RSS

بایگانی برچسب‌ها: افراط و تفریط

یه نموره زود نیست؟

یه نموره زود نیست؟

اقتصاد، اقتصاد است و خرد و کلان نمی‌شناسد و آمیزه‌ای است جدا نشدنی از هر دو؛ ولی هنگام مطالعه، این دو را از هم تفکیک می‌کنند.

تفکیکی که نه جزم و قطعی و صد در صدی است (که اصولا شدنی نیست) و نه آن قدر ناچیز که تفکیک را بی‌معنی کند.

درست هم همین است. چرا که انگیزه‌ها و اهداف و عامل‌ها در این دو، با یک‌دیگر متفاوت است.

در اقتصاد خرد، در مقیاس خرد -یعنی فرد و خانوار و حداکثرش در مقیاس بنگاه- سخن می‌گوییم و انگیزه‌ی اصلی را افزایش سود و بهره‌مندی و ثروت می‌دانیم و می‌شناسیم. خود را مقهور شرایط محیط می‌بینیم و سعی داریم با حداکثر انطباق با محیط، سود خود را بیشینه کنیم.

در اقتصاد کلان، مساله فراتر از سود و بهره‌مندی است.  نگاه کلان و -غالبا- ملی است. بیشتر معطوف به مهار تورم، افزایش اشتغال، تولید و صادرات، ارز و … در این نگاه، ما خود را نه مقهور که مسئول در برابر محیط می‌بینیم و تحلیل و سیاستگزاری می‌کنیم و … مقیاس‌هامان کلان، ملی/منطقه‌ای خواهد بود.

این دو روی‌کرد(خرد و کلان)، به سبب این تفاوت شدید میان انگیزه‌ها و سطح تحلیل، آن جا که به هم متصل نیستند، به این سادگی‌ها به یکدیگر چسبیدنی نیستند. با چند مثال توضیح می‌دهم.

بدیهی است که اشتغال یکی از مهمترین مسایل اقتصاد کلان است. ولی بخش بزرگی از اشتغال، توسط بنگاه‌های کوچک و متوسط و در مقیاس خرد ایجاد شده و دوام می‌یابد. یعنی این متغیر اصلی در اقتصاد کلان، با همراهی اقتصاد خرد «به‌بود /که‌بود» می‌یابد. این، آن اتصالی است که برقرار می‌شود میان این دو لایه.

این است که رهبران و روسای جمهور کشورهای پیشرفته -که لاجرم دغدغه‌های اقتصاد کلان دارند-، این قدر به شرکت‌های کوچک، صنایع کوچک و متوسط اهمیت می‌دهند و در سخنرانی، سیاستگزاری و اقدام، شرایط و مصالح و خواسته و مشکلات آن‌ها را در نظر می‌گیرند.
یا بدیهی است که رفتار مصرف کنندگان نهایی، بر اقتصاد ملی موثر است. اگر مصرف کندگان، کالای ملی را مصرف کنند، احتمالا بر دوام اشتغال و تولید داخلی موثر خواهند بود.

در بخش مصرف، ای بسا با جوگیر کردن، با فتوا دادن، با تحریک عرق ملی گرایی و … بتوان طی مدتی محدود و موقت (نه سی و سه سال! و سرآخر 206 را به قیمت تویوتا کمری فروختن به پاداش صبر 33 ساله ی ملت!) مصرف کنتدگان را واداشت به رغم غیراقتصادی بودن خرید کالای ملی (در برخی کالاها) کماکان از تولید ملی حمایت کنند.

ولی در بخش تولید، اصلا و ابدا این چسباندن ساده نیست. چرا که در مصرف، خودت هستی و رفاهی که حاضری ازش بگذری. ولی در تولید هزار ریسک و مسئولیت و … بر عهده‌ات خواهد آمد و لذا تا صرف نکند و 2 2 تا چهارتایش نخواند، واردش نخواهی شد و چون این بار بزرگی از مشکلات را به دوش نخواهی کشید.

