RSS

بایگانی دسته‌ها: نگاه سیاسی

تیمارستانی به نام: شورای امنیت!

تیمارستانی به نام: شورای امنیت!

نمی‌دانم در فیلم‌ها -یا حتی در واقعیت- دیده‌اید یا نه.

هر قدر هم دیوانه بازی در بیاورید، تا وقتی کارتان به بیمارستان روانی نکشیده باشد، مشکل چندانی نیست. با تغییر روش و صحبت و مذاکره و … امکان تغییر خیلی چیزها هست.

ولی وقتی حکمی صادر شد و از درب آسایشگاه روانی به عنوان بیمار داخل شدید، دیگر بیرون آمدن‌تان، کار حضرت فیل است!

ساکت و مطیع باشید یک جور، طغیان کنید یک جور دیگر.

هر چه بیش‌تر اصرار کنید که من «دیوانه» نیستم، بدتر است! و فرآیند خلاصی‌تان مشکل‌تر می‌شود.

هر چه بیش‌تر در برابر داروها و مسکن‌ها و … مقاومت کنید، اثر عکس دارد و به روش‌های سخت‌تری مجبور به خوردن داروها و مسکن‌ها و … خواهید شد.

*

مشکل بزرگ ما این بود که درست سر بزنگاهی که تیم پزشکی (با همه‌ی دشمنی‌های شخصی‌اش) در تردید تصمیم‌گیری و … بود (لااقل برای حفظ ظاهر مجبور بود این تردید را از خود نشان دهد و در منظر افکار عمومی جهانی وجهه خود را حفظ کند) متهم شروع کرد به خل و چل بازی در آوردن!  داد زدن و هوار کشیدن و زیر میز زدن و عربده کشی که «اون قدر من رو بفرستید آسایشگاه روانی که آسایشگاه دونتون پاره شه! مادر فلانا …»

بقیه‌ش رو هم بگم؟!

***

در همین رابطه: قلوه سنگی به نام جاسم!+

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

خود به خواب زده را مگر می شود بیدار کرد؟

خود به خواب زده را مگر می شود بیدار کرد؟

دکتر -بلکه علم پزشکی- گفته این قدر چربی و قند و شکلات و محصولات شبه شیمیایی را با هم نخور و در خوردن غذا یک رژیم و نظم داشته باش. ورنه سکته می‌کنی.  چهار تا دری وری بار دکتر کرده باشد و خورده باشد و سکته کرده باشد، تازه دنبال تئوری بگردد برای این که چرا سکته کرده‌ام!‌ حتما تقصیر م.ت.ب (مش تقی بقال) است که به من جنس فروخته یا شاید هم ر.ق  (رضا قصاب!) !‌

باید خندید یا گریست را نمی‌دانم.

*

دانشمندان و اساتید یک فن، درباره‌ی عملکرد کسی در آن فن، چیزی بگویند و پیش بینی‌ای بکنند.

طرف مست قدرت و مشغول به جیک جیک مستونه‌ی تابستانه باشد و کیسه‌اش از خدمات قبلی‌ها پر باشد و جلوی هوا و هوسش را آن نظرات کارشناسی گرفته باشند و معلوم شده باشد که عملکرد با حساب و کتاب، دست و بالش را خواهد بست.

زده باشد زیرش و برای این که متهم هم نشود، فرار رو به جلو کرده و اصولا زیرپای علم را کشیده باشد. انگ زده باشد که اصلا این علوم غربی و الحادی و مسموم هستند! و اساتید برجسته را به زور بازنشسته و مطرود کرده باشد!

یک مشت پاچه خوار ِریزه خوار ِاین سفره‌ی اسراف بوده باشند و این روش را تا دسته ستوده باشند و بقیه را متهم و منکوب کرده باشند! (سلام کیوان!)

مدتی بگذرد و نتیجه ی اشتباهات و پیش بینی اساتید فن «عینا » محقق شود.

***

دو رویکرد متصور است.

یا آدم عاقل است و شرف دارد.
درس و عبرت می‌گیرد و می‌گوید من بودم که اشتباه کردم و آن بد مستی کردن‌ها، درست نبوده. دستش را می‌گیرد بالا، مثل یک آدم مسئول اشتباهش را می‌پذیرد. عذر‌خواهی می‌کند و بنا را به اصلاح می‌گذارد. هم جلوی اشتباهات بیشتر را می‌گیرد و هم جلوی تکرارش در آینده را.

یا جور دیگری است.

همه‌ی این گندها که بالا آمده، تازه می‌گردد دنبال یک چیز دیگری، یک مقصر دیگری پیدا بکند که کماکان -پر رو پر رو- با کمال وقاحت طلبکار هم باشد (مجددا سلام کیوان!)

و با تحریک‌هایی که مارکسیست‌ها درش استاد بودند در شوراندن فقرا علیه اغنیا، هم گندی که زده‌اند را  گردن نگرفته و اصلاح نکنند؛ هم به اشتباه خود اعتراف نکنند و جلوی تکرار شدن در آینده را نگیرند؛ و هم علیه سرمایه گذاری مولد در آینده‌ی اقتصاد این مملکت، اقدام کنند و بلایی که بر سر مملکت آورده‌اند را دو چندان کنند!

بعد هم بروند پشت «سیمای نورانی نظام» سنگر بگیرند! (و یک خسارت اساسی هم این جا وارد کنند)

نه رفیق! شما نگرانی ات سیمای نورانی نظام نیست. نگرانی ات آن سیمای کراهت بار خودت است!

