RSS

بایگانی برچسب‌ها: خاطرات

از زنده ماندیم تا زندگی کردیم، راه درازی است!

از زنده ماندیم تا زندگی کردیم، راه درازی است!

عازم جده بودیم به قصد عمره.
روی بلیط ساعت زده بودند و جلوی ساعت نوشته بودند:  +و- 6 (!!).
(حالا منظورشان  6 دقیقه بوده؟ 6 ساعت بوده؟ 6 روز بوده؟ 6 سال بوده؟ … خدا عالم است!  / تازه مثبتش را یک کاری کردیم، منفی اش یعنی چی؟!؟)

در فرودگاه مهرآباد، هنگام برخاستن بویینگ 747 ماهان، موتور شماره 4 هواپیما آتش گرفت و رفت. با این که نوز (دماغ) از زمین بلند شده بود، تنها مهارت کم نظیر خلبان (اسمش تیمورزاده بود به نظرم) بود که با لطف الهی همراه شد و در اواخر باند موفق به متوقف کردن هواپیما شد. با 8 لاستیک ترکیده از شدت سایش و 3 لاستیکی که هنگام پیاده شدن ما ترکید؛ از شدت حرارت! (جمعا 11 لاستیک از 18 لاستیک!)

و البته جای شکر داشت و دارد. بسیار هم.
(ضمن این که به نظرم می آید که کار این خلبان به مراتب سخت تر و مهم تر از کار خلبان شهبازی در نشاندن بدون چرخ بوده باشد. که آن یکی به علت وجود فیلم و …. مشهور شد و قدر دید -حقش هم بود و نوش جانش- و این یکی خیر. )

برگشتیم به سالن فرودگاه.

نه جای راحتی برای نشستن بود و نه تهویه ی مطبوعی در کار بود. هوا گرم بود. نزدیک تر از بچه های سپاه که بازرسی می کردند نبود. گفتم شاید این ها به هوای این که ماها زیاد نمی مانیم، تهویه را روشن نکرده اند. رفتم سراغشان که گله کنم و بگویم چه وضعی است و به بالادستی ها بگویند که تهویه را روشن کنند و ….

دیدم یک پنکه کنارشان گذاشته اند و دارند خودشان را باد می زنند! دستگیرم شد که ماجرا بیخ دار تر از این حرف هاست! ظاهرا کولرها را از زمان اعلیحضرت(!) دست نزده اند و همان است که بوده!

بعدتر یکی از دوستان پرسید خدماتی ارائه ندادند به شما؟
گفتم چرا؛ آب سرد کن را قطع کرده بودند که ملت مجبور بشوند آب معدنی خنک بخرند؛ رسما به سه برابر قیمت.

چند تکه فرش هم پهن کرده بودند در گوشه و کنار سالن فرودگاه (!!) ما هم رفتیم رویش ولو شدیم.

دو سه ساعت گذشت و یکی دو بار ملت داد و قال کردند تا یک ساندیش آشغال و یک تکه کیک یا تیتاپ و … دادند: «بچه ساکت کُنه»! من که نرفتم بگیرم. مدتی گذشت و یک دوستی برای ما هم گرفته بود و آورد داد به مان!

غرولند زیرلبمان که «ای خدا لعنت کنه …» تمام نشده بود که یکی از همسفر ها همزمان آمد بنشیند روی فرش؛ در حالی که زمزمه می کرد که «ای خدا بیامرزه پدر مادرشون رو … به به ! » نشست و با لذتی عجیب به خوردن مشغول شد. چنانچه ما را هم به اشتها آورد و ما هم شروع کردیم به تی تاپ سق زدن!

 

*

حساب ش را بکنی، هر دو مان راست می گفتیم.  هم جای شکر داشت و هم جای نق.

(البته شکرش را باید به خدای بخشنده می کردیم و نق نق اش را به بندگان بی کفایتش!)

فقط تفاوت این دو منظر است.

برای یکی زنده ماندن غنیمت است و برای دیگری خدمات نگرفتن، موجب کدورت.

اشتباه نشود. زنده ماندن برای همه غنیمت است. هر مسافری که از یک سانحه ی هوایی جان به در ببرد، حتما تحت تاثیر خواهد بود و آن را غنیمت خواهد دانست.

ولی آیا بنای یک مسافرت هوایی، جان به در بردن است یا به مقصد رسیدن و خوب خدمات گرفتن؟

اگر کسی به نمردن (میدان جنگ که نیست آخه! مسافرت هواییه!) قانع باشد، هر بلایی هم به سرش بیاورند، مهم نیست و تازه خوشحال هم خواهد بود.

کسی که سقوط نکردن خودش را معیار گرفته باشد، پدر همه هم در بیاید، هزار بلا هم به سر ملت و دیگران بیاید، باز هم گردنش را بالا می گیرد و مغرور و طلبکار می گوید: «دیدید پیروز شدیم! دیدید نمردیم! پس مرحبا به قهرمانی چون من! درود بر درایت و شجاعت من!»

مرد حسابی؛ مگر قرارداد ِکشتن بسته بودی که حالا برای کشته نشدن، منت سرمان می گذاری؟!

اما کسی که مسئولیت خدمات مطلوب را به عهده گرفته و در این تعهدش شرافت دارد، وجدان دارد و خودش را نسبت به زیردستانش، مسافرانش، همراهانش مسئول می بیند، کوچکترین کاستی در خدمات و ناراحتی ایشان را بر نمی تابد. اگر مقصر باشد احساس شرم می کند. اگر غذایش هم سرد باشد، عرق شرم می ریزد. اگر مشکلی در خدمت رسانی اش وجود داشته باشد عذر می خواهد و هرگز طلبکار نمی شود.

****

برگشتنا هم ماهان بیش از 23 ساعت تاخیر داشت. سر آخر پس از 19 ساعت چیزی نخوردن (جز یک تکه نان و یک عدد پنیر کوچک و یک بسته شیر که کاروان می داد و نه این ها) در هواپیما به جای ناهار، صبحانه دادند و گفتند ببخشید! تاخیر داشت و ما خودمان را برای صبحانه آماده کرده بودیم!

تازه فهمیدیم که انگار که ما بوده ایم که تاخیر کرده ایم! و تقصیر از خودمان بوده است!

ملت هم کماکان چیزی نگفتند و سرشان را انداختند پایین و نوش جان کردند و کلی هم از ماهان تشکر کردند!

*

زیاده جسارت است ولی ملتی که خودش دوست دارد که گوسفند باشد، باید باهاش مثل گوسفند برخورد کنند!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 ژوئیه 2012 در ملک عقیم, نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , ,

همه ات چند؟

همه ات چند؟

«مهرنامه» ی اردیبهشت 91، ضمن بررسی کتاب «امنیت ملی و دیپلماسی هسته‌ای» از شیخ حسن روحانی، به گردآوری 30 نکته‌ی ناگفته از دیپلماسی هسته‌ای از خلال این کتاب پرداخته‌است.

نکته‌ی 30 ام‌اش، به شدت خواندنی بود و درس آموز! خاطره‌ای چند خطی بود که در عین اختصار، عصاره‌ی زمانه و روح حاکم بر فضای ذهنی و روش مملکت داری و … «کارشناس ارشد» کشورمان(!) را توضیح و جلوه‌ای نو از تعابیر «مدیریت جهانی» و «ابتکار هسته ای» (!) و … به دست می‌دهد!

*

دو روز قبل از آن که در 18 مرداد 1384 در جلسه اضطراری شورای حکام آژانس جهانی انرژی اتمی، پرونده ایران بررسی شود، محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری» اصول گرا» ی ایران، شیخ حسن روحانی را احضار کرد. روحانی هنوز عضو شورای امنیت ملی بود. احمدی نژاد از روحانی علت جلسه آژانس را پرسید:
«گفتم می‌خواهند مساله‌ی راه اندازی را بررسی کنند.

گفتند آژانس حق ندارد چنین کند چون ما کار خلافی نکرده ایم. خوب است با البرادعی تلفنی صحبت کنید.

گفتم این طور نیست که مدیر کل، همه کاره باشد. اعضای شورای حکام، سفرای 35 کشور هستند که بر اساس گزارش مدیر کل تصمیم می‌گیرند.

بعد بحث شد که آژانس تحت نفوذ غرب است.
پرسیدند: چرا آژانس تحت نفوذ آن هاست؟
گفتم: برای این که هم بیشترِ بودجه‌ی آژانس را آن ها می‌دهند و هم بر اکثر کشورهای عضو نفوذ دارند.
ایشان گفتند: هزینه های آژانس در سال چقدر است؟
گفتم: نمی‌دانم. مثلا چند صد میلیون دلار.
گفتند: شما همین حالا به البرادعی زنگ بزنید و بگویید ما کل مخارج آژانس را می‌دهیم!
گفتم: اولا آژانس نمی‌تواند بپذیرد چون برای مخارج آژانس و بودجه‌ی آن مقرراتی وجود دارد، و ثانیا ما هم چنین حق و اختیاری نداریم. چون اگر به جایی بخواهیم کمک بلاعوض بکنیم، مجلس باید تصویب بکند.
گفتند: من به شما می‌گویم؛ شما چه کار دارید؟!
گفتم: روش کاری من این طور نیست و من چنین کاری نمی‌کنم» (ص 592 کتاب)

صفحه 246 مهرنامه.

 

برچسب‌ها: , , , ,