اولین مشکل، قانون کار و اداره‌ی کار و در درجات بعدی، بیمه و مالیات! دومی، تورم موجود و کنترل شدید قیمت توسط دولت به صورت دستوری که فشارش به تولید کننده می‌آید! سومی نرخ بهره بانکی بسیار بالا !  (چه وام بخواهی بگیری در مقایسه با نرخ بهره 3-4 درصدی در دنیا / و چه موقع حساب کردن، با خودت می‌گویی مگر دیوانه‌ام خودم را بکشم و تولید کنم و چندرغاز سود کنم؟ می‌گذارم بانک و می‌نشینم آسوده!) چهارمی ایدئولوژی زدگی و حسینقلی خانی بودن مملکت؛ که خیلی بستگی دارد به خواب شب قبل مسئولان محترم (مثال لازم است؟!)و نگاه «سرمایه ستیز» و «ثروت ستیز» به نام اسلام و مبارزه با «دنیا طلبی» در مملکت!   پنجمی، تحریم‌ها و فشارهای جهانی بر کشور که دامن بخش خصوصی را هم می‌گیرد ششمی، ضعف نهادهای مدنی و جامعه‌ی مدنی و قدرت بسیار برادران قاچاقچی خودمان (به تعبیر آقای رئیس جمهور) و بخش‌های شبه دولتی -که از هزار مافیا قوی‌تر و مخوف‌ترند- و خدا نکند انگشت بر روی پروژه‌ای بگذارند (یاد مخابرات بخیر!) و …

که هر یکی از این مجموعه، کافی است که در برابر یک رقیب خارجی که در یک اقتصاد صحیح کار می‌کند، کم بیاوری و عقب بیفتی و با مخ بخوری زمین! چه رسد به این تجمع یک‌باره‌ی همه با هم!  هر کدامش را خواستی در نظر بگیر  و بگو تا برایت مثال عینی و مشخص بزنم از سرمایه‌دار و کارخانه‌دار گریخته یا پشیمان از سرمایه گذاری مولد.

خلاصه این که، یک وقت این اقتصاد خرد به زور فتوا و فداکاری ملت یا شرایط جنگی یا … به نفع اقتصاد کلان کار می‌کند (به تعبیر من، این دو بخش به هم می‌چسبند به زور چسب‌های دیگر و غالبا به نفع یکی و ضرر دیگری!) و یک وقت فضای اقتصاد طوری طراحی و هدایت می‌شود که تولید و اشتغال زایی و … به صرفه می‌شود و نفع دولت و نفع تولید کننده هم سو می‌شوند (و این دو بخش به صورت طبیعی و فطری به هم می‌چسبند با چسب منافع دو طرفه!)

این را داشته باشید.

×

مملکت ما، مملکتی نفتی و ثروتمند است با دولتی متمرکز و تمامیت گرا (لذا عمده‌ی آن ثروت، هنگام توزیع در اختیار دولت است) و لذا یکی از بزرگترین کانون‌های رانت در اقتصادهای دنیا، دولت ایران (چه قبل و چه بعد از انقلاب) بوده‌است.

ضمن این که بسیار هستند کسانی که ثروت را با زحمت به دست آورده‌اند (منظورم لزوما عرق ریختن یا تولید نیست، بلکه ثروت مشروع و قانونی و بدون رانت، از طریق نوآوری، ریسک و … منظور است) و البته معدود کسانی هم هستند که ثروت را بی‌زحمت به دست آورده‌اند -رانت یا فساد-.
منشا ثروت هرچه باشد، این ثروت و دارایی و نقدینگی، به ایشان قدرت خرید و قدرت اثرگذاری اقتصادی می‌دهد.

حکومت عاقل، حکومتی است که به سرمایه‌ی سرمایه دار احترام بگذارد-ولو این که در میان این احترام، چند نفری هم که لیاقت محترم داشته شدن را نداشته‌اند، مورد احترام قرار بگیرند-؛
برای حکومت و فرهنگ اقتصادی جامعه بهتر آن است که چند نفر سرمایه دار نوکیسه(بلکه فاسد) محترم داشته شوند تا این این که به «همه‌»ی سرمایه دارها بی‌احترامی شود و به اقسام انگ ها نواخته شوند.