تمام این الف.ب.پ.ت.ث.ج.د. …. های شما را -که تیریپ افشاگری برداشته ای!- هم بگیرند و بی‌محاکمه اعدام کنند، اقتصاد مملکت درست نمی‌شود. تورم رفع نمی‌شود. تولید رونق نمی‌گیرد. اشتغال ایجاد نمی‌شود. بیکاری کم نمی‌شود. معیشت مردم بهتر نمی‌شود.

هزاران صفحه تئوری در اقتصاد کلان،‌برای همین یک فقره: «تورم»  وجود دارد. که اتفاقا  دقیقا امثال رفتار شما و رفقای شما را بررسی و پیش بینی کرده‌اند اثراتش را و نتایجش را و …  و اتفاقا در نظرات کارشناسی، در کرسی‌های اقتصادی، در مناظرات اقتصادی،‌ در نامه‌ی تاریخی بیش از 60 اقتصاددان برجسته و … آمده بودند.

حالا که صحت آن تئوری‌ها توی چشم خودتان و ملت فرو رفته و اثراتش در سفره‌ی مردم چون روز روشن است، باز هم دنبال تمرین حروف ابجد هستی؟  الف. ب. ج. د. ه.  بودند که تورم را ایجاد کردند؟‌!‌

گرچه، می دانم -رفیق حسین عزیز!- مصلحت در نفهمیدن است!

*

آقاجونم خاطره‌ی بامزه ای داشت.

اول انقلاب کارش جایی گیر کرده بود (قانونی هم بود. ظاهرا دارایی برایشان مالیات و جریمه سنگینی بریده بود که حق نبود. پی گیر کار شده بودند و نیاز به تصمیم مساعد چند مدیر داشت برای حل مشکل)، مدیر ارشد آن جا فکل کرواتی بوده و آقاجون ما مذهبی. هیچ جوره راه نمی‌آمده و لجبازی می کرده. حتی آقاجونم حاضر شده بود یک شیرینی هم بدهد که طرف بی‌خیال شود، که نشده بود. یک حرف بدی هم به حاجی زده بود.

حاجی هم گفته بود درستت می‌کنم. رفته بود چنان محکم زده بود زیر گوشش که نقش بر زمین شده بود و هم‌زمان داد زده بود: «مردک! به امام فحش می‌دهی!  و … »

آن بدبخت هم هاج و واج، کتک را خورده و بلافاصله به موضع ضعف در افتاده بود و سریع کار حاجی ما را راه انداخته بود و راهی شان کرده بود بروند تا سر و صدای ماجرا بیش از این در نیامده! (به اقتضای آن ایام که پاکسازی و … در کار بود!)

*

خلاصه این دری وری های+ رفیق حسین ما، از قبیل همان «به امام فحش می‌دهی!» های آقاجون ماست!

فقط آقاجون ما به قصد رفع ظلم از خودش چنین کرد (که البته کار درستی نبود) و رفیق حسین به قصد توجیه ظلمی که خودش و هم جناحی‌هایش و دولت محبوبش -که برایش در دور اول سینه خود را و در دور دوم سینه‌ی ملت را چاک دادند؛- در حق هفتاد میلیون ایرانی ِامروز و البته میلیون‌ها ایرانی نسل های آینده، روا داشتند؛ از این حرف ها می‌زند و پشت «سیمای نورانی نظام» سنگر می‌گیرد!

همین!

 

برچسب‌ها: , , , , , , ,

از زنده ماندیم تا زندگی کردیم، راه درازی است!

از زنده ماندیم تا زندگی کردیم، راه درازی است!

عازم جده بودیم به قصد عمره.
روی بلیط ساعت زده بودند و جلوی ساعت نوشته بودند:  +و- 6 (!!).
(حالا منظورشان  6 دقیقه بوده؟ 6 ساعت بوده؟ 6 روز بوده؟ 6 سال بوده؟ … خدا عالم است!  / تازه مثبتش را یک کاری کردیم، منفی اش یعنی چی؟!؟)

در فرودگاه مهرآباد، هنگام برخاستن بویینگ 747 ماهان، موتور شماره 4 هواپیما آتش گرفت و رفت. با این که نوز (دماغ) از زمین بلند شده بود، تنها مهارت کم نظیر خلبان (اسمش تیمورزاده بود به نظرم) بود که با لطف الهی همراه شد و در اواخر باند موفق به متوقف کردن هواپیما شد. با 8 لاستیک ترکیده از شدت سایش و 3 لاستیکی که هنگام پیاده شدن ما ترکید؛ از شدت حرارت! (جمعا 11 لاستیک از 18 لاستیک!)

و البته جای شکر داشت و دارد. بسیار هم.
(ضمن این که به نظرم می آید که کار این خلبان به مراتب سخت تر و مهم تر از کار خلبان شهبازی در نشاندن بدون چرخ بوده باشد. که آن یکی به علت وجود فیلم و …. مشهور شد و قدر دید -حقش هم بود و نوش جانش- و این یکی خیر. )

برگشتیم به سالن فرودگاه.

نه جای راحتی برای نشستن بود و نه تهویه ی مطبوعی در کار بود. هوا گرم بود. نزدیک تر از بچه های سپاه که بازرسی می کردند نبود. گفتم شاید این ها به هوای این که ماها زیاد نمی مانیم، تهویه را روشن نکرده اند. رفتم سراغشان که گله کنم و بگویم چه وضعی است و به بالادستی ها بگویند که تهویه را روشن کنند و ….

