدش که روز شنبه ای بود و من در قطار به یکی از شهرهای بزرگ آلمان میرفتم، sms ای گرفتم که اعلام کرده بود که از اکنون شما میتوانید از سرویس اینترنت نامحدود خود استفاده کنید. اما چون در آن کد مخصوص برای ورود به اینترنت را نگذاشته بودند، مجبور شدم به مرکز خط موبایل ام تماس بگیرم تا کد مورد نظر را از آنها سوال کنم. همینطوری که داشتم با مسوول مربوطه صحبت می کردم، چون در آن لحظه قطار از جای نقطه کوری رد شد، ناگهان ارتباط قطع شد و مجبور شدم دوباره تماس بگیرم.

( حاشیه به سبک محسن: یک رسم خوب اینجا هست که وقتی به جایی زنگ میزنی، طرفی که گوشی را برمیدارد، ابتدا خود را معرفی می کند تا شما بدانید با چه کسی صحبت کرده اید تا بعدا اگر لازم شد به آن شخص مراجعه کنید و ارجاع بدهید. در ایران من بر حسب عادت هروقت از کسانی که پشت تلفن هستند، نامشان را می پرسم ، خیلی جالب میشود داستان، اگر خانم باشد آن طرف خط، فکر می کند انگار می خواهید بروید خواستگاری اش و کلی غر میزند و اگر آقا باشد، میگوید شما مشکلتان چی هست به خودم بگویید، چون طرف فکر می کند و میترسد اسمش را برای این می خواهم بپرسم که مثلا به رییسش ازش شکایت کنم و …. اتمام حاشیه).

بعد از تماس مجدد با شرکت موبایل ، سراغ شخصی که مکالمه ام با ایشان قطع شده بود را کردم و  تقاضا کردم با او حرف بزنم و آنها سریع من را به ایشان وصل کردند، ایشان اول از همه پرسید:  "مشکلی برایتان پیش نیامده که؟  من نگران شدم که چیزی شد یا اتفاقی افتاد!" گفتم نه در قطار هستم و ارتباط قطع شد، ایشان از من پوزش خواست ( چون احساس کرد این اشکال از شرکت است که خط دهی اش دچار اشکال شده است). دوباره من شروع به توضیح دادن مشکلم کردم که بعد از چند ثانیه دوباره ارتباط قطع شد، اینبار بعد ۱ دقیقه دیدم که آن شخص، خودش زنگ زد و گفت: " قبل از اینکه به سراغ مشکل شما برویم، با عرض پوزش مجدد از اینکه ما خط دهی مان در نقطه ای که شما هستید، دچار مشکل می باشد و این باعث شرمندگی ما می باشد، ما ماهیانه این ماه شما را ( هزینه خط موبایل اینجا به صورت نامحدود اگر سرویس بگیرید، در ماه ثابت است که برای من ۲۰ یورو ماهی یعنی ۲۸۰۰۰ تومان است) گفت هزینه این ماه شما را جهت دلجویی و معذرت از حساب شما برنمی داریم. بعد از آنکه مشکلم حل شد برای اینترنت و جواب سوالاتم رو گرفتم، وقتی ازش تشکر کردم، گفت من از شما متشکرم که از سرویس ما استفاده می کنید و امیدوارم برای این مشکلی که پیش آمد از ما ناراحت نباشید ( کلا جالب است چه آقا چه خانم طوری با شما حرف میزنند که شما احساس آرامش می کنید هنگام صحبت و مکالمات همیشه شاد و البته با احترام می باشد).
بعد شروع به استفاده از اینترنت روی موبایل کردم، سرعت نسبتا برای موبایل عالی بود، بدون قطعی و هرچند یادم آمد که در ایران نیز اینترنت روی موبایل ارائه میشود ، اما باز به یاد سرعت و فیلترینگ که افتادم، خدا رو شکر کردم.

پلان چهارم: در همین سفر وقتی در راه برگشت به شهر خودم برمیگشتم، باید در محلی قطار عوض می کردم، اما چون قطار ۳ دقیقه دیر رسید، من قطار دوم را از دست دادم، وقتی به مدیر سکو اعتراض کردم که به خاطر تاخیر شما، من دیر به قطار رسیدم و حالا باید ۱ ساعت معطل بمانم، تا قطار بعدی را بگیرم، ایشان اول از همه از من عذر خواست و بلافاصله کاغذی به من داد و روی آن مهری زد و از من خواست به شالتر فروش بلیط بروم، وقتی که رفتم دم شالتر و کاغذ را به شخص پشت شالتر نشان دادم، ایشان هم با عذر خواهی از این مساله، اولا هزینه بلیط برگشت من را بهم برگرداند، بعد یک بلیط درجه یک برای ادامه مسیرم برایم صادر کرد مجانی و نیز یک کارت به من داد و رستورانی را نشانم داد که با شرکت قطارهای آلمان مثل اینکه قرارداد داشت که من به آنجا بروم و در مدتی که منتظر قطار بعدی میمانم، اگر خوردنی یا نوشیدنی دوست دارم، مجانی بخورم. جالب اینکه نه آن مسوول مربوط دم سکو و نه شخص پشت شالتر ، کلا اصلا از من سوال نکردند که شما نشان بدهید که واقعا با آن قطاری که تاخیر داشته آماده اید یا نه یا اصلا از من بلیط نخواستند !! یعنی حرف من را بدون پرس و جو و معطلی قبول کردند، البته خوب من هم اتفاقی که افتاده بود را درست شرح دادم و کم و زیاد نکردم.

پلان پنجم: رفته بودم چند سری پیش که تهران بودم، ایران ایر و مشکلم این بود که کارت عضویتم در باشگاه مسافرین کثیرالسفر(Sky Gift) که قرار بوده سال قبل به دستم برسد به وسیله پست، هنگامی به دستم در آلمان رسید، که ۳ روز به انقضا آن بیشتر نمانده بود، یعنی ۳۶۲ روز در راه بوده کارت من، مسوول مربوط که یک خانم بود، داشت با تلفن حرف میزد و در مورد تور اسپانیا که تازه از آن برگشته بود حرف میزد ، بعد از ۱۰ دقیقه من بی هوا به ساعتم نگاه کردم، ایشان گوشی را نگاه داشت و با عصبانیت گفت:
» آقا اگر دیرتون شده
، میتوانید بروید و بعد از ظهر بیایید!»
گفتم: » من ساعتم رو نگاه کردم فقط!»
 گفت: " نگاه کردن
شما به ساعتتان، یعنی توهین به من، یعنی به من دارید میگوئید خفه شو!»
من خنده ام گرفت و گفتم: » شخصی که آن ور خط هستند، منتظر شما هستند، من منتظر میمانم.»
بعد ۵ دقیقه که مکالمه ایشان تمام شد، ایشان به من گفت: " مشکل شما چیست؟" و وقتی توضیح دادم ، گفت: " شما آدرس اشتباه داده اید به ما و برای همین کارت به دست شما نرسیده است!" 
من گفتم: » شما اصلا هنوز شماره کارت من را نگرفتید یا حتی یک کلید روی صفحه کلید فشار ندادید که ببینید اصلا داستان چیست، و روی هوا همینطوری این رو گفتید!»
بعد از ایشان خواستم که آدرس من را که در سیستم آنها بود نشانم بدهد، دیدم آدرس کاملا درست هست، بعد خدا رو شکر چند نامه که آدرس اینجا رویش بود را نشان ایشان دادم و گفتم که ببینید آدرس من درست بوده است، ایشان گفت: " پس لابد خانه نبودید ، کارت برگشت خورده"، گفتم: "طبق روال معمول در پست آلمان اگر شما منزل نباشید ، اگر پست سفارشی برسد، برایتان یادداشت میگذارند که برای دریافت آن به پست مراجعه کنید"، گفت: " پس حتما گم شده کارت"، گفتم:" اگر گم شده بود که به دست من نمیرسید اصلا " ، بعد گفتم: " در ضمن شما که اصلا با پست سفارشی نمی فرستید که بودن یا نبودن من در منزل مهم باشد". خلاصه بعد کلی این ور آن ور کردن ، فهمیدیم که کارت من  ۳۳۰ روز بعد صدور تازه با پست فرستاده شده  و ۳۲ روز بعد از آن یعنی بعد از ۳۶۲ روز از صدور، کارت به دستم رسیده است. وقتی که معلوم شد اشکال از ایران ایر است، آن خانم با قیافه به حق جانبی گفت: " حالا شما اینقدر بیکاری که اومدی پیگیری یک کارت را میکنی؟"، گفتم:" اولا چون این کارت سرویس به من میدهد، آمدم دنبالش، بعد هم اصلا من لازم نیست در اصل  بیایم دنبال این کارت، چون لوفت هانسا یا  امارات، اگر این اتفاق افتاده بود، بعد کلی معذرت خواهی ، برای جبران کاری میکردند." این را که گفتم، آن خانم خیلی خونسرد گفت:" شما از این به بعد پس با همان ایر لاین ها بیایید!" و البته من هم به حرف ایشان گوش کردم و از آن موقع همیشه با خطوط هوایی دیگری به ایران می آیم ، هرچند که شاید بیشتر باعث زحمت میشود. ( مقایسه شود با پلان چهارم )‎

پلان ششم و آخر این نوشته: من یک بار نشده در تلویزیون آلمان ببینم و بشنوم : «خدمتی دیگر از دولت آلمان، مثلا خط راه آهن مونیخ به سالزبورگ افتتاح شد یا پل فلان جا افتتاح شد یا …» بلکه چون این خدمات را به صورت خدمت در نظر میگیرند و وظیفه خود می دانند خدمت رسانی را، منتی سر مردم نمیگذرند که ما این کار را کردیم و تو و رادیو را از خبر و آگهی آن پر کنند، در صورتی که در ایران خدمت گذاری، انگار منتی بر مردم است و مردم باید شکر گذار باشند که بهشان خدمت ارائه میشود و سرویس داده میشود.

یا نشنیده ام سفر استانی و دیدار مردمی  که رئیس دولت بکند اینجا، بلکه همه چیز روی چهارچوب درست چون می باشد، اصلا کسی لازم نیست رئیس کل دولت را برای حل مشکلش ببیند، بلکه کارمند دون پایه اداره یا شرکت، کار را از ارباب رجوع تحویل می گیرد و به نتیجه رساندن و سرو کله زدن با مسئولین بالاتر ، بر دوش کارمند است، نه ارباب رجوع که فقط نتیجه کار را می گیرد.

شما پلان های قبلی را از نظر نوع تفکر و دید را فقط مقایسه کنید ببینید فرق از کجا تا کجاست.‎یک جا ادعا یش گوش فلک را کار می کند ، اما درون تهی است، یک جا ادعایی ندارد، اما خدمت رسانی به وفور.

———————–

نتیجه: خدمت رسانی، وظیفه است، نه لطف و منّت.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

امروز، روز شهادت امام جواد علیه السلام

شناسنامه:

امام نهم. نامش «محمد». کنیه‏اش «ابو جعفر» ثانی (کنیه امام باقر علیه السلام نیز ابوجعفر است. ایشان را براى تمایز از امام باقر، ابو جعفر ثانى مى‏نامند). لقب او «تقى» و «جواد». زمان و مکان ولادت: ماه رمضان سال 195 هجری قمری در شهر «مدینه». مادرشان: «سبیکه». از خاندان «ماریه قبطیه» همسر پیامبر اسلام به شمار مى‏رود. از نظر فضائل اخلاقى در درجه والایى قرار داشت و برترین زنان زمان خود بود، به طورى که امام رضا علیه السلام از او به عنوان بانویى منزه و بافضیلت یاد مى‏کرد.

آغاز امامت: در سن هشت سالگی. مدت امامت: حدود هفده سال. زمان شهادت: ذی القعده سال 220 ه.ق. چگونگی شهادت: مسموم شدن با دستور معتصم عباسی و دخالت مستقیم همسر آن حضرت (ام فضل)، دختر مأمون عباسی. عمر ایشان: بیست و پنج سال. مدفن ایشان: قبرستان قریش در بغداد (کاظمین یا کاظمیه فعلی در حومه بغداد) در کنار قبر جدّش، امام کاظم علیه السلام.