حاکمیت باید برای این نیروهای اقتصادی دام پهن کند. باید آن‌ها را به دام تولید بکشاند تا ضمن ایجاد ثروت، بر اشتغال و تولید ملی نیز بیفزایند.
باید آن غول نقدینگی سرگردان را اسیر کرد در خاک میهن. دست و پایش را بست در تولید. وگرنه هر روز به قصد تکاثر، از یک جایی سر بر می آورد. یک روز مسکن، یک روز سکه و ارز، یک روز … و سرآخر هم طی یک حواله‌ی بانکی، می‌رود به خارج از میهن (که امن‌تر و خوش‌تر حفاظت و خرج شود!) و از دست‌رس منفعت بردن این ملت نیز خارج می‌شود.

اما ما چه کرده‌ایم؟
-خصوصا در این سال‌های دولت سوگلی-

*

من فقط چند خاطره از مشاهدات خودم می‌گویم.

اواخر دولت آقای خاتمی بود که با جمعی از دوستان بخش خصوصی، تصمیم به ایجاد یک مجموعه در صنایع پایین دستی نفت داشتیم. در این گروه، تاجر بود، تولید کننده بود، استاد بود، ملاک و ساختمان ساز بود و … به گمانم یازده جلسه برگزار شد، چند گروه مشاور آمدند و رفتند (از مدیران وزارت نفت گرفته تا مشاورین مالی و …).  حجم سرمایه، مبلغ قابل توجهی بود که 20 % کل پروژه را تامین می‌کرد و تتمه‌اش (80%) توسط بانک‌های معتبر بین المللی فاینانس می‌شد و طی سال‌های پس از تولید، پرداخت می‌شد و مقدماتش هم انجام شده بود.

مجمتعی که بنا بود احداث بشود، نزدیک به 1200 نفر را شاغل می‌‌کرد -عمدتا از بخش تحصیل‌کرده و با تخصص‌های مختلف- و بخش خوبی از سرمایه‌ی اعضای این گروه را درگیر می‌کرد و درآمد ارزی قابل توجهی را نیز عاید کشور می‌کرد (تازه آن روز قیمت نفت به این گرانی نبود).

در این میان بودیم که خورد به مقدمات انتخابات و مساله‌ی هسته‌ای و … و جمع، یک مقدار احتیاط کرد و دست نگه داشت تا ببیند چه می‌شود. احمدی نژاد که رئیس جمهور شد، تکلیف همه معلوم شد انگار!

جالبی‌اش این بود که اصلا کسی از آن گروه دیگر سراغی از آن موضوع نگرفت و نگفت. ما بعدا هم‌دیگر را می‌دیدیم ولی اصلا کسی به روی خودش نمی‌آورد! انگار نه انگار که ما 11 جلسه بحث کرده بودیم و کار کرده بودیم و رفته بودیم جلو!

الآن اگر به هر کدام از آن گروه، پیشنهادی از این دست بدهی (تولید و درگیر شدن در آن) چنان عاقل اندر سفیه نگاهت خواهد کرد که از پرسش پشیمان شوی!

آن سرمایه، احتمالا الان چند برابر شده و در ارز و مسکن و مواد اولیه و آهن و غیره در دست صاحبانش فعال است.
ولی آن دانه که پاشیده شده بود، آن تلاش ها که شده بود که این گروه، سرمایه را از تجارت و واسطه گری به تولید وارد کنند، همه بر باد رفت و مرغ سرمایه از دام تولید رهید!

و از این دست مثال، مسلما کم نیست. من خواستم از دیده بگویم ورنه در مخزن «شنیده‌«ها، صد حکایت از این غم انگیز تر برای نقل کردن دارم!
(حاشیه:

