RSS

بایگانی برچسب‌ها: ایران و غرب

تیمارستانی به نام: شورای امنیت!

تیمارستانی به نام: شورای امنیت!

نمی‌دانم در فیلم‌ها -یا حتی در واقعیت- دیده‌اید یا نه.

هر قدر هم دیوانه بازی در بیاورید، تا وقتی کارتان به بیمارستان روانی نکشیده باشد، مشکل چندانی نیست. با تغییر روش و صحبت و مذاکره و … امکان تغییر خیلی چیزها هست.

ولی وقتی حکمی صادر شد و از درب آسایشگاه روانی به عنوان بیمار داخل شدید، دیگر بیرون آمدن‌تان، کار حضرت فیل است!

ساکت و مطیع باشید یک جور، طغیان کنید یک جور دیگر.

هر چه بیش‌تر اصرار کنید که من «دیوانه» نیستم، بدتر است! و فرآیند خلاصی‌تان مشکل‌تر می‌شود.

هر چه بیش‌تر در برابر داروها و مسکن‌ها و … مقاومت کنید، اثر عکس دارد و به روش‌های سخت‌تری مجبور به خوردن داروها و مسکن‌ها و … خواهید شد.

*

مشکل بزرگ ما این بود که درست سر بزنگاهی که تیم پزشکی (با همه‌ی دشمنی‌های شخصی‌اش) در تردید تصمیم‌گیری و … بود (لااقل برای حفظ ظاهر مجبور بود این تردید را از خود نشان دهد و در منظر افکار عمومی جهانی وجهه خود را حفظ کند) متهم شروع کرد به خل و چل بازی در آوردن!  داد زدن و هوار کشیدن و زیر میز زدن و عربده کشی که «اون قدر من رو بفرستید آسایشگاه روانی که آسایشگاه دونتون پاره شه! مادر فلانا …»

بقیه‌ش رو هم بگم؟!

***

در همین رابطه: قلوه سنگی به نام جاسم!+

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

زخم کهنه را باید تیمار کرد یا با چاقو به جانش افتاد؟

زخم کهنه را باید تیمار کرد یا با چاقو به جانش افتاد؟

*

یک دعوایی -درست یا غلط- راه افتاد و مثل آتیش،  منافع  هر دو طرف رو بلعید؛ هنوزم خاموش نشده.

البت با توجه به این که یه طرف دعوا قدرت و نفوذش زیاده و کدخدا و خرپول و خر زور -همه با همه؛ بیش‌تر از همه، منافع حاجی شیرعلی خان -که ما باشیم- سوزیده شده و بقیه ی جوجه های محل هم زبونشون باز شده.

که قدما درست گفتن که «شیر که پیر می‌شه، کفتر هم می‌خواهد باهاش شوخی دستی بکند!» .

به هر حال، دعوا که کش پیدا بکنه، تبعات داره. اهل محل با هر دو سلام و علیک دارند و مراوده و معامله دارند ولی یه جوارایی که پای خودشون به این دعوا باز نشه.

**

کار و بار باغ و حجره و حساب و کتاب، هر از چندی دست یکی از پسرای حاجی بود. مثل بچه های همه کس، از بچه های شیرعلی خان هم چندتاشون عاقل بودن و چند تاشون جاهل.

یه مدتی کار دست عاقلا بود و اوضاع داشت خوب می‌شد و دعوا داشت سر و ته‌‌اش هم میومد و بقیه ی محل هم مراوداتشون رو به حال عادی در آورده بودند و …

حتی در یکی از این مهمونیای خونه‌ی کدخدا که همه‌ی محل هم جمع بودن؛ پسر خوش تیپه ی حاجی هم رفته بود. پسر خوش تیپه‌ی کدخدا هم اومده بود و گیر داده بود که یک دیداری بکنند و دستی بدهند و آشتی کنند برود پی کارش!

واسه این که بهونه‌ای نمونه، حتی حاضر شده بود که بیاد توی راهرو ها، خیلی خودجوش و اتفاقی و غیررسمی با ممد خوش تیپ (پسر پنجمیه حاجی) برخورد کنند و دستی بدهند و خلاصه آشتی آشتی آشتی، هر دو شدیم بهشتی!

که ظاهرا شیرعلی خان جَلدی تیلیفون کرده بود که هر طور شده، ممدقشنگ برود توی دستشویی قایم بشود که پسر کدخدا با بیل و کلنگشان رد شوند و بروند و خدای نکرده وصلتی صورت نگیرد!

***

پسر شیشمی اما بی‌کله و ماجراجو از آب در اومد؛ باب طبع بابا!

اومد زد همه چیز رو ریخت بهم. داداش قبلیا رو تار و مار کرد و همه رو متهم به دزدی کرد و دل همه رو شکست. شیرعلی خان هم گفت آورین!  حساب کتابای دکون رو قر و قاطی کرد. اصلا دفتر و دستک رو جمع کرد. گفت اینا دست و پاگیره. شیرعلی خان گفت ماژاءالله!  بروبکس شاکی شدن و شکایت کردن و گفتن باس جلوشو بگیریم، شیرعلی خان اخم کرد: گفت نبینم از این رذالت ها توی خونه ی من! دِهَع !! ‌هر چی در گوش حاجی خوندن که «بابا جون! اونی که با دفتر و دستک و حساب و کتاب دشمنی می کنه، حتما ریگی به کفششه. اونی که از راه نیومده دزد-دزد می کنه، حتما دزده. داره رد گم می کنه. خامش نشو پدر جان! »  ولی …

ثروت خانواده رو داد به چخ. هر شب مهمونی. هر شب مسافرت و بذل و بخشش بی‌حساب! هر روز ریخت و پاش و تصمیمات بی‌کتاب. دریغ از یک تجارت درست. دریغ از یک تولید درست. دریغ از یک حساب شدگی و مشورت با اهل عقل! کار جدیدی که راه ننداخت؛ دکون دستک قبلی رو هم لگدمال کرد و …

اهل محل می‌دیدن و زیر لب زمزمه می‌کردن که : «حیف این همه پول بی‌زبون که افتاده زیر دست توی بی‌شعور! » البت نه همه شون. «رجب» خان -همسایه‌ی دیوار به دیوار- ولی کیفش کوک بود. باخودش می‌گفت: «دختر ِهمسایه هر چی چل تر، واسه ما بهتر!»

****

از اون طرفم با شاخ و شونه کشی، با لات بازی، با حریف طلبی، با فضولی به کار همسایه ها، با اولدورم بولدورم کردن ها و … کدخدای تا پشت درِ دستشویی آمده برای آشتی را به روزی انداختند که خواباندن ِپوز شیرعلی و بروبکس برایش حیثیتی شد.