دیدم یک پنکه کنارشان گذاشته اند و دارند خودشان را باد می زنند! دستگیرم شد که ماجرا بیخ دار تر از این حرف هاست! ظاهرا کولرها را از زمان اعلیحضرت(!) دست نزده اند و همان است که بوده!

بعدتر یکی از دوستان پرسید خدماتی ارائه ندادند به شما؟
گفتم چرا؛ آب سرد کن را قطع کرده بودند که ملت مجبور بشوند آب معدنی خنک بخرند؛ رسما به سه برابر قیمت.

چند تکه فرش هم پهن کرده بودند در گوشه و کنار سالن فرودگاه (!!) ما هم رفتیم رویش ولو شدیم.

دو سه ساعت گذشت و یکی دو بار ملت داد و قال کردند تا یک ساندیش آشغال و یک تکه کیک یا تیتاپ و … دادند: «بچه ساکت کُنه»! من که نرفتم بگیرم. مدتی گذشت و یک دوستی برای ما هم گرفته بود و آورد داد به مان!

غرولند زیرلبمان که «ای خدا لعنت کنه …» تمام نشده بود که یکی از همسفر ها همزمان آمد بنشیند روی فرش؛ در حالی که زمزمه می کرد که «ای خدا بیامرزه پدر مادرشون رو … به به ! » نشست و با لذتی عجیب به خوردن مشغول شد. چنانچه ما را هم به اشتها آورد و ما هم شروع کردیم به تی تاپ سق زدن!

 

*

حساب ش را بکنی، هر دو مان راست می گفتیم.  هم جای شکر داشت و هم جای نق.

(البته شکرش را باید به خدای بخشنده می کردیم و نق نق اش را به بندگان بی کفایتش!)

فقط تفاوت این دو منظر است.

برای یکی زنده ماندن غنیمت است و برای دیگری خدمات نگرفتن، موجب کدورت.

اشتباه نشود. زنده ماندن برای همه غنیمت است. هر مسافری که از یک سانحه ی هوایی جان به در ببرد، حتما تحت تاثیر خواهد بود و آن را غنیمت خواهد دانست.

ولی آیا بنای یک مسافرت هوایی، جان به در بردن است یا به مقصد رسیدن و خوب خدمات گرفتن؟

اگر کسی به نمردن (میدان جنگ که نیست آخه! مسافرت هواییه!) قانع باشد، هر بلایی هم به سرش بیاورند، مهم نیست و تازه خوشحال هم خواهد بود.

کسی که سقوط نکردن خودش را معیار گرفته باشد، پدر همه هم در بیاید، هزار بلا هم به سر ملت و دیگران بیاید، باز هم گردنش را بالا می گیرد و مغرور و طلبکار می گوید: «دیدید پیروز شدیم! دیدید نمردیم! پس مرحبا به قهرمانی چون من! درود بر درایت و شجاعت من!»

مرد حسابی؛ مگر قرارداد ِکشتن بسته بودی که حالا برای کشته نشدن، منت سرمان می گذاری؟!

اما کسی که مسئولیت خدمات مطلوب را به عهده گرفته و در این تعهدش شرافت دارد، وجدان دارد و خودش را نسبت به زیردستانش، مسافرانش، همراهانش مسئول می بیند، کوچکترین کاستی در خدمات و ناراحتی ایشان را بر نمی تابد. اگر مقصر باشد احساس شرم می کند. اگر غذایش هم سرد باشد، عرق شرم می ریزد. اگر مشکلی در خدمت رسانی اش وجود داشته باشد عذر می خواهد و هرگز طلبکار نمی شود.

****

برگشتنا هم ماهان بیش از 23 ساعت تاخیر داشت. سر آخر پس از 19 ساعت چیزی نخوردن (جز یک تکه نان و یک عدد پنیر کوچک و یک بسته شیر که کاروان می داد و نه این ها) در هواپیما به جای ناهار، صبحانه دادند و گفتند ببخشید! تاخیر داشت و ما خودمان را برای صبحانه آماده کرده بودیم!

تازه فهمیدیم که انگار که ما بوده ایم که تاخیر کرده ایم! و تقصیر از خودمان بوده است!

ملت هم کماکان چیزی نگفتند و سرشان را انداختند پایین و نوش جان کردند و کلی هم از ماهان تشکر کردند!

*

زیاده جسارت است ولی ملتی که خودش دوست دارد که گوسفند باشد، باید باهاش مثل گوسفند برخورد کنند!

 

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 12 ژوئیه 2012 در ملک عقیم, نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , ,

زخم کهنه را باید تیمار کرد یا با چاقو به جانش افتاد؟

زخم کهنه را باید تیمار کرد یا با چاقو به جانش افتاد؟

*

یک دعوایی -درست یا غلط- راه افتاد و مثل آتیش،  منافع  هر دو طرف رو بلعید؛ هنوزم خاموش نشده.

البت با توجه به این که یه طرف دعوا قدرت و نفوذش زیاده و کدخدا و خرپول و خر زور -همه با همه؛ بیش‌تر از همه، منافع حاجی شیرعلی خان -که ما باشیم- سوزیده شده و بقیه ی جوجه های محل هم زبونشون باز شده.

که قدما درست گفتن که «شیر که پیر می‌شه، کفتر هم می‌خواهد باهاش شوخی دستی بکند!» .

به هر حال، دعوا که کش پیدا بکنه، تبعات داره. اهل محل با هر دو سلام و علیک دارند و مراوده و معامله دارند ولی یه جوارایی که پای خودشون به این دعوا باز نشه.