حالا یک جوجه مارکسیستی پیدا خواهد شد که در کامنت‌ها نداشتن عرق ملی و دنیاطلبی و … را به بیخ ریش ما و دوستان مان ببندد! پیش‌تر به او می‌گویم‌: شما که عرق ملی داشتید، با کسی که اقتصاد مملکت را ویران کرد چه کردید؟ جز حمایت؟ جز حمایت؟ جز حمایت؟ جز سکوت در برابر فاجعه؟ جز منکوب کردن کارشناسی؟ جز هورا کشیدن به تخطئه‌ی علم؟ جز … ما وظیفه نداشتیم به اقتصاد ملی بیندیشیم. هرگز حقوقی بابت این کار نگرفته‌ایم و سوگندی نخورده‌ایم. ولی چرا گریبان آن‌ها که سوگند خوردند و وظیفه داشتند و حقوق می‌گرفتند بابت این که به اقتصاد ملی فکر کنند -و به عوض تیشه به ریشه‌اش زدند- را نمی‌گیرید؟

بگذریم!

ختم حاشیه)

×

آن دانه، ساده پاشیده نشده بود. آن دام، ساده پهن نشده بود! 
هشت سال تلاش هاشمی -بلکه 16 سال-، برای جلب اعتماد سرمایه‌ی داخلی
-که با درایت خاتمی ادامه یافت. دولت خاتمی شعورش می‌رسید که اگر برنامه‌های عمدتا سیاسی دارد و اقتصادی نیست، برنامه‌ی اقتصادی پیشینیان را مختل نکند-
و هشت سال تلاش خاتمی در تنش زدایی بین المللی و جلب اعتماد طرف‌های خارجی در راه‌اندازی تکنولوژیک و گشودن باب فاینانس و تامین مالی برای چون این پروژه‌هایی (که کم هم نبود و وزارت نفت در آن دوران فهرستی از پروژه‌های پیشنهادی داشت و …) را بالجمله و دست به دست هم -دولت نادان و مجلس بی‌کفایت بی‌شخصیت و …- به باد دادند رفت.

و این‌ها، بخش کوچکی‌است از خسارت بزرگی که الفنون زد و هزار افسوس که یک جمله‌ی 10 کلمه‌ای، آن خسارت را 10 هزار برابر کرد. چرا که اگر فقط خودش بود، امید می‌رفت که پس از اتمام دوره‌اش، دوباره عقل به میدان باز گردد و روش‌های غلط تخطئه شود و …! اما چه کنیم با آن 10 کلمه؟

آن ده کلمه به همه‌ی سرمایه‌گذاران، تولیدکنندگان، کارشناسان و … پیامی آشکارا مخابره کرد که همواره ممکن است یک الفنون جدید برکشیده شود و تمام قد حمایت شود و همین آش و همین کاسه از نو برقرار شود. ده کلمه ای که پیام تلخ وداع با حاکمیت عقل را مخابره کرد: «ایران جای سرمایه گذای نیست!»

10 هزار دریغ!

*

و حالا به فکر افتاده ایم؟
(که البته هر وقت از آبش بگیری تازه است و دیر نیست و جای شکرش باقی!)

اکنونی که خانه پیش کش؛ ازدواج پیش کش؛ شغل هم شده معضل، شده آرزو برای نسل جوانی که -ای بسا- بسیار بیشتر از پدرانش می‌داند و می‌خواهد ولی ….

بگذریم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 آوریل 2012 در نگاه اقتصادی, نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , , , , , , ,

زهد، -حداکثرش- مستحب است و حفظ شان، -حداقلش- واجب!

زهد، -حداکثرش- مستحب است و حفظ شان، -حداقلش- واجب!

از آن طرفش «دنیا طلبی» -با تعریف «شخصی» غیردقیق‌اش- حداکثرش مکروه است
و حفظ نکردن «شان اجتماعی» و حرمت شخصی و محرومیت دادن به خانواده و … خلاف شئونات مقرر در شرع، حرام است.

ضمنا، شنیده‌ایم که کسی که برای کسب روزی حلال برای بهبود معیشت خود و خانواده و «حفظ شان» خانواده‌اش کار بکند، اولا ثواب جهاد در راه خدا را برده و ثانیا اگر در این مسیر کشته شود، شهید محسوب است.

و نشنیده‌ایم که کسی که در اثر سختی دادن به خود جانب اعتدال را رعایت نکرده و مثلا در اثر سوءتغذیه بیمار شده یا از دنیا رفته باشد، کار درستی کرده باشد. بلکه از نظر شرع مردود است و متهم به خود کشی.