از ناراحتی دندوناشو به هم فشار داد و گفت: «شده صد میلیون خرج می‌کنم که این یک دونه هزاری رو زنده کنم! »

کدخدا هم بخواد کاری رو بکنه، نمی‌تونه یعنی؟ یواش یواش اهل محل هم گوشی آمد دستشان که ماجرا چیست. و از اول هم می‌دانستند که لولهنگ چه کسی آب بر می‌دارد! غش کردند طرف همون!

یواش یواش شیرعلی خان و بچه ها دیدند محصول باغشان را هم نمی‌توانند درست بفروشند. یواش یواش پولشان را هم کسی بر نمی دارد. فقط «چشم‌بادوم»  الله خان محصولشان را می خرد آن هم به چه قیمتی و چه شرایطی؛ تازه آن هم به رخصت کدخدا!

پریروزها «نورچشمی ِحاجی» رفته بوده در خونه ی بچه محل قدیمی رو زده بوده، سلام کرده بوده، جواب سلامش را هم نداده بودند، باز کردن در پیش کش!  بهش گفتن خانوم+  کار دارد، وقت ندارد. نکردند نوکر و باغبون رو بفرستن دم در، اینا رو به پسر حاجی بگه! از همون جا یکی هوار کرده به گوش پسرحاجی رسیده!‌

*****

قصه هم البت تموم نشده، تازه اولشه و هسته اش مونده (اون هلو ها که نورچشمی عزیز و … تند و تند با هسته میل می کردند و آفرین و احسنت می گفتند و می شنفتند، را می گویم) و این ها تازه سرفه های گلوگیری ِ آن هسته هاست!

******

تا وقتی این دعوا تمام نشود، شرایط دعواست. تا وقتی صلح نشود، صد سال هم بگذرد، هر کس بیاید می‌تواند بگوید که ما همیشه دعوا داشته‌ایم.

هم این پسر ششمی ِنور چشمی ِحاجی را شما ببین. صاف زل می‌زند توی چشمت و می‌گوید: «من چه کاره‌ام؟ ما سی سال است دعوای‌مان است! دعوا را اصلا کس دیگر شروع کرده‌است! به من چه!»

و نمی‌گوید که آن کدخدا که تا راهرو و پشت درب دستشویی آمده بود و فقط یک دست دادن مانده بود تا آشتی کجا،
و این کدخدای غضبان که دست که هیچ، پیشنهادات بی‌شرمانه (بی‌غیرتی) هم بدهی، کوتاه نمی‌آید کجا !؟

*

می‌فرمایند:

سی سال است که دعواست. سی سال است که تحریم است. سی سال است که …

البته که این دعوا کهنه بوده‌است؛ اما اگر منظورتان از این حرف، این است که هیچ گندی نزده‌اید و تبرئه‌اید، و شرایط را برای خودتان، برادرانتان، رعیت هایتان، باغ و املاک تان، و … سخت نکرده‌اید و مشکل‌سازی و بی‌تدبیری نکرده‌اید،

باید بدانید که این گریزگاه «کهنگی منازعه/تحریم»،  از عهده‌ی حمل آن کوه بی‌کفایتی و بی‌تدبیری برنخواهد آمد!

همین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئن 2012 در ملک عقیم, نگاه سیاسی, ژئوپولتیک, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

قلوه سنگی به نام جاسم!

قلوه سنگی به نام جاسم!

*

چیزی که در افق آینده به نظر می‌رسد، تغییر تکوینی/جبری  «دیپلماسی پاره شدن «قطعنامه دون» ِدشمنان» است که به «سیکلماچل پاره شدنِ … خودمان» منجر شده است!

* *

آن روز که انذار و نهیب داده شد، تذکر داده شد، نقد شد، جواب‌مان تو دهنی و انگ و … بود. امروز معلوم شده‌است -و تاریخ هم قضاوت خواهد کرد- که «ساکتین فتنه» کسانی بودند و هستند که جلوی این به باد دادن مملکت ساکت ماندند و به بهانه‌های مختلف (یا گول ِظاهر را خوردن و دل به شعار دادن و چشم بر بدیهیات بستن، یا از سر لجاجت با طرف مقابل ؛ و یا از ترس و ملاحظه‌ی حامی اصلی ِمتقرب النظر) زبان بستند و چیزی نگفتند و گذاشتند کارمان به این جا برسد.

* * *

راست می‌گویند کسانی که مواجهه جاسم و غرب را چندین ساله، همه جانبه و بلاانقطاع می‌دانند.

اگر جاسم را به قلوه سنگی سترگ تشبیه کنیم که این‌ها برای انداختنش می‌بایست آن را در مسیر سربالایی کشان کشان هل داده تا به نوک برسد، و سپس آن را رها کنند؛ (این تشبه از اخوی است)
لاجرم در مسیر سربالایی، هم کار برای آن‌ها سخت بود و هم کم‌ترین مقاومت و تدبیری می‌توانست آن‌ها را ناکام بگذارد. در مسیر سربالایی، زمان به نفع قلوه سنگ می‌گذرد. وزن و جاذبه به نفع سنگ عمل می‌کند. حوادث و مسایل (نظیر باد و باران و گل و شل و …) هم به نفع سنگ می‌گذرد و کار را برای آن‌ها که سنگ را هل می‌دهند مشکل می‌کند.

این ناستوده و اعوان و انصارش، آن زمان که در دامنه بودیم و قلوه سنگ ما در پایدار‌ترین شرایطش قرار داشت قلوه سنگ را تحویل گرفت. کم‌ترین تدبیر و مقاومتی می‌توانست موجب بلااثر شدن تلاش‌های طرف مقابل بشود.

اما چه کردند؟

با «خائن» خواندن ِ»اهل تدبیر»، با مسخره کردن ِکارهای درست قبلی، با «ذلت» خواندن «مدارا»، با «ترس» خطاب کردن «تدبیر»، با ادبیات چاله میدانی و لش و لاتی (از قبیل «پاره شدن «قطعنامه دون»» یا ریختن آب در محل سوختگی، یا بردن لولو مر ممه را و … بازم بگم؟) با عزل و قلع و قمع کردن اهل تجربه و مدافعان واقعی منافع ملی (و نواختنشان به اقسام انگ ها، از جاسوس بگیر تا تاجر و شرابخوار و ترسو و بی جربزه و… // مگر می شود آن -جان عمه شان- مستندهای ناجوانمردانه که ضرغامی علیه تیم قبلی پخش کرد را از یاد برد؟)  و … بازوهای مقاومتی این ملت را علیه این حرکت غرب قطع کردند و با تحریکات بی‌حاصل بین المللی نقش بهترین تسهیل کننده را برای آن اقدامات ایفا کردند.