خلفاى معاصر حضرت‏: «مأمون» و برادرش «معتصم» عباسی

حضرت جواد نخستین امامى بود که در کودکى به منصب امامت رسید. (امامان دیگری که در کودکی به منصب امامت رسیدند: امام دهم، امام هادی علیه السلام در سن هشت سالگی و امام دوازدهم، حضرت مهدی علیه السلام در سن پنج سالگی).

یکى از یاران امام رضا علیه السلام مى‏گوید: در خراسان در محضر امام رضا بودیم. یکى از حاضران به امام عرض کرد: سرور من، اگر خداى نخواسته پیش آمدى رخ دهد، به چه کسى مراجعه کنیم؟ امام فرمود: به فرزندم ابوجعفر. در این هنگام آن شخص سن حضرت جواد علیه السلام را کم شمرد. امام رضا علیه السلام فرمودند: خداوند عیسى بن مریم را در سنى کمتر از سن ابوجعفر، رسول و پیامبر و صاحب شریعت تازه قرار داد. (اصول کافی، ج‏1، ص 322 و 384 – ارشاد شیخ مفید، ص 319)

کارنامه:

یک نمونه:

نقل شده است در مجلسى که امام و مأمون عباسی و یحیى بن اکثم (دانشمند و فقیه مقرب دربار مامون) و گروه بسیارى در آن حضور داشتند، یحیى بن اکثم از امام پرسید:

روایت شده است که جبرئیل به حضور پیامبر رسید و گفت: یا محمد! خدا به شما سلام مى‏رساند و مى‏گوید: «من از ابوبکر راضى هستم، از او بپرس که آیا او هم از من راضى است؟». نظر شما درباره این حدیث چیست؟

امام فرمود: من منکر فضیلت ابوبکر نیستم، ولى کسى که این خبر را نقل مى‏کند باید خبر دیگرى را نیز که پیامبر اسلام در حجة الوداع بیان کرد، از نظر دور ندارد. پیامبر فرمود: «کسى که بر من دروغ ببندد، جایگاهش در آتش خواهد بود. پس اگر حدیثى از من براى شما نقل شد، آن را به کتاب خدا و سنت من عرضه کنید. آنچه را که با کتاب خدا و سنت من موافق بود، بگیرید و آنچه را که مخالف کتاب خدا و سنت من بود، رها کنید». امام جواد افزود: این روایت (درباره ابوبکر) با کتاب خدا سازگار نیست، زیرا خداوند فرموده است: ما انسان را آفریدیم و مى‏دانیم در دلش چه چیز مى‏گذرد و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم. (سوره‏ ق: 16) آیا خشنودى و ناخشنودى ابوبکر بر خدا پوشیده بوده است تا آن را از پیامبر بپرسد؟! این عقلاً محال است.

یحیى گفت: روایت شده است که: ابوبکر و عمر در زمین، مانند جبرئیل در آسمان هستند.

امام فرمود: درباره این حدیث نیز باید دقت شود؛ چرا که جبرئیل و میکائیل دو فرشته مقرّب درگاه خداوند هستند و هرگز گناهى از آن دو سر نزده است و لحظه‏اى از دایره اطاعت خدا خارج نشده‏اند، ولى ابوبکر و عمر مشرک بوده‏اند، و هر چند پس از ظهور اسلام مسلمان شده‏اند، اما اکثر عمرشان را در شرک و بت پرستى سپرى کرده‏اند. بنابر این محال است که خدا آن دو را به جبرئیل و میکائیل تشبیه کند.

یحیى گفت: همچنین روایت شده است که: «ابوبکر و عمر دو سرور پیران اهل بهشتند». درباره این حدیث چه مى‏گویید؟

امام فرمود: این روایت نیز محال است که درست باشد، زیرا بهشتیان همگى جوان اند و پیرى در میان آنان یافت نمى‏شود (تا ابوبکر و عمر سرور آنان باشند!) این روایت را بنى امیه، در مقابل حدیثى که از پیامبر اسلام درباره حسن و حسین علیهما السلام نقل شده است که «حسن و حسین دو سرور جوانان اهل بهشتند»، جعل کرده‏اند.

یحیى گفت: روایت شده است که «عمر بن خطاب چراغ اهل بهشت است».

امام فرمود: این نیز محال است؛ زیرا در بهشت، فرشتگان مقرب خدا، آدم، محمد و فرستادگان خدا حضور دارند. چطور بهشت با نور اینها روشن نمى‏شود، ولى با نور عمر روشن مى‏گردد؟!

یحیى اظهار داشت: روایت شده است که «سکینه» به زبان عمر سخن مى‏گوید (عمر هرچه گوید، از جانب مَلَک و فرشته مى‏گوید).

امام فرمود: من منکر فضیلت عمر نیستم؛ ولى ابوبکر، با آنکه از عمر افضل است، بالاى منبر مى‏گفت: «من شیطانى دارم که مرا منحرف مى‏کند، هرگاه دیدید از راه درست منحرف شدم، مرا به راه درست باز آورید».

یحیى گفت: روایت شده است که پیامبر فرمود: اگر من به پیامبرى مبعوث نمى‏شدم، حتماً عمر مبعوث مى‏شد.

امام فرمود: کتاب خدا (قرآن) از این حدیث راست‏تر است. خدا در کتابش فرموده است: «به خاطر بیاور هنگامى را که از پیامبران پیمان گرفتیم، و از تو و از نوح…»(سوره احزاب: 7). از این آیه صریحاً بر مى‏آید که خداوند از پیامبران پیمان گرفته است. در این صورت چگونه ممکن است پیمان خود را تبدیل کند؟ هیچ یک از پیامبران به قدر چشم بر هم زدن به خدا شرک نورزیده‏اند. چگونه خدا کسى را به پیامبرى مبعوث مى‏کند که بیشتر عمر خود را با شرک به خدا سپرى کرده است؟!

باز یحیى گفت: روایت شده است که پیامبر فرمود: «هیچگاه وحى از من قطع نشد، مگر آنکه گمان بردم که به خاندان خطّاب (پدر عمر) نازل شده است». (یعنى نبوت از من به آنها منتقل شده است.)

حضرت فرمود: این نیز محال است. زیرا امکان ندارد که پیامبر در نبوت خود شک و گمان کند. خداوند مى‏فرماید: «خداوند از فرشتگان و همچنین از انسانها رسولانى بر مى‏گزیند»( سوره حج: 75). (بنابر این، با گزینش الهى، دیگر جاى شکى براى پیامبر در باب پیامبرى خویش وجود ندارد).

یحیى گفت: روایت شده است که پیامبر فرمود: «اگر عذاب نازل مى‏شد، کسى جز عمر از آن نجات نمى‏یافت».

حضرت فرمود: این نیز محال است. زیرا خداوند به پیامبر اسلام فرموده است: «و مادام که تو در میان آنان هستى، خداوند آنان را عذاب نمى‏کند و نیز مادام که استغفار مى‏کنند، خدا عذابشان نمى‏کند» (سوره انفال: 33). بدین ترتیب تا زمانى که پیامبر در میان مردم است و تا زمانى که مسلمانان استغفار مى‏کنند، خداوند آنان را عذاب نمى‏کند.*

*احتجاج طبرسی ج 2، ص 247 – بحار الأنوار، ج 50، ص 80

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 18 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

به دنبال یک چارچوب نظری برای ارزیابی

یادداشتی در دست تدوین دارم با عنوان
«تغییر ضرغامی؛ فرصتی که از دست رفت!»
که اگر عمری بود و این شرایط خفقان باقی نماند و بهبود یافت،
آن‌را بعدتر خواهید خواند.

اما مقدمه‌ای بر آن یادداشت لازم بود  که در این یادداشت طرح خواهم کرد.
شاید فایده‌ی این یکی از آن یکی، بیشتر هم باشد.

**

پیش‌تر چیزی تحت عنوان «نگاه متدولوژیک+» نوشته بودم.
که بخش دوم بحث‌هایی بود که در اولین جلسه هفتگی بعد از انتخابات برای دوستان عرض کردم.
تلاش کردم بگویم که برای رسیدن به یک تصمیم درست، حداقل باید چهاربخش را در نظر داشت.
اطلاعات کافی داشت و سپس تصمیم گرفت
(و لذا، تصمیمات رهبران را به نقد نشست)
«مردم + بدنه حاکمیت + رئوس حاکمیت + کشورهای خارجی»

آن چه در پی می آید، بخش سوم آن عرایض است که
اندکی تغییر یافته و تکمیل شده است.
و معطوف است به روابط بین دو بخش نخست، یعنی مردم و بدنه حاکمیت.

*

اول بگویم که مرادم از بدنه‌ی حاکمیت،
چیزی است عام‌تر از دولت یا حتی قوای سه‌گانه؛
که عبارتست از قوای سه‌گانه و ملحقاتشان،
قوای نظامی و امنیتی،
و تشکیلات رسانه‌ای.

(حاشیه:

گرچه در دنیای پیشرفته‌ی آزاد،
ممکن است که یک حاکمیت،‌ تشکیلات رسانه‌ای رسمی نداشته باشد.
و کلیه رسانه‌ها رسما متعلق به بخش خصوصی باشند.
و قاعدتا سردمداران و صاحبان قدرت نه از طریق ایجاد انحصار،
که با تملک و خرید سهام رسانه‌ها،
در رقابتی -کمینه به ظاهر- عادلانه، سهم خود را در فضای رسانه‌ای
به دست می‌آورند.
نه با رادیو‌های تک موج!

 

(حاشیه در حاشیه:

حالا موضوع ما دنیای پیشرفته نیست و ایران خودمان است که
واضح است که عظیم‌ترین تشکیلات رسانه‌ای موجود در کشور را در اختیار حاکمیت داریم،
در همه‌ی عرصه‌های رسانه‌ای.
از مجلات و رسانه‌های مکتوب بگیر
-کیهان و اطلاعات و جام جم و …،
شاید هر کدام در حد یک امپراطوری رسانه‌ای امکانات دارند-
تا رسانه‌های صوتی و تصویری که
انحصار صد در صد و رسمی ِ حاکمیتی دارند.

گله‌ای هم نیست.

یعنی بنده در این نوشتار در صدد نسخه پیچی یا حمله و دفاع نیستم.
تنها و تنها تلاش می‌کنم که وضع موجود را تشریح کنم.

خلاصه، از این‌که اکثریت مطلق رسانه‌ها وابسته و رانتی و سوار بر گرده‌ی بیت‌المال هستند،
بنده -لااقل عجالتا- گله‌ای ندارم،
ولی شکی نیست که استفاده‌ی از بیت‌المال،‌ اقتضائاتی دارد.

مثلا آن‌چه بر روی پیکان دوزاری متعلق بیت‌المال نوشته‌اند،‌
قاعدتا باید هزاربار بزرگ‌ترش را باید بر سر در امکانات میلیاردی صدا و سیما و کیهان و …
که ازبودجه‌ی عمومی ارتزاق می‌کنند نوشت که:
«استفاده‌ی شخصی ممنوع»

بگذریم!

:ختم حاشیه در حاشیه)
:ختم حاشیه)

*

به هر حال،
با توجه به تلقی‌ام از بدنه‌ی حاکمیت،
برای حاکمیت، سه بازو قایلم.
بازوی رسانه‌ای، بازوی اجرایی، بازوی امنیتی.

و مردم نیز در مواجهه‌ی با حاکمیت، لاجرم با چنین ساختاری مواجه هستند.
که شاید بتوان -با تسامح- در چنین نموداری آن را نشان داد:‌

مردم و بدنه ی حاکمیت - نمایی از شرایط استاندارد
(برای مشاهده در سایز بزرگتر کلیک کنید+)

**

این‌ها را از هم سوا کردم،
چون اقتضای هر کدام در ماموریت‌ها و راهبرد‌ها و ابزارها متفاوت است.