زهد –به شرط حفظ تعادل– حداکثر یک مستحب است؛ و «حفظ شان» و «تامین معیشت خود و عیال» و «تامین زندگی باعزت در حد شان » یک واجب قطعی بلاقید است.

*

جماعتی که مستحب را واجب می‌کنند -ولو در حوزه ی شخصی باشد- یا حلال را بر خود حرام+، اشتباه می‌کنند.

جماعتی که تعمیم خودسرانه و بدعت گرانه‌ی «مستحب به واجب» را به حوزه‌ای بیرون از خود می‌کشانند -ولو به خانواده‌شان باشد- اشتباه می‌کنند.

جماعتی که مستحب را برای اجتماع میلیونی خود واجب می‌خواهند -یا حلال و مباح را به دلایل غیر اصیل، حرام و مکروه می دارند-، خیلی اشتباه می‌کنند و متوجه اثرات مخرب آن نیستند ولو نیت‌شان بد و مخرب -و از روی حسد یا از رسوبات مارکسیستی- نباشد.

*

همین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 3 مارس 2012 در آسیب شناسی دینی, خانواده, دین, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , ,

اقامه ی دعوا، دشوار تر از افترا زدن است.

« در (…)1 بعضی کسان به دیگران افترا می‌زدند برای این که خودشان مناصب عالی دولتی را به چنگ آورند.

آماج این افتراها، اشرافی بودند که در برابر جاه طلبی‌های افترازنان پایداری می‌ورزیدند و افترازنان از عمل زشت خود از این طریق فایده می‌بردند.

که خود را نیکخواه مردم قلمداد می‌کردند و آتش ناخرسندی توده‌ی مردم از اشراف را دامن می‌زدند.

برای این گونه، مثال فراوان است!‌ »

×××××

این‌ها که خواندی مربوط به وقایع اخیر نیست. حتی مربوط به سال 88 هم نیست. راستش را بخواهی احتمالا مربوط به سال 17 است: 1517 (896 هجری-عصر شاه اسماعیل صفوی) یعنی 5 سال دیگر می‌شود 500 سالش!

(1.) آن جای خالی ابتدای متن هم «تهران» نیست. «فلورانس» است!

این ها (تیتر و متن) عینا از فصل هشتم از کتاب اول از کتاب مشهور «گفتارها«+ اثر نیکولو ماکیاولی نقل شده است.

گفتارها (1517)، نیکولو ماکیاولی/ترجمه: محمد حسن لطفی(1377)،‌ انتشارات خوارزمی، چاپ دوم(1388) صفحات  63 و 64!

××××

بگذارید از خواندن تتمه اش محروم‌تان نکنم:‌

×

«ولی من به یک مثال قناعت می‌کنم.

سپاه فلورانس به فرماندهی «مسر جیوانی گوئیچاردینی» (Messer Giovanni Guicciardini) شهر لوکا را محاصره کرده بود و او به علت رهبری نادرست یا از بخت بد نمی‌توانست شهر را متصرف شود. به هر حال متهمش کردند که از مردم شهر لوکا رشوه گرفته است و دشمنانش به این شایعه دامن زدند و گوئیچاردینی چنان مستاصل گردید که برای رفع تهمت از خود می‌خواست داوطلبانه به زندان برود ولی امکان رفع تهمت برایش وجود نداشت؛ چون در شهر قانونی و نهادی برای این کار موجود نبود. در نتیجه میان دوستان او که اکثریت اشراف شهر را تشکیل می‌دادند از سویی و کسانی که خواستار تغییر حکومت فلورانس بودند کشمکشی بزرگ در گرفت که سرانجام مایه‌ی تباهی شهر شد!» (شهر لوکا  پیش کش! ناراحت)

« به این گونه کسان (افترازنان) باید امکان داد تا که به عنوان مدعی، به دادگاه روی آورند و اگر ادعای خود را ثابت کند، باید به آنان پاداش داد یا دست کم نباید مجازاتشان کرد؛ ولی کسانی که نتوانند ادعای خود را به اثبات برسانند، باید مجازات شوند. »

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 27 ژانویه 2012 در ماکیاولی, نقل از دیگران, نگاه سیاسی

 

برچسب‌ها: , ,

مساله ی عصمت

بارها پیش آمده که در بحث‌هایمان با حامیان پا به قرص (نظیر داش حسین خودمان!) که بگوییم «مگر فلانی معصوم است؟ »

بدیهی است که بی‌تردید ایشان -و هر بچه شیعه‌ای- پاسخ می‌دهد که «البته که نه».