**

کار و بار باغ و حجره و حساب و کتاب، هر از چندی دست یکی از پسرای حاجی بود. مثل بچه های همه کس، از بچه های شیرعلی خان هم چندتاشون عاقل بودن و چند تاشون جاهل.

یه مدتی کار دست عاقلا بود و اوضاع داشت خوب می‌شد و دعوا داشت سر و ته‌‌اش هم میومد و بقیه ی محل هم مراوداتشون رو به حال عادی در آورده بودند و …

حتی در یکی از این مهمونیای خونه‌ی کدخدا که همه‌ی محل هم جمع بودن؛ پسر خوش تیپه ی حاجی هم رفته بود. پسر خوش تیپه‌ی کدخدا هم اومده بود و گیر داده بود که یک دیداری بکنند و دستی بدهند و آشتی کنند برود پی کارش!

واسه این که بهونه‌ای نمونه، حتی حاضر شده بود که بیاد توی راهرو ها، خیلی خودجوش و اتفاقی و غیررسمی با ممد خوش تیپ (پسر پنجمیه حاجی) برخورد کنند و دستی بدهند و خلاصه آشتی آشتی آشتی، هر دو شدیم بهشتی!

که ظاهرا شیرعلی خان جَلدی تیلیفون کرده بود که هر طور شده، ممدقشنگ برود توی دستشویی قایم بشود که پسر کدخدا با بیل و کلنگشان رد شوند و بروند و خدای نکرده وصلتی صورت نگیرد!

***

پسر شیشمی اما بی‌کله و ماجراجو از آب در اومد؛ باب طبع بابا!

اومد زد همه چیز رو ریخت بهم. داداش قبلیا رو تار و مار کرد و همه رو متهم به دزدی کرد و دل همه رو شکست. شیرعلی خان هم گفت آورین!  حساب کتابای دکون رو قر و قاطی کرد. اصلا دفتر و دستک رو جمع کرد. گفت اینا دست و پاگیره. شیرعلی خان گفت ماژاءالله!  بروبکس شاکی شدن و شکایت کردن و گفتن باس جلوشو بگیریم، شیرعلی خان اخم کرد: گفت نبینم از این رذالت ها توی خونه ی من! دِهَع !! ‌هر چی در گوش حاجی خوندن که «بابا جون! اونی که با دفتر و دستک و حساب و کتاب دشمنی می کنه، حتما ریگی به کفششه. اونی که از راه نیومده دزد-دزد می کنه، حتما دزده. داره رد گم می کنه. خامش نشو پدر جان! »  ولی …

ثروت خانواده رو داد به چخ. هر شب مهمونی. هر شب مسافرت و بذل و بخشش بی‌حساب! هر روز ریخت و پاش و تصمیمات بی‌کتاب. دریغ از یک تجارت درست. دریغ از یک تولید درست. دریغ از یک حساب شدگی و مشورت با اهل عقل! کار جدیدی که راه ننداخت؛ دکون دستک قبلی رو هم لگدمال کرد و …

اهل محل می‌دیدن و زیر لب زمزمه می‌کردن که : «حیف این همه پول بی‌زبون که افتاده زیر دست توی بی‌شعور! » البت نه همه شون. «رجب» خان -همسایه‌ی دیوار به دیوار- ولی کیفش کوک بود. باخودش می‌گفت: «دختر ِهمسایه هر چی چل تر، واسه ما بهتر!»

****

از اون طرفم با شاخ و شونه کشی، با لات بازی، با حریف طلبی، با فضولی به کار همسایه ها، با اولدورم بولدورم کردن ها و … کدخدای تا پشت درِ دستشویی آمده برای آشتی را به روزی انداختند که خواباندن ِپوز شیرعلی و بروبکس برایش حیثیتی شد.

از ناراحتی دندوناشو به هم فشار داد و گفت: «شده صد میلیون خرج می‌کنم که این یک دونه هزاری رو زنده کنم! »

کدخدا هم بخواد کاری رو بکنه، نمی‌تونه یعنی؟ یواش یواش اهل محل هم گوشی آمد دستشان که ماجرا چیست. و از اول هم می‌دانستند که لولهنگ چه کسی آب بر می‌دارد! غش کردند طرف همون!

یواش یواش شیرعلی خان و بچه ها دیدند محصول باغشان را هم نمی‌توانند درست بفروشند. یواش یواش پولشان را هم کسی بر نمی دارد. فقط «چشم‌بادوم»  الله خان محصولشان را می خرد آن هم به چه قیمتی و چه شرایطی؛ تازه آن هم به رخصت کدخدا!

پریروزها «نورچشمی ِحاجی» رفته بوده در خونه ی بچه محل قدیمی رو زده بوده، سلام کرده بوده، جواب سلامش را هم نداده بودند، باز کردن در پیش کش!  بهش گفتن خانوم+  کار دارد، وقت ندارد. نکردند نوکر و باغبون رو بفرستن دم در، اینا رو به پسر حاجی بگه! از همون جا یکی هوار کرده به گوش پسرحاجی رسیده!‌

*****

قصه هم البت تموم نشده، تازه اولشه و هسته اش مونده (اون هلو ها که نورچشمی عزیز و … تند و تند با هسته میل می کردند و آفرین و احسنت می گفتند و می شنفتند، را می گویم) و این ها تازه سرفه های گلوگیری ِ آن هسته هاست!