مثلا راهبرد در لایه‌ی امنیت، حفظ بقا است
و ابزارهای عمدتا سخت به کار گرفته می‌شود. 

حال آن‌که در لایه‌ی اجرا، راه‌برد، بهره‌وری و بهبود در عملکرد است،
و ابزارهای عمدتا ساختاری و مدیریتی (سخت و نرم) به کار گرفته می‌شود.

و در لایه‌ی رسانه، اصولا راه‌برد اقناع است
و ابزارها، به کلی نرم هستند.

مردم از طریق این سه لایه، با بدنه‌ی حاکمیت مواجه هستند.

در اکثریت قریب به اتفاق شرایط و اوضاع،
مردم با بخش رسانه کار دارند.
مثلا می‌نشینند و اخبار گوش می‌کنند.

گاهی اوقات هم سر و کارشان به بازوی اجرایی می‌افتد.
می‌خواهند بروند شرکت ثبت کنند یا مالیات بدهند یا …
(در داخل بازوی اجرایی، چند لایه‌ وجود دارد که عمده‌ی قوای سه‌گانه در این بازو قرار می‌گیرند.)

از نوادر اوقات و از هزاران نفر، یک نفر،
سر و کارش به بازوی امنیتی حکومت می‌افتد و بالاخره باهاش برخورد می‌شود.

*

آدم هم همین‌طوری است.

مواجهه‌ی ما با عالم بیرون عمدتا غیر فیزیکی و نرم است.
با سخن و کلام و ایما و اشاره.
آموختن و آموزاندن و عشق ورزیدن و چانه زدن و معامله کردن و …
٩٠% کارها در همان لایه‌ی نرم رسانه‌ای قابل انجام است.

بدن هم بخش اجرایی است.
بالاخره حرف را هم که بخواهد تولید بکند، مغزی و زبانی باید در کار باشد.
پوست و گوشتی در کار است.
بازو‌ها و عضلات و اندام و …

و اسکلت بدن نیز که استخوان‌ها -بخصوص جمجمه و فقسه سینه- هستند
(بخش امنیتی)
نیز بسیار به ندرت مورد استفاده مستقیم هستند.

مگر موارد خیلی خاص و بحرانی که کاردی به استخوانی برسد،
و دعوای جدی پیش بیاید و …
که اصولا باید از آن پرهیخت.

*

در جوامع متمدن -و البته انسان‌های متمدن-،
همواره سعی می‌شود که مسایل را در لایه‌های رسانه‌ای نگاه دارند،
و تلاش می‌شود که در همان لایه نیز مساله حل شود و کار بیخ پیدا نکند.

نرم است،  زیباست، کم هزینه‌است،‌
متمدانه و انسانی است،
آسیب پایدار (مثل قطع عضو و … که اقتضای برخورد سخت است) در طرفین ندارد،
منطقی و وزین است،
فرسایشی و طولانی شدنش، آسیب اجتماعی/اقتصادی حادی ندارد،
عقلا و حکما و دانشمندان و بزرگان و معتدلین امکان حضور در این صحنه را دارند،
اصلا صحنه،‌صحنه‌ی فکری و علمی است.

رسانه نیز عمدتا سعی می‌کند هدایت‌گر این عرصه باشد.

برای این‌که بتوانی هدایت‌گر این عرصه باشی،
باید که بتوانی اعتماد مخاطب را جلب کنی و تنها پس از آن، اقناع ممکن خواهد بود.

خلاصه، اگر خیلی کار بیخ پیدا بکند و در لایه‌ی رسانه حل نشود،
با یک بخیه و پانسمان سر پایی روی عضو زخمی
(استعفای مقام/مقامات خاطی)، 
و در سنگین ترین حملات و چالش‌ها،
یک جراحی سرپایی نظیر استعفای دولت و …
سر و ته ماجرا را هم می‌آورند.

 

اصلا و ابدا هم تن به ورود مستقیم نیروهای امنیتی و صاحبان برخورد خشن نمی‌دهند.
هم آبروریزی است،‌
هم اصلا این نیروها، برای این کار ساخته نشده‌اند.

نیروهای امنیتی نیز تنها به صورت نفوذی و با سلاح نرم، معارضین را مهار می‌کنند.

 

اصولا وقتی رسانه، میزبان بهترین و داغ‌ترین
و در عین حال منطقی‌ترین و قابل قبول‌ترین معارضات هستند،
طرف مگر مخ‌اش تاب دارد که بیاید در خیابان؟‌

*

(حاشیه:

شریعتی یک عبارت خیلی زیبایی دارد.
به گمانم در «آری این‌چنین بود برادر» باشد.

که خطاب می‌کند به یک سرباز دیگری در جبهه مقابل که
فرماندهان ما در اتاق‌های خودشان نشسته بودند و جنگ راه انداختند.
و در میدان جنگ، من و تو بودیم که همدیگر را کشتیم.
بعدش هم با هم یک دستی دادند و آشتی کردند، ولی من و تو دیگر زیر خاک بودیم.

(یک هم‌چین چیزی. دقیقش را یادم نیست ولی مفهومش توی این مایه ها بود! )

:ختم حاشیه)

*

وقتی به برکت تکنولوژی،
فضا می‌تواند طوری باشد که می‌شود منازعه‌ی بزرگان را مستقیم و از رسانه‌ها دید،
و یا کشتی گرفتن‌های علمی و کارشناسی صاحبان دعوا را مشاهده کرد،
مگر ما مریض هستیم که بریزیم در خیابان و همدیگر را بزنیم؟!
در شرایطی که حتی اگر یکدیگر را بکشیم هم چیز زیادی عوض نمی‌شود!

*

حاکمیتی که به مردمش اطمینان دارد،
خودش را مطیع مردمش می‌داند، حکومتش را متزلزل نمی‌بیند،
برای خودش پایگاهی نزد مردم می‌بیند،
چه باک دارد از نبرد رسانه‌ای؟‌

من نمی‌فهمم که چه لزومی دارد که تمام اجزای حاکمیت،‌ یک حرف را قرقره کنند؟

رسانه‌ی عزیز!
بیا، سردار و وزیر و معاون و رئیس را به صلابه بکش.
قوی‌ترین و دانشمندترین مخالفین را بیاور و از مسئول جواب بخواه.
به چهارمیخش بکش.
بگذار چهار بار آقای مسئول ضایع شود. خجالت بکشد. کارش به استعفا بکشد. 

آخر اسمش رویش است:‌ مسئول.
این آقا باید مورد سوال واقع شود.
باید پاسخگو باشد.
باید اقناع کند خودش و مردم را.

آن‌هم نه با دروغ و نمودار‌های الکی که داده‌است بچه‌اش با پاورپوینت و اکسل درست کند!
و با مجریان سفله‌ای که باید -مثل بز اخفش- سر تکان دهند و تملق بگویند و تایید کنند!

بگذار آقای مسئول که کوهی از قدرت و امکانات در اختیارش قرار گرفته،
خودش را ملزم به پاسخگویی ببیند و تحت فشار قرار بگیرد.

ولی اعتماد عمومی جلب شود.
که مردم احساس کنند که اگر خودشان هم حواسشان به حقوقشان نیست،
رسانه‌ها حواسشان به مردم هست.

(حاشیه:

آن‌قدر دور شده‌ایم که انگار یادمان رفته!

اصلا قرار بود رسانه‌ها نماینده‌ی مردم باشند.
عرصه‌ی رسانه، عرصه‌ی پاسخ‌دهی و پاسخ‌خواهی باشد.

قرار است رسانه،
نقطه‌ی اتصال مردم و حاکمیت باشد.
رسانه باید مثل مفصل عمل کند.

رسانه‌ای که پاچه‌خوار و ذلیل یک دولت و حاکمیت باشد
و چشم بر تضییع حق مردم ببندد و علیه منافع مردم عمل کند،
و هم‌واره بر مدار مصالح حاکمان زمینی بگردد،
بی هیچ تردیدی یک رسانه‌ی ضد ملی است.
حتی رسانه‌ی دولتی خوبی هم نیست.

هم‌چنین رسانه‌ای که در خدمت دشمنان یک ملت باشد،
و در ایجاد شکاف میان مردم و حاکمیت بکوشد و حق اکثریت را نادیده بگیرد
و به ارزش‌های عام اجتماع توهین کند و در یک کلام، علیه منافع مردم عمل کند،
نیز بی تردید یک رسانه‌ی ضد ملی است.
این رسانه نیز مردمی نخواهد بود.

:ختم حاشیه)

 

 

در همین میان،
یک چیز دیگر می‌خواهم نشان‌تان بدهم.

اصولا، عدالت، یک چیز قابل قبول و معقولی است که
همه در کنار آن آرامش می‌گیرند و ثبات در سایه‌ی آن برقرار شدنی است.

یک شرایط عادلانه در تعامل میان مردم و حاکمیت چیست؟
خصوصا حاکمیتی که حق مردم در تعیین سرنوشت خود را پذیرفته است.

جز این است که
مردم حق دارند در یک رقابت عادلانه، از میان سلایق مختلف، انتخاب کنند؟
و به صورت مسالمت آمیز به آن سلایق قدرت بدهند؟ 
و بتوانند به صورت مسالمت آمیز، قدرت را از آن‌ها پس گرفته و به دیگری بدهند؟‌
و نهادهایی -مثل رسانه- داشته باشند که مدافع حقوق ایشان باشد؟

این نمودار را ببینید:

 

مردم-رسانه-قدرت- در شرایط منطقی و عادلانه
(برای مشاهده در سایز بزرگتر، کلیک کنید+)

نمودار فوق،‌ یک نمودار آرمانی است.
یعنی شاید لزوما هیچ‌گاه نشود چنین عدالت دقیقی را پیاده کرد.

چرا که به هر حال در مدیریت و اجرا، نمی‌شود چند نظر معارض را هم‌زمان اجرا کرد.
و مثلا نمی‌توان در آن ِواحد، چند رئیس جمهور داشت.
ولی به هر حال، هرچه به این شرایط آرمانی نزدیک تر باشیم،
لااقل به ظاهری از عدالت نزدیک‌تر هستیم.

یعنی
اولا. مردم حق انتخاب داشته باشند تا میان مثلا سبز و قرمز و زرد،‌
در یک رقابت عادلانه و بدون جرزنی، انتخاب کنند.
ثانیا. درست است که قدرت در برخی مناصب تقسیم پذیر نیست،
ولی اصولا هرچه این تناسب در تسهیم قدرت ممکن‌تر و بیش‌تر باشد،
عادلانه‌تر است.

شاید برخی نظام‌های پارلمانی که دولت و کابینه از دل مجلس بیرون کشیده می‌شود،
را -از این منظر- عادلانه تر دانست.
که جناحی که سهم بیش‌تری در رای مردم -و لذا کرسی‌های پارلمان- دارد،‌
بتواند سهم بیشتری در قدرت داشته باشد.

ثالثا. اگر اعتدال در تسهیم قدرت قابل پیاده کردن نیست،
لااقل در پوشش رسانه‌ای که هم نرم است و هم ممکن، این حقوق تضییع نشود.

 

(حاشیه:

حکم رسانه‌های خصوصی جداست.
طرف برود پول خرج کند و رسانه بخرد و بدهد از صبح تا شب تصویرش را پخش کنند.
ولی رسانه‌ای که متعلق به بیت‌المال است و متعلق به مردم است،
متعلق به همه‌ی مردم است.
نه فقط متعلق به اکثریت.
نه متعلق به برنده‌ها و صاحبان قدرت.

:ختم حاشیه)

آیا در شرایطی که ما داریم، بویی از عدالت و اعتدال به مشام می‌رسد؟‌

**

بررسی را از کجا شروع کنیم؟

مناصب و جایگاه‌های موجود در حاکمیت؟
رسانه‌ها؟
یا امکان رقابت و سنجش اقبال عمومی؟

 *

اولش برویم سراغ رسانه‌ها.
فرض کنید همین عدد وزارت کشور دولت نهم که مورد تایید آقای جنتی هم هست را بپذیریم.

در کدام یک از رسانه‌های بیت‌المال،
آن ٣٣ درصد سبز، سهمی دارند.

پنج ماه از انتخابات گذشته.
در تمام این مدت پنج‌ماهه،
آیا کسی یک خبر مثبت -مثبت پیش‌کش! یک خبر غیرمنفی– از سبزها  از صدا و سیما شنیده؟

شما اگر عادل باشی و منصفانه برخورد کنی و حرف خودت را خودت قبول داشته باشی،
و به همان چیزی که خودت معترفی، انصاف بدهی و به عدالت برخورد کنی،
کسی ازت شاکی نمی‌شود.

اگر حق هر کسی را -ولو نه تمام و کمال- به‌ش بدهی و لااقل حقوقش را به تمامه پای‌مال نکنی،
لااقل می‌شود گفت بنشین سر جایت تا اوضاع آرام بشود.

طرف این‌قدر عصبانی و آتشی است و تو را ترسانده و به مرگ گرفته،
شما وقعی نمی‌نهی و به تب هم راضی نشده‌ای!
وقتی بنشیند و آرام شود، که لاجرم گردنش را خواهی شکست!

*

اصولا مردم ما -و احتمالا همه‌ی مردم آزاده- خیلی ناراحت می‌شوند که خر فرض شوند.
بی‌شعور فرض شوند.
بدون حق و حقوق فرض شوند.

شما سی سال -خواسته و نخواسته- در بطن مردم این شور حسینی را تبلیغ کرده‌اید.
زیر بار زور نرفتن را ارزش خوانده‌اید.

چرا فکر می‌کنیم مردمی که -آگاهانه یا ناآگاهانه- این طور بیدار شده یا بیدارش کرده‌ایم،
را می‌توان این‌طور احمق فرض کرد.
کور فرض کرد. کر فرض کرد. بی‌دست و پا و ابله فرض کرد.

به این ملت مگر می‌شود توهین بیش از این روا داشت که
منگل‌هایی مثل نجف زاده‌ در بیست و سی یا مراد‌ عنادی نخبگان خبری اش باشند؟

مردم ما سواری هم داده اند.
اصلا شاید هیچ ملتی در تاریخ به قدر ملت ما به حاکمانش سواری نداده باشد.
ملت ما حتی حاضرند سرشان کلاه برود.
ولی محترمانه.
این‌که کلاه سر ملت بگذاریم –یا طوری رفتار کنیم که انگار گذاشته‌ایم
و در عین حال خر فرضشان کنیم  و انگار کنیم که هیچ کس نمی‌فهمد که چه خبر است،
و درحقشان توهین هم روا داریم و خس و خاشاکشان بنامیم،
کاری نیست که از عقلا سر بزند.

حالا بگذریم.

*

 

رسانه‌های بیت‌المال را نگاه کنید ببینید چه خبر است.

بزرگترین سهم را -چه از نظر بودجه و چه از نظر فراگیر بودن- صدا و سیما دارد.
رسانه‌ای که یکی از ضد‌ملی ترین دوران خود را در دوران ضرغامی طی کرد.
آبروی نظام را به بدترین نحو برد.

*

(حاشیه:

دردمان را به کی بگوییم؟

صدا و سیما،‌ امروز، مامن خاطیان است.
تبدیل شده به بهترین و بزرگترین پناه‌گاه مقصرین.
شده است «لاپوشان اعظم».
هر مسئولی که خطایی بکند، خیالش از هر کسی ناراحت باشد و نگرانی داشته باشد،
از صدا و سیما خیالش تخت است که
اگر از این جرم یک حماسه به نفع خاطی نسازد،  کاری هم به کارش نخواهد داشت.

:ختم حاشیه)

*

از سایر رسانه‌های دولتی که مستقیما زیر بلیط دولتند
که توقع مردی داشتن خطایی است آشکار.

جالب است.
صدا و سیما و کیهان و … را بالاترین مقام کشور نصب می‌کند
که از کسی نترسند و آزادانه بر اصحاب قدرت بشورند و حق مردم بستانند،
این است حال و روزشان؛ 
رسانه‌هایی که دولت‌مردان، صاحبش هستند که جای خود!

پس، آشکار است که
در رسانه‌های بیت‌المال که متعلق به تمام مردم هستند،‌
هرگز و هرگز این عدالت و اعتدال را رعایت نکرده‌ایم. 

*

خنک آن‌که، در این هژمونی عمیق و کم نظیر رسانه‌های متعلق به بیت‌المال،
اجازه‌ی نفس کشیدن به رسانه‌های خصوصی را هم نمی‌دهیم.

(حاشیه:

قاعده‌ی رسانه‌ی خصوصی با رسانه‌ی بیت‌المال فرق می‌کند.

رسانه‌ی خصوصی اگر انصاف را رعایت کند که خیلی خوب و اخلاقی است،
ولی اگر نکند‌، عجیب نیست.
میهمان جیب ملت هم که نشده.
پول خودش بوده،‌ دلش خواسته این طوری خرجش کند.
تبلیغ خودش را بکند و …

:ختم حاشیه)

خودمان در رسانه‌های بیت‌المال رعایت عدالت را نمی‌کنیم، هیچ؛
اجازه هم نمی‌دهیم که حتی رسانه‌های خصوصی هم کار کنند.

قرار بود رسانه‌ی بیت‌المال، حق اقلیت را هم بستاند و مطالبه کند،
نمی‌کند و ظالم هم هست،‌ هیچ؛
نمی‌گذاریم اقلیت با پول خودش از بدیهی ترین حقش استفاده کند
و حقش را مطالبه کند.

اسم این چیست؟

جز خفقان؟
جز بستن منافذ کاهنده‌ی فشار؟
جز سوق دادن اعتراضات نرم به سوی اعتراضات سخت؟

آقایان دلشان برای جنگ تنگ شده و هوای دوران نبرد سخت به سرشان زده،
از بیکاری در دوران زیست‌ ِمتمدنانه خسته شده بودند،
ابزار سرگرمی پیدا کرده‌اند؟
که خودی نشان دهند و هژمونی‌شان را بر سیاست و اقتصاد نیز بگسترند؟

 

*****

بیاییم سر وقت بدنه‌ی اجرایی.

در مورد بدنه‌ی اجرایی -چنان‌چه گفتم-
بدنه‌ی اجرایی حاکمیت را نه تنها در دولت که در کلیت قوای سه‌گانه و … می‌بینم.

مناصب مهم کشور را برشمرید.

بیست و اندی وزیر و چند معاون رئیس جمهور و خود رئیس جمهوری.
نزدیک به سیصد کرسی نمایندگی پارلمان.
نزدیک به ٩٠ کرسی در مجلس خبرگان.
١٢ کرسی شورای نگهبان.
حدود سی استانداری و فرمانداری.
تعدادی مناصب نظامی،
تعدادی مناصب قضایی،
تعدادی مناصب رسانه‌ای،
و …

 

خلاصه،
از این تعداد،
بخواهی احصاء(شمارش) کنی
و به میزان قدرتی که در هر کدام هست به هر منصبی وزنی بدهی و معدل وزنی بگیری،
یک بخش قابل توجهی از این مناصب، انتصابی است.
یعنی شخص رهبری آن ها را -مستقیم یا غیر مستقیم- منصوب می‌کند.
(مثلا نمایندگی ولی فقیه را آیت‌اله جنتی انتخاب و پیشنهاد می‌کند
و رهبری حکم می‌زند. و الخ!)

*

من به این معتقد نیستم و گمان نمی‌کنم خود آیت الله خامنه‌ای هم معتقد باشد،‌
اما برخی آقایانی که امروز خیلی خرشان می‌رود،
نظیر ذوالنور و طائب و …
بر این باورند که ولی فقیه، مستقیما زیر نظر خداست.

نه بر خودش نظارتی لازم است نه بر منصوبین‌اش.

در مورد خودشان فعلا عرضی نیست.
گر چه خودشان صریحا گفته‌اند که انتقاد هست و بشود و منعی نیست.
اما در مورد منصوبین و منتخبین‌شان چه؟

به هر حال،
ما مثل برخی بدبین‌ها، معتقد نیستیم که قدرت -ماهیتا- فساد می‌آورد.
اما مثل مولایمان حسین معتقدیم که
قدرت در دستان آدم‌های فاسد یا کم ظرفیت، فساد می‌آورد.

و در نهج البلاغه هم عتاب و خطاب مولایمان امیرالمومنین  به والی‌اش را دیده‌ایم.

که نشان می‌دهد والی ِمنصوبی که از خود ِعلی حکم دارد هم اشتباه می‌کند!
و می‌فهمیم که عصمت و ولایت از امام معصوم هم به منصوبینش منتقل نمی‌شود،
چه رسد از ولایت فقیه غیرمعصوم به منصوبین و منتفذینش!

حکم «ولی»،
به فرد مجوز شرعی می‌دهد که کاری را بکند.
بدون آن حکم، شرعا حق نداشت در کار حکومت امر و نهی کند.
الآن مجوز پیدا می‌کند و ماذون می‌شود.
اما نه ولایت و نه شرعیت از «ولی» به وی منتقل نمی‌شود.

خود «ولی» هم مقید به شرع انور است، چه رسد به والی‌اش.
حالا حرف، این‌ها نیست.

اما اصولا خوب است که یک مکانیزمی برای نظارت بر این حجم عظیم قدرت مهیا بشود.
البته آقای طائب و ذوالنور و رفقای محترم؛ خودشان معصوم هستند
و ما خدای نکرده منظورمان این نیست که این‌ها خاطی‌اند!

بلکه با خودمان گفتیم
مثلا مرحوم سعید امامی -که تا بالاترین لایه‌های امنیتی نظام نفوذ کرده بود-،
و خیلی کارها هم کرده بود،
اولین و آخرین خاطی و جاسوس (یا هرچه رفقا بگویند. شهید! خوب است؟) نبوده.

و اصولا ممکن است به نام جمهوری اسلامی،‌ خیلی شکرها خورده شود.
خصوصا در این نهادهایی که نظارت دقیق و سیستماتیکی رویشان نیست.

و اصولا کار یک نفر رهبر
-هر قدر هم شخصیت عظیمی باشد-
و یک بیت رهبری با همه‌ی خدم و حشم‌اش هم نیست که
بر چنان بخش بزرگی از قدرت نظارت بکند.

*

حالا برگردیم به آن بخش کوچکتر از قدرت
-که حاکمیت،‌ حق انتخاب مردم در آن‌ها را به رسمیت می‌شناسد-

آیا به راستی حاکمیت ما حق انتخاب مردم را -در همان بخش کوچکتر- به رسمیت می‌شناسد؟

و آیا شورای نگهبان عزیز و محترم ما
– که باید نماد نظارت و بی‌طرفی فقیهانه و الهی در حفظ این حق انتخاب مردم باشد-
به صورت یک ناظر بی‌طرف و منصف عمل کرده است؟

آیا امکان رقابت عادلانه،
خصوصا در دوران زعامت آیت الله خامنه‌ای بر مصدر ولایت امر،
و حکومت آیت الله جنتی بر شورای نگهبان و ائمه جمعه و نمایندگی‌های ولی فقیه،
فراهم بوده‌است؟

حلقه‌ی خودی‌های نظام، روز به روز تنگ تر شده یا وسیع تر؟
اعمال سلیقه‌ی فراقانونی و بدون پاسخگویی حاکمان -بالاخص شورای نگهبان-
روز به روز بیشتر شده یا کمتر؟

فرض کنیم همین عدد اعلام شده ی گروه سبز (33%) را معیار بگیریم.
در چند و کدام انتخابات در چند سال اخیر،
نخبگان این گروه توانسته اند عادلانه رقابت کنند؟

جز این بوده که سران این گروه، همواره رد صلاحیت شده اند و
در بسیاری جاها که رقابت انحصاری و در اختیار امیال شورای نگهبان و هیات نظارتش بوده،
یا حداکثرش تنها اعضای درجه دو و سه و غیر شاخص جبهه‌ی غیر از شورای نگهبان،
امکان حضور در صحنه و رقابت یافته اند.

حاکمیت،
-خصوصا پس از سال ۶٨-
هیچ گاه اجازه ی یک رقابت عادلانه و بدون جرزنی و ناداوری را نداده‌است.

این شک و شبهه‌ی فراگیر که  بر جان بسیاری نشسته، تخمش را که موسوی نکاشته.
موسوی، حداکثر میوه‌اش را چیده.

آقایانی که آبروی شورای نگهبان و قوه قضائیه و … را بهش چوب حراج بسته‌اند،
که مطامع هم حزبان و هم فکران خود را تامین کنند،
فکر این روز را هم بایست می‌کردند.

در این مملکت با این همه جوان و نخبه و دانشجو،
مگر می‌شود -نه یکی دو بار که بیش از دو دهه- شتر سواری دولا دولا کرد؟

**

انصاف بدهیم.

در مجلس؟
در شوراها؟

در کدام رکن از قدرت بوده‌است که
حق شهروندی جماعت سبز (مسلمان قبولشان نداریم! آدم که هستند. شهروند که هستند)،
یا امثالهم،
منصفانه و عادلانه رعایت شده‌ باشد؟

آیا اصلا شورای نگهبان اجازه داده است که بخشی از مردم،
امکان رقابت پیدا کنند چه رسد به این‌که در قدرت و در حاکمیت سهیم شوند؟

آیا خون اعضای محترم شورای نگهبان و هم‌فکرانشان رنگین تر از سایر مردم است؟
آیا ایشان چیزهایی می‌فهمند که این خلق عظیم، از فهم آن عاجزند؟

(حاشیه:

با توجه به پیوندی که میان حکومت ما و دین اسلام -کمینه به داعیه- برقرار است،
همواره این خطر در جوامع دینی و در انسان‌های دین‌دار و دین‌مدار و دین‌شعار بوده‌است که
فرد دچار «خود دین پنداری» و «خود اسلام پنداری» و گاهی «خود خدا پنداری» بشود.
مثال واضحش در خوارج بوده.

الآن هم هستند کسانی که فکر خود را عین دین، عین اسلام،‌ عین حقیقت می‌شمرند.
و مخالفت با خود را مخالفت با دین می‌شمرند.

ناگفته نگذارم که گویی این یکی از عوارض قدرت است و انحصاری هم به ما مسلمان‌ها ندارد.
شاید نیکسون -تنها رئیس جمهور مستعفی امریکا- نیز دچار مرضی مشابه بود. 
و از «خود ملت پنداری» و «خود جمهور پنداری» رنج می‌برد.
و او را به ورطه‌ای افکند که به یمن رسانه‌های آزاد،‌ مجبور به عذرخواهی و استعفا شد.

در حالی که او رئیس جمهور بود نه خود جمهور.
«منتخب مردم» بود؛ نه «خود مردم». و  –خصوصا– منتخب «خدا» هم نبود..
و این «خود جمهور پنداری» این وهم را در فرد ایجاد می‌کند که دست به اقداماتی بزند که
دیکتاتورها -و بدتر از دیکتاتورها- می‌زنند.

خوب است رهبران بدانند که هیچ کدام از ایشان،
منتخب خدای تعالی نیستند.

منتخب خدای‌تعالی، رسول اعظم‌مان بود و اوصیای گرامی‌اش.
که مع‌الاسف به ایشان دسترسی‌مان نیست.

*

(حاشیه در حاشیه:
راس این رهبران که ولی فقیه عزیز باشد،
ولایتش را از فقهی گرفته که در گذر زمان و تجربه و درس و تحصیل و بخت و اقبال
و شرایط زمان و -به قول مجلس خبرگان- شایستگی در قیاس با دیگر فقهای امروز،
به دست آورده‌است. 
نه نوری الهی که از آسمان بر فرق مبارک ایشان تابیده باشد،
نه دست امام زمانی که این ولایت را مستقر کرده باشد.

من نمی‌دانم که امام زمان در باطن به این امر راضی بوده یا نه.
شاید بوده و شاید نبوده.
شاید اصلا ایشان دل‌ها را گردانیده و خودش حامی رهبر است و شاید نیست.
ولی قدر مسلم، ایشان حضور مشخص و رسمی برای انتخاب و انتصاب ولی فقیه نداشته. 

امثال آقای جنتی که منتخب این فقیه -یا فقیه قبلی- هستند که به‌ جای خود!

:ختم حاشیه در حاشیه)
:ختم حاشیه)

**

به هر حال،
کمینه بر من معلوم است که ما در بدنه‌ی حاکمیت نیز، عدالت را به کار نگرفته‌ایم،
و نگذاشته‌ایم که این مناصب انتخابی نیز،
طی رقابتی عادلانه میان داوطلبین، و به انتخاب مردم تقسیم شود.

در مورد این که رای مردم واقعا چه بوده نیز شک و شبهاتی مطرح شده،
که هیچ گاه نه درست و منصفانه طرح شده (و اصلا فرصت طرح شدن نیافته)
و نه هیچ گاه درست و حسابی جواب داده شده.

انشاءاله که گربه است!
ما هم کاری به این حرف ها نداریم.

شاید وضع موجود را بتوان با تسامح، این طور ترسیم کرد:

 

مردم-رسانه-قدرت: شرایط اسفبار امروز
(برای مشاهده در سایز بزرگتر، کلیک کنید+)

**

می‌خواستم بگویم که
این که مردم -یا بخشی از مردم، و قاطبه‌ی نخبگان- احساس کنند بهشان جفا شده،
ظلم و بی‌عدالتی در حقشان روا داشته شده،
و اقناع نشوند،
با این شرایط،
کاملا بدیهی و طبیعی است.

تخم این تردید‌ها را بدسلیقگی محض در اعمال نظارت استصوابی کاشته‌است،
رفتار به شدت ضد ملی صدا و سیما آ‌ب‌یاری‌اش کرده‌است،
عملکرد درخشان قوه قضاییه و خصوصا استاد مرتضوی کود بسیاری به پایش داده!
عمل‌کرد غیرعلمی و ضعیف و بی‌تقوایی الفنون، آن‌را پروریده.
شورای نگهبان با موضع‌گیری جناحی و عدول رسمی از موضع بی‌طرفی و انصاف،‌
موجب تولید بزرگترین میوه‌ی شک و تردید و ابهام و سلب اطمینان شده‌است.

این وسط‌، گریبان میرحسین را گرفته‌اند!؟

مثل آن ضرب المثل مشهور که
«دزدی برای رد گم کردن،‌ فریاد آی دزد، آی دزد، سر داد!»

میرحسین،
در بدترین حالتش، کاری که کرده‌ این است که این میوه را چیده‌است!

این میوه‌ای که موسوی چیده
-و به زعم آقایان نمی‌بایست می‌چیده! و لذا مفسد فی‌الارض است(!!)-،
میوه‌ی درختی است که یک‌روزه و دو روزه ایجاد نشده و قد نکشیده.
نتیجه‌ی سال‌ها عملکرد ناعادلانه است.
میوه‌ای است که دیگری تخمش را کاشته و آن یکی آب‌یاری مداومش کرده
و دیگری رسیدگی‌اش کرده و کود پایش ریخته!
تا به میوه دادن برسد.
میرحسین هم دستش را دراز کرده و میوه را چیده.
همین.

اگر می‌خواهید دست میر را قطع کنید،
خوب است که به سراغ بقیه -صاحبان اصلی این درخت تردید- هم بروید.

***

 

ظاهرا سردمداران ما آن لطیفه مشهور را واقعا باورشان شده بود.
یا صبر بی‌نظیر مردم در این سال‌ها و سکوت نخبگان، بد عادتشان کرده بود.
به خیال‌شان سکوت و تحمل و صبر بر بی‌عدالتی، پیش‌فرض و عادی است.

این طور نیست.

(حاشیه:
لطیفه این است که :
 مردم شهری، هیچ گاه صدایشان در نمی‌آمد.
شاه برای این که صدایشان در بیاید، دستور داد هر کس از دروازه شهر رد می‌شود،
با چوب، سه بار بزنند توی سرش.
فردا، اعتراضات بلند می‌شود.
شاه خوش‌حال از اثربخش بودن دستور،‌ می‌پرسد «چه شده؟ به کتک معترضید؟»
مردم می‌گویند:
«نه. لطفا مامورها را بیشتر کنید که ما در صف کتک خوردن زیاد معطل نشویم!»

:ختم حاشیه)

*********

این‌ها که خواندی،
بسط یافته‌ی بخش سوم عرایضی بود که
در اولین جلسه هفتگی پس از انتخابات،
خدمت دوستانم عرض کردم.

*

پ.ن:

بخش نخست در  «ما به یک چیز ایمان داریم+» / بخش دوم در ‌«نگاه متدولوژیک+»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 15 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

کاراکتر خوب

«
Good character is not formed in a week or a month.
It is created little by little, day by day.
Protracted and patient effort is needed to develop good character.
«

Heraclitus

****

«
شخصیت خوب، طی یک هفته یا یک ماه شکل نمی‌گیرد.
بلکه ذره ذره و روز به روز ساخته می‌شود.
تلاشی طولانی و صبورانه لازم است تا یک شخصیت خوب پرورش یابد.
»

هراکلیوس
 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

الملک یبقی؟

یک یادداشت عالی و البته غم‌ناک،
از «مانی ب.» در چاردیواری+ خواندم.

کاملش را این‌جا+ بخوانید.

**

«
کجا میل داریم زندگی کنیم؟
جایی که اگر جوانی در تظاهرات زخمی یا کشته شد
(مثل حادثه‌ای که همین چندماه پیش در یونان پیش آمد)٬
وزیرامور داخله٬ رئیس پلیس و مأموران خاطی از ترس، خواب به چشمان‌شان نیاید
و در جلسات متعدد در برابر دادگاه٬ پارلمان٬ کمیته‌های حقیقت‌یاب و برنامه‌های تلوزیونی
به چهارمیخ پرسش و پاسخ کشیده شوند و در نهایت مجبور به استعفا گردند٬
یا جایی که خاطیان به پست و مقام برسند٬
اولیای دم مورد فشار و هتاکی قراربگیرند٬
مجبور شوند پیش از تحویل جسد تعهد بدهند که شکایتی ندارند
و به آن‌ها اجازه‌ی برگزاری مراسم خاکسپاری و سوگواری بر مزار فرزندشان داده نشود؟
»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 14 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

جراحی اقتصاد!

ای مردم ایران!
ای نمایندگان مجلس!
ای هر مقام و مسئولی که عقلی در بساط داری!

 

آقای احمدی نژاد و تیم کارشناسش(!)
اقتصادی تحویل گرفته اند
با تورم زیر ١۵ درصد،‌
با آن اوضاع و شرایط رو به راه و آماده‌ی جهش،
حتی با برنامه‌های تدوین شده و معین و منظم با افق‌های روشن،
علاوه بر آن،
درآمد نفتی افسانه‌ای و بی‌نظیر نیز در اختیارش قرار گرفته،
از آن مهم‌تر،
تمامی ارکان و اجزای حاکمیت نیز به طرز عجیب و بی‌نظیری با وی هماهنگ بوده‌اند
و با وی نهایت هم‌کاری را داشته‌اند،
و تقریبا هر شکری که خواسته، با درآمد نفت و پول مردم،‌ خورده است.

 

محصولش
این تورم لجام گسیخته،
این واردات عجیب ویران‌گر،
این بیکاری و رکود کم سابقه،
و این شرایط نامطلوب و اسفناک بوده‌است.

*

ما به راستی باید چقدر ابله و نفهم باشیم که
چنین امر خطیر و حساسی را
به چنین تیمی بسپاریم.

****

یارانه‌ها،
اگر برنامه‌ی هاشمی و خاتمی ادامه می‌یافت،
و مجلس بی‌شخصیت ِ ناکارشناس منتخب شورای نگهبان ِ هفتم،
قانون تثبیت قیمت‌ها را
در اوج بی‌تقوایی و عوام‌فریبی تصویب نکرده بود،
اصلا کارش به این‌جا نمی‌کشید.

آن روز، آماده بود که جدا شود از بودجه‌ی عمومی.
آهسته آهسته رام می‌شد و سپس وارد جنگل اقتصاد می‌شد.

الآن،
-همان یارانه ها-
چندین سال پس از طرح تثبیت قیمت‌های این وکیل الدوله ها،
تبدیل شده به یک غول بی‌شاخ و دم.
یک سگ هار عظیم الجثه که
دولت دیگر توان حبس اش را ندارد.
دیگر در آستانه‌ی زنجیر پاره کردن است.

آقایان
با چهار تا وعده‌ی آب نبات و این‌که پول را زودتر می‌ریزیم به حسابتان و …
و انشاءاله بعدا برایتان یک کلاه ایمنی پلاستیکی خواهیم فرستاد!
می‌خواهند ملت را خام کنند و
این غول وحشی را رها کنند در میان مردم.

و معلوم نیست با این روش رها شدن،
کسی بتواند جلوی این غول را بگیرد.
و معلوم نیست که چند نفر و چگونه زیر دست و پای این غول له خواهند شد.

 

وقتی دیگر چیزی در چنته نداری که به این غول،‌ غذا بدهی،
یا انبارت کفاف شکم این غول گرسنه را نمی‌دهد،
ساده ترین کار این است که رهایش کنی که برو از مردم بگیر!
و به مردم هم وعده ی سر خرمن بدهی که
آن گوشتی و غذایی که می‌دادیم به آقا غوله، چرا بدهیم به آقا غوله!
می‌دهیم به خودتان! بخورید و صفا کنید!

و همزمان چشمکی حواله ی غول کنیم که :
غول عزیز! برو خودت از مردم بگیر!

**

من اقتصاد دان نیستم ولی یک چیز را می‌فهمم.
شاخ این غول بی‌شاخ و دم را فقط و فقط رقیب می‌شکند.
نه یک چاقوی میوه خوری کهنه که بدهی به دست تک تک مردم.

مساله‌ی انحصار، بسیار بسیار کلیدی و خطرناک است.

آب و برق و تلفن و … دولتی بود.

سازمان‌های به شدت ناکارآ،‌ پر از کار‌مندهای بی‌کار و بی‌عار،
هزینه‌ی این عدم بهره‌وری را دولت -از جیب مردم- می‌پرداخت،
ولی این شرکت‌ها، رسما و مستقیما با مردم طرف نبودند.

دولت به خیال خودش،‌ از مردم محافظت می‌کرد
و دست این شرکت‌های غول آسا،‌ از این‌که مستقیما برود در جیب مردم،
بسته بود.

حال، بدون شکستن انحصار،
و بدون وجود داشتن رقیب و امکان یافتن خدمات جایگزین،
می‌خواهیم دست این شرکت‌ها را در مواجهه با مردم باز بگذاریم.
پس مردم، محکوم به تحمل تمام ناکارآمدی‌ها و پرداخت هزینه‌های بالاتر خواهند بود .

حالا مالکش دولت نباشد و سپاه باشد.
صدبار بدتر!

حریف آن غول، یک غول دیگر است.
غولی در بخش خصوصی، که بتواند رقابت کند.

وقتی عملا و قانونا؛ همه‌ی آن عرصه‌ها انحصارا در اختیار آقا غوله باشد،
برآوردی از بلایی که به سر مردم خواهد آمد،
در دست نخواهد بود!

***

کار را به کاردان باید سپرد.

*

خدا به مردم رحم کند!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

معادله ریاضی روز:

 


هرگونه انتقاد + دولت =  منتقد 
                                    ٢ 
‎‎

                   

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

کجاهای کار می‌لنگد؟

یادداشتی در دست تدوین دارم با عنوان
«تغییر ضرغامی؛ فرصتی که از دست رفت!»
که اگر عمری بود و شرایط خفقان باقی نماند و بهبود یافت،
آن‌را بعدتر خواهید خواند.

اما مقدمه‌ای بر آن یادداشت لازم بود  که در این یادداشت طرح خواهم کرد.
شاید فایده‌ی این یکی از آن یکی، بیشتر هم باشد.

**

پیش‌تر چیزی تحت عنوان «نگاه متدولوژیک+» نوشته بودم.
که بخش دوم بحث‌هایی بود که در اولین جلسه هفتگی بعد از انتخابات برای دوستان عرض کردم.
تلاش کردم بگویم که برای رسیدن به یک تصمیم درست، حداقل باید چهاربخش را در نظر داشت.
اطلاعات کافی داشت و سپس تصمیم گرفت (و لذا، تصمیمات رهبران را به نقد نشست)
«مردم + بدنه حاکمیت + رئوس حاکمیت + کشورهای خارجی»

آن چه در پی می آید، بخش سوم آن عرایض است که
اندکی تغییر یافته و تکمیل شده است.
و معطوف است به روابط بین دو بخش نخست، یعنی مردم و بدنه حاکمیت.

**

در رابطه میان مردم و حاکمیت،
(مرادم از حاکمیت، چیزی عام‌تر از قوای سه گانه است.
که عبارتست از قوای سه‌گانه و ملحقاتشان، قوای نظامی و امنیتی، و تشکیلات رسانه‌ای) 
عدالت، مهمترین اصل بدیهی است.

این‌که در یک جامعه‌ی اسلامی و آزاد، 
مردمی حق داشته باشند بر سرنوشت خود تصمیم بگیرند،
و دولت‌مردان و حاکمان خود را، خود تعیین نمایند،
و بتوانند به همان راحتی که قدرت را به این امرا واگذار کرده‌اند،
آن را پس بگیرند و به زبان خوش، به دیگری دهند،
و از حاکمان و امرایی که گمارده‌اند، متوقع باشند که حق آن‌ها را پایمال نکنند،
امکان رقابت عادلانه را فراهم کنند و در عین حال
برندگان و اکثریت، حقوق بدیهی اقلیت را به ظلم نادیده نشمارند،
آن قدر بدیهی است که
نیاز به توضیح و اشاره و تذکر نداشت.

تازه این‌ها،‌ از بدیهیات لیبرالیستی است.
اسلام، از این هم بالاتر می‌خواهد.

کودتا کردن، و کله پا کردن دولت کودتایی نیم بند پسر ابی‌قحافه، برای علی کاری نداشت.
او می‌توانست سکوت نکند و منتظر مردم ننشیند.
بلکه مثل آن اراذل، شلوغ بازی در بیاورد و برود قدرتی که حق او بود را به راحتی پس بگیرد.
اگر می‌خواست این نبرد نرم را تبدیل به مواجهه سخت بکند که برایش کاری نداشت.
دست فاتح خیبر را که ریسمان پوسیده‌ی آن اراذل نبسته بود که.

در فرهنگ علوی، مردم باید آگاه باشند.
باید بروند منت امام عادل را بکشند و بیاورند و بکنندش حاکم.
امام با زور سرنیزه، به احدی ولایت نخواست و نکرد.

حالا بگذریم.

در این میان، رسانه‌ها، اهمیت والایی دارند.
رسانه‌ها قاعدتا باید بزرگترین نقش را در این میان ایفا کنند.

از سویی،‌ مسئولین را در معرض پاسخگویی نگاه‌دارند و جلوی تخطی را بگیرند،
از سویی، آیینه وار، مردم را در جریان نکات مثبت و منفی قرار دهند،
از سویی،‌ فضای نقد و کارشناسی و تضارب آرا را مهیا و امکان اتباع احسن را فراهم کنند.
از سویی،‌ خواسته‌های مردم را پی‌گیری کنند و مسئولین را هدایت و راهنمایی کنند،
از سویی، با استفاده از ظرفیت کارشناسی، دانش و نگرش مردم و مسئولین‌ را بهبود بخشند.

از سویی….

اهمیت رسانه نیز بر همه مکشوف است.

من، عجالتا کاری به فضای کلی رسانه‌ای ندارم.
ولی لاجرم آن بخش از رسانه‌ها که با بودجه بیت المال اداره می‌شوند را
باید نسبت به‌شان حساس تر هم بود.

با این مقدمه، مجموعه‌ی نکاتی به ذهن می‌رسد که شاید شایسته‌ی طرح باشد.

**

به تصویر زیر دقت کنید.

مردم-رسانه-قدرت- در شرایط منطقی و عادلانه
(برای مشاهده در سایز بزرگتر، کلیک کنید+)

فرض کنید که شرایط، همین باشد که می بینیم.
یعنی طی یک رقابت عادلانه و منطقی،
گروه قرمز -بدون تقلب و شبهه- حایز 63 درصد آرا و اقبال مردمی شده است.
و گروه سبز -بدون اجحاف و ظلم- حایز 33 درصد آرا و اقبال مردمی شده است.

اصولا عادلانه این است که
حتی الامکان، هر یک از این دارندگان رای، سهمی متناسب با رای خود،
در ساختار قدرت و در رسانه‌های بیت المال داشته باشد.
در رسانه‌های خصوصی، فرق می‌کند.
مال خودش است. برود پول خرج کند و آگهی بدهد و تبلیغ کند برای خودش.
میهمان جیب مردم نیست.
ولی آن‌که از جیب مردم می‌رود،‌ متعلق به همه‌ی مردم است.
نه فقط متعلق به برنده‌ها.
چون این حاکمیت،‌ متعلق به همه‌ی مردم است نه فقط برنده‌ها.
(تازه با فرض این‌که بپذیریم برنده شده‌اند!)

 

این طوری، کسی با کسی دعوایش نمی‌شود.
هر کس و گروهی، به قدر سهمش و رایش صاحب قدرت می‌شود.

البته، این روی کاغذ است.
در تفکیک قوا و ساختار دهی عملی به قدرت،
چنین ساختاری را پیاده کردن -که هر کسی دقیقا به قدر سهم خودش به قدرت برسد- دشوار است.

حالا برویم روی نظام‌های مختلف، می‌شود بحث کرد.
که مثلا در نظام‌های پارلمانی که دولت از دل مجلس بیرون می‌آید،
این سهمیه بندی بهتر می‌تواند لحاظ بشود.

معایب خودش را هم دارد.
بالاخره هر چه که هست،‌ ما یک نظامی برای خودمان داریم که در قانون اساسی تعریف شده.

اتفاقا قانون اساسی بدی هم نیست.
رویش دقیق شوی یا بیاوری با برخی دیگر مقایسه کنی،
با عملکرد خوب در چارچوب همان قانون، می‌شود یک جامعه‌ی آزاد سعادتمند از تویش در آورد.

این قانون اساسی، به مانند بسیاری قوانین دیگر،
باگ و اشکال منطقی و فلسفی و … داشته و دارد.
قانون دست نویس بشر است دیگر.
یک جایش تحت تاثیر مونتسکیو بوده و قانون‌های اساسی اروپا و امریکا،
یک جایش درس‌های حاج آقا روح الله خمینی و آقای منتظری و تلاش مرحوم بهشتی!

به هر حال،
شاید طراحان به ذهنشان ابدا شرایطی مشابه الآن، خطور نمی‌کرد.

این قانون مثل هر قانون دیگری خالی از اشکال نبوده،
ولی می‌توانسته به صورت متوازن و معقولی اجرایی شود.
مگر این‌که دیگر همه‌ی عوامل و موئلفه‌های اجرایی و نظارتی و امنیتی و …
که ذیل این قانون تعریف شده، به بدترین وجه ممکن عمل کنند.

یعنی در محاسبه هم که بیاوری،
این‌که در یک لحظه، همه‌ی عوامل ممکن به صورت کاملا هماهنگ،
به افتضاح ترین شکل ممکن عمل کنند،
واقعا احتمال بعید و دور از ذهنی است.

چه کسی تصور می‌کرد که چنین چیزی ممکن و قابل بروز است؟
احتمالش را هم نمی‌شد داد و دور از ذهن می‌نمود.
حال آن‌که الآن، کار از احتمال گذشته و در مرحله‌ی «الاحساس و المشاهده»  است!

به همت حضرت آیت الله جنتی و رفقا، ائمه جمعه و شورای نگهبان و دستگاه قضا! 
از سپاهیان غیور گرفته تا ریاست جمهور!
از مجلس گرفته تا لشکر مخ‌لص!
و تاج سر همه‌شان‌، رسانه‌ی ضد ملی مان.

این که این‌همه نیروها و مولفه‌های تعریف شده در قانون، به صورت یکپارچه و هماهنگ،
به بدترین نحو ممکن عمل کنند،
گرچه عجیب و ناراحت کننده‌است، اما
به احسن وجه مشکلات و باگ‌های این برنامه‌ی اساسی را پیش چشم همگان آشکار کرد.
و بسیاری نخبگان و معتقدان به این سیستم را در تردید اساسی انداخته است.

حالا بگذریم و از اصل حرف دور نشویم.

**

شرایط امروز را بخواهیم با همان سنجه بسنجیم،
چنین تصویری داریم:‌

مردم-رسانه-قدرت: شرایط اسفبار امروز
(برای مشاهده در سایز بزرگتر، کلیک کنید+)

در شرایط عادلانه،
کسی احساس نمی‌کند به‌ش ظلم شده.
کسی توقع اضافی ندارد.
اصلا تیغ توقع اضافی، نمی‌برد.

کسی هم که احساس نکند به‌ش ظلم شده،
مگر دیوانه‌است راه بیفتد توی خیابان؟
یا کسی که احساس کند که حقش، پایمال نمی‌شود.
برای شک‌اش، ارزش قایل می‌شوند،
برای اقناعش، تلاش می‌کنند.
(نه تلاش‌هایی که محصول فکر منگل‌هایی مثل نجف زاده و رسانه‌های گروه ک.ا.ف.ر. اند!)
حرف‌هایی که او می‌خواهد بزنند را تریبون می‌دهند به نماینده‌شان بزند.
بحث می‌شود.
چالش می‌شود.
اگر راستی و صداقت در کار بوده باشد،  دیگر کسی ترس ندارد.
آن را که حساب پاک است، از محاسبه چه باک است؟‌ از شفافیت چه باک است؟

در چنین شرایطی، مگر آن بدبخت معترض یا مشکوک، مریض است بیاید بیرون؟

باز، دور نشوم.

**

ما چه کردیم؟‌

در هر زمینه‌ای، تا توانسته‌ایم، دخالت کرده‌ایم.
تا آن‌جا که ممکن بوده، سلایق معوج خودمان را به مردم تحمیل کرده‌ایم؟‌

می‌گویی نه؟ برایت می‌گویم:

در همان عرصه‌ی اول.
رای مردم.

مگر نه این‌که مردم‌، حق دارند انتخاب کنند.

از همان قدم اول، هم‌واره در انتخابات، حداکثر دخالت را کرده‌ایم.

شورای محترم نگهبان،
سال‌هاست خودش را تقلیل داده به یک حزب، که متاسفانه زورش زیاد است.
هر کاری هم بخواهد می‌کند.

بخش عمده‌ی افراد شاخص -در مثال ما، گروه ٣٣%- اصلا از همان اول،
قبل از مسابقه، کارت قرمز گرفته،‌ محروم می‌شوند.

اگر در یک انتخابات بود، در دو انتخابات بود، در چهار-پنج انتخابات بود،
می‌گفتیم اشتباه شد.

ولی این طوری نیست.
در تمام سال‌های پس از رهبری آیت الله خامنه‌ای،
سال به سال این حلقه تنگ‌تر شده و افراد بیشتری از این میان، حذف شده‌اند.

من این استدلال را از خود رهبری نشنیده‌ام.

ولی خیلی‌ها به ایشان این نقل قول را منتسب کرده‌اند
که «کسی را که امام نصب کرده باشد،‌ من بر نمی‌دارم»
من نمی‌دانم این فرمایش چقدر انتسابش به ایشان صحیح است.
ولی خیلی مرا به یاد ابوبکر صدیق می‌اندازد که راجع به اسامه پسر زید می‌گفت که
چون تو را پیغمبر نصب کرده، من عزل نمی‌کنم ات.

یک آقایی دوزار آبرو برای نظام باقی نگذاشته.
حرف عادی‌ش را هم نمی‌تواند بزند و در همان سال‌های جوانی‌اش مانده،
و مع الاسف همان وقت هم جوان به روز و قابلی نبوده و در جوانی اش هم ….
امروز هم نماد خرفتی نزد قاطبه‌ی جوانان است،
بنده هم نماز جمعه‌هایی که می‌خواند را حتما مقیدم بعد از برنامه‌ی طنز «جمعه‌ ایرانی» بشنوم،
و در مقایسه، ‌معمولا در می‌مانم که برنامه‌ی اولی طنزش بیشتر بود یا دومی!
یعنی چه که امام گذاشته،‌ من برش نمی‌دارم؟

لابد زمان امام جرات نمی‌کرد این‌قدر جولان بدهد.

چه می‌دانم!
مدام از بحث دور می‌شوم.

خلاصه،
از همان ابتدای کار، نمی‌گذارید مردم انتخاب بکنند.

از این روضه‌ها هم گوش ما پر است که
«بعله! هیچ ساختاری قبول نمی‌کند که کسی که قبولش ندارد،‌ در آن، به قدرت برسد»
اصلا ما خودمان روضه‌خوان بوده‌ایم.
به آرشیو همین وبلاگ سر بزنید،‌ خواهید دید.

ولی همه‌مان می‌دانیم که سال‌هاست که دیگر خبری از این حرف منطقی نیست.
سلایق و تنگ نظری‌ها،‌ روز به روز بیشتر و بیشتر می‌شود.

در مملکتی که هر سال انتخابات برگزار می‌شود،
و نخبگانی چنین فعال و جوان دارد،
شتر سواری دولا دولا ممکن است بشود،
ولی دیگر نه این‌قدر تابلو و مکرر.

هر سال همین بساط را راه انداخته‌اید، توقعتان چیست؟

بی‌طرف نبودن شورای نگهبان که تازگی معلوم نشده.
فقط این بار کاملا واضح و صریح شد و رسما اکثریت آن، از یک نامزد حمایت کردند.

*

اما، در باب رسانه‌های بیت المال، سخنی نگوییم بهتر است.

رسانه‌ای که باید خودش را بسیار بالاتر از جریان‌های دیگر ببیند،
تصویر نظام را بسازد،
مسئولین را به صلابه بکشد و پاسخگو‌شان کند،
مردم را آگاه کند و آموزش بدهد و نه فقط مطالباتشان را به جدیت مطالبه کند،
که حتی مطالباتی که ندارند ولی باید داشته باشند را نیز یادشان بدهد،
و …

افتاده‌است دست یک مشت منگل از خدا بی‌خبر.
سازمان صدا و سیما را با آن عظمت بودجه و امکاناتش،
تبدیل کرده‌اند به یک دستمال به دست جزء یک دولت بی‌چاره.

چه زیبا فرموده بود پیامبر که
دیر نباشد که بوزینگان بر منبر من بالا روند و فرزندم حسین را با لب تشنه … 

و من واقعا نمی‌دانم.
اوج فعالیت خبری و سیاسی این رسانه‌ی عظیم
-از حیث امکانات و قدرتی انحصاری و بی‌نظیر در اختیار اوست-
باید یک چیز تهوع آوری مثل بیست و سی باشد؟

رسانه‌ی رانتی انحصاری که بر گرده‌ی بیت المال سوار است و رانت و انحصار دارد،
باید هم به چنین روزی بیفتد.

باید هم مراد عنادی‌ ها و کامران نجف زاده ها،‌ ستاره‌های خبری‌اش باشند.

آقای ضرغامی، یک‌ماه طی ضوابط مشخص و ساعات محدود،‌
بلندگو به موسوی و کروبی داده، ببین چقدر به‌ش فشار آمده!
تازه آمده داعی موسوی هم شده که این ١٣ میلیونت را ما برایت جور کرده‌ایم!
خودت عددی نبودی!

چهارتا خبرنگار از روزنامه‌هایی که نفسشان را از اختناق و ترس بی‌کاری و تعطیلی بریده‌اند،
دعوت کرده و سوالات را شنیده و هر‌چه هم که خواسته گفته و ادعا کرده،
به خیالش چه فضای بازی درست کرده‌است.

اول مراسم هم شرط کرده که سوالات را راحت بپرسند!

والله خنده‌دار است. 

و کاش مملکت خودم نبود که لااقل می‌توانستم بخندم.
و الآن باید گریه کنم یا این بغض‌ها را یکی یکی فرو بدهم.

*

من از همین آقایان سوال دارم که
«چرا طرفداران الفنون نمی‌ریزند توی خیابان؟»

عده‌ای بر آن اند که ۶٣ درصد، وجود خارجی ندارند و تقلب شده.
عده‌ای بر آن اند که ۶٣ وجود خارجی دارد ولی در دهات و شهرستان‌ها هستند.

و من بر آنم که اگر ۶٣ درصدی هم وجود داشته باشد، انگیزه‌ای ندارد برای بیرون آمدن.
بیاید بیرون، از چه کسی جلوی چه کسی حمایت کند؟
چه حرفی به چه کسی بزند؟
چه بگوید؟

*

بیاید بیرون، به موسوی فحش خواهر و مادر بدهد؟‌
خوب صدا و سیما دارد ٢۴ ساعته فحشش می‌دهد، بهتر از او!

بیاید بیرون، به کسانی که به موسوی رای دادند توهین کند؟
خوب الفنون کرد و صدا و سیما هم به احسن وجه پوشش داد.

و صدا و سیما هم دارد ٢۴ ساعته این کار را می‌کند.
عوضی‌هایی که گاز اشک آور زدند را نمی‌گوید
ولی آن‌ها که زباله برای مقابله آتش زدند، اغتشاش گرند و برانداز نرم و … 

بیاید بیرون، معترضین و هواداران موسوی را کتک بزند؟
مگر بسیج و سپاه و نیروی انتظامی به احسن وجه مشغول نیستند؟
تازه، یک الفنونی عادی، بازداشت و شکنجه و تجاوز و … توی کارش نیست.
نیروهای فوق الذکر، خیلی به‌تر از او، می‌توانند انجام وظیفه کنند.
و کار را از کتک نیز فراتر ببرند.

اصلا کدام یک از حقوقش ضایع شده که بیاید به دادخواهی کف خیابان؟

حق اعتراض نداشته؟ (در بازشماری،‌ رای نامزدش زیادتر هم شده! بهتر از این!؟)
حق برگزاری وشرکت در تجمع نداشته؟

چرا باید بیاید؟

و در این میان، نقش رسانه، پر رنگ ترین نقش‌ها را داشته و دارد.

همان روزها گفتیم،
بعدش جرات نکردیم نگفتیم ولی در کنایه گفتیم،
باز هم می‌گوییم.

این دنیا را نمی‌دانم.
ولی مطمئن هستم که در روز قیامت که حساب و کتاب درست است،
بر صدر مقصرین این آبروریزی و ضایعه‌ی عظیم پس از انتخابات،‌ 
عزت الله ضرغامی و رسانه‌ی ضد ملی اش خواهند بود.
شورای نگهبان و حضرت آیت الله … نیز اگر اول نباشند،‌ بی‌گمان دوم هستند.
بی‌اعتبار کردن مهم‌ترین نهاد ممکن و نماد اسلامیت نظام، جرم کمی نیست.
سرداران عزیز و حامیان متجاوزین که دلشان هم نمی‌آید سربازانشان را محاکمه کنند نیز …

باز رفتیم در حاشیه.

می‌خواستم بگویم که اگر رسانه‌ی ما کارش را بلد بود،
می‌توانست بسیار به‌تر و شیک‌تر و تر و تمیز تر،
به همان مقصودی که می‌خواست -و بسیار بیشتر- برسد،
با هزینه‌هایی بسیار کمتر.

من دوباره لازم می‌بینم نقش رسانه را پر رنگ کنم.

سوال: توده‌ی مردم، چه طور یک حرکت معنی دار انجام می‌دهند؟‌

(چون حضور روزانه در ترافیک، یک حرکت جمعی نیست!)

رسمی‌ترین آن، انتخابات است. صندوق رای، نظر رسمی و حرکت جمعی رسمی است.
غیر از آن،‌ به صورت راه‌پیمایی و تظاهرات خود را نشان می‌دهد.

چه زمانی به چنین کاری دست می‌زنند؟
وقتی حرفشان شنیده نمی‌شود.
در رسانه‌های عمومی،‌ در موضع حذف یا ضعف شدید هستند.
یا در زمانی که حاکمیت، هیچ اعتنایی به آن‌ها نشان نمی‌دهد.

اصولا وقتی حرفی که این جماعت میلیونی بالقوه می‌خواهند بزنند را،
شما بهترش را بزنی، 
می‌نشینند پای تلویزیون، که ببینند آخر دعوا،‌ چی می‌شود.

به جای این‌که خودشان بروند کف خیابان دعوا راه بیندازند.

یک راه نشاندن مردم در خانه‌شان، ارعاب و فحش دادن و تجاوز کردن بود.
راه قشنگ ترش، این بود که دعوا را بیاوری توی تلویزیون.

آن وقت، تیغ آن ارعاب هم بهتر می‌برید.
شما هیچ روزنی برای تخلیه‌ی این فشار در رسانه باقی نگذاشتید. 
و شایسته‌ی بررسی است که شورای امنیت ملی یا اطلاعات یا …
بروند تحقیق بکنند ببیند چه کسانی با چه پیشینه‌ای
مدیریت رسانه‌ای صحنه را در دست داشتند.

نگاهی هست که
امثال کهریزک، برخوردهای خشن خیابانی، سیستم صدا و سیما و …
را یک برنامه ریزی مدون و هدفمند و یک‌پارچه می‌بیند.

صدا و سیما اگر -نه عالی- که فقط کمی خوب عمل کرده بود،
کمی خوب هم نه، اگر یک مقدار کمتر بد عمل کرده‌بود!-
این همه آتش به پا نمی‌شد.

حالا هم برای خیلی کارها دیر است.
بسیاری از فرصت‌های جبران، از دست رفته‌است.
ولی باز هم بر این باورم که یگانه راه بازگشت ثبات و آرامش و آبرو به کشور،
از یک رسانه‌ی درست و صادق می‌گذرد.

که با این جرثومه‌ی ریاکاری و دروغ -یعنی این رسانه‌ی …-،
با آن عملکرد ضد ملی‌اش،
فاصله‌ی بسیار دارد.

حرف و سخن بسیار بود و بسیار پراکنده شد.

شاید بازنویسی اش کردم و شاید نه.
بخش سوم آن عرایض هم کامل نشد.

می‌بخشید دیگر.

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 11 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

فرهنگ آرام سازی یا آرام سازی فرهنگی!

 موضوع را احتمالا بهتر از من می دانید.
شاید یک بازخوانی باشد .عمده معضلات جامعه  فرهنگی هستند. 
 اصلا نمی توان مطلق نگاه کرد اما  بخش بزرگی از خشونت هایی که توسط نهادها یا شبه نهادهای امنیتی ، نظامی ، اطلاعاتی ، قضایی  در قبال اعتراضات به حق یا به ناحق در ایران امروز انجام می شود ناشی از وجود پیشینه فرهنگی و تاریخچه این نوع ارگانها در ایران است.
شما یک عمری تعمیرکار بین جاده ای تراکتور بوده ای آن هم از نوع ذغالی اش! کار ملت را هم راه انداخته ای . دستت درد نکند. حالا  از سر شانس  یک  "بی ام و"  از نوع هیبریدی محصول 2008 به پستت خورده!  بیا هی آچار بزن! زور مبارک را به کار ببند! معلوم است که تق کار در می آید.

   قصه پر غصه ما هم بخش زیادی اش همین است. از آن طرف  یک پیشینه و دید تاریخی ، فرهنگی  ساواک ، گارد ضد شورش و سلطنتی با آن عملکردش را داریم و تاثیر و تاثرات آن در افکار و بدنه نیروهای امنیتی ( هنوز هم عده ای از برادران اداره ا.ط  سنوات ساواکی دارند) . بعد از انقلاب را هم که ببینی. عمده مخالفان ، شورشیان ، معترضان خیابانی و از اینجور چیزها چه جور تیپی بودند؟ چه رفتاری باهاشان شد؟ چه نتیجه ای داشت؟ 
اگر نگاه کنیم بیشینه شان کمونیست ها، مجاهدین خلق ، خلق های قومیتی ، سلطنت طلب و… بوده اند. خیلی زود با انقلاب فاصله گرفتند یا از اول داشتند . آن اوایل راهپیمایی هم داشتند .اما سریع و به شدت به مرحله برخورد مسلحانه ، ترور ،انفجار، جاسوسی و…  رسیدند.  با این وضعیت از همان ابتدای انقلاب سیستم برخورد ما در همه ارگانها مانند سپاه ، بسیج ، کمیته انقلاب اسلامی، اطلاعات و… که این گروهک ها را خطر بزرگی دید که انصافا هم بودند تمرکزش بر روی برخورد به شدت قهری ، مسلحانه ، فیزیکی و شدید شد.١ جواب های ، هوی بود و هر نوع مخالفی ،بنا به مقتضیات زمان "حربی" تشخیص داده می شد. کافی بود علقه ای به افکار جناب مارکس داشته باشد و توی محل هم پیچیده باشد که  مرتبط با فلانی است. کمی بدشانسی لازم داشت تا حبسی ، تبعیدی ، چیزی نصیبش شود. حالا به حق یا در مواردی ، متاسفانه  ناعادلانه.

 ضربه های کاری و شدیدی که از طرف منافقین و خلق ها به پیکره و پتانسیل نظام وارد آمد و همچنین تشدید وضعیت اضطراری جنگی باعث شد که تاب مخالف و آستانه خشم در ارگانهای نامبرده به حداقل برسد . کوچکترین اعتراضی سریعا  انگ خرابکار زده شد ،  زن و مرد و پیر و جوانی هم تمییز داده نمی شد.
 نکته بد ماجرا  اینجاست که خیلی از این نیروها اصلا برای این کار پرداختی نشده بودند. جوانان انقلابی پرشوری بودند که دوره آموزشیشان همان تجربیاتی بود که اندوخته بودند . خود عامل کمی سن ، شرطی شدن را موثرتر می کند. اگر افراد معتدل و عاقلی در بینشان نبود خیلی هاشان به ملزوماتی مثل  سازماندهی ، نظم  ، آموزش و… نه تنها بی اعتنا که مخالف هم بودند.هنوز پاسداران خیلی صاف و صادقی هستند که مخالف درجه نظامی و این چیزها باشند و  از هر یونیفرمی استفاده کنند. خود آقای خامنه ای زحمت فراوانی برای جلوگیری از این مسائل کردند.

نیروهایی که در این وضعیت تربیت می شوند توانایی و بینش برخورد با موارد پیش آمده امروز را ندارند. یک نظامی یا شبه نظامی الزاما غول بی شاخ و دم و شمر و خولی و چنگیزخان نیست.اما آزاداندیش هم نیست. مکانیک های داستان یا تربیت یافتگانشان عموما  شرطی شده قصه های فوق اند. در این وادی ، انژکتور و  ترمز ای بی اس و  سیستم ناوبری الکترونیک و  هیدورلیک و این خزعبلات جواب نمی دهد. وقتی ریپ می شنود احتمالا از شمع است یا از پلاتین! باید دنبال یک همچین چیزی بگردد!  حالا چه کسی برای این بابا روضه بخواند  که مدتهاست فاتحه پلاتین خوانده شده! 
حتما هم نباید طرف متعصب به مکتبی یا دیدگاهی  باشد. مثال تاریخی اگر بخواهیم بزنیم شمشیر زنان کوفه اینچنین طیفی هستند.یعنی بعضا اعتقادات سفت و سختی هم ندارند اما از این محل آُسیب پذیر و آسیب زننده اند.
معترض در این میکانیکی حقی ندارد و به شدت موی دماغ محسوب می شود تازه خیلی هم تحمل شده که آمده ریخته خیابان شعار غیرمعمول و انحرافی می دهد ،ظاهر غیرمسلمانی هم داشته باشد . چه برسد به اینکه احیانا شیشه ای بشکنند ، به شخصیتی بی احترامی بکنند ،  هو و جنجالی راه بیاندازند که دیگر حتما براندازند "حتما از جای خاصی سازماندهی شده" ، "زیر لوای این اعتراض  کاسه ی دیگری  دارد" ،" بقیه شان در لانه ها منتظر موقعیت اند" " فتنه را باید در نطفه خفه کنیم ".
از این دیالوگ ها…  
گاز اشک آور  را به راحتی حتی در شلوغ بازیهای چهارشنبه سوری هم استفاده می کنیم. هیج مساله سیاسی هم مطرح نیست. اعتراض اخیر کارکنان لوله سازی اهواز چند موردی اش به درگیری و گاز اشک آور هم رسید.حتی یک کلمه هم شعار سیاسی رد و بدل نشد. اینجور مسائل در خودآگاه و ناخودآگاه توده  جامعه نیز شکل می گیرد.
آن هم آسیبهای خودش را دارد.

 

١. نیکی آر.کدی در کتاب نتایج انقلاب ایران در بخش یادداشت ها اینگونه می نویسد، البته مورد تایید من نیست اما سعی کرده بی طرفانه بنویسد:

به گفته آّبراهامیان ( tortured confessions , 129-32) از خرداد 60 تا مرداد 67 ، 7983 نفر اعدام شدند که 6472 نفر از آن ها مجاهد ، 350 نفر فدایی ، 255 نفر پیکاری ، 101 نفر از حزب کردستان بودند. همچنین تعداد نامشخصی از هردوطرف در نبردهای مسلحانه کشته شدند…. همچنین در 1367 ، آخرین سال جنگ ، « عفو بین الملل » برآورد کرد که 2500 نفر اعدام شدند…. که بیشترین تعداد نه به دوره بلافاصله پس از انقلاب بلکه به زمان یک جنگ داخلی واقعی با محاهدین خلق و جنگ با عراق مربوط می شد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 10 نوامبر 2009 در Uncategorized

 

دایی حسن هم رفت!

دایی حسن، دایی مادرم بود.

خدا رحمتش کند.
خبر دار شدیم، دیشب دایی حسن به رحمت خدا رفته است.
به سرطان معده‌ی بسیار شدید و پیشرفته‌ای دچار بود که
جز در روزهای آخر عمرش،
بر خودش و سایرین مکشوف نشد.

آن‌قدر که پس از تشخیص، دیگر بستری هم نکردندش و راهی منزلش کردند.
و مسکن‌های قوی.

خدایش رحمت کند.

مردی بود، مودب و فهیم و سخاوتمند.
در همان حد خودش.
به قول عمو حاج محمد عزیز -که خدا نگه‌ش دارد-
«فهم و شعور به سواد نیست.
این بنده خدا اگر سواد نداشت، ولی خیلی آدم باشعور و فهمیده‌ای بود.»

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 نوامبر 2009 در Uncategorized