RSS

بایگانی دسته‌ها: فیلم

به نام خانواده؛ به نام «…»؟!

آخرین صحنه‌های فیلم  «پدرخوانده+، قسمت دوم» -به زعم من- مهم ترین نقطه‌ی عطف این سه گانه است. چیزی که خود مایکی+ هم در اواخر قسمت سوم بهش اعتراف می‌کند.

××حاشیه و اخطار:

اگر سه گانه‌ی پدرخوانده را ندیده‌اید، قول می‌دهم چیز زیبا و «شایسته‌ی تماشا»یی را ندیده‌اید. حتما در اولین فرصت ببینید. از وقتی که گذاشته‌اید، پشیمان نمی‌شوید. من -خود- بارها آن را دیده‌ام و اگر فرصت کنم، باز هم خواهم دید.  بگذریم.

خلاصه اگر ندیده‌اید، این نوشتار می‌تواند افشاکننده باشد و لذت دیدنش را برای شما کم کند.  البته این بخشی از ماجراست، پدرخوانده ظرایف و نکات بسیار دارد.

:ختم حاشیه واخطار ××

مختصر این که مایکی نمی‌خواست وارد بازی شود. بلکه دون ویتو+ (مارلون براندو)دلش نمی‌خواست مایکی (ال پاچینو) وارد بازی‌های مافیایی شود. دلش می‌خواست که برود حقوق بخواند و سناتور شود و … ولی مایکی ناچار شد که وارد شود و جان پدرش را نجات دهد. ناچار شد که پلیسی را بکشد که خانواده‌ی تضعیف شده‌اش را نجات دهد. ناچار شد سران دیگر خانواده‌های مافیایی را بکشد، تا خانواده‌اش را نجات بدهد از کشته شدن تا نفر آخر.

البته به او شرعا و اخلاقا نمی‌توان حق داد ولی می‌توان درکش کرد.

-بنابر روایت فیلم- به واقع جنگ او جنگ بقا بود و اگر تن به کشتن نمی‌داد، لاجرم خود و خانواده‌اش سلاخی می‌شدند. او این جنگ را به ارث برده بود و چاره‌ای جز زنده ماندن نداشت!

تا این‌جا می‌توانی با خیال آسوده با مایکل کنار بیایی.

تا این که در قسمت دوم فردی+ (برادر بزرگ‌تر ولی خنگ؛ ظاهرا آسیبی از بیماری شدیدی در کودکی بوده این کندذهنی) خیانت می‌کند در اثر حسادت یا … و جزای خیانت هم چیزی جز مرگ نیست. آن هم خیانتی که اگر به نتیجه می‌رسید، به قیمت جان مایکی تمام می‌شد. پس حتی در این نقطه، علاوه بر منافع کل خانواده/سازمان، یک جورهایی تساوی شخصی هم برقرار بود و به مانند یک دوئل منصفانه، فردی شلیکش را -حتی زودتر از قدم دهم- کرده بود و اکنون نوبت مایکی بود که شلیکش را بکند! و کرد البته و بعدش قدرتمندتر هم شد و پیش هم رفت ولی …

ولی با کشتن فٍردی، یک چیز مهم عوض شده بود. دیگر «به نام خانواده» معنا نداشت و نمی‌توانست داشته باشد.

کارد دسته اش را بریده بود. چیزی که برای محافظتش حاضر به جنایت شده بود و بار عذاب وجدانش را با کمک آن حمل می کرد، از دست رفته بود. تا قبل از این، بار جنایاتش گونی های نمکی بودند که در حوض «به نام خانواده» حل می‌شدند. بعد از قتل فٍردی،‌ جنایاتش سنگ لاینحل شدند.

آن مرز و آن خط نگهدارنده و نظم دهنده، پاک شده بود. و پدرخوانده‌ی جدید را در کویر حیرت رها می‌ساخت. توجیه اصلی او گم شده بود. دیگر اگر هر کاری می‌کرد، نمی‌توانست بگوید «به خاطر خانواده» ام بود!

و به راستی قدم بعدی چه بود؟ حالا که این مرز رد شد، تا کجا می‌توان در از بین بردن اعضای خانواده پیش رفت؟ تا کجا می‌توان حلقه‌ی خودی‌ها را تنگ کرد؟

شرایط بدی است که البته گاهی اوقات -با کم و زیادش- تجربه می‌شود. حتی در برخی رژیم‌های سیاسی!

حالا از من نپرس قسمت دوم چی بود و کی بود و مایکی کیست و فٍردی کیست و …

خودت اهل فنی!

 
بیان دیدگاه

نوشته شده توسط در 25 اکتبر 2011 در فیلم, ملک عقیم, نگاه سیاسی, غم زمانه

 

برچسب‌ها: ,