RSS

بایگانی دسته‌ها: نگاه اقتصادی

خود به خواب زده را مگر می شود بیدار کرد؟

خود به خواب زده را مگر می شود بیدار کرد؟

دکتر -بلکه علم پزشکی- گفته این قدر چربی و قند و شکلات و محصولات شبه شیمیایی را با هم نخور و در خوردن غذا یک رژیم و نظم داشته باش. ورنه سکته می‌کنی.  چهار تا دری وری بار دکتر کرده باشد و خورده باشد و سکته کرده باشد، تازه دنبال تئوری بگردد برای این که چرا سکته کرده‌ام!‌ حتما تقصیر م.ت.ب (مش تقی بقال) است که به من جنس فروخته یا شاید هم ر.ق  (رضا قصاب!) !‌

باید خندید یا گریست را نمی‌دانم.

*

دانشمندان و اساتید یک فن، درباره‌ی عملکرد کسی در آن فن، چیزی بگویند و پیش بینی‌ای بکنند.

طرف مست قدرت و مشغول به جیک جیک مستونه‌ی تابستانه باشد و کیسه‌اش از خدمات قبلی‌ها پر باشد و جلوی هوا و هوسش را آن نظرات کارشناسی گرفته باشند و معلوم شده باشد که عملکرد با حساب و کتاب، دست و بالش را خواهد بست.

زده باشد زیرش و برای این که متهم هم نشود، فرار رو به جلو کرده و اصولا زیرپای علم را کشیده باشد. انگ زده باشد که اصلا این علوم غربی و الحادی و مسموم هستند! و اساتید برجسته را به زور بازنشسته و مطرود کرده باشد!

یک مشت پاچه خوار ِریزه خوار ِاین سفره‌ی اسراف بوده باشند و این روش را تا دسته ستوده باشند و بقیه را متهم و منکوب کرده باشند! (سلام کیوان!)

مدتی بگذرد و نتیجه ی اشتباهات و پیش بینی اساتید فن «عینا » محقق شود.

***

دو رویکرد متصور است.

یا آدم عاقل است و شرف دارد.
درس و عبرت می‌گیرد و می‌گوید من بودم که اشتباه کردم و آن بد مستی کردن‌ها، درست نبوده. دستش را می‌گیرد بالا، مثل یک آدم مسئول اشتباهش را می‌پذیرد. عذر‌خواهی می‌کند و بنا را به اصلاح می‌گذارد. هم جلوی اشتباهات بیشتر را می‌گیرد و هم جلوی تکرارش در آینده را.

یا جور دیگری است.

همه‌ی این گندها که بالا آمده، تازه می‌گردد دنبال یک چیز دیگری، یک مقصر دیگری پیدا بکند که کماکان -پر رو پر رو- با کمال وقاحت طلبکار هم باشد (مجددا سلام کیوان!)

و با تحریک‌هایی که مارکسیست‌ها درش استاد بودند در شوراندن فقرا علیه اغنیا، هم گندی که زده‌اند را  گردن نگرفته و اصلاح نکنند؛ هم به اشتباه خود اعتراف نکنند و جلوی تکرار شدن در آینده را نگیرند؛ و هم علیه سرمایه گذاری مولد در آینده‌ی اقتصاد این مملکت، اقدام کنند و بلایی که بر سر مملکت آورده‌اند را دو چندان کنند!

بعد هم بروند پشت «سیمای نورانی نظام» سنگر بگیرند! (و یک خسارت اساسی هم این جا وارد کنند)

نه رفیق! شما نگرانی ات سیمای نورانی نظام نیست. نگرانی ات آن سیمای کراهت بار خودت است!

تمام این الف.ب.پ.ت.ث.ج.د. …. های شما را -که تیریپ افشاگری برداشته ای!- هم بگیرند و بی‌محاکمه اعدام کنند، اقتصاد مملکت درست نمی‌شود. تورم رفع نمی‌شود. تولید رونق نمی‌گیرد. اشتغال ایجاد نمی‌شود. بیکاری کم نمی‌شود. معیشت مردم بهتر نمی‌شود.

هزاران صفحه تئوری در اقتصاد کلان،‌برای همین یک فقره: «تورم»  وجود دارد. که اتفاقا  دقیقا امثال رفتار شما و رفقای شما را بررسی و پیش بینی کرده‌اند اثراتش را و نتایجش را و …  و اتفاقا در نظرات کارشناسی، در کرسی‌های اقتصادی، در مناظرات اقتصادی،‌ در نامه‌ی تاریخی بیش از 60 اقتصاددان برجسته و … آمده بودند.

حالا که صحت آن تئوری‌ها توی چشم خودتان و ملت فرو رفته و اثراتش در سفره‌ی مردم چون روز روشن است، باز هم دنبال تمرین حروف ابجد هستی؟  الف. ب. ج. د. ه.  بودند که تورم را ایجاد کردند؟‌!‌

گرچه، می دانم -رفیق حسین عزیز!- مصلحت در نفهمیدن است!

*

آقاجونم خاطره‌ی بامزه ای داشت.

اول انقلاب کارش جایی گیر کرده بود (قانونی هم بود. ظاهرا دارایی برایشان مالیات و جریمه سنگینی بریده بود که حق نبود. پی گیر کار شده بودند و نیاز به تصمیم مساعد چند مدیر داشت برای حل مشکل)، مدیر ارشد آن جا فکل کرواتی بوده و آقاجون ما مذهبی. هیچ جوره راه نمی‌آمده و لجبازی می کرده. حتی آقاجونم حاضر شده بود یک شیرینی هم بدهد که طرف بی‌خیال شود، که نشده بود. یک حرف بدی هم به حاجی زده بود.

حاجی هم گفته بود درستت می‌کنم. رفته بود چنان محکم زده بود زیر گوشش که نقش بر زمین شده بود و هم‌زمان داد زده بود: «مردک! به امام فحش می‌دهی!  و … »

آن بدبخت هم هاج و واج، کتک را خورده و بلافاصله به موضع ضعف در افتاده بود و سریع کار حاجی ما را راه انداخته بود و راهی شان کرده بود بروند تا سر و صدای ماجرا بیش از این در نیامده! (به اقتضای آن ایام که پاکسازی و … در کار بود!)

*

خلاصه این دری وری های+ رفیق حسین ما، از قبیل همان «به امام فحش می‌دهی!» های آقاجون ماست!

فقط آقاجون ما به قصد رفع ظلم از خودش چنین کرد (که البته کار درستی نبود) و رفیق حسین به قصد توجیه ظلمی که خودش و هم جناحی‌هایش و دولت محبوبش -که برایش در دور اول سینه خود را و در دور دوم سینه‌ی ملت را چاک دادند؛- در حق هفتاد میلیون ایرانی ِامروز و البته میلیون‌ها ایرانی نسل های آینده، روا داشتند؛ از این حرف ها می‌زند و پشت «سیمای نورانی نظام» سنگر می‌گیرد!

همین!

 

برچسب‌ها: , , , , , , ,

کار خودتان به «آخ» کشیده آیا؟

کار خودتان به «آخ» کشیده آیا؟

به قول دوستی در نت:

کسانی که مردم را دعوت می کنند که «آخ» نگویند،
خودشان آن مقدار از فشار/درد را تحمل می کنند که به «آخ» گفتن بکشد و نگویند؟

 

برچسب‌ها: , ,

و چه می فهمند که اشتغال چیست؟!

و چه می فهمند که اشتغال چیست؟!

آمار دقیق ندارم ولی نگاهی سرسری به آمارها نشان می‌دهد که ما دهه‌ی شصتی‌ها که اکنون در دهه‌ى سوم عمر خود قرار داریم و از 20 سال تا 30 سال را پر کرده‌ایم، حدود 17 میلیون نفر هستیم.

این 17 میلیون نفر قبل از هر چیز، قبل از هر چیز، قبل از هر چیز به شغل نیاز دارد. تا با اتکا به درآمد آن، بتواند زندگی تشکیل دهد و سایر نیازهای خود را با عزت برآورد.

من از میزان کل مشتغلین بی‌اطلاعم ولی برآوردی وجود دارد که اگر عمده‌ی کسانی که اکنون شاغل به کار هستند -و مربوط به دهه‌های قبلی- هم‌این امروز هم بی‌کار شوند و بازنشسته، به این سادگی امکان مشغول کردن این هفده میلیون نفر وجود نداشته باشد.

برنامه‌ای بلند مدت برای رونق اقتصادی و جلب سرمایه گذاری به بخش تولید (و لذا ایجاد اشتغال) لازم داشته که امروز که این نسل وقت کار کردنش شده، کاری برای مشغول شدن وجود داشته باشد. هم از این سرمایه‌ی عظیم انسانی به نفع کشور و افزایش تولید ملی استفاده شود (از منظر کلان) و هم این جوانان بتوانند حداقل‌های معیشت را واجد باشند (از منظر خرد).

و من متصور نیستم که کسی مسئولیتی داشته باشد و بتواند سر بر بالش بگذارد و بی آن که فکر ایجاد اشتغال برای این‌ها اجازه‌ی خوابیدن به او بدهد.
هر چه می‌اندیشم، چیزی و دغدغه‌ای مهمتر از ایجاد اشتغال برای این‌ها در مخیله‌ی یک مسئول نباید و نمی‌تواند باشد و اگر نباشد، لاجرم چیزی از احساس مسئولیت سرش نمی‌شود!

و من نمی‌دانم آیا در قضاوت تاریخ ما می‌توانیم از زیر این بار مسئولیت فرار کنیم که در اوج درآمدهای نفتی این کشور در این دوره -که بیش از همه‌ی درآمدهای‌ما در همه‌ی تاریخ بوده-، چنین کارنامه‌ی افتضاحی از عمل‌کرد اقتصادی و لاجرم بی‌کاری و رکود و سرخوردگی قشر عظیمی از جوانان تحصیل کرده‌ی پر انرژی برجای نهاده باشیم.

من یقین دارم اگر چوب خشک رئیس جمهور ما شده بود (که هیچ کاری نمی‌کرد و می‌گذاشت کارهای قبلی-با همه‌ی ایراداتش- ادامه یابد) وضع ما این نبود.

من یقین دارم اگر روزنامه‌ها و احزاب آزاد بودند در انتقاد از مشی حضرات، وضع ما به این ‌جا نمی‌کشید. من یقین دارم که اگر حمایت‌های تمام عیار ناموسی نظام -مشخصا شخص آقا- از این بی‌مسئولیت‌ها نبود، اوضاع‌مان این نبود.

من یقین دارم اگر علم و دانش و کارشناسی منکوب نمی‌شد و زیر سُم «ایدئولوژی زدگی» و انگ پردازی و … لگدکوب نبود، روزگارمان این نبود.

من یقین دارم اگر عَلَم ِ «مبارزه با علوم انسانی»  -ذیل توجیهات مذهبی و ….- را راس نظام برنیافراشته بود، این اوباش هم جرات نمی‌کردند جلوی علم بایستند.

کجا یک قاضی زپرتی را جرات بود که در دادگاه علیه علوم انسانی دادخواست بخواند -و ما را مضحکه‌ی عالم کند- و سیمای همایونی پخشش کند یا از آن زشت تر، یک معلول ضعیف الحال را بنشانند جلوی دوربین تا گالیله وار علیه علوم انسانی و ماکس وبر و … مرثیه‌ی اعتراف بخواند! این از دستگاه قضایی و تبلیغاتی؛ و در عمل نیز -به دست دولت و مجلس با کفایت!- با ثروت این مملکت، با عمر جوانان این مملکت، با زندگی میلیون‌ها ایرانی، این‌چون‌این معامله کنند.

برای من مثل روز روشن است که ….

بگذریم!

 

برچسب‌ها: , , , , , ,

یه نموره زود نیست؟

یه نموره زود نیست؟

اقتصاد، اقتصاد است و خرد و کلان نمی‌شناسد و آمیزه‌ای است جدا نشدنی از هر دو؛ ولی هنگام مطالعه، این دو را از هم تفکیک می‌کنند.

تفکیکی که نه جزم و قطعی و صد در صدی است (که اصولا شدنی نیست) و نه آن قدر ناچیز که تفکیک را بی‌معنی کند.

درست هم همین است. چرا که انگیزه‌ها و اهداف و عامل‌ها در این دو، با یک‌دیگر متفاوت است.

در اقتصاد خرد، در مقیاس خرد -یعنی فرد و خانوار و حداکثرش در مقیاس بنگاه- سخن می‌گوییم و انگیزه‌ی اصلی را افزایش سود و بهره‌مندی و ثروت می‌دانیم و می‌شناسیم. خود را مقهور شرایط محیط می‌بینیم و سعی داریم با حداکثر انطباق با محیط، سود خود را بیشینه کنیم.

در اقتصاد کلان، مساله فراتر از سود و بهره‌مندی است.  نگاه کلان و -غالبا- ملی است. بیشتر معطوف به مهار تورم، افزایش اشتغال، تولید و صادرات، ارز و … در این نگاه، ما خود را نه مقهور که مسئول در برابر محیط می‌بینیم و تحلیل و سیاستگزاری می‌کنیم و … مقیاس‌هامان کلان، ملی/منطقه‌ای خواهد بود.

این دو روی‌کرد(خرد و کلان)، به سبب این تفاوت شدید میان انگیزه‌ها و سطح تحلیل، آن جا که به هم متصل نیستند، به این سادگی‌ها به یکدیگر چسبیدنی نیستند. با چند مثال توضیح می‌دهم.

بدیهی است که اشتغال یکی از مهمترین مسایل اقتصاد کلان است. ولی بخش بزرگی از اشتغال، توسط بنگاه‌های کوچک و متوسط و در مقیاس خرد ایجاد شده و دوام می‌یابد. یعنی این متغیر اصلی در اقتصاد کلان، با همراهی اقتصاد خرد «به‌بود /که‌بود» می‌یابد. این، آن اتصالی است که برقرار می‌شود میان این دو لایه.

این است که رهبران و روسای جمهور کشورهای پیشرفته -که لاجرم دغدغه‌های اقتصاد کلان دارند-، این قدر به شرکت‌های کوچک، صنایع کوچک و متوسط اهمیت می‌دهند و در سخنرانی، سیاستگزاری و اقدام، شرایط و مصالح و خواسته و مشکلات آن‌ها را در نظر می‌گیرند.
یا بدیهی است که رفتار مصرف کنندگان نهایی، بر اقتصاد ملی موثر است. اگر مصرف کندگان، کالای ملی را مصرف کنند، احتمالا بر دوام اشتغال و تولید داخلی موثر خواهند بود.

در بخش مصرف، ای بسا با جوگیر کردن، با فتوا دادن، با تحریک عرق ملی گرایی و … بتوان طی مدتی محدود و موقت (نه سی و سه سال! و سرآخر 206 را به قیمت تویوتا کمری فروختن به پاداش صبر 33 ساله ی ملت!) مصرف کنتدگان را واداشت به رغم غیراقتصادی بودن خرید کالای ملی (در برخی کالاها) کماکان از تولید ملی حمایت کنند.

ولی در بخش تولید، اصلا و ابدا این چسباندن ساده نیست. چرا که در مصرف، خودت هستی و رفاهی که حاضری ازش بگذری. ولی در تولید هزار ریسک و مسئولیت و … بر عهده‌ات خواهد آمد و لذا تا صرف نکند و 2 2 تا چهارتایش نخواند، واردش نخواهی شد و چون این بار بزرگی از مشکلات را به دوش نخواهی کشید.

اولین مشکل، قانون کار و اداره‌ی کار و در درجات بعدی، بیمه و مالیات! دومی، تورم موجود و کنترل شدید قیمت توسط دولت به صورت دستوری که فشارش به تولید کننده می‌آید! سومی نرخ بهره بانکی بسیار بالا !  (چه وام بخواهی بگیری در مقایسه با نرخ بهره 3-4 درصدی در دنیا / و چه موقع حساب کردن، با خودت می‌گویی مگر دیوانه‌ام خودم را بکشم و تولید کنم و چندرغاز سود کنم؟ می‌گذارم بانک و می‌نشینم آسوده!) چهارمی ایدئولوژی زدگی و حسینقلی خانی بودن مملکت؛ که خیلی بستگی دارد به خواب شب قبل مسئولان محترم (مثال لازم است؟!)و نگاه «سرمایه ستیز» و «ثروت ستیز» به نام اسلام و مبارزه با «دنیا طلبی» در مملکت!   پنجمی، تحریم‌ها و فشارهای جهانی بر کشور که دامن بخش خصوصی را هم می‌گیرد ششمی، ضعف نهادهای مدنی و جامعه‌ی مدنی و قدرت بسیار برادران قاچاقچی خودمان (به تعبیر آقای رئیس جمهور) و بخش‌های شبه دولتی -که از هزار مافیا قوی‌تر و مخوف‌ترند- و خدا نکند انگشت بر روی پروژه‌ای بگذارند (یاد مخابرات بخیر!) و …

که هر یکی از این مجموعه، کافی است که در برابر یک رقیب خارجی که در یک اقتصاد صحیح کار می‌کند، کم بیاوری و عقب بیفتی و با مخ بخوری زمین! چه رسد به این تجمع یک‌باره‌ی همه با هم!  هر کدامش را خواستی در نظر بگیر  و بگو تا برایت مثال عینی و مشخص بزنم از سرمایه‌دار و کارخانه‌دار گریخته یا پشیمان از سرمایه گذاری مولد.

خلاصه این که، یک وقت این اقتصاد خرد به زور فتوا و فداکاری ملت یا شرایط جنگی یا … به نفع اقتصاد کلان کار می‌کند (به تعبیر من، این دو بخش به هم می‌چسبند به زور چسب‌های دیگر و غالبا به نفع یکی و ضرر دیگری!) و یک وقت فضای اقتصاد طوری طراحی و هدایت می‌شود که تولید و اشتغال زایی و … به صرفه می‌شود و نفع دولت و نفع تولید کننده هم سو می‌شوند (و این دو بخش به صورت طبیعی و فطری به هم می‌چسبند با چسب منافع دو طرفه!)

این را داشته باشید.

×

مملکت ما، مملکتی نفتی و ثروتمند است با دولتی متمرکز و تمامیت گرا (لذا عمده‌ی آن ثروت، هنگام توزیع در اختیار دولت است) و لذا یکی از بزرگترین کانون‌های رانت در اقتصادهای دنیا، دولت ایران (چه قبل و چه بعد از انقلاب) بوده‌است.

ضمن این که بسیار هستند کسانی که ثروت را با زحمت به دست آورده‌اند (منظورم لزوما عرق ریختن یا تولید نیست، بلکه ثروت مشروع و قانونی و بدون رانت، از طریق نوآوری، ریسک و … منظور است) و البته معدود کسانی هم هستند که ثروت را بی‌زحمت به دست آورده‌اند -رانت یا فساد-.
منشا ثروت هرچه باشد، این ثروت و دارایی و نقدینگی، به ایشان قدرت خرید و قدرت اثرگذاری اقتصادی می‌دهد.

حکومت عاقل، حکومتی است که به سرمایه‌ی سرمایه دار احترام بگذارد-ولو این که در میان این احترام، چند نفری هم که لیاقت محترم داشته شدن را نداشته‌اند، مورد احترام قرار بگیرند-؛
برای حکومت و فرهنگ اقتصادی جامعه بهتر آن است که چند نفر سرمایه دار نوکیسه(بلکه فاسد) محترم داشته شوند تا این این که به «همه‌»ی سرمایه دارها بی‌احترامی شود و به اقسام انگ ها نواخته شوند.

حاکمیت باید برای این نیروهای اقتصادی دام پهن کند. باید آن‌ها را به دام تولید بکشاند تا ضمن ایجاد ثروت، بر اشتغال و تولید ملی نیز بیفزایند.
باید آن غول نقدینگی سرگردان را اسیر کرد در خاک میهن. دست و پایش را بست در تولید. وگرنه هر روز به قصد تکاثر، از یک جایی سر بر می آورد. یک روز مسکن، یک روز سکه و ارز، یک روز … و سرآخر هم طی یک حواله‌ی بانکی، می‌رود به خارج از میهن (که امن‌تر و خوش‌تر حفاظت و خرج شود!) و از دست‌رس منفعت بردن این ملت نیز خارج می‌شود.

اما ما چه کرده‌ایم؟
-خصوصا در این سال‌های دولت سوگلی-

*

من فقط چند خاطره از مشاهدات خودم می‌گویم.

اواخر دولت آقای خاتمی بود که با جمعی از دوستان بخش خصوصی، تصمیم به ایجاد یک مجموعه در صنایع پایین دستی نفت داشتیم. در این گروه، تاجر بود، تولید کننده بود، استاد بود، ملاک و ساختمان ساز بود و … به گمانم یازده جلسه برگزار شد، چند گروه مشاور آمدند و رفتند (از مدیران وزارت نفت گرفته تا مشاورین مالی و …).  حجم سرمایه، مبلغ قابل توجهی بود که 20 % کل پروژه را تامین می‌کرد و تتمه‌اش (80%) توسط بانک‌های معتبر بین المللی فاینانس می‌شد و طی سال‌های پس از تولید، پرداخت می‌شد و مقدماتش هم انجام شده بود.

مجمتعی که بنا بود احداث بشود، نزدیک به 1200 نفر را شاغل می‌‌کرد -عمدتا از بخش تحصیل‌کرده و با تخصص‌های مختلف- و بخش خوبی از سرمایه‌ی اعضای این گروه را درگیر می‌کرد و درآمد ارزی قابل توجهی را نیز عاید کشور می‌کرد (تازه آن روز قیمت نفت به این گرانی نبود).

در این میان بودیم که خورد به مقدمات انتخابات و مساله‌ی هسته‌ای و … و جمع، یک مقدار احتیاط کرد و دست نگه داشت تا ببیند چه می‌شود. احمدی نژاد که رئیس جمهور شد، تکلیف همه معلوم شد انگار!

جالبی‌اش این بود که اصلا کسی از آن گروه دیگر سراغی از آن موضوع نگرفت و نگفت. ما بعدا هم‌دیگر را می‌دیدیم ولی اصلا کسی به روی خودش نمی‌آورد! انگار نه انگار که ما 11 جلسه بحث کرده بودیم و کار کرده بودیم و رفته بودیم جلو!

الآن اگر به هر کدام از آن گروه، پیشنهادی از این دست بدهی (تولید و درگیر شدن در آن) چنان عاقل اندر سفیه نگاهت خواهد کرد که از پرسش پشیمان شوی!

آن سرمایه، احتمالا الان چند برابر شده و در ارز و مسکن و مواد اولیه و آهن و غیره در دست صاحبانش فعال است.
ولی آن دانه که پاشیده شده بود، آن تلاش ها که شده بود که این گروه، سرمایه را از تجارت و واسطه گری به تولید وارد کنند، همه بر باد رفت و مرغ سرمایه از دام تولید رهید!

و از این دست مثال، مسلما کم نیست. من خواستم از دیده بگویم ورنه در مخزن «شنیده‌«ها، صد حکایت از این غم انگیز تر برای نقل کردن دارم!
(حاشیه:

حالا یک جوجه مارکسیستی پیدا خواهد شد که در کامنت‌ها نداشتن عرق ملی و دنیاطلبی و … را به بیخ ریش ما و دوستان مان ببندد! پیش‌تر به او می‌گویم‌: شما که عرق ملی داشتید، با کسی که اقتصاد مملکت را ویران کرد چه کردید؟ جز حمایت؟ جز حمایت؟ جز حمایت؟ جز سکوت در برابر فاجعه؟ جز منکوب کردن کارشناسی؟ جز هورا کشیدن به تخطئه‌ی علم؟ جز … ما وظیفه نداشتیم به اقتصاد ملی بیندیشیم. هرگز حقوقی بابت این کار نگرفته‌ایم و سوگندی نخورده‌ایم. ولی چرا گریبان آن‌ها که سوگند خوردند و وظیفه داشتند و حقوق می‌گرفتند بابت این که به اقتصاد ملی فکر کنند -و به عوض تیشه به ریشه‌اش زدند- را نمی‌گیرید؟

بگذریم!

ختم حاشیه)

×

آن دانه، ساده پاشیده نشده بود. آن دام، ساده پهن نشده بود! 
هشت سال تلاش هاشمی -بلکه 16 سال-، برای جلب اعتماد سرمایه‌ی داخلی
-که با درایت خاتمی ادامه یافت. دولت خاتمی شعورش می‌رسید که اگر برنامه‌های عمدتا سیاسی دارد و اقتصادی نیست، برنامه‌ی اقتصادی پیشینیان را مختل نکند-
و هشت سال تلاش خاتمی در تنش زدایی بین المللی و جلب اعتماد طرف‌های خارجی در راه‌اندازی تکنولوژیک و گشودن باب فاینانس و تامین مالی برای چون این پروژه‌هایی (که کم هم نبود و وزارت نفت در آن دوران فهرستی از پروژه‌های پیشنهادی داشت و …) را بالجمله و دست به دست هم -دولت نادان و مجلس بی‌کفایت بی‌شخصیت و …- به باد دادند رفت.

و این‌ها، بخش کوچکی‌است از خسارت بزرگی که الفنون زد و هزار افسوس که یک جمله‌ی 10 کلمه‌ای، آن خسارت را 10 هزار برابر کرد. چرا که اگر فقط خودش بود، امید می‌رفت که پس از اتمام دوره‌اش، دوباره عقل به میدان باز گردد و روش‌های غلط تخطئه شود و …! اما چه کنیم با آن 10 کلمه؟

آن ده کلمه به همه‌ی سرمایه‌گذاران، تولیدکنندگان، کارشناسان و … پیامی آشکارا مخابره کرد که همواره ممکن است یک الفنون جدید برکشیده شود و تمام قد حمایت شود و همین آش و همین کاسه از نو برقرار شود. ده کلمه ای که پیام تلخ وداع با حاکمیت عقل را مخابره کرد: «ایران جای سرمایه گذای نیست!»

10 هزار دریغ!

*

و حالا به فکر افتاده ایم؟
(که البته هر وقت از آبش بگیری تازه است و دیر نیست و جای شکرش باقی!)

اکنونی که خانه پیش کش؛ ازدواج پیش کش؛ شغل هم شده معضل، شده آرزو برای نسل جوانی که -ای بسا- بسیار بیشتر از پدرانش می‌داند و می‌خواهد ولی ….

بگذریم!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 22 آوریل 2012 در نگاه اقتصادی, نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: , , , , , , , , , , ,

نقش مار پیروز است؟

نقش مار پیروز است؟

در برابر قامت رعنای «حق» و «حقیقت»، هر چه و هر که بایستد، به زمین خواهد خورد و طاقت دوام نخواهد آورد.

علم، چه آن جا که خود حقیقت است،
چه آن جا که کارش توصیف واقعیت است
و چه آن جا که کارش پیش بینی و توصیه‌ی محدود شده بر اساس واقعیت است،
بهره مند از حقیقت است
و کسی را -اگر عقلی به سر داشته باشد- یارای آن نیست که با حقیقت در افتد.

با این بنیان عظیم و این تیغ برنده، کسی به میدان معارضه نخواهد آمد،
مگر آن که -کمینه در نگاه خودش- مسلح باشد به شمشیری برنده‌تر.

که یا «موسی وار» متصل به وحی است و پشتش گرم است به قدرت پروردگار قادر متعال، که لاجرم از پس علم هم بر خواهد آمد. ( به عبارتی، یا اصولا با علم و رای عقل تعارض نخواهد داشت، یا اگر روزی گذرش به کنار دریا افتاد -که خلاف همه‌ی نظرات کارشناسی برای «فرار کردن» است- و این تعارض بروز کرد، آن پروردگار بلد است راهش را باز کند و دریا را هم برایش بشکافد!).

و یا پشتش گرم به یاوه و خرافه است. و هرچند که اتصال به منبع والاتر حقیقت ندارد، ولی در کاربری عوامانه، می‌تواند همان قدر –یا بیشتر– برد داشته باشد و اثر کند و بتواند معارضه کند.

که جنس این هر دو، ایدئولوژی است. یکی اصیل (متصل به وحی) و یکی غیر اصیل.

به دیگر بیان.

در برابر علم، تنها ایدئولوژی است که می‌تواند بایستد و سینه سپر کند و آخ هم نگوید و حتی ضربه هم به علم بزند.

و مع الاسف، تاریخ ما سرشار است از این رویارویی غیرضرور و غیرمفید.
*

درگیری که انگیزه‌اش «منیت«های گروهی و نفهمی‌های گروهی دیگر بوده و دودش سرآخر به چشم همه رفته‌است.

در برابر واکسن آبله‌ای که علم توصیه می‌کرد -و مثلا- امیرکبیر متولی اجرای عمومیش شد، جهل و خرافات بود که لباس دین پوشید -و به نام دین، از دهان کسی که مدعی بود عالم دین است، اراجیفی گفت و به شرع نسبت داد- و مانع مایه کوبی و واکسینه کردن بسیاری از کودکان شد. و چه کودکانی که به خاطر ایمان احمقانه‌ی پدرانشان و نفهمی شیخ بی‌عقل‌شان، جان خود را از دست ندادند.

دین اگر در خرافه زدایی از خود، سخت فعال و پی‌گیر نباشد، به سادگی آلت دست خرافه می‌شود علیه منافع بلند مدت مومنین به خودش.

چیزی بسیار فراتر از «افیون» که مارکسیست ها به دین نسبت می‌دادند. نه فقط مخدر که زهری کشنده می‌شود علیه علم -و لذا علیه منافع امت خود-.

و این جاست که عظمت و بزرگی امثال شهید مطهری معلوم می‌شود. که چه شجاع و جسور بود در حراست از دین از این یاوه بافی‌های پنهان شده در بافت جامعه‌ی دینی ولو این که در والاترین شعائر -عزاداری امام حسین- باشد (که هنوز که هنوز است خیلی‌ها جرات نزدیک شدن به‌ش را ندارند).

مثال نزدیک تر از امیرکبیر هم داریم.

شما فکر می‌کنید اگر نبود یاوه‌های ایدئولوژیک علیه علوم انسانی و انگ‌های ایدئولوژیک «غیر اسلامی»، «الحادی»، «غربی» (و منطقی ترینش: «غیربومی»)، آیا کسی جرات می‌کرد جلوی علم، جلوی این همه اقتصاددان، جلوی این همه استاد دانشگاه، جلوی این همه تجربه‌ی متراکم مدیریت اجرایی، جلوی هر چه «نظر کارشناسی» است، بایستد و خم به ابرو نیاورد؟

بول کند در میلیاردها دلار ثروت این ملت که در این دوره به دست آمد؟

بول کند در همه‌ی دستاوردهای توسعه‌ای که سال‌ها زحمت برایش کشیده شده بود و خون هزاران شهید، مجاهده‌ی هزاران نفر از آحاد ملت و میلیاردها دلار از ثروت این ملت در دوره‌های قبلی با پشتوانه‌‌ی کارشناسی به پایش ریخته شده بود؟

بول کند در بخت و آینده و شغل هزاران جوان بی‌کار ایرانی که از دست رفت. و از دست نمی‌رفت اگر فقط یک چوب خشک رئیس جمهور شده بود -و هیچ کاری نمی‌کرد و می‌گذاشت مسیرهای درست قبلی، ادامه یابد-؟

بول کند در آینده‌ای که می‌توانست در این سرزمین وجود داشته باشد -اگر درست کار می‌شد- و نشد. هم امروز از دست رفت و هم فردا.

(به راستی کسی بخواهد این «هزینه فرصت‌ها» را حساب کند، دیوانه نمی‌شود؟)

و در تمام این مسیر هم حمایت بشود، و حمایت بشود، و حمایت بشود، و حمایت بشود، و حمایت بشود؛
و علم و کارشناسی، مطرود و محکوم و منزوی به گوشه‌ای خزیده باشد و محرومیت کشیده باشد و بازنشسته شده باشند و اخراج شده باشند و منحل شده باشند و …

به علم انگ «الحادی» و «غربی»، به دانشمند انگ «غربزده» و «غیربومی»، به مدیران (و به تجربه) انگ «دنیاطلبی»، به … خلاصه به هر کس -جز عده‌ی معدودی سوگلی- یک انگی چسباندند و طرد کردند و فحش دادند و …

عوضش یک اقتصاد بومی اسلامی -نعوذبالله- درست کرده‌اند که طی سه هفته ارزش پول ملی‌اش -که امانت هزاران ایرانی نگون بختی است که به «ریال» حضرات اطمینان کرده بودند- نصف شود و رئیس بانک مرکزی و وزیر اقتصادش به زور کتک و به تهدید «انگ جاسوسی و خیانت» حاضر شوند بیایند مصاحبه کنند و ادای اقدام کردن در بیاورند!

و ملتی که دید به امانتش خیانت شده، تلاش کرد که دارایی اش را حفظ کند و تبدیل به چیزی کند که خیانت پذیر نیست (طلا) یا ارزی که متولیان امانت‌دارتری دارد (سایر ارزهای معتبر جهانی)، متهم شد به «دنیا طلبی» !

×

و این حمایت تا «ایام الله دورکاری» ِجناب ِسوگلی ادامه یافته باشد!

و غصه‌دارتر این جاست که اگر آن حمایت ها اکنون نیست، نه از این بابت است که چرا در حق ملت خیانت شده و کار گتره‌‌ای و بی‌حساب انجام شده و …

نه! این کم شدن حمایت، از باب «حفاظت از حق این ملت مظلوم نیست»، از باب …

بگذریم.

در همین رابطه: حجت شرعی و حرف غیرکارشناسی+

 

برچسب‌ها: , , ,

سخنرانی سالیانه ی آقای اوباما (2012)

رئیس جمهور امریکا یک سخنرانی سالانه در کنگره امریکا ایراد می‌کند (State of the Union Address) که سخنرانی مهمی است. (در مایه‌های سخنرانی برای همه‌ی کارگزاران نظام)

امسال نیز این سخنرانی انجام گرفت (+) و از آن جا که آقای اوباما، آدم فصیحی است، بنده نیز به جهت تقویت زبان انگلیسی‌ام(خصوصا مهارت شنیدن)، آن را کامل گوش کردم و نکات جالبی برایم داشت.

از خانم کارمند ساده‌ی دوباره شاغل شده‌ای به نام «جکی بری / Jackie Bray» که درست کنار میشل اوباما نشانده بودندش و  نیز همسر استیو جابز که در مجلس حضور داشت تا نظامیان و نمایندگان و برخی مقامات قضایی.

این‌ها همگی مورد خطاب قرار گرفتند و در نطق او به صورت تاثیرگذاری مورد استفاده واقع شدند.

نطق با تعظیم و احترام به نظامیان آغاز و با بزرگداشت و احترام به ایشان پایان یافت و با آنان مانند قهرمانان ملی رفتار و از ایشان یاد شد و تشویق یک‌دست و محکم همه‌ی حضار آن هم به صورت ایستاده (چه دموکرات و چه جمهوری خواه / خیلی جاها، فقط عده ی خاصی بر می خاستند) برای آنان، حتی برای مثل من غیرامریکایی هم تاثیرگذار بود.

از حدود 66 دقیقه سخنرانی، که بارها با تشویق حضار قطع شد، تنها 5-6 دقیقه به مسایل غیراقتصادی و غیرداخلی امریکا پرداخته شد. آن هم در دقایق انتهایی (حدود دقیقه 54 تا 59) و ضمن تجلیل از موج دموکراسی خواهی (همان «بیداری اسلامی» خودمان!) خاور میانه در چند جمله، به سوریه و ایران پرداخت و به سرعت هم از آن گذشت.

جملاتی که درباره ی ایران به کار برد، شباهت عجیبی به ترکیب جملات و موضع آیت الله خامنه‌ای داشت.

«ایران از همیشه ضعیف تر و منزوی تر است و امریکا از همیشه قوی تر است.»

دقیقا قرینه ی جملاتی که آقای خامنه ای بارها گفته اند:

«ایران امروز از همیشه ی خود قوی تر است و امریکا از همیشه ضعیف تر و منفور تر.»

و تصریح کرد که امریکا مصمم است که تکلیف ایران را در برنامه ی هسته‌‌ای اش معلوم بکند و در این زمینه هیچ گزینه‌ای را از روی میز برنخواهد داشت. و البته پشت سرش وعده هم داد که ایران اگر هم‌راهی بکند، می‌تواند دوباره به جامعه‌ی جهانی بازگردد!

که این بخش‌های مربوط به ما، در اخبار شبکه‌های خبری پوشش داده شد.

برای من بسیار جالب بود که بخش عمده‌ی سخنرانی او اقتصادی بود و اصل و اساس آن را مساله‌ی بیکاری و اشتغال و لزوم اشتغال زایی و کارآفرینی و تسهیل در قوانین تجاری به نفع ایجاد کنندگان شغل در داخل امریکا (تولید کنندگان و کارآفرینان)، تشکیل می‌داد و سپس لزوم تحول در قوانین مالیاتی و سرمایه گذاری در انرژی‌های پاک و برگشت پذیر و تغیراتی در سیستم قضایی و …

یعنی 90 درصد داخل، 10 درصد خارج!

و از آن 90 درصد داخل، 80 درصد اقتصاد!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 26 ژانویه 2012 در نگاه اقتصادی, نگاه سیاسی

 

برچسب‌ها: , , , ,

نفت ایران به کجاها می رود؟

مقاصد صادرات نفت ایران.

 

*

منبع، شیکاگوتریبون +

پ.ن: لینک پرشین بلاگ+

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 19 ژانویه 2012 در نگاه اقتصادی, آمار, غم زمانه

 

برچسب‌ها: