RSS

بایگانی ماهانه: دسامبر 2007

باز هم بی سر و صدا یحیی … ؟!

حاج یحیی و بنده در چادرهای عرفات، ظهر روز عرفه در حال تدارک برای حجاج

عصر روز عرفه در صحرای عرفات به همراه حاج یحیی هاشمی

***

ظهر جمعه بود.
تازه اذان را گفته بودند.

از جلوی هیتر رد شدم دیدم رویش نوشته چلوکباب برگ با گوجه.

بعد از مدت ها غذای مختلف -ساخته شده از مرغ-٬
کباب برگ خوش‌آیند بود.

با خودم گفتم: «ایولله…چه کبابی بخوریم امروز!»

یحیی نشسته بود توی آشپزخانه روی صندلی.
پشت اش را هم کرده بود به در.
یک قابلمه بزرگ را هم تا نیمه آب کرده بود و داشت پیاز ِظهر را پوست می کَند.
بعد هم می انداخت توی آن قابلمه؛ تا هم تازه بماند و هم شستشوی اولیه شده باشد.

رفتم توی اتاق کناری. نشستم چند دقیقه ای با دکتر کاروان گعده کردیم.

(حاشیه)
یکی از مریض ها دیروز دوا خواسته بود٬
دکتر با توجه به بی اثر بودن دوا گفته بود فردا بیا.
بلکه برود و حالش بهتر شود. یا شاید هم دیروقت آمده بود.
درست یادم نیست.
خلاصه مختصر بلوایی کرده بود.

دکتر صبح زنگ زده بود٬ آمبولانس بیاید.
آمبولانس آمده بود -با هزار مکافات-؛ و این خانم هم قهر کرده بود و نمی رفت.
خلاصه باعث خورد شدن اعصاب و ناراحتی دکتر و آمبولانس و برخی دیگر شد.
(ختم حاشیه)

کمی راجع به این مساله با دکتر گفتیم و شنیدیم.

بلند شدم بروم وضو بگیرم و نماز بخوانم.
از جلوی آشپزخانه رد شدم.
دیدم صدای خر خر می آید.
یحیی این چند روزه -چند روزه که چه عرض کنم. در طول سفر- 
مریض بود و سرفه می کرد.

فکر کردم دارد آب بینی اش را بالا می کشد.
برگشتم جهت اطمینان نگاه کردم.
دیدم گردنش را انداخته عقب به پشت صندلی.
انگار دارد با یک حرکت کششی خستگی در می کند.
منتظر بودم چند دهم ثانیه‌ی دیگر که حرکتش تمام شد٬
 سرش را بلند کند و پیازش را پوست بکند.

و نکرد.

نگران شدم.
نهیب زدم: «یحیی!» و به سویش رفتم.
دیدم حالتی شبیه تشنج به‌اش دست داده و دهانش کف کرده.

سرش را بلند کردم و هوار کردم: «دکتر! دکتر! دکتر!»

قاسم و مجید شمس آمدند.
دکتر مثل این که درست متوجه نشده بود.
مجید و قاسم هم دادشان بلند شد.
چند ثانیه نکشید که دکتر هم آمد.

با کمک دکتر و مجید بر روی زمین خواباندیم‌اش.
دکتر عملیات احیای قلبی-ریوی را آغاز کرد.
متاسفانه نتیجه ای نداد.

دکتر آریان متخصص و جراح مشهور قلب نیز درکاروان ما بود.
به دقیقه نکشید که او را هم کنار یحیی آوردیم.

بابا هم آمد.

حاج اصغر هم دوید سر کوچه.
زنگ زده بود به آمبولانس.
هم سعودی هم ایرانی.
رفته بود سر کوچه تا آمبولانس ها را هدایت کند به کوچه.

این جا کوچه هایش خیلی تابلو ندارد.
مردم هم با اسامی خیلی کار ندارند.
۹۵ درصد تاکسی ها وقتی می گفتی شارع قبله نمی فهمیدند کجاست.

به هر حال ماساژ قلبی و تنفس مصنوعی و .. هیچ یک اثر نکرد.
به اصطلاح دکتر ها مریض آمبولی کرد و به رحمت خدا رفت.

من تا به حال مرگ کسی را از نزدیک ندیده بودم.
فکر می کردم نفس نفس زدن هایش٬ علامت بازگشت و احیا است.
خوشحال می شدم و ادامه می دادم.
نگو از علایم احتضار بوده است.

من سمت راستش نشسته بودم.
دکتر آریان سمت چپش.
دکتر فرجزاده بالای سرش.

شوک آور ترین لحظه برایم لحظه ای بود که
داشتم روی سینه اش ماساژ قلبی می دادم و
دیدم دکتر آریان بلند شد ایستاد.
دستم روی سینه‌ی یحیی آماده‌ی ماساژ بود که سرم را بلند کردم و نگاه کردم به صورت دکتر.
گفت این دیگر تمام کرده است.

انگار آب یخ بر سرم ریختند.

نمی خواستم باور کنم.

اورژانس هنوز نرسیده بود.

ترسیدم مثل هم دانشگاهی ام شود.

(اوایل سال تحصیلی بود که دانشجویی سکته کرد.
پیاده از بیمارستان دی تا دانشگاه ما٬ ۵ دقیقه هم راه نیست.
یک ساعت و اندی طولش داده بود تا اورژانس رسیده بود!
دانشجو از دست رفت!)

یادم افتاد اول خیابان عبدالله خیاط شرقی٬ یک درمانگاه هست.
یک نفس تا آن جا را دویدم.
حاج اصغر و مجید شمس را هم این جا بود که بیرون از خانه دیدم.

وقتی رسیده بودم جلوی درمانگاه٬ نفسم دیگر در نمی آمد.
باخودم فکر می کردم که چه طور حرف بزنم.
از طرفی چون تازه اذان گفته بودند احتمال می دادم الآن سر نماز باشند.

در این فکر بودم که آمبولانس ایرانی از جلویم رد شد.
خیالم راحت شد که زود تر از من خواهد رسید.
نفس راحت که نه ولی کورسوی امیدی در دلم روشن شد.

خسته و ملول بازگشتم.

وقتی رسیدم چشم های حاج اصغر رنگ امید داشت.
شاید با خودش می گفت:
«الحمدلله به خیر گذشت و این اوژانس رسید.
انشاءالله الآن احیاءش می کنند و بالاخره یک جوری برش می گردانند.»

امید است دیگر.

خدا امید کسی را ناامید نکند.
نمی دانم چرا بی رحم شدم آن لحظه.

هر دو با هم رسیده بودیم.
کنار آسانسور منتظر بودیم که بیاید و سوار شویم و برویم به آشپزخانه.
طبقه ۴.

انگار پی خبر خوش بود.
با اینکه دید تازه از در آمده ام تو ولی پرسید «چه خبر؟»
گفتم:
«حاجی! بی خبرم. از بیرون می آیم.
ولی آریان می گفت تمومه!»

حالا که فکر می کنم می بینم چقدر به یک باره در هم شکست حاجی.
اشک در چشم هایش جمع شد.
چشم های معصومش با آن مژه های سفید شده اش.

امسال اذیت کردند یحیی را.
می گفتند بدن ات خوب نیست. نرو به حج.
حاج اصغر رفت ریش گرو گذاشت.
آخر سنی نداشت یحیی.
فشار زندگی و دود سیگار صورتش را در هم شکسته بود.
سن اش ۴۷ بود ولی راحت ۶۰ نشان می داد.
بهمن هم می کشید.

از ایران با خودش دو چیز آورده بود.
نان لواش و سیگار بهمن!
از ترس دکتر فرجزاده هم می رفت توی انبار یا دور از چشم سیگار می کشید.

یکی دو بار اتفاقی در انبار در حال سیگار کشیدن دیدم اش.
با آن لهجه‌ی آذری اش می گفت:
به دچتر چیزی نگی ها؟!

وقتی با دکتر می خواباندیمش روی زمین٬ از جیب پیراهنش چند چیز بیرون ریخت.
عیدی عید غدیر که از بابا گرفته بود (۱۰ ریال سعودی)
عیدی غدیر که از مامان به رسم سیادتش گرفته بود (۱۰۰۰ تومان)
یک پاکت سیگار بهمن که ۳-۴ تا ازش مانده بود.
و یک فندک.

بگذریم.

معطل آسانسور نشدم.

با عجله از پله ها بالا رفتم.
رسیدم و جمعی مرد و زن را دیدم که در راهرو ایستاده بودند
و گریان به درب اتاق عوامل نگاه می کردند.
رفتم داخل.
دیدم پتوی خودش را انداخته اند رویش.

قصه تمام شده بود.

***

بابا و دکتر فرجزاده با جنازه تا بیمارستان ایرانی ها رفتند.
همه گیج بودیم و مبهوت.

مجید و قاسم آشپزخانه و سایر مکان ها را سریع شستند.

گفتیم نباید امروز که جایش خالی شده٬‌
زائر اذیت شود.
بلافاصله بساط ناهار را برپا کردیم و ناهار مردم را دادیم.

دیگر چه کسی می توانست غذا بخورد.

بابا بعد از ساعتی برگشت.
مجبور کرد همه را که بیایند سر سفر و به زور هم که شده چیزی بخورند.

«ایولله…چه کبابی خوردیم امروز!»

***

هیچ وقت صحنه‌ی رفتن یحیی را یادم نمی رود.
وقتی رفت و برگشتیم داخل خانه٬
چشممان افتاد به حاج اصغر.
توی لابی روی یک صندلی افتاده بود بی هیچ حرکت و صدایی.
ماتش برده بود انگار.
حرف نمی توانست بزند.
جم نمی خورد.
توی دلم گفتم:
«یا حضرت زهرا! یک وقت -خدای نکرده- این یکی از غصه سکته نکند!»

تکانش دادیم و فایده نکرد. آب آوردیم و به صورتش ریختیم.
انگار بغضش فرو ریخت.
اشکهایش شپرق ریخت پایین.
یکباره.
انگار جمع شده بود و یک باره شره کرده بود.

چه می دانم.

***

چه کسی به خانواده اش خبر بدهد؟
چه کنیم؟
چه جوری بگوییم؟

هیچ وقت یادم نمی رود آن لحظه را که
حاج اصغر یک جوری با یک بغضی گفت:
«حالا جواب زن و بچشو چی بدیم؟»
 بعض هم کلمه‌ی آخر جمله اش را خورد!

بالاخره از روی موبایلش٬ موبایل برادرش را پیدا کردیم.
زنگ زدیم و گفتیم خبر را.
بابا با هنرمندی خاص خودش گفت.
بعد هم قرار شد تا ساعت ۴ خبر بدهند تصمیمشان چیست.
می خواهند جنازه این جا دفن شود یا برگردد تهران.

در نهایت قرار شد همین جا در مکه دفن شود.

بابا می گفت:
«اگر در تهران بمیری و صد میلیون هم خرج کنی٬
نمی توانی جنازه ات را بیاوری این جا دفن کنی.»

و راست می گفت.

آقای مهری می گفت:
«تا صد سال بعد نوه و نتیجه هم به این مساله افتخار می کنند.
می گویند ما یک پدری داریم که در مکه دفن است.
سر اذان ظهر و در حال خدمت به ضیوف الرحمن مرده است.»

و راست هم می گفت.

ما هم به خانم والده گفتیم:
«این جور مردن آرزوست.
من دوست دارم یا در میدان جنگ بمیرم
یا در حال درس دادن
یا در حالی مثل یحیی.»

مادر است دیگر.
خوشش نیامد.

روز قبلش غدیر بود در مکه.
فردایش غدیر بود در ایران.
ظهر روز جمعه.
در حرم امن الهی.
در حال خدمت به حجاج.

چی بهتر از این؟

می ماند آن ۷ بچه اش و همسرش که چشم انتظارند.
خداصبرشان بدهد.

شب قبلش رفته بود و اعمالش را تمام کرده بود.
این همه روز ما در مکه بودیم ولی وقت نکرده بود برود اعمالش را انجام بدهد.

صبح هم خوش تیپ کرده بود.
ریش هایش را اصلاح کرده بود.
و آنکادر کرده بود.
لباس نو پوشیده بود.

***

بابا خیلی دوندگی کرد.
خدا خیرش بدهد.

جمعه ظهر مرحوم شد.
شنبه عصر دفن شد.

در ایران هم این قدر سریع کار پیش نمی رود.

شنیده ها حاکی است که کسی نتوانسته مرده‌ی خارجی را در عربستان
زودتر از ۴-۵ روز دفن کند.

تایید مرگ از مرکز ایرانی.
تایید از مرکز سعودی.
تایید از خانواده برای جواز دفن که معطل سازمان حج بود.
روز جمعه ایران تعطیل بود. شنبه هم عید غدیر و سازمان حج تعطیل بود.

اصلا ما با خودمان قرار گذاشته بودیم که کاروان برود مدینه٬
یکی دو نفر بمانند برای کفن و دفن.

خداوند همه چیز را جور کرد.
در روز تعطیل و در مملکت غریب این قدر کار زود پیش برود٬
خیلی لطف در کار است.

هر کس شنید متعجب شد.
می گفتند چیزی شبیه معجزه رخ داده است.

چه شستشویی.
دقیق و مرتب.
نیم ساعت شاید طول کشید.
با نظارت دقیق روحانی ها و سایر اعضای کاروان.
چه نمازی.
چه تشییعی.
چه قبری.

دو متر در دو متر در دو متر.

باورم نمی آمد.
شوایع در مورد قبر و مراسم تدفین در عربستان زیاد بود.
تنگ است و اسید می پاشند و …

اول که قبر را دیدیم فکر کردیم که جای ۸-۹ نفر است.
گفتند: نه! یک نفر!

نه خبر از اسید بود و نه از آهک و …
کاملا محترمانه و دقیق و مناسب.
روضه هم خواندیم بر قبرش.
گریه بر اباعبدالله هم کردیم.
حاج آقا ذوالفقاری -معین کاروان- ٬
هم بیرون قبر تلقین اش داد
و هم داخل قبر رفت و کلیه تشریفات کفن و دفن را به خوبی انجام داد.

***

هنوز از شوک در نیامده ام.

دست و دلم به هیچ چیز نمی رود.

از فکرم بیرون نمی آید.

خیلی آرام بود و بی سر و صدا.
از سنگ صدا در می آمد و از یحیی نه.

سرفه زیاد می کرد.
یک بار دیدم رفته در انبار خوابیده. گفتم چه جای خواب است یحیی؟
گفت من سرفه می کنم٬‌ بقیه نمی توانند خوب بخوابند.

نه کسی را اذیت می کرد نه در کار کم می گذاشت.
بی سر و صدا کار می کرد.
این چند روزی که نیست٬‌ تازه حجم کارش معلوممان شده.
و بیش از حجم کارش٬ بی سر و صدایی اش.

رفتن ات هم بی سر و صدا بود یحیی.
هیچ کس را اذیت نکردی.
سریع و بی سر و صدا و در بهترین وقت ممکن.

کفن و دفن ات هم همین طور.

خدا هم‌امروز مهمان امیرالمومنین ات کند.

آمین.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 31 دسامبر 2007 در Uncategorized

 

غديريه

امروز این جا عید غدیر بود.
دیشب جشن گرفتیم.
دو کاروان که در یک ساختمان بودیم لابی را مفروش کردیم و همه را جمع کردیم.
الحمدلله خیلی جشن خوبی شد.

گفتند یک دکلمه ای بنویس بده بخوانند.
دکلمه که نشد٬ کسی هم نبود که بخواندش.
خودم خواندم.

بعد از مراسم چند نفر خواستند اش.
آدرس اینجا را دادم که بعدا بیایند و بردارند.

***

 

باسمه تعالی

نگران بودی حبیب.

دل ات شور می زد انگار.

«ناز آن چشم هایت که مضطرب شده اند» را قربان!

آن چشمان زیبایی که عالمی را به بند عشق خویش اسیر کرده بود.

قربان آن خاطر نازنین ات بروم حبیب.

چه خاطرت عزیز بود، عزیز.

که عزیز بی بدیل نازت را کشیده است.

جان ما بقربانت.

والله یعصمک من الناس.

راستی، از چه ترسیدی عزیز ما که عزیزلایزال این گونه دلگرم ات کرد؟

از چه نگران بودی حبیب ما؟ حبیب ما و خدای ما.

گفته بودی به همه، که حج آخرین ات است.

همه فهمیده بودند.

دلها را بی قرار کرده بودی.

گاهی با خودم به شوخی- می گویم چه خوب شد که آن زمان نبودیم. ورنه کدام دل بود که تو را ببیند و خبردار شود که سال دیگر تو را نخواهد دید و از هم فرونپاشد و بر جای خویش بماند.

کجا طاقت خبری دوری ات را داشت این دل های ما.

چه می دانم؟

شاید اگر خبر نداده بودی، شاخک ها نمی جنبید؟ تو هم این قدر نگران نمی شدی عزیز دل ما.

ولی خبر دادی.

همه فهمیدند که سال آخری است که با تو حج می کنند.

آن ها که دل با تو داشتند، از غصه ی دوری پژمردند.

آن ها که پی چیز دیگر بودند شاخکهایشان جنبید.

نه بگویم فقط تو بودی که نگران شدی. دل آن ها بیشتر از تو لرزید و ترسید.

 می ترسیدند آن چه نمی خواهند بشود، بشود. و شد.

چه ساده بودند.

یریدون لیطفئوا نورالله بافواههم.

ولله یتم نوره و لو کره الکافرون.

وقت هم نکردند کاری کنند. غافلگیر شدند انگار. به آن مغز کوچکشان رسیده بود که حالا که وقت رفتن شده است انتصابی در کار خواهد بود. به فکرشان نمی رس
ید کی و کجا؟ به خیالشان مراسمی
چیزی- در کار خواهد بود. مراسمی که بزرگان باشند و این ها باشند و رسمی تر باشد و پشت درهای بسته باشد در پایتخت. چه میدانم؟ با خودشان حساب کرده بودند همان جا سر و صدا خواهند کرد و نخواهند گذاشت آن چه خدا خواسته بشود. چه ابله بودند.

تو هم نگران شده بودی -حبیب- از این جماعت. نکند در جمع سر و صدا کنند و نگذارند امر خدایت را اجرا کنی. همو هم امان ات داد. تو که خودت خوب می دانستی این ها چه بزدل جماعتی هستند. آخر در کدام یک از جنگ ها روی این ها را دشمن دیده بود؟

اینها را اگر جراتی بود و مروتی، نفق به نفاق نمی زدند. خدا هم نگذاشت و برایت کم نگذاشت.

 نَفَسِ نداشته شان را در سینه شان حبس کرد.

همه را جمع کردی. رفته ها را، خواستی برگردند. نرسیده ها را، صبر کردی برسند.

مردم‌ات را خواستی حبیب. حرف هایت را زدی حبیب. حرف های خدایت را.

همه شنیدند…..همه دیدند.

دل برخی شاد شد…. دل برخی غمگین.

ولی هیچ کس تعجب نکرد حبیب….                هیچ کس تعجب نکرد.

***

همه می دانستند که بعد از تو کیست حبیب.

جان ما به قربانت حبیب. جان ما به قربانش حبیب.

کدام اسم را کنار اسم اش می توانستند گذاشت.

نه گمان کنی که فقط در هر چه خوبی است بر همه ی اصحابت سرآمد بود.

نه.

کس دیگری نبود.

این سکو مقام دوم نداشت.
چه می گویم؟ مقام دهم هم نداشت.

چه کسی جرات می کرد اسمش را بیاورد کنار اسم علی.

و اگر می آورد، نیاز نبود کسی چیزی در رد ادعایش بگوید. بقیه به‌اش می خندید.
یکی از این افتخارات که علی داشت را اگر یکی از این آقایان داشتند، که چشم عالمی را در می آوردند.

نه بگویم این آخر ها معلوم شده بود.

از همان روز اول که سر و صدای دعوتت بلند شده بود، معلوم شده بود.
از کودکی تربیت اش کرد بودی.
غذا را با دستهای زیبایت بر دهان مبارک اش گذاشته بودی.
در همه جا مثل سایه به دنبالت می دوید.

یادمان نرفته حبیب. از حافظه تاریخ پاک نخواهد شد.

سنگ می زدند ات حبیب. چه طور دلشان می آمد؟

 تو چیزی به ایشان نمی گفتی حبیب. نباید می گفتی. فقط اگر می توانستی جلوی سنگ ها را می گرفتی. قربانت برویم حبیب. کی بود که می افتاد دنبالت درکوچه ها. جلوی این ها را می گرفت؟ نمی گذاشت سنگ بزنند. دفاع می کرد. سینه سپر می کرد؟

می گفت: من بنده ی کوچکی از بندگان محمدم.

جان ما به قربانش.

دو دستش را باز کرده ب
ود جلوی رویش و جانش راگذاشته بود وسط اش. آن را هم گذاشته بود پیش پایت حبیب. نگاه هم نمی کرد که چه می کنی و چه می شود.

سر که نه در پای عزیزان بود

سر نبود، بار گرانی است دوش

چه کسی یادش رفته است لیله المبیت را. ماجرا را برایش گفته و نگفته، خود را به تیغ چهل شمشیرزن عرب سپرده بود. از خودش هیچ مپرسیده بود. یک چیز فقط پرسیده بود.اگر من به جای شما در بستر شما بخوابم، شما سالم خواهی ماند؟ و بعله را که گرفته بود نفس راحتی کشیده بود و خیالش راحت شده بود. هیچ استرس و دغدغه ی دیگری انگار نداشت. انگار کس دیگری قرار بود در بستر قطعه قطعه شود.

و چه با وفا بودی حبیب. مدینه که رفتی، مردم بیرون شهر منتظر ات بودند. نرفتی در میانشان. ایستادی تا بیاید. مردم را سه روز منتظر نگه داشتی تا بیاید. جانم به قربان هر دو تان.

***

از بس که معلومشان شده بود، چشم دیدنش را نداشتند.

طاقت می خواهد حبیب. طاقت می خواهد ببینی که کسی در هر فضل و سجیه ای نفر اول است.

شجاعت سخاوت علم و فهم. هوش و ذکاوت. ایمان و تقوا. رحمت و شفقت. قدرت و حلم. کرامت و بزرگواری. مدیریت و تدبیر. جنگاوری و مهارت.

هر چه که بود، نفر اول بود. دل که وسیع نباشد، نظر که تنگ باشد، شرح صدر که نباشد، بصیرت که نباشد می شود این جماعتی که …. بی خیال.

امشب شب عید است حبیب.

همه را که جمع کردی، دوزاری خیلی ها افتاد. اشک شوق از دیده ی خیلی ها ریخت. منتظر شدند در آن گرمای شدید تا ببینند چه می فرمایی.

شایداین آخرین بیانیه ی عمومی بود که تبلیغ می کردی.

آخرین پیامی که در حضور اکثریت مسلمین، از سرتاسر بلاد مسلمین ابلاغ می شد.

بعد از آن تو می ماندی و اهالی مدینه. صدایت را تنها مدینه می شنید و بقیه صدای تو را اگر می شنیدند- از مدینه می شنیدند.

همه را جمع کردی و آخرین حرف را زدی.

علی را خواندی کنار خویش. دستش را هم گرفتی بالا.

کنار خویش هم نمی خواندی همه می دانستند بعد از تو علی است و این علی کدام علی است.
اما کنار خویش خواندی و دستش را هم گرفتی بالا تا همه ببینند. همه بشناسند. یمنی و نجرانی و هر آن کسی که از هر دیاری آمده بود. تازه مسلمان بود یا مسلمان قدیمی. همه ببینند و بشناسند. دستش را هم گرفتی بالا تا همه ببینند.

خوب خط جاعلان را خوانده بودی حبیب.مجبورشان کردی که یا ماجرا را بگویند یا کلا نگویند. دستش را گرفتی بالا تا نتوانند بگویند: علی کنار پیامبر ایستاده بود تا مراقب باشد. یا او را بر دوش بگیرد تا صدایش برسد. دستش را گرفتی بالا که انتصاب به دستان مبارکت انجام شده باشد.

و خیالت راحت شد.

و انجام دادی آن فرمان بزرگ را که رسالت ات را در گرو خویش داشت.

و خداوند از تو پذیرفت حبیب و مهر تکمیل بر دین ات نشانید.

و چه نیکو مُهری بود حبیب.

دل های ما را هم به ه
ان مِهر مُهر کرده اند حبیب.

چه می گویم؟ مگر شوخی است؟

خودت به دستان مبارکت مُهر کرده ای دل هایمان را.

الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایت علی ابن ابیطالب و الائمت المعصومین.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 28 دسامبر 2007 در Uncategorized

 

غلبه ظواهر

یک مساله‌ی منفی وجود دارد که در حج خیلی نمود می کند.

تازه٬ می گویند این سال ها خیلی خوب و راحت و منظم شده است.
ببین قبل تر چی بوده است.

و آن این که وقتی٬ ظواهر اعمال ملاک قرار می گیرند و کیفیت اعمال مورد غفلت٬
خیلی چیزها کارکردهای دیگری پیدا می کند.

وقتی صورت خالی عمل٬ مثل زدن سنگ٬
تنها و تنها هدف باشد٬
می روی که سنگ بزنی.

صد نفر را هل می دهی.
می زنی تخت سینه‌ی ده ها نفر.
پای صدها نفر را لگد می کنی که چهارتا تکه سنگ بزنی به جمره!

برادر من! مثلا محرم هستی ها!
پشه و مگس و سوسک را خدا امان داده است.
حق نداری آن ها را بکشی یا بیازاری.
باید جوری کیش کنی شان که به‌شان برخورد نکنی که مبادا گوشه‌ی بال شان صدمه ببیند!
یا ضربه مغزی شوند یا… !

می روی ده نفر را هل می دهی؟
وسط جمعیت پیرزن ها و پیرمرد ها را له میکنی و فشار می دهی که چی.

من چون در کاروان می گردم و به همه‌ی اتاق ها سر می کشم می بینم.
چند پیرمرد سرحال داشتیم که بعد از رمی جمرات صاف رفتند توی رختخواب٬
 و هنوز که هنوز است سرحال نیامده اند.

کوفته و خسته و داغان.

چه احرامی است؟
چه سنگ زدنی است؟
آخر به کی داری سنگ می زنی اخوی؟

قرارمان چی بود؟ یادت هست؟

قرار بود آدم باشیم.
مسلمان باشیم.
مومن باشیم.
و با این عناوین از شیطان برائت بجوییم.

مثل یک آدمی زاد مسلمان مومن
برویم به نماد شیطان سنگ بزنیم.

مسلمانی و ایمانش پیش کش.
آیا این روش٬ انسانی است؟

حالا بگو به کی باید سنگ بزنی خدایی اش؟
جمره‌ی عقبه‌ی درون خودمان هنوز سنگ نخورده.
در درون خودمان٬-العیاذ بالله- افسارمان دست کس دیگر است انگار.

کجا داریم می رویم؟

***

تازه می گویند امسال -از حیث نظم و راحتی اعمال- یک سال استثنایی بوده است.
مسیر رفت و برگشت را کاملا یک طرفه کرده بودند و با این حال این مسایل بود.

حاج مسعود شاهرخ حرف خوبی به حاج علی آقای ساری می زد:

«هر وقت دیدی در طواف یا رمی یا … یک کسی یک پیرمرد یا پیرزنی دید و به‌ش راه داد و
گفت بفرما و گذاشت جلویش برود٬
حج اش قبول است.
نه این فشار و هل دادن و …»

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 دسامبر 2007 در Uncategorized

 

مرگ بر…

یک وقت می گویی مرگ بر امریکا.

یک وقت می گویی مرگ بر امریکا و دستت را هم مشت می کنی و می بری بالا.

یک وقت یک پرچم امریکا را آتش می زنی.

***

کیفیت برائت جستن در این سه مورد کاملا از یکدیگر متفاوت است.

یک وقت به کسی فحش می دهی.
یک وقت فحش می دهی و دستت را هم به صورت موید به سوی او تکان می دهی.
یک وقت به‌اش سنگ می زنی.

این ها خیلی با هم فرق می کند.
فحش باد هواست.

برائت جستن هست ولی باد هواست.

این رمی جمرات٬ این سنگ زدن به نماد شیطان٬
خیلی چیز جالبی است.

حتما باید انجامش بدهی تا بفهمی چی می گویم.

هزار بار هم بنشینی و شیطان را لعنت کنی٬
و برائت بجویی٬
-خوب است ها ولی –
کار یک سنگ که با کینه به سوی نمادش پرتاب می کنی را نمی کند.

انگار دلش را می شکنی.
حالش را می گیری.

خاصه آن که دل را رو به سوی معبود کنی و با خودت بگویی:
«خدایا این نماد دشمن توست.
یک مشت سنگ را روی هم چیده ای و اسمش را کرده ای کعبه.
و گفتی «این٬ خانه‌ی من!»
به دور خانه ات می گردم و دوستش دارم.
یک مشت سنگ دیگر را هم روی هم چیده ای و اسمش را کرده ای جمره.
و گفتی «این هم نماد دشمن من!»
به این هم با کینه سنگ می زنم و از او دوری می جویم.»

بعد هم رو به شیطان کنی و بگویی:
«سرم را شیره مالیده ای.
خودم هم تنم می خاریده است.
ولی تو را در من سهمی نیست.
دل من با تو نیست…»

خلاصه این سنگ زدن٬
با همه‌ی سختی هایش،
چیز عجیبی است.

خیلی عجیب.
(البته اگر شلوغی بگذارد و حواسی برایت بماند که به این چیزها فکر کنی!)

روز یازدهم (رمی دوم)
که خلوت تر بود و من نیز از کاروان گم شده بودم و تنها بودم٬
-به فضل خدا-
این خلوت دست داد.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 24 دسامبر 2007 در Uncategorized

 

فعلا کله‌ی کچل را عشق است!

ظهر روز عرفه٬ در خیمه های عرفات٬ مشغول به تدارکات

در حال درخواست حلوا ارده ی کوچک از عکاس محترم!

عصر عید قربان٬ بعد از ذبح قربانی، در خیمه های مِنا

بلافاصله بعد از حلق1

***

خدا رحم کند به سلطان‌بانو!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 دسامبر 2007 در Uncategorized

 

سلام

رسیدیم و سالم ایم و دعاگو.
الحمد لله.

بگذارید از این گیجی در بیایم٬
برایتان خواهم نوشت.

سر کوچه مان اینترنت هست در حد تیم ملی!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 13 دسامبر 2007 در Uncategorized

 

خداحافظ تا يک ماه ديگر!

اگر خداوند منان٬‌ بر سر این بنده‌ی عاصی منت گذارده٬
در حرم خویش بپذیرد٬

عازم مکه‌ی مکرمه به قصد تشرف به بیت الله الحرام و
انجام حج تمتع هستیم.

سه شنبه صبح(۲۰ آذر).
ساعت ۱۱ از فرودگاه مهرآباد.

از همه‌ی عزیزان٬ طلب حلالیت می کنم.
و از هر کسی به هر میزان حقی که بر گردن من دارد٬‌ حلالی می خواهم.

و امیدوارم که آرزوی این سفر همه‌ی عمر با ما باشد.
و مکرر نصیب همه‌ی ما بشود.

ارادتمند.
محسن حاجی کریمی ساری

**اگر عمری بود و اینترنتی یافت شد٬ شاید چیزی آپ شد. و الا فلا!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 9 دسامبر 2007 در Uncategorized