******

تا وقتی این دعوا تمام نشود، شرایط دعواست. تا وقتی صلح نشود، صد سال هم بگذرد، هر کس بیاید می‌تواند بگوید که ما همیشه دعوا داشته‌ایم.

هم این پسر ششمی ِنور چشمی ِحاجی را شما ببین. صاف زل می‌زند توی چشمت و می‌گوید: «من چه کاره‌ام؟ ما سی سال است دعوای‌مان است! دعوا را اصلا کس دیگر شروع کرده‌است! به من چه!»

و نمی‌گوید که آن کدخدا که تا راهرو و پشت درب دستشویی آمده بود و فقط یک دست دادن مانده بود تا آشتی کجا،
و این کدخدای غضبان که دست که هیچ، پیشنهادات بی‌شرمانه (بی‌غیرتی) هم بدهی، کوتاه نمی‌آید کجا !؟

*

می‌فرمایند:

سی سال است که دعواست. سی سال است که تحریم است. سی سال است که …

البته که این دعوا کهنه بوده‌است؛ اما اگر منظورتان از این حرف، این است که هیچ گندی نزده‌اید و تبرئه‌اید، و شرایط را برای خودتان، برادرانتان، رعیت هایتان، باغ و املاک تان، و … سخت نکرده‌اید و مشکل‌سازی و بی‌تدبیری نکرده‌اید،

باید بدانید که این گریزگاه «کهنگی منازعه/تحریم»،  از عهده‌ی حمل آن کوه بی‌کفایتی و بی‌تدبیری برنخواهد آمد!

همین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 30 ژوئن 2012 در ملک عقیم, نگاه سیاسی, ژئوپولتیک, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , , , ,

قلوه سنگی به نام جاسم!

قلوه سنگی به نام جاسم!

*

چیزی که در افق آینده به نظر می‌رسد، تغییر تکوینی/جبری  «دیپلماسی پاره شدن «قطعنامه دون» ِدشمنان» است که به «سیکلماچل پاره شدنِ … خودمان» منجر شده است!

* *

آن روز که انذار و نهیب داده شد، تذکر داده شد، نقد شد، جواب‌مان تو دهنی و انگ و … بود. امروز معلوم شده‌است -و تاریخ هم قضاوت خواهد کرد- که «ساکتین فتنه» کسانی بودند و هستند که جلوی این به باد دادن مملکت ساکت ماندند و به بهانه‌های مختلف (یا گول ِظاهر را خوردن و دل به شعار دادن و چشم بر بدیهیات بستن، یا از سر لجاجت با طرف مقابل ؛ و یا از ترس و ملاحظه‌ی حامی اصلی ِمتقرب النظر) زبان بستند و چیزی نگفتند و گذاشتند کارمان به این جا برسد.

* * *

راست می‌گویند کسانی که مواجهه جاسم و غرب را چندین ساله، همه جانبه و بلاانقطاع می‌دانند.

اگر جاسم را به قلوه سنگی سترگ تشبیه کنیم که این‌ها برای انداختنش می‌بایست آن را در مسیر سربالایی کشان کشان هل داده تا به نوک برسد، و سپس آن را رها کنند؛ (این تشبه از اخوی است)
لاجرم در مسیر سربالایی، هم کار برای آن‌ها سخت بود و هم کم‌ترین مقاومت و تدبیری می‌توانست آن‌ها را ناکام بگذارد. در مسیر سربالایی، زمان به نفع قلوه سنگ می‌گذرد. وزن و جاذبه به نفع سنگ عمل می‌کند. حوادث و مسایل (نظیر باد و باران و گل و شل و …) هم به نفع سنگ می‌گذرد و کار را برای آن‌ها که سنگ را هل می‌دهند مشکل می‌کند.

این ناستوده و اعوان و انصارش، آن زمان که در دامنه بودیم و قلوه سنگ ما در پایدار‌ترین شرایطش قرار داشت قلوه سنگ را تحویل گرفت. کم‌ترین تدبیر و مقاومتی می‌توانست موجب بلااثر شدن تلاش‌های طرف مقابل بشود.

اما چه کردند؟

با «خائن» خواندن ِ»اهل تدبیر»، با مسخره کردن ِکارهای درست قبلی، با «ذلت» خواندن «مدارا»، با «ترس» خطاب کردن «تدبیر»، با ادبیات چاله میدانی و لش و لاتی (از قبیل «پاره شدن «قطعنامه دون»» یا ریختن آب در محل سوختگی، یا بردن لولو مر ممه را و … بازم بگم؟) با عزل و قلع و قمع کردن اهل تجربه و مدافعان واقعی منافع ملی (و نواختنشان به اقسام انگ ها، از جاسوس بگیر تا تاجر و شرابخوار و ترسو و بی جربزه و… // مگر می شود آن -جان عمه شان- مستندهای ناجوانمردانه که ضرغامی علیه تیم قبلی پخش کرد را از یاد برد؟)  و … بازوهای مقاومتی این ملت را علیه این حرکت غرب قطع کردند و با تحریکات بی‌حاصل بین المللی نقش بهترین تسهیل کننده را برای آن اقدامات ایفا کردند.

پس از انتخابات 88 را هم که دیگر نگو! شقاق و شکافی که در جامعه ایجاد کردند و بدترین نوع عملکرد در مدیریت حوادث پس از آن توسط حضرات، مملکت را تا مرز فروپاشی اجتماعی برد. بگذارید بگذریم!

حالا که رفته رفته قلوه سنگ ِما را به لبه‌ی پرتگاه نزدیک کرده‌اند و پروژه‌شان نزدیک به ثمر دادن است و نوبت میوه چینی طرف ِمقابل رسیده است، مصالحه و گفتگو و … یاد حضرات افتاده است. روز روزش دست بالا را نداشتیم، امروز به چه حسابی حضرات فکر می‌کنند می‌شود از دست بالا وارد گفتگو شد و مثل قبل امتیاز گرفت! (باور کن چار روز دیگه اشتون می آد می گه:‌ با وجود «تفاوت‌های فرهنگی» بسیار؛ اون ممه رو لولو برد! )

صد البته که باید ذلیل نبود و خواری را تحمل نکرد و  … ولی هزار البته که قبل از این که کار به این جا برسد، باید تدبیر هم می‌داشتیم و ماجراجویی عبث نمی‌کردیم و برای حماقت‌های «کارشناس ارشد» (!؟!)، هورا نمی‌کشیدیم و نزدیکی نظری اعلام نمی‌کردیم!

* * * *

ظاهرا؛ غرب، از عرق هایش، آن‌ها که باید ریخته (و تقریبا کارش در حال نتیجه دادن است)؛ و آن‌ها که باید بنوشد را باقی گذارده تا حین تماشای صحنه‌ی -برای ما: تلخ- قِل خوردن جاسم در سرازیری، برود سروقتش و جگری خنک کند!

زوری که قلوه سنگ ما برای ثباتش در سربالایی لازم داشت کجا و زوری که در سرازیری باید بزند کجا. بازدارندگی و توان مقاومت در سربالایی کجا و در سرازیری کجا.

امید که این مدل ناقص ِپرعیب ما، به مدد الهی، نقض شود و سنگ ما در مسیر دیگری بغلتد!

آمین!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 ژوئن 2012 در ملک عقیم, نگاه سیاسی, ژئوپولتیک, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

ساده انگاری درباره ایران پس از جنگ

ساده انگاری درباره ایران پس از جنگ

* پیش‌تر بگویم که جنگ را -لااقل با آغازگری طرف خارجی- نزدیک نمی‌بینم.

** حوالی دی‌ماه نود بود -یا قبل ترش- که با برخی کسان در صفحه‌ی استاد شهبازی در فیسبوک بحث‌مان شد. برای دوستانی که آن‌ها را دیده‌اند، ممکن است این یادداشت تکراری باشد.

*** آن حکایت+ گلستان سعدی را (گماردن بدترین حاکم بر مصریان به دست هارون الرشید، ابرقدرت بلامنازع اواخر قرن 8 میلادی) بی‌دلیل نیاوردم.

****

در صورتی که جنگی بین ایران و غرب در بگیرد، لاجرم روزی تمام خواهد شد. سناریوهای مختلفی برای دوران پس از آن جنگ، محتمل است که البته از اتفاقات دوران جنگ تاثیر خواهد گرفت، ولی ما می‌خواهیم از خود جنگ و آغازش بگذریم و به آخرش بیندیشیم.

کار که بیخ پیدا بکند، گمان نبرم کسی تردید داشته باشد که پیروزی نظامی برای ما متصور نخواهد بود. ما شاید امکان ایراد خسارات وسیع داشته باشیم ولی به پیروزی نهایی نظامی رسیدن را گمان نمی‌کنم خوش‌بین‌ترین افراد هم در رویاپردازی هایشان متصور باشند.    این از این.

ولی یک «خوش بینی مفرطی» در برخی دوستان منتقد/مخالف/معارض نسبت به دخالت خارجی وجود دارد که انصافا خطرناک است. یک تصور مِلوی گوگوری مگوری از حمله نظامی و سلطه‌ی غرب دارند که انصافا تعجب برانگیز است و -به زعم بنده- عمدتا برآمده از «سرخوردگی» و یاس از «اصلاح ِدرون زا» است که خود ناشی از امیدواری زیاد یا عجله برای ایجاد تغییر بوده‌است که لاجرم سرکوب شده و سرخوردگی به بار آورده.

(و البته باید از جاسم پرسید که چه شد که به اینجا رسیده‌ایم؟ اگر ما سرخورده نشدیم، از این باب بود که عجله نداشتیم و از اول به تغییر دل نبسته بودیم، وگرنه در ناامیدی از اصلاح درونزا -با این کسان که بر مصدر امرند-، با این دوستان شریکیم!)

من از برخی از این‌ها شنیده‌ام که بعضا -با قلب صاف و خیال خام- خیلی صریح می‌گویند:
« اشکال ندارد! غرب بیاید جمهوری اسلامی را سرنگون کند، هر قدر هم خسارت وارد شد، مهم نیست! بعدا آن قدر پتانسیل داریم و جوان و نیروی انسانی و ثروت و … که کشور را ظرف 5-7 سال خواهیم ساخت!»

به قول آن رفیق‌مان که سطل ماست به دست کنار ساحل ایستاده بود: «اگه بشه چی می‌شه!»

هزار البته که بنده روش اداره‌ی کشور را -به هم‌این سهم ناچیز خودم- نمی‌پسندم ولی این نقدهای مشفقانه‌ی ما با این دست کلام کودکانه که بسیار خطرناک است و در عین حال پتانسیل زیادی برای فراگیر شدن دارد؛ تفاوت بسیار دارد.

ساده لوحی است که گمان ببریم نصیب این ملت از دست غرب -پس از این همه سال معارضه، پس از هزینه‌های نظامی گزاف برای اشغال و …- عصاره‌ی فضایل و بهترین فرزندان و نخبگان این ملت خواهند بود.

ساده دل اند کسانی که فکر می‌کنند غرب می‌آید دمار از گرده‌ی جمهوری اسلامی می‌کشد و راسته‌اش را از فیله (مغز ِلطیف ِراسته) سوا می‌کند، و فیله را در پیاز می‌خواباند و خوب که نرم شد، کباب کرده و می‌گذارد دهن بنده و شما که به قاعده‌ی دموکراسی و بشردوستی و کرامت انسانی، بهترین‌ها را -با همان استانداردهای غربی- انتخاب کنیم. و مثلا غرب می‌آید و یک اروپای ثانی، مجانا برای ملت شهید پرور ایجاد می‌کند و …!

اگر کار به جنگ سخت برسد، چون روز روشن است که نصیب این ملت حتی نخبگان اپوزیسیون و مخالف فعلی نخواهد بود. جریان‌های اصیل دارای هویت (ملی-مذهبی‌ها، میرحسین و کروبی و خاتمی و امثال تاج‌زاده و …) که هیچ، حتی کار به دست سازگارا ها و نوری زاده ها هم نخواهند داد.

به جبران سی و اندی سال معارضه‌ی سخت جاسم با غرب، چنان بلایی به سر ایران بیاورند، که روزی صدبار آرزوی همین الفنون را بکنیم!

کاش شما هم بودید و خاطرات و نتایج تحقیقات این دوست فیلم‌ساز ما را از اردوگاه اشرف و فضای داخلی سازمان مجاهدین خلق (منافقین) می‌شنیدید و تصویری از آن فضای به غایت وحشتناک و دیکتاتوری و شخص پرستی و …. که ایجاد کرده‌اند، به دست می آوردید، تا با من هم‌رای شوید که استالین پیش این نسخه‌‌ی وطنی(؟!)، باید لنگ پهن کند به قاعده‌ی ده جریب!

من چند بار و چند جا گفته‌ام که فقط «تصور» این که ممکن است این‌ها -مسعود که سقط شده؛ مریم رجوی و امثاله- یک روز به ایرانِ پس از جنگ برگردند و فقط به عنوان «یکی» از سران مخالف بخواهند دور ِمیزی بنشینند و درباره آینده‌ی ایران تصمیم بگیرند و سهمی داشته باشند -حتی مساوی با بقیه و جزئی- برای من و بسیاری چون من چندش آور است و ترساننده! چه رسد به این که بخواهند نقش پر رنگ تری را هم ایفا کنند و …

و این زنده نگه داشتن این‌ها و مساعدت کردن به این‌ها و … توسط غرب، اگر برای چنین روزی نیست، پس برای چه روزی است؟

و ترس من از تجزیه ایران است پس از جنگ؛ و ترس من از حاکم شدن دیکتاتورهای کوچک سیاه (امثال رجوی و …) در این مملکت پس از جمهوری اسلامی است؛ که تصورش هم «شُکر بر جمهوری اسلامی فعلی» را واجب می‌کند!

(البته باید دانست که تجزیه ایران، کار ساده ای نیست. در عراق و افغانستان که ملی گرایی این قدر رواج ندارد و هویت ملی -این طور که برای ایرانیان، ولو در اقوام مختلف تعریف شده- تعریف شده نبود؛ این اتفاق نیفتاد. گرچه ظاهرا طرف غربی هم دنبالش نبود)

***

مملکت را به ساده‌لوحی و بی‌مسئولیتی و ندانم کاری شاید بتوان ساده از دست داد، ولی به هزار جهد و جان‌فشانی بازش پس نتوان گرفت!

همین!

 
 

برچسب‌ها: , , , , ,

مناقشه هسته ای و ملی شدن نفت

مناقشه هسته ای و ملی شدن نفت

یک قیاسی گاهی می‌شود میان این دو؛ و تاکید بر این‌که ما بر سر ملی شدن نفت هم هزینه دادیم -و کار درستی هم بود- و دکتر مصدق و آیت الله کاشانی را هم به دلیل نقش پر رنگشان، بزرگ می‌داریم (البته آخرش را هم باید دید که چه شد بعد از کودتا و …).

ما تردید نداریم که مساله‌ی انرژی هسته‌ای و دستاوردهای آن –هر قدر هم کوچک باشد (برخی بر این باورند که به نسبت، خیلی هم پیش نرفته‌ایم و بخش بزرگی از ماجرا پروپاگاندا است) – نیز مساله‌ای ملی است و اصولا هر پیشرفت تکنولوژیک، دست‌آورد این ملت و فرزندان این ملت است.

از آن گذشته، دلیلی ندارد دانشمندان ما برای توسعه، از کسی اجازه بگیرند حتی اگر سلاح اتمی باشد! مگر امریکایی‌ها یا روس‌ها یا … از کسی اجازه گرفتند و با کسی هم‌آهنگ شدند؟

لذا در نگاه امثال بنده، این «راه آمدن» ِما و تولید نکردن -حتی- سلاح و … یا برآمده از ناچاری و نرسیدن دست به گوشت است -فقر دانش / فشار قدرت ها- یا برآمده از بو دادن گوشت (فتاوی حرمت سلاح هسته ای)!

فرض کنیم ما در مسیر سلاحی ناشناخته و کاملا نو بودیم که بسیار خفن‌تر از بمب اتمی بود؛ چرا باید کسی را قانع کنیم یا اجازه بگیریم یا …. ؟

پس -لااقل امثال ما- در ملی بودن این موضوع، چندان بحثی نداریم و آیه‌ی «و اعدوا لهم ماستطعتم من قوه» را کاملا صریح و بی نیاز از تاویل به فتوا می‌بینیم!

ولی فرق‌های مهمی در این میان با «مساله‌ی نفت» وجود دارد که البته بعید است مد نظر نباشد؛ با این حال گفتن‌اش خالی از فایده نیست.

اول. نفت دارایی موجود و ملموس بود. هم غارتش و حس غارت شدنش محسوس بود و هم صاحب شدنش، قابل درک و قابل دفاع واضح بلادرنگ -حتی نزد یک شهروند کاملا پیاده و بی‌سواد بلکه کودن!- و انرژی هسته‌ای چون این نیست.

از سویی این مناقشه، یک مناقشه‌ی حیثیتی است برای حفظ حداقل استقلال از سویی، و در صورت توفیق در معارضه با غرب در این فقره و حفظ حداقلی از چرخه‌ی سوخت، گونه‌ای محدود از بازدارندگی را ایجاد می‌کند و ایران را در زمره‌ی کشورهایی که حداقل‌هایی برای ساختن سلاح اتمی را دارد، قرار می‌دهد.

و اصولا سختی کشیدن و مقاومت کردن و … برای به کف آوردن داشته‌ای نقد و محسوس، به مراتب ساده‌تر است از سختی کشیدن به هوای اموری غیرمحسوس و انتزاعی و مسلما غیر نقد که معلوم نیست کی به حداقل نتایج برسد (خاصه با این شرکای عزیز روس که انصافا رکورد تاریخی از خود در این فقره به جا گذاشته‌اند!)

روزی که سختی پیش بیاید، این سوال فطری / اساسی » که چی؟ » را نمی‌شود به سادگی ِمساله‌ی نفت برای توده توضیح داد.

دوم. وضعیت ما و غرب به کلی به گونه‌ای دیگر بود و نمایندگان مردم ایران نیز انسان‌های معقول‌تری بودند. هم سیاست کلی نظام موجود -متبلور در شاه- در هم‌آهنگی کامل با غرب بود و هم نماینده‌ی مردم -که مصدق باشد به عنوان نخست وزیر- یک حقوقدان تحصیل کرده‌ی با دیسیپلین و معقول و موجه بود که توانست با حضوری معقول و مقتدر و … از حق ایران دفاع بکند و …و غرب هم با توجه به سایر منافع گسترده‌ای که در ایران برای خود می‌دید و ضمنا نگرانی‌هایی که از انقلاب و پیوستن ایران به بلوک شرق داشت -چه این که کمابیش این اتفاق افتاد و اگر نبود مرحوم امام، معلوم نبود الان کجای بلوک ورشکسته‌ی شرق ولو بودیم!- و این اطمینان که شاه با غرب است و … سرآخر ماجرا ختم به خیر شد.

اما اکنون نه کلیت و راس نظام روابط حسنه‌ای با غرب/شرق دارند و نه نمایندگی مردم که -چه خوشمان بیاید چه نیاید، در الفنون تبلور یافته- یک شخصیت معقول و مضبوط و کاربلدی است. بلکه برعکس، در دیپلماسی عمومی و جنگ روانی/رسانه‌ای، غرب حجتی بلیغ تر از خود ِاین آدم ندارد برای خطرناک نشان دادن ایران و برنامه‌ی اتمی ایران!

چه این که، ما حتی اگر عنصر موجه، معقول، با اخلاق و با آبرویی چون سید محمد خاتمی را هم به عنوان رئیس جمهور و سمبل ملت مان می‌داشتیم، از آن جا که چارچوب کلی و راس نظام ما ائتلاف بنیادینی با غرب/شرق نداشت، امید نمی‌رفت که مساله بتواند به این سادگی حل بشود.

سوم. مرتضی احمدی (بازیگر و گوینده و …) چند سال پیش یک کتاب بامزه درآورده به نام «فرهنگ بر و بچه های تهرون!‌»  که اصطلاحات و ضرب المثل های تهران قدیم را جمع کرده و کتابی است به غایت خواندنی و جالب.  یک ضرب المثل در تهران قدیم رواج داشته با این  متن که «آدم عاقل، ماتحتش را با شاخ گاو طرف نمی‌کند!»

برای این طور ماجراجویی ها، عاقبت خوشی از ابتدا متصور نیست.

شخص من ِناقابل از منتقدان برخی روش های پیشین و مذاکرات پیشین بوده ایم (در همان حد محدود اطلاعاتی که به دستمان می رسید و انتظار مواضع محکم تر و فعال تر و وزین تر را داشتیم. چرا که دنیای امروز، به تسلیم شدگان تقدیر، رحم نمی کند. باید با جربزه و قدرت و متانت، حق خود را گرفت و از منافع ملت دفاع کرد) ولی گروه جدید و دولت جدید، آن قدر بد و ماجراجویانه و بی برنامه و گتره ای عمل کرده و خصوصا پدیده ی مسموم سهل انگاری -که  عیب عام این دولت است و  در سایر حوزه‌های مربوطه نیز قابل مشاهده است- و شوخی گرفتن همه چیز و  باور به کارشناس ارشد بودن خود و ….  آن قدر در این دوران مشاهده شده است که سر آخر ما را به «خدا بیامرز گویی ِکفن دزدان قبلی » قانع کرده است و از ناشکری پشیمان!

همین.

 

برچسب‌ها: , , , , ,