و به حق گله می‌کند که چه کسی گفته معصوم است و ما کی چون‌این داعیه‌ای داشته‌ایم؟ و این حرف شما، انحراف از بحث و جوسازی است و بحثی منطقی نیست.

و انصاف باید داد که گاهی هم حق دارد. یعنی گاهی قصد ما واقعا «جوسازی» است!

ولی به نظرم اصلا انحرافی نیست.

پس بگذارید یک بار دیگر بپرسم.

*

-من: آیا کسی که -مثلا- در جایگاه رهبر نشسته، معصوم است؟

×داش حسین فرضی: البته که نه. معلوم است که معصوم نیست. ما هم این را نمی‌گوییم.

-من: پس ممکن است اشتباه کند؟

×داش حسین فرضی:  آری. ولی گاهی در عمل فرصت توجیه و توضیح نیست و اگر برای هر مساله‌ای بخواهیم اما و اگر کنیم، کار پیش نمی‌رود و دشمن آش را با جاش می‌برد!  لذا در مقام اجرا، گاهی تبعیت -ولو این که حدس می‌زنیم اشتباه است (یقین نداریم)-، لازم است!

-من: بند دوم جوابت را با اندکی تسامح قبول می‌کنم (گرچه حرف در هم‌این فقره هم فراوان است. یعنی ممکن است با نگاه مدیریت اجرایی -و با تسامح و تحت شرایطی- بتوانم آن را بپذیرم، ولی از نگاه شرعی، خیر! شرع در این فقره انعطاف زیادی ندارد. حتی امام معصوم هم چون این چیزی -اطاعت بی‌چون و چرا و بی‌حجت عقلی و شرعی- از ما نخواسته چه رسد به غیر!) ولی من با هم‌آن بند اول کار دارم.

 

چه مکانیزم و روشی برای شناسایی و تصحیح این اشتباهات محتمل (که به علت جایگاه و قدرت بالای این مقام و موقعیت استراتژیکش، حیاتی و خطرناک و -بعضا- مرگ‌بار خواهند بود؛ ولو این که کوچک باشند -یاد اواخر خرداد به خیر!-)  وجود دارد یا تعبیه شده؟

یک جور دیگر بگویم.

وقتی می‌پذیریم که احتمال خطا کردن وجود دارد، باید فکری برای پوشش این خطاها کرد یا خیر؟

چه راهی وجود دارد؟ چه باید کرد و چه می‌کنند و چه می‌شود کرد؟

چه چیزی باید در قانون دیده می شد که نشده است؟

فقط لطفا از این حرف‌های تعارف‌گونه بیایید بیرون که «خود به خود عزل می‌شود»!

*

چرا می‌گویم تعارف (آن هم «شابدولظیمی» یا به قول کاشی ها، «خوشوا قمصری»!)؟

*یکم. کجای عالم قدرتمندترین فرد/نهاد یک کشور خود به خود، خودش را عزل کرده؟! (بگذریم از امپراتور ژاپن. که البته او خودش را عزل نکرد بلکه از قدرت خودش به نفع مردم و نهادهای مدنی کاست)

*دوم. گیرم که بحث قدرت طلبی نباشد. یعنی واقعا و خالصا لله باشد همه چیز. با اصل «دفع افسد به فاسد» چه می‌کنید؟  فرض کنیم که بنده خطایی کردم و «خود به خود» عزل شدم. ولی حساب می‌کنم -و باید بکنم- که الان من بروم پشت تریبون بگویم که «آی مردم من خود به خود معزول شدم!» جامعه چه می‌شود؟ چه بلوایی در کشور به پا می‌شود؟  چه اتفاقاتی خواهد افتاد؟ مجلس خبرگان هم که بارها گفته «الان از تو بهتر کسی نیست! و تو خود خدایی و جایگزین نداریم برایت! «و از این جهت هم حجت شرعی بر من تکمیل است که کسی نیست جای من را پر کند!

لذا فساد و هرج و مرج و ناگواری‌هایی که بعد از این «انعزال ِخود به خود» پیش خواهد آمد، هزار بار بدتر است از ماندن ما! پس باز هم برای ادای وظیفه‌ی شرعی و جلوگیری از نابودی کشور -که انصافا بعید نیست در چون این شرایطی-، ناچارم که به رغم «خود به خود عزل» شدن، دوباره «خود به خود نصب» شویم تا ببینیم آخرش چی می‌شود! و این یک «دفع افسد به فاسد» کاملا معقول و مشروع است.

و واقعا هم تصمیم درستی است؛ عقلا و شرعا.

*سوم. اصلا مگر پدیده ی «عزل شدن» چیز خوبی است و دردی دوا می کند و مثبت است؟

این چه منطق ناشیانه‌ی «صفر و یکی» است! یا همه‌ی جواب‌ها را درست می‌‌دهی یا مردود و معزول!؟  یا همه یا هیچ

هر کسی را بیاوریم و معصوم نباشد، بالاخره اشتباه می کند. اگر بنا باشد همه -هم‌این طوری پشت سر هم- خود به خود عزل شوند‌ که سنگ روی سنگ بند نمی‌شود!

اصلا چرا این قدر خشن؟!

مقام مسئولی که اشتباه کرد،‌ به جای معزول شدن،‌ مسئول باشد. مسئولیت کاری که کرده را بپذیرد. خطایی که کرده را تشخیص دهد و تصحیح کند.

*چهارم. از همه ی این ها مهم‌تر، گیرم که عزل شدن، اثر مثبت داشته باشد؛ در قانون که نباید چون‌این چیزی به این درجه‌ی بالای اهمیت، «خود به خود» انجام شود که!

به این می‌ماند فرمان ماشین مشکل داشته باشد و نیاز به تعمیر داشته باشد. و وسط رانندگی یک‌باره و «خود به خود» عزل شود و تلپی بیفتد کف ماشین! بدیهی است که ما سرنشینان این ماشین، خواهیم رفت قاطی باقالی‌ها!

****

برادر اندیشمندم جناب «شهروند دردمند»، مطلب خوبی در وبلاگش درباره‌ی نگاه مهندسی نرم افزار و مقوله‌ی باگ هندلینگ و خصوصا  پردازش استثناء+ و لزوم بکارگیری آن نگاه در قوانین و … نوشته بود. که واقعا صحیح است و جای هر دو (مدیریت ایرادات و مدیریت استثنائات) در ساختار سیاسی ما خالی است.

ما باید مکانیزم سخت و تعبیه شده در قوانین داشته باشیم برای مهار این مساله و پیش گیری، تشخیص و تصحیح اشتباهات.

بی‌هیچ توهین و جسارتی. بی‌هیچ قصد بدی. فقط و فقط به قصد اصلاح و بهتر شدن زندگی مردم و پیشرفت جامعه مان و از روی صداقت و عقلانیت.

ما باید از حقوق مردم مان پاسداری کنیم. مردم ما حق‌شان است که مسئولان‌شان اشتباه نکنند (لااقل اشتباه فاحش نکنند، و لااقل تر(!) چند سال بر آن اصرار نورزند!) و به ثروت و عمر و اقتصاد و زندگی‌شان گند نخورد به خاطر اشتباهات قابل پیش گیری/تصحیح مسئولین‌شان.

حالا من -در اقتدا به افروغ عزیز- از شخص اول مملکت مثال زدم تا بقیه تکلیف‌شان معلوم باشد. خصوصا مدیران اجرایی و تصمیم‌گیران و مقننین؛ که اشتباهاتشان نقدتر است و سریع‌تر در زندگی مردم اثر می‌کند.

***

البته ما تجربیاتی در این فقره نیز داشته‌ایم، که گوارا نبوده است و نتیجه‌ای از آن تلاش‌ها حاصل نشده‌است. نه لزوما بدان سبب که غلط و غیرکارشناسی بوده اند. شما نگاه می‌کنید و می‌بینید که بسیاری از مطالبی که خاتمی و مجلس ششم به دنبالش بودند، از منظر کارشناسی و آکادمیک، مطالب درست و دقیقی بوده‌اند ولی چون بخش بزرگ (کمینه قدرتمند) ِجامعه و حاکمیت به ایشان اعتماد نداشتند و در عین حال به لزوم و اثربخشی این اصلاحات باور نداشتند، و توده‌ی عام نیز اصولا تصوری از حرف‌هایی که این‌ها می‌زدند، نداشتند؛ در عمل موفقیت آمیز نبود و نتوانستند پیش‌اش ببرند. و در بن‌بست‌های زیادی از قبیل شورای نگهبان و قوه‌ی قضائیه و دادگاه مطبوعات و … گیرکردند.

گاهی دلایل شورای نگهبان در رد برخی مصوبات مجلس ششم را می‌خوانی، واقعا نمی‌توانی تصمیم بگیری که این واقعیت است یا طنز است. نمی‌دانی گریه کنی رواتر است یا بخندی!

چرایش یک ریشه‌ی روانشناسی دارد.

مع الاسف، بسیاری از کسانی که انتقاد می‌کنند/دفاع می کنند (خصوصا رجال سیاسی نسل اول و دوم انقلاب) مسایل‌شان بسیار شخصی است. یعنی علت بسیاری از تصمیمات و نظرات‌شان، مسایل و موضع گیری‌های شخصی است تا ملی و کارشناسی. و هم‌این مطلب باعث می‌شود که تیغ حرف درست‌شان هم در عمل نبرد (ماجرای دوچرخه مهدی و مجتبی!).

طرف با شخص آقای خامنه‌ای مشکل دارد -شاید حق دارد؛ شاید ندارد- می‌رود پشت یک چیز دیگر سنگر می‌گیرد و تئوری می‌بافد. یا برعکسش از این طرف. با فلانی مشکل دارد، حرف و راه‌کاری که درست هم هست را می‌گذارد زمین -چون فلانی گفته- و راه دیگر می‌رود با هزینه‌ی گزاف از کیسه‌ی ملت.

به عبارتی اصلاح طلبی فلان آقا، پوشش مساله‌ی شخصی‌اش با گروهی است که محافظه کار می‌نامدشان! و اصول‌گرایی آن یکی هم لباسی است برای دنبال کردن مساله‌ی شخصی‌اش با آن آقای دیگر و البته تنعم بر سفره‌ی ولایت! از جنس دعوای استقلال/پرسپولیسی (بی‌مبنا و سلیقه‌ای و شخصی؛ آبی شدن از لج قرمز؛ قهوه ای شدن از لج سبز!) است نه از جنس اختلاف نظر مبتنی بر رای کارشناسی.

حالا الفنون آمده و «کودک درون» حضرات را آورده بیرون و لجاجت‌های دوران مهدکودک را در دوران ریاستش می‌کند و این فرهنگ را با خودش به میان رجال سیاسی کشور آورده، بحث دیگری است!

*****

ولی نسل ما، و نسل آینده، باید جور دیگر بیندیشد و عمل کند. باید این نظرگاه‌های شخصی را به کناری بنهد و راست و حسینی ببیند چی به نفعش است. نفع دنیا و آخرت.

نه از نفع دنیایش کوتاه بیاید به نفع آخرت ِبدلی (که دین نشناسان مدعی متحجر عرضه می‌کنند و مصداق «اخسرین اعمالا» و «من حرم زینت الله؟» هستند) و نه از نفع آخرتش به نفع دنیای بدلی (که برخی غرب‌زدگان عرضه‌اش می‌کنند به عنوان بهشت موعود. و خوش خیالی‌یی دارند که خود غربی‌ها ندارند!) کوتاه بیاید.

چون این باد!

 
۱ دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژانویه 2012 در نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , ,