RSS

بایگانی برچسب‌ها: تنگ نظری

یه نموره زود نیست؟

یه نموره زود نیست؟

اقتصاد، اقتصاد است و خرد و کلان نمی‌شناسد و آمیزه‌ای است جدا نشدنی از هر دو؛ ولی هنگام مطالعه، این دو را از هم تفکیک می‌کنند.

تفکیکی که نه جزم و قطعی و صد در صدی است (که اصولا شدنی نیست) و نه آن قدر ناچیز که تفکیک را بی‌معنی کند.

درست هم همین است. چرا که انگیزه‌ها و اهداف و عامل‌ها در این دو، با یک‌دیگر متفاوت است.

در اقتصاد خرد، در مقیاس خرد -یعنی فرد و خانوار و حداکثرش در مقیاس بنگاه- سخن می‌گوییم و انگیزه‌ی اصلی را افزایش سود و بهره‌مندی و ثروت می‌دانیم و می‌شناسیم. خود را مقهور شرایط محیط می‌بینیم و سعی داریم با حداکثر انطباق با محیط، سود خود را بیشینه کنیم.

در اقتصاد کلان، مساله فراتر از سود و بهره‌مندی است.  نگاه کلان و -غالبا- ملی است. بیشتر معطوف به مهار تورم، افزایش اشتغال، تولید و صادرات، ارز و … در این نگاه، ما خود را نه مقهور که مسئول در برابر محیط می‌بینیم و تحلیل و سیاستگزاری می‌کنیم و … مقیاس‌هامان کلان، ملی/منطقه‌ای خواهد بود.

این دو روی‌کرد(خرد و کلان)، به سبب این تفاوت شدید میان انگیزه‌ها و سطح تحلیل، آن جا که به هم متصل نیستند، به این سادگی‌ها به یکدیگر چسبیدنی نیستند. با چند مثال توضیح می‌دهم.

بدیهی است که اشتغال یکی از مهمترین مسایل اقتصاد کلان است. ولی بخش بزرگی از اشتغال، توسط بنگاه‌های کوچک و متوسط و در مقیاس خرد ایجاد شده و دوام می‌یابد. یعنی این متغیر اصلی در اقتصاد کلان، با همراهی اقتصاد خرد «به‌بود /که‌بود» می‌یابد. این، آن اتصالی است که برقرار می‌شود میان این دو لایه.

این است که رهبران و روسای جمهور کشورهای پیشرفته -که لاجرم دغدغه‌های اقتصاد کلان دارند-، این قدر به شرکت‌های کوچک، صنایع کوچک و متوسط اهمیت می‌دهند و در سخنرانی، سیاستگزاری و اقدام، شرایط و مصالح و خواسته و مشکلات آن‌ها را در نظر می‌گیرند.
یا بدیهی است که رفتار مصرف کنندگان نهایی، بر اقتصاد ملی موثر است. اگر مصرف کندگان، کالای ملی را مصرف کنند، احتمالا بر دوام اشتغال و تولید داخلی موثر خواهند بود.

در بخش مصرف، ای بسا با جوگیر کردن، با فتوا دادن، با تحریک عرق ملی گرایی و … بتوان طی مدتی محدود و موقت (نه سی و سه سال! و سرآخر 206 را به قیمت تویوتا کمری فروختن به پاداش صبر 33 ساله ی ملت!) مصرف کنتدگان را واداشت به رغم غیراقتصادی بودن خرید کالای ملی (در برخی کالاها) کماکان از تولید ملی حمایت کنند.

ولی در بخش تولید، اصلا و ابدا این چسباندن ساده نیست. چرا که در مصرف، خودت هستی و رفاهی که حاضری ازش بگذری. ولی در تولید هزار ریسک و مسئولیت و … بر عهده‌ات خواهد آمد و لذا تا صرف نکند و 2 2 تا چهارتایش نخواند، واردش نخواهی شد و چون این بار بزرگی از مشکلات را به دوش نخواهی کشید.

اولین مشکل، قانون کار و اداره‌ی کار و در درجات بعدی، بیمه و مالیات! دومی، تورم موجود و کنترل شدید قیمت توسط دولت به صورت دستوری که فشارش به تولید کننده می‌آید! سومی نرخ بهره بانکی بسیار بالا !  (چه وام بخواهی بگیری در مقایسه با نرخ بهره 3-4 درصدی در دنیا / و چه موقع حساب کردن، با خودت می‌گویی مگر دیوانه‌ام خودم را بکشم و تولید کنم و چندرغاز سود کنم؟ می‌گذارم بانک و می‌نشینم آسوده!) چهارمی ایدئولوژی زدگی و حسینقلی خانی بودن مملکت؛ که خیلی بستگی دارد به خواب شب قبل مسئولان محترم (مثال لازم است؟!)و نگاه «سرمایه ستیز» و «ثروت ستیز» به نام اسلام و مبارزه با «دنیا طلبی» در مملکت!   پنجمی، تحریم‌ها و فشارهای جهانی بر کشور که دامن بخش خصوصی را هم می‌گیرد ششمی، ضعف نهادهای مدنی و جامعه‌ی مدنی و قدرت بسیار برادران قاچاقچی خودمان (به تعبیر آقای رئیس جمهور) و بخش‌های شبه دولتی -که از هزار مافیا قوی‌تر و مخوف‌ترند- و خدا نکند انگشت بر روی پروژه‌ای بگذارند (یاد مخابرات بخیر!) و …

که هر یکی از این مجموعه، کافی است که در برابر یک رقیب خارجی که در یک اقتصاد صحیح کار می‌کند، کم بیاوری و عقب بیفتی و با مخ بخوری زمین! چه رسد به این تجمع یک‌باره‌ی همه با هم!  هر کدامش را خواستی در نظر بگیر  و بگو تا برایت مثال عینی و مشخص بزنم از سرمایه‌دار و کارخانه‌دار گریخته یا پشیمان از سرمایه گذاری مولد.

خلاصه این که، یک وقت این اقتصاد خرد به زور فتوا و فداکاری ملت یا شرایط جنگی یا … به نفع اقتصاد کلان کار می‌کند (به تعبیر من، این دو بخش به هم می‌چسبند به زور چسب‌های دیگر و غالبا به نفع یکی و ضرر دیگری!) و یک وقت فضای اقتصاد طوری طراحی و هدایت می‌شود که تولید و اشتغال زایی و … به صرفه می‌شود و نفع دولت و نفع تولید کننده هم سو می‌شوند (و این دو بخش به صورت طبیعی و فطری به هم می‌چسبند با چسب منافع دو طرفه!)

این را داشته باشید.

×

مملکت ما، مملکتی نفتی و ثروتمند است با دولتی متمرکز و تمامیت گرا (لذا عمده‌ی آن ثروت، هنگام توزیع در اختیار دولت است) و لذا یکی از بزرگترین کانون‌های رانت در اقتصادهای دنیا، دولت ایران (چه قبل و چه بعد از انقلاب) بوده‌است.

ضمن این که بسیار هستند کسانی که ثروت را با زحمت به دست آورده‌اند (منظورم لزوما عرق ریختن یا تولید نیست، بلکه ثروت مشروع و قانونی و بدون رانت، از طریق نوآوری، ریسک و … منظور است) و البته معدود کسانی هم هستند که ثروت را بی‌زحمت به دست آورده‌اند -رانت یا فساد-.
منشا ثروت هرچه باشد، این ثروت و دارایی و نقدینگی، به ایشان قدرت خرید و قدرت اثرگذاری اقتصادی می‌دهد.

حکومت عاقل، حکومتی است که به سرمایه‌ی سرمایه دار احترام بگذارد-ولو این که در میان این احترام، چند نفری هم که لیاقت محترم داشته شدن را نداشته‌اند، مورد احترام قرار بگیرند-؛
برای حکومت و فرهنگ اقتصادی جامعه بهتر آن است که چند نفر سرمایه دار نوکیسه(بلکه فاسد) محترم داشته شوند تا این این که به «همه‌»ی سرمایه دارها بی‌احترامی شود و به اقسام انگ ها نواخته شوند.

حاکمیت باید برای این نیروهای اقتصادی دام پهن کند. باید آن‌ها را به دام تولید بکشاند تا ضمن ایجاد ثروت، بر اشتغال و تولید ملی نیز بیفزایند.
باید آن غول نقدینگی سرگردان را اسیر کرد در خاک میهن. دست و پایش را بست در تولید. وگرنه هر روز به قصد تکاثر، از یک جایی سر بر می آورد. یک روز مسکن، یک روز سکه و ارز، یک روز … و سرآخر هم طی یک حواله‌ی بانکی، می‌رود به خارج از میهن (که امن‌تر و خوش‌تر حفاظت و خرج شود!) و از دست‌رس منفعت بردن این ملت نیز خارج می‌شود.

اما ما چه کرده‌ایم؟
-خصوصا در این سال‌های دولت سوگلی-

*

من فقط چند خاطره از مشاهدات خودم می‌گویم.

اواخر دولت آقای خاتمی بود که با جمعی از دوستان بخش خصوصی، تصمیم به ایجاد یک مجموعه در صنایع پایین دستی نفت داشتیم. در این گروه، تاجر بود، تولید کننده بود، استاد بود، ملاک و ساختمان ساز بود و … به گمانم یازده جلسه برگزار شد، چند گروه مشاور آمدند و رفتند (از مدیران وزارت نفت گرفته تا مشاورین مالی و …).  حجم سرمایه، مبلغ قابل توجهی بود که 20 % کل پروژه را تامین می‌کرد و تتمه‌اش (80%) توسط بانک‌های معتبر بین المللی فاینانس می‌شد و طی سال‌های پس از تولید، پرداخت می‌شد و مقدماتش هم انجام شده بود.

مجمتعی که بنا بود احداث بشود، نزدیک به 1200 نفر را شاغل می‌‌کرد -عمدتا از بخش تحصیل‌کرده و با تخصص‌های مختلف- و بخش خوبی از سرمایه‌ی اعضای این گروه را درگیر می‌کرد و درآمد ارزی قابل توجهی را نیز عاید کشور می‌کرد (تازه آن روز قیمت نفت به این گرانی نبود).

در این میان بودیم که خورد به مقدمات انتخابات و مساله‌ی هسته‌ای و … و جمع، یک مقدار احتیاط کرد و دست نگه داشت تا ببیند چه می‌شود. احمدی نژاد که رئیس جمهور شد، تکلیف همه معلوم شد انگار!

جالبی‌اش این بود که اصلا کسی از آن گروه دیگر سراغی از آن موضوع نگرفت و نگفت. ما بعدا هم‌دیگر را می‌دیدیم ولی اصلا کسی به روی خودش نمی‌آورد! انگار نه انگار که ما 11 جلسه بحث کرده بودیم و کار کرده بودیم و رفته بودیم جلو!

الآن اگر به هر کدام از آن گروه، پیشنهادی از این دست بدهی (تولید و درگیر شدن در آن) چنان عاقل اندر سفیه نگاهت خواهد کرد که از پرسش پشیمان شوی!

آن سرمایه، احتمالا الان چند برابر شده و در ارز و مسکن و مواد اولیه و آهن و غیره در دست صاحبانش فعال است.
ولی آن دانه که پاشیده شده بود، آن تلاش ها که شده بود که این گروه، سرمایه را از تجارت و واسطه گری به تولید وارد کنند، همه بر باد رفت و مرغ سرمایه از دام تولید رهید!

و از این دست مثال، مسلما کم نیست. من خواستم از دیده بگویم ورنه در مخزن «شنیده‌«ها، صد حکایت از این غم انگیز تر برای نقل کردن دارم!
(حاشیه:

حالا یک جوجه مارکسیستی پیدا خواهد شد که در کامنت‌ها نداشتن عرق ملی و دنیاطلبی و … را به بیخ ریش ما و دوستان مان ببندد! پیش‌تر به او می‌گویم‌: شما که عرق ملی داشتید، با کسی که اقتصاد مملکت را ویران کرد چه کردید؟ جز حمایت؟ جز حمایت؟ جز حمایت؟ جز سکوت در برابر فاجعه؟ جز منکوب کردن کارشناسی؟ جز هورا کشیدن به تخطئه‌ی علم؟ جز … ما وظیفه نداشتیم به اقتصاد ملی بیندیشیم. هرگز حقوقی بابت این کار نگرفته‌ایم و سوگندی نخورده‌ایم. ولی چرا گریبان آن‌ها که سوگند خوردند و وظیفه داشتند و حقوق می‌گرفتند بابت این که به اقتصاد ملی فکر کنند -و به عوض تیشه به ریشه‌اش زدند- را نمی‌گیرید؟

بگذریم!

ختم حاشیه)

×

آن دانه، ساده پاشیده نشده بود. آن دام، ساده پهن نشده بود! 
هشت سال تلاش هاشمی -بلکه 16 سال-، برای جلب اعتماد سرمایه‌ی داخلی
-که با درایت خاتمی ادامه یافت. دولت خاتمی شعورش می‌رسید که اگر برنامه‌های عمدتا سیاسی دارد و اقتصادی نیست، برنامه‌ی اقتصادی پیشینیان را مختل نکند-
و هشت سال تلاش خاتمی در تنش زدایی بین المللی و جلب اعتماد طرف‌های خارجی در راه‌اندازی تکنولوژیک و گشودن باب فاینانس و تامین مالی برای چون این پروژه‌هایی (که کم هم نبود و وزارت نفت در آن دوران فهرستی از پروژه‌های پیشنهادی داشت و …) را بالجمله و دست به دست هم -دولت نادان و مجلس بی‌کفایت بی‌شخصیت و …- به باد دادند رفت.

و این‌ها، بخش کوچکی‌است از خسارت بزرگی که الفنون زد و هزار افسوس که یک جمله‌ی 10 کلمه‌ای، آن خسارت را 10 هزار برابر کرد. چرا که اگر فقط خودش بود، امید می‌رفت که پس از اتمام دوره‌اش، دوباره عقل به میدان باز گردد و روش‌های غلط تخطئه شود و …! اما چه کنیم با آن 10 کلمه؟

آن ده کلمه به همه‌ی سرمایه‌گذاران، تولیدکنندگان، کارشناسان و … پیامی آشکارا مخابره کرد که همواره ممکن است یک الفنون جدید برکشیده شود و تمام قد حمایت شود و همین آش و همین کاسه از نو برقرار شود. ده کلمه ای که پیام تلخ وداع با حاکمیت عقل را مخابره کرد: «ایران جای سرمایه گذای نیست!»

10 هزار دریغ!

*

و حالا به فکر افتاده ایم؟
(که البته هر وقت از آبش بگیری تازه است و دیر نیست و جای شکرش باقی!)

اکنونی که خانه پیش کش؛ ازدواج پیش کش؛ شغل هم شده معضل، شده آرزو برای نسل جوانی که -ای بسا- بسیار بیشتر از پدرانش می‌داند و می‌خواهد ولی ….

بگذریم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 آوریل 2012 در نگاه اقتصادی, نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , , , , , , ,

خدایا! خانه ای خواهم که سقف اش آسمان باشد.

خدایا! خانه ای خواهم که سقف اش آسمان باشد

محرومیت و عقب ماندگی قابل مشاهده را شاید بتوان دارای سه ریشه دانست.

1. محرومیت ناشی از ناتوانی و فقدان ظرفیت (و لزوم گذر زمان)

بالاخره دیواری باید باشد تا بشود سقفی بر آن نهاد. باید زمانی بگذرد تا دانه‌ای برآید و درختی میوه بدهد.

برخی اقلام توسعه‌ای را نمی‌توان بار زد و آورد این‌جا تخلیه کرد. یا مثلا تورم را نمی‌شود با دستور عاقلانه (احمقانه اش بماند!) یا حتی نظرات کارشناسی (نظرات احمقانه‌ی ضد کارشناسی‌اش هم بماند!)، به سرعت مهار کرد.

یا نمی‌شود (حتی با روش های عاقلانه و کارشناسی) طی یک دهه و دو دهه، یک کشور جنگ‌زده -و از آن بدتر: ایدئولوژی زده!- را تبدیل کرد به امریکا (بزرگترین اقتصاد دنیا) یا آلمان (صنعتی ترین اقتصاد دنیا) یا ژاپن اسلامی(!!) به تعبیر جناب حداد عادل! …

2. محرومیت ناشی از تحریم

دارایی، تکنولوژی یا دانش یا کالا یا … را دیگرانی که دارا هستند، از ما دریغ می‌کنند و برای در اختیار قرار دادنش، بهایی بسیار بیش از آن چه ارزش واقعی اوست، طلب می‌کنند.

گاهی این هزینه مادی است، و قابل محاسبه و معامله. که یا صرف نمی‌کند، یا صرف می‌کند ولی پول‌مان و زورمان نمی‌رسد بخریم؛ یا صرف م یکند و زورمان می‌رسد و می‌خریم!
(بحث کشش در اقتصاد)

بالاخره در جنگ که باشی مجبور می‌شوی سیم خاردار یا گلوله را به 10 برابر قیمت هم بخری؛ آن هم از اسرائیل!

ولی گاهی این قیمت، عزت است. در فرهنگ شیعی حسینی ما -و اصولا نگاه انسانی به انسان با کرامت- این، چیزی است که با هیچ چیز دیگر قابل معامله نیست. مرزی است که نمی‌شود و نباید از آن گذشت.

3. محرومیت ناشی از حماقت

این یکی است که خیلی زور دارد. یعنی مشکل نه از نداری باشد نه از تحریم. مشکل از حماقت باشد، باندبازی باشد، نفهمی باشد، استفاده نکردن از ظرفیت کارشناسی باشد، ترس حضرات قدرت طلب باشد، نفهمیدنشان دنیای جدید و اقتضائات و ترسیدن‌شان از ابزارهایی که نمی‌شناسند باشد، و …

پدری پولدار باشد و یخچال هم پر از غذا باشد و گوشت و مرغ و میوه هم در منزل و در محل موجود باشد ولی همه در منزل گرسنه باشند و سوءتغذیه گرفته باشند!

*

نوع اول و دوم را گمان نکنم عاقل با شخصیتی یافت شود که تحمل نکند و معقول نداند.

بالاخره چاره‌ای از آن‌‌ها نیست و باید کوشید که کسری‌ها را جبران کرد و به تکنولوژی جدید رسید و …

ولی آن چیزی که داد امثال ما -و اصولا هر عاقل دل سوز- را در آورده، این قسم سوم است.

آن جایی که داد آدمی در می‌آید و فریادش به آسمان می‌رود که سقف کوتاهی که بر سرش ساخته‌اند، نه از ناتوانی و نداری و نه از تحریم و زورگویی دشمنان -و از سر ناچاری- است، بلکه از حماقت و ترس و نادانی حضرات سقف ساز است.

این جاست که آدم می‌خواهد از غصه منفجر شود که

«برادر من! نکن! این سقف کوتاه، لیاقت این مردم نیست!»

همین.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 7 آوریل 2012 در نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

از این دو کدام یک ناسپاس تر است؛ ملت یا فرمانروا؟

از این دو کدام یک ناسپاس تر است؛ ملت یا فرمانروا؟

«ناسپاسی یا از تنگ نظری نشات می‌گیرد یا از بدگمانی.

وقتی که ملتی یا شهریاری یکی از سرداران سپاه را مامور انجام کار بزرگی می‌کند و سردار وظیفه‌ی خویش را انجام می‌دهد و پیروز می‌شود ، نامی بزرگ می‌یابد. چه ملت و چه شهریار مکلف‌اند به او پاداش دهند.

ولی اگر از روی تنگ نظری به جای پاداش دادن به او اهانت کنند یا او را بیازارند، تقصیری نابخشودنی مرتکب شده و خود را به ننگ آلاییده‌اند. و این گونه شهریاران ناسپاس فراوان‌اند.

کورنلیوس تاسیتوس علت آن ناسپاسی را این گونه بیان کرده:

«آدمیان به گرفتن انتقام ِستم بیشتر گرایش دارند تا به سپاسگزاری ِنیکی؛ چون سپاسگزاری را باری گران (و پذیرش منت) تلقی می‌کنند و انتقام را سود (و دستاورد)»

ولی اگر ملت یا شهریاری نه از سر تنگ نظری که از روی بدگمانی به سردارش پاداش ندهد -یا به سخن بهتر به او اهانت کنند- تا اندازه‌ای معذورند.

برای این نوع ناسپاسی، مثال فراوان می‌توان یافت. زیرا سرداری که در پرتو لیاقت و مردانگی خویش -برای شهریار- کشوری را متصرف می‌شود و دشمن را شکست می‌دهد و نامی بلند می‌یابد و برای سربازارنش غنیمت فراوان به چنگ می‌آورد، در نظر سربازان و دشمن و رعیت -همه- چنان اعتباری می‌یابد که شهریاری که او را به میدان جنگ فرستاده است، از پیروزی او شادمان نمی‌تواند شد!

….

بدگمانی که ممکن است به سبب پیروزی سردار در دل شهریار پدید آمده باشد، در اثر حرکات و سخنان گستاخانه سردار شدیدتر می‌شود و شهریار ناچار به این فکر می‌افتد که خود را از شر او مصون نگاه دارد.

و بدین منظور درصدد بر می‌آید که یا سردار را بکشد، یا اعتباری را که او در میان سپاه و توده‌ی مردم یافته‌است را از میان ببرد. و برای وصول به این هدف، به همه وسایل توسل می‌جوید تا در مردمان این باور را به وجود آورد که پیروزی در جنگ حاصل لیاقت و مردانگی سردار نبوده، بلکه علت آن بخت نیک یا ناتوانی دشمن یا خردمندی و کاردانی سایر افسرانی بوده که در جنگ بوده‌اند.

…..

این بدگمانی در فرمانروایان چنان امری طبیعی است که نمی‌توانند خود را از آن خلاص کنند و نسبت به سردارانی که به دستور ایشان جنگیده و بر دشمن فائق آمده‌اند، سپاسگزاری نمایند. و وقتی شهریاران مقتدر نتوانند خود را از چنگال این بدگمانی‌ها رها کنند، چه جای شگفتی است اگر توده‌ی مردم نتوانند در برابر آن مقاومت کنند؟

….

پیش از آن که بحث را به پایان ببرم، می‌خواهم نکته‌ای را تذکر بدهم. ناسپاسی یا از تنگ نظری نشات می‌گیرد یا از بدگمانی. اقوام و ملت‌ها هیچ‌گاه از سر تنگ نظری ناسپاسی نمی‌کنند و به علت بدگمانی نیز کمتر از شاهان به ناسپاسی می‌گرایند چون به ندرت دستاویزی برای ناسپاسی می‌یابند.

»

*

تیتر و متن عینا برگرفته از گفتار 29 ام:

گفتارها (1517)، نیکولو ماکیاولی/ترجمه: محمد حسن لطفی(1377)،‌ انتشارات خوارزمی، چاپ دوم(1388) / کتاب اول، فصل 29، صص 114-116.

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 5 مارس 2012 در ماکیاولی, نقل از دیگران, نگاه سیاسی

 

برچسب‌ها: , , , ,

نوش جان اصغر فرهادی!

نوش جان اصغر فرهادی!

فیلم فرهادی، خوب بود؛ تامل برانگیز بود ولی شیرین نبود. تلخ بود.

و البته این جایزه حتما حقش بود و در مقایسه با رقبایش در اسکار (که جز یکی، بقیه را دیده بودم) یک سر و گردن بالاتر بود.

****

و این بی‌تفاوتی منفعلانه رسانه‌ها (ی حاکمیتی که شخص اولش تا چندی پیش با سینماگران جلسه می‌گذاشت و می‌گفت و می‌شنید؛)  تا قبل از گرفتن اسکار (و لاجرم سخنرانی اش در هنگام گرفتن جایزه)، و این لاشخوربازی «حال به هم زن» پس از گرفتن جایزه (نظیر آن چه فارس عمل کرده) به غایت زشت و کریه است.

***

روزی در وبلاگ مرحومم نوشتم،

«روزی که مملکت مال ما هم بود،
بادبادک هم هوا می‌کردید،
قند توی دل همه مان آب می‌شد.

حالا که شده مال شما، آپولو هم هوا کنید … بگذریم!»

**

این گونه رفتارها، بیش از پیش تداعی کننده‌ی این حس «عدم تعلق ایران امروز به خیلی از ایرانیان» است.

فرهادی عزیز! از این غریب ماندن در سرزمینی که باید به تو افتخار کند -و می‌کند- و از خموشی -و بلکه طعمه نگری- حضراتی که باید در تبریک گفتن به تو از هم سبقت گیرند، دل‌گیر مباش! ما –همه– شهروندان درجه‌ی 2 ایم!

به قول آن جوان بحرینی پرشور در محضر حضرت آقا:

« هل تعلمون بأننا فی موطن ابنائه فی ارضهم غرباء؟ »
«هیچ می‌دانید ما در کشوری هستیم که فرزندانش در سرزمین خودشان هم غریب‌اند؟»

*

پ.ن: هزار البته که آن غربتی که مردم بحرین به دشنه و خون می‌چشند، هیچ ربطی -موکدا: هیچ ربطی– ندارد به این غربت شاعرانه‌ی ما. آن قدر کم‌دان یا مغرض نیستم که نفهمم که حتی مقیاسی در حدود «یک به میلیون» نیز در این فقره اغراق است. فقط ترکیب جملات آن جوان پرشور بود که به موضوع ما می‌خورد و ما خواستیم یک کرمی هم ریخته باشیم (چشمک)!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 فوریه 2012 در فیلم

 

برچسب‌ها: , ,