پس از انتخابات 88 را هم که دیگر نگو! شقاق و شکافی که در جامعه ایجاد کردند و بدترین نوع عملکرد در مدیریت حوادث پس از آن توسط حضرات، مملکت را تا مرز فروپاشی اجتماعی برد. بگذارید بگذریم!

حالا که رفته رفته قلوه سنگ ِما را به لبه‌ی پرتگاه نزدیک کرده‌اند و پروژه‌شان نزدیک به ثمر دادن است و نوبت میوه چینی طرف ِمقابل رسیده است، مصالحه و گفتگو و … یاد حضرات افتاده است. روز روزش دست بالا را نداشتیم، امروز به چه حسابی حضرات فکر می‌کنند می‌شود از دست بالا وارد گفتگو شد و مثل قبل امتیاز گرفت! (باور کن چار روز دیگه اشتون می آد می گه:‌ با وجود «تفاوت‌های فرهنگی» بسیار؛ اون ممه رو لولو برد! )

صد البته که باید ذلیل نبود و خواری را تحمل نکرد و  … ولی هزار البته که قبل از این که کار به این جا برسد، باید تدبیر هم می‌داشتیم و ماجراجویی عبث نمی‌کردیم و برای حماقت‌های «کارشناس ارشد» (!؟!)، هورا نمی‌کشیدیم و نزدیکی نظری اعلام نمی‌کردیم!

* * * *

ظاهرا؛ غرب، از عرق هایش، آن‌ها که باید ریخته (و تقریبا کارش در حال نتیجه دادن است)؛ و آن‌ها که باید بنوشد را باقی گذارده تا حین تماشای صحنه‌ی -برای ما: تلخ- قِل خوردن جاسم در سرازیری، برود سروقتش و جگری خنک کند!

زوری که قلوه سنگ ما برای ثباتش در سربالایی لازم داشت کجا و زوری که در سرازیری باید بزند کجا. بازدارندگی و توان مقاومت در سربالایی کجا و در سرازیری کجا.

امید که این مدل ناقص ِپرعیب ما، به مدد الهی، نقض شود و سنگ ما در مسیر دیگری بغلتد!

آمین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژوئن 2012 در ملک عقیم, نگاه سیاسی, ژئوپولتیک, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

ساده انگاری درباره ایران پس از جنگ

ساده انگاری درباره ایران پس از جنگ

* پیش‌تر بگویم که جنگ را -لااقل با آغازگری طرف خارجی- نزدیک نمی‌بینم.

** حوالی دی‌ماه نود بود -یا قبل ترش- که با برخی کسان در صفحه‌ی استاد شهبازی در فیسبوک بحث‌مان شد. برای دوستانی که آن‌ها را دیده‌اند، ممکن است این یادداشت تکراری باشد.

*** آن حکایت+ گلستان سعدی را (گماردن بدترین حاکم بر مصریان به دست هارون الرشید، ابرقدرت بلامنازع اواخر قرن 8 میلادی) بی‌دلیل نیاوردم.

****

در صورتی که جنگی بین ایران و غرب در بگیرد، لاجرم روزی تمام خواهد شد. سناریوهای مختلفی برای دوران پس از آن جنگ، محتمل است که البته از اتفاقات دوران جنگ تاثیر خواهد گرفت، ولی ما می‌خواهیم از خود جنگ و آغازش بگذریم و به آخرش بیندیشیم.

کار که بیخ پیدا بکند، گمان نبرم کسی تردید داشته باشد که پیروزی نظامی برای ما متصور نخواهد بود. ما شاید امکان ایراد خسارات وسیع داشته باشیم ولی به پیروزی نهایی نظامی رسیدن را گمان نمی‌کنم خوش‌بین‌ترین افراد هم در رویاپردازی هایشان متصور باشند.    این از این.

ولی یک «خوش بینی مفرطی» در برخی دوستان منتقد/مخالف/معارض نسبت به دخالت خارجی وجود دارد که انصافا خطرناک است. یک تصور مِلوی گوگوری مگوری از حمله نظامی و سلطه‌ی غرب دارند که انصافا تعجب برانگیز است و -به زعم بنده- عمدتا برآمده از «سرخوردگی» و یاس از «اصلاح ِدرون زا» است که خود ناشی از امیدواری زیاد یا عجله برای ایجاد تغییر بوده‌است که لاجرم سرکوب شده و سرخوردگی به بار آورده.

(و البته باید از جاسم پرسید که چه شد که به اینجا رسیده‌ایم؟ اگر ما سرخورده نشدیم، از این باب بود که عجله نداشتیم و از اول به تغییر دل نبسته بودیم، وگرنه در ناامیدی از اصلاح درونزا -با این کسان که بر مصدر امرند-، با این دوستان شریکیم!)

من از برخی از این‌ها شنیده‌ام که بعضا -با قلب صاف و خیال خام- خیلی صریح می‌گویند:
« اشکال ندارد! غرب بیاید جمهوری اسلامی را سرنگون کند، هر قدر هم خسارت وارد شد، مهم نیست! بعدا آن قدر پتانسیل داریم و جوان و نیروی انسانی و ثروت و … که کشور را ظرف 5-7 سال خواهیم ساخت!»

به قول آن رفیق‌مان که سطل ماست به دست کنار ساحل ایستاده بود: «اگه بشه چی می‌شه!»

هزار البته که بنده روش اداره‌ی کشور را -به هم‌این سهم ناچیز خودم- نمی‌پسندم ولی این نقدهای مشفقانه‌ی ما با این دست کلام کودکانه که بسیار خطرناک است و در عین حال پتانسیل زیادی برای فراگیر شدن دارد؛ تفاوت بسیار دارد.

ساده لوحی است که گمان ببریم نصیب این ملت از دست غرب -پس از این همه سال معارضه، پس از هزینه‌های نظامی گزاف برای اشغال و …- عصاره‌ی فضایل و بهترین فرزندان و نخبگان این ملت خواهند بود.

ساده دل اند کسانی که فکر می‌کنند غرب می‌آید دمار از گرده‌ی جمهوری اسلامی می‌کشد و راسته‌اش را از فیله (مغز ِلطیف ِراسته) سوا می‌کند، و فیله را در پیاز می‌خواباند و خوب که نرم شد، کباب کرده و می‌گذارد دهن بنده و شما که به قاعده‌ی دموکراسی و بشردوستی و کرامت انسانی، بهترین‌ها را -با همان استانداردهای غربی- انتخاب کنیم. و مثلا غرب می‌آید و یک اروپای ثانی، مجانا برای ملت شهید پرور ایجاد می‌کند و …!

اگر کار به جنگ سخت برسد، چون روز روشن است که نصیب این ملت حتی نخبگان اپوزیسیون و مخالف فعلی نخواهد بود. جریان‌های اصیل دارای هویت (ملی-مذهبی‌ها، میرحسین و کروبی و خاتمی و امثال تاج‌زاده و …) که هیچ، حتی کار به دست سازگارا ها و نوری زاده ها هم نخواهند داد.

به جبران سی و اندی سال معارضه‌ی سخت جاسم با غرب، چنان بلایی به سر ایران بیاورند، که روزی صدبار آرزوی همین الفنون را بکنیم!

کاش شما هم بودید و خاطرات و نتایج تحقیقات این دوست فیلم‌ساز ما را از اردوگاه اشرف و فضای داخلی سازمان مجاهدین خلق (منافقین) می‌شنیدید و تصویری از آن فضای به غایت وحشتناک و دیکتاتوری و شخص پرستی و …. که ایجاد کرده‌اند، به دست می آوردید، تا با من هم‌رای شوید که استالین پیش این نسخه‌‌ی وطنی(؟!)، باید لنگ پهن کند به قاعده‌ی ده جریب!

من چند بار و چند جا گفته‌ام که فقط «تصور» این که ممکن است این‌ها -مسعود که سقط شده؛ مریم رجوی و امثاله- یک روز به ایرانِ پس از جنگ برگردند و فقط به عنوان «یکی» از سران مخالف بخواهند دور ِمیزی بنشینند و درباره آینده‌ی ایران تصمیم بگیرند و سهمی داشته باشند -حتی مساوی با بقیه و جزئی- برای من و بسیاری چون من چندش آور است و ترساننده! چه رسد به این که بخواهند نقش پر رنگ تری را هم ایفا کنند و …

و این زنده نگه داشتن این‌ها و مساعدت کردن به این‌ها و … توسط غرب، اگر برای چنین روزی نیست، پس برای چه روزی است؟

و ترس من از تجزیه ایران است پس از جنگ؛ و ترس من از حاکم شدن دیکتاتورهای کوچک سیاه (امثال رجوی و …) در این مملکت پس از جمهوری اسلامی است؛ که تصورش هم «شُکر بر جمهوری اسلامی فعلی» را واجب می‌کند!

(البته باید دانست که تجزیه ایران، کار ساده ای نیست. در عراق و افغانستان که ملی گرایی این قدر رواج ندارد و هویت ملی -این طور که برای ایرانیان، ولو در اقوام مختلف تعریف شده- تعریف شده نبود؛ این اتفاق نیفتاد. گرچه ظاهرا طرف غربی هم دنبالش نبود)

***

مملکت را به ساده‌لوحی و بی‌مسئولیتی و ندانم کاری شاید بتوان ساده از دست داد، ولی به هزار جهد و جان‌فشانی بازش پس نتوان گرفت!

همین!

 
 

برچسب‌ها: , , , , ,

مختصری حول و حوش آن چه در پیش داریم.(3 خرداد و مذاکرات با غرب)

مختصری حول و حوش آن چه در پیش داریم.(3 خرداد و مذاکرات با غرب)

این‌ها را به چشم برخی ترشحات (!) قلمی بخوانید و نه بیشتر!
شهبازی عزیز را که زندان کردند و صفحه فیسبوکش رفته رفته خاموش شد،  آواره شدیم و این جور شطحیات را این‌جا قلمی می‌کنیم. می‌بخشید اگر طولانی است.

***

اول. پیش از هر چیز این یادداشت+ تمیز و کامل فواد صادقی عزیز را ببینید که به خوبی مفصل را مجمل و معوج را روان و سلیس بیان کرده و چارچوب خوبی برای تحلیل شرایط به دست می‌دهد.

دوم. برآورد این است که انتظار اتفاق خاص و حادی را نمی‌توان در بغداد داشت. جمهوری اسلامی حتی اگر مایل باشد –که مسلما نیست– که مثل قذافی ذلیلانه هر چه دارد بار کشتی کند و به غرب بفرستد، شرایط داخلی کشش نخواهد داشت و آن قدر برای مصالحه با غرب روی خودمان «فحش ناموسی» گذاشته‌ایم که روی‌مان نشود زیر بار مصالحه‌ی معقول و عزت‌مند هم برویم چه رسد به چون این شرایطی.

صرف نظر از داخل، در خارج نیز میلی به مختومه کردن مساله‌ی ایران در این مقطع و به این شکل فعلی، نیست (این برآورد من است؛ موضوع شق دیگری هم  دارد که قابل بررسی است-میل طرف مقابل به مذاکره و ختم کردن پرونده-).

سوم. بعلاوه نگاهی به سایر مسایلی که در میان وجود دارد (حقوق بشر، حمایت از تروریزم و …) شرایط مانند قطعنامه 598 هم نیست که با سرکشیدن یک جام زهر -که خیلی هم جام زهر نبود و ماهیتا ذلیلانه نبود-  قابل رفع باشد. چرا که علاوه بر این که یک جام نیست -و چند جام دیگر هم در راه است- ماهیتا هم ذلیلانه خواهد بود و با این همه هزینه که تا امروز به ایران تحمیل شده، عقب نشینی با پایین تنه‌ی برهنه چیزی نیست که به این سادگی رفوپذیر باشد حتی به دست خیاطی چون رفیق حسین و دستگاه پروپاگاندای عمو عزت و … !

(حاشیه:

نکته‌ی غم بار دیگر این است که با همه‌ی لاپوشانی‌ها و اولدورم بولدورم کردن‌های دستگاه تبلیغاتی نظام، در نهایت سرجمع همه  امتیازاتی که حضرات قرار است بگیرند -یا لااقل بخش عمده‌ی آن- بازگشتن به شرایط دوران خاتمی است! یعنی این همه مذاکره و بحث و … انجام بشود و کلی امتیاز بدهیم تا ما تازه برگردیم به دوران قبل از تشریف فرمایی این نامحمود: سوگلی همایونی!  واقعا باید خسته نباشید گفت!

ختم حاشیه)

پس تقریبا بدیهی است که افق تسلیم -هر قدر هم عمیق باشد-، چندان روشن به نظر نمی‌رسد. چه رسد به این که بخواهیم خلقیات حضرت آقا را هم در نظر آوریم که اصولا مصالحه و کوتاه آمدن در مرامش نیست که نیست!‌

لذا مسلما زیر بار تسلیم نخواهند رفت. و البته تا حدی هم می‌شود حق داد. اگر قرار است بمیریم چرا به دست خودمان بمیریم و قبر خودمان را خودمان بکنیم؟ و اگر قرار است تسلیم شویم، چرا به اخم و تشر و تهدید تسلیم شویم و ذلیلانه؟

اما از سوی دیگر، افق مقاومت نیز چندان روشن نیست.

گرچه باید گفت برآوردی وجود دارد در درون نظام -و  البته غرب-  که بر این باور است که «این غرب است که طاقت تحریم نفتی ایران را نخواهد آورد! پس پیش به سوی تحریم شدن!»  و اصولا تحریم شدن را برگ برنده‌ی ایران می بیند!
من گرچه این حرف را -مشخصا مقدمه را- تا حدی قابل تامل می‌دانم ولی قابل اعتنا نمی‌دانم -خصوصا موخره را-. خوش بختانه مسئولیتی هم ندارم که بخواهم تصمیم بگیرم و بیش از این وارد این برآورد نمی‌شوم.

 

در صورت شدت یافتن تحریم و تنگ‌تر شدن حلقه‌هایش، مشکلات اقتصادی به تدریج شدیدتر خواهد شد. گرچه ما تجربه‌ی دوران مصدق و دوران جنگ را هم داشته‌ایم و تحمل این بار اقتصادی مسلما سخت خواهد بود ولی غیرممکن نخواهد بود.
توضیح این‌که این روزها -با همه‌ی مشقاتش- اقتصاد هنوز در وضعیت عادی به سر می‌برد. من برآنم که وضعیت بازار سفید است و وارد شرایط خاص نشده‌ایم. اگر وضعیت تغییر یابد، انتظارات عمومی و سطح تحمل عموم هم به کل تغییر خواهد کرد. و وارد فاز کاملا متفاوتی خواهد شد. این تصور که تحریم شدید اقتصادی، باعث نارضایتی در داخل می‌شود و ممکن است موجب سقوط از درون و فروپاشی شود، به نظرم درست نیست. و  روی نارضایتی‌های موجود در وضعیت سفید، در سایر وضعیت های حادتر (نارنجی/قرمز) نمی‌توان حساب کرد.

البته مقدمه‌اش -ایجاد نارضایتی- غلط نیست ولی با توجه به تغییر وضعیت از سفید به نارنجی یا قرمز در چون این حالتی، این نارضایتی -هر قدر زیاد باشد- به علت آستانه‌ی تحمل افزایش یافته و آمادگی ذهنی  منطبق شده با «وضیعت جدید» عملا میل و توان برخورد با حاکمیت را نخواهد یافت و اصولا بروز یا ظهور نخواهد کرد. بلکه برعکس در چون این شرایطی مردمان رفتاری به مراتب محتاط تر پیش می‌گیرند و بلافاصله از موضع انتقاد و تغییر وضع موجود به موضع حفظ وضع موجود -چه شخصی و چه اجتماعی- تغییر جهت می‌دهند و این یک رفتار کاملا عادی هم هست در نوع بشر. خصوصا که هیچ تشکیلات منسجم مشخصی برای کنترل اوضاع در صورت اسقاط نظام وجود ندارد و جامعه‌ی مدنی نیز سر و شکل مشخصی در این مملکت پیدا نکرده‌است و آن چه از آن موجود است نیز به نفع نظام مستقر عمل خواهد کرد.

اما از مساله‌ی بقای جمهوری اسلامی (که کاملا محتمل است در سناریوهای استهلاکی تحریم و فشار خارجی) اگر بگذریم، از عمر و جوانی و فرصت‌های اقتصادی فراوانی که از این ملت در طی این پروسه ‌ طولانی استهلاکی تلف شده و خواهد شد، نمی‌توان و نباید گذشت. و در عین حال،‌ از حیث شرایط داخلی در این دوران، مدل‌هایی متفاوت از «کره‌ی شمالی» و «صدام» گرفته تا کوبا و یا مرحوم شوروی و ..، قابل تصور خواهد بود. (تا تیغ رفقای بولبصیرت تا کجا ببرد!)

چه این که نتیجه‌ى این شق هم تقریبا معلوم است و پس از مکیده شدن شیره‌ی جان مملکت و اتلاف سرمایه و …. سر آخر هم لاجرم تسلیمی است کماکان ذلیلانه و با خساراتی بیشتر. چه در قالب جنگ انجام گیرد چه در قالب مذاکره.
کشوری سرپا و عزیز و ثروتمند با پشتوانه‌ی مردمی و منطقه‌ای (نظیر اولین معاهده‌ی زمان خاتمی) پای میز مذاکره کجا و کشوری فقیر شده و تحت تحریم های چندجانبه و …. کجا؟

مگر این که نظام دل‌خوش داشته باشد که با پایان یافتن دوران احمدی نژاد، فرجی شود و ….

سناریوهای تغییر در دورن نظام آن هم از راس و … را (که امثال دلقک ایرانی+ تصویر می‌کنند) به نظرم بسیار خام طبعانه و تخیلی است.

از این حواشی بگذریم.

اگر این فرض را بپذیریم که غرب در تعیین تکلیف جمهوری اسلامی جدی است (بدین معنی که در نهایت «مناسبات ایران -به حاکمیت جمهوری اسلامی یا غیر!- و غرب» پس از این دوره باید باز تعریف شود و … و اکنون فرصت مناسبی برای این مساله است) :

برآورد من این است که بغداد به جایی نخواهد رسید. نقاط آغاز بحث در دو طرف مشترک نیست. نقطه‌ی صفر (مطلوب حداقلی) یکی، خط قرمز دیگری است و … و در این مذاکرات نیز -مانند استامبول- این موضع از دو طرف تغییر محسوسی نخواهد کرد. تنها تلاش شدید تیم مذاکره کننده‌ی ایرانی برای اشتیاق نشان دادن به مذاکره و رسیدن به نتیجه و راضی کردن طرف مقابل به کوتاه آمدن محدود و … است که ممکن است بتواند قرار دیگری را در موعد دیگری تنظیم کند یا نکند.

با این تحلیل، اگر نتیجه‌ی قابل ذکری از این جلسات بیرون نیاید، مذاکرات بغداد می‌تواند نقطه‌ی عطفی برای اقدامات جدید علیه ایران باشد. چه این که جمهوری اسلامی طی 33 سال گذشته با گریز از گفتگوی مستقیم با امریکا، از زیر بار تعیین تکلیف خود با منافع امریکا به صورت صریح فرار کرده و استخوان را لای زخم نگاه داشته است. اما پس از چند دوره گفتگو، یا باید تکلیف معلوم شده باشد و یا فاز بعدی شکل خواهد گرفت.

و اگر فرض اولیه (جدی بودن غرب) را نپذیریم، شاید بتوان گفت که این فشارهای غرب به مرگ گرفتن است که جمهوری اسلامی به تب راضی شود و لاجرم در مذاکرات بغداد، می‌توان امید داشت نتایجی حاصل شود به صورت برد-برد… (شخصا بعید می‌دانم این گونه بی‌برنامگی‌ها را از آن سوی آب با وجود این همه هزینه ای که کرده و صبری که به خرج داده تا جاسم را این طور گیر بیندازد! ) ولی به هر حال احتمال را باید در نظر داشت.

*

با توجه به شرایط موجود، سناریوی «جنگ محدود» ای بسا میل طرفین باشد ولی عواقب پیش بینی نشده‌ای که بر هر حرکت سختی بار است، طرفین را به احتیاط وا می‌دارد!
(این تحلیل یک ناظر بیرونی است؛‌ فردا نگویید این آدم آمد حمله را تبلیغ کرد!‌ ضمنا «طرفین» یعنی «جمهوری اسلامی» و «غرب». در این فقره شاید نفع جمهوری اسلامی با نفع «ایران» یکی نباشد!)

می‌گویم نفع طرفین است چرا که هم تسلیم شدن حضرات گردن جنگ بوده -به تشر و تهدید و باد هوا نبوده- و لذا خفت و خواری‌اش کمتر است و به «جام زهر» بیشتر ماننده است؛ و هم سریع‌تر انجام می‌گیرد و ظرف مدت زمان کوتاهی، احتمال می‌رود اوضاع به سامان شود و هم خسارات جنگ وسیع خارجی یا جنگ داخلی یا تجزیه -در صورت براندازی نظام- یا تحریم استهلاکی تضعیف کننده‌ی کشور را با خود نخواهد داشت.

البته به این سادگی‌ها هم نیست و عوامل موثر دیگری نیز وجود دارد که باید در نظر داشت. خوشبختانه ما تصمیم گیر نیستیم و کاری دستمان نیست! تفنن قلمی می‌کنیم با خودمان!

**

دیگر این که دو گونه سیگنال متفاوت از بیرون به مشام می‌رسد.

به قول سعدی:‌

چشمانت می‌گویند «لا» ! ابروت می‌گوید «نعم»!‌

ابروان اقتصاد نوید صلح می‌دهد -کاهش قیمت طلا و برخی مواد اولیه در جهان و افزایش برابری دلار و وعده‌های سفت و محکم احمدی نژاد برای کاهش قیمت و ….- و چشمان سیاست نوید جنگ -لحن اخیر اشتون، سوریه، کابینه‌ی وحدت ملی(!) اسرائیل…-!

تا خدا چه خواهد !
امید که بلا از این سامان دور باشد. بلای خشکسالی! بلای دروغ!  بلای ناکارآمدی! بلای دشمن خارجی!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 مه 2012 در نگاه سیاسی, ژئوپولتیک, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , ,

نکات پراکنده

نکات پراکنده

×  ما یک مدیر کارخانه‌ای داریم که مردی مجرب و کاربلد است. یک استدلال سرانگشتی داشت که قیمت دلار هنوز هم ارزان است و به ضرر تولید کننده. و آن عبارت است از این که همه چیز در این سال‌ها گران شده و تورم رسمی را هم که حساب کنیم، در این سال‌ها میانگین 15-17 درصد تورم داشته‌ایم. تورم جهانی یا امریکا (و لذا کاهش ارزش واقعی دلار) را هم اگر 5-7 درصد حساب کنیم (که مسلما کمتر است) و از این رقم کم کنیم، سالیانه حدود 10 درصد باید ارزش ریال به دلار کاهش می‌یافته و دلار گران‌تر می‌شده و این گران نشدن، به معنی سوبسید دادن به کالای تولید خارج بوده که با توجه به ارزان ماندن دلار، روز به روز مقرون به صرفه‌تر می ‌ده و توان رقابت را از تولید کننده‌ی داخلی، می‌گرفته‌است.

البته بحث پول و ارز بحث پیچیده و مفصلی است ولی خواستم نشان بدهم با حسابی سرانگشتی و ملموس (و خارج از علوم مربوطه) هم می‌توان به وضوح دریافت که قیمت دلار، نمی‌تواند حول و حوش 1200 تومان باشد.

یا شما برابری هر دو ارز ریال و دلار را در برابر طلا -که خارج از این گود است و عینیت و حیثیت مستقل دارد و ارزشش حفظ می‌شود- ببینی، کماکان می‌توان بدون وارد شدن به مباحث پیچیده‌ی پول و ارز و بانکداری، این مساله را دریافت که مثلا طی ده سال گذشته، دلار در برابر طلا، 5 برابر بی‌ارزش شده در حالی که ریال بیش از 10 برابر بی‌ارزش شده است.

خلاصه، پس پیش بینی بنده این است که در میان/بلند مدت، ارز قیمت واقعی خودش را پیدا خواهد کرد که مسلما بالاتر از نرخ رسمی و فعلی دولت است که این قدر بد و غیرکارشناسی تعیین شده.

شل کن و سفت کن بازار هم علت دارد.

یک ذهنیت روانی و یک تجربه ی تلخ در بازار وجود دارد که بر می‌گردد به پذیرش قطعنامه 598 که به یکباره قیمت ارز و … افت شدید کرد. گرچه پس از مدتی به روال سابق بازگشت ولی موجب ضرر و زیان  کوتاه مدت برای بسیاری شد و …

مذاکرات پیش رو در بغداد (3 خرداد) تحت شرایطی می‌تواند چون این حالتی پیدا کند و لذا بازار استوپ (!) کرده و نقدینگی موجود، بی‌محابا پیش نمی‌آید.

طی چند روز گذشته شاهدیم که عرضه‌های نسبتا پر زور از طریق صرافی‌ها انجام شد که قیمت را به زیر بکشد و تا حدی موفق هم بود و یکی دو روز توانست خوراک خبری برای 20 و 30 جور کند!  و البته افت مزبور دوباره بازگشت ولی اگر در همین حد محدود هم موفق شد، تنها به دلیل استپ کردن بازار و احتیاط کردن طرف تقاضا بود و اگر هم‌این عرضه -و بلکه ده برابر شدید تر از این- در موقعیتی شبیه به دو ماه پیش -که طرف تقاضا گوشه‌ای از اشتهای سیری ناپذیرش را به طرف عرضه نشان داد- این پایین آمدن قیمت، به دو/سه ساعت هم نمی‌کشید -چه رسد به دو/سه روز- و هر چه بانک مرکزی ارز عرضه می‌کرد، به سرعت بلعیده می‌شد و دو قورت و نیمش هم باقی می‌ماند!

و این اشتها، محصول تلاش استکبار و آن 50 میلیارد دلار عربستان (؟!؟!)که آقای جنتی خبرش را می‌داد که به خاتمی داده (!!) و …. نیست. این اشتها، برآمده از نقدینگی‌ای است که با نابخردی جناب «کارشناس ارشد» (سوگلی «مقرب نظر» را می‌گویم!) و نادیده گرفتن نظرات کارشناسان اقتصاد، آن قدر در این سال ها تغذیه شد و فربه شد که اکنون غولی است که به این سادگی مهارشدنی نخواهد و نتواند بودن.

****

× مذاکرات پیش رو، مهمترین گردنه‌ی تاریخ رهبری آیت الله خامنه ای به نظر می‌رسد.

البته این گمانه وقتی صحیح خواهد بود که غرب را در تعیین تکلیف کردن جمهوری اسلامی، جدی بدانیم.

توضیح می ‌هم.

یک تشبیهی از آیت الله خامنه ای نقل شد درباره‌ی یکی از اعضای باند سعید امامی در جلسه سران قوا که ما سال‌ها دنبال دشمن در سیستم امنیتی خودمان می‌گشته‌ایم ولی فرار می کرده اند و رد پایشان هم پاک می‌شده و خلاصه به ریشه نمی‌رسیده‌ایم. اکنون قبای دشمن لای درب گیر کرده -منظور این باندی است که کشف شده بود- این را سفت بچسبید و رها نکنید و تا هر جا لازم شد دنبال کنید و …

و من -مع الاسف و با هزاران درد و دریغ- این تشبیه را در موضعی مقابل می‌توانم به کار ببرم که با درایت حضرات (از «معجزه ی هزاره» -علی الخصوص!- بگیر تا کرکس‌های فتنه و دکان داران بصیرت فروش و … ) قبای جمهوری اسلامی لای درب جامعه‌ی جهانی گیر کرده و فرصت طلایی به دست غرب افتاده است.

ما در دشمنی دشمنان تردید نداریم. به تعبیر چامسکی، امریکا با تئوری «سیب فاسد«ش، با هیچ مخالفت مستقلی با منافعش-هر قدر کوچک باشد- مدارا نمی‌کند چه رسد به مقیاس بزرگی چون ایران با این پروژه‌ی سی و اندی سال کش آمده‌ی جمهوری اسلامی. و تردیدی نداریم که هم‌واره مترصد فرصت بوده‌است که تکلیف جمهوری اسلامی را یک‌سره کند.

ولی هیچ‌گاه تا این حد بهانه‌ی مشروع -به ظاهر و نه به واقع- برای حرکت علیه جمهوری اسلامی در دست نداشته‌است.

این ناستوده ایران را ذلیل کرد!
(و هزار دریغ که حمایت شد!)

با دری وری ها و یاوه سرایی ها -و بهانه دادن‌های هزینه ساز بی‌منفعت (یکی نگفت: ‌»لامصب!‌ علم هم لاینفع اش خوب نیست و اعوذ بالله گفتن دارد!»)- در افکار عمومی جهان تصویری از جمهوری اسلامی پرداخت که حمله به آن ساده است!

با ژست حماسی و بی‌ادبی و ادبیات چاله میدانی و ورق پاره خواندن‌ها و بی‌تدبیری‌ها و جاسوس خطاب کردن دلسوزان و راندن کارشناسان و ریشخند کردن اهل مصالحه و ماجراجویی‌ کردن‌های بی‌برنامه و … پرونده‌ی هسته‌ای را  -که خواهی نخواهی دستاورد این مردم بود- به نقطه‌‌ای رسانیده که امروز هم دستان ما برای مذاکره خالی است و هم پایمان گیر است!

(مختصر آن‌که امروز ما می خواهیم در طرح گام به گام خودمان «تعلیق» را به عنوان گام تلقی کنیم که امتیازاتی به عوض بگیریم  در برابر  هر مرحله تعلیق؛ و طرف مقابل قطعنامه‌ی شورای امنیت را می‌گذارد جلوی ما که «اون که هِچ!» شما اگر  تعلیق کنید، تازه شده‌اید شهروند قانونمند جامعه‌ی جهانی (تعبیر اوباما که مدام می‌گوید ایران به دامن جامعه‌ی جهانی بازگردد!) که به حکم شورای امنیت گردن نهاده! تازه تعلیق که کردی، می‌شویم دو شهروند قانونمند که می‌خواهیم مذاکره کنیم! حالا بیا بگو چی داری برای مذاکره؟!)

از دید «دیپلماسی عمومی» و افکار عمومی جهانی نیز، دیوانگی‌های این آقا به عنوان بستر ساز اصلی، با چاشنی اعتراضات سبز  -که در صورت مدیریت صحیح خودش می‌توانست بزرگترین پشتوانه مشروعیت و اقتدار ساز در عرصه بین الملل باشد- و سرکوب شدید و غیرعقلایی توسط فرصت طلبان دکان‌دار بصیرت -که  انصافا در اوج حماقت و بی‌تدبیری انجام شد- و مع الاسف به صورت اگزجوره شده و بسیار پرحجم پوشش داده شد، و اشتباه بزرگ حصر کردن سران معترضین -که ظاهرا به توصیه‌ی پیرمردی خرفت فرعون دیده(!) انجام گرفت!- و لذا -با هزار دریغ و اندوه و بر خلاف واقعیت– تصویری از یک نظام سرکوب‌گر و «خائن به آرای مردم «با رئیس جمهوری نامشروع از جمهوری اسلامی در فضای رسانه‌ای (نمی خواهم مثل کیهان انگ بزنم که رسانه‌های صهیونیستی و … ولی برخی حقایق را نمی‌شود نادیده انگاشت) تعبیه شد.

و از این حیث نیز اوضاع را بیش از هر زمان دیگری بر علیه جمهوری اسلامی رقم زده است و مردم ایران را اسیر غول‌های بی‌شاخ و دم نمایانده است. در حالی که واقعیت این‌ها نیست و اخباری که به نفع نظام بوده، پوشش داده نشده و لذا افکار عمومی «غرب» در تصویری که از رسانه‌ها گرفته، قضاوتش کمابیش آن چیزی است که عرض شد. قضاوتی که نظر شخصی بسیاری از ایرانیان خارج از کشور نیز آن را تایید بلکه ترویج می‌کند (و اصولا طیف بزرگی از ایرانیان خارج از کشور، مخالفان و منتقدان جمهوری اسلامی هستند و لاجرم سفیران خوبی برای جمهوری اسلامی نخواهند بود!)

علاوه کنید به این‌ها شرایط خاص منطقه را و ژئوپلتیک در حال تغییر منطقه را و فشارها به محور مقاومت و … را. اگر این بهار عربی را اصیل بدانیم و بیداری اسلامی بشماریم، یک تحلیل است (علی الظاهر آیت الله خامنه ای به صورت رسمی طرفدار و مروج این نظر هستند) و اگر این انقلاب‌ها را مهار کنترل شده و هدایت تغییرات جدید در بلند مدت توسط غرب برای ایجاد خاورمیانه‌ای با ثبات در بلند مدت بدانیم، تحلیل متفاوتی خواهیم داشت(ظاهرا نظر الفنون و بروبکس این بوده).

و اگر احتمال دوم را درنظر داشته باشیم، خواهیم دانست که برای اجرای این پروژه، غرب پیه یک برهه‌ی زمانی بی‌ثباتی در منطقه را به تن خود مالیده است. و اگر بناست ایران و سوریه هم به این تغییرات بپیوندند، کم هزینه‌تر این است که بی‌ثباتی ناشی از اسقاط یک حکومت (بلکه تجزیه‌ی آن به چند کشور کوچکتر) در همین مقطع انجام پذیرد و اصولا در تمام این 33 سال، کجا فرصتی فراهم تر از این سال‌ها به دست غرب آمده یا خواهد آورد؟

(حالا می فهمم که چرا شهبازی در اولین هشداری که بعد از انتخابات داد،‌ نسبت به در خطر افتادن تمامیت ارضی هشدار داد. آن روز تصور می‌کردم که این حرف تا حدودی اغراق با خود دارد و ژورنالیستی و احساسی است اما امروز می‌توان گفت که پیر تاریخ‌دان ما در خشت خام چه ها که ندیده بود!‌)

علاوه کنید که انتخابات ریاست جمهوری امریکا نیز نزدیک است و کارت ایران مظلوم ما، -مثل خیلی جاهای دیگر- کارت خوبی برای بازی در عرصه ی انتخابات خواهد بود؛ چه برای خود اوباما چه برای رقبایش.

مجموع این احتمالات است که ما را به این برآورد می‌رساند که غرب در این مقطع جدی است و اگر نباشد -که خدا کند که نباشد- و جمهوری اسلامی این گردنه را به سلامت بگذرد -که انشاءاله بگذرد ولو به دادن امتیازهای زیاد باشد و آمیخته به جام زهر!-، با رفع خطر بزرگ الفنون، نظام احتمالا خواهد توانست به بازسازی دست بزند و دیگر به این سادگی حریف آن نخواهند بود.

این را هم بگویم که برداشت من این است که غرب در «تعیین تکلیف کردن» جدی شده است و نه در «مذاکره کردن» یا «امتیاز دادن«. با توجه به موضع ضعفی که به خاطر شرایط فوق الذکر برای ایران حادث شده و احتمال می‌رود تشدید هم بشود (خصوصا در صورت وخامت اوضاع اسد) اتفاقا ای بسا برای مذاکره بی‌میل باشند و حاضر به امتیاز دادن نباشد و به رغم دورهای پیشین مذاکره، بدش نمی‌آید زودتر مذاکرات به هم بخورد و بزند زیر میز مذاکره و برود پی کارش!

شاید هم ما اغراق می‌کنیم  -انشاالله!-و از بسیاری از اخبار پشت پرده بی‌اطلاع هستیم و شرایط در واقعیت طور دیگری است.

امیدواریم عنایت خدا باز هم شامل حال این مردم خوب بشود و به دعای حضرت مهدی، بلا از این مرز و بوم دور شود.

 

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

عکس روی صد دلاری: بنجامین فرانکلین!

من هنوز برایم سوال است که

جماعتی که به دین و ایمان مردم خودشان کار ندارند،‌ چرا باید دین و ایمان ما برایشان مهم باشد؟

البته واضح است که دین به عنوان یکی از مولفه‌های فرهنگی/اجتماعی در همه چیز ِیک جامعه تاثیر دارد و گاهی می‌تواند کارکردهای خارق العاده‌ای از خودش نشان بدهد. لذا شما ناگزیری از در نظر داشتن‌اش؛ چه برای تقابل چه برای همراهی. برای هر نوع برنامه ریزی واقعی ای، شناخت و در نظر داشتن این مولفه در یک جامعه لازم است. چه یک مدیر بازاریابی باشی که می‌خواهی یک محصول را در یک جامعه جا بیندازی چه استراتژیست امنیت ملی یک کشور معارض که می‌خواهی منافع متعارض کشور خودت را در جامعه و کشور هدف بیشینه کنی.

پس معلوم باشد که ما با جنبه‌ی کارکردگرایانه و عمل‌گرایانه‌ی آن و توجه به آن به عنوان یک پارامتر مهم بومی، نه تنها مشکلی نداریم بلکه بدیهی و ضرور می‌دانیمش. و از این منظر، فرقی میان اسلام (و شیعه و سنی و علوی و اسماعیلی و …) و بودیسم و شینتوئیسم و … نیست. باید به عنوان یک آیتم فرهنگی در جامعه‌ی هدف، در نظرش داشت.

پس معلوم باشد که این سوال و ابهام بنده، ناظر به ابعاد ایدئولوژیک مساله است و نه کارکردی.

یعنی آن جا که آقایان این طور جلوه می‌دهند که -مثلا- مساله‌ی غرب با ما یک مساله‌ی ایدئولوژیک است. انگار غرب نگران است یا برایش فرق می‌کند که ما مسلمان باشیم یا شیعه باشیم یا نباشیم.

مساله‌ی جهان مدرن، منافع اش است. نفهمیدن این نکته و رفتن سراغ گل‌واژه‌های ایدئولوژیک و …. البته حماسی و شورانگیز هست، ولی نشناختن دشمن (به فرض وجود دشمنی) است و غفلت و ضربه خوردن از جایی که نباید!

×

یک سریال مافیایی می‌دیدم. یک جایش یکی از نزدیک‌ترین افراد به پدرخوانده، خیانت می‌کند و با مامور فدرال همکاری. برای مدرک، مجبور می‌شود پولی که سهم او از یک شراکت بود را بدهد به عنوان مدرک به مامور و خیلی دپرس می شود. مامور می‌پرسد احساس ناراحتی داری که به دوستت (پدرخوانده) خیانت می‌کنی و می خواهی تحویلش بدهی؟  طرف هم می‌گوید: من فقط یک دوست دارم و آن هم  "بنجامین فرانکین" است که هم الآن تحویلش داده ام و … آره … ناراحتم که به ش خیانت کردم (و تحویل تو دادمش)!

××××

پ.ن: البته از جواب متوهمین به این مقوله بی‌اطلاع نیستم! می‌گویند: " کی گفته کار ندارند؟! به مردم خودشان هم کار دارند! می‌خواهند همه ی مردم دنیا را بی‌دین و ایمان کنند و .." 

و باز هم باید پرسید به چه حسابی و به چه انگیزه‌ای و چه دستاوردی؟  در تمام تاریخ، برای نوع بشر، مخدری به تر از ادیان تحریف شده  وجود داشته است؟

 

برچسب‌ها